جرمیِ بابا درخواست نقد داد و بهونه ای شد که بگم عزیزان دلِ روشنایی، از این ببعد هر کس نقد خواست من اینجا منتظرشم. زیاد پست بزنین و زیاد درخواست نقد بدین. به پدر و مادرتونم احترام بذارین.
نقل قول:
سلام پروفسور! خوش برگشتین، البته اگه واقعا برگشتین و پسفردا دوباره نمیخواین وانمود کنین هیچ اتفاقی نیفتاده!
آبنبات های لیموییم سلام میرسونن پروفسور، کتی و پلاکس و دیزی هم سلام میرسونن! امیدوارم که-آم... چی؟
بررسی پست شماره 123 ویلای صدفی، جرمی استرتونبابا جان من در این پستت نسبت به پست های قدیمیی که ازت خوندم پیشرفت میبینم. طنزت هدفمند تره و شوخی هات جالب ترن. منتها هنوزم گوشه و کنار پستت قسمت هایی دیده میشه که نمیشه درست تشخیص داد هدفت از اونجا گذاشتنشون چی بوده. مثلا پاراگراف شروع پستت یکی از همین قسمت هاست، که من عقیده دارم میتونستی هدفمند تر و برنامه ریزی شده تر پستت رو شروع کنی.
نقل قول:
دامبلدور وارد خاطره بعدی شد. این بار بالاخره در جایی خشک فرود آمده بود، بنابراین ریشش را چلاند تا آن را خشک کند اما باز هم ریشش آب داشت. آب زیادی به ریش دامبلدور جذب شده بود و همین باعث شد که او چندین بار ریشش را بچلاند. در هر بار چلاندن، میزان زیادی آب از ریش او خارج می شد. بالاخره بعد از مدتی ور رفتن با ریش هایش موفق شد که کار را به پایان برساند.
این مسئله که توی پست قبل گفته بود هر فلش بکی که دامبلدور بهش میرفت بارون و خیس و اینا بوده و تو توی پست خودت این مسئله رو برعکس کردی حرکت خلاقانه ای بود، اما میتونستی بیشتر و بهتر ازش استفاده کنی. این پاراگراف نسبتا طولانیه اما هیچ پانچلاین و شوخیِ خاصی توش وجود نداره. توصیف چلونده شدن ریش دامبلدور و خشک نشدنش منو خندوند، اما بهتر بود یه شوخیی چیزی هم اون وسط میگنجوندی. مثلا انقدر طول کشید تا دامبلدور ریششو برای بار دوم بچلونه، که دریاچه ای که از چلوندنِ اول ایجاد شده بود تبخیر شد و میعان شد و دوباره توی این فلش بک هم بارون گرفت. چمیدونم.
نقل قول:
- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟ 
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست. 
بنظرم این دو تا دیالوگ بخوبی درون مایه شخصیت ها رو به نمایش گذاشته و میپسندم. نحوه ی حرف زدن لرد شبیهشه، گرچه "بی خرد" بنظرم برای اون موقعیت و همچنین برای لرد کمی زیادی ادبی بود.
نقل قول:
در آن لحظه دامبلدور علاقه خاصی به گفتن جمله «بچه بیا پایین» داشت اما به علت برخی محدودیت های سنی از انجام این کار خودداری کرد. جلو تر رفت و خود سابقش را دید. کمی چپر چلاق به نظر می رسید و شیرین می زد.
این پاراگراف خیلی خنده دار بود. خیلیا.

اینکه دامبلدور میخواست بگه بچه بیا پایین سرمون درد گرفت خنده دار بود، اما کاری که بعدش انجام دادی حالت شکستن دیوار چهارم رو داره، یعنی فضای داستان رو بشکنی و بگی دامبلدور بعنوان یه کرکتر آگاه بود و میدونست که پستش داره تو سایت خونده میشه، پس این حرفو نزد. من خودم قدیم زیاد این کارو میکردم، اما الانا دیگه شخصا چندان نمی پسندمش، نظر شخصی منه. ولی بهرحال، استفاده ت ازش رو دوست داشتم.
توصیفی که از دامبلدور قدیمی کردی واقعا خنده داره. کمی چپر چلاق بنظر میرسید و شیرین میزد. استفاده از کلمه ی "چپر چلاق" توی زمینه ی ادبیِ پستت خنده دار ترش کرده، و این مسئله که خودش رو از دور دید و فهمید که شیرین میزنه واقعا جالب بود.
نقل قول:
- سلام بابا جان! من خودتم از آینده. حالا لطف کن و دیالوگ معروفتو بگو. 
این بنظر من کمی یهویی اومد. ایرادی نداره در خودش به تنهایی، اما بهتر میبود اگر یه دلیلی برای دامبلدور ردیف میکردی، که زود بخواد از اونجا بره. بخصوص که لرد هم اونجاست و این دوتا باهم خوب نیستن و دشمنن، و میتونستی از همین استفاده کنی که بخواد زود بره. این مسئله که لرد و دامبلدورِ آینده همدیگه رو ملاقات کنن میتونست شامل طنز باشه، و میشد ازش استفاده کرد.
نقل قول:
دامبلدور دیگر که خودش را دیده بود پشم هایش ریزش کردند. البته پشم های دامبلدور آن قدری بود که هر چقدر بریزند باز هم از تعداد آن ها کم نشود.
این خیلی جالب بود. اغراقِ بیشتر جالب ترش هم میکرد. مثلا بگی دامبلدور روی کوهی از پشم های خودش ایستاده بود و هر بار که فکر میکرد این کوه دیگه بلندتر نمیشه نگاهش به خودِ آینده ش می افتاد و یه دور دیگه پشماش میریخت. تا اینکه شبیه اون عکس نفرین شده از ابیِ بدون ریش شد.
نقل قول:
- خب... این لباس هایی که پوشیدی در حال حاضر بسیار خز و سمی تشریف دارند. 
من راستش نفهمیدم این دیگه چه جور نشونه ایه و چه ربطی داره.
نقل قول:
- اممم... از سایه ها نترس، تو تانوسی بابا جان! 
اتفاقی نیفتاد. دامبلدور قدیمی هم متوجه این شد.
- از سایه ها نترس، تو... ناموسی بابا جان!
- 
- اممم... پا بوس؟ 
این بخش جالب ترین بخش پستته که بخوبی ادامه ش هم دادی. این مسئله که دامبلدور خنگوله و کمی زوال عقل داره سوژه ایه که چند وقتی بود خودمم بهش فکر کرده بودم، و بنظرم خیلی خلاقانه بود که تو پستت این سوژه رو معرفی کردی.
در کنارش، میتونستی برای اضافه کردنِ طنزش بگی دامبلدور اول چندتا جمله بی ربط میگه، مثل اینکه دلت برای مرده ها نسوزه هری و اینا.
نقل قول:
جرمی که می خواست خود را به هر نحوی که شده وارد سوژه کند اسهال فضل اظهار فضل کرد و گفت:
اینجا باز هم دیوار چهارم رو شکستی و گفتی جرمی میدونست توی داستانه و میخواست وارد سوژه بشه. همونطور که گفتم، من این کارو قبلنا زیاد میکردم. و بنظرم ایرادی هم نداره، اما بهتر بود یه ورودی برای جرمی درنظر میگرفتی. چمیدونم، آسمون میشکافت و جرمی میفتاد پایین. نه اینکه از اول همونجا بوده باشه. جا داشت هنوز.
نقل قول:
همه به فکر فرو رفته بودند. حتی مرگخوار های سفید هم در حال تفکر بودند. بعد از مدتی تفکرشان آنقدر عمیق شده بود که متوجه جرمی نشدند که دستش را برده بود بالا تا برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد.
این رو دوست داشتم. این همون کاریه که توی پاراگراف اول پستت نکردی، اضافه کردن شوخیِ رندوم به یه موقعیتِ جدی.
نقل قول:
- من به این نتیجه رسیدم که به این کار ما دو نفر میگن خوددرگیری. 
اینو هم خیلی دوست داشتم. یعنی تمام این مدت داشت به این فکر میکرد که اسم این کار چیه.
نقل قول:
- تو چالوسی بابا جان؟ 
عالی.
نقل قول:
دامبلدور دیگر مثل خود گذشته اش رد داده بود. بنابراین کتی را که دم دستش بود نیشگون گرفت.
اینجا یکم توصیف بیشتری نیاز داشت. چرا واکنشش این بود؟ توصیفات فرصت های توعن برای وارد کردنِ طنز، و از این فرصت بنظرم اینجا کمی بیشتر میتونستی استفاده کنی.
نقل قول:
کتی جیغی بلند کشید. دامبلدور قدیمی بدون لحظه ای درنگ رو به کتی کرد و گفت:
- چرا ترس؟ از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان!
در آخر، این رو دوست داشتم که دامبلدور نمیتونه از عمد جمله معروفشو بگه و حتما باید یه اتفاقی بیفته. خلاقانه بود.
جرمیِ بابا، از خوندن پستت خیلی لذت بردم! "ایراد" خاصی نداشت به اون نحو، فقط چیزهایی توش بودن که میتونستن بهتر شن. طنز های به جا و جالبی داشتی و نثرت ساده و مستقیمه. همین فرمون برو جلو، و امیدوارم بازم اینجا ببینمت!
خداحافظ بابا جان!