بـاشـگـاه تفریـحــات وزارتخـــونــه، با افــتخار تقدیــم مـیکـند!
با الهام از سبک رماتیسم تالار گریفیندور، هر 1 الی 2 ماه یکبار (بسته به میزان فعالیت تاپیک)، یک متن جدید رماتیسمی در این تاپیک ارسال خواهد شد و در پیوست آن متن، سوالاتی از شما پرسیده خواهد شد. همچنین ممکن است در پیوست هر دوره از باشگاه تفریحات، تصویری وجود داشته باشد که باید نظرتان درباره آن تصویر را به صورت پاسخی رماتیسمی ارائه دهید. بهترین پاسخ دهنده به پرسشها در پایان هر دوره، جوایزی نفیس و زیبا دریافت خواهد کرد.
شاید بپرسید سبک رماتیسم چگونه است؟ رماتیسم سبکی منحصر بفرد است که نویسنده با خلاقیت بالا و البته بدون فکر کردن خیلی زیاد، متنی مینویسد که این متن میتواند کوتاه یا بلند باشد. محتوای متن رماتیسمی میتواند حاصل پریشانی های فکری و روحی باشد. همچنین الزامی برای رعایت کردن منطقهای جاری در رول پلی جادوگران در این سبک نوشته ها وجود ندارد و این نوشته ها معمولا عاری از دیالوگ هستند.
نکته: هر پست شما در این تاپیک، به میزان برابر با یک رول، گالیون دریافت خواهد کرد.
---------------------------------------------------------------------
یک روز صبح دملزا رابینز که تازه به عنوان معاون وزیر سحر و جادو منصوب شده بود، برای اولین بار تصمیم گرفت زودتر از وزیر به وزارتخانه برود تا شاید بتواند قبل از شروع کار، کمی احساس مسئولیت کند. وقتی وارد دفترش شد، دید یک پیرمرد روی صندلی معاون وزیر نشسته و مشغول خوردن بیسکویت است. دملزا از او پرسید اینجا چه کار میکند و پیرمرد جواب داد که سالهاست معاون وزیر است و فقط منتظر بوده دملزا بیاید تا بازنشسته شود. دملزا که نمیدانست معاون قبلی چه کسی بوده، پروندههای موجود در کمد را باز کرد اما داخل همه پروندهها فقط یک برگه وجود داشت که روی آن نوشته شده بود «به معاون بعدی تحویل داده شود».
دملزا برگه را برداشت و به اتاق وزیر رفت تا درباره پیرمرد و این پرونده عجیب سوال کند. وزیر در اتاقش نبود و فقط یک نامه روی میزش قرار داشت که نوشته بود: «برای مدتی کوتاه به گذشته رفتهام، اگر برگشتم خبر میدهم.» دملزا که تصور کرد وزیر احتمالا برای انجام یک کار مهم رفته است، به دفتر خودش برگشت اما پیرمرد هم دیگر آنجا نبود. در عوض، روی میز یک بشقاب بیسکویت و نامه دیگری قرار داشت که روی آن نوشته بود: «معاون وزیر باید تصمیم بگیرد.»
دملزا نمیدانست دقیقا باید درباره چه چیزی تصمیم بگیرد، بنابراین بیسکویت را خورد و تصمیم گرفت فعلا هیچ تصمیمی نگیرد. همان لحظه صدای زنگ وزارتخانه به صدا درآمد و منشی اعلام کرد که یک نفر پشت در است و ادعا میکند وزیر سحر و جادو است. دملزا به ورودی رفت و دید وزیر همان وزیر قبلی است، با این تفاوت که بیست سال جوانتر شده و یک بشقاب بیسکویت در دست دارد.
وزیر جوان دملزا را دید و گفت: «خوب شد بالاخره رسیدی.
من سالهاست منتظر معاونم هستم.»دملزا به بشقاب بیسکویت نگاه کرد و تصمیم گرفت فعلا درباره هیچچیز به وزیر چیزی نگوید، چون بیسکویتها هنوز گرم بودند.
پرسشها:
1- پیرمردی که در دفتر دملزا بود واقعا چه کسی بود و چرا خودش را معاون قبلی معرفی میکرد؟
2- وزیر چگونه به گذشته رفته بود و چرا وقتی برگشت، بیست سال جوانتر شده بود؟
3- منظور جمله «معاون وزیر باید تصمیم بگیرد» دقیقا چه بود؟
4- آیا دملزا با خوردن بیسکویت، بخشی از آینده وزارتخانه را تغییر داده بود؟
5- اگر شما جای دملزا بودید، بیسکویت را میخوردید یا آن را به عنوان یک مدرک مهم در پرونده وزارتخانه نگهداری میکردید؟
6- به نظر شما وزیر جوانی که در پایان داستان ظاهر شد، همان وزیر فعلی بود یا وزیر آیندهای که هنوز وزیر نشده است؟!
7- چرا وزیر جوان از قبل منتظر دملزا بود، درحالیکه هنوز او را نمیشناخت؟
8- پیرمردی که از دفتر ناپدید شد، بعد از بازنشستگی به کجا رفت و آیا ممکن است دوباره برگردد؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



(28.87 KB)

