بخش اول
_دنیا.. واژه خیلی جالبیه! معانی مختلفی واسه ی این کلمه هست که همشونم جالبن.. ولی اگه بخواین نظر من رو بدونید باید بگم من یه تعریف کلی برای دنیا درنظر نمیگیرم؛ خب میدونید هیچ تعریف کاملی واسه ی این کلمه ی کوچولو نیست بخاطر همین من هیچ وقت سعی نمی کنم تعریفش کنم. به نظر من دنیایی که درحال حاضر توش زندگی می کنیم به دوبخش دسته بندی میشه. دنیای زیر آب و دنیای روی آب که درواقع خشکی منظورمه. موجودات روی خشکی واقعا عجیبن و من هیچ درکی از اونا ندارم. اکثرشون با موجودات زیر آب خوب نیستن! اونا زندگی عادی ای دارن و خودشونم خیلی کسل کنندن. عوضش این پایین کلی چیز باحال پیدا میشه که تو عمرتونم ندیدید! مثلا من الان نمیفهمم چرا یه استاد هاگوارتز نباید از همسایه ی ما که یه ماهی پیراناعه خوشش بیاد! خشکی زی ها واقعا مزخرفن!
آنابل دستش را دراز کرد و جلبکی را که روی آب شناور بود گرفت. چند ساعتی میشد که داشت با خودش حرف می زد. سرش را برای مدتی از آب بیرون آورد و پوکر فیس به خورشید خیره شد. خورشید هنوز در بالای سر او قرار داشت و این به این معنا بود که او وقت کافی برای پختن کیک را دارد.
_هوفف..اینم از این..بزن بریم خونه که کلی کار داریم!
فلش بک به صبح امروز*
با صدای قلپ قلپ ساعت دریایی اش ازجا پرید و موهایش را شونه.. او وسط آب بود پس نیازی به شونه کردن موهایش نداشت. به سمت آینه رفت تا خودش را برنداز کند.
_هومم.. بد نیست.. یه روز خوبه دیگه و بدون دردسر! خب.. همونطور که اون موجودات خشکی زی گفتن باید کارامو یادداشت کنم تا شاید بعد ها بتونم با سبک زندگی اون ها پیششون زندگی کنم. اوفف.. چه مسخره..
خیله خب امروز چندمه؟
آنابل سرش را به طرف تقویم چرخاند هرچند کاش هیچ وقت اینکار را نکرده بود.
_۲۳ ژوئن..هوم...
بعد از چند ثانیه دخترک نگاه بی حسش را دوباره به تقویم داد و به آن زل زد.
-
به تقویم زل زد.. بازهم زل زد.. آنقدر زل زد که تقویم خجالت کشید و خودش صفحه اش را ورق زد.
_ببخشید نمیدونستم از این صفحه خوشتون نمیاد..
_دیگه تکرار نشه..

