جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

197 کاربر(ها) آنلاین هستند (66 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
197 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

یادگارهای سالازار اسلیترین

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: امروز ساعت 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه


صدای ماچ مروپ و تام هنوز در رستوران می‌پیچید و اسلیترینی‌ها همچنان مشغول خارج کردن محتویات فر بودند. بلاتریکس بالاخره موفق شده بود خودش را از زیر گونی برنج بیرون بکشد، اسنیپ داشت درباره خواص درمانی رب گوجه‌فرنگی تحقیق می‌کرد و دراکو هم با نگرانی به ناخن‌هایش نگاه می‌کرد که در جریان جابه‌جایی یکی از قابلمه‌ها کمی کثیف شده بودند. در همین حین، صاحب رستوران که برای بررسی پیشرفت کار برگشته بود، با دیدن کوهی از برنج، روغن، حبوبات، زعفران و یک آفتاب‌گردان که حالا صاحب قانونی‌اش تام ریدل بود، برای چند لحظه خشکش زد.

- شماها دقیقاً دارین چه غلطی می‌کنین؟!

مروپ که همچنان مشغول بیرون کشیدن یک کیسه سیب‌زمینی از فر بود، با افتخار به سمتش برگشت.
- داریم فرتونو تعمیر می‌کنیم دیگه! اول باید خالیش کنیم. البته یه کم طول کشیده، ولی تقریباً تمومه. فقط هنوز کسی داوطلب نشده بره توش که روشنش کنیم.

صاحب رستوران چند لحظه به مروپ خیره شد. بعد به فر نگاه کرد. بعد دوباره به مروپ. سپس با سرعتی که از یک انسان معمولی بعید بود، خودش را به دستگاه رساند و در آن را محکم بست.
- کی گفته این فر خرابه؟! این انبار منه! شما چرا تمام جنسای منو ریختین بیرون؟!

سکوت سنگینی رستوران را فرا گرفت. حتی تام هم برای چند لحظه دست از بوسیدن مروپ برداشت؛ اتفاقی که در شرایط عادی می‌توانست به‌عنوان یک معجزه ثبت شود.
- یعنی فر سالمه؟ پس چرا توش غذا نمی‌پزین؟!
- چون فر نیست! گاوصندوق قدیمیه که شبیه فر ساخته شده!

این بار نگاه تمام اسلیترینی‌ها به سمت کجول برگشت. کجول که پیشنهاد خالی کردن فر را داده بود، ترجیح داد خودش را پشت یک گونی عدس پنهان کند و تا اطلاع ثانوی به زندگی به‌عنوان یکی از حبوبات ادامه دهد. در همین لحظه، صدای آرام و آشنایی از انتهای رستوران بلند شد.

- فرزندان من، فکر می‌کنم به اندازه کافی به اقتصاد کشاورزی ایران کمک کرده‌ایم.

سالازار اسلیترین که تمام این مدت روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود و با آرامش چای می‌نوشید، از جایش بلند شد. نگاهی به آشفتگی رستوران انداخت و سپس چوب‌دستی‌اش را بیرون آورد. با حرکت کوتاهی، تمام وسایل به داخل گاوصندوق برگشتند، گونی برنج از روی پای بلاتریکس کنار رفت و قابلمه‌های روی گوش چند مرگخوار به جای خودشان بازگشتند. البته آفتاب‌گردان را از تام نگرفت؛ سالازار اعتقاد داشت هر مردی حق دارد از یک گلدان زیبا لذت ببرد.سپس چند سکه طلای گالیون روی پیشخوان گذاشت.

- این‌ها را بگیر. ارزش طلایشان احتمالاً از تمام رستورانت بیشتر است. حالا هم ما می‌رویم.

صاحب رستوران که تا چند لحظه پیش آماده بود با پلیس تماس بگیرد، با دیدن سکه‌ها فوراً تغییر عقیده داد و حتی پیشنهاد کرد برایشان چای تازه بیاورد. اما سالازار با حرکت دست پیشنهادش را رد کرد و به سمت در خروجی رفت. لرد ولدمورت که تازه یادش افتاده بود اصلاً برای چه کاری به ایران آمده‌اند، با عجله خودش را به سالازار رساند.

