- خب منتظر چی هستید. بیاید دستو پاشو ببندیم.
- نــــه! از من دور شو مرگخـ... #!؟.. اصلا نیازی نیست. خودم میام.
مرگخواران نگاههای تحلیلگر و همفکرانه با هم رد و بدل میکردند. از آنجایی که همهشان بسی خوفآور و تاریک بودند وقتی بیش از پنج ثانیه به چهره یکدیگر مینگریستند، جیغی از ترس بیرون میدادند. البته پس از جیغ سریع گلویشان را صاف میکردند و دوباره ترسناک میشدند.
اما به راستی این گروگان استامپ چه مرگش بود؟ انگار سم چپ سانتورش با سم راست صلاح نمیرفت و هی حرفش عوض میشد. علامت سوال سبز و مارگونه به ترتیب بالای سر مرگخواران میچرخید تا بالاخره به تلما رسید و وی زبان گشود.
- تو خیلی مشکوکی! مشکلت چیه؟ اصلا کی هستی؟
- من گروگان استامپ، ساختمانساز، املاکی، سانتور دوست..

#!؟... این چه سوالیه؟ گروگانتونم دیگه.

استامپ میان هر سخن تغییر لحن میداد، گویی دو نفر باشد، انگار باسیلیسکی دو سر بود. ناگهان مجاری جادوییاش اتصالی کردند. همانطور که بدنش صاف و بیحرکت ایستاده بود، سرش به شدت تکان میخورد و چند ستاره کوچک و کودکسانتور بالای سرش روی یک مدار میچرخیدند.
- استامپ! #!؟ گروگان! نه. سانتور! سانتور! سناتور!
گروگان پشت سر هم کلمه "سانتور" را بر زبان میآورد و زبانش موج مکزیکی میرفت. مرگخواران برای نجات او هر وردی به ذهنشان میرسید، که شامل کروشیو، امپریو و کلا هر طلسم سیاه نامربوط به درمان بود، روانه میکردند اما کارساز نبود.
درون ذهن گروگان استامپ:درون افکار استامپ چه شکلی است؟ راستش را بخواهید، اسم حقیقیاش "کلوب شبانه استامپ" میباشد. دیسکوییست مخصوص اجنه خانگی. اجنهی خیالیای که در ذهن استامپ گرد آمدهاند.
گروگان بیدار شد. صدای موسیقی ریتمیک و جیغ و هورای اجنه میآمد.
- ارباب استامپ خوش برگشت. باز اومد که حسابی قر داد و جایزه رقاص برتر رو برد؟
- امشب نمیتونم پات. اتفاقات بسیار وحشتناکی افتاده، باید عظمت رو از گروگانگیری بگیریم!

جن خانگیای که پات نام داشت استامپ را تا بار همراهی کرد و سپس به مقابل ورودی کلوب برگشت. پشت بار باریستایی بود و لیوانی را برق میانداخت اما او هر باریستایی نبود، سانتوری طلایی بود که سیبیل دراز و پیچدار داشت. به سمت گروگان برگشت.
- همون همیشگی؟
- بده بیاد.
- آب قند خدمت شما.
سانتوریستا آب قند را مقابل گروگان گذاشت. منوی بار به آب قند، آب نمک و آب پر املاح محدود شده بود. بالاخره کلوبی بود برای اجنه و باید در حد وسع مالی همانها خدمات میداد.
گروگان نگاهی به دور و برش انداخت. اجنه خانگی لباسهای پر زرق و برق پوشیده بودند و در صحنه رقص بزرگ وسط کلوب قر میدادند. گوی نورپردازی هم به جای اینکه روی سقف وصل شده باشد دست و پا درآورده بود و وسط جمع میرقصید.
چند دقیقه گذشت، استامپ دیگری جلوی درب ورودی کلوب ظاهر شده بود. پات از او پرسید:
-ها؟ ارباب که تازه اومد کرد. ارباب که اونجا نشست.
وااای چرا دوتا ارباب بود!

- تو منو میشناسی؟ من که تو رو نمیشناسم ولی بدون گروگانتم.

پات آب دهانش را قورت داد. میدانست دردسر در راه است. وضعیت گروگان در گروگانی بود...
همزمان خارج از ذهن گروگان در جمع مرگخواران:گروگان روی زمین پخش شده و چشمانش بسته بود، هنوز از ذهنش خارج نشده بود و زیر لب و با ریتمی کندتر از قبل کودکسانتورهای بالای سرش را میشمرد.
- یه سانتور... دو سانتور...
- این چرا همچین شد!
- از بس درگیرم بود.
- از شاخو برگام ترسید.