جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] فرار از زندان

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 22:43
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره



- چرا جنابعالی باید نماینده اسلیترین باشی؟

یکی از پسرای اسلیترینی این رو از سوروس اسنیپ می‌پرسه. سوروس یکی از اون نگاه‌های نافذش رو تقدیم اون پسر میکنه. اما اون پسر بیدی نبود که به این بادا بلرزه. اون ترجیح می‌داد که برای نجات آستریکس بره تا اینکه منتظر بمونه تا دخترا ازش به عنوان چوب رختی استفاده کنن! سوروس که می‌بینه پسر اهمیتی به نگاهاش نمیده، دستی به موهاش میکشه و دستش که در اثر این کار روغنی شده، با رداش پاک می‌کنه.
- نکنه تو میخوای بری؟

پسره جا می‌خوره. ولی درست همون لحظه توی ذهنش، تصور میکنه که دخترا موفق به نفوذ به قرارگاه شون شدن. حتی فکر کردن درباره‌ی اینکه زیر پاشنه‌های کفش شون له بشه یا مورد حمله توسط ناخن‌های مانیکور شده شون قرار بگیره، باعث میشه لرزی به بدنش بشینه. شاید شما باور نکنین، ولی برای اون پسر، دمنتورهای آزکابان گوگولی‌تر و مهربون‌تر از ساحره‌های عصبانی به نظر میومدن.

- آره من میخوام برم! فقط چون شبا مثل تو توی روغن نمی‌خوابم نمی‌تونم عضو تیم نجات بشم؟
- پسره‌ی ...

سوروس حرفش رو با شنیدن صداهای جیغ و داد و کوبیده شدن پا روی زمین، قطع میکنه. این صداها، داشتن هشداری به پسرا میدادن که ساحره‌های خشمگین درحال نزدیک شدنن. هری وقتی می‌بینه که اوضاع داره قاراشمیش میشه، سرفه‌ای می‌کنه.
- خیلی ببخشین دارم وارد مشکلات درون تالاری شما میشم...

صداها نزدیک تر میشن.

- به نظرتون بهتر نیست الان به یه نتیجه‌ای برسیم و سریع دست به کار بشیم؟

و نزدیک تر...

- شما اصلا نمی‌تونین اندازه خطرناک بودن زن‌های عصبانی رو درک کنین! اگه زود تصمیم نگیرین، هممون می‌میریم!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
فکر می‌کنی نمی‌دونم می‌خوای ازم آش‌رشته درست کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 22:00
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


هری با سختی تمام جمله اش رو به پایان می رساند:
- و اسلیترین هم خودش یه نماینده برا خودش انتخاب می کنه. خب حالا گروه دوم چی؟

بردلی گفت:
- اصلا کی گفته تو باید گروها رو تعیین کنی؟
- خودم. مثلا من پسر برگزیده ام.

بردلی ابرو هایش را بالا می برد:
- مطمئنی برای این نیست که با دخترا روبرو بشی؟

هری زیر لب گفت:
- اه فهمیدن.... چیزه نه بابا! من از دخترا بترسم؟ چرا فکر می کنید که من ممکنه که از اونا بترسم؟

گروگان گفت:
- نه خب از هر دختری که نه...... از جینی و لیلی!

هری با صدایی که انگار بهش برخورده می گوید:
- چطور جرئت می کنی؟ فکر کردی من خیانتو نمی فهمم؟ واقعا فکر کردی من از زنم و دخترم می ترسم؟.... تا به حال کسی همچین توهینی بهم نکرده بود.

هری نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- خب از اسلیترینیا کی میاد؟

- من میام

صدای سوروس اسنیپ در اتاق طنین انداز می شود. هری با لبخندی ساختگی می گوید:
- خب! خوبه. حتما زاخاریاس هم تا حالا حواس پرت کنی رو شروع کرده. خب کیا گروه دوم میرن؟ به نظرم بهتره تعدادشون کم باشه که گیر نیوفتن ولی هر چی خودتون بخواید.
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 21:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر


پسرا با شگفتی‌ای آمیخته با عصبانیت، دنبال کسی می‌گردن که دیالوگ آخرو به زبون آورده بود. آخه صداش جزء کسایی که تا پیش از این اونجا جمع شده بودن و صحبت کرده بودن نبود. اما از طرفی صداش بسیار هم آشنا به نظر می‌رسید. طوری که نام گوینده نوک زبونشون بود. ولی قادر نبود از نوک جلوتر بره و به زبون آورده بشه.

