صدای ماچ مروپ و تام هنوز در رستوران میپیچید و اسلیترینیها همچنان مشغول خارج کردن محتویات فر بودند. بلاتریکس بالاخره موفق شده بود خودش را از زیر گونی برنج بیرون بکشد، اسنیپ داشت درباره خواص درمانی رب گوجهفرنگی تحقیق میکرد و دراکو هم با نگرانی به ناخنهایش نگاه میکرد که در جریان جابهجایی یکی از قابلمهها کمی کثیف شده بودند. در همین حین، صاحب رستوران که برای بررسی پیشرفت کار برگشته بود، با دیدن کوهی از برنج، روغن، حبوبات، زعفران و یک آفتابگردان که حالا صاحب قانونیاش تام ریدل بود، برای چند لحظه خشکش زد.
- شماها دقیقاً دارین چه غلطی میکنین؟!

مروپ که همچنان مشغول بیرون کشیدن یک کیسه سیبزمینی از فر بود، با افتخار به سمتش برگشت.
- داریم فرتونو تعمیر میکنیم دیگه! اول باید خالیش کنیم. البته یه کم طول کشیده، ولی تقریباً تمومه. فقط هنوز کسی داوطلب نشده بره توش که روشنش کنیم.

صاحب رستوران چند لحظه به مروپ خیره شد. بعد به فر نگاه کرد. بعد دوباره به مروپ. سپس با سرعتی که از یک انسان معمولی بعید بود، خودش را به دستگاه رساند و در آن را محکم بست.
- کی گفته این فر خرابه؟! این انبار منه! شما چرا تمام جنسای منو ریختین بیرون؟!

سکوت سنگینی رستوران را فرا گرفت. حتی تام هم برای چند لحظه دست از بوسیدن مروپ برداشت؛ اتفاقی که در شرایط عادی میتوانست بهعنوان یک معجزه ثبت شود.
- یعنی فر سالمه؟ پس چرا توش غذا نمیپزین؟!
- چون فر نیست! گاوصندوق قدیمیه که شبیه فر ساخته شده!

این بار نگاه تمام اسلیترینیها به سمت کجول برگشت. کجول که پیشنهاد خالی کردن فر را داده بود، ترجیح داد خودش را پشت یک گونی عدس پنهان کند و تا اطلاع ثانوی به زندگی بهعنوان یکی از حبوبات ادامه دهد. در همین لحظه، صدای آرام و آشنایی از انتهای رستوران بلند شد.
- فرزندان من، فکر میکنم به اندازه کافی به اقتصاد کشاورزی ایران کمک کردهایم.

سالازار اسلیترین که تمام این مدت روی یکی از صندلیها نشسته بود و با آرامش چای مینوشید، از جایش بلند شد. نگاهی به آشفتگی رستوران انداخت و سپس چوبدستیاش را بیرون آورد. با حرکت کوتاهی، تمام وسایل به داخل گاوصندوق برگشتند، گونی برنج از روی پای بلاتریکس کنار رفت و قابلمههای روی گوش چند مرگخوار به جای خودشان بازگشتند. البته آفتابگردان را از تام نگرفت؛ سالازار اعتقاد داشت هر مردی حق دارد از یک گلدان زیبا لذت ببرد.سپس چند سکه طلای گالیون روی پیشخوان گذاشت.
- اینها را بگیر. ارزش طلایشان احتمالاً از تمام رستورانت بیشتر است. حالا هم ما میرویم.
صاحب رستوران که تا چند لحظه پیش آماده بود با پلیس تماس بگیرد، با دیدن سکهها فوراً تغییر عقیده داد و حتی پیشنهاد کرد برایشان چای تازه بیاورد. اما سالازار با حرکت دست پیشنهادش را رد کرد و به سمت در خروجی رفت. لرد ولدمورت که تازه یادش افتاده بود اصلاً برای چه کاری به ایران آمدهاند، با عجله خودش را به سالازار رساند.
- ولی جد من! کتاب چی شد؟! ما برای پیدا کردن کتاب شما اومدیم ایران!

سالازار لحظهای ایستاد و به نوادهاش نگاه کرد.
- تام، چند ساعت پیش برای پیدا کردن یکی از ارزشمندترین آثار جادویی تاریخ وارد این کشور شدیم. از آن زمان تاکنون، شما غذا خوردید، ورشکست شدید، به بردگی گرفته شدید، تصمیم گرفتید یکی از اعضای خانواده را در فر بپزید و در نهایت یک انبار مواد غذایی را تخلیه کردید. فکر میکنم بهتر باشد ادامه تحقیقات را به زمانی موکول کنیم که توانایی تمرکز بیشتری داشته باشید.

ولدمورت خواست اعتراض کند، اما در همان لحظه چشمش به تام ریدل افتاد که هنوز آفتابگردانش را بغل کرده بود. تصمیم گرفت سکوت کند. سالازار از رستوران خارج شد و بقیه اسلیترینیها هم یکییکی دنبالش راه افتادند. آخرین نفر بلاتریکس بود که هنگام خروج، برای انتقام از گونی برنج، لگد محکمی به آن زد و بلافاصله با درد انگشت پایش را گرفت.
هوای شب ایران خنک شده بود. سالازار برای لحظهای به آسمان نگاه کرد. کتاب هنوز جایی در این سرزمین انتظارش را میکشید و او مطمئن بود که روزی دوباره آن را در دستانش خواهد گرفت. فعلاً ترجیح میداد نوادگانش را به هاگوارتز برگرداند، پیش از آنکه به اشتباه یک بانک مرکزی را با نانوایی اشتباه بگیرند و برای تعمیر تنورش داوطلب شوند.

اسلیترینیها یکی پس از دیگری ناپدید شدند و خیابان دوباره به آرامش رسید. چند دقیقه بعد، صاحب رستوران در گاوصندوقش را باز کرد تا سکههای طلا را کنار زعفرانهایش بگذارد. اما میان بستههای برنج، چشمش به تکهای کاغذ قدیمی افتاد که قبلاً آنجا ندیده بود. روی کاغذ، با خطی عجیب و جوهری سبزرنگ، تنها یک جمله نوشته شده بود:
آنچه سالازار به دنبالش است
---------
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








S.O.S


اینجا چه خبره؟
من که اینقد عاشقتونم.میدونید چقدر ترسیدم براتون اتفاقی بیفته عجقای من؟