کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
101
نفر همین الان آنلایناند
80 نفر در «انجمن»
2 عضو
99 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 80
-
پروفایلها و حساب کاربری 7
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
60 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
شومینههای من
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
کافه هاگزهد
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/05/29
تولد نقش: 1404/06/01
آخرین ورود: دیروز ساعت 11:10
از: آن روز که در بند توام آزادم ...
پستها:
229
شغل
مدیر مدرسه هاگوارتز، مدیر فنی جادوگران

جایی بسیار دور از هاگزهد، پسر برگزیدهی سابق و شوهر برگزیدهی امروز، مشغول کمک کردن در خانه داری به همسر دلبندش جینی ویزلی بود.
- هـــری! چی شد پس این آب کدوحلوایی؟
- الان میارم عزیزم! الان!
صدای فریاد جینی از اتاق نشیمن بلند شده بود و با درنگی کوتاه پس از پاسخ هری، حالا دوباره صدای محو گفتگویش با مهمانها به گوش میرسید. هری که تند تند قابلمه خورشتی که برای شام بار گذاشته بود را هم میزد، تکانی به چوبدستیش داد تا لیوانها نیز پر شوند و زودتر به نشیمن بازگردد.
پاق!
همین که پارچ روی هوا معلق ماند و محتوایش جاری شد، لیوانها غیب شدند. هری لحظهای زیر لب گفت «وات ده...» اما صدای «پاق» آشنا باعث شد بلافاصله دوزاریش بیفتد.
- دابی!
چرا باز مثل دیدار اولمون داری کرم میریزی؟ 
- هری پاتر قربان نباید برای مهمونها آب کدوحلوایی برد!
- نبرم؟! اگه تا یه دقیقه دیگه اون جا نباشم جینی کلّهمو میکّنه.
- هری پاتر قربان نباید زن داشت!
- هوممم... منظورت اینه که لیاقتم بیشتر از این حرفاست آره؟ خودمم حس کرده بودم دارم توی این زندگی تلف میشم. برای من فرصتهای خیلی بهتری...
- هری پاتر قربان باید خفه شد و شلوار دوم رو از پاش درآورد!
قربان کلا باید عَزَب شد! 
- خوب نه دیگه... اون وقت وزارتخونه حقوق و مرخصی و مزایای تاهلم رو قطع میکنه!
- هری پاتر قربان نباید در وزارتخونه کار کرد!
- خوب چرا لامصب؟! چرا نباید هیچ کاری کنم؟ چی کار کنم پس؟
- هری پاتر قربان باید برگشت با خاله و شوخرخالهش زندگی کرد!
- خاله پتونیا رو که مرلین بیامرزه...
- پس با شوهرخالهی پیر و تنها و بازنشستهاش زندگی کرد و به شوخیهاش خندید و دل پیرمرد رو شاد کرد! هری پاتر قربان انسان دوست!
- دنده نده دابی!
تو که الان اربابی نداری که مجبور باشی چیزی علیهش نگی! دیگه چته...
دابی دست از کوبیدن سرش به در کابینت برداشت. لحظهای فکر کرد و از اول شروع به کوبیدن کرد.
- دابی حواسش نبود! دابی طبق عادت هیچی نگفت! دابی بد!
- خوب حالا که یادت اومد بگو.
و این گونه شد که دابی ماجرای لردها و دامبلدورهای سهگانهای که در کافه دیده بود را برای هری شرح داد.
- آهان... و تو با خودت حساب کردی که من با وجود سه تا ولدمورت، 3 برابر بیشتر در خطرم و باید از دنیای جادویی فاصله بگیرم. آره؟!
- نه قربان! دابی با خودش حساب کرد که با وجود سه تا پروفسور دامبلدور قربان، حتا اگر نقشهی دو تا از قربانها برای فدا کردن هری پاتر قربان اشتباه پیش رفت و قربان نجات پیدا کرد، نقشهی سوم دیگه جون قربان رو حتما گرفت!
- برو پی کارت دابی... نگران منم نباش. خطری من رو تهدید نمیکنه. میتونم از پس خودم بربیام.
- پس قربان با زبون خوش حرف گوش نداد... قربان چرخید تا دابی چرخید.
پیش از آن که هری فرصت کند تهدید دابی را پاسخ دهد، صدای پای جینی را شنید و وحشت کرد...
- عزیزم؟ پس کجا موندی...
شالاپ!
ورود جینی به آشپزخانه همان، و واژگون شدن پارچ آب کدوحلوایی که در همان لحظه بالای در ظاهر شده بود همان...
- هری عزیزم... ما با هم... از این شوخیا... داشتیم؟ اون هم.. وسط مهمونی قشنگم؟
- توضیح میدم.
دور از مشکلات خانوادگی هری، ماجرای عجیب تکثیر لرد سیاه و آلبوس دامبلدور و سرگردانی پیروان این دو، همچنان در کافه هاگزهد ادامه داشت...
- هـــری! چی شد پس این آب کدوحلوایی؟
- الان میارم عزیزم! الان!

صدای فریاد جینی از اتاق نشیمن بلند شده بود و با درنگی کوتاه پس از پاسخ هری، حالا دوباره صدای محو گفتگویش با مهمانها به گوش میرسید. هری که تند تند قابلمه خورشتی که برای شام بار گذاشته بود را هم میزد، تکانی به چوبدستیش داد تا لیوانها نیز پر شوند و زودتر به نشیمن بازگردد.
پاق!
همین که پارچ روی هوا معلق ماند و محتوایش جاری شد، لیوانها غیب شدند. هری لحظهای زیر لب گفت «وات ده...» اما صدای «پاق» آشنا باعث شد بلافاصله دوزاریش بیفتد.
- دابی!
چرا باز مثل دیدار اولمون داری کرم میریزی؟ 
- هری پاتر قربان نباید برای مهمونها آب کدوحلوایی برد!

- نبرم؟! اگه تا یه دقیقه دیگه اون جا نباشم جینی کلّهمو میکّنه.

- هری پاتر قربان نباید زن داشت!

- هوممم... منظورت اینه که لیاقتم بیشتر از این حرفاست آره؟ خودمم حس کرده بودم دارم توی این زندگی تلف میشم. برای من فرصتهای خیلی بهتری...
- هری پاتر قربان باید خفه شد و شلوار دوم رو از پاش درآورد!
قربان کلا باید عَزَب شد! 
- خوب نه دیگه... اون وقت وزارتخونه حقوق و مرخصی و مزایای تاهلم رو قطع میکنه!

- هری پاتر قربان نباید در وزارتخونه کار کرد!

- خوب چرا لامصب؟! چرا نباید هیچ کاری کنم؟ چی کار کنم پس؟

- هری پاتر قربان باید برگشت با خاله و شوخرخالهش زندگی کرد!

- خاله پتونیا رو که مرلین بیامرزه...
- پس با شوهرخالهی پیر و تنها و بازنشستهاش زندگی کرد و به شوخیهاش خندید و دل پیرمرد رو شاد کرد! هری پاتر قربان انسان دوست!

- دنده نده دابی!
تو که الان اربابی نداری که مجبور باشی چیزی علیهش نگی! دیگه چته...دابی دست از کوبیدن سرش به در کابینت برداشت. لحظهای فکر کرد و از اول شروع به کوبیدن کرد.
- دابی حواسش نبود! دابی طبق عادت هیچی نگفت! دابی بد!

- خوب حالا که یادت اومد بگو.

و این گونه شد که دابی ماجرای لردها و دامبلدورهای سهگانهای که در کافه دیده بود را برای هری شرح داد.
- آهان... و تو با خودت حساب کردی که من با وجود سه تا ولدمورت، 3 برابر بیشتر در خطرم و باید از دنیای جادویی فاصله بگیرم. آره؟!
- نه قربان! دابی با خودش حساب کرد که با وجود سه تا پروفسور دامبلدور قربان، حتا اگر نقشهی دو تا از قربانها برای فدا کردن هری پاتر قربان اشتباه پیش رفت و قربان نجات پیدا کرد، نقشهی سوم دیگه جون قربان رو حتما گرفت!

