جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (29 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
34 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ماجراهای خانواده پاتر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی دم در خانه ی جیمز و لیلی ایستاده بودند و به دعوا میپرداختند که لیلی با حوله ی سفید رنگی که دور موهایش پیچیده بود، پنجره را باز کرد و چند فحش آب دار تقدیمشان کرد‌. همه ی نگاه ها به سمت بالا رفت و برای چند لحظه دعوا بین سالازار و گودریک خاتمه یافت.

- ا... اع عزیزم!! پنجره رو ببند سرما میخوری
- زود باش بیا بالا جیمز! معلوم نیست این پیرمردارو از کدوم پارکی جمع کرده اورده.

لیلی این را با صدای آرام تری گفت و پنجره را بست. اما به نظر میرسید گوش این پیرمرد های پارکی، شنوا تر از یک پیرمرد است. چون همین که شنیدند، بهشان برخورد. سالازار اخمی رو به جیمز کرد و پایش را مانند کودکی که به او بستنی نرسیده است، به زمین کوباند.
- نقشه عوض شد گلرت! به جای این مردک الدنگ، آن زنک دیوانه را میکشیم!

گلرت که فقط میخواست از این مصیبتی که سالازار مسئولش بود رهایی یابد، سری تکان داد و بدون هیچ حرفی به سمت در خانه ی آن دو رفت. چند بار در زد و با مهربانانه ترین لحنی که از او بعید بود، گفت:
- خانومی بیا پایین شوهرت کارت داره.

سپس قبل از اینکه لیلی در را طوری محکم باز کند که صورت گلرت با در یکی شود رو به سالازار کرد.
- مطمئنی کشتن زنش کافیه؟ خب میتونه یه زن دیگه بگیره! اینطوری شاید بچه هاش دوقلو شدن و نواده ی تو بدتر بدبخت شد.

درست است، این را قبل از یکی شدن صورتش با در گفته بود و حالا لیلی با همان حوله ی دور موهایش، دست هایش را به کمر زده بود و با عصبانیت به تمامی این پیرمرد ها نگا میکرد.
- مگه نگفتم اینارو ول کن بیا بالا جیمز!!
- عزیزم اینا میخوان بکشنمون این چه رفتاریه

سالازار از دور آواداکداورایی گفت که به جای اینکه به لیلی برخورد کند، به تابه ای که در دست داشت برخورد کرد و نتیجه این شد که ورد تغییر ماهیت داد و به خودش برگشت. حالا چشمان سالازار چپ شده بود و شاید بر مغز او هم مقداری تاثیر گذاشته بود. چه فرصتی بهتر از این که گودریک گریفیندور، شمشیر را از کمر بکشد و افتخار کشتن او را نصیب خود کند؟

هنگامی که درگیری گودریک و سالازاری که حالا چپ شده بود، از سر گرفته شد، لیلی با تابه ی استیلش که انگار فولادی بود، بر سر گلرت بدبخت میزد.
- نزن عزیزم اون تابه خراب میشه!
- هیچیش نمیشه! بیا دستو پاشو ببند!

لیلی و جیمز دستو پاهای گلرت را بستند و آن را پرت کردند داخل خانه. خودشان هم رفتند و در را پشت سر گودریک و سالازار بستند. صدای درگیری آن دو همچنان از بیرون خانه شنیده میشد برای همین هم لیلی که بسیار روی صدا حساس بود، تمام پنجره ها را بست و پرده هارا کشید. حالا هر دوتای آن ها روبروی گلرت بدبختی ایستاده بودند که آنقدر با تابه به مغزش کوبیده شده بود، سرش ورم کرده بود و به اندازه ی یک لیوان شده بود.
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 تیر 1405 02:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