بعد از پنج دقیقه ویندوز مغز آنابل شروع به پردازش کردن اطلاعات کرد.
_امروز تولد داریمم؟؟ اونم دوتااااااا؟!
دختر با چشمانی که حالا تیک داشتند به تقویم خیره شد.
_من شرمندم اصلا امروز واسه شما من کی باشم که تصمیم بگیرم امروز چندمه.
تقویم چمدان کوچکی از پشتش درآورد و به سرعت از آنجا فرار کرد. حالا فقط آنابل مانده بود که به جای خالی تقویم نگاه میکرد.
نفس عمیقی کشید و دستانش را رو شقیقه اش گذاشت و آرام مالشش داد.
_آروم باش دختر.. هوفف.. هنوز کلی وقت داریم که واسه دوتا موجود رو مخ جشن تولد بگیریم. هوفف.. نمی خواممممممممممممم!
Few minute later*
آنابل درحالی که درون آب راه می رفت به این فکر میکرد که چگونه تولد دوتا از بهترین دوست های صمیمی رو مخ اش یعنی اسکار و پرنتیس گاتو را جشن بگیرد. شاید برایتان سوال پیش بیاید که تولد گرفتن ترس ندارد چرا آنابل این همه نگران است؟ در پاسخ به سوالتان باید بگویم شما روی خشکی زندگی میکنید. جایی که مغازه ی کیک فروشی وجود دارد و برای دیزاین خانه هایتان به راحتی میتوانید همه چیز را هملنطور که می خواهید بچینید. اما ما درباره ی داخل آب صحبت میکنیم.
_خودشه!
آنابل لامپ زرد ایده ای که بالای سرش روشن شده بود را گرفت و درون جیبش گذاشت. از این فرصت ها زیاد نصیبش نمیش که یک لامپ بدون اتصال به برق پیدا کند.
_زنگ میزنم به پرنتیس تا بهم کمک کنه کیک بپزم!
_چی می پزی؟
آنابل از جیش پرید و به طرف دوست کوسه ایش چرخید.
_اسکار..منو ترسوندی!
_آنابل بترسه؟ مسخرس! گفتی برای یه موجود خشکی زی کیک بپزی؟
آنابل از اینکه کوسه اش هنوز کل ماجرا را نفهمیده بود نفسش را بیرون داد.
_خب..آره!
_که بعد من بخورمش اون موجودو؟

_چی؟ نه!
کوسه که تا قبل از این حرف دختر نیشش باز شده بود لبخند استرسی ای زد و با اخم خفیفی به دختر نگاه کرد.
_پس چرا براش کیک می پزی؟
_خب.. ببین.. امروز تولد پرنتیسه و من نمیخوام بدونه که قراره براش تولد بگیرم. تو هم نباید بهش لو بدی! فهمیدی؟
اسکار نیشخند واضحی زد و به طرف پشت آنابل شنا کرد.
_هرچی آنابل جونم بگه!

_مرلین به دادم برسه!
به اندازه ی یک آب قند خوردن و تماس با پرنتیس بعد*
آنابل کمی بیرون از آب شناور بود که چیز نارنجی رنگی به چشمش خورد.
_درود سینیوریتا! حالتون چطوره؟ کاری داشتید؟
_پرنتیس! عام ممنون.. راستش یه کاری داشتم بله..امروز تولد اسکاره و من.. تصمیم گرفتم براش کیک بپزم!
_اون کوسه ی رو مخ ضدحال کیکم میخوره؟ میشه بگی چی نمی خوره؟

_پرنتیس! آره خلاصه که من نصف وسایل کیک رو آماده کردم فقط نمیدونم دیگه چی کم داره.. از اونجایی که تاحالا کیک نپختم میشه تو تستش کنی بگی چی کم داره؟
پرنتیس با چهره ی پوکر انگشتش را درون ظرف کیک کرد و طعم آن را چشید.
_هومم.. بد نیست.. فقط یکم.. جلبک دریایی میخواد!
_پس من میرم جلبک دریایی تند پیدا کنم فقط یادت باشه اسکار چیزی از این موضوع نفهمه! لطفا تو این مدت نه به هم بپرید نه به کیک.
_خیالت راحت باشه بابا!

پایان فلش بک*
ویو ساحل*
پرنتیس با آیینه ای که در دستش بود داشت قربون صدقه چهره جذاب و خوشگلش می رفت و اصلا حواسش به کیک نبود که ناگهان کیک از روی لبه ی ساحل غیب شد و از آنجایی که پرنتیس عاشق کوسه بود و اصلا هم از دزدیده شدن کیک او خوشحال نمیشد به دنبال کیک نرفت.
اسکار درحالی که درون آب به ظرف کیک نگاه می کرد زیر لب چیز هایی زمزمه کرد. سپس نیشخند روی لبش پرنگ تر شد.
_پرنتیس جونم تولدش قراره حسابی مبارک بشه!

با پایان یافتن حرفش درحالی که نیشش تا بناگوش باز بود بمب اکلیل به کیک را اضافه کرد. غافل از اینکه بداند حقیقت چیست..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