- برو پی کارت دابی... نگران منم نباش. خطری من رو تهدید نمیکنه. میتونم از پس خودم بربیام.
- پس قربان با زبون خوش حرف گوش نداد... قربان چرخید تا دابی چرخید.

پیش از آن که هری فرصت کند تهدید دابی را پاسخ دهد، صدای پای جینی را شنید و وحشت کرد...
- عزیزم؟ پس کجا موندی...
شالاپ!
ورود جینی به آشپزخانه همان، و واژگون شدن پارچ آب کدوحلوایی که در همان لحظه بالای در ظاهر شده بود همان...
- هری عزیزم... ما با هم... از این شوخیا... داشتیم؟ اون هم.. وسط مهمونی قشنگم؟

- توضیح میدم.

دور از مشکلات خانوادگی هری، ماجرای عجیب تکثیر لرد سیاه و آلبوس دامبلدور و سرگردانی پیروان این دو، همچنان در کافه هاگزهد ادامه داشت...
افرادی که لایک کردند
دابی نباید این پست رو مینوشت! دابی بد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نویسندهی قبلی شما رو دعوت کرد تا با خوندن پست نویسندهی بعدی که ما میشیم، بفهمین که دامبلدور واقعی کدوم دامبلدوره. اما اینکه نویسنده قبلی چی میخواد برای نویسندهی فعلی اهمیتی نداره! پس نویسنده خودش رو کنار میکشه و شما رو دعوت میکنه که بحث شکل گرفته بین لردها و دامبلدورها رو بشنوین.
- ما لرد ولدمورت راستین میباشیم!
- نهخیر! ما لرد واقعی هستیم.
- چه میگویید؟ ما رهبر ارتش تاریکی هستیم!
در سمت چپ، سه لرد یکسان و یک رنگ و یک طرح و یک صدا، قصد داشتن ثابت کنن که لرد ولدمورت حقیقی هستن. در سمت راست هم سه پیرمرد همسان، درگیر همین موضوع بودن.
- ببین باباجان! چرا دروغ میگی؟ دامبلدور واقعی منم.
- نه دیگه آبنبات لیمویی دروغگو! آلبوس منم!
- جفتتون اشتباه میکنین عزیزانم. به راه راست بپیوندین و دروغ گفتن رو رها کنین.
مرگخوارها و محفلیها که نمیتونستن تشخیص بدن کدوم رهبر واقعیشونه، کاملاً گیج شده بودن. از دست کسی کاری برنمیاومد. چارهای به جز منتظر موندن نبود.
البته همه میدونستن منتظر موندن هم قرار نیست کمکی بکنه؛ پس دلفی چشمکی به همه میزنه و به سمت سه لرد حرکت می کنه.
- پدرلرد! منم دلفی؛ دخترتون.
لردها چشمغرهای به دلفی میرن.
- چه کسی همچین حرفی زده؟
- ما دختری نداریم.
- ما شما را گردن نمیگیریم و نخواهیم گرفت!
دلفی که بهخاطر رد شدن توسط سه لرد متفاوت افسرده شده بود، شکستخورده عقبنشینی میکنه و رو به بقیه میگه:
- این لردها واقعاً شبیه همدیگهان. هیچکدومشون من رو گردن نگرفت.
نویسندهی بعدی دیگه نمیدونست باید چطوری به خوانندهها بفهمونه که لردها و دامبلدورها کاملاً شبیه هم بودن و نمیشد به این راحتیها تشخیص شون بود. پس دیگه تسلیم میشه و کار رو به دست نویسندهی بعدی میسپاره تا خودش با لردها و دامبلدورهای سهقلوش کنار بیاد. خودش هم قلم و کاغذش رو کنار میگذاره و جادوگران رو به مقصد جزایر هاوایی ترک میکنه تا بعد از مدتها شیفتهای کاری سنگین، بتونه از تعطیلات تابستونه خودش لذت ببره.
- ما لرد ولدمورت راستین میباشیم!

- نهخیر! ما لرد واقعی هستیم.

- چه میگویید؟ ما رهبر ارتش تاریکی هستیم!

در سمت چپ، سه لرد یکسان و یک رنگ و یک طرح و یک صدا، قصد داشتن ثابت کنن که لرد ولدمورت حقیقی هستن. در سمت راست هم سه پیرمرد همسان، درگیر همین موضوع بودن.
- ببین باباجان! چرا دروغ میگی؟ دامبلدور واقعی منم.

- نه دیگه آبنبات لیمویی دروغگو! آلبوس منم!

- جفتتون اشتباه میکنین عزیزانم. به راه راست بپیوندین و دروغ گفتن رو رها کنین.

مرگخوارها و محفلیها که نمیتونستن تشخیص بدن کدوم رهبر واقعیشونه، کاملاً گیج شده بودن. از دست کسی کاری برنمیاومد. چارهای به جز منتظر موندن نبود.
البته همه میدونستن منتظر موندن هم قرار نیست کمکی بکنه؛ پس دلفی چشمکی به همه میزنه و به سمت سه لرد حرکت می کنه.
- پدرلرد! منم دلفی؛ دخترتون.
لردها چشمغرهای به دلفی میرن.
- چه کسی همچین حرفی زده؟

- ما دختری نداریم.

- ما شما را گردن نمیگیریم و نخواهیم گرفت!

دلفی که بهخاطر رد شدن توسط سه لرد متفاوت افسرده شده بود، شکستخورده عقبنشینی میکنه و رو به بقیه میگه:
- این لردها واقعاً شبیه همدیگهان. هیچکدومشون من رو گردن نگرفت.

نویسندهی بعدی دیگه نمیدونست باید چطوری به خوانندهها بفهمونه که لردها و دامبلدورها کاملاً شبیه هم بودن و نمیشد به این راحتیها تشخیص شون بود. پس دیگه تسلیم میشه و کار رو به دست نویسندهی بعدی میسپاره تا خودش با لردها و دامبلدورهای سهقلوش کنار بیاد. خودش هم قلم و کاغذش رو کنار میگذاره و جادوگران رو به مقصد جزایر هاوایی ترک میکنه تا بعد از مدتها شیفتهای کاری سنگین، بتونه از تعطیلات تابستونه خودش لذت ببره.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/02/24
تولد نقش: 1405/02/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:48
از: کجا تا به کجا؟!
پستها:
209
شغل
نگهبان دروازه هاگوارتز