خلاصه تا پایان این پست: (نیازی نیست پست رو بخونین؛ خوندن خلاصه کفایت می‌کنه)
‌سالازار اسلیترین و گلرت گریندلوالد به گذشته سفر کردن تا پدر هری، جیمز رو بکشن و راه رسیدن به قدرت رو برای ولدمورت محیا کنن؛ جیمز پاتر هم می‌ره تا گودریک گریفیندور کمک بگیره. جیمز گودریک رو از زمان خودش می‌گیره و با سالازار رو در رو می‌کنه. فقط مشکل اینه بجای گودریک جوون، گوریک پیر رو آورده. الان هم سالازار و گودریک دعوا لفظی راه انداختن.


~~~~~~


‌جیمز که بعد از کمک به رابرت احساس رستگاری و فرزانگی پیدا کرده بود، با هاله‌ای از نور به سمت هاگوارتز حرکت می‌کنه، در حالی که پشت سرش هم گل‌های لیلیوم سبز می‌شد. فقط دوتا بال کم داشت تا سوی عرش پر بگشایه و به مجمع فرشتگان مرلینی دربیاد، که چشمش به گودریک میافته و مغزش ری استارت می‌شه.

‌ذهنیت جیمز از گودریک یه مرد عضلانی با مو، ریش و سبیل قرمز بود که همیشه لباس رزم تنشه و شمشیرش رو هم قلاف کرده. این چیزی که جیمز دید یه هیچ عنوان شبیه تصوراتش نبود. گودریک گریفیندور یه پیرمرد خسته، با ردای قرمز طلایی و موی فر بود. شاید بپرسین خب پس جیمز از کجا فهمید شخص روبه‌روش گودریکه؟ خب از اون جایی که یه شمشیر به کمرش قلاف کرده بود! جیمز فهمیده بود جا رو درسته اومده، شخص درست رو پیدا کرده، ولی زمان مناسب نیومده... به جای رسیدن به گودریک جوان، الان درمقابل گودریک گریفیندور پیر ایستاده که با یه ابروی بالا رفته داره بهش نگاه می‌کنه.
- اینجا چه می‌کنی جوانک؟
- اومدم شما رو ببینم!
- ما را؟ الان وقتمان پر است، برو و فردا بیا.

گودریک سرش رو می‌چرخونه و به سمت در ورودی هاگوارتز حرکت می‌کنه.

- دِ... آقا نرو درباره‌ی یکی از همکاراتونه! از بنیان‌گذاران!

گودریک یه نیم نگاه به جیمز می‌اندازه.
- درباره‌ی بانو هافلپاف که دیگر نیست؟
- نه!
- خب بد شد دیگر، ما برای ایشان همیشه وقت داریم. برای بقیه‌شان سرمان شلوغ است!

گودریک داشت آماده می‌شد که دوباره به سمت هاگوارتز حرکت کنه، که جیمز ضربه آخر رو زد.
- سالازار اسلیترین می‌خواد کاری کنه نواده‌ش جهان رو تو دست بگیره!

گودریک با شندین اسم سالازار اسلیترین، سمت جیمز برمی‌گرده و می‌گه:
- برای کوری چشم سالازار، به کمکت می‌آیم. فقط بگو آن سالازار کجا قایم شده که خودم او را در آغوش باسیلیسکش بخسبانم!

جیمز با نگاه بهت‌زده‌ای به شمشیرزنی پیرمرد صد خورده‌ای ساله نگاه می‌کنه و توی دلش مرلین مرلین می‌کنه که تا کمر گودریک قبل رسیدن به سالازار از وسط نصف نشه.

- راستیتش که... سالازار الان تو زمانه منه. باید با هم بریم اون زمان.

~~~~~~

جیمز گودریک رو آورد، هرچند پیر و هرچند غرغرو، ولی آورد. ولی بحران فعلی، پیر بودن گودریک نبود، دعوای لفظی بین گودریک و سالازار بود. گلرت و جیمز فقط می‌تونستن به صحنه نگاه کنن و هی وسط بحث بگن "صلوات مرلین پسند بفرستین قائله ختم به خیر بشه." هرچند وسط بحث صداشون شنید نمی‌شد!

- ایدئولوژی اصیل‌گرایانه دیکتاتوری تو بود که باعث شد این مشکلات به وجود آیند! مردک باسیلیسک‌باز!
- نه مثل نوادگان شما باشیم تا جانمان را برای بچه‌ ماگل‌زاده‌های بی اصل و نسب فدا کنیم؟ عقلمان کپک‌زده یا دچار جنون شده‌ایم؟
- آن ماگل‌زاده هم فرزند ماست! هر که جادو در خونش داد به نوعی فرزند ماست!

سالازار و گودریک اینقدر به بحث ادامه ‌میدادن، تا بالاخره یکی پیدا بشه که اون‌ها رو از هم جدا کنه...
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 24 اسفند 1403 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین

در اعماق تاریک جنگل، نور های زیادی فضای مسطح و کم درختی را به روشنایی دعوت می‌کردند.
رابرت هیلیارد با احساس درد، خشم و خستگی مقابل لرد سیاه به زانو در آمده بود و سعی به برخواستن می‌کرد.
ولدمورت لبخند مارگونی بر لبانش نشاند.
- تو لکه‌ی ننگی بر تاریخ خاندانت شدی رابرت... ارزشش رو داشت؟
رابرت ایستاده در میان امواجی از گرد و خاک، صداهایی ناملموس که هریک وردِ کشنده‌ای رو فریاد میزدن و نورهای سبز و سرخی که فضا رو سورئال تر میکرد.
- شرافت... همیشه ارزشش رو داره... آواداکداورا...
ولدمورت شوکه از طلسمی که انتظارش را نداشت، با سنگین ترین طلسم دفاعی که می‌توانست به یک چوبدستی راه یابد از خود دفاع کرد. خشمی بی اندازه، رگ های سردش را به آتش کشیدند و در لحظه تصمیم عجیبی گرفت. فریاد زد:
- سیتریکا تیماندو!
آخرین صحنه ای که رابرت در جنگل شاهدش بود، نورِ نقره‌ای رنگی بود که از چوبدستی لرد سیاه به سمتش هجوم آورد و ثانیه ای بعد تمام هستی در برابر چشمانش به سیاهی گروید.

لحظاتی کوتاه در خلأ کامل شناور ماند و سپس با باسن اشرافی اش روی یک سطح تخت تر از آن کوبیده شد.
رابرت هیلیارد با حس سرگیجه و کوفتگیِ نقاط کم کاربردِ بدنش به سختی سرپا شد، سعی کرد چشم هایش که محیط اطراف را قیلی ویلی وارانه از نظر می‌گذراند بر دست های گل آلود و خونیِ خود متمرکز کند.
در خودش تغییری ایجاد نشده بود اما در مکانی که حضور داشت... خب در اون هم تغییری دیده نمیشد. رابرت به راهروی ورودی قلعه فرستاده شده بود. احتمالا لرد سیاه از طلسم مرگ خیلی کُفری شده بود و رابرت رو به قلعه فرستاده تا به کار بدش فکر کند... ناسلامتی لرد و رابرت در گذشته ای هرچند دور انقدری باهم جون جونی بودن که زدنِ آواداکداورا به هم دیگه ناشی بازی محسوب بشه.
اصیل زاده به خود آمد. با سرعت به سمت دروازه‌ی ورودی دوید تا اون رو به دروازه‌ی خروجی بدل کند. قدم‌های آخر بود و رابرت جوگیر تر از همیشه سرعت گرفت اما در، زودتر از او واکنش داد و گشوده شد، گویی جادوهایی از غیب مسیر را برای او میگشودند... و ناگهان ... زارت...
انگار روز خوبی برای نقاط کم کاربرد نبود...
باری دیگر رابرت به سختی سرپا شد... با دست چپ ماتحتِ تختِ تحتِ تأثیر از ضربِ سختِ سنگِ سردِ سفیدی که کف راهرو را پوشانده بود، و با دست راست چوبدستی‌اش را فشرد و آماده ی حمله شد.
شخصی که کمی قبل نقش جادوی غیبی را داشت، حال با خنگ وارانه ترین نگاه به رابرت خیره شد.
- تو دیگه کدوم...!
- خربزه ای که خوردی حالا زمان لرزش رسیده...
رابرت این را گفت و آماده‌ی فرو کردن یک طلسم از چوبدستی به اعماق جوارح غریبه شد.

- آروم باش... زنجیر تورو کی باز گذاشته... میگن این قدیمیا ردی مدی بودنا...
- احمقِ چهارتایی برو کنار من کارای واجب تر دارم... ولدمورت تو جنگله...
غریبه پاسخ داد:
- اولا که چهارتایی خودتی و اجداد مقدست، دوما وُلده مورده نمنه زِرته پورتا...؟

رابرت نگاهش به پشت سر غریبه افتاد و خشکش زد.
آسمان آبی روشن، پرندگان درحال بلبل نوازی، می‌شد دوستانی به شدت صمیمی را در پشت بوته ها و درخت ها یافت که در جستجوی مکانی برای اثبات دوستی بودند.
- برو اونور ببینم... این... این امکان نداره... زودباش بگو ببینم اینجا کجاست؟ تو کی هستی؟... مرگخوارها کجان؟...
غریبه، به زحمت خود را از چنگ اصیل زاده‌ی جنگ زده رهانید و گفت:
- من پاترم، جیمز پاتر... بقیه سوالاتتم احتمالا برمیگرده به زمانِ خودتون و من نمی‌فهمم چی بلغور میکنی... فقط میتونم بهت اطمینان بدم سال ها بعد که میشه زمانِ ما همه چیز مثل الان آروم و زیباست، البته تعداد مجنون هایی مثل تو هم کمتر میشه... احتمالا نسلتون با خودت به انتها خواهد رسید.

