کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
27
نفر همین الان آنلایناند
18 نفر در «انجمن»
0 عضو
27 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 18
-
بخشهای دیگر 4
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
42 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
شومینههای من
۴ مقصد
مقصدی با این نام پیدا نشد.
هنوز مقصدی اضافه نکردهاید.
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
گلخانه شیشهای
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، ارشد اسلیترین

سوژه فعلی: بوسه دیوانه ساز
روزی روزگاری در سرزمینی که جادو هنوز در آن جریان داشت، دختری بود که علاقهی بسیاری به گل ها داشت.
آن دختر، فیرا نام داشت. فیرا عاشقِ شکوفهی تازهی گل ها بود. شکوفه هایی که هرکدام در نوع خودشان با عشق و هیجان میدرخشیدند. و هنگامی که فیرا به هرکدام از آنها نگاه میکرد، احساس میکرد که جانِ جدیدی در وجودش دمیده میشود.
فیرا گل فروشی کوچکی برای خود داشت که روز ها به محض طلوع خورشید آنجا را باز میکرد و عصرها، به محض غروب خورشید، کرکرهاش را پایین میآورد. او معتقد بود که یک گلفروشی تنها در زیر نور آفتاب است که میتواند بدرخشد و به زیبایی کاربرد خود را نشان دهد. و تمامِ گل های گل فروشیاش، داستانی پشت خود پنهان کرده بودند. او عادت داشت که بچه های کوچک را دور خود جمع کند و داستانِ گل هایش را برایشان تعریف کند. و البته تمام مشتری های فیرا، گل های او را طبق داستانی که پشتشان بود، میخریدند.
-به این میگن سوسن وحشی. ایناها، این رنگس بنفششه و اینم نارنجیش.
فیرا درحالی که دو گلدان از گل های سوسن را روی میزش قرار میداد، این را به مردِ میانسالی که مقابلش ایستاده بود گفت و با لبخند شکوفه های زیبایِ سوسن را نوازش کرد.
-از قدیم ندیما، آدما معتقد بودن که سوسن وحشی نشانهی عشق و شور و هیجانه! داستان های زیادی وجود داره که با سوسن وحشی شروع میشه و به انقلاب ها ختم میشه. میدونین؟ همهی عشق ها که شبیه هم نیستن. بعضیاشون بزرگن و یه مملکت رو در بر میگیرن، بعضیاشونم در عینِ بزرگ بودن، فقط بین دو نفر جریان پیدا میکنن. سوسن وحشی داره به عشق های بزرگی که تاثیرش توی جهان مشخص میشه، اشاره میکنه. از یه مردی شنیده بودم که وقتی بعد از جنگ جهانی جنازهی مردهای جوونِ بی نوا رو از زمین جمع میکردن، خون های رنگین و درخشانشون هنوز روی زمین مونده بودن. آخه خونِ آدما که به این سرعت پاک نمیشه... اون خون های با شجاعت ریخته شده مدت ها همونجا میمونن و یادآور مردمی میشن که روزی ساکنین اون شهر بودن، تا وقتی که به ماه نرسیده روی تک تک قطره های اون خون، گل های سوسن رشد کردن.
-فوق العادهست! اما من برای خرید گل و گیاه اینجا نیومدم.
-واقعا...؟ پس، برای چی اینجا اومدین؟
-من یه بذر دارم، بذری که میخوام توسط شما کاشته و پرورده بشه. به نظرتون مشکلی نداره؟
سپس مرد کیسهی پارچهای و کوچکی را از جیبش درآورد و به سمت فیرا گرفت. فیرا به سرعت کش کیسه را شل کرد و به بذرهای داخلش نگاهی انداخت. آن بذرها به زیبایی کهکشانی که کیلومتر ها بالاتر از آسمان آبیشان قرار داشت، میدرخشیدند. گویی که ستاره های بی شماری در درونشان قرار داشتند که منتظر درخششان، با صبوری در تختِ زرینشان خوابیده بودند. و فیرا میخواست درخشش آنها را با چشمان خودش نظاره کند. بنابراین، او بی هیچ گلایهای بذرها را از مرد گرفت و همان روز در درونِ گلدان کوچکی، زیر خاک پنهانشان کرد. روزها پس از روزها گذشت، نه چندان زیاد، شاید فقط دو روز بود که از آن اتفاق میگذشت و فیرا هرروزش را با دقت به آن بذرها رسیدگی میکرد. و پس از فقط دو روز، آن بذر ها در آن گلدان کوچک، تبدیل به لالهی سیاه رنگ و بزرگی شدند که گویی دیگر در درون آن گلدان جا نمیشدند. فیرا به سرعت گلدانشان را با گلدانی بزرگ تر و طلایی رنگ عوض کرد. و زیبایی آن لاله ها روز به روز بیشتر و بیشتر شدند. فیرا متوجه نشده بود که از چه زمانی به بعد، برحسب عادت جلوی آن گلدان مینشست و ساعت ها به رنگِ زیبای لاله ها نگاه میکرد. افسانه ها میگویند که رنگِ خوش آن گلدان چیزی نبود که دل و نگاهِ فیرا را دزدیده بودند، بلکه موضوعِ اصلی، توهم شیرینی بود که آن گل برای فیرا ایجاد میکرد. جادوی لاله ها همین بود، که صاحبش را در چنان رویای شیرینی فرو میبرد که او دیگر دلش نمیخواست به دنیای واقعیاش بازگردد. و فیرا در درون آن رویا غرق شده بود.
