- ا... اع عزیزم!! پنجره رو ببند سرما میخوری
- زود باش بیا بالا جیمز! معلوم نیست این پیرمردارو از کدوم پارکی جمع کرده اورده.
لیلی این را با صدای آرام تری گفت و پنجره را بست. اما به نظر میرسید گوش این پیرمرد های پارکی، شنوا تر از یک پیرمرد است. چون همین که شنیدند، بهشان برخورد. سالازار اخمی رو به جیمز کرد و پایش را مانند کودکی که به او بستنی نرسیده است، به زمین کوباند.
- نقشه عوض شد گلرت! به جای این مردک الدنگ، آن زنک دیوانه را میکشیم!
گلرت که فقط میخواست از این مصیبتی که سالازار مسئولش بود رهایی یابد، سری تکان داد و بدون هیچ حرفی به سمت در خانه ی آن دو رفت. چند بار در زد و با مهربانانه ترین لحنی که از او بعید بود، گفت:
- خانومی بیا پایین شوهرت کارت داره.
سپس قبل از اینکه لیلی در را طوری محکم باز کند که صورت گلرت با در یکی شود رو به سالازار کرد.
- مطمئنی کشتن زنش کافیه؟ خب میتونه یه زن دیگه بگیره! اینطوری شاید بچه هاش دوقلو شدن و نواده ی تو بدتر بدبخت شد.
درست است، این را قبل از یکی شدن صورتش با در گفته بود و حالا لیلی با همان حوله ی دور موهایش، دست هایش را به کمر زده بود و با عصبانیت به تمامی این پیرمرد ها نگا میکرد.
- مگه نگفتم اینارو ول کن بیا بالا جیمز!!
- عزیزم اینا میخوان بکشنمون این چه رفتاریه
سالازار از دور آواداکداورایی گفت که به جای اینکه به لیلی برخورد کند، به تابه ای که در دست داشت برخورد کرد و نتیجه این شد که ورد تغییر ماهیت داد و به خودش برگشت. حالا چشمان سالازار چپ شده بود و شاید بر مغز او هم مقداری تاثیر گذاشته بود. چه فرصتی بهتر از این که گودریک گریفیندور، شمشیر را از کمر بکشد و افتخار کشتن او را نصیب خود کند؟
هنگامی که درگیری گودریک و سالازاری که حالا چپ شده بود، از سر گرفته شد، لیلی با تابه ی استیلش که انگار فولادی بود، بر سر گلرت بدبخت میزد.
- نزن عزیزم اون تابه خراب میشه!
- هیچیش نمیشه! بیا دستو پاشو ببند!
لیلی و جیمز دستو پاهای گلرت را بستند و آن را پرت کردند داخل خانه. خودشان هم رفتند و در را پشت سر گودریک و سالازار بستند. صدای درگیری آن دو همچنان از بیرون خانه شنیده میشد برای همین هم لیلی که بسیار روی صدا حساس بود، تمام پنجره ها را بست و پرده هارا کشید. حالا هر دوتای آن ها روبروی گلرت بدبختی ایستاده بودند که آنقدر با تابه به مغزش کوبیده شده بود، سرش ورم کرده بود و به اندازه ی یک لیوان شده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





پس من برم خوابگاه هافلپاف که شما رو با هلگا پیدا کنم! 






مثلا اینکه ساعت رو چجوری از خوابت بیرون آوردم؟... اصلا فعلا اونا رو بیخیال! چرا لیلی رو انتخاب کردی آخه؟
آخه عقل کل الان زنت در برابر اون دوتا جادوگر خفنی که اون پایینن چی کار می خواد بکنه ها؟
بذار برم دنبالش.