رابرت دقایقی به محوطه‌ی بیرونی رفت و دیوانه وار در جستجوی شخصی آشنا گشت و در نهایت با گیج ترین حالت ممکن به درون قلعه برگشت.
به سرسرای بزرگ رفت. انتهای سالن پشت میز،غریبه رو پیدا کرد و کنارش نشست.
- یعنی من تو زمان جابه‌جا شدم؟... نمی‌فهمم چه اتفاقی افتاده...
غریبه ران مرغی را به دندان کشید و با پخش انواع اصوات ملچ مولوچیانه گفت:
- اینکه نمی‌فهمی رو می‌فهمم چون خیلی عجیب نیست... اما اینی که راجع به زمان گفتی منظورت چی بود؟
- تو... تو گفتی اسمت جیمز پاتره؟
غریبه در میان اصواتش:
- اوهوم...
رابرت با نگاه آنالیزورانه به شخص نگاه کرد.
- تو هری پاتر رو میشناسی؟
جیمز:
- من تنها پاتری که تو این زمان میشناسم خودمم... ببین دوستِ مالیخولیاییِ عزیز... من... اومدم به زمان شما تا کسی رو پیدا کنم... احتمالا تو زیاد ازش خوشت نیاد چون معلومه یه اسلایترینیِ از دماغِ خر افتاده ای... الانم برو بزار غذامو بخورم که بعدش باید برم دنبالِ کارام...

دقایقی طولانی گذشت.
رابرت هیلیارد و جیمز پاتر در دیالوگی نچندان دوستانه به بحث نشستند و بالاخره موفق به شناساندنِ خود به یکدیگر شدند.
جیمز با احساساتی عجیب که در درونش بیدار شده بودند گفت:
- یعنی تو داشتی با دشمنِ پسرِ من مبارزه میکردی؟
- اوهوم...
- من چی؟... من با کی مبارزه میکردم؟
رابرت با پوزخند گفت :
- احتمالا با کرم‌هایی که داشتن گوشتتو میخوردن...
جیمز سری تکان داد.
- نه بی شوخی من تو اون زمان چیکار میکنم؟... احتمالا من کنار دامبلدور و سیریوس و لوپین و بر و بچه ها از قلعه محافظت میکردیم... ها؟...
رابرت نفسش را حبس کرد، با تمام زور لب هایش را روی هم فشرد... او می‌دانست تمام کسانی که جیمز نام برد، مرده اند... در دل احساس عذاب وجدان کرد چون این خوش بینیِ جیمز و لحن پرسشش داشت رابرت را به خنده می‌انداخت. بالاخره خنده اش را فرو خورد و گفت:
- اتفاقا حالا اونا هم وضعیت مشابهی با خودت دارن...
رابرت داستان آینده را برای جیمز تعریف کرد و جیمز دقایقی به اعماق خود فرو رفت و با این جمله لب گشود:
- خیلی خوشحال نباش پسر... فکر نمی‌کنم این کاری که لرد سیاه باهات کرده خیلی فرقی با کاری که با من کرده داشته باشه... اگه میمردی بهتر نبود؟...
رابرت از جا جست، انگار تازه یادش افتاده بود چه وضعی دارد.
- باید کمکم کنی... باید یک نفر تو این زمان باشه که بدونه من چه بلایی سرم اومده... اون طلسمی که به من خورده حتما یه پادطلسم هم داره...
جیمز با اکراه از جایش بلند شد و با قدم های آرام به راه افتاد.
انگار از اینکه رابرت را در این حالت میدید احساس رضایت می‌کرد، بالاخره او کسی بود که از زمانی بعد از مرگ خودش آمده بود.
- خب من خودم با گردنبند اومدم اینجا ولی قطعا طلسمی که تونسته تورو به این زمان منتقل کنه اونقدر قوی هست که با گردنبند جبران نشه...
رابرت دوباره ازش درخواست کرد که راهی پیش رویش بگذارد و جیمز این بار به دردسر هایی که این غریبه‌ی از آینده آمده می‌توانست برایش داشته باشد فکر کرد و گفت :
- خیلی خوب... من که تو این زمان هیچ اطلاعات دقیقی ندارم، اما تو زمان خودمون یه مغازه‌ی قدیمی تو هاگزمید هست که میگن قدمتش برمیگرده به زمان تاسیس مدرسه... اگر این داستان درست باشه یعنی الان اولین صاحب اون مغازه باید اونجا باشه، من و دوستام یه نقشه با استفاده از جادوهایی که اون پیرمرد بهمون...
رابرت خیلی خوب نقشه‌ی غارتگر را می‌شناخت اما حالا زمانی برای فهمیدن اینکه چجوری ساخته شده رو نداشت.
- باشه باشه فقط بگو کجا باید برم آدرسش رو بهم بده...
- خلاصه اونجا تخصص ویژه ای تو وردها و جادوهای ممنوعه دارن... پشت کافه سه دسته جارو... واردِ کوچکترین و تاریک ترین مغازه ای که دیدی میشی...
رابرت ناخواسته جیمز را در آغوش کشید و چند ثانیه بعد جیمز هم دستانش رو دور او انداخت و نجواگونه در گوشش گفت:
- قول بده از پسرم مراقبت کنی... بهش بگو دوستش دارم و بهش افتخار میکنم.
رابرت یک قدم از او فاصله گرفت و گفت:
- میدونی که نباید اطلاعات رو در زمان تغییر بدیم... اما فکر کنم این جملات ارزشش رو دارن که از گذشته به آینده برن... خیالت راحت باشه، من و همه ی کسانی که تو این مدرسه هستن از پسرت محافظت میکنیم... خداحافظ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 10 آبان 1403 20:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جیمز:
_ فقط یه نکته کوچیک! خونه شما دقیقا کجاست؟

گودریک:
_ حومه لندن... خانه اصلی همه جادوگران ... هاگوارتز!

جیمز:
_ یعنی شما شب ها هم تو هاگوارتز میخوابیدین؟

گودریک:
_ معلومه! میدونی ساختن هاگوارتز چه پروژه عظیمی بوده پسر؟!

جیمز:
_ حتما تو خوابگاه هافلپاف هم میخوابیدین!

گودریک:
_ خاموش! مثل اینکه یادت رفته من بنیان گذار گروهتم! بزنم تبدیل به سوسکت کنم؟

جیمز:
_ ببخشید! پس من برم خوابگاه هافلپاف که شما رو با هلگا پیدا کنم!

گودریک:
_ کیشمیش هم دُم داره جوون! هلگا خانم!

جیمز:
_ ببخشید! هلگا خانم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: چهارشنبه 9 آبان 1403 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سالازار تصمیم می‌گیره برای کمک به لرد سياه تو از بین بردن هری پاتر، به همراه گریندل والد به گذشته سفر کنه و پدر هری یعنی جیمز پاتر رو بکشه اما بعد متوجه میشن که جیمز پتانسیل خباثت داره و تصمیم می‌گیرن با همدیگه به آزار و اذیت مردم لندن بپردازن، ولی جیمز به اندازه کافی خباثت نشون نمیده به همین خاطر سالازار و گلرت سعی می‌کنن تا با اعمال خبیثانه پلیدی درونش رو آشکار کنن. جیمز با زمان برگردانی که روح گودریک تو خواب بهش داده به گذشته برمی‌گرده تا از گودریک زنده برای نجاتش کمک بگیره، اما مشکل اینه که اونا نمیدونن گودریک زنده دقیقا کجاست!
_______
- من امروز... چطوری بگم؟ از روی آب و هوا حدس می‌زنم باید پیش هلگا بوده باشم.

جیمز شروع به خنده‌ی عصبی کرد. بعد ناگهان در میان قهقهه هایش ایستاد و آنقدر محکم با کف دست به پیشانی‌اش کوبید که رد پنج انگشتش روی صورتش باقی ماند.
- حدس می‌زنی؟ حدس؟ بخاطر تو زیر مزرعه‌ی چشمان قشنگ من بادمجون سبز شده!

گودریک کمی با خودش فکر کرد، بعد کمی بیشتر فکر کرد و در آخر هرچه فکر کرد نتوانست بفهمد که چگونه جیمز پاتری که آن‌قدر روی قیافه‌اش حساس بود حاضر به کوبیدن دستش به صورتش شده و تسلیم شد. ناگهان متوجه شد که زمان فکر کردنش بیش از حد طول کشیده و جیمز تمام مدت با چهره‌ی نه‌چندان خشنودی منتظر جواب اوست؛ پس تنها چیزی که به ذهنش می‌رسید را بر زبان آورد.
- از پشت صحنه اشاره می‌کنن لبو بوده.
- حالا کدو بوده. اگه لیلی دیگه از قیافه‌ی تودلبروی من خوشش نیاد چی؟ اگه دیگه تحت تاثیر جذابیتم قرار نگیره چی؟ مرلین روحتو نیامرزه که پریچهری مثل منو بخاطر کارات ناقص کردی.
- لبو بوده! خب داشتم بهت می‌گفتم، بهار که هوا خوب می‌شد و درختا شکوفه می‌دادن و بلبلا آواز می‌خوندن و رودخونه شرشر می‌کرد و کلاغا قار قار می‌کردن... شاید هم غار غار می‌کردن و جیرجیرک ها آواز می‌خوندن و...
- خلاصش کن! شاید سالازار همین الانشم تو راه باشه.
- میرفتم پیش هلگا و زیر درخت چنار دم خونمون با هم گپ می‌زدیم.
- این شد یه چیزی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 شهریور 1403 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز و روح گودریک همین‌طور دوشادوش هم می‌رفتن و می‌رفتن و می‌رفتن، اونم در حالی که تو خیالاتشون هزاران بار سالازار و گلرت رو شکست داده بودن تا این که سوالی کاملا منطقی به ذهن جیمز خطور می‌کنه.
- حالا به نظرت تو این زمان کجا داشتی چی کار می‌کردی؟ بالاخره از یه جا باید پیدات کنم و برت گردونم زمان خودم دیگه.