روز ها به همین منوال پشت هم گذشتند و درآخر بعد از چند هفته، کرکرهی مغازه فیرا تا ابد بسته شد. گل هایش پژمرده شدند و کودکانی که برای شنیدنِ داستان هایش نزدش میآمدند، به طور کل فراموشش کردند. در درونِ آن مغازهی کوچک و قدیمی تنها گل هایی باقی مانده بود که برگ های سبزشان خشک شده و شکوفه های درخشانشان تا ابد خاموش شده بودند. اما در زیرزمین همان مغازه، جایی که فیرا بذر ها و ابزارش را نگه میداشت، لالهی جادویی هنوز به درخشیدنش ادامه میداد. در مقابلش نیز فیرایی نشسته بود که حالا موهای زیبا و گلگونش ریخته بودند، پوست و گوشتِ انسانیاش تماما از بین رفته بودند و تنها استخوانی متحرک و قلبی سیاه رنگ در درون قفسه سینهاش باقی مانده بود.
فیرا، نمرده بود. اما فرقی با مرده ها نداشت. او دیگر انسان نبود، نه... او دیوانهی رویای شیرینی شده بود که توهمی بیش نبود و حالا دیوانگیاش تمامِ واقعیتش را درخود میبلعید.
لاله های سیاه رنگ، هنگامی که به اندازه کافی از فیرا تغذیه کردند و رویایش را به انتها رساندند، او را به حال خود رها کرده و رویایش را نیز تا ابد به پایان رساندند. و در آن هنگام بود که فیرا باری دیگر به خودش آمد. او میتوانست دوباره فضای واقعی اطرافش را ببیند... میتوانست خودش را، جمجمهی بی روحی که از جسمش مانده بود را در درونِ آینه ببیند. حتی نمیتوانست اشک بریزد. احساساتش را نیز به همراه پوست و گوشت و گیسوانِ زیبایش از دست داده بود. او دیگر انسان نبود.
از آن روز به بعد، فیرا شنلِ سیاه رنگی پوشید تا قلب سیاهش را پشتِ پرده های آن مخفی کند و سپس به سراغ انسان هایی رفت که همگی رویاهایی قدرتمند داشتند. او به دنبال رویاهای بیشتری میگشت تا از آنها تغذیه کند، زیرا که آن لاله ها دیگر رویایی که میخواستند را به او نمیدادند. او برای دریافت تک تک آن رویاها، مجبور بود بوسهای بر لبانشان بکارد و روحِ باارزششان را درونِ قلب سیاهش ببلعد. و درنهایت هنگامی که روحشان را درونِ خود میبلعید، چیزی به جز یک دیوانهی کم عقل از آن فرد باقی نمیگذاشت. و اینگونه بود که بوسهی دیوانه ساز، خلق شد.
سوژهی بعدی: فانوس دریایی
روزی روزگاری در سرزمینی که جادو هنوز در آن جریان داشت، دختری بود که علاقهی بسیاری به گل ها داشت.
آن دختر، فیرا نام داشت. فیرا عاشقِ شکوفهی تازهی گل ها بود. شکوفه هایی که هرکدام در نوع خودشان با عشق و هیجان میدرخشیدند. و هنگامی که فیرا به هرکدام از آنها نگاه میکرد، احساس میکرد که جانِ جدیدی در وجودش دمیده میشود.
فیرا گل فروشی کوچکی برای خود داشت که روز ها به محض طلوع خورشید آنجا را باز میکرد و عصرها، به محض غروب خورشید، کرکرهاش را پایین میآورد. او معتقد بود که یک گلفروشی تنها در زیر نور آفتاب است که میتواند بدرخشد و به زیبایی کاربرد خود را نشان دهد. و تمامِ گل های گل فروشیاش، داستانی پشت خود پنهان کرده بودند. او عادت داشت که بچه های کوچک را دور خود جمع کند و داستانِ گل هایش را برایشان تعریف کند. و البته تمام مشتری های فیرا، گل های او را طبق داستانی که پشتشان بود، میخریدند.
-به این میگن سوسن وحشی. ایناها، این رنگس بنفششه و اینم نارنجیش.
فیرا درحالی که دو گلدان از گل های سوسن را روی میزش قرار میداد، این را به مردِ میانسالی که مقابلش ایستاده بود گفت و با لبخند شکوفه های زیبایِ سوسن را نوازش کرد.
-از قدیم ندیما، آدما معتقد بودن که سوسن وحشی نشانهی عشق و شور و هیجانه! داستان های زیادی وجود داره که با سوسن وحشی شروع میشه و به انقلاب ها ختم میشه. میدونین؟ همهی عشق ها که شبیه هم نیستن. بعضیاشون بزرگن و یه مملکت رو در بر میگیرن، بعضیاشونم در عینِ بزرگ بودن، فقط بین دو نفر جریان پیدا میکنن. سوسن وحشی داره به عشق های بزرگی که تاثیرش توی جهان مشخص میشه، اشاره میکنه. از یه مردی شنیده بودم که وقتی بعد از جنگ جهانی جنازهی مردهای جوونِ بی نوا رو از زمین جمع میکردن، خون های رنگین و درخشانشون هنوز روی زمین مونده بودن. آخه خونِ آدما که به این سرعت پاک نمