اسط راه پیدا کردن بلاتریکس بودند، که ناگهان مالکین جیغ بنفشی کشید و باعث شد آکی و هرمیون، با سرعت به گوشه ای پناه ببرند. مالکین بعد از چندین ثانیه ی طولانی جیغ کشیدن، بلاخره دهانش را بست و با چشمانی که اشک در آنها از شدت پارگی حنجره اش جمع شده بود، به آکی و هرمیون نگاه کرد. او حالا با صدایی گرفته شروع به حرف زدن کرده بود.
- آیلین غیب شده!
- چی؟
هر دو به دور و اطراف خود نگاه کردند تا آیلین را بیابند اما اثری از آیلین نبود. اما بلآخره به قول معاون وزیر @دملزا رابینز، دو گالیونی آکی افتاد. قیافه ی مغرورانه ای به خود گرفت و کمرش را صاف کرد.
- متوجه نشدین که شناسش بسته شده؟
هرمیون از پشت یک بشکه بیرون آمد. در تمام اجزای صورتش نگرانی دیده میشد.
- خ... خب الان لباسشو چیکار کنیم؟
- یعنی چی که چیکارش کنیم؟ اینو میدیم به بلاتریکس و بهش میگیم با لباس آیلین هرکاری میخواد بکنه!
- نه!
- چی نه؟
- اگه کسی شناسش بسته بشه و همچنان لباسش تن یکی دیگه باشه اون شخص تا...
هنوز حرف مادام مالکین تمام نشده بود که مردی کچل، سرحال و بسیار خندان از کنارشان گذشت. این مرد انگار ناقص بود! او نه تنها هیچ تار مویی بر سرش پیدا نمیشد، بلکه بینی هم نداشت. ردایی بلند و یاسی رنگ بر تن کرده بود و کلاه بلندش که ستاره ها به شکل بچگانه و مسخره ای روی آن میدرخشیدند در دستش بود. وقتی از کنارشان گذشت، مادام مالکین و هرمیون بوی آب نبات لیمویی را از دهانش حس کردند.
- به ولدمورت لباس دامبلدورو دادیم!
- غمتون نباشه.
آکی بعد از این حرف به سمت ولدمورت قدم برداشت و دستش را روی شانه ی او گذاشت. ولدمورت سرش را سمت او برگرداند و با چشمان قرمزش که از خوشحالی برق میزد، به او نگاه کرد.
- چی شده سامورایی جوان؟
- هیچی نشده فقط یه لحظه... اره اره یه لحظه... نه نه تکون نخورید ارباب! ارباب یه لحظه صبر کنید!
آکی تمام تلاشش را کرد تا بلاخره لباس دامبلدور را از تن او درآورد و حالا ولدمورت میدانست برای چه آکی اورا ارباب صدا زده است. حالا برق درون چشمان ولدمورت از بین رفته بود و چهره اش ترسناک تر از هر چیزی به نظر میرسید. بعد از اینکه موقعیت خودش را درک کرد لبخندی که تا الان روی لب هایش مانده بود محو شد و فریاد بلندی سر داد.
- آااااااااااااااااا
- گوشمون کر شد ارباب
- چه غلطی میکنید!
- غصه نخورین ارباب! فقط یه مشکل کوچولو پیش اومده و شما لباس دامبلدورو پوشیدین حالا ما میریم دامبلدورو پیدا میکنیم و لباستونو بهتون برمیگردونیم.
ولدمورت نمیتوانست چنین خطایی را بپذیرد اما، با مادام مالکین، هرمیون و آکی همراه شد. آنها درحال حاضر ردای دامبلدور و بلاتریکس را در دست داشتند. برنامه ی ساده ای بود! پیدا کردن دامبلدور و بلاتریکس، تقدیم کردن رداهایشان و پس گرفتن ردای آیلین و ولدمورت. اما مشکل زمانی بزرگ میشد که مادام مالکین یادش رفته بود ادامه ی حرفش را کامل کند و بگوید بر سر آن کسی که ردای یک شخص مرده را بر تن کرده است، چه بلایی می آید. و آنها نمیدانستند الان بلاتریکس چه حالی دارد. آیا مرده است؟ آیا تسخیر شده است؟ یا اینکه... تا ابد باید با شخصیت آیلین پرینس زندگی کند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





) به سمت محل گزارششده حرکت کردند.





خب این اسمش چیه؟



