اتاق مطبوعات، اگرچه هنوز از نظر مهندسی ساختمان، اتاق محسوب میشد، ولی از نظر هر شخصی که در عمرش حتی یک بار اتاق سالم دیده باشد، شباهت چندانی به اتاق نداشت. صندلی ها هرکدام در راستای تحقق آرزوهای شخصی خود، گوشه ای از سالن را برای ادامه زندگی انتخاب کرده بودند، چند تکه کاغذ همچنان از سقف آویزان بودند و جاروی خدمات، برای چندمین بار همان یکمتر مربع از کف سالن را جارو میکرد.
ایوانوا دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
- من، خوابم برده بود؟
جارو، مطابق آییننامه کارکنان خدمات، هیچ پاسخی نداد.
***
درست در همین لحظه، در اصلی وزارت سحر و جادو باز شد و یکملت ریختند داخل سرسرای اصلی؛ جلوتر از همه، کرنلیوس فاج، با لبخندی که پس از شکست چندین رقیب سیاسی در صورتش پدید آمده بود، وارد ساختمان شد. پشت سرش، تمامی آحاد جامعه جادوگری _ همانطور که به سبک دوران باستان و امپراطوری چوسان قدیم فریاد می زدند «وزارتخانه... زنــــده بــــــــــــاد! وزیر فــاج... زنــــــده بــــــــــاد!» آمده بودند برای استقبال و راهی کردن وزیر جدیدشان به دفتر کارش.
خلاصه که غوغایی برپا شد.
کارمندان قبلی که تازه از شوک اخبار جنگ، کنفرانس مطبوعاتی، خواب وزیر، گرسنگی وزیر و چند بحران نامرتبط دیگر بیرون آمده بودند، با دیدن جمعیت عظیمی که وارد سرسرا شده بود، بیاختیار شروع به دستزدن کردند و خیلی سوسکی خودشان را همرنگ جماعت کردند.
- اینا چرا اومدن تو وزارت، سیریوسold؟
- مگه نمیبینی آمبریج قدیمی؟! وزیر جدید اومده!
- یعنی انتقال قدرت انجام شد؟
دیگری شانه بالا انداخت.
فاج نگاه کوتاهی به اطراف انداخت، به ایوانوایی که هنوز با قیافهای مبهوت کنار تریبون نشسته بود، اشاره کرد و با خونسردی گفت:
- خانم معاون، ایشون رو لطفاً همراه وسایلشون تحویل تاپیک «خداحافظ وزیر!» بدید.
- بله جناب وزیر...
همان لحظه، در اعماق مغز ایوانوا، چراغ قرمز اتاق مدیریت روشن شد. سدریک، که تازه با خیال راحت روی صندلی فرماندهی لم داده بود، از پشت پنجره به بیرون نگاه کرد.
اما نباید نگاه میکرد.
دملزا که تازه دسترسیاش به انجمن را گرفته بود و کپکش خروس میخواند و حواسش به همهچیز وزارت بود، او را دید. سدریک هم دملزا را؛ طبیعتاً چشمدرچشم هم شدند و سدریک سریع نگاهش را دزدید و پرده را مجدداً انداخت. اما دیگر دیر شده بود. قیافه دملزا اینشکلی
شده بود.سدریک تا خواست یواشکی از در پشتی مغز ایوانوا خارج شود و برود بفهمد وزیر بعدی کیست که همه عالم اینطوری دیوانه اوست؟ و مغزش را تسخیر کند، با دملزا مواجه شد که به حالت غودااا گویان به سمتش شیرجه زده بود.
- غودااا
- نـــــــــــــــــــه
سدریک نقش زمین شد. دملزا چوبدستیاش را دقیق نشانه گرفت و مشغول بازجویی از فرد مرموزی شد که دستگیر کرده بود.
- بگو ببینم، تو کی هستی؟ اصلاً نحوه برخورد! تو فکر کردی کی هستی که میای وسط سوژههای وزارت؟!
- شناسهام رو بخون خب! آخ!... باشه نزن! من سدریک دیگوریام، فرزند ، ولی ایموس، ایموس دیگوری!
- خب آقا سدریک... مگه شما نمیدونی که در دوران مــعــاونــت من، نباید وقتی شناسهات رو بستی، توی سوژهها باشی؟ میخوای بندازمت توی اتاق نقشههام غرق بشی بین اونهمه جدول و طومار؟!
- غلط کردم! اشتباه کردم! الان میرم دیگه پشت سرم رو هم نگاه نمیکنم.
پیش از آنکه دملزا فرصت واکنشنشان دادن داشته باشد، سدریک «میگ میگ!» گویان رفته بود و آنقدر هم سریع رفته بود که پس از چندثانیه، از دید دملزا، کلاً تبدیل شد به دو سه پیکسل. اما طولی نکشید که اینپیکسل ها هی بزرگ شدند، بزرگتر... بزرگتر!
و نهایتاً در اندازه 50 پیکسلی، چهره @لیلی اوانز پدیدار شد که آمده بود تا ماموریت ناتمام «دیگوری خوشگله» را به پایان برساند.
یا... شاید هم قصد دیگری داشت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