هری که تمام مدت منتظر مونده بود تا بالاخره یکی فریاد "هری!" سر بده و فریادهای شادی و کف دست هورا به هوا برخیزه و هم‌چون قهرمان‌ها در آغوش کشیده بشه، با دیدن قیافه‌های هاج و واج پسرا که هنوز داشتن بین خودشون دنبال گوینده می‌گشتن و اصلا توجهی به حضور اون نداشتن، ناامید می‌شه.
- هی! من اینجام. هری هستم! هری پاتر!

و بالاخره پسرا از گشتن به دنبال گوینده دیالوگ در بین جمعیت خودشون برمی‌دارن و به در ورودی که با حضور پسر برگزیده مزین شده بود می‌نگرن.
- هری؟ از کی اینقد بی ادب شدی؟

حتی اینم واکنشی نبود که هری انتظار مواجهه باهاشو داشته باشه. پس کمی سرخ و سفید می‌شه اما همچنان اعتماد به نفس خودشو از دست نمی‌ده.
- اهم... چیزه... خب وقتی زیر سوال بردن توانایی پسرا در میون باشه یکم عفت کلامم از دست می‌ره.

ملت متوجه نبودن هری دقیقا از چی حرف می‌زنه، ولی هری خوب می‌دونست چطور افکارو به سمت دیگه‌ای منحرف کنه.
- تا سه نشه بازی نشه و قطعا پسر برگزیده تو تیم سوم که برای نجات آستریکس از آزکابانه قرار می‌گیره. حالا درسته که گفتین تیم سه نفره، ولی مطمئنم انتظار حضور منو نداشتین نه؟

هری منتظر جواب نمی‌مونه و ادامه می‌ده:
- بنابراین پیشنهاد می‌کنم از هر گروه یک نفر بعنوان نماینده بیاد. نه این که انتخاب زیادی داشته باشیم ولی خب. از گریفیندور که منم، ریونکلاو بردلی، هافلپاف گروگان و از اسلیترین...

هری نگاهی به خیل عظیم پسران اسلیترینی می‌ندازه. یکم تعدادشون زیادی زیاد بود و انتخاب سخت! به نظر میومد اسلیترین تنها گروهی بود که کم پسر نداشت!
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 19:02
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگر



- برام مهم نیست سر دسته کیه ولی نقشه اینه:
به سه تا تیم نیاز داریم. دوتا حواس پرتی و یدونه نجات. من دارم میرم به خوابگاه هافلپاف تلپورت کنم. نزدیک ترین مسیریه که برای رسیدن به آشپزخونه بلدم. نمیذارم غذایی از آشپزخونه بیرون بره. وقتی بیان سراغم با یه درگیری حسابی ازشون استقبال میکنم.

تیم بعدی باید یه حواس پرتی درست سرمون تو خوابگاه گریفیندور راه بندازه. خوابگاه اونا بالا ترین نقطه ی برجه و آشپرخونه پایین ترینشه. اینجوری تا جای ممکن از برتری عددی شون کم میکنیم و زمان بیشتری میخریم تا تیم نجات بتونه از مدرسه خارج بشه. من میگم خوابگاهشونو آتیش بزنیم

تیم سومم باید بره سراغ آسریکس.
این گردنبندو بگیر گرو؛ اگه تیم آستریکس به مشکل برخورد ورد «کامِریال اونِرال» رو کنارش زمزمه کن. منم جفت اینو دارم.

زاخاریاس بعد از چپوندن نقشه تو پاچه بقیه پسرا وسایلشو برمیداره و از اتاق ضروریات بیرون میره.

_ لعنت بهش؛
_ آره میدونم، حالا برنامه چیه؟
_ گفت تیم ولی چرا خودش تنهایی رفت؟
_به درک مهم نیست.
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/16 20:32:07
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/17 7:02:13
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 17:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


بردلی گفت:
- مطمئنی جواب میده؟

زاخاریاس گفت:
- اره. مگه این که کسی ایده بهتری داشته باشه.

