پارت سه(پایانی)
در ابتدا، هیچ اتفاق خارقالعادهای رخ نداد. نور سبزرنگ اطراف چارچوب در آرامآرام کم شد و صدای حرکت موجودات جادویی در قفسهای دیگر دوباره فضای مغازه را پر کرد، اما فلور همچنان کنار قفس ایستاده بود و دستش را از روی میلهها برنمیداشت.
چارلی چند قدم عقب رفت تا فضای کافی برای او فراهم کند و با صدایی آرام گفت که اگر این افسون واقعاً همانطور که تصور میکند عمل کرده باشد، ممکن است خاطرهای را زنده کند که با نخستین دیدار او و حیوان پیوند خورده است؛ خاطرهای که شاید فقط تصویری گذرا باشد، اما میتواند احساسات و جزئیات آن روز را نیز به همراه بیاورد.
فلور فرصت نکرد پاسخی بدهد، چون ناگهان صدای باران را شنید. صدای باران از جایی بسیار نزدیک میآمد، آنقدر نزدیک که برای لحظهای تصور کرد سقف مغازه شکافته شده و قطرههای سرد روی موهایش میریزند. بوی خاک خیس و برگهای تازه در هوا پیچید و فضای اطرافش تغییر کرد؛ قفسها و قفسههای مغازه در هالهای محو فرو رفتند و جای خود را به باغ آشنای خانهی کودکیاش دادند. دیوارهای سنگی، بوتههای خیس و گلهایی که از شدت باران سر خم کرده بودند، یکی پس از دیگری در برابر چشمانش پدیدار شدند و فلور خودش را در همان باغ دید؛ کوچکتر، با لباس روشن کودکانه و موهایی که از رطوبت به گونههایش چسبیده بودند.
خاطره آنقدر واضح بود که فلور برای لحظهای فراموش کرد دیگر آن کودک نیست. دوباره صدای ضعیف را از پشت بوتهها شنید و به سمت آن دوید؛ همانطور که سالها پیش دویده بود، با همان کنجکاوی و نگرانی که باعث شده بود بیدرنگ زانو بزند و برگهای خیس را کنار بزند. بچهگربهی سفید آنجا بود، کوچک و ترسان، با چشمانی که به نظر میرسید از هر حرکت ناگهانی میترسند. فلور کودکانه لبخند زد، شنلش را دور او پیچید و با احتیاط در آغوشش گرفت.
- دیگه لازم نیست بترسی. من اینجام.
فلورِ بزرگسال این جمله را به یاد میآورد؛ جملهای که آن روز با اطمینان گفته بود، بیآنکه بداند زندگی همیشه به او اجازه نمیدهد به قولهای کودکانهاش وفادار بماند. تصویر ادامه پیدا کرد و او خودش را دید که در اتاقش کنار پرل نشسته، با انگشتان کوچکش موهای نرم گربه را نوازش میکند و برایش قصه میخواند. پرل روی زانویش خوابش برده بود و هر بار که فلور حرکت میکرد، گوشهای کوچکش تکان میخوردند. بعد تصویر به روز خداحافظی رسید؛ روزی که پرل را در آغوش گرفته بود و تلاش میکرد جلوی اشکهایش را بگیرد، درحالیکه مادرش با لحنی قاطع از او میخواست گربه را به خانوادهی جدیدش بسپارد.
این بار فلور سعی نکرد از خاطره فرار کند. به خودش اجازه داد غم آن روز را دوباره احساس کند؛ نه فقط به خاطر از دست دادن پرل، بلکه به خاطر درماندگی کودکی که نمیتوانست برای چیزی که دوستش داشت تصمیم بگیرد. او در آن زمان تصور کرده بود که با رفتن پرل، بخشی از خاطراتش هم برای همیشه از دست میروند و شاید همین باعث شده بود سالها کمتر دربارهی آن روزها حرف بزند. اما اکنون، با دیدن آن صحنهها، متوجه شد که خاطرهی پرل هیچوقت واقعاً از او جدا نشده است؛ فقط در گوشهای از ذهنش مانده بود، منتظر فرصتی برای بازگشت.
صدای زنگ بار دیگر در فضا پیچید و باغ بهآرامی محو شد. فلور چشمهایش را باز کرد و خودش را دوباره در مغازهی چارلی یافت، درحالیکه قطرهای اشک روی گونهاش پایین میآمد و گربهی سفید از پشت میلههای قفس به او نگاه میکرد. چارلی با نگرانی نزدیک شد، اما چیزی نپرسید؛ شاید از حالت چهرهی فلور فهمیده بود که آنچه دیده، چیزی بیش از یک خاطرهی ساده بوده است.
فلور لبخند کوچکی زد و با پشت دست اشکش را پاک کرد.
-همون بود، چارلی. همون باغ، همون روز... حتی یادم اومد وقتی برای اولین بار پیداش کردم، چقدر کوچیک بود.
چارلی با ملایمت پاسخ داد:
- پس این زنگ کارش رو درست انجام داده.
فلور خندید؛ خندهای کوتاه که هنوز رگهای از بغض در آن بود.
- فکر کنم باید بابت این اختراع بهت تبریک بگم، هرچند دفعهی بعد بهتره قبل از استفاده کردنش به آدمها هشدار بدی.
چارلی خندید و گفت که اطلاعیهی طلایی بیرون مغازه دقیقاً برای همین منظور نصب شده بود، اما فلور با حالتی معترض شانه بالا انداخت و یادآوری کرد که اگر قرار باشد هر بار برای دیدن برادرشوهرش به مغازه بیاید، نمیتواند انتظار داشته باشد پیش از ورود، تمام اطلاعیهها را با دقت بخواند. این بار هر دو خندیدند و برای نخستین بار از زمان ورود فلور، فضای مغازه دوباره رنگ آرامش گرفت.
فلور سپس به گربه نزدیک شد و آرام دستش را به سمت او دراز کرد. گربه بیآنکه تردیدی نشان بدهد، خودش را به انگشتان او رساند و با صدایی نرم خرخر کرد. فلور برای لحظهای چشمهایش را بست؛ دیگر مطمئن نبود این گربه همان پرل دوران کودکیاش باشد و نمیخواست هم بیدلیل به چنین چیزی باور پیدا کند، اما شباهتشان برایش معنای دیگری داشت. شاید این گربه پرل نبود، اما حضورش خاطرهای را به او بازگردانده بود که سالها با دلتنگی همراه بود و حالا میتوانست با لبخند به یادش بیاورد.
او رو به چارلی کرد و پرسید:
- تا وقتی براش خونهی مناسبی پیدا بشه، میتونم گاهی بیام ببینمش؟
چارلی لبخند زد.
- فکر کنم خودش هم با این پیشنهاد موافقه.
فلور دوباره به گربه نگاه کرد و زیر لب گفت:
- سلام، پرل.
برای لحظهای نام قدیمیاش دوباره در ذهن او جان گرفت؛ پرل، مروارید کوچکش، گربهای که در باغی بارانی پیدا کرده بود و خیلی زود مجبور شده بود از او جدا شود. فلور میدانست حیوانی که روبهرویش نشسته، لزوماً همان گربه نیست، اما خاطرهای که به او بخشیده بود واقعی بود؛ خاطرهای که نشان میداد بعضی از چیزهایی که در کودکی از دست میدهیم، هرگز کاملاً از زندگیمان بیرون نمیروند.
وقتی سرانجام از مغازه بیرون آمد، باران شروع به باریدن کرده بود و خیابان زیر نور کمرنگ عصر برق میزد. فلور شنلش را مرتب کرد و به سمت خانه راه افتاد؛ این بار نه برای شکایت از بیل، بلکه با خاطرهای تازه در ذهنش و آرامشی که مدتها بود احساسش نکرده بود. البته هنوز هم قصد نداشت موضوع ناخنهایش را بهسادگی فراموش کند، اما شاید میتوانست تا رسیدن به خانه کمی به همسرش فرصت بدهد.
در ابتدا، هیچ اتفاق خارقالعادهای رخ نداد. نور سبزرنگ اطراف چارچوب در آرامآرام کم شد و صدای حرکت موجودات جادویی در قفسهای دیگر دوباره فضای مغازه را پر کرد، اما فلور همچنان کنار قفس ایستاده بود و دستش را از روی میلهها برنمیداشت.
چارلی چند قدم عقب رفت تا فضای کافی برای او فراهم کند و با صدایی آرام گفت که اگر این افسون واقعاً همانطور که تصور میکند عمل کرده باشد، ممکن است خاطرهای را زنده کند که با نخستین دیدار او و حیوان پیوند خورده است؛ خاطرهای که شاید فقط تصویری گذرا باشد، اما میتواند احساسات و جزئیات آن روز را نیز به همراه بیاورد.
فلور فرصت نکرد پاسخی بدهد، چون ناگهان صدای باران را شنید. صدای باران از جایی بسیار نزدیک میآمد، آنقدر نزدیک که برای لحظهای تصور کرد سقف مغازه شکافته شده و قطرههای سرد روی موهایش میریزند. بوی خاک خیس و برگهای تازه در هوا پیچید و فضای اطرافش تغییر کرد؛ قفسها و قفسههای مغازه در هالهای محو فرو رفتند و جای خود را به باغ آشنای خانهی کودکیاش دادند. دیوارهای سنگی، بوتههای خیس و گلهایی که از شدت باران سر خم کرده بودند، یکی پس از دیگری در برابر چشمانش پدیدار شدند و فلور خودش را در همان باغ دید؛ کوچکتر، با لباس روشن کودکانه و موهایی که از رطوبت به گونههایش چسبیده بودند.
خاطره آنقدر واضح بود که فلور برای لحظهای فراموش کرد دیگر آن کودک نیست. دوباره صدای ضعیف را از پشت بوتهها شنید و به سمت آن دوید؛ همانطور که سالها پیش دویده بود، با همان کنجکاوی و نگرانی که باعث شده بود بیدرنگ زانو بزند و برگهای خیس را کنار بزند. بچهگربهی سفید آنجا بود، کوچک و ترسان، با چشمانی که به نظر میرسید از هر حرکت ناگهانی میترسند. فلور کودکانه لبخند زد، شنلش را دور او پیچید و با احتیاط در آغوشش گرفت.
- دیگه لازم نیست بترسی. من اینجام.
فلورِ بزرگسال این جمله را به یاد میآورد؛ جملهای که آن روز با اطمینان گفته بود، بیآنکه بداند زندگی همیشه به او اجازه نمیدهد به قولهای کودکانهاش وفادار بماند. تصویر ادامه پیدا کرد و او خودش را دید که در اتاقش کنار پرل نشسته، با انگشتان کوچکش موهای نرم گربه را نوازش میکند و برایش قصه میخواند. پرل روی زانویش خوابش برده بود و هر بار که فلور حرکت میکرد، گوشهای کوچکش تکان میخوردند. بعد تصویر به روز خداحافظی رسید؛ روزی که پرل را در آغوش گرفته بود و تلاش میکرد جلوی اشکهایش را بگیرد، درحالیکه مادرش با لحنی قاطع از او میخواست گربه را به خانوادهی جدیدش بسپارد.
این بار فلور سعی نکرد از خاطره فرار کند. به خودش اجازه داد غم آن روز را دوباره احساس کند؛ نه فقط به خاطر از دست دادن پرل، بلکه به خاطر درماندگی کودکی که نمیتوانست برای چیزی که دوستش داشت تصمیم بگیرد. او در آن زمان تصور کرده بود که با رفتن پرل، بخشی از خاطراتش هم برای همیشه از دست میروند و شاید همین باعث شده بود سالها کمتر دربارهی آن روزها حرف بزند. اما اکنون، با دیدن آن صحنهها، متوجه شد که خاطرهی پرل هیچوقت واقعاً از او جدا نشده است؛ فقط در گوشهای از ذهنش مانده بود، منتظر فرصتی برای بازگشت.
صدای زنگ بار دیگر در فضا پیچید و باغ بهآرامی محو شد. فلور چشمهایش را باز کرد و خودش را دوباره در مغازهی چارلی یافت، درحالیکه قطرهای اشک روی گونهاش پایین میآمد و گربهی سفید از پشت میلههای قفس به او نگاه میکرد. چارلی با نگرانی نزدیک شد، اما چیزی نپرسید؛ شاید از حالت چهرهی فلور فهمیده بود که آنچه دیده، چیزی بیش از یک خاطرهی ساده بوده است.
فلور لبخند کوچکی زد و با پشت دست اشکش را پاک کرد.
-همون بود، چارلی. همون باغ، همون روز... حتی یادم اومد وقتی برای اولین بار پیداش کردم، چقدر کوچیک بود.
چارلی با ملایمت پاسخ داد:
- پس این زنگ کارش رو درست انجام داده.
فلور خندید؛ خندهای کوتاه که هنوز رگهای از بغض در آن بود.
- فکر کنم باید بابت این اختراع بهت تبریک بگم، هرچند دفعهی بعد بهتره قبل از استفاده کردنش به آدمها هشدار بدی.
چارلی خندید و گفت که اطلاعیهی طلایی بیرون مغازه دقیقاً برای همین منظور نصب شده بود، اما فلور با حالتی معترض شانه بالا انداخت و یادآوری کرد که اگر قرار باشد هر بار برای دیدن برادرشوهرش به مغازه بیاید، نمیتواند انتظار داشته باشد پیش از ورود، تمام اطلاعیهها را با دقت بخواند. این بار هر دو خندیدند و برای نخستین بار از زمان ورود فلور، فضای مغازه دوباره رنگ آرامش گرفت.
فلور سپس به گربه نزدیک شد و آرام دستش را به سمت او دراز کرد. گربه بیآنکه تردیدی نشان بدهد، خودش را به انگشتان او رساند و با صدایی نرم خرخر کرد. فلور برای لحظهای چشمهایش را بست؛ دیگر مطمئن نبود این گربه همان پرل دوران کودکیاش باشد و نمیخواست هم بیدلیل به چنین چیزی باور پیدا کند، اما شباهتشان برایش معنای دیگری داشت. شاید این گربه پرل نبود، اما حضورش خاطرهای را به او بازگردانده بود که سالها با دلتنگی همراه بود و حالا میتوانست با لبخند به یادش بیاورد.
او رو به چارلی کرد و پرسید:
- تا وقتی براش خونهی مناسبی پیدا بشه، میتونم گاهی بیام ببینمش؟
چارلی لبخند زد.
- فکر کنم خودش هم با این پیشنهاد موافقه.
فلور دوباره به گربه نگاه کرد و زیر لب گفت:
- سلام، پرل.
برای لحظهای نام قدیمیاش دوباره در ذهن او جان گرفت؛ پرل، مروارید کوچکش، گربهای که در باغی بارانی پیدا کرده بود و خیلی زود مجبور شده بود از او جدا شود. فلور میدانست حیوانی که روبهرویش نشسته، لزوماً همان گربه نیست، اما خاطرهای که به او بخشیده بود واقعی بود؛ خاطرهای که نشان میداد بعضی از چیزهایی که در کودکی از دست میدهیم، هرگز کاملاً از زندگیمان بیرون نمیروند.
وقتی سرانجام از مغازه بیرون آمد، باران شروع به باریدن کرده بود و خیابان زیر نور کمرنگ عصر برق میزد. فلور شنلش را مرتب کرد و به سمت خانه راه افتاد؛ این بار نه برای شکایت از بیل، بلکه با خاطرهای تازه در ذهنش و آرامشی که مدتها بود احساسش نکرده بود. البته هنوز هم قصد نداشت موضوع ناخنهایش را بهسادگی فراموش کند، اما شاید میتوانست تا رسیدن به خانه کمی به همسرش فرصت بدهد.
افرادی که لایک کردند
𝐋𝐚 𝐯𝐢𝐞 𝐞𝐬𝐭 𝐭𝐫𝐨𝐩 𝐜𝐨𝐮𝐫𝐭𝐞 𝐩𝐨𝐮𝐫 𝐜𝐨𝐧𝐟𝐢𝐞𝐫 𝐧𝐨𝐭𝐫𝐞 𝐜œ𝐮𝐫 à 𝐜𝐞𝐮𝐱 𝐪𝐮𝐢 𝐧𝐞 𝐬𝐚𝐯𝐞𝐧𝐭 𝐩𝐚𝐬 𝐚𝐩𝐩𝐫é𝐜𝐢𝐞𝐫 𝐬𝐚 𝐝é𝐥𝐢𝐜𝐚𝐭𝐞𝐬𝐬𝐞.











































یعنی عقل یه تسترال بیشتر به این رسید که معجون 

آخه همیشه گفتن تا سه نشه بازی نشه. 