بلاتریکس دستش را مشت کرد و محکم روی میز کوبید. طوری که ورنون، بی اختیار حالتِ دفاع شخصی گرفت و وسایلِ ماگلی اش را در هوا چرخاند.
- عسلم... چی کار می کنی؟
بلاتریکس بدونِ آنکه حتی نگاهش کند، لبخندی زد.
- بیاین شرطبندی کنیم!
چند کیسه گالیون، چند کیسه سیکل و نات، یک جفت جوراب سوراخ، دو قورباغه شکلاتی، سه تا برتیبات و حتی یک قاشق نقره از گوشه و کنار کافه روی میز پرت شد. هرکس روی یکی از لردها یا دامبلدورها شرط میبست و برای انتخابش هم دلایلی داشت که از خودِ پیشگوییهای سیبل ترالانی هم بیمنطقتر بود.
- تلما اون سومی حتما لرده! نگاه کن چقدر دماغ نداره!
- نه بابا، این روزا همه دماغشونو با جادو حذف میکنن.
- دامبلدور واقعی اونیه که ریشش از صندلی بلندتره.
- مصنوعیه دملزا، من خودم از دیاگون کلی ریش خریدم!
همهمه دوباره بالا گرفت. صاحبِ هاگزهد که حس کرد اگر این بساط دو سه دقیقه دیگر ادامه پیدا کند، کافه اش به کازینوی پیژامه مرلین تبدیل می شود، زنگ برنجی روی پیشخوان را سه بار به صدا درآورد.
- ساکت!
اگه میخواین معلوم بشه کی واقعیه، یه راه بیشتر نداریم: مسابقه.
این کلمه به شکلِ عجیبی روی افرادِ حاضر در کافه تاثیر گذاشت. حتی دامبل ها و لرد ها هم چند ثانیه از دعوایشان دست برداشتند.@آبرفورث دامبلدور ادامه داد:
- هرکس ادعای دامبلدور بودن داره، باید یک کار انجام بده که فقط دامبلدور واقعی انجامش میده. هرکس هم ادعای لرد بودن داره، همینطور.
دامبلدورِ اول پایش را از ریشِ دامبلدور دوم جدا کرد و با وقار آمد وسطِ کافه.
- عشق، قدرتمند ترین جادوست!
محفلی ها با ذوق سر تکان دادند. دامبلدور دوم آمد وسط و حرفِ دامبلدور اول را تکرار کرد؛ فقط یک جوراب پشمی را هم مثلِ پرچم در دستش گرفته بود. حتی دامبلدور سوم هم همین را گفت؛ فقط علاوه بر جوراب پشمی، دو سه تا آبنبات لیمویی هم از ریشش درآورد.
محفلی ها با تردید به هم نگاه کردند.
- نه بابا این دیگه خیلی دامبلدوره!
اما حالا دامبلدورِ واقعی کیه؟ برای فهمیدن پستِ نویسنده بعدی رو دنبال کنید!
- عسلم... چی کار می کنی؟
بلاتریکس بدونِ آنکه حتی نگاهش کند، لبخندی زد.
- بیاین شرطبندی کنیم!
چند کیسه گالیون، چند کیسه سیکل و نات، یک جفت جوراب سوراخ، دو قورباغه شکلاتی، سه تا برتیبات و حتی یک قاشق نقره از گوشه و کنار کافه روی میز پرت شد. هرکس روی یکی از لردها یا دامبلدورها شرط میبست و برای انتخابش هم دلایلی داشت که از خودِ پیشگوییهای سیبل ترالانی هم بیمنطقتر بود.
- تلما اون سومی حتما لرده! نگاه کن چقدر دماغ نداره!
- نه بابا، این روزا همه دماغشونو با جادو حذف میکنن.
- دامبلدور واقعی اونیه که ریشش از صندلی بلندتره.
- مصنوعیه دملزا، من خودم از دیاگون کلی ریش خریدم!
همهمه دوباره بالا گرفت. صاحبِ هاگزهد که حس کرد اگر این بساط دو سه دقیقه دیگر ادامه پیدا کند، کافه اش به کازینوی پیژامه مرلین تبدیل می شود، زنگ برنجی روی پیشخوان را سه بار به صدا درآورد.
- ساکت!
اگه میخواین معلوم بشه کی واقعیه، یه راه بیشتر نداریم: مسابقه.
این کلمه به شکلِ عجیبی روی افرادِ حاضر در کافه تاثیر گذاشت. حتی دامبل ها و لرد ها هم چند ثانیه از دعوایشان دست برداشتند.@آبرفورث دامبلدور ادامه داد:
- هرکس ادعای دامبلدور بودن داره، باید یک کار انجام بده که فقط دامبلدور واقعی انجامش میده. هرکس هم ادعای لرد بودن داره، همینطور.
دامبلدورِ اول پایش را از ریشِ دامبلدور دوم جدا کرد و با وقار آمد وسطِ کافه.
- عشق، قدرتمند ترین جادوست!
محفلی ها با ذوق سر تکان دادند. دامبلدور دوم آمد وسط و حرفِ دامبلدور اول را تکرار کرد؛ فقط یک جوراب پشمی را هم مثلِ پرچم در دستش گرفته بود. حتی دامبلدور سوم هم همین را گفت؛ فقط علاوه بر جوراب پشمی، دو سه تا آبنبات لیمویی هم از ریشش درآورد.
محفلی ها با تردید به هم نگاه کردند.
- نه بابا این دیگه خیلی دامبلدوره!
اما حالا دامبلدورِ واقعی کیه؟ برای فهمیدن پستِ نویسنده بعدی رو دنبال کنید!
افرادی که لایک کردند
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:46
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

سوژه ی جدید
در شب سیاهی که مه اطراف هاگزمید را فرا گرفته بود، تمامی مرگخواران و محفلی ها، مهمان کافه ی هاگزهد بودند. کافه پر بود از صدای همهمه و سر صندوق دار بسیار بسیار شلوغ بود. هاگزهد همیشه جای آرامی بود. پر از دود و بوهای عجیب. اما امروز شلوغ تر از همیشه بود و همچنان بوهای عجیب تمام فضای کافه را پر کرده بودند. بلاتریکس لسترنج در کنار شوهر به شدت ماگلش، نشسته بود و از نوشیدنی ای که یک جن خانگی برایشان اورد، دود بلند میشد. در آنطرف کافه هم سیریوس بلک درحال متقاعد کردن لیلی بود. او میگفت که لیلی دیگر باید قهر را کنار بگذارد و به خانه پیش جیمز بازگردد. تنها کسانی که همه میگفتند جایشان امشب در این کافه خالیست، دامبلدور و لرد ولدمورت بودند. اما کسی نمیدانست، آنها دقیقا در همان کافه درحال خوردن چای بابونه بودند.
بیایید ماجرای آن شب کافه ی هاگزهد را از اینجا آغاز کنیم. همه چیز از همینجا شروع شد. زمانی که مردی شنل پوش، صندلی از را به عقب راند و از روی آن بلند شد. شنل تمام صورت اورا پوشانده بود اما هاله های سیاه دور تا دور او مشاهده میشد. مرد با صدایی بسیار رسا، چیزی را به زبان آورد که کافه را تقریبا به سکوت کشاند.
- بنده... لرد ولدمورت هستم و از اینکه امشب در کنار شما میباشم بسیار خرسندم.
هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که مرد دیگری از انتهای کافه بلند شد و همه به خاطر صدای کشیده شدن صندلی روی زمین چوبی، دستهایشان را روی گوش هایشان گذاشتند.
- دروغ میگویی! ما لرد ولدمورت هستیم
صدای نفر سوم از آنطرف تر شنیده شد که گفت:
- چگونه جرعت کردی لحن حرف های مارا تقلید کنی؟ بدهیم آواداکداورایت کنند؟
صدای پچ پچ هایی که حالا شروع شده بود، فقط از سوی نیمی از جمعیت کافه بود و آن ها هم محفلی ها بودند که وقتی فهمیدند قضیه هیچ ربطی به آنها ندارد به بحث هایشان ادامه دادند. سه مردی که ادعای لرد ولدمورت بودن را میکردند، شروع به جرو بحث کرده بودند و مرگخوارها تنها به آنها نگاه میکردند و میخواستند هرچه سریع تر بفهمند کدامیک از آنها لرد واقعیست.
اما قضیه تنها جایی به محفلی ها ربط پیدا کرد که مردی که تماما شنل آبی رنگ به تن داشت از جایش بلند شده بود و ادعای دامبلدور بودن میکرد.
- درود به تمام فرزندانم، بین این هیاهو اعلام میدارم که بنده آلبوس پرسیوال ولف...
- من آلبوس پرسیوال ولفریک برا...
- دروغ نگو بابا جان! من آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور هستم!
غوغایی در هاگزهد برپا شد که صاحب کافه تا به الان مثلش را ندیده بود! حالا که دامبلدور ها و ولدمورت ها به جان هم افتاده بودند فرصتی برای محفلی ها و مرگخواران پیش می آمد که بفهمند کدام یک از آنها دامبلدور و لرد واقعیست!
اما از کجا باید این موضوع را میفهمیدند؟ از لحن حرف زدنشان یا از عادت های عجیبی که هر کدامشان داشتند؟ شاید دامبلدور و ولدمورت واقعی هیچ کدامشان نبودند و این فقط امتحان بود برای زیردستانشان تا بتوانند حقیقتی را کشف کنند. اینکه آنها تا چه حد توسط زیردستانشان شناخته شده اند.
بلاتریکس دستش را مشت کرد و محکم روی میز کوبید طوری که ورنون را به یاد تروماهای تمام مدتِ زندگی اش با بلاتریکس انداخت.
- بیاین شرط بندی کنیم!
افرادی که لایک کردند
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: چهارشنبه 15 مهر 1405 14:52
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
529
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