- ولی جد من! کتاب چی شد؟! ما برای پیدا کردن کتاب شما اومدیم ایران!

سالازار لحظه‌ای ایستاد و به نواده‌اش نگاه کرد.
- تام، چند ساعت پیش برای پیدا کردن یکی از ارزشمندترین آثار جادویی تاریخ وارد این کشور شدیم. از آن زمان تاکنون، شما غذا خوردید، ورشکست شدید، به بردگی گرفته شدید، تصمیم گرفتید یکی از اعضای خانواده را در فر بپزید و در نهایت یک انبار مواد غذایی را تخلیه کردید. فکر می‌کنم بهتر باشد ادامه تحقیقات را به زمانی موکول کنیم که توانایی تمرکز بیشتری داشته باشید.

ولدمورت خواست اعتراض کند، اما در همان لحظه چشمش به تام ریدل افتاد که هنوز آفتاب‌گردانش را بغل کرده بود. تصمیم گرفت سکوت کند. سالازار از رستوران خارج شد و بقیه اسلیترینی‌ها هم یکی‌یکی دنبالش راه افتادند. آخرین نفر بلاتریکس بود که هنگام خروج، برای انتقام از گونی برنج، لگد محکمی به آن زد و بلافاصله با درد انگشت پایش را گرفت.

هوای شب ایران خنک شده بود. سالازار برای لحظه‌ای به آسمان نگاه کرد. کتاب هنوز جایی در این سرزمین انتظارش را می‌کشید و او مطمئن بود که روزی دوباره آن را در دستانش خواهد گرفت. فعلاً ترجیح می‌داد نوادگانش را به هاگوارتز برگرداند، پیش از آنکه به اشتباه یک بانک مرکزی را با نانوایی اشتباه بگیرند و برای تعمیر تنورش داوطلب شوند.

اسلیترینی‌ها یکی پس از دیگری ناپدید شدند و خیابان دوباره به آرامش رسید. چند دقیقه بعد، صاحب رستوران در گاوصندوقش را باز کرد تا سکه‌های طلا را کنار زعفران‌هایش بگذارد. اما میان بسته‌های برنج، چشمش به تکه‌ای کاغذ قدیمی افتاد که قبلاً آنجا ندیده بود. روی کاغذ، با خطی عجیب و جوهری سبزرنگ، تنها یک جمله نوشته شده بود:

آنچه سالازار به دنبالش است

---------
فعلاً اینجا پستی نفرستین تا تصمیم بگیریم با یادگارهامون چه کار کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1404 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ یه کم چونه‌شو خاروند. کجول، بی‌راه هم نمی‌گفت. نگاهی به فر انداخت که هرچیزی داخلش پیدا می‌شد جز اون چیزی که باید باشه! دستشو کرد توی دستگاه و اسلیترینی‌هام مثل صف نذری، یکی‌یکی وایسادن پشت سرش تا هر چی درمیاد رو بگیرن.

اول، قابلمه روحی‌هایی که مثل عروسک روسی تو دل هم قایم شده بودن. بعدش، بسته‌های عظیم حبوبات که انگار قرار بود برای یه لشکر صد ساله خوراک درست کنن. گونی‌گونی برنج که می‌تونست کل اهالی قاره آفریقا رو سیر کنه. چند تا کارتن رب گوجه که تا قیامت موندگار بودن. مخزن‌های روغن که باهاش راحت می‌شد یه پالایشگاه راه انداخت. و بعد... از همه عجیب‌تر... یه صندوقچه‌ی دزدای دریایی پر از زعفرون ناب که از سرخی برق می‌زد و قیمتش چشم همه رو می‌سوزوند!

- ناموساً این فره یا انبار لجستیکی بازی جنگ‌های صلیبی؟! حداقل اون بازی یه جا می‌گفت جا نداره... این یکی هر چی خالی می‌کنیم، بازم پره!

دلفی با جلوبازوهایی که راحت می‌تونست باهاشون هندونه قاچ بزنه، یه گونی برنجو از دست گلرت قاپید و داد به نفر پشتیش. بلاتریکس که به ورزیدگی دخترش نبود بلافاصله زیر همون گونی له شد و فقط یه مشت موی فرفریش از کناره‌های گونی بزرگ بیرون موند.

ولی بازم... فر خالی بشو نبود!

مروپ این‌بار یه گلدون آفتاب‌گردون بیرون کشید و گذاشت تو دستای تام.

- اوه عزیزم... مرسی! این قشنگ‌ترین هدیه‌ایه که تا حالا گرفتم!
- وای شوهر مامان! جدی از این گلدونی که همین‌جوری از تو فر درآوردم خوشت اومد و فکر کردی هدیه‌ست؟ تامی، تو چقدر رمانتیکی!

صدای ماچشون مثل پتک خورد تو سر اسلیترینی‌ها. اعضای گروه سبز و نقره‌ای که همگی دچار "مزاجی ایشوز" شده بودن؛ یکی یکی با بطری روغن چشماشونو شستن، یکی روی گوشاش از همون قابلمه روحی‌های کشف شده از داخل فر گذاشت و اون یکی سرشو تا ته فرو کرد توی یکی از قوطی‌های رب گوجه‌فرنگی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
کتاب دست‌نویسی از سالازار اسلیترین در ایران وجود داره که لرد به شدت تمایل داره اونو داشته باشه، برای همین خودش و همه اسلیترینی‌ها راهی ایران شدن که پیداش کنن. حالا توی ایرانن و به یه رستوان رفتن و کلی غذا سفارش دادن اما چون پول ایرانی ندارن نتونستن پولشو بدن. پس صاحب رستوران مجبورشون می‌کنه براش تمیزکاری کنن. حالا اسلیترینی‌ها یه فر پیدا کردن که چون توش پر از وسیله‌س حدس می‌زنن خرابه و می‌خوان با تعمیرش پولو تسویه حساب کنن، اما برای اطمینان از خرابی فر مروپ ازشون می‌خواد یکی داوطلبانه بره توی فر و روشنش کنن...


~~~~~~~

مروپ جلو میاد تا ببینه سر چه کسی اینقدر بحث شده که کسانی که تا همین چند لحظه پیش دنبال پیش مرگ می‌گشتند، حالا اینقد تعارف میکنن و میخوان جلوی فرد مذکور رو بگیرن که مبادا سالازار عصبانی بشه؟

مروپ قبل از این که به جلوی جمعیت مرگخوارا برسه، سرجاش متوقف می‌شه. چون از همون‌جا هم گابریلا رو می‌بینه که با چوب پرشیش در حال بالا و پایین پریدن بود.
- عه؟ باشه پس. من داوطلب بودم. ولی نخواستین دیگه. پس بای!

گابریلا اینو می‌گه و پرش‌کنان رستورانو ترک می‌کنه و هزاران سوال تو ذهن اسلیترینی‌ها به جا می‌ذاره که باعث خارج شدن یه عالمه علامت سوال از ذهنشون می‌شه. مروپ با بدخلقی دوباره شروع به حرکت به جلو می‌کنه و سر راه مطمئن می‌شه که با دستش تمام علامت سوالا رو نابود کنه و توجه همه رو دوباره به وضعیت فعلی جلب کنه.
- مامان لطف می‌کنه و تا ده می‌شماره. اگه در پایان شمارشم شفتالویی داوطلب نشده بود، خودم دست رو یکیتون می‌ذارم تا بره توی فر!

همهمه‌ای بین اسلیترینی‌ها شکل می‌گیره و هرکدوم سعی می‌کنن بغل دستیشون رو برای رفتن توی فر جلو بندازن. مروپ هم همزمان شروع به شمردن می‌کنه.
- یک... دو... سه... چهار... پنج... شیش... هفت... هشت... نه...
- مامان مروپ اجازه؟

مروپ خوش نداشت دقیقا سر بزنگاهی که باید شماره ده رو می‌گفت نطقش کور بشه. با این حال چون مامان بود باید الگوی سایرین می‌بود. پس نفس عمیقی می‌کشه و با حرکت دستش اجازه‌ی صحبت رو به کجول که گویا داشت تو داوطلب نشدن از بقیه می‌باخت رو می‌ده.
- چرا اول فر رو خالی نمی‌کنیم؟ مطمئنم تا خالی کردن فر به توافق می‌رسیم که کی داوطلب بشه.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 14 مهر 1403 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