حدود ده پسر از سه گروه هافلپاف، اسلیترین و ریونکلاو در اتاق ضروریات درو هم نشسته و در حال مرور نقشه ای بودند که داشتند برای بیرون اوردن استریکس از زندان می کشیدند.

اتاق ضروریات برای این پسر ها بهترین مکان ممکن بود، چون هم فضای کافی برای تمامی پسر ها داشت و هم می توانست در صورت نیاز، هر انچه را که جادوگران احتیاج داشتند به انها بدهد.

اکنون اتاق حالت دفاعی گرفته بود که در صورت نیاز، پسر ها بتوانند از خودشون دفاع کنند. در گوشه ای چند تخت و کمد قرار داشت برای خوابیدن و وسایل شخصی، میزان بسیار زیادی مواد غذایی هم انجا وجود داشت که تقریبا نیمی از اتاق را پر کرده بود. در گوشه ای هم قفسه کوچکی بود که درونش چند کتاب مانند هنر جنگ قرار داشت.

راهب چاق گفت:
- نباید تعدادمون زیاد باشه وگرنه گیر میوفتیم.

زاخاریاس تایید می کند:
- اره فقط باید سه نفرمون بریم. اینجوری راحت تره .

گروگان گفت:
- خب قراره کیا بیان؟

بردلی گفت:
- عادلانه ترین چیز اینه که سردسته، دو نفر رو انتخاب کنه و با اونا بره.
- خب حالا کی قراره سردسته بشه؟
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید. (ساحره‌ها علیه جادوگران)

مدافع جادوگران.


سروصدا داخل قلعه هاگوارتز بالا گرفته بود. صداهای دخترونه و زنونه و مونثین‌گونه، از سمت تالار گریفیندور شنیده میشد. رفته رفته بلندتر و به تعداد جیغ زنان افزوده تر هم میشد.
تابلو‌های روی دیوار که شامل افراد مذکر بودند یکی پس از دیگری پا به فرار می‌ذاشتن. چون بطور عجیب و باورنکردنی، ملت ساحره‌ قلعه، مثل زمان قدیم مدیوال و رنسانس و حتی حمله مغول‌ها، تابلوهایی که حاوی مذکرین بودن رو روی هم انداخته و اتیششون میزدن.

گروگان که بدو بدو از پله‌های مارپیچی قلعه در خلاف جهت صداها پایین میرفت و سعی میکرد در بره... همزمان با دویدنش چوبدستیش رو روی گلوش گرفت و با صدای نفس زنان گفت...
- هوا طوفانیه... هوا، طوفانیه! از صدای رعدوبرق دوری کنید. نذارید بارون خیستون کنه!

گروگان نفس‌نفس زنان خودش رو به تالار هافلپاف رسوند. ورودی تالار سریع باز شد و نیم تنه زاخاریاس ازش پیدا شد. زاخاریاس نیم نگاهی به اطراف انداخت و وقتی کسی رو توی اون حوالی ندید، از شونه گروگان گرفت و اون رو داخل کشوند.
داخل تالار هافلپاف نسبتا خلوت بود. راهب چاق با نگرانی گوشه‌ای نشسته بود، گروگان سعی میکرد نفسش رو تازه کنه، زاخار هم مشغول مرتب کردن ردا و لباس‌هاش بود. گوشه‌ای از تالار، شخصی با لباس و ردایی آبی رنگ پدیدار شد و به سمت گروگان اومد...
- بردلی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
- مقابل تالار درحال فرار بود که تونستم نجاتش بدم. ظاهرا جاروش رو ازش گرفتن و شکوندن!
- همینطوره. نمیفهمم چیشده! تا دیروز همچی خوب بود، اما یهویی، اوضاع تغییر کرد. درست بعد از اینکه لیلی برای خوردن صبحونه با یکی از دخترای گریفیندوری رفت... فکر کنم اسمش جینی بود! وقتی برگشت، دیگه مثل سابق نبود. لحن و اخلاقش باهام خیلی عوض شده بود. حتی هلنا هم تعجب کرد... اما، چیزی نگذشت که دیدم جارو کوییدیچم رو شکستن... فقط تونستم از برج ریونکلاو در برم.

بردلی که هنوز ردای کوییدیچش تنش بود با ناراحتی به دست‌هاش نگاه میکرد. برای گروگان مشخص بود که اون چقدر جارو کوییدیچش رو دوست داشت.

- زاخار تو نمیدونی چه اتفاقی افتاده؟ چرا یهویی دخترا عوض شدن؟
- چرا چرا...فکر کنم بدونم. داشتم مخفیانه به صحبت‌های ملانی، فکر کنم ارشد گریفیندور بود... صحبتش با لاکرتیا رو گوش میدادم که شنیدم. نتونستم کامل متوجه حرفاشون بشم. اما فکر کنم چیزی درباره زندانی شدن ارشدون گفتن. همون خون‌آشامه که ماسک داره. انگار تنها پسر تالارشون بود. با زندانی شدنش تالار رو برای خودشون گرفتن. حالام میخوان همینکارو با بقیه تالار هاهم انجام بدن!
- چرا آستریکس زندان افتاده؟ نکنه کاری بر علیهش کرده باشن! من چند بار با اون توی هاگزمید حرف زدم. خون‌اشام جدیه اون. مطمعنم اگه بود می‌تونست اوضاع رو درست کنه...

همزمان، زندان ازکابان.

درون ساختمان سرد و بی روح آزکابان، درحالی که دریای اطرافش پر از موج و باران های طوفانی بود. در یکی از راه‌رو های نم ناک و ترسناکش، دو تا از نگاهبان‌ها کنار هم مشغول صحبت بودند.

- این همه مدت زندانی نداشتیم. نه ناظری داشتیم، نه زندانی. حالا یه خون‌آشام رو اوردن! اونم برای چی؟ برای خریدن یه ابنبات شانس! قبلا کلی مرگخوار خطرناک داشتیم اینجا. قبلا اسم زندان رو هرکی میشنید تنش میلرزید. ولی الان...
- اینقد نق نزن دیگه. سرت تو کار خودت باشه. اگه همین خون‌آشام نبود، از کارت مرخص میکردن و خبری از حقوق هم نبود.

دو نگهبان که تو کت چرک و کثیف و کهنه به تن داشتن. با دندون‌هایی که کثیف و سیاه شده بودن، بهم غره رفتن و سپس از هم فاصله گرفتن. بوی خون کثیف و تعفن برانگیزشون، توی اون هوای مسموم زندان حتی برای خون‌آشامی که توی اعماق راهرو، در یکی از سلول‌های انفرادیش حبس شده بود هم قابل حس کردن بود.
خون‌آشامی که چند روزی بخاطر عدم تغزیه ضعف کرده بود. حالا روی دو زانوش نشسته. آرام و بی حرکت چشماش رو بسته بودو سعی میکرد تا یک ماه دیگر، انرژی درون رگ‌هاش رو ذخیره کنه.

صدای برخورد موج‌های خروشان دریا به سخره هم تیز جزیره‌ای که زندان بروی اون قرار داشت به خوبی براش قابل شنیدن بود. دیوانه ساز هایی که بدون استراحت و خواب، مرتب دور زندان میچرخیدند و از فاصله دور هم، خون‌آشام نگاه‌های پر از نفرتشون رو روی روح درونش حس میکرد.
آستریکس بی‌انکه خبر داشته باشد بعد از زندانی شدنش، همگروهی هایش داخل قلعه، داخل تالارشون دست به انجام چه کاری زدن. کسانی که روزی متحد، دوست و خانواده صداشون میزد. حالا تابوتش رو بدون هیچ ارزش و احترامی از خوابگاه پسرونه بیرون انداخته بودند.

ساعتی بعد، قلعه هاگوارتز.

گروگان، زاخاریاس، بردلی و چندین تن از اعضای دیگه مذکر قلعه به داخل اتاق ضروریات قلعه پناه برده بودند. گروگان نگران بود، زاخاریاس عصبانی. راهب چاق حتی بیشتر ترسیده بود.

