روی زمین، مردی چاق و میانسال نشسته بود که هیچکدامشان تا آن لحظه او را ندیده بودند. ردایی مجلسی و گرانقیمت پوشیده بود، اما ردا را وارونه به تن کرده بود. موهایش پر از خاکاره بود، صورتش پوشیده از خامهی کیک، و روی سرش، بهجای کلاه جادوگری، یک آبکش فلزی گذاشته بود که با روبانی قرمز، محکم زیر چانهاش بسته شده بود. کنارش، یک بشقاب خالی، یک یادداشت کوچک و، عجیبتر از همه، یک لنگه کفش زنانهی پاشنهبلند افتاده بود.
- آقا؟ حالتون خوبه؟ چرا آبکش سرتونه؟
مرد سرش را با وقار تمام بالا گرفت؛ انگار که تمام عمرش آمادهی جواب دادن به این سوال بوده باشد.
- این تاج منه. ملکهی زنبورها بهم قول داد اگه برقصم، تاج واقعیم رو پس میده... فعلاً این رو بهم امانت داده.
پسر جوان با صدای خفهای زمزمه کرد.
- خب، حداقل امانتدار خوبیه...
مرد ناگهان از جا بلند شد، دستهایش را بالای سرش برد و شروع کرد به چرخیدن؛ یک رقص عجیب که چیزی بین رقص والس و تلاش ناموفق یک زنبور برای نیش زدن به حریف فرضی بود و در همین حال، با صدای بلند شروع به آواز خواندن کرد.
- بِزززز، بِزززز، هی میگم زنبور کجا، بزززز، هی زنبور کجا کجا بزززز!
تلما یادداشت را از روی زمین برداشت و درحالیکه سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد، با صدای بلند خواند:
نقل قول:
«اگه این رو پیدا کردی، یعنی بازی شروع شده. نگران قربانیها نباش، فقط دارن خوش میگذرونن!
جایزهی برنده یه چیز خیلی باارزشه ( تاج واقعی نیست، اونو گم کردم).
با احترام، یه دوست قدیمی.
پینوشت: کفش زنونه مال من نیست.
سکوت سنگینی حکمفرما شد؛ فقط صدای وزوز ممتدِ مرد زنبوری در پسزمینه به گوش میرسید.
چینی بر پیشانی ملانی افتاد.
- «یه دوست قدیمی»؟ کی اینقدر وقت آزاد داره که مردم رو مجبور کنه ادای زنبور دربیارن؟
ناگهان از بالای پشتبام مغازهی روبهرو، صدای آشنایی طنین انداخت؛ صدایی خندهدار و مرموز که انگار سالها بود کسی آن را نشنیده بود.
- ایهی اها اها حالا کی میخواد دور بعدی رو بازی کنه؟ جایزهش یه ست کامل ظروف چینیه!
هر سه سرشان را بالا گرفتند، اما فقط سایهای گذرا و کلاهی نوکتیز را دیدند که به سرعت پشت دودکش ناپدید شد؛ درست همان لحظه که مرد وزوزکننده آهنگ خواندنش را استپ کرد و با صدای بلند فریاد زد:
- من میخوام بازی کنم! من عاشق ظروف چینیام!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