این بار همه ی جمعیت حاضر یکی یکی عقب رفتند و پشت يکديگر مخفی شدند. آنقدر سکوت سنگین بود که حتی صدای نفس هایشان هم به سختی شنیده میشد.

- خجالت بکشید یعنی هیچکس حاضر نیست؟ پس کجاست آرمان های جد مامان؟ اصلا احتمال اینکه اون تو جزغاله بشین تا اینکه اصلا اتفاقی نیوفته خیلی کمه. شانس سالازار همراهتون باشه کلا این فر خرابه ماهم میریم به زندگیمون میرسیم. هوم؟
- سیلویا یاد بگیر دیدی بانو چی گفت اصلا فدا کاری رو باید از همین جاها یاد گرفت.

اسکورپیوس در حالیکه پشت دوریا قایم شده بود این را گفت در همین حین هم با نوک انگشت اشاره، سیلویا را از پشت گلرت بیرون آورد به سمت مروپ فرستاد.

- خودت چرا نمیری؟

سیلویا که حال وسط جمع ایستاده بود، با شک و تردید به اسکورپیوس نگاه میکرد. او معمولا تا وقتی چیزی به نفعش نبود از این حرکت ها نمیزد.

- حقیقتی تلخ یا دروغی شیرین کدوم رو ترجیح میدی بشنوی؟
- از تو؟ همون حقیقت.
- خب اگه تو بری جلو دست کم بهت تضمین میدم دیه ت رو تمام کمال بگیرم.
-خب اینهمه آدم چرا از من مایه میذاری؟ خودت برو منم همین دیه ت رو میگیرم صرف مجهز سازی کلاسامون میکنم.
- نه خب من اداره اموال و دارایی هارو بهتر بلدم.
- نه من...
- عه بسه دیگه چه خبرتونه؟ اصلا خودم میرم.
- نه به جون مرلین اگه بذارم شما برین.
- راست میگه شما برین پس فردا جواب سالازار کبیر رو کی میده؟

مروپ جلو آمد تا ببیند سر چه کسی انقدر بحث شده که کسانی که تا همین چند لحظه پیش دنبال پیش مرگ میگشتند‌، حال انقدر تعارف میکنند و میخواهند جلوی فرد مذکور را بگیرند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 13 مهر 1403 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ نگاهی به اسلیترینی گوینده آخرین دیالوگ انداخت.
- ممد نواده جد بزرگوار مامان کاملا درست می‌گه. باید فر رو خالی کنیم که موقع روشن کردنش توش کیسه برنج و بیسکویت نباشه آتیش بگیره. مامان حکم تخلیه صادر می‌کنه.

اسلیترینی‌ها به سرعت هر شی‌ای که در فر وجود داشت را تخلیه کردند و بدون نظم بر کف آشپزخانه ریختند.

- ولی به نظر مامان همینطوری خالی خالی هم نمیشه... بلاخره اگر فر روشن شد باید بفهمیم فر کار می‌کنه.

همه شروع به تفکر و خاراندن چانه‌هایشان کردند.

- مامان یه ایده داره! اگر یکی از نوادگان فداکار و دلسوز مامان توی فر بشینه می‌تونه هر وقت روشن شد بهمون اطلاع بده فر سالمه.

صدای تشویق‌ و سوت در آشپزخانه پیچید.

- همینه! اینطوری راحت می‌فهمیم فر سالمه یا نه!
- ایده‌ای بود نوآورانه، فرح‌بخش، مایه انبساط خاطر و مشکل‌گشا!

مروپ نگاهی با مضمون "خواهش می‌کنم، نیازی به تشویق نیست و مامان متعلق به همتونه" به جمعیت تشویق‌کننده‌هایش انداخت.
- خب، کی داوطلب سوخاری شدن تست فر مامانه؟

تشویق‌ها بلافاصله جای خود را به سکوت سنگینی دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مهر 1403 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا بعد شنیدن پیشنهاد تست کردن فر، ایستادند و به همدیگه نگاه کردند.
ایستادند و نگاه کردند...
ایستادند و نگاه کردند...
ایستادند و نگاه کردند...

- نایستید و نگاه نکنید. فقط ما می‌توانیم بایستیم و نگاه کنیم.