- لعنتی... دیگه نمیتونیم توی تالار هافلپاف هم پنهوون بشیم. تعداد دخترا خیلی زیاده. خیلی زیاد! کاش میتونستیم بقیه پسرارو هم پیدا کنیم و همگی یجا جمع بشیم.
- من سعی کردم با یکی از دخترای گریفیندوری صحبت کنم. سعی کردم راضیش کنم... اما اون دختره به زبان فرانسوی چیزی گفت و چوب دستیش رو به طرفم گرفت. بعدش فقط تونستم خودمو اینجا برسونم...
- اونا هیچوقت به حرف بقیه اعضای گروهای دیگه گوش نمیدن. تنها کسی که به حرفش گوش میدادند استریکس بود که نیست...
- راست میگی... به حرف استریکس گوش میدن... اون ناظرشون بوده. الان که نیست اینا شورش کردن. ممکنه اگه برگرده بتونه کنترلشون کنه.
- منظورت چیه که برگرده؟ اون توی زندانه. زندان آزکابان! میشناسی که اونجارو.
- البته که میشناسم... اما اگه میشد کاری کنیم که...

با ناتموم موندن حرف گروگان... گروه پسرا ناخوداگاه سرشون بالا رفت و به همدیگه نگاه کردند. داخل چشم‌های همدیگه، می‌تونستن به فکر مشترکی که بهش رسیدن اطمینان پیدا کنن. اما همچنان، اطمینان هم داشتن که چقدر این فکر مشترکشون می‌تونست ترسناک و ریسک بزرگی باشه!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه!


اون راست میگفت. زندان بود که جواب‌گو بود. پس چرا نبود؟ یعنی چرا واقعا نبود؟ نه اینکه خودش نباشه ها... زندان بانه نبود. یعنی خود شخص زندان بانه نبود که باشه. از اونجایی که ریدل بنده مرلینی خیلی سال رو توی زندان سپری کرده بود. خود زندان بان بازنشست شده بود. زندان بان که سهله، ناظر انجمن هم بازنشست شد و تغییر کاربری داد حتی. از بس که حقوق زندان بان برای زنو بچه اون بنده مرلینی کفاف نمیداد.

اما مسئله مگه فقط نبودن زندان بان بود؟ خیر! اونقد زمان از توی زندان بودن بنده ریدل مرلینی گذشته بود که وقتی از زندان خارج شد با یک دنیای متفاوتی روبرو شد. یک دنیای سایبر پانکی که ملت سوار بر نیمبوس های نئونی و نورانیشون پرواز میکردن. ردای لرد ولدمورت نئون‌های سبز رنگی داشت. کرست بلاتریکس برقی بود و نور نور میکرد. ریش‌های دامبلدور توسط هوش مصنوعی مدیریت میشدن و حالا برای خودشون یک هوش مستقل داشتن. طبق خواست و احساسات خودشون تکون میخوردن. رفتار میکردن. حتی با زبان اشاره هم صحبت میکردن.

اما اینا فقط شروع ماجرا برای ریدل جوانِ پیر شده تو زندان بود. ریدل شاید پیر شده بود، اما هنوز بزرگ نه. پس تصمیم میگیره خودشم مثل زندان بانش تغییر کاربری بده. و همون لحظه هم میده. ریدل به دراکو مالفوی تغییر کاربری میده و همه ثوابقش، یا سوابقش، یا حتی صوابقش(کی به کیه؟) پاک میشن. تو دنیایی که بلاتریکس، لرد میشه و لرد، بلاتریکس میشه. حاصل ازدواج جیمز و لیلی میشه سیریوس! انتظار بیشتر از این هم نباید داشت. بله سیریوس. نه اون سیریوس ریشو فنگ شونده موتور سوار، نَوشون سیریوس منظورمه. جیمز سیریوس پاتر... حالا با همین موضوع و منطق... یعنی اسکورپیوس مالفوی، حاصل رابطه نامشروع دراکو و... نه دیگه. حالا ما ترجیح میدیم تو رابطه خصوصی ملت دخالت نداشته باشیم. پس برمیگردیم سر اصل مطلب.

هیچی دیگه. راکو جدید و ریدل قبلی از زندان ازاد میشه. به کارای بدش فکر کرده و ادم خوبه، سعی میکنه که بشه. اگه بشه! اون مرد کفش لیس توی زندان هم... تا این پست نوشته بشه پوسید مرد دیگه. خبری ازش نداریم. باشد تا فرار زندانی بعدی از زندان، در امان مرلین باشید.

