- هـــری! چی شد پس این آب کدوحلوایی؟
- الان میارم عزیزم! الان!

صدای فریاد جینی از اتاق نشیمن بلند شده بود و با درنگی کوتاه پس از پاسخ هری، حالا دوباره صدای محو گفتگویش با مهمانها به گوش میرسید. هری که تند تند قابلمه خورشتی که برای شام بار گذاشته بود را هم میزد، تکانی به چوبدستیش داد تا لیوانها نیز پر شوند و زودتر به نشیمن بازگردد.
پاق!
همین که پارچ روی هوا معلق ماند و محتوایش جاری شد، لیوانها غیب شدند. هری لحظهای زیر لب گفت «وات ده...» اما صدای «پاق» آشنا باعث شد بلافاصله دوزاریش بیفتد.
- دابی!
چرا باز مثل دیدار اولمون داری کرم میریزی؟ 
- هری پاتر قربان نباید برای مهمونها آب کدوحلوایی برد!

- نبرم؟! اگه تا یه دقیقه دیگه اون جا نباشم جینی کلّهمو میکّنه.

- هری پاتر قربان نباید زن داشت!

- هوممم... منظورت اینه که لیاقتم بیشتر از این حرفاست آره؟ خودمم حس کرده بودم دارم توی این زندگی تلف میشم. برای من فرصتهای خیلی بهتری...
- هری پاتر قربان باید خفه شد و شلوار دوم رو از پاش درآورد!
قربان کلا باید عَزَب شد! 
- خوب نه دیگه... اون وقت وزارتخونه حقوق و مرخصی و مزایای تاهلم رو قطع میکنه!

- هری پاتر قربان نباید در وزارتخونه کار کرد!

- خوب چرا لامصب؟! چرا نباید هیچ کاری کنم؟ چی کار کنم پس؟

- هری پاتر قربان باید برگشت با خاله و شوخرخالهش زندگی کرد!

- خاله پتونیا رو که مرلین بیامرزه...
- پس با شوهرخالهی پیر و تنها و بازنشستهاش زندگی کرد و به شوخیهاش خندید و دل پیرمرد رو شاد کرد! هری پاتر قربان انسان دوست!

- دنده نده دابی!
تو که الان اربابی نداری که مجبور باشی چیزی علیهش نگی! دیگه چته...دابی دست از کوبیدن سرش به در کابینت برداشت. لحظهای فکر کرد و از اول شروع به کوبیدن کرد.
- دابی حواسش نبود! دابی طبق عادت هیچی نگفت! دابی بد!

- خوب حالا که یادت اومد بگو.

و این گونه شد که دابی ماجرای لردها و دامبلدورهای سهگانهای که در کافه دیده بود را برای هری شرح داد.
- آهان... و تو با خودت حساب کردی که من با وجود سه تا ولدمورت، 3 برابر بیشتر در خطرم و باید از دنیای جادویی فاصله بگیرم. آره؟!
- نه قربان! دابی با خودش حساب کرد که با وجود سه تا پروفسور دامبلدور قربان، حتا اگر نقشهی دو تا از قربانها برای فدا کردن هری پاتر قربان اشتباه پیش رفت و قربان نجات پیدا کرد، نقشهی سوم دیگه جون قربان رو حتما گرفت!

- برو پی کارت دابی... نگران منم نباش. خطری من رو تهدید نمیکنه. میتونم از پس خودم بربیام.
- پس قربان با زبون خوش حرف گوش نداد... قربان چرخید تا دابی چرخید.

پیش از آن که هری فرصت کند تهدید دابی را پاسخ دهد، صدای پای جینی را شنید و وحشت کرد...
- عزیزم؟ پس کجا موندی...
شالاپ!
ورود جینی به آشپزخانه همان، و واژگون شدن پارچ آب کدوحلوایی که در همان لحظه بالای در ظاهر شده بود همان...
- هری عزیزم... ما با هم... از این شوخیا... داشتیم؟ اون هم.. وسط مهمونی قشنگم؟

- توضیح میدم.

دور از مشکلات خانوادگی هری، ماجرای عجیب تکثیر لرد سیاه و آلبوس دامبلدور و سرگردانی پیروان این دو، همچنان در کافه هاگزهد ادامه داشت...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج











اگه میخواین معلوم بشه کی واقعیه، یه راه بیشتر نداریم: مسابقه.