پس مرگخوارا به سمت فر یورش بردند و تا هرکدوم بتونن افتخار تست کردن و روشن کردن فر رو مال خودشون بکنن. اوضاع اون لحظه اوضاع جالبی بود. انگار همه مرگخوارا عضو گروه هافلپاف بودن و نهایت تلاششونو می‌کردن که تست‌کننده فر مذکور اونها باشن و درحال حاضر چیز دیگه‌ای براشون مهم نبود.

- یه لحظه وایسین!

مرگخوار اول کله‌شو از بین پاهای مرگخوار دوم درآورد. مرگخوار دوم دستشو از توی دهن مرگخوار سوم بیرون کشید. مرگخوار سوم پاشو از جلوی صورت مرگخوار چهارم کنار زد.

- نظرت چیه هر از چندگاهی یه آبی به جورابات بزنی؟
- جوراب ندارم. پای خودمه! از بس توی کفش بوده قارچ زده...

مرگخوارا به سرعت و با تعجب به‌دنبال فردی بودن که بهشون دستور سکوت داده بود. می‌خواستن پیداش کنن و بعد از اینکه مرگخوار اول کله فرد دستور دهنده رو کرده بود بین پاهاش، مرگخوار دوم دست فرد دستور دهنده رو می‌کرد توی دهنش و مرگخوار سوم از اون می‌پرسید که آیا قارچ دوست داره یا نه؟ ازش بپرسن که چرا باید وایسن؟

- چون قبل از اینکه بخواین فر رو روشنش کنید و تستش کنید، باید خالی‌اش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1403 16:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مروپ نگاهی به فر رو به رویش انداخت.
- من چیزی تو فر نذاشتم سیب سبز مامان.

اسکورپیوس با شنیدن «سیب سبز» اخمی کرد و با ناراحتی سرش را چرخاند.
اسلیترینی مذکور اشاره‌ای به فر رو به روی خودش کرد و گفت:
- آخه اینجا یه چیزی تو فر ئه!

مروپ شانه‌ای بالا انداخت و مشغول کار خودش شد.
بقیه اسلیترینی‌ها به سرعت به سمت فر رفتند ولی با آرامش آن را باز کردند. به هر حال، هیچکس دردسر جدید نمی‌خواست!
با باز شدن فر، اسلیترینی‌ها چشمانشان از تعجب گرد شد.
- اون کیسه برنج ئه؟
- این یکی چیه؟! بیسکوییت...
- بیسکوییت مادر؟! اینجا چه خبره؟
- این وسایل رو تو فر می‌ذارن؟ خراب نمیشن؟

سیلویا با تردید دستش را سمت فر برد.
- روشنه؟ نه نیست.

اسکورپیوس با تأسف سرش را تکان داد.
- یعنی خرابه؟ خب می‌فروختن قبل از اینکه خراب بشه!
- شاید سالمه ولی اونا فکر می‌کنن خرابه.

جملات آخر از دهان اسکارلت خارج شدند و توجه سیلویا و اسکورپیوس را به سمت او آوردند.
سیلویا به اسکورپیوس لبخندی زد.
- اگه بهشون نشون بدیم سالمه، می‌ذارن ما بریم.
- شاید حتی یه پولی هم گرفتیم چون تعمیرش کردیم. کارهاشون با دو تا فر آسون میشه!

مروپ نگاهی با ناامیدی به سیلویا و اسکورپیوس انداخت.
- چجوری می‌خواین تعمیرش کنین؟
- خب اولش با تست سالم بودن یا نبودن فر شروع می‌کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 7 اردیبهشت 1403 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباااب...تق...میگم...تق...چرا...تق...انقدر...تق.

-د دو دقیقه آن ظرف هارا نشکن ببینیم چه میخواید جون بکنید بگید.

-ارباب داشتم میگفتم چرا انقدر این ظرفاشون سره.

-

-گوجه سبز مامان دلخور نشو نه که این طفلیا تاحالا دست نزدن به این چیزا نمیدونن. هکتور مامان بیا کنار خودم بهت یاد میدم چجوری ظرف بشوری. اول از این مایع به اسکاچ میزنی و میکشیش رو ظرف و بعد...تق.

-مادر جان؟

-به جون شفتالوی بدون پرز مامان تقصیر من نبود.


-چه خبره انقدر سر و صدا میکنید ؟مگه نگفتم مراقب ب باشی... این این... اینا ظرفای زنمه؟
مگه نگفتم حواستون باشه نشکنه؟ حالا که یه ماه دیگه به کارتون اضافه شد میفهمید مراقب باشید یعنی چی.

-آخر مردک میخواید مارو نگه دارید از حضورمان فیض ببرید چرا حقه سوار میکنید.

-کدوم حقه؟ من چرا باید بخوام شمارو که ضررتون بیشتر از منفعتتونه نگه دارم.

- نه شما ببین عزیز مامان راست میگه چرا هرچی مایع به اسکاچ میزنم کف نمیکنه به جاش ظرفا سر میشه.

- آهااا اون؟ اون رو هفته پیش زنم در قوطی روغنش شکست منم بطری مایع رو تمیز کردم دادم توش روغن بریزه.

-

-

-

- چرا این ایرانیها همه چیزشان برعکس است؟

-دیگه ما خیلی تو کار صرفه جویی هستیم. این قانون نیوتون رو شنیدین؟

- نیوتون دیگر کیست؟

- یه دانشمندی بود میگه انرژی هیچ وقت از بین نمیره فقط از حالتی به حالت دیگر تبدیل میشه. این الان تو ایران صدق میکنه. حالا ماهم اینجا یسری چیزای دیگرو هم تغییرات دادیم. خودتون دارید کار هارو انجام میدین دیگه حواستون باشه باز دسته گل به آب ندین قبلش یه چک بکنید.

صاحب رستوران این را گفت و رفت و اسلیترینی ها را با هزار و یک معمایی که در پیش رویشان است رها کرد.

-عه بانو مروپ این چیه توی فر گذاشتن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: پنجشنبه 30 فروردین 1403 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

کتاب دست نویسی از سالازار اسلیترین در ایران وجود داره که لرد به شدت تمایل داره اونو داشته باشه، برای همین خودش و همه اسلیترینی ها راهی ایران شدن که پیداش کنن.
حالا توی ایرانن ولی جایی برای موندن ندارن و از طرفی به یه رستوان رفتن و کلی سفارش غذا دادن اما نتونستن پولشو بدن چون پول ایرانی هم ندارن.

____________

صاحب رستوران کاملا شرایط بغرنج اسلیترین ها را درک می کرد. به هر حال انسان ها باید در شرایط سخت همدیگر را یاری کنند و دست هم نوع خود را بگیرند. صاحب رستوران تمام این آموزه ها را می دانست و از طرفی قلب بسیار مهربانی داشت. آنقدر مهربان که نفری یک لباس گارسونی تن همه اسلیترینی ها کرد تا سردشان نشود؛ سپس یک اسکاچ به گروهی از آنها داد تا گرد سفر طولانی شان به ایران را از خود بزدایند و یک جارو به گروهی دیگر تا غم های خود را بروبند.

اشک در چشمان اسلیترینی ها از این همه محبت و مهمان نوازی جمع شده بود که...

-باز که میبینم همونجا وایسادین! پاشین برین کارتونو شروع کنین. از الان بگم، اگر فقط یدونه از اون ظرفای سرویس جهیزیه زنم بشکنه، مدتی که باید اینجا کار کنین تا پول غذاتونو بدین دو برابر میشه. افتاد؟

افتاده بود. البته چاره ای جز افتادن هم نداشت. اسلیترینی ها نه جای خواب داشتند و نه غذا. کار برای صاحب رستوران حداقل برای مدتی نیاز های اولیه آنها را رفع میکرد.

تنها یک مشکل وجود داشت‌. اسلیترینی ها عادت داشتند بر روی مبل های سبز و نرمشان نشسته و منتظر جن های خانگی باشند که تالارشان را تمیز کنند. آنها تا به آن روز بجز آذرخش ها و نیمبوس هایشان، جاروی دیگری در دست نگرفته بودند.

-آقای چشم قرمزی، مگه از مریخ اومدی؟ آخه کیو دیدی موقع آبکش کردن، برنجو بریزه دور بجاش آبشو نگه داره؟!
-از خود برنج خوشمان نیامد. سفید بود.