با شنیدن این حرف هر دو متوقف می‌شن و این‌بار نوبت گودریک می‌شه که در تفکری عمیق فرو بره.
- خب ببین... خیلی آسون نیست. از محیط اطراف می‌دونم تو زمان درست هستیم، اما نمی‌دونم دقیقا تو چه روزی هستیم که!

جیمز سری به نشانه‌ی درست بودن حرفای گودریک تکون می‌ده و می‌ره به سمت پسر روزنامه‌فروش ماگلی که فریادِ روزنامه‌ی روز رو بخرین سر داده بود.
- پیست پیست... هی پسر؟ امروز چه روزیه؟

پسرک برمی‌گرده و با جیمز چشم تو چشم می‌شه.
- یکی بخر تا بهت بگم.
- تو دیگه چه پسربچه پررویی هستی. یه تاریخ پرسیدم فقط! اصلا خودم می‌بینم چندمه!

جیمز سرشو خم می‌کنه تا از روی کپه روزنامه‌هایی که دست پسرک بود، تاریخ چاپ روزنامه رو پیدا کنه. اما پسرک روزنامه‌ها رو به سمتی می‌چرخونه که جیمز نتونه تاریخو از روش بخونه. جیمزم دستشو جلو میاره تا روزنامه‌ها رو به سمت خودش برگردونه. حالا هی جیمز بکش هی پسرک بکش. بالاخره پسر که حتی از اونی که جیمز فکر می‌کرد هم پرروتر بود، روزنامه‌ها رو تو دست جیمز رها می‌کنه.
- آی مردم دزد! این مرد می‌خواد کل روزنامه‌های منو بدزده. مردم کمک کنین!

جیمز انگار که روزنامه‌ها وسیله خطرناکی باشن که حتی دست زدن بهشون هم خطرآفرین بود، ناگهان روزنامه‌هارو روی زمین پرتاب می‌کنه.
- دروغ می‌گه به مرلین! من فقط می‌خواستم تاریخ امروزو ببینم.

مردم می‌ریزن سر جیمز و حسابی کتکش می‌زنن و بالاخره وقتی جیمز با لبویی زیر چشماش از زیر دست مردم رها می‌شه، روح گودریک رو در دوردست‌ها می‌بینه که با خوش‌حالی داشت براش دست تکون می‌داد.
- جیمز بیا اینجا! فهمیدم الان کجا باید باشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: دوشنبه 12 شهریور 1403 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز و گودریک، با تصمیم قاطع برای رویارویی با سالازار اسلیترین، سفر خود را در طول زمان آغاز کردند. جیمز که ساعت جادویی را در دست داشت، قرار بود آن‌ها را به زمان حاضر هدایت کند. اما همان‌طور که ممکن است حدس بزنید، این سفر زمانی به این سادگی که فکر می‌کردند، پیش نرفت. در اولین تلاششان، به جای خیابان‌های شلوغ لندن، در میان جنگل‌های انبوه و ناشناخته‌ای فرود آمدند. زمین به شدت لرزید و ناگهان دایناسوری عظیم‌الجثه از کنار آن‌ها عبور کرد. گودریک با چشمانی بزرگ به موجود غول‌پیکر نگاه کرد و با تعجب فریاد زد:

- جیمز، این دیگه کجاست؟!
- اممم... فکر کنم شماره‌گیر رو یه کم بیشتر از حد لازم چرخوندم.
- فکر می‌کنی؟

جیمز دوباره ساعت را تنظیم کرد و این بار خودشان را در مصر باستان یافتند. اطرافشان پر از اهرام و شن‌های بی‌پایان بود. گروهی از کارگران که مشغول ساخت اهرام بودند، با تعجب به این دو تازه‌وارد نگاه کردند. گودریک نالید:

- اینجا هم لندن نیست!
- حداقل اینجا گرم‌تره.

سومین تلاش، آن‌ها را در میانه یک میدان نبرد قرون وسطایی قرار داد. شوالیه‌ها با شمشیرهایشان به هم حمله می‌کردند و تیرها در هوا پرواز می‌کردند. هر دوی آن‌ها مجبور شدند خم شوند تا از ضربات در امان بمانند. گودریک با عصبانیت گفت:

- چرا برگشتیم به دوران بچگیم؟
- سفر در زمان سخت‌تر از چیزیه که فکر می‌کردم.

چهارمین تلاششان آن‌ها را به وسط یک شهر آینده‌نگر با خودروهای پرنده رساند. جیمز و گودریک در وسط خیابانی شلوغ ایستاده بودند، کاملاً بی‌خبر از تکنولوژی اطرافشان. یک ربات سریعاً به سمتشان آمد و پرسید آیا نیاز به کمک دارند تا تاکسی فضایی‌شان را پیدا کنند. جیمز به ساختمان‌های نئونی نگاه کرد و گفت:

- فکر کنم این بار خیلی جلو رفتیم.
- جدی؟؟؟

بالاخره، پس از کلی دعوا و تنظیمات بیشتر، جیمز ساعت را یک بار دیگر تنظیم کرد. هر دو نفسشان را حبس کردند و زمانی که چشمانشان را باز کردند، در یک خیابان آشنای لندن ایستاده بودند.گودریک که با دقت اطراف را بررسی می‌کرد تا مطمئن شود در زمان درست هستند، سرش را با رضایت تکان داد و گفت:

- بالاخره! حالا بریم به سالازار نشون بدیم دو گریفیندوری واقعی چقدر قوین!


آن‌ها با قاطعیت به سمت نبردی تاریخی حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
گودریک که از هوش جیمز ناامید شده بود، سعی کرد به زبان خودش با او صحبت کند، پس با مهربانی گفت:
- ببین پسر... میگن کبوتر با کبوتر، باز با باز! میفهمی چی میگم؟

جیمز که گیج شده بود گفت:
- الان کبوتر بیارم که باهاش جلوی سالازار وایسم؟
- کبوتر چیه؟ این ضرب المثله! ضرب المثل میدونی چیه دیگه؟
- یه کاره که میتونه خوب یا بد باشه!
- چی میگی نواده احمق من؟
- بستگی داره مثل خانوم باشه یا نه... اگر ضربه به خانوم مثل باشه خیلی کار بدیه! ولی ضربه به آقای مثل باشه حالا میشه راجع بهش فکر کرد!

گودریک به افق خیره شد و افق هم به گودریک خیره شد. در تمام زندگی و مرگش هیچ کس را به این گیجی ندیده بود. افق هم ندیده بود و با گودریک هم دردی میکرد. بهر حال چاره ایی نبود و جیمز تنها گزینه موجود بود.

گودریک نفس عمیقی کشید و گفت:
- جمیز! نجات دهنده روبروت وایساده!
- نه! شما روبروم وایسادین!

گودریک در برابر فکر فرو کردن زمان برگردان در حلق جیمز مقاومت کرد و لبخند عصبی زد:
- نجات دهنده منم! منو باید برگردونی! فقط منم که میتونم از دست سالازار نجاتت بدم!

جیمز با قیافه پوکر گفت:
- منو مسخره کردیا! خوب از اول میگفتی!

گودریک با مشتهای گره کرده گفت:
- همش دارم میگم بچه جان! نمیفهمی که! حالا ساعت رو تنظیم کن که باید باهم برگردیم!

جیمز ساعت را دستش گرفت و به آرامی شروع به چرخاندن عقربه های ساعت کرد. گودریک که صبرش تمام شده بود، ساعت را از دستش گرفت و دکمه کنارش را فشار داد.
- اینجوری بخوای بچرخونی تا یه قرن دیگه به زمان من نمیرسیم! باید بزنیش رو توربو! وای... دیوانه ام کردی! یکم دیگه از دستت خلاص میشم!

بعد جیمز و گودریک هر دو شروع به چرخیدن کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/6/10 23:33:27
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز خیلی تو فکر فرو می‌ره. خیلی عمیق. عمیق‌تر از چیزی که کسی بتونه فکرشو بکنه. اینقد فکر عمیق می‌کنه که حوصله گودریک سر می‌ره.
- دِ زودباش دیگه!

با این حرف ابر تفکرات جیمز می‌ترکه. ابری که خیلیم بزرگ بود و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. اینقد بزرگ بود که کل فضای اتاقو پر کرده بود. ولی چه فایده؟ سرتاسر ابر سفید و خالی از هرگونه تفکرات واقعی‌ای بود. جیمز خیلی فکر کرده بود، ولی هیچی به ذهنش نرسیده بود!
جیمز تصمیم می‌گیره دشواری‌ای که توش گیر کرده بود رو با گودریک در میون بذاره.
- ببین آخه من خیلی فکر کردم، ولی کسی به ذهنم نرسید. سیریوس و ریموس و پیتر...

گودریک که گویا از آینده خبر داشت ناگهان وسط حرف جیمز می‌پره.
- این آخریو بهتره فاکتور بگیری!

جیمز تعجب می‌کنه، اما چون حوصله بحث نداشت نادیده می‌گیره و ادامه می‌ده:
- در واقع هرکیو من می‌شناسم تو همین زمان هست. حداقل یه لیستی چیزی بده از توش بتونم انتخاب کنم! تو چه جدِ بزرگِ بی‌فکری هستی آخه!

گودریک پوکر فیس می‌شه. نواده‌ش راست راست جلوش راه رفته بود و اونو بی‌فکر خطاب کرده بود در حالی که گزینه انتخابی جیمز، درست جلوش قرار داشت. خود گودریک!
گودریک سعی می‌کنه راهنمایی بهتری برای جیمز تدارک ببینه.
- سالازار اسلیترین تو رو به یاد کی می‌ندازه؟ آفرین! بزرگان هر گروه!

جیمز کمی فکر می‌کنه.
- هلنا ریونکلاو چطوره؟ شنیدم هوشش ماشاالگودریک به مامانش رفته بوده. البته اون روح شده و تو هاگوارتزه. یعنی یه روحو هم می‌شه برگردوند؟ اونوقت اگه خودش بیاد روحش چی می‌شه؟

جیمز سوالات سختی پرسیده بود که حتی گودریک هم جوابشو نمی‌دونست و در اون لحظه هم کوچک‌ترین علاقه‌ای نداشت که بخواد بهش فکر کنه. گودریک در حال نزدیک شدن به مرحله‌ای بود که صبرش داشت لبریز می‌شد.
- گزینه بهتر نبود؟ اسلیترین باید تو رو یاد دختر ریونکلاو بندازه آخه؟
- درست می‌گی! مامانش می‌تونه انتخاب خیلی بهتری باشه!

گودریک که در واقع می‌خواست انتخاب جیمز خودش باشه، دیگه نمی‌دونست به چه زبونی باید اینو بگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1403 16:13
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جیمز به شدت مشغول فکر کردن شده بود و توجهی به کودکان یتیمی که کمی آن طرف تر درحال دریدن یکدیگر بودند، نشان نمیداد. او باید فکر می کرد تا ببیند با آن ساعت ارزشمند چه کسی را می تواند برای نجات خودش به آنجا بیاورد.

-یافتم یافتم!

و خیلی ناگهانی فهمید!

- لیلی رو میارم پیش خودم.

هنوز این جمله از دهانش کامل بیرون نیامده بود که یک نفر پس گردنی محکمی نثارش کرد. جیمز درحالی که با ناراحتی گردنش را می مالید چرخید و به پشت سرش نگاهی انداخت. چیزی شبیه روح گودریک گریفیندور آنجا بود!

- عه گودریک! چطور از خواب من اومدی بیرون؟
- الان واقعا سوال مهمتر از این نداشتی بپرسی؟ مثلا اینکه ساعت رو چجوری از خوابت بیرون آوردم؟... اصلا فعلا اونا رو بیخیال! چرا لیلی رو انتخاب کردی آخه؟

جیمز بدون توجه به چهره عصبانی گودریک، با غرور سینه اش را جلو داد و لبخند دندان نمایی زد.
- چون من یه مرد زندگی واقعی هستم و میدونم پشت هر مرد موفق، یه زن موفق وایساده!
-
- چی شد جد بزرگوار؟

گودریک با دست به سرش کوبید.
- مرلین به ملت نواده داده، به ما هم نواده داده. آخه عقل کل الان زنت در برابر اون دوتا جادوگر خفنی که اون پایینن چی کار می خواد بکنه ها؟ چطور می خواد از دست اونا نجاتت بده؟

جیمز چانه اش را خاراند.
- میخواد جلوشون وایسه و دستاشو باز کنه تا نجاتم بده؟
- نه خیر! مگه تو پسرتی که بخواد اینطوری نجاتتت بده؟

با این حرف، اشک درون چشمان پدر هری پاتر حلقه زد.
- یعنی زنم میخواد جون منو ول کنه و پسرمونو نجات بده؟ چه فداکار! بذار برم دنبالش.
- نمی شه! تازشم اونو میتونی تو همین دوران پیدا کنی نیاز به ساعت نداری! یکی دیگه رو انتخاب کن!

جیمز دوباره به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده