پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

109
نفر همین الان آنلاین‌اند 50 نفر در «انجمن»
0 عضو 109 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

فروشگاه موجودات جادويی چارلی ویزلی

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1404/10/23
آخرین ورود
امروز ساعت 07:18
عضویت
1404/10/10
پست‌ها
287
پارت سه(پایانی)
در ابتدا، هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نداد. نور سبزرنگ اطراف چارچوب در آرام‌آرام کم شد و صدای حرکت موجودات جادویی در قفس‌های دیگر دوباره فضای مغازه را پر کرد، اما فلور همچنان کنار قفس ایستاده بود و دستش را از روی میله‌ها برنمی‌داشت.

چارلی چند قدم عقب رفت تا فضای کافی برای او فراهم کند و با صدایی آرام گفت که اگر این افسون واقعاً همان‌طور که تصور می‌کند عمل کرده باشد، ممکن است خاطره‌ای را زنده کند که با نخستین دیدار او و حیوان پیوند خورده است؛ خاطره‌ای که شاید فقط تصویری گذرا باشد، اما می‌تواند احساسات و جزئیات آن روز را نیز به همراه بیاورد.

فلور فرصت نکرد پاسخی بدهد، چون ناگهان صدای باران را شنید. صدای باران از جایی بسیار نزدیک می‌آمد، آن‌قدر نزدیک که برای لحظه‌ای تصور کرد سقف مغازه شکافته شده و قطره‌های سرد روی موهایش می‌ریزند. بوی خاک خیس و برگ‌های تازه در هوا پیچید و فضای اطرافش تغییر کرد؛ قفس‌ها و قفسه‌های مغازه در هاله‌ای محو فرو رفتند و جای خود را به باغ آشنای خانه‌ی کودکی‌اش دادند. دیوارهای سنگی، بوته‌های خیس و گل‌هایی که از شدت باران سر خم کرده بودند، یکی پس از دیگری در برابر چشمانش پدیدار شدند و فلور خودش را در همان باغ دید؛ کوچک‌تر، با لباس روشن کودکانه و موهایی که از رطوبت به گونه‌هایش چسبیده بودند.

خاطره آن‌قدر واضح بود که فلور برای لحظه‌ای فراموش کرد دیگر آن کودک نیست. دوباره صدای ضعیف را از پشت بوته‌ها شنید و به سمت آن دوید؛ همان‌طور که سال‌ها پیش دویده بود، با همان کنجکاوی و نگرانی که باعث شده بود بی‌درنگ زانو بزند و برگ‌های خیس را کنار بزند. بچه‌گربه‌ی سفید آنجا بود، کوچک و ترسان، با چشمانی که به نظر می‌رسید از هر حرکت ناگهانی می‌ترسند. فلور کودکانه لبخند زد، شنلش را دور او پیچید و با احتیاط در آغوشش گرفت.
- دیگه لازم نیست بترسی. من اینجام.

فلورِ بزرگسال این جمله را به یاد می‌آورد؛ جمله‌ای که آن روز با اطمینان گفته بود، بی‌آنکه بداند زندگی همیشه به او اجازه نمی‌دهد به قول‌های کودکانه‌اش وفادار بماند. تصویر ادامه پیدا کرد و او خودش را دید که در اتاقش کنار پرل نشسته، با انگشتان کوچکش موهای نرم گربه را نوازش می‌کند و برایش قصه می‌خواند. پرل روی زانویش خوابش برده بود و هر بار که فلور حرکت می‌کرد، گوش‌های کوچکش تکان می‌خوردند. بعد تصویر به روز خداحافظی رسید؛ روزی که پرل را در آغوش گرفته بود و تلاش می‌کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد، درحالی‌که مادرش با لحنی قاطع از او می‌خواست گربه را به خانواده‌ی جدیدش بسپارد.

این بار فلور سعی نکرد از خاطره فرار کند. به خودش اجازه داد غم آن روز را دوباره احساس کند؛ نه فقط به خاطر از دست دادن پرل، بلکه به خاطر درماندگی کودکی که نمی‌توانست برای چیزی که دوستش داشت تصمیم بگیرد. او در آن زمان تصور کرده بود که با رفتن پرل، بخشی از خاطراتش هم برای همیشه از دست می‌روند و شاید همین باعث شده بود سال‌ها کمتر درباره‌ی آن روزها حرف بزند. اما اکنون، با دیدن آن صحنه‌ها، متوجه شد که خاطره‌ی پرل هیچ‌وقت واقعاً از او جدا نشده است؛ فقط در گوشه‌ای از ذهنش مانده بود، منتظر فرصتی برای بازگشت.

صدای زنگ بار دیگر در فضا پیچید و باغ به‌آرامی محو شد. فلور چشم‌هایش را باز کرد و خودش را دوباره در مغازه‌ی چارلی یافت، درحالی‌که قطره‌ای اشک روی گونه‌اش پایین می‌آمد و گربه‌ی سفید از پشت میله‌های قفس به او نگاه می‌کرد. چارلی با نگرانی نزدیک شد، اما چیزی نپرسید؛ شاید از حالت چهره‌ی فلور فهمیده بود که آنچه دیده، چیزی بیش از یک خاطره‌ی ساده بوده است.

فلور لبخند کوچکی زد و با پشت دست اشکش را پاک کرد.
-همون بود، چارلی. همون باغ، همون روز... حتی یادم اومد وقتی برای اولین بار پیداش کردم، چقدر کوچیک بود.

چارلی با ملایمت پاسخ داد:
- پس این زنگ کارش رو درست انجام داده.

فلور خندید؛ خنده‌ای کوتاه که هنوز رگه‌ای از بغض در آن بود.
- فکر کنم باید بابت این اختراع بهت تبریک بگم، هرچند دفعه‌ی بعد بهتره قبل از استفاده کردنش به آدم‌ها هشدار بدی.

چارلی خندید و گفت که اطلاعیه‌ی طلایی بیرون مغازه دقیقاً برای همین منظور نصب شده بود، اما فلور با حالتی معترض شانه بالا انداخت و یادآوری کرد که اگر قرار باشد هر بار برای دیدن برادرشوهرش به مغازه بیاید، نمی‌تواند انتظار داشته باشد پیش از ورود، تمام اطلاعیه‌ها را با دقت بخواند. این بار هر دو خندیدند و برای نخستین بار از زمان ورود فلور، فضای مغازه دوباره رنگ آرامش گرفت.

فلور سپس به گربه نزدیک شد و آرام دستش را به سمت او دراز کرد. گربه بی‌آنکه تردیدی نشان بدهد، خودش را به انگشتان او رساند و با صدایی نرم خرخر کرد. فلور برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست؛ دیگر مطمئن نبود این گربه همان پرل دوران کودکی‌اش باشد و نمی‌خواست هم بی‌دلیل به چنین چیزی باور پیدا کند، اما شباهتشان برایش معنای دیگری داشت. شاید این گربه پرل نبود، اما حضورش خاطره‌ای را به او بازگردانده بود که سال‌ها با دلتنگی همراه بود و حالا می‌توانست با لبخند به یادش بیاورد.

او رو به چارلی کرد و پرسید:
- تا وقتی براش خونه‌ی مناسبی پیدا بشه، می‌تونم گاهی بیام ببینمش؟

چارلی لبخند زد.
- فکر کنم خودش هم با این پیشنهاد موافقه.

فلور دوباره به گربه نگاه کرد و زیر لب گفت:
- سلام، پرل.

برای لحظه‌ای نام قدیمی‌اش دوباره در ذهن او جان گرفت؛ پرل، مروارید کوچکش، گربه‌ای که در باغی بارانی پیدا کرده بود و خیلی زود مجبور شده بود از او جدا شود. فلور می‌دانست حیوانی که روبه‌رویش نشسته، لزوماً همان گربه نیست، اما خاطره‌ای که به او بخشیده بود واقعی بود؛ خاطره‌ای که نشان می‌داد بعضی از چیزهایی که در کودکی از دست می‌دهیم، هرگز کاملاً از زندگی‌مان بیرون نمی‌روند.

وقتی سرانجام از مغازه بیرون آمد، باران شروع به باریدن کرده بود و خیابان زیر نور کم‌رنگ عصر برق می‌زد. فلور شنلش را مرتب کرد و به سمت خانه راه افتاد؛ این بار نه برای شکایت از بیل، بلکه با خاطره‌ای تازه در ذهنش و آرامشی که مدت‌ها بود احساسش نکرده بود. البته هنوز هم قصد نداشت موضوع ناخن‌هایش را به‌سادگی فراموش کند، اما شاید می‌توانست تا رسیدن به خانه کمی به همسرش فرصت بدهد.
تصویر تغییر اندازه داده شده
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/07/04
آخرین ورود
امروز ساعت 08:21
عضویت
1405/07/04
پست‌ها
19
ریموس لوپین با غافلگیری مشکلی نداشت. البته به شرطی که بخش غافلیگری اش را حذف می کردید و یا فرصت کافی برای بررسی‌اش وجود داشت و در نهایت هم کسی از او انتظار نداشت مسئولیت جمع‌کردن خرابکاری‌ها را بر عهده بگیرد. متأسفانه، همراهی با آرتور ویزلی معمولا هیچ‌کدام از این شرایط را تضمین نمی‌کرد.

ـ ریموس، مطمئنم از مغازه ی چارلی خوشت میاد. چندتا موجود جادویی تازه آورده. بعضی‌هاشون واقعا رفتارهای عجیبی دارن، ولی اگه یه کم باهاشون وقت بگذرونی، می‌فهمی هرکدومشون اخلاق خاص خودشون رو دارن.

ریموس نگاهی به دوست قدیمی‌اش انداخت و دنبالش راه افتاد.
-اگه نیام چارلی ناراحت میشه؟ یعنی خب میتونستیم با یه چایی و شکلات تلخ خوشبگذرونیم.

آرتور خندید و درمغازه را باز کرد.
ـ اینقدر بهونه نیار ریموس.


با بازشدن در، زنگ کوچکی به صدا درآمد و بلافاصله چندین صدای مختلف از گوشه‌وکنار مغازه به استقبالشان آمد. چیزی در یکی از قفس‌ها بال می‌زد، موجودی دیگر صدایی شبیه سرفه‌های پی‌درپی درمی‌آورد و از پشت یکی از محفظه‌ها خش‌خش عجیبی شنیده می‌شد. بوی کاه تازه، چوب و داروهای گیاهی در فضا پیچیده بود. قفس‌ها در امتداد دیوارها قرار داشتند و روی هرکدام، بسته به میزان خطرناکی موجودی که در در آن زندانی شده بود، برچسبی نصب شده بود.

ریموس به برچسب روی نزدیک‌ترین قفس نگاه کرد.

لطفا غذا ندهید.


کمی آن‌طرف‌تر، روی قفس دیگری نوشته بودند

لطفا غذا ندهید، حتی اگر خودش را از گرسنگی به مردن زد.


ریموس ابرو بالا انداخت.



ـ بابا!
صدای چارلی از انتهای مغازه بلند شد. لحظه‌ای بعد، مرد جوانی با موهای قرمز و آستین‌های بالازده از پشت قفس‌ها بیرون آمد. روی یکی از آستین‌هایش لکه‌ای سبز دیده می‌شد و موهایش چنان به‌هم ریخته بودند که ریموس ترجیح داد درباره ی منشأ آن‌ها سؤال نکند.
ـ ریموس! چه خوب شد اومدی. بابا، اگه زودتر خبر می‌دادی، یه کم مغازه رو مرتب می‌کردم.

آرتور با علاقه به اطراف نگاه کرد.
ـ همین‌طوری هم خیلی خوبه! این یکی چیه؟

چارلی هنوز فرصت نکرده بود جواب بدهد که آرتور سرش را به یکی از محفظه‌ها نزدیک کرد. موجودی کوچک و فلس‌دار با دیدن او دهانش را باز کرد.
ـ فقط حواست باشه، بابا. این یکی گاز می‌گیره.

آرتور بی‌درنگ یک قدم عقب رفت.
ـ بله، معلومه.

ریموس لبخند کم‌رنگی زد و درحالی‌که آن دو مشغول صحبت درباره ی موجودات مغازه بودند، آهسته به سمت قفسه‌های کناری رفت. برخلاف چیزی که ممکن بود در نگاه اول به نظر برسد، او واقعا به حیوانات جادویی علاقه داشت. همیشه برایش جالب بود که موجوداتی با ظاهرهای عجیب و توانایی‌های متفاوت، چطور رفتارهایی از خود نشان می‌دادند که گاهی از بسیاری از آدم‌ها قابل‌پیش‌بینی‌تر بود.
البته این نظریه تا زمانی اعتبار داشت که به قفس نیفلرها نرسیده بود. موجود کوچکی پشت شیشه نشسته بود؛ با خز سیاه و براق، پوزه‌ای کشیده و پنجه‌هایی بزرگ‌تر از چیزی که برای جثه‌اش منطقی به نظر می‌رسید. نیفلر با بی‌حوصلگی مشغول بررسی گوشه‌های قفس بود، اما همین که ریموس نزدیک شد، ناگهان دست از کار کشید.

چشمان ریزش روی چیزی که از جیب کت ریموس بیرون زده بود، ثابت ماند. بسته ی شکلات!

ریموس متوجه نگاهش نشد. دستش را در جیب فرو برد، بسته را بیرون آورد و با احتیاط گوشه ی آن را صاف کرد. شکلاتی بود که تانکس چند روز پیش برایش خریده بود. ریموس پیمان ناگسستنی بسته بود که هیچگاه از آن شکلات استفاده نکند. نه به این خاطر که شکلات کمیاب بود یا قیمت زیادی داشت، بلکه چون تانکس آن را برای او انتخاب کرده بود و همین نگه‌داشتنش را به کاری مهم‌ تبدیل می کرد.

ریموس نگاهی به بسته انداخت و لبخند کوچکی زد. بعد آن را دوباره در جیب داخلی کتش گذاشت و به سمت قفس برگشت. نیفلر همچنان نگاهش می‌کرد.
ـ خب، رفیق کوچولو، چیزی شده؟

موجود پنجه‌اش را به شیشه چسباند. ریموس کمی خم شد.
ـ اگه منظورت اینه که می‌خوای بیای بیرون، باید بگم هنوز با هم اون‌قدر صمیمی نشدیم.
ـ با دزد دریایی آشنا شدی؟

چارلی که به آن‌ها نزدیک شده بود، با دیدن نیفلر آهی کشید.
ـ از وقتی آوردمش اینجا، هر چیز براق یا جالبی رو که ببینه می‌خواد برای خودش برداره. چندتا سکه، یه قاشق نقره‌ای، سنجاق کراوات یکی از مشتری‌ها و حتی کلید انبار رو برداشته. هنوزم نفهمیدم کلید رو کجا قایم کرده.

ریموس نگاهی به قفس انداخت.
ـ و با این حال، هنوز بهش اجازه می‌دی آزادانه توی مغازه بچرخه؟

چارلی شانه بالا انداخت.
ـ خب، قرار نیست تا آخر عمرش توی قفس بمونه که! فقط باید حواسمون بهش باشه.

ریموس با نگاهی به پنجه‌های کوچک موجود گفت.
ـ امیدوارم حواست به اندازه ی کافی جمع باشه.

چارلی قفل قفس را بررسی کرد و مشغول توضیح‌دادن درباره ی عادات غذایی نیفلر شد. ریموس هم برای اینکه بهتر ببیندش، کمی به شیشه نزدیک شد. نیفلر سرش را کج کرد و نگاهش از صورت ریموس به جیب داخلی کتش برگشت. بعد، با سرعتی که به‌هیچ‌وجه با ظاهر تپل و بامزه‌اش جور درنمی‌آمد، به در قفس کوبید.
ـ نه، نه، نه! باز شروع نکن!

اما نیفلر منتظر اجازه نماند. در قفس که ظاهرا از قبل درست بسته نشده بود، با ضربه‌ای باز شد و موجود کوچک از شکاف آن بیرون خزید. پیش از آنکه ریموس یا چارلی بتوانند کاری کنند، نیفلر از روی کف چوبی گذشت و مستقیم به سمت ریموس دوید.
ـ هی! صبر کن ببینم!

ریموس تازه خم شده بود که نیفلر از کنار دستش گذشت، خودش را به کت او رساند و با مهارتی عجیب پنجه‌اش را داخل جیب داخلی فرو برد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید. وقتی ریموس بالاخره متوجه شد چه اتفاقی افتاده، نیفلر بسته ی شکلات را در دست داشت و با سرعتی باورنکردنی به سمت قفسه ی پایینی فرار می‌کرد. ریموس برای یک لحظه همان‌جا ماند. بعد، بی‌آنکه فرصت کند به هیچ‌کدام از سال‌های تدریسش در هاگوارتز یا تجربه‌اش در برخورد با موجودات جادویی فکر کند، شروع به دنبال کردن نیلفر کرد.
ـ هی! اون رو بده ببینم!

آرتور که صدای ریموس را شنیده بود، برگشت. چارلی هم با دیدن نیفلر فراری دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
ـ باز چی برداشت؟!

ـ شکلاتم رو!
ریموس این را طوری گفت که انگار همین حالا خبر یک فاجعه ی جامعه ی جادوگری را اعلام کرده است.

نیفلر خودش را پشت یکی از جعبه‌ها پنهان کرد و با پنجه‌هایش شروع به بازکردن بسته کرد. ریموس خم شد و دستش را جلو برد.
ـ ببین، عزیزم، اون شکلات مال تو نیست. قول میدم کاریت نداشته باشم اگه همین الان بدیش به من.

نیفلر به او نگاه کرد و بسته را محکم‌تر چسبید.
ـ نه، جدی می‌گم. بده ببینم.

چارلی به سمتشان آمد.
ـ ریموس، آروم باش. الان می‌گیرمش.
ـ من کاملا آرومم، چارلی!

درست در همان لحظه، ریموس سعی کرد بسته را از دست نیفلر بیرون بکشد و موجود کوچک با تمام قدرت به سمت مخالف کشید.
ـ خب، پس چرا داری باهاش کشتی می‌گیری؟!
ـ چون ظاهرا راه منطقی‌تری برای پس‌گرفتن شکلاتم به ذهنش نمی‌رسه!

آرتور که حالا با لبخندی پهن صحنه را تماشا می‌کرد، دستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده‌اش را پنهان کند. ریموس حتی سرش را هم بلند نکرد. تمام حواسش به بسته ی شکلاتی بود که میان پنجه‌هایش و پنجه‌های نیفلر کشیده می‌شد.

ـ ببین، من واقعا نمی‌خوام بهت آسیبی بزنم. فقط شکلات رو بده و قول می‌دم یه روز دیگه یه شکلات میارم.

نیفلر انگار از پیشنهادش خوشش نیامده بود. بسته را به سینه‌اش چسباند و با حرکتی ناگهانی خودش را عقب کشید. ریموس هم کشید.
بسته صدای خفیفی داد. هر سه نفر خشکشان زد.

ریموس به بسته نگاه کرد. بعد آهسته سرش را بالا آورد و به نیفلر خیره شد.
ـ حتی بهش فکر هم نکن.

چارلی دیگر نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.
ـ ریموس، فکر کنم باید یه تیکه شکلات بهش بدی!
ـ امکان نداره!

ریموس چنان سرش را به سمت چارلی برگرداند که نیفلر برای یک لحظه فرصت پیدا کرد بسته را از دستش بیرون بکشد و به سمت پیشخوان بدود.
ـ این شکلات رو تانکس برام خریده!

این بار آرتور هم خندید؛ نه از سر تمسخر، بلکه چون دیدن ریموس لوپین که معمولا در هر موقعیتی خونسرد و متین به نظر می‌رسید، در حال چانه‌زدن با موجودی به‌اندازه ی یک گربه بر سر یک بسته شکلات بود، صحنه‌ای نبود که هر روز بشود دید.

ریموس اما اصلا به خنده ی آن‌ها توجهی نداشت. خودش را به پیشخوان رساند و دستش را به سمت نیفلر دراز کرد.
ـ خیلی خب، بیا اینجا. ببین، می‌تونیم بدون دعوا حلش کنیم.

نیفلر به او نگاه کرد. ریموس دستش را جلوتر برد. نیفلر یک قدم عقب رفت. ریموس دوباره دستش را دراز کرد. نیفلر هم دوباره عقب رفت.
چند لحظه این بازی ادامه پیدا کرد تا اینکه ریموس بالاخره به زانو نشست و با لحنی که بیشتر به حرف‌زدن با یک کودک لجباز شباهت داشت تا یک حیوان جادویی، گفت.
ـ گوش کن ببین چی می‌گم. می‌دونم خیلی خوشمزه‌ست. خودم هم می‌دونم. ولی این یکی رو نمی‌تونم بهت بدم. یکی دیگه برات پیدا می‌کنم، باشه؟

نیفلر به بسته نگاه کرد، بعد به ریموس. برای لحظه‌ای کوتاه، ریموس امیدوار شد. اما موجود ناگهان از روی پیشخوان پایین پرید و درست زیر یکی از قفس‌ها خزید. ریموس آهی کشید و دستش را روی صورتش گذاشت.
ـ باورم نمی‌شه دارم به یه نیلفر قول میدم!

چارلی که بالاخره خودش را جمع‌وجور کرده بود، به سمت قفس رفت و با یک تکه سکه ی براق سعی کرد حواس موجود را پرت کند. نیفلر فورا سرش را بیرون آورد. چشم‌هایش بین سکه و بسته ی شکلات چرخید و بعد انگار که به نتیجه‌ای قطعی رسیده باشد، بسته را رها کرد و
ـ ممنون. واقعا ممنون.

چارلی نیفلر را به داخل قفس برگرداند و این بار قفل را محکم بست. موجود کوچک پشت میله‌ها نشست و با نگاهی ناراضی به آن‌ها خیره شد؛ گویی تمام این ماجرا تقصیر کسانی بود که حاضر نشده بودند دارایی‌اش را به رسمیت بشناسند.
ریموس بسته ی شکلات را بررسی کرد. گوشه‌اش کمی چروک شده بود، اما خوشبختانه هنوز سالم بود. آن را با دقت صاف کرد و در جیب داخلی کتش گذاشت؛ این بار جایی که دسترسی به آن برای یک نیفلر تقریبا غیرممکن باشد.

چارلی با خجالت گفت.
ـ ببخشید، ریموس.

ریموس بلند شد، خاک زانوی شلوارش را تکاند و نگاهی به نیفلر انداخت.
- اشکالی نداره. فکر کنم به دوتا لیوان چایی و سه تا شکلات تلخ احیتاج دارم.

آن‌ها پس از چند دقیقه خداحافظی کردند و ریموس همراه آرتور از مغازه بیرون آمد. هوای خنک کوچه به صورتش خورد و برای نخستین بار در آن بعدازظهر احساس کرد که بالاخره می‌تواند بدون نگرانی چند قدم راه برود.
دستش را داخل جیب کت برد و بسته یشکلات را لمس کرد. هنوز آنجا بود. لبخند کوچکی روی لبش نشست.

تانکس احتمالا اگر ماجرا را می‌شنید، تا چند روز به او می‌خندید. مخصوص اگر می‌فهمید که ریموس لوپین، مردی که سال‌ها با خطرهای بسیار جدی‌تری روبه‌رو شده بود، برای نجات یک بسته شکلات با یک نیفلر کشتی گرفته است. البته ریموس تصمیم گرفت این بخش از ماجرا را برای خودش نگه دارد.

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

حالا که پستمو تا آخر خوندی، سهم شکلاتت بیشتر میشه عمو جان!

تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1405/07/07
آخرین ورود
امروز ساعت 09:30
عضویت
1405/06/30
پست‌ها
31
صبح روز افتتاح مغازه‌ی حیوانات جادویی، کوچه‌ی دیاگون پر از هیاهو بود. تابلوی طلایی مغازه‌ی تازه‌تأسیس چارلی ویزلی زیر نور خورشید می‌درخشید و پشت پنجره‌های بزرگش، موجوداتی عجیب‌وغریب حرکت می‌کردند.

جینی ویزلی با هیجان دست مادرش را رها کرد و به‌طرف در ورودی دوید.

«چارلی! زود باش، می‌خوام همه‌چیز رو ببینم!»

چارلی که پیش‌بند قهوه‌ای مغازه را پوشیده بود، با خنده در را برای خواهر کوچکش باز کرد.

«به مغازه‌ی من خوش اومدی، جینی! ولی یه قانون داریم؛ به هیچ موجودی بدون اجازه دست نمی‌زنی.»

جینی با شیطنت جواب داد: «قول می‌دم!»

به‌محض ورود، صدای عجیبی از انتهای مغازه توجهش را جلب کرد؛ صدایی شبیه زنگوله‌هایی که درون آب به صدا درمی‌آمدند.

جینی از میان قفس‌های پر از گربه‌های بالدار، خرگوش‌های شاخ‌دار و پرنده‌های کوچکی که از منقارشان جرقه بیرون می‌پرید، گذشت. در انتهای راهرو، دری چوبی قرار داشت که هیچ تابلویی روی آن نبود.

«چارلی، اون پشت چیه؟»

چارلی مکث کرد و گفت: «می‌خواستم امروز بهت نشونش بدم. ولی این یکی با بقیه فرق داره.»

او در را باز کرد.

داخل اتاق، روی بالشی از برگ‌های نقره‌ای، موجود کوچکی نشسته بود. بدنش شبیه روباهی سفید بود، اما شش دم شفاف داشت که مثل روبان‌های نورانی شناور بودند. روی پیشانی‌اش ستاره‌ای طلایی می‌درخشید و چشمان بنفشش اسرارآمیز بودند.

جینی آهسته پرسید: «این دیگه چیه؟»

چارلی لبخند زد.

«روباه ستاره‌ای. موجودی بسیار کمیابه. می‌گن فقط کسی می‌تونه باهاش پیوند جادویی برقرار کنه که قلبش شجاع باشه و جادوش رو برای محافظت از دیگران به کار ببره.»

روباه کوچک سرش را بلند کرد. ناگهان هر شش دمش درخشیدند و ستاره‌های ریزی در اتاق به پرواز درآمدند.

جینی دستش را جلو برد، اما پیش از آنکه به موجود برسد، روباه خودش روی کف دست او پرید.

در همان لحظه، ستاره‌ی روی پیشانی حیوان طلایی‌تر شد و نشانی کوچک، شبیه ستاره، روی مچ دست جینی پدیدار شد.

چارلی با تعجب گفت: «باورم نمی‌شه! خودش انتخابت کرده!»

جینی خندید و روباه بینی سردش را به گونه‌ی او مالید.

«اسمش رو می‌ذارم لومی!»

روباه شش‌دم با شادی دور دستش پیچید و صدای زنگوله‌مانندی در فضا پیچید.

جینی متوجه شد که لومی می‌تواند احساساتش را بفهمد. وقتی لبخند می‌زد، ستاره‌های کوچکی اطرافشان ظاهر می‌شدند و وقتی نگران می‌شد، دم‌های روباه مانند چراغ‌هایی آرام می‌درخشیدند.

چارلی گفت: «لومی توانایی پیدا کردن جادوی پنهان رو داره. شاید روزی این قدرت خیلی به دردت بخوره.»

جینی حیوان کوچک را بغل کرد و به پنجره نگاه انداخت. بیرون، جمعیت برای ورود به مغازه صف کشیده بود.

آن روز، جینی فقط برای افتتاح مغازه‌ی برادرش نیامده بود؛ او دوستی جادویی پیدا کرده بود که قرار بود زندگی‌اش را تغییر دهد.

اما هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست که ستاره‌ی روی مچ جینی، نشانه‌ی قدرتی باستانی است؛ قدرتی که تنها هنگام نزدیک شدن خطری بزرگ بیدار می‌شد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
⚡ 𝓒𝓪𝓽𝓬𝓱 𝔂𝓸𝓾𝓻 𝓸𝔀𝓷 𝓼𝓷𝓲𝓽𝓬𝓱, 𝓘’𝓶 𝓫𝓾𝓼𝔂 𝓼𝓪𝓿𝔦𝓷𝓰 𝓽𝓱𝓮 𝔀𝓸𝓻𝓵𝓭. 🔥
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/10/23
آخرین ورود
امروز ساعت 07:18
عضویت
1404/10/10
پست‌ها
287
پارت دو
- فلور؟ همه‌چی مرتبه؟

صدای چارلی او را از میان خاطراتش بیرون کشید. مرد جوان از پشت پیشخوان بیرون آمده بود و با دیدن حالت صورت فلور، ابتدا نگاهی به او و سپس به گربه‌ی داخل قفس انداخت.
- از کی تا حالا به گربه‌ها هم علاقه‌مند شدی که حتی سلام کردن یادت رفت؟

فلور به شوخی او توجهی نکرد و بدون آنکه نگاهش را از گربه بردارد، پرسید:
- این گربه رو از کجا آوردی چارلی؟

چارلی که از تغییر ناگهانی لحنش تعجب کرده بود، کنار قفس ایستاد و توضیح داد که گربه را همان صبح برای نگهداری موقت به مغازه آورده‌اند؛ صاحبش به دلایلی دیگر قادر به مراقبت از او نبوده و قرار شده تا پیدا شدن خانه‌ای مناسب، گربه نزد چارلی بماند. او در ادامه چند نکته درباره‌ی خلق‌وخوی آرام حیوان گفت و اشاره کرد که از زمان ورودش، دردسر چندانی درست نکرده است، اما فلور به‌سختی می‌توانست کلماتش را دنبال کند. انگار صدای چارلی از فاصله‌ای دور به گوشش می‌رسید و ذهنش، برخلاف میل او، راه خودش را به گذشته پیدا کرده بود.

سال‌ها پیش، در یکی از روزهای بارانی بهار، فلورِ کوچک در باغ خانه‌شان قدم می‌زد که صدای ضعیفی از پشت بوته‌های نزدیک دیوار شنید. ابتدا تصور کرد پرنده‌ای میان شاخه‌ها گیر افتاده، اما وقتی خم شد و برگ‌های خیس را کنار زد، بچه‌گربه‌ای سفید را دید که خودش را در گوشه‌ای جمع کرده بود و با چشمانی ترسان به او نگاه می‌کرد. گربه آن‌قدر کوچک بود که فلور به راحتی می‌توانست او را در آغوش بگیرد؛ موهایش از باران خیس شده بودند و بدن ظریفش از سرما می‌لرزید.

فلور بدون لحظه‌ای تردید، شنل کوچکش را دور او پیچید و با احتیاط به خانه برد. آن روز، برای نخستین بار، چیزی پیدا کرده بود که دلش می‌خواست تمام دنیا را از آن دور نگه دارد؛ موجودی کوچک که به او اعتماد کرده بود و حالا در آغوشش آرام گرفته بود. او گربه را با حوله‌ای نرم خشک کرد، برایش شیر و غذایی مناسب پیدا کرد و تا شب از کنارش تکان نخورد. وقتی پدرش به خانه برگشت، فلور با شوقی بی‌پایان گربه را به او نشان داد و از او خواست اجازه بدهد در خانه بماند.

مادرش، برخلاف پدرش، از همان ابتدا با این تصمیم مخالف بود. او معتقد بود نگهداری از گربه در خانه مناسب نیست و نمی‌خواست حیوانی را در خانه‌شان داشته باشد؛ هر بار که فلور درباره‌ی ماندن گربه حرف می‌زد، پاسخ مادرش همان بود و هیچ‌یک از خواهش‌های کودکانه‌ی او نمی‌توانست نظرش را تغییر دهد. بااین‌حال، فلور دست از تلاش برنداشت و سرانجام توانست برای مدتی کوتاه اجازه‌ی نگهداری از گربه را بگیرد.

در همان روزهای نخست، نامی برایش انتخاب کرد: پرل؛ مرواریدی کوچک و سفید که ناگهان وارد زندگی‌اش شده بود و خیلی زود جای خودش را در قلب او پیدا کرده بود. پرل عادت داشت هنگام مطالعه کردن فلور کنار پنجره بخوابد، وقتی فلور در باغ قدم می‌زد دنبالش راه بیفتد و شب‌ها در گوشه‌ی تخت او جمع شود. فلور برایش از کتاب‌هایش می‌خواند، از رؤیاهایش حرف می‌زد و گاهی حتی رازهایی را با او در میان می‌گذاشت که جرئت نداشت به هیچ‌کس دیگری بگوید.

اما روزهای آرام آن‌ها همیشگی نبودند. با گذشت زمان، مخالفت مادر فلور شدیدتر شد و سرانجام روزی رسید که دیگر اجازه نداد گربه در خانه بماند. فلور گریه کرد، اعتراض کرد و به هر راهی که بلد بود متوسل شد، ولی تصمیم مادرش تغییر نکرد. پرل را به خانواده‌ای دیگر سپردند و فلور مجبور شد با دستی خالی و قلبی سنگین از او خداحافظی کند؛ خداحافظی‌ای که هیچ‌وقت نتوانست به‌درستی با آن کنار بیاید.

- فلور؟ حالت خوبه؟
صدای چارلی دوباره او را به زمان حال برگرداند. فلور پلک زد و تازه متوجه شد که چشم‌هایش از اشک پر شده‌اند. دستش را به میله‌های قفس نزدیک کرد و گربه‌ی سفید، درست مثل آن روزهای دور، سرش را به دست او مالید.

چارلی که حالا دیگر شوخی را کنار گذاشته بود، آرام پرسید:
- این گربه رو می‌شناسی؟

فلور لبخندی لرزان زد و درحالی‌که نگاهش را از چشم‌های روشن گربه نمی‌گرفت، پاسخ داد:
- نمی‌دونم... اما خیلی شبیه گربه‌ایه که وقتی بچه بودم داشتم. اسمش پرل بود.

همان لحظه، زنگ بالای در برای بار دوم به صدا درآمد؛ صدایی لطیف و کشیده که با زنگ معمولی ورود مشتری‌ها تفاوت داشت. فلور سرش را بلند کرد و تازه متوجه درخشش عجیبی شد که برای لحظه‌ای اطراف زنگ را فرا گرفت. حروف طلایی روی اطلاعیه‌ی بیرون مغازه، که حالا از پشت شیشه دیده می‌شدند، به‌آرامی درخشیدند و بعد نور سبزرنگی در امتداد چارچوب در پخش شد.

چارلی نگاه کوتاهی به زنگ انداخت و زیر لب گفت:
- پس بالاخره کار کرد.

فلور با تعجب پرسید:
- چی کار کرد؟

چارلی به‌جای پاسخ فوری، نگاهی به گربه انداخت و سپس توضیح داد که زنگ جدید مغازه، بخشی از یک افسون آزمایشی است؛ افسون به‌گونه‌ای طراحی شده که حضور بعضی از حیوانات جادویی و خاطرات پیوند میان آن‌ها و صاحبانشان را تشخیص بدهد و در شرایط خاص، نخستین خاطره‌ی صاحب حیوان از او را زنده کند. چارلی تصور نمی‌کرد افسون با یک گربه‌ی معمولی هم چنین واکنشی نشان بدهد، اما حالا نور اطراف زنگ و تغییر فضای مغازه نشان می‌داد که اتفاقی غیرمنتظره در حال رخ دادن است.

فلور هنوز نمی‌دانست باید از این اتفاق بترسد یا به آن اعتماد کند. فقط می‌دانست که وقتی دوباره به پرل نگاه کرد، دیگر احساس نمی‌کرد روبه‌روی گربه‌ای غریبه ایستاده است؛ بلکه گویی زمان برای لحظه‌ای کنار رفته و میان او و کودکی‌اش، راهی باریک و روشن گشوده شده بود.

افرادی که لایک کردند

𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1404/10/23
آخرین ورود
امروز ساعت 07:18
عضویت
1404/10/10
پست‌ها
287
پارت یک
- واقعاً متوجه نشدی؟!

فلور این جمله را برای سومین بار در کمتر از پنج دقیقه تکرار کرد و درحالی‌که دست‌هایش را با حالتی معترض مقابل صورت بیل گرفته بود، نگاهش را از ناخن‌های ترمیم شده‌اش به چهره‌ی شوهرش دوخت؛ انگار انتظار داشت بیل همین حالا به اشتباه نابخشودنی‌اش پی ببرد و با عذرخواهی مفصلی، تمام بی‌توجهی چند دقیقه‌ی گذشته را جبران کند. بیل که هنوز دقیقاً نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده، نگاهی میان صورت همسرش و انگشتان او جابه‌جا کرد و سرانجام با احتیاط پرسید:
- متوجه چی بشم، فلور؟ موهات رو رنگ کردی؟

همین سؤال کافی بود تا فلور دست‌هایش را با ناباوری پایین بیاورد و آهی بکشد که می‌شد آن را از فاصله‌ی چند اتاق دورتر هم شنید.
- ناخن‌هام، بیل! ناخن‌هام رو تازه درست کردم و تو حتی یک کلمه هم درباره‌شون نگفتی!

بیل بالاخره متوجه موضوع شد و نگاهش برای لحظه‌ای روی ناخن‌های همسرش ماند، اما پیش از آنکه بتواند پاسخ مناسبی پیدا کند، فلور با حرکتی نمایشی موهای روشنش را پشت شانه انداخت و با همین حرکت اعلام کرد که دیگر تمایلی به ادامه‌ی این گفت‌وگو ندارد؛ هرچند هر دوی آن‌ها به‌خوبی می‌دانستند که این اعلام پایان گفت‌وگو، بیشتر به معنای به‌ تعویق‌ انداختن آن تا زمانی نامعلوم است. بیل تلاش کرد با گفتن اینکه ناخن‌هایش زیبا شده‌اند، اوضاع را آرام کند، اما تعریف دیرهنگامش نه‌تنها فایده‌ای نداشت، بلکه باعث شد فلور با لحنی سرد جواب بدهد که تعریف کردن پس از تذکر، دیگر لطفی ندارد و بیشتر شبیه انجام دادن وظیفه‌ای فراموش‌شده است.

چند دقیقه بعد، فلور شنلش را برداشت و تصمیم گرفت برای درد دل کردن مثل همیشه به مغازه‌ی چارلی برود؛ جایی که دست‌کم می‌توانست بدون شنیدن توضیحات بیل، ماجرای بی‌توجهی او را برای کسی تعریف کند که شاید برخلاف برادرش، اهمیت جزئیات را بهتر درک می‌کرد. البته فلور خوب می‌دانست که چارلی احتمالاً به‌جای همدردی کامل، چند شوخی درباره‌ی اختلاف سلیقه‌ی زن و شوهرها خواهد کرد، اما همین هم بهتر از ماندن در خانه و شنیدن دفاعیات بیل به نظر می‌رسید.

وقتی به مغازه‌ی چارلی رسید، هنوز آن‌قدر درگیر گفت‌وگوی خیالی‌اش با برادرشوهرش بود که حتی متوجه اطلاعیه‌ی طلایی‌رنگی که بیرون مغازه نصب شده بود، نشد؛ اطلاعیه‌ای که حروف خوش‌رنگش زیر نور روز برق می‌زدند و درباره‌ی تغییرات جادویی تازه‌ای در فضای مغازه خبر می‌دادند.

فلور بی‌آنکه مکث کند، در را باز کرد و وارد شد و صدای زنگ کوچکی که بالای چارچوب نصب شده بود، در فضای مغازه پیچید.

هوای داخل مغازه آمیخته به بوی چوب، گیاهان خشک‌شده و عطر آشنای چارلی بود؛ از گوشه‌ای صدای خش‌خش چیزی میان قفس موجودات شنیده می‌شد و از قفسه‌ای بلند، موجود کوچک و طوسی رنگی سرک می‌کشید. فلور که بارها به دیدن چارلی آمده بود، معمولاً از تماشای چنین صحنه‌هایی لذت می‌برد، اما این بار ذهنش آن‌قدر مشغول بود که تنها با قدم‌هایی تند از میان قفسه‌ها گذشت و نام چارلی را صدا زد.

پاسخی از پشت پیشخوان شنیده شد، اما پیش از آنکه فلور بتواند به سمت صدا برگردد، حرکت کوچکی در پایین قفسه‌های نزدیک دیوار توجهش را جلب کرد. گربه‌ای سفید در قفسی نسبتاً بزرگ روی زمین نشسته بود؛ با موهایی نرم و روشن، چشمانی که در نور مغازه رنگ آسمان کم‌رنگ را به خود می‌گرفتند و حالتی آرام که با محیط ناآشنای اطرافش چندان سازگار به نظر نمی‌رسید.

فلور همان‌جا ایستاد.
برای چند ثانیه، حتی به یاد نداشت که چرا به مغازه آمده است. نگاهش روی صورت گربه ثابت ماند و احساس عجیبی، آرام و سنگین، در سینه‌اش نشست؛ احساسی شبیه باز شدن دری قدیمی که سال‌ها پشت خاطرات فراموش‌شده بسته مانده بود. گربه سرش را کمی کج کرد و به او خیره شد؛ سپس به‌آرامی به سمت میله‌های قفس آمد و بینی کوچکش را به آن‌ها نزدیک کرد.

فلور یک قدم جلو رفت و زیر لب گفت:
- نه... امکان نداره.

گربه‌ی سفید، بیش از هر چیز دیگری در آن مغازه، او را به یاد خانه‌ی کودکی‌اش در فرانسه انداخته بود؛ به یاد باغی که زمانی در آن می‌دوید، پنجره‌ای که عصرها از پشت آن به باران نگاه می‌کرد و موجود کوچکی که روزی تمام دنیای کودکانه‌اش را تغییر داده بود.
- پرِل؟¹

نام از میان لب‌هایش بیرون آمد؛ آرام و مردد، گویی از گفتنش می‌ترسید و نگران بود که مبادا با شنیدن آن، تصویر مقابلش از میان برود.
- چارلی... اینو از کجا آوردی؟

۱ــ پرل (Perle) در زبان فرانسوی به معنی مروارید است.
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1396/06/14
آخرین ورود
سه‌شنبه 28 مهر 1405 16:29
عضویت
1392/11/08
پست‌ها
153
در میان جمعیت، سلوینیا هم به سمت فروشگاه چارلی قدم برداشت. کنجکاوی‌اش گل کرده بود و دلش می‌خواست ببیند این همه هیاهو برای چیست. صدای زنگوله که بلند شد، موجی از خاطرات و تصاویر جادویی در ذهنش پیچید؛ اما چیزی در میان آن تصاویر توجهش را جلب کرد.

حسی عجیب و ناشناخته در وجودش بیدار شده بود. انگار چیزی از درون مغازه صدایش می‌زد؛ چیزی که هیچ‌کس جز او متوجه حضورش نبود.

نگاهش را میان قفس‌ها و حیوانات چرخاند. جغدها، گربه‌ها، نیفلرها و موجودات کوچک و بزرگ دیگری آنجا بودند، اما حس سلوینیا او را به گوشه‌ای از مغازه می‌کشاند؛ جایی که چندین جعبه و قفس بزرگ روی هم چیده شده بودند.

چارلی که مشغول پاسخ دادن به پرسش‌های مشتریان بود، متوجه نگاه خیره‌ی او شد.

ـ چیزی شده؟ دنبال موجود جادویی خاصی می‌گردی؟

سلوینیا بدون آنکه نگاهش را از گوشه‌ی مغازه بردارد، آرام گفت:

ـ فکر می‌کنم یه چیزی اینجاست که هنوز خودش هم نمی‌دونه قراره صاحبش کی باشه.

چارلی ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت.
ـ اینجا پر از موجوداتیه که هنوز صاحبشون رو پیدا نکردن. باید یکم دقیق‌تر بگی!

سلوینیا لبخند محوی زد و به طرف آخرین جعبه‌ای رفت که کنار دیوار قرار داشت. جعبه‌ای چوبی با قفل‌های فلزی و مُهری عجیب که هیچ نشانی از محتویاتش به دست نمی‌داد.

چارلی با دیدن آن، لحظه‌ای مکث کرد.

ـ عجیبه! این یکی از محموله‌هاییه که چند روز پیش برام فرستادن. سفارش چندتا موجود جادویی داده بودم، ولی هنوز فرصت نکردم همه‌ی جعبه‌ها رو بررسی کنم. راستش حتی یادم نمیاد توی این یکی چی گذاشته باشن!

سلوینیا دستش را به‌آرامی روی در جعبه گذاشت. سرمای ملایمی از چوب به انگشتانش منتقل شد و همان لحظه، حس آشنایی در قلبش نشست؛ حسی شبیه پیدا کردن چیزی که مدت‌ها گم شده باشد.

ـ باید بازش کنیم.

چارلی با تردید به مُهر روی جعبه نگاه کرد.
ـ امیدوارم حیوون وحشی ای توش نباشه..

چند نفر از مشتریان که متوجه ماجرا شده بودند، نزدیک‌تر آمدند. چارلی چوبدستی‌اش را بیرون آورد و با احتیاط مُهر را باز کرد. قفل‌ها یکی پس از دیگری با صدای تق‌تق باز شدند و در جعبه به‌آرامی بالا رفت.
برای چند ثانیه، سکوتی عجیب بر مغازه حاکم شد.

در میان پارچه‌ای نرم و نقره‌ای، روباهی سفیدرنگ جمع شده بود. موجودی ظریف با دُمی پرپشت و چشمانی آبی که در نور مغازه مثل دو تکه آسمان می‌درخشیدند.
اما آنچه همه را شگفت‌زده کرد، ظاهرش نبود.

این روباه تنها یک نمونه از نوع خودش بود؛ موجودی کمیاب که حتی چارلی هم نمی‌توانست تشخیص دهد چگونه سر از محموله‌ی او درآورده است.

روباه سرش را بلند کرد. نگاه آبی‌اش از میان جمعیت گذشت و درست روی سلوینیا ثابت ماند.

سلوینیا نفسش را در سینه حبس کرد.

روباه بی‌آنکه ذره‌ای ترس به خود راه دهد، از جعبه بیرون پرید. از کنار پای چارلی گذشت، از میان کفش‌های مشتریان راه باز کرد و مستقیم به سوی سلوینیا دوید.

چارلی با حیرت چوبدستی‌اش را پایین آورد.
ـ سلوینیا مواظب بااااش..

اما روباه انگار صدای هیچ‌کس را نمی‌شنید. به پای سلوینیا رسید، لحظه‌ای سرش را بالا گرفت و بعد به‌آرامی روی پنجه‌هایش بلند شد و خودش را در آغوش او جا داد.

سلوینیا با احتیاط دست‌هایش را دور بدن کوچک او حلقه کرد. روباه پوزه‌اش را به لباس او چسباند و چشمان آبی‌اش را بست؛ درست مثل موجودی که پس از سفری طولانی، بالاخره به خانه رسیده باشد.

لبخند آرامی روی لب‌های سلوینیا نشست. انگشتانش را میان موهای سفید و نرم روباه حرکت داد و زمزمه کرد:

ـ می‌دونستم اینجایی...

چارلی هنوز مبهوت به آن دو خیره مانده بود.

ـ باورم نمی‌شه! من حتی نمی‌دونستم توی اون جعبه چیه. ولی اون... انگار از اول می‌دونسته تو قراره بیای.

سلوینیا سرش را بالا آورد و به چشمان روباه نگاه کرد. برای لحظه‌ای کوتاه، برق عجیبی در آن چشم‌های آبی درخشید؛ چیزی شبیه انعکاس ستاره‌ای دوردست.

ـ شاید من پیداش نکردم، چارلی.

روباه دمش را دور بازوی سلوینیا پیچید و آرام‌تر در آغوشش فرو رفت.

سلوینیا لبخندش را عمیق‌تر کرد.
ـ شاید اون منو پیدا کرده.

و در میان همهمه‌ی مشتریان و نگاه‌های متعجب، هیچ‌کس متوجه نشد که مُهر شکسته‌شده‌ی جعبه، پیش از آنکه چارلی آن را لمس کند، به‌آرامی به خاکستر نقره‌ای تبدیل شد و در هوا ناپدید گشت.


تصویر تغییر اندازه داده شده
Yeah...We will return to peak...