-یک هفته دیگه که به مدت کارتون توی رستوران اضافه کردم خوشتون میاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یادگارهای سالازار اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1400 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و ابرهای تاریکی برای چند ثانیه آسمان را پوشاند.هوا شکاف برداشت و مورگانا از درون شکاف با دماغ به زمین برخورد کرد.

- چرا این ایران اینطوریه؟حتی نمیشه درست دروازه باز کرد!

مورگانا همانطور که بلند میشد ادامه داد:چرا به من هیچی نگفتین خب؟منو کاشتین رفتین باز؟ من که اینقد عاشقتونم.میدونید چقدر ترسیدم براتون اتفاقی بیفته عجقای من؟

در این لحظه جوناتان هم از دروازه به بیرون پرتاب شد و به او برخورد کرد.مورگانا برای بار دوم با صورت نقش زمین شد.

گابریل:اییییی.شدی منبع کرونا!

پس گالن وایتکسش را در جیب خود گذاشت و به جایش یک گالن  الکل از جیبش خارج کرد.

بلاتریکس:به نظرم با اسید بشورش لباسای سفیدش هم حسابی خاکی شده.کلا همه ی باکتری هاش نابود بشن

ارباب با بی حوصلگی نفسش را بیرون داد:مسخره بازیهایتان را میگذارید کنار یا بدهم از یکیتان کباب درست کنند برایمان؟

گابریل با بی میلی گالن الکلش را به جیب خود برگرداند.مورگانا که اینبار با موفقیت خود را جمع و جور کرده بود،پس از نادیده گرفتن بلاتریکس و گابریل،رو به ارباب کرد و گفت:
دقیقا چون شنیدم گرسنه هستید خدمتتون رسیدم.ولی هیچ نگران نباشید.من راه حل دارم.

بلومون:چند بار تا حالا اومدی ایران مورگانا؟نکنه میخوای یه همبرگر رو اینبار تسخیر کنی و به خورد ارباب بدی؟

مورگانا:منو مثل اینکه دست کم گرفتیدا.من یه الهه هستم ناسلامتی.میتونم بدون اینکه جایی حضور داشته باشم اونجارو ببینم.همین چند متر اونور ترمون یه غذافروشی هست.بیاید بریم نشونتون بدم.

و شال سفیدی را روی سر خود انداخت.
ملت مرگخوار که خوب از کم صبری لرد در زمان گرسنگی خبر داشتند به ناچار به دنبال مورگانا راه افتادند.

در فست فودی:

بلاتریکس:منظورتون چیه که میشه ششصد
هزار تومن؟من میتونم بهتون ۵ گالیون پرداخت کنم.

مرد پشت صندوق:یعنی چی؟گالیون چیه؟مسخره میکنی خانوم؟میگم میشه ششصد هزار تومن پول رایج مملکت.اینم دستگاه.کارت بکشید لطفا

بلاتریکس با کلافگی به پشت سرش نگاه کرد.کمی آنطرف تر،لرد با دو لپ باد کرده سوخاری ها را یکی پس از دیگری میبلعید.همبرگر به بلومون نساخته بود و داشت سعی میکرد با یکی از میوه های جادویی اش خودش را خوب کند.گویل و مایکل با شکم های باد کرده سر تمام کردن قوطی های دهم پپسی باهم مسابقه گذاشته بودند.مورگانا رفته بود یک بچه برای خوردن پیدا کند و دامبلدور هم که چیزی سرش میشد،به خاطر نوشیدن بیش از حد دوغ آبعلی با دهان باز روی صندلی خوابش گرفته بود.

بلاتریکس مانده بود و مرد فروشنده ی ماگلی که نه کارت اسلیترین سرش میشد و نه نشان مرگخواری...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/25 0:10:35
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1400/11/25 0:12:40
در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white phantom of the opera

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.