پایان سوژه.
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1405 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه تحقیرآمیز تام دوباره روی زندانی برگشت، ابروی چپش را کمی، فقط کمی، بالا داد و گفت:
- پس یعنی می‌خوای دنبال من همه جا بیای؟
- هرجا که بری میام.
- چرا باید بهت اعتماد کنم؟
- من بهت باارزش‌ترین اطلاعات ممکن رو دادم، اصلا اگر بخوای بجز چسبوننده بودن می‌تونم هر اطلاعاتی که بخوای رو پیدا کنم...
- آدم‌های زیادی هستن که زیر دستم کار می‌کنن، نیازی ندارم.

تام چند دقیقه پیش زندانی را در ذهنش استخدام کرده و او را در کنار خودش تصور کرده بود؛ تصویر بدی به نظر نمی‌رسید پس می‌توانست به او یک دست کت‌وشلوار مرتب به عنوان لباس‌کار بدهد و از حقوق اولش هم کم کند. می‌توانست بعد از مدتی او را به عنوان مامور مخفی‌اش برای پرونده‌های زیادی بفرست، حتی می‌توانست دوباره او را به زندان برگرداند تا بفهمد چرا او را بی‌گناه در اینجا نگه داشتند. تام در ذهنش داشت کم‌کم قفل محدودیت‌های دسترسی مختلف را برای زندانی باز می‌کرد ولی در واقعیت زندانی باید همیشه مطیع باقی می‌ماند و راز مطیع نگه‌داشتن دیگران در میزان ترس آن‌ها از بالادستی‌شان نهفته است.

زندانی که به هیچ‌وجه قصد نداشت در زندان باقی بماند و دنبال نامی مستقل بود تا دیگر زندانی صدایش نکنند، دستش را از لای میله‌ها رد کرد، روی دو تا از تکه‌های بدن تام گذاشت و با لحنی مطمئن گفت:
- من می‌تونم اطلاعاتی رو پیدا کنم که هر کسی نمی‌تونه. تیکه‌های حقیقت رو برات بهم می‌چسبونم پس من تنها چسبوننده‌ای هستم که واقعا به کارت میاد.
- همینجا بمون برمی‌گردم.
- باز چرا؟ دیگه چی می‌خوای؟
- با چی بیارمت بیرون؟ چوب‌دستی دارم؟ کلید دارم؟ زندان‌بانم؟
- خودت چطوری رفتی بیرون؟ منم همونجوری بیار بیرون.
- به عنوان یه چسبوننده که به من نیازمنده زیاد صمیمی حرف نمی‌زنی؟
-
- کمی صبر کن، در سلولت که باز شد بیا بیرون و خودتو بهم برسون.

از زندانی رو برگرداند و به مسیرش ادامه داد. اتفاقات زیادی افتاده بود که او از آن‌ها بی‌خبر بود و اولین کسی که باید بابت این بی‌خبری و بی‌گناه زندانی شدن به او جوابگو می‌بود، زندان‌بان بود.
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 13:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: تام ریدل تصمیم می‌گیره با تشکیل یه گروه شورشی، از زندانی که نگهبانانش ادوارد دست قیچی و اگلانتاین هستن فرار کنه، ولی متاسفانه تا میاد تیکه‌های بدنش رو به هم بچسبونه و دوباره سراپا بشه، یک سال می‌گذره و همه چی تغییر می‌کنه، نگهبانان تغییر می‌کنن، وزارت عوض میشه و تام که حالا رئیس کاراگاهان بوده، می‌فهمه که الکی توی زندان نگهش داشتن و باید نقشه فرارش رو ادامه بده. این اطلاعات رو هم زندانی بغلی بهش داده که حالا از تام می‌خواد که در ازای دادن باقی اطلاعات اونم همراهش از زندان ببره بیرون.
این وسط یهو دوربین از دست راوی میوفته و یه قسمتی به داستان جیانا که داره دوریا رو نجات می‌ده می‌پردازه.


راوی دوباره دوربین را برمی‌دارد و ضبط را از سر می‌گیرد.

- فقط قراره بهم اطلاعات بدی؟ همین الانشم خیلی اطلاعات دادی، دیگه نیازت ندارم.
- از قیمت مرغ و گوشت خبر داری؟ می‌دونی الان قیمت طلا چنده؟ یا اینکه قیمت پاره چقدر رفته بالا...
- خیلی درگیر پولی، فکر کردی من نیازه به این چیزا فکر کنم؟ الان نقش من رئیس کاراگاهاس، چرا باید به فکر پول باشم؟ از تو جیب دولت میاد دیگه.
- خبر داری کدوم سلبریتیا طی این یه سال بازنشست شدن؟

تام نگاه تحقیر آمیزی به زندانی فلک‌زده کرد. تصمیم گرفت راهش را بکشد و به اقتدار سابقش برگردد.

- چسبوننده!

زندانی، در حال رو کردن آخرین کارت‌هایش برای نجات از آنجا بود.
- دیدم مثل اینکه خیلی درگیر چسبوندن بدنتی، و همش یکی رو لازم داری که تیکه‌های بدنت رو پیدا کنه و به هم بچسبونه. غیر از اینه؟

زندانی بیراه نمی‌گفت. چه چیزی از این بهتر؟

افرادی که لایک کردند

#تبعیض_قائل_نشویم_برای_برگ_ها
#برگ_ها_هم_می‌توانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتل‌عام_درختان_و_سبزیجات

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 31 مرداد 1401 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جیانا اصلا حوصله نداشت. کاراگاه ها زندانی نمی شدند زندانی می کردند. جیانا خودش در جامعه ماگلی چادری بود ولی اصلا قبول نداشت کا کسی به او زور بگوید . صدایی برق از سرش پراند. باورش نمی شد کسی همچین چیزی را بلند داد بزند ولی نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.دیوانه ساز جلو آمد ولی جیانا سریع خودش را جمع کرد و یاد غم و غصه هایش افتاد تا او دور شود.

- بقیه فکر می کنن حقه های ماگلی به درد نمی خورن ولی واقعا کاربردین.

در دلش از جورج ویزلی تشکر کرد. سنجاق سرش را بیرون آورد و قفل را آرام باز کرد. طوری از پشت دیوانه ساز رد شد که او متوجه نشود و به سمت سلولی که می دانست سلول کسی است که فریاد زده رفت.
- هی...
- تو چطوری؟اصلا تو کی هستی؟
- سسسسس....صداتو بیار پایین. خب من فقط ساحره نیستم ....فعلا همین کافیه خب فقط بگم میتونم تو تاریکی و پشت دیوار ها رو ببینم.....ولش کن اسمت دوریا است؟
- نفهمیدم چی گفتی ولی به هر حال چطوری در رفتی؟

جیانا دستش را رو به دیوانه ساز گرفت و از پشت به او پس گردنی زد ، دیوانه ساز نقش زمین شد.

- خوشحالم بالاخره از کتی یه چیزی یاد گرفتم.
-کتی؟
- بیا اینم از این...
- چطوری ؟
- ذله شدم بعدا میگم خب...
- ذله؟ فکر کردی من کیم؟ یه فرهنگ لغات لازمه تا حرفا رو بشه فهمید.
- آسی... بابا یعنی صبرم سر اومد از دستت.... بیا بریم ببینیم دیگه کی باهامونه.
دوریا که موهایش را تکان می دهد تا توی صورت جیانا بخورد به اطراف نگاه کرد.
- منظورت چیه؟
- مرلین منو از دست این خاندان بلک نجات بده....منظورم این بود که کی دیگه بهمون ملحق میشه...
- پس چرا حرف رو می پیچونی؟
- کاش اصلا آزادت نمی کردم .
- برمی گردم تو سلولم اگه ناراحتی.

جیانا که کم مانده بود جیغ بکشد زیر لب غرید.
- ببخشید.
و با خودش فکر کرد که اگه نیاز به تعداد زیاد برای شورش و رد گم کنی برای این که از میون جمعیت در بره نداشت هرگز سمت دوریا هم نمی رفت . آن دو در بیشتر سلول های زندانی هایی را که می دیدند به خاطر حجاب اجباری زندانی شده اند می زدند و کم کم جمعشان جمع شد همه در سلولی پناه گرفتند تا ببینند چه نقشه ای بکشند.
- من میگم همشون رو بکشیم.
- نه....گرچه فکر کنم وزیر جادو دیگه صبح زنده
نباشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!