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1397/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 00:29
عضویت
1397/06/21
پست‌ها
600
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل دوم کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 25 مهر تا پایان جمعه 1 آبان


~ سوژه جدید ~
از نوع ادامه‌دار - تک‌پستی*

در یکی از صبح های دل انگیز ماه آگوست که کوچه دیاگون شلوغ تر از همیشه بود، چارلی ویزلی وارد مغازه‌ش شد.
او مثل تمام کاسبان کوچه دیاگون منتظر ورود جادوآموزان پرشوق و ذوق هاگوارتز بود که با سروصدا و لیست های طویل خریدشان روح تازه ای به این کوچه جادویی می‌بخشیدند.
چارلی لبخند به لب و سرحال ویترینش را از گرد و غبار پاک کرد. قفس حیوانات را مرتب کرد. همه جای مغازه را دستمال کشید و برق انداخت.
به حیوانات جادویی‌اش آب و دانه داد و به آنها رسیدگی کرد و منتظر ماند.
قفس جغدها را تمیز کرد. نیفلرهای بازیگوش و داربدهای خجالتی را سرگرم کرد و... منتظر ماند.
اما هیچکس داخل فروشگاه نیامد. زنگوله کنار در همچنان خاموش و ساکت بود و جادوگران با عجله از جلوی فروشگاه او رد می‌شدند و به طرف مغازه الیوندر یا ردافروشی مادام مالکین می‌رفتند.

چارلی غمگین شد اما ناامید نشد. به‌هرحال کوچه دیاگون پر از فروشگاه های حیوانات جادویی بود و جادوگران خریدهای مهم تری از حیوانات جادویی دست‌آموز داشتند... اما شاید، او باید کاری می‌کرد.

این افکار، آغاز همه چیز بود.
چارلی ویزلی دست از منتظر ماندن برداشت و به پشت مغازه رفت. یک کتاب طلسم خیلی خیلی قدیمی را از صندوقچه بیرون آورد و یک سانت خاک رویش را فوت کرد.
جغدها با اعتراض هوهو کردند. اما چارلی محو ایده‌ی درون ذهنش بود. او با جدیت روی کتاب طلسم خم شد و بعد از یک ساعت جستجو بلاخره با رضایت سر بلند کرد. طلسم موردنیازش را پیدا کرده بود.
این طلسم که با کمک گرفتن از جادوی موجودات جادویی به تکرار خاطره خاص از آنها منجر می‌شد، دقیقا چیزی بود که او می‌خواست‌.
همان چیزی که جادویی بودن موجود جادویی زندگی‌تان را به شما یادآوری می‌کند.
همان چیزی که باعث می‌شد جادوگران بفهمند مهم ترین چیزی که باید بخرند چیست!
چارلی با هیجان طلسم را روی زنگوله ی در اجرا کرد. البته قبل از همه چیز، خودش آن را امتحان کرد؛ که باتوجه به تازه‌کار بودنش کار خیلی شجاعانه و شاید احمقانه ای بود.
اما به‌هرحال همه‌چیز خوب پیش رفت.

صبح روز بعد هرکسی که از کوچه دیاگون رد می‌شد، نمی‌توانست با بی‌اعتنابی از کنار اعلامیه طلایی و زمردی فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی بگذرد و به طرف آن جذب می‌شد.

آیا می‌خواهید اولین خاطره‌ای که درآن موجود جادویی دست‌آموزتان را پیدا می‌کنید را دوباره تجربه کنید؟
فروشگاه موجودات چارلی منتظر شماست!

کافی است وارد مغازه شوید و با ورودتان زنگوله در فروشگاه را به صدا دربیاورید. طلسم زنگوله شما را به اولین خاطره با حیوان جادویی‌تان بر می‌گرداند!
وارد شوید و امتحان کنید!

آیا هنوز موجود جادویی‌تان را انتخاب نکرده‌اید؟
آیا به موجودات جادویی عشق می ورزید ولی نمی دانید چه حیوان جادویی‌ای برای شما مناسب است؟
آیا از تنوع حیوانات جادویی دست‌آموز بی‌خبرید و فقط با جغدها و وزغ‌ها آشنایید؟
به فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی بیایید تا همراه جادویی‌تان شما را انتخاب کند.


صف طویلی جلوی فروشگاه موجودات جادویی چارلی ویزلی شکل گرفته بود و جادوگران بزرگسال و جادوآموزان هاگوارتز بی‌صبرانه منتظر بودند تا جادوی زنگوله‌ ی فروشگاه چارلی ویزلی را امتحان کنند.

اولین خاطرات از چیزها همیشه قوی‌ترین احساسات را با خودشان دارند و چه کسی از تکرار این احساسات بدش می‌آید؟

--------------------
* سوژه ادامه‌دار تک‌پستی سوژه‌ایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژه‌ی اصلی داده شده می‌پردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک می‌زنین، تنها داستان خودتون رو ادامه می‌دین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش می‌ره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک تعداد رول ادامه‌دار شرح می‌ده (داستان شما می‌تونه تنها در یک پست انجام بشه).
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

تولد نقش
1404/09/12
آخرین ورود
امروز ساعت 02:42
عضویت
1404/09/12
پست‌ها
594
× پست پایانی ×


اما آیا دیگه تستی کاری از دستش برمیومد؟ خیر!

شاید بگین درسته که نویسنده‌ای و قدرت دستته، ولی اذیت نکن خب. چون تستی می‌تونه یه جفت سُم بگیره جلوی پای مالی موقع حمل قابلمه تا طلسمِ به پرواز در آوردن قابلمه با مشکل مواجه بشه و محتواش بریزه زمین و دیگه نره تو حلقوم محفلیا. در این صورت باید بگم شرم بر شما خب. یعنی عقل یه تسترال بیشتر به این رسید که معجون تماما خالی شده بود؟

× پایان سوژه ×

نویسنده که در حال ترک صحنه بود تا بیشتر از این وقت خواننده‌های گل توی خونه رو نگیره، در حالی که یقه‌ش گرفته شده به زور برگردونده می‌شه تا توضیح بده چی شد.

- بابا سوژه تموم شد دیگه! فقط یه دو دو تا چهار تا می‌خواد تا بفهمین تستی به فنا رفت.

نویسنده که می‌بینه یقه‌ش رها نشده، ناچارا مجبور به توضیح می‌شه.
- خب ببینین این پایان چند علت داره. اول این که کل نقشه این بود که تستی 3 قطره از معجون آگاتا رو بریزه تو حلق محفلیا و اگه بیشتر بریزه نتیجه معکوس می‌شه. ولی تستی بیشتر از 3 قطره ریخت، همگی بگین خب.

نویسنده خُبی نمی‌شنوه، ولی پرروتر از این حرفاس و ادامه می‌ده.
- دوم این که کل نقشه این بود که تستی 3 قطره از معجون آگاتا رو بریزه تو حلق محفلیا، ولی نه‌تنها بیشتر ریخت، بلکه کلش رو ریخت! پس یعنی دیگه معجونی باقی نموند برای پلن بی.

خوانندگان که حس می‌کنن جواب تمام سوالاشون رو گرفتن و نویسنده حق داشت بنویسه پایان سوژه، میان برن که این‌بار خودشون با نویسنده‌ای مواجه می‌شن که به زور یقه‌شونو می‌گیره و برشون می‌گردونه تا ادامه‌شو بخونن.

- کجا کجا؟ حالا که منو برگردوندین باید تا تهش بشنوین. آخه همیشه گفتن تا سه نشه بازی نشه.

خواننده‌ها غرولندی می‌کنن اما تصمیم می‌گیرن بشینن تا تهش. هرچی باشه تقصیر خودشون بود که نویسنده برگشته بود.

- گولتون زدم شماره سه نداره.

بله، حقیقت این بود که محفلیا سوپ رو می‌خورن و با هیجانی بیشتر از همیشه مسابقه رو تماشا می‌کنن اونم در حالی که مرگخوارا از این نعمت محروم می‌شن و لرد دیگه اصن برنمی‌تابه. پس تستی یا باید از خشم لرد به محفل پناهنده بشه، یا برگرده خانه ریدل‌ها و تبدیل به شام خوشمزه‌ی همون شبشون بشه. انتخابش با ذهنای خلاق خودتون. پس اگه اجازه بدین این‌بار دیگه واقعا...

× پایان سوژه ×
🦅 Only Raven 🦅
تولد نقش
1405/03/04
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 23:17
عضویت
1405/03/03
پست‌ها
148
تستی چای رو از زیر بالو پرش در میاره و یک قطره از چای داخل سوپ خالی میکنه. اما صدایی از داخل سوپ، تستی رو متوقف میکنه.
- کمه.

تستی با تعجب خم میشه تا داخل سوپ رو نگاه کنه.
- چی؟
- گفتم کمه!

تستی ظرف رو خم میکنه و یه ذره دیگه میریزه توی سوپ. اما صدای اعتراض سوپ دوباره بلند میشه.
- کمه!
تستی اینبار ۵ قطره ی دیگه از چای داخل سوپ پیاز میریزه اما متوجه میشه که بطری کاملا خالی شده.

- عالی شد... دیگه مقدار مصرفتونو هم فهمیدم!

همینکه تستی میاد چیزی بگه، سوپ قُلی میزنه و چشم درشت آلستور مودی از وسطش معلوم میشه. کم کم کل اجزای صورتش و چند ثانیه ی بعد، یک آلستور مودی کامل جلوی تستی نمایان میشه. تستی از ترس خشکش میزنه‌ عقب عقب میره. مودی هم انقدر جلوجلو حرکت میکنه تا اینکه تستی به دیوار برخورد محکمی میکنه و شما همتون منتظر پخش شدن اهنگ عاشقانه و یه صحنه ی رمانتیک بین مودی و تستی هستید امااا...

مودی از توی جیبش سه متر نخ و یه ذره بین خیلی گنده با ۴ تا سیب زمینی در میاره و شروع میکنه به اندازه گرفتن فاصله ی بین دوتا چشم تسترال.
- هومم ضربان قلبت بالاست... بوی مرگخوار میدی! اما مطمئن نیستم!

مودی به تستی حتی فرصت نفس کشیدن هم نمیده.
- یه لحظه کف پای چپت رو نشون بده!

تستی پاش رو چند لحظه بالا میاره ولی بعد به خودش میاد و متوجه میشه مودی اونقدری روش سریع تاثیر گذاشته که میتونست همین الان بشینه و داستان مرگخوار شدنشو براش تعریف کنه.
- برای چی باید اینکارو بکنم؟
- میخوام ببینم ک...

همون لحظه مالی ویزلی وارد اشپزخونه میشه و با سرعت سمت قابلمه ی روی گاز میره.
- اوه خدای من!! فقط پیازاش مونده!!

سمت تستی برمیگرده و یقش رو محکم میگیره.
- تو سوپ‌ پیازمون رو خوردی؟؟؟
- نه نه... این آقاعه خوردش... قسم میخورم من نخوردم!!

مالی به مودی اخمی میکنه و چون چیزی نمیتونه بهش بگه، دوباره سمت قابلمه میره تا یکم شیر داخل پیازا بریزه. حداقل اینطوری امشب میتونستن از جادوگر تی وی جام جهانی ببینن و لذت ببرن.
اما یه مشکلی هست. تستی یادش میاد که تمام بطری چای آگاتا رو داخل سوپ خالی کرده و مالی هم قصد نداره اون قابلمه رو بشوره!!

فلش بک

قبل از اینکه تستی پاش رو از اونجا بیرون بزاره، لرد ولدمورت یاد یک موضوعی میوفته.
- صبر کن تستی ما... نکته ای میباشد که بهت نگفته بودیم.

تستی جا میخوره. برمیگرده و به صورت لرد نگاه میکنه. لرد سرفه ای میکنه و گلوش رو صاف میکنه.
- یادت باشد فقط ۳ قطره از چای نبات آگاتا در سوپ پیازشان بریزی... اگر بیشتر شود، نتیجه اش برعکس میشود...

پایان فلش بک

افرادی که لایک کردند

𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
یکشنبه 3 آبان 1405 22:48
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
-دیدین؟ پس حالا بیایین جوابِ سوالام رو بدین تا هم من تسترالِ باهوشی باشم، هم اقتصادِ محفل زیرِ فشار این تورم له نشه!

محفلی ها چند لحظه سکوت کردن و به فکر فرو رفتن. آرتور عینکش رو درآورد و مشغولِ پاک کردنش شد. مالی ماهیتابه اش رو پایین آورد و به فرش خیره شد؛ هاگرید هم سرش رو خاروند. دامبلدور _ که اونجا نبود ولی اگه بود _ یه چیزی میگفت تو مایه های اینکه: «چقدر آب نبات لیمویی میتونه الهام بخش و راهنما باشه، ولی افسوس که هیچکس اهمیتِش رو در نظر نمیگیره!»

تستی، که غریبه ای بود در این جمعِ محفلی، به احترامِ بقیه ساکت موند و فکر کرد: «باس بذارم اول اینا حرف بزنن. آره، اگه یهویی یه چیزی بپرونم، رشته افکارشون قطع میشه!»

تسترال صبر کرد و برای اینکه حوصله اش سر نره، رفت آشپزخونه که زیرِ اجاق گاز رو کم کنه... چیز، نه! یعنی واقعاً رفت آشپرخونه، ولی نه برای اینکه زیرِ اجاق رو کم کنه؛ چون قرار بود زیرِ اجاق گاز رو کلاً خاموش کنه!

این دستورِ شخصِ لرد تاریکی بود؛ به خوبی یادش میاد چقدر محرمانه موندنِ این عملیات مهمه...

فلش بک!

لردِ سیاه در دفترش _ پشتِ میزِ کار _ نشسته بود. با ضرباهنگِ خاصی انگشتانِ کشیده اش را روی دسته صندلی اش می کوبید و قیافه سرشار از ابهتش را توی آینه پشت سرش ورانداز می کرد.
دوباره به گزارشی که روی میزش قرار گرفته بود، نگاه کرد:
نقل قول:
طبقِ آخرین گزارش های خبرنگارانِ ما، آلبوس دامبلدور برای تمامی اعضای محفل دوربین همه کاره پرو مکس خریده و اقتصادِ محفل رو به فروپاشی کشونده! همچنین به تمامی محفلیون در وقتِ بازی های جامِ جهانی کوییدیچ، تلویزیون اختصاص داده میشه تا بتونن با دوربین های همه کاره شون، حرکتِ بازیکنا رو خیلی حرفه ای تر تحلیل کنن.
مبنی بر اطلاعاتِ منابعِ مطلع، دامبلدور قصد داره تیمِ کوییدیچِ محفل رو راه اندازی کنه تا بلکه درآمدی کسب کنه و روی مرگخوارا رو هم کم کنه!
همچنین، شایعه شده دامبلدور برای پرداختِ هزینه های باشگاه، از بانکِ گرینگوتز حدوداً سی هزار گالیون اختلاس وام 23 درصد گرفته.


-نباید هیچ اشتباهی صورت بگیره. میدونی که تاوانش رو خودت پرداخت خواهی کرد، پس نهایت تلاشت رو به کار بگیر تا نقشه ی تاریکم عملی بشه.
-ارباب، مطمئن باشین. اگه نتونم انجامش بدم که اصلا دیگه تسترال نیستم!

تستی در را باز کرد و آماده انجام ماموریت شد. که لرد صدایش زد:
-یادت نره: همه این کارها، همه اون سوال ها، فقط و فقط برای اینه که بتونی به آشپزخونه محفل برسی؛ وقتی کسی حواسش نبود، سه تا از چای نبات های آگاتای ما رو بریز داخلِ سوپِ پیازشون؛ بی صبرانه منتظرم ببینم وقتی نتونستن از جادوگر تی وی، بازی بعدی جامِ جهانی رو ببینن، میخوان چیکار بکنن!

تستی هم نیشخندی زد و تعظیم کنان از در خارج شد. اما نه لرد و نه تستی، دملزا رابینز رو که پشتِ پنجره خیلی کوچکِ عمارت ریدل مخفی شده بود و حرف هاشون رو گوش می داد، ندیدند...

پایان فلش‌بک!

حالا تستی توی آشپزخونه ایستاده، اما تا میخواد چای نباتای آگاتا رو _ که دیگه سرد شدن _ از زیرِ بال و پرش در بیاره، یه اتفاقی میفته...

چه اتفاقی؟! خب به من چه؟ از نفرِ بعدی بپرس!
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.