نمیتونین حتی فکرشم کنین که دوتا مادری که پای بچههاشون وسطه، میتونن چقدر خطرناک باشن. رزالین فکر میکرد بچهاش توسط مرگخوارا گروگان گرفته شده و مروپ حرفهای رزالین رو توهین به آبنبات چوبی مامان تلقی میکرد. مرگخوارا و مشتریهای دیگهی کافه که متوجه بیشتر شدن وخامت اوضاع بودن، خیلی آروم آروم و با احتیاط، از اونا فاصله گرفته و گوشههای کافه پناه میگیرن. اما برخلاف همه، سیبل که کاملا به پیشگویی خودش اعتماد داشت، با هردوتا دستش از بازوی مروپ گرفته بود.
- نیاز نیست دخالت کنین! آسمانها مقدر کردن که مرگ این زن بهوسیلهی افتادن این لوستر باشه.
- هیچ تربچهای نمیتونه به لیمو ترش مامان توهین کنه!
مروپ گونی گوجهای رو از ناکجا بیرون میاره و یکی از گوجههای آبدار و نرمش رو برمیداره.
- اگه کسی این کار رو بکنه، مامان اون رو تبدیل به املت خوشمزهی مامان میکنه!
از اون سمت، رزالین نگران بچهاش بود و این نگرانی باعث میشد که لحظه به لحظه عصبانیتر بشه. رزالین قرار نبود به این راحتی بیخیال نجات دادن پسرش بشه. برای همین، ماهیتابهای که مروپ در چند پست قبلی به گوشهای انداخته بود رو برمیداره. حالا هر دو مامان مسلح بودن و این، چیزی جز خطر به همراه نداشت.
سیبل با دیدن این صحنه، به سمت بقیه که یه گوشه پناه گرفته بودن میره.
- باید بریم! طبق پیشگویی من قرار نیست اینجا اتفاق خوبی بیوفته!
اونا منتظر فرصت مناسب میمونن و لحظهای که فکر میکنن مامانها حواسشون نیست، به صورت قطاری از کافه خارج میشن.
- پسر من کجاست؟
- سدریک مامان گمشده! مامان و کلم پلوهای مامان نمیدونن کجاست.
- نکنه پسرم رو اسیر کردین؟
مروپ که میبینه رزالین حرف حالیش نیست، جیغ بلندی میکشه.
- گوجههای رسیدهی مامان! حمله!
و شروع به پرتاب گوجهها به سمت رزالین میکنه. اما رزالین مادری نبود که با این گوجهها بلرزه؛ بلکه مادری بود که فکر میکرد بچهاش در خطره. برای همین، ماهیتابهی توی دستش رو بالا میاره و ازش به عنوان سپر در مقابل گوجهها استفاده میکنه. هر گوجهای که مروپ پرتاب میکنه، به ماهیتابه برخورد میکنن و له میشن.
مروپ که با دیدن این صحنه، خشمگین میشه، به صورت کاملا غیرطبیعی، سرعت پرتاب گوجهها رو زیاد میکنه. رزالین هم که میبینه دیگه ماهیتابه کافی نیست، اون رو کنار میندازه و میز بغلش رو بلند میکنه و جلوی خودش نگه میداره. شاید با خودتون بگین مگه ممکنه؟ باید بگم بله. یه مادر میتونه هرکاری برای بچهاش بکنه.
- مرلین نگهدارتون سربازای مامان!
مروپ بعد پرتاب آخرین گوجهی توی دستش، دست میکنه توی گونی که چندتا گوجهی دیگه برداره که...
- گوجههای مامان تموم شدن؟
فکر میکنین این باعث تسلیم شدن مروپ میشه؟ کور خوندین! مروپ خیلی ناگهانی تصمیم میگیره مستقیماً دست به کار بشه و با یه جهش کانگورو مانند، خودش رو به کنار رزالین میرسونه. بعد بدون اینکه بهش فرصت فکر کردن بده، موهای رزالین رو توی چنگش میگیره.
- هیچکس حق نداره به بادمجون سیاه مامان تهمت بزنه!
- هیچکسم نمیتونه بچهی من رو گروگان بگیره!
رزالین هم کم نمیاره و اونم موهای مروپ رو میکشه.
- دشمن مامان موهای مامان رو ول کنه.
- ول کن ول کنم!
- اول دشمن مامان!
- نهخیرم!
- پس مامانم ول نمیکنه!
وقتی رزالین و مروپ مشغول گیس و گیسکشی بودن، مرگخوارا دوپای دیگه هم قرض گرفته بودن و با نهایت سرعت داشتن از کافهی هاگزهد دور میشدن. دیگه برای هیچکدوم اونا اهمیت نداشت که لرد سیاه قراره چجوری بهخاطر انجام ندادن دستورش تنبیهشون کنه. بلکه اون لحظه فقط میخواستن از مروپ و رزالین فاصله بگیرن.
سال های سال از اون روز نحس میگذره. از اون روزی که مروپ و رزالین کشیدن موهای همدیگه رو شروع کردن. بعد از اینکه هیچکدومشون راضی نشدن اول اونیکی رو ول کنن، بعد چندروز از گرسنگی و تشنگی میمیرن. اما هنوز که هنوزه از کافهی هاگزهد که حالا متروکه شده، صدای روحهاشون شنیده میشه.
- اول تو!
- نهخیرم! اول تو!
- نیاز نیست دخالت کنین! آسمانها مقدر کردن که مرگ این زن بهوسیلهی افتادن این لوستر باشه.
- هیچ تربچهای نمیتونه به لیمو ترش مامان توهین کنه!
مروپ گونی گوجهای رو از ناکجا بیرون میاره و یکی از گوجههای آبدار و نرمش رو برمیداره.
- اگه کسی این کار رو بکنه، مامان اون رو تبدیل به املت خوشمزهی مامان میکنه!
از اون سمت، رزالین نگران بچهاش بود و این نگرانی باعث میشد که لحظه به لحظه عصبانیتر بشه. رزالین قرار نبود به این راحتی بیخیال نجات دادن پسرش بشه. برای همین، ماهیتابهای که مروپ در چند پست قبلی به گوشهای انداخته بود رو برمیداره. حالا هر دو مامان مسلح بودن و این، چیزی جز خطر به همراه نداشت.
سیبل با دیدن این صحنه، به سمت بقیه که یه گوشه پناه گرفته بودن میره.
- باید بریم! طبق پیشگویی من قرار نیست اینجا اتفاق خوبی بیوفته!
اونا منتظر فرصت مناسب میمونن و لحظهای که فکر میکنن مامانها حواسشون نیست، به صورت قطاری از کافه خارج میشن.
- پسر من کجاست؟
- سدریک مامان گمشده! مامان و کلم پلوهای مامان نمیدونن کجاست.

- نکنه پسرم رو اسیر کردین؟
مروپ که میبینه رزالین حرف حالیش نیست، جیغ بلندی میکشه.
- گوجههای رسیدهی مامان! حمله!
و شروع به پرتاب گوجهها به سمت رزالین میکنه. اما رزالین مادری نبود که با این گوجهها بلرزه؛ بلکه مادری بود که فکر میکرد بچهاش در خطره. برای همین، ماهیتابهی توی دستش رو بالا میاره و ازش به عنوان سپر در مقابل گوجهها استفاده میکنه. هر گوجهای که مروپ پرتاب میکنه، به ماهیتابه برخورد میکنن و له میشن.
مروپ که با دیدن این صحنه، خشمگین میشه، به صورت کاملا غیرطبیعی، سرعت پرتاب گوجهها رو زیاد میکنه. رزالین هم که میبینه دیگه ماهیتابه کافی نیست، اون رو کنار میندازه و میز بغلش رو بلند میکنه و جلوی خودش نگه میداره. شاید با خودتون بگین مگه ممکنه؟ باید بگم بله. یه مادر میتونه هرکاری برای بچهاش بکنه.
- مرلین نگهدارتون سربازای مامان!
مروپ بعد پرتاب آخرین گوجهی توی دستش، دست میکنه توی گونی که چندتا گوجهی دیگه برداره که...
- گوجههای مامان تموم شدن؟
فکر میکنین این باعث تسلیم شدن مروپ میشه؟ کور خوندین! مروپ خیلی ناگهانی تصمیم میگیره مستقیماً دست به کار بشه و با یه جهش کانگورو مانند، خودش رو به کنار رزالین میرسونه. بعد بدون اینکه بهش فرصت فکر کردن بده، موهای رزالین رو توی چنگش میگیره.
- هیچکس حق نداره به بادمجون سیاه مامان تهمت بزنه!
- هیچکسم نمیتونه بچهی من رو گروگان بگیره!
رزالین هم کم نمیاره و اونم موهای مروپ رو میکشه.
- دشمن مامان موهای مامان رو ول کنه.
- ول کن ول کنم!
- اول دشمن مامان!
- نهخیرم!
- پس مامانم ول نمیکنه!
وقتی رزالین و مروپ مشغول گیس و گیسکشی بودن، مرگخوارا دوپای دیگه هم قرض گرفته بودن و با نهایت سرعت داشتن از کافهی هاگزهد دور میشدن. دیگه برای هیچکدوم اونا اهمیت نداشت که لرد سیاه قراره چجوری بهخاطر انجام ندادن دستورش تنبیهشون کنه. بلکه اون لحظه فقط میخواستن از مروپ و رزالین فاصله بگیرن.
سال های سال از اون روز نحس میگذره. از اون روزی که مروپ و رزالین کشیدن موهای همدیگه رو شروع کردن. بعد از اینکه هیچکدومشون راضی نشدن اول اونیکی رو ول کنن، بعد چندروز از گرسنگی و تشنگی میمیرن. اما هنوز که هنوزه از کافهی هاگزهد که حالا متروکه شده، صدای روحهاشون شنیده میشه.
- اول تو!
- نهخیرم! اول تو!
پایان سوژه
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر

خلاصه:
سوژه: لرد "اسمشو نبرید اگر بردید کشته میشید" به مرگخواران خودش دستور داده تا کار های شرورانه انجام بدن.
اما به این آسونی هم نیست. مروپ گانت به عنوان کار بد، غذای تند درست کرده بود که رزالین دیگوری پرید وسط کافه هاگزهد و گفت شما مرگخواران فرزند من (سدریک دیگوری) رو دزدیدین. مروپ هم زد زیر کاسه کوزه ی غذا و قصد کرد تا رزالین رو بکشه اما سیبلِ مرگخوار پیشگویی کرده که لوستر میخوره تو سر رزالین و فراموشی میگیره و بعد میتونیم ترغیبش کنیم مرگخوار بشه پس مرگخواران رزالین رو زیر لوستر نگه داشتن تا پیشگویی به حقیقت بپیونده.
نیکلاس فلامل و نیوت و ریگولوس بلک و کریدنس بوربن هم مشتری های دیگه ی کافه هستن.
---
نیوت هنوز در حال قایمکردن سر زرافه بود که نیکلاس آهی کشید، آنقدر بلند که نصف کافه لحظه ای برگشت نگاهش کرد؛ بعد طوری وانمود کردند که انگار اصلا بر نگشته بودند چون کی دوست دارد طرفِ حسابِ نیکلاس فلامل باشد؟
–بشین پسرم. قبل از اینکه اون زرافه ات بیاد بیرون و منو برای بار دوم سکته بده.
نیوت با همان انرژی همیشگی ولو شد روی صندلی و کیفش را مثل بچه هایی که مادرشان گفته ذلیل بمیری یه دقیقه اروم باش، فشرد روی پاهایش.
–نیکلاس… این یک پیغام جِدیه. از دامبلدور.
نیکلاس همان طور که چانه اش را خاراند و عینکش را یک میلی متر بالا کشید، گفت:
–برای دامبلدور هم مهم نیست. خودش هم میدونه که اگه خیلی فوری بود، حداقل یه پاترونوس کوفتی می فرستاد که این همه راه تو نیای با یه زرافه که سرش از کیفت زده بیرون! حرفتو بزن.
نیوت نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت مثل همیشه مشغول فحش، داد و قال و قاچاق بود.
–گلرت دنبالته.
نیکلاس روزنامهاش را تا کرد. نه با نگرانی. نه با ترس. با همان آرامش پیرمردی که هزار بار از این داستان ها دیده. فقط گفت:
–آه!
یک آه خیلی ساده. از همانها که معنایش این است؛ دوباره این بچهبازی ها؟!
–فکر میکردم بالاخره متوجه میشه که سنگ دست من مونده چون… خب، هزار ساله که هست.
نیوت دستش را گذاشت روی میز.
–اینبار جدی تره. جاسوساش فهمیدن. می خواد بیاد سراغت.
نیکلاس زیر لب گفت:
–حتما با اون نمایش های مسخره اش.
بعد صاف نشست، انگشتش را چند بار به میز زد تا توجه بارتندر رو جلب کنه و همان طور که نگاهش را روی نیوت ثابت نگه داشته بود، ادامه داد.
–باشه. وقتشه این بازی رو یک بار دیگه راه بندازیم.
نیوت قند تو دلش آب شد.
–یعنی تو یه نقشه داری؟ خب نقشه ات چیه؟
نیکلاس آرام سرش را نزدیک آورد، طوری که انگار میخواهد یک راز تاریخی را لو بدهد و بالاخره لبانش را روی گوش نیوت فشرد.
–هیچی.
نیوت پلک زد.
–هیچی یعنی چی؟
–هیچی یعنی همون کاری که همیشه جواب داده. می ذاریم خودش بیاد. ما فقط مسیر رو کمی لغزنده تر میکنیم.
پیرمرد از روی سهپایه اش بلند شد، با سرعت یک حلزون افسرده با قدم آهسته، رفت سمت پیشخوان. به بارتندر گفت:
–اگه یه جادوگر سفیدپوستِ خشکِ مغرور با شنل شیک و حوصله سر بر اومد اینجا، بهش بگو دیر رسیدی. فلامل رفته دنبال یه ققنوس.
بارتندر فقط شانه بالا انداخت، چون پنج ثانیه بعد احتمالاً اصلاً یادش نمی موند چه گفته شده.نیکلاس برگشت سمت نیوت.
–پسرم، برو. گلرت دنبال این سنگه. اگه نتونه بیاد دنبال من میاد دنبال تو و اینجا تا ده دقیقهی دیگه پر میشه از سربازای اون و من نمیخوام وسط کافه دعوا بشه. آخرین بار سه روز بوی کره ی سوخته میداد.
نیوت بلند شد، کیفش را محکم چسبید و با نگرانی پرسید:
–تو چی؟
–من؟ می رم سنگ رو جا به جا کنم. البته… یه کوچولو. فقط اندازه ای که گریندلوالد از کوره در بره.
بعد شنلش را انداخت روی شانه اش، عینکش را روی صورتش محکم کرد و آرام گفت:
–بیاید ببینیم اینبار چقدر طول میکشه تا پیدام کنه.
و از هاگزهد بیرون رفت؛ همان لحظهای که در پشت سرش بسته شد، نیوت هم از در پشتی بیرون زد و کافه هاگزهد باز هم در شلوغی و همهمه ی مرگخواران و بقیه فرو رفت.
سوژه: لرد "اسمشو نبرید اگر بردید کشته میشید" به مرگخواران خودش دستور داده تا کار های شرورانه انجام بدن.
اما به این آسونی هم نیست. مروپ گانت به عنوان کار بد، غذای تند درست کرده بود که رزالین دیگوری پرید وسط کافه هاگزهد و گفت شما مرگخواران فرزند من (سدریک دیگوری) رو دزدیدین. مروپ هم زد زیر کاسه کوزه ی غذا و قصد کرد تا رزالین رو بکشه اما سیبلِ مرگخوار پیشگویی کرده که لوستر میخوره تو سر رزالین و فراموشی میگیره و بعد میتونیم ترغیبش کنیم مرگخوار بشه پس مرگخواران رزالین رو زیر لوستر نگه داشتن تا پیشگویی به حقیقت بپیونده.
نیکلاس فلامل و نیوت و ریگولوس بلک و کریدنس بوربن هم مشتری های دیگه ی کافه هستن.
---
نیوت هنوز در حال قایمکردن سر زرافه بود که نیکلاس آهی کشید، آنقدر بلند که نصف کافه لحظه ای برگشت نگاهش کرد؛ بعد طوری وانمود کردند که انگار اصلا بر نگشته بودند چون کی دوست دارد طرفِ حسابِ نیکلاس فلامل باشد؟
–بشین پسرم. قبل از اینکه اون زرافه ات بیاد بیرون و منو برای بار دوم سکته بده.
نیوت با همان انرژی همیشگی ولو شد روی صندلی و کیفش را مثل بچه هایی که مادرشان گفته ذلیل بمیری یه دقیقه اروم باش، فشرد روی پاهایش.
–نیکلاس… این یک پیغام جِدیه. از دامبلدور.
نیکلاس همان طور که چانه اش را خاراند و عینکش را یک میلی متر بالا کشید، گفت:
–برای دامبلدور هم مهم نیست. خودش هم میدونه که اگه خیلی فوری بود، حداقل یه پاترونوس کوفتی می فرستاد که این همه راه تو نیای با یه زرافه که سرش از کیفت زده بیرون! حرفتو بزن.
نیوت نگاهی به اطراف انداخت؛ جمعیت مثل همیشه مشغول فحش، داد و قال و قاچاق بود.
–گلرت دنبالته.
نیکلاس روزنامهاش را تا کرد. نه با نگرانی. نه با ترس. با همان آرامش پیرمردی که هزار بار از این داستان ها دیده. فقط گفت:
–آه!
یک آه خیلی ساده. از همانها که معنایش این است؛ دوباره این بچهبازی ها؟!
–فکر میکردم بالاخره متوجه میشه که سنگ دست من مونده چون… خب، هزار ساله که هست.
نیوت دستش را گذاشت روی میز.
–اینبار جدی تره. جاسوساش فهمیدن. می خواد بیاد سراغت.
نیکلاس زیر لب گفت:
–حتما با اون نمایش های مسخره اش.
بعد صاف نشست، انگشتش را چند بار به میز زد تا توجه بارتندر رو جلب کنه و همان طور که نگاهش را روی نیوت ثابت نگه داشته بود، ادامه داد.
–باشه. وقتشه این بازی رو یک بار دیگه راه بندازیم.
نیوت قند تو دلش آب شد.
–یعنی تو یه نقشه داری؟ خب نقشه ات چیه؟
نیکلاس آرام سرش را نزدیک آورد، طوری که انگار میخواهد یک راز تاریخی را لو بدهد و بالاخره لبانش را روی گوش نیوت فشرد.
–هیچی.
نیوت پلک زد.
–هیچی یعنی چی؟
–هیچی یعنی همون کاری که همیشه جواب داده. می ذاریم خودش بیاد. ما فقط مسیر رو کمی لغزنده تر میکنیم.
پیرمرد از روی سهپایه اش بلند شد، با سرعت یک حلزون افسرده با قدم آهسته، رفت سمت پیشخوان. به بارتندر گفت:
–اگه یه جادوگر سفیدپوستِ خشکِ مغرور با شنل شیک و حوصله سر بر اومد اینجا، بهش بگو دیر رسیدی. فلامل رفته دنبال یه ققنوس.
بارتندر فقط شانه بالا انداخت، چون پنج ثانیه بعد احتمالاً اصلاً یادش نمی موند چه گفته شده.نیکلاس برگشت سمت نیوت.
–پسرم، برو. گلرت دنبال این سنگه. اگه نتونه بیاد دنبال من میاد دنبال تو و اینجا تا ده دقیقهی دیگه پر میشه از سربازای اون و من نمیخوام وسط کافه دعوا بشه. آخرین بار سه روز بوی کره ی سوخته میداد.
نیوت بلند شد، کیفش را محکم چسبید و با نگرانی پرسید:
–تو چی؟
–من؟ می رم سنگ رو جا به جا کنم. البته… یه کوچولو. فقط اندازه ای که گریندلوالد از کوره در بره.
بعد شنلش را انداخت روی شانه اش، عینکش را روی صورتش محکم کرد و آرام گفت:
–بیاید ببینیم اینبار چقدر طول میکشه تا پیدام کنه.
و از هاگزهد بیرون رفت؛ همان لحظهای که در پشت سرش بسته شد، نیوت هم از در پشتی بیرون زد و کافه هاگزهد باز هم در شلوغی و همهمه ی مرگخواران و بقیه فرو رفت.
افرادی که لایک کردند



جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 18:30
از: قلعهی نورمنگارد
پستها:
1712

همه در کافهی هاگزهد مشغول انجام کارهای همیشگی شان، یعنی نوشیدن نوشیدنیهای حبسدار، ارائهی فحشهای رکیک، تبادل انواع و اقسام کالاهای غیرمجاز و سیاه و قرار مدارهای کاملاً غیر رمانتیک بودند.
در هر گوشه چیزی متناقض دیده میشد. از یک سو کریدنس و ققنوسی که دست از سرش بر نمی داشت و از سوی دیگر ریگولوس بلک جذاب و "نگمبرات"!
اما چیزی که کمتر از همه به چشم میآمد، پیرمرد فسیلی بود که یک گوشه کِز کرده بود و به نظر می رسید گزینهی خوبی برای شرطبندی باشد.
-شرط ببندیم زیر یک دقیقهی دیگر ریق رحمت را سر میکشد؟
گفتنی است که هر کس روی این جمله شرط می بست، قطعاً پولش به باد میرفت، چون او کسی نبود جز دانشمند و کیمیاگر قهار و دنیادیده، یا همان نمیرالهرگز: نیکلاس فلامل!
تنها روی سهپایه، نشسته بود تو سایه.
- نیکلاس یه چیز خوب نشونت بدم؟
پیرمرد معلومالحال سر از روزنامهی فرانسویاش بیرون کشید و با تعجب به جادوگری که همین حالا سر میزش نشسته بود زل زد.
- نیوت! سکتهم دادی!
بعد هر دو به قسمت «سکته» یک دل سیر خندیدند.
- حالا میخوای ببینیش یا چی؟
- دارم میبینمش نیوت. به نظرت اینجا جای مناسبی برای بیرون آوردن اون دراز بدقوارهس؟ اگه یکی ببینه چه فکری دربارهمون میکنه؟
نیوت سر زرد زرافه را که از لای کیفش بیرون زده بود با فشاری دوباره به داخل کیف برگرداند و گفت: همیشه مثل یه پتوی خیس حال آدم رو میگیری نیکلاس. تقصیر منه که این همه راه رفتم پاریس به دنبال تو و دست آخر برگشتم به همونجایی که بودم تا پیدات کنم. یه پیغام برات دارم از...
- باز دامبلدور نیوت؟
=========================
یک روز قبل، نورمنگارد
گلرت گریندلوالد کمرخاران را تا دسته در کمر خود فرو کرده بود و چشمهایش در حدقه میچرخید.
- خوش خبر باشی سایمون.
سایمون کوتاهقامت بلنداقبال ریشتراشیدهی موچسبان دستی به علامت احترام نظامی به هوا میبرد و به خدمت گریندلوالد فریاد میزند:
- هایل گریندلوالد!
گلرت دوباره چشم در حدقه میچرخاند و میگوید:
- آره آره فهمیدم. من فرمانده و تو سرباز. خبرت رو بده تا خبرتو ندادم!
- بله بله قربان. سنگ... سنگ جادو! سنگ جادو واقعاً وجود داره قربان!
گلرت یک باره کمرخاران را از پشت مبارکش بیرون میکشد و محکم با آن وسط صورت سایمون میکوبد.
- به جان این چند تار سیبیل وسط لبم اگه خبرت سر کاری باشه میدمت دست وزارت سحر و جادوی آلمان یه حموم درست و حسابی با کف فراوون ببرنتا! زود بگو ببینم چی از سنگ جادو فهمیدی؟
سایمون قبل از جواب دادن چند لحظهای خودش را جمع و جور کرد تا تصویر تبدیل شدنش به کف حمام از ذهنش بپرد و بر خود مسلط شود.
- سنگ جادویی که میشه باهاش عمر جاودانه پیدا کرد و کلی کارهای دیگه. همونی که خود شما گفتید وجود داره و سپرده بودید مطمئن بشیم افسانه نیست قربان. نیکلاس فلامل اون رو داره قربان! همونی که توی پاریس تو صف دشمناتون بود!
گریندلوالد لحظهای هم معطل نکرد. فوراً لباسهایش را مرتب کرد، جورابهای نو به پا کرد و چکمه پوشیده نپوشیده همه را به خط کرد. مأموریت جدیدشان؟ پیدا کردن نیکلاس فلامل و آوردنش به حضور گریندلوالد.
در هر گوشه چیزی متناقض دیده میشد. از یک سو کریدنس و ققنوسی که دست از سرش بر نمی داشت و از سوی دیگر ریگولوس بلک جذاب و "نگمبرات"!
اما چیزی که کمتر از همه به چشم میآمد، پیرمرد فسیلی بود که یک گوشه کِز کرده بود و به نظر می رسید گزینهی خوبی برای شرطبندی باشد.
-شرط ببندیم زیر یک دقیقهی دیگر ریق رحمت را سر میکشد؟
گفتنی است که هر کس روی این جمله شرط می بست، قطعاً پولش به باد میرفت، چون او کسی نبود جز دانشمند و کیمیاگر قهار و دنیادیده، یا همان نمیرالهرگز: نیکلاس فلامل!
تنها روی سهپایه، نشسته بود تو سایه.
- نیکلاس یه چیز خوب نشونت بدم؟
پیرمرد معلومالحال سر از روزنامهی فرانسویاش بیرون کشید و با تعجب به جادوگری که همین حالا سر میزش نشسته بود زل زد.
- نیوت! سکتهم دادی!
بعد هر دو به قسمت «سکته» یک دل سیر خندیدند.
- حالا میخوای ببینیش یا چی؟
- دارم میبینمش نیوت. به نظرت اینجا جای مناسبی برای بیرون آوردن اون دراز بدقوارهس؟ اگه یکی ببینه چه فکری دربارهمون میکنه؟
نیوت سر زرد زرافه را که از لای کیفش بیرون زده بود با فشاری دوباره به داخل کیف برگرداند و گفت: همیشه مثل یه پتوی خیس حال آدم رو میگیری نیکلاس. تقصیر منه که این همه راه رفتم پاریس به دنبال تو و دست آخر برگشتم به همونجایی که بودم تا پیدات کنم. یه پیغام برات دارم از...
- باز دامبلدور نیوت؟
=========================
یک روز قبل، نورمنگارد
گلرت گریندلوالد کمرخاران را تا دسته در کمر خود فرو کرده بود و چشمهایش در حدقه میچرخید.
- خوش خبر باشی سایمون.
سایمون کوتاهقامت بلنداقبال ریشتراشیدهی موچسبان دستی به علامت احترام نظامی به هوا میبرد و به خدمت گریندلوالد فریاد میزند:
- هایل گریندلوالد!
گلرت دوباره چشم در حدقه میچرخاند و میگوید:
- آره آره فهمیدم. من فرمانده و تو سرباز. خبرت رو بده تا خبرتو ندادم!
- بله بله قربان. سنگ... سنگ جادو! سنگ جادو واقعاً وجود داره قربان!
گلرت یک باره کمرخاران را از پشت مبارکش بیرون میکشد و محکم با آن وسط صورت سایمون میکوبد.
- به جان این چند تار سیبیل وسط لبم اگه خبرت سر کاری باشه میدمت دست وزارت سحر و جادوی آلمان یه حموم درست و حسابی با کف فراوون ببرنتا! زود بگو ببینم چی از سنگ جادو فهمیدی؟
سایمون قبل از جواب دادن چند لحظهای خودش را جمع و جور کرد تا تصویر تبدیل شدنش به کف حمام از ذهنش بپرد و بر خود مسلط شود.
- سنگ جادویی که میشه باهاش عمر جاودانه پیدا کرد و کلی کارهای دیگه. همونی که خود شما گفتید وجود داره و سپرده بودید مطمئن بشیم افسانه نیست قربان. نیکلاس فلامل اون رو داره قربان! همونی که توی پاریس تو صف دشمناتون بود!
گریندلوالد لحظهای هم معطل نکرد. فوراً لباسهایش را مرتب کرد، جورابهای نو به پا کرد و چکمه پوشیده نپوشیده همه را به خط کرد. مأموریت جدیدشان؟ پیدا کردن نیکلاس فلامل و آوردنش به حضور گریندلوالد.
افرادی که لایک کردند
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/09
تولد نقش: 1403/08/11
آخرین ورود: پنجشنبه 16 مهر 1405 18:51
از: دی که گذشت، هیچ از او یاد مکن
پستها:
149

- پسرم کجاست؟ میگین یا با ماهیتابه حسابتون رو برسم؟
مرگخوارها از ماهیتابه هراسی نداشتند. ماهیتابه کوچک رزالین که دیوانه وار در هوا تاب میخورد کجا و ماهیتابهی غولپیکر مروپ که با هدفگیری دقیق به حساسترین نقطهی فرق سر برخورد میکرد کجا؟ اصلا ماهیتابه کجا و کروشیوهای بلاتریکس کجا؟
کاسه صبر مروپ دیگر مانند سدریک مفقودالاثر شده بود و برای همین، این بار مروپ هم ماهیتابهاش را درآورد تا با رزالین نبرد کند که سیبیل زمزمه کرد:
- بانو مروپ، به نیروی جدید برای مرگخوارا فکر کنین. خدمتگزار جدید برای فرزند دلبندتون.
فکر خدمتگزار جدید برای "آلبالوی هویجی مامان" برای مروپ اینقدر وسوسهانگیز بود که موقتا از خون رزالین بگذرد و بکوشد با حرف زدن سرش را گرم کند تا لوستر کار خودش را انجام دهد.
- اصلا چرا جنگ؟ چرا دعوا؟ میدونی، اصلا دیدی اون ساحرههه که خودت میدونی چه غذاهایی...
مروپ حرفش را قطع کرد؛ زیرا دید به جای زن سی و چندسالهای که مانند دیوانهها ماهیتابه میچرخاند و فریاد"پسرم کو؟" سر میدهد؛ پسر نوزده سالهی چوباندامی با موهای مشکی و چشمان آبی درشت به او زل زده و ماهیتابه را انداخته.
- من اینجا چیکار میکنم؟چرا اومدم بین شما نانجیبزادهها؟
ریگولوس با یادآوری این که نجیبزادهها به کسی توهین نمیکنند، اشک در چشمانش جمع شد. اشکها چنان ازدیاد یافتند که کم مانده بود خانه ریدل را سیل ببرد که یادش آمد نجیب زاده ها خسارت هم نمیزنند و بنابراین، بلافاصله از دری که از ورود رزالین باز مانده بود خارج شد و مرگخوارها ماندند و نقشههای شرورانه.
مرگخوارها از ماهیتابه هراسی نداشتند. ماهیتابه کوچک رزالین که دیوانه وار در هوا تاب میخورد کجا و ماهیتابهی غولپیکر مروپ که با هدفگیری دقیق به حساسترین نقطهی فرق سر برخورد میکرد کجا؟ اصلا ماهیتابه کجا و کروشیوهای بلاتریکس کجا؟
کاسه صبر مروپ دیگر مانند سدریک مفقودالاثر شده بود و برای همین، این بار مروپ هم ماهیتابهاش را درآورد تا با رزالین نبرد کند که سیبیل زمزمه کرد:
- بانو مروپ، به نیروی جدید برای مرگخوارا فکر کنین. خدمتگزار جدید برای فرزند دلبندتون.
فکر خدمتگزار جدید برای "آلبالوی هویجی مامان" برای مروپ اینقدر وسوسهانگیز بود که موقتا از خون رزالین بگذرد و بکوشد با حرف زدن سرش را گرم کند تا لوستر کار خودش را انجام دهد.
- اصلا چرا جنگ؟ چرا دعوا؟ میدونی، اصلا دیدی اون ساحرههه که خودت میدونی چه غذاهایی...
مروپ حرفش را قطع کرد؛ زیرا دید به جای زن سی و چندسالهای که مانند دیوانهها ماهیتابه میچرخاند و فریاد"پسرم کو؟" سر میدهد؛ پسر نوزده سالهی چوباندامی با موهای مشکی و چشمان آبی درشت به او زل زده و ماهیتابه را انداخته.
- من اینجا چیکار میکنم؟چرا اومدم بین شما نانجیبزادهها؟
ریگولوس با یادآوری این که نجیبزادهها به کسی توهین نمیکنند، اشک در چشمانش جمع شد. اشکها چنان ازدیاد یافتند که کم مانده بود خانه ریدل را سیل ببرد که یادش آمد نجیب زاده ها خسارت هم نمیزنند و بنابراین، بلافاصله از دری که از ورود رزالین باز مانده بود خارج شد و مرگخوارها ماندند و نقشههای شرورانه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

وقتی که همه منتظرن تا ببینن واکنش رزالین نسبت به حرف سیبل چیه؛ پشت پنجره خونه ریدل، طی یک اشتباه در غیب و ظاهر شدن، یه پسر و ققنوس رو شونش از اونجا سر درمیارن...
ـ بی استعداد! فشفشه دورگه! ای...
ـ هیس! ببین اونجا رو!
و پسر با دست به داخل پنجره اشاره میکنه.
ـ ممکنه صداتو بشنون.
ققنوس میپره و میخواد از پنجره به داخل نگاه کنه که کریدنس جلوش رو میگیره و با قیافه در موندهای میگه:
ـ باید برگردیم!
ـ چرا!؟ بذار ببینیم چی میشه!
ـ دِ آخه تو اصلا میدونی داستان چیه که بخوای تهش رو بفهمی؟ در ضمن ما اینجاییم چون من باید غیب و ظاهر شدن رو تمرین کنم!
ـ تو برو، من نمیام.
از اون طرف هم صداهایی که داره از داخل خونه میاد بلندتر شده، انگار یکی میگفت:
ـ دقیقا چرا باید حرفت رو باور کنم؟
و صداهای نامفهوم دیگه که باعث شد فضولی خود کریدنس هم گل کنه و در حالی که داره تلاش میکنه دیده نشه، داخل خونه رو نگاه کنه. مرگخوارها همه اونجا جمع شدن و یک خانم هم رو به روشون ایستاده و با تعجب به یکی از مرگخوارها، که از قضا سیبیل پر پشتی هم داره نگاه میکنه.
ـ به نظرت دارن چیکار میکنن؟
ـ من از کجا بدونم؟! دوست بالدار من، یه بار مثل کبک کلهات رو تو برف کنی، نمیکنم واقعا کبکی که!
ـ خودتم همین الان داری نگاه میکنی ببینی دارن چیکار میکن...
صدای غران خانمی که رو به رو مرگخوارهاست حرف ققنوس رو قطع میکنه.
ـ نظرته بریم؟
ققنوس هم که توی موج انفجار صداست سرش به نشونه رو مثبت تکون میده. کریدنس با دست بدن داغ ققنوس رو میگیره و در حال که انگشتهاش دارن سرخ میشن تا پدید میشه.
ـ بی استعداد! فشفشه دورگه! ای...
ـ هیس! ببین اونجا رو!
و پسر با دست به داخل پنجره اشاره میکنه.
ـ ممکنه صداتو بشنون.
ققنوس میپره و میخواد از پنجره به داخل نگاه کنه که کریدنس جلوش رو میگیره و با قیافه در موندهای میگه:
ـ باید برگردیم!
ـ چرا!؟ بذار ببینیم چی میشه!
ـ دِ آخه تو اصلا میدونی داستان چیه که بخوای تهش رو بفهمی؟ در ضمن ما اینجاییم چون من باید غیب و ظاهر شدن رو تمرین کنم!
ـ تو برو، من نمیام.
از اون طرف هم صداهایی که داره از داخل خونه میاد بلندتر شده، انگار یکی میگفت:
ـ دقیقا چرا باید حرفت رو باور کنم؟
و صداهای نامفهوم دیگه که باعث شد فضولی خود کریدنس هم گل کنه و در حالی که داره تلاش میکنه دیده نشه، داخل خونه رو نگاه کنه. مرگخوارها همه اونجا جمع شدن و یک خانم هم رو به روشون ایستاده و با تعجب به یکی از مرگخوارها، که از قضا سیبیل پر پشتی هم داره نگاه میکنه.
ـ به نظرت دارن چیکار میکنن؟
ـ من از کجا بدونم؟! دوست بالدار من، یه بار مثل کبک کلهات رو تو برف کنی، نمیکنم واقعا کبکی که!
ـ خودتم همین الان داری نگاه میکنی ببینی دارن چیکار میکن...
ـ پسرم کجاست؟
صدای غران خانمی که رو به رو مرگخوارهاست حرف ققنوس رو قطع میکنه.
ـ نظرته بریم؟
ققنوس هم که توی موج انفجار صداست سرش به نشونه رو مثبت تکون میده. کریدنس با دست بدن داغ ققنوس رو میگیره و در حال که انگشتهاش دارن سرخ میشن تا پدید میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

اما قبل از این که مرگخوارا به حرکت در بیان، این تارهای صوتی سیبل هستن که گوی سبقت رو در حرکت میرباین و زودتر به حرف میان. اونم با یه لحن بسیار مرموزی که انگار هر لحظه ممکنه پیشگوییای بهش الهام بشه.
- رزالین... آیا تو پسرت رو میخوای؟
رزالین که هنوز همچون ققنوس پرکنده تو هر سوراخ سنبهای از این سو به اون سو به دنبال پسرش سدریک میگشت، با شنیدن این حرف متوقف میشه و به سمت سیبل برمیگرده.
مروپ نگاهش رو از رزالین به لوستر میدوزه و طبق محاسبات زودهنگامی که مغزش انجام میده، رزالین هنوز در نقطهای که باید قرار نگرفته بود.
سیبل هم اینو خوب میدونست. برای این که طبیعیتر جلوه کنه چشماشو میبنده و سرشو رو به سقف میگیره. همزمان ادامه میده:
- جلو بیا رزالین. جلو بیا. جلو بیا که تصاویری داره بهم الهام میشه که...
سیبل زیر زیرکی یکی از چشماشو یه کوچولو باز میکنه تا ببینه رزالین کی به نقطهی مورد نظر میرسه.
- بایست! این تصویر مثل روز برام روشنه. اگه فقط چند ثانیهی دیگه در همون حالت بایستی، تو رو میبینم که در آغوش پسرت آروم گرفتی.
ولی آیا رزالین خریدارِ به ظاهر پیشگوییِ سیبل هست؟ اینو فقط و فقط نویسندگان بعدی هستن که میدونن! تویی که داری میخونی، شاید یکی از اون نویسندگان خود تو باشی. دست به قلم شو.
- رزالین... آیا تو پسرت رو میخوای؟
رزالین که هنوز همچون ققنوس پرکنده تو هر سوراخ سنبهای از این سو به اون سو به دنبال پسرش سدریک میگشت، با شنیدن این حرف متوقف میشه و به سمت سیبل برمیگرده.
مروپ نگاهش رو از رزالین به لوستر میدوزه و طبق محاسبات زودهنگامی که مغزش انجام میده، رزالین هنوز در نقطهای که باید قرار نگرفته بود.
سیبل هم اینو خوب میدونست. برای این که طبیعیتر جلوه کنه چشماشو میبنده و سرشو رو به سقف میگیره. همزمان ادامه میده:
- جلو بیا رزالین. جلو بیا. جلو بیا که تصاویری داره بهم الهام میشه که...
سیبل زیر زیرکی یکی از چشماشو یه کوچولو باز میکنه تا ببینه رزالین کی به نقطهی مورد نظر میرسه.
- بایست! این تصویر مثل روز برام روشنه. اگه فقط چند ثانیهی دیگه در همون حالت بایستی، تو رو میبینم که در آغوش پسرت آروم گرفتی.

ولی آیا رزالین خریدارِ به ظاهر پیشگوییِ سیبل هست؟ اینو فقط و فقط نویسندگان بعدی هستن که میدونن! تویی که داری میخونی، شاید یکی از اون نویسندگان خود تو باشی. دست به قلم شو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
