سوژه جدید. (ساحرهها علیه جادوگران)
مدافع جادوگران.
سروصدا داخل قلعه هاگوارتز بالا گرفته بود. صداهای دخترونه و زنونه و مونثینگونه، از سمت تالار گریفیندور شنیده میشد. رفته رفته بلندتر و به تعداد جیغ زنان افزوده تر هم میشد.
تابلوهای روی دیوار که شامل افراد مذکر بودند یکی پس از دیگری پا به فرار میذاشتن. چون بطور عجیب و باورنکردنی، ملت ساحره قلعه، مثل زمان قدیم مدیوال و رنسانس و حتی حمله مغولها، تابلوهایی که حاوی مذکرین بودن رو روی هم انداخته و اتیششون میزدن.
گروگان که بدو بدو از پلههای مارپیچی قلعه در خلاف جهت صداها پایین میرفت و سعی میکرد در بره... همزمان با دویدنش چوبدستیش رو روی گلوش گرفت و با صدای نفس زنان گفت...
- هوا طوفانیه... هوا، طوفانیه! از صدای رعدوبرق دوری کنید. نذارید بارون خیستون کنه!
گروگان نفسنفس زنان خودش رو به تالار هافلپاف رسوند. ورودی تالار سریع باز شد و نیم تنه زاخاریاس ازش پیدا شد. زاخاریاس نیم نگاهی به اطراف انداخت و وقتی کسی رو توی اون حوالی ندید، از شونه گروگان گرفت و اون رو داخل کشوند.
داخل تالار هافلپاف نسبتا خلوت بود. راهب چاق با نگرانی گوشهای نشسته بود، گروگان سعی میکرد نفسش رو تازه کنه، زاخار هم مشغول مرتب کردن ردا و لباسهاش بود. گوشهای از تالار، شخصی با لباس و ردایی آبی رنگ پدیدار شد و به سمت گروگان اومد...
- بردلی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
- مقابل تالار درحال فرار بود که تونستم نجاتش بدم. ظاهرا جاروش رو ازش گرفتن و شکوندن!
- همینطوره. نمیفهمم چیشده! تا دیروز همچی خوب بود، اما یهویی، اوضاع تغییر کرد. درست بعد از اینکه لیلی برای خوردن صبحونه با یکی از دخترای گریفیندوری رفت... فکر کنم اسمش جینی بود! وقتی برگشت، دیگه مثل سابق نبود. لحن و اخلاقش باهام خیلی عوض شده بود. حتی هلنا هم تعجب کرد... اما، چیزی نگذشت که دیدم جارو کوییدیچم رو شکستن... فقط تونستم از برج ریونکلاو در برم.
بردلی که هنوز ردای کوییدیچش تنش بود با ناراحتی به دستهاش نگاه میکرد. برای گروگان مشخص بود که اون چقدر جارو کوییدیچش رو دوست داشت.
- زاخار تو نمیدونی چه اتفاقی افتاده؟ چرا یهویی دخترا عوض شدن؟
- چرا چرا...فکر کنم بدونم. داشتم مخفیانه به صحبتهای ملانی، فکر کنم ارشد گریفیندور بود... صحبتش با لاکرتیا رو گوش میدادم که شنیدم. نتونستم کامل متوجه حرفاشون بشم. اما فکر کنم چیزی درباره زندانی شدن ارشدون گفتن. همون خونآشامه که ماسک داره. انگار تنها پسر تالارشون بود. با زندانی شدنش تالار رو برای خودشون گرفتن. حالام میخوان همینکارو با بقیه تالار هاهم انجام بدن!
- چرا آستریکس زندان افتاده؟ نکنه کاری بر علیهش کرده باشن! من چند بار با اون توی هاگزمید حرف زدم. خوناشام جدیه اون. مطمعنم اگه بود میتونست اوضاع رو درست کنه...
همزمان، زندان ازکابان.درون ساختمان سرد و بی روح آزکابان، درحالی که دریای اطرافش پر از موج و باران های طوفانی بود. در یکی از راهرو های نم ناک و ترسناکش، دو تا از نگاهبانها کنار هم مشغول صحبت بودند.
- این همه مدت زندانی نداشتیم. نه ناظری داشتیم، نه زندانی. حالا یه خونآشام رو اوردن! اونم برای چی؟ برای خریدن یه ابنبات شانس! قبلا کلی مرگخوار خطرناک داشتیم اینجا. قبلا اسم زندان رو هرکی میشنید تنش میلرزید. ولی الان...
- اینقد نق نزن دیگه. سرت تو کار خودت باشه. اگه همین خونآشام نبود، از کارت مرخص میکردن و خبری از حقوق هم نبود.
دو نگهبان که تو کت چرک و کثیف و کهنه به تن داشتن. با دندونهایی که کثیف و سیاه شده بودن، بهم غره رفتن و سپس از هم فاصله گرفتن. بوی خون کثیف و تعفن برانگیزشون، توی اون هوای مسموم زندان حتی برای خونآشامی که توی اعماق راهرو، در یکی از سلولهای انفرادیش حبس شده بود هم قابل حس کردن بود.
خونآشامی که چند روزی بخاطر عدم تغزیه ضعف کرده بود. حالا روی دو زانوش نشسته. آرام و بی حرکت چشماش رو بسته بودو سعی میکرد تا یک ماه دیگر، انرژی درون رگهاش رو ذخیره کنه.
صدای برخورد موجهای خروشان دریا به سخره هم تیز جزیرهای که زندان بروی اون قرار داشت به خوبی براش قابل شنیدن بود. دیوانه ساز هایی که بدون استراحت و خواب، مرتب دور زندان میچرخیدند و از فاصله دور هم، خونآشام نگاههای پر از نفرتشون رو روی روح درونش حس میکرد.
آستریکس بیانکه خبر داشته باشد بعد از زندانی شدنش، همگروهی هایش داخل قلعه، داخل تالارشون دست به انجام چه کاری زدن. کسانی که روزی متحد، دوست و خانواده صداشون میزد. حالا تابوتش رو بدون هیچ ارزش و احترامی از خوابگاه پسرونه بیرون انداخته بودند.
ساعتی بعد، قلعه هاگوارتز.گروگان، زاخاریاس، بردلی و چندین تن از اعضای دیگه مذکر قلعه به داخل اتاق ضروریات قلعه پناه برده بودند. گروگان نگران بود، زاخاریاس عصبانی. راهب چاق حتی بیشتر ترسیده بود.
- لعنتی... دیگه نمیتونیم توی تالار هافلپاف هم پنهوون بشیم. تعداد دخترا خیلی زیاده. خیلی زیاد! کاش میتونستیم بقیه پسرارو هم پیدا کنیم و همگی یجا جمع بشیم.
- من سعی کردم با یکی از دخترای گریفیندوری صحبت کنم. سعی کردم راضیش کنم... اما اون دختره به زبان فرانسوی چیزی گفت و چوب دستیش رو به طرفم گرفت. بعدش فقط تونستم خودمو اینجا برسونم...
- اونا هیچوقت به حرف بقیه اعضای گروهای دیگه گوش نمیدن. تنها کسی که به حرفش گوش میدادند استریکس بود که نیست...
- راست میگی... به حرف استریکس گوش میدن... اون ناظرشون بوده. الان که نیست اینا شورش کردن. ممکنه اگه برگرده بتونه کنترلشون کنه.
- منظورت چیه که برگرده؟ اون توی زندانه. زندان آزکابان! میشناسی که اونجارو.
- البته که میشناسم... اما اگه میشد کاری کنیم که...
با ناتموم موندن حرف گروگان... گروه پسرا ناخوداگاه سرشون بالا رفت و به همدیگه نگاه کردند. داخل چشمهای همدیگه، میتونستن به فکر مشترکی که بهش رسیدن اطمینان پیدا کنن. اما همچنان، اطمینان هم داشتن که چقدر این فکر مشترکشون میتونست ترسناک و ریسک بزرگی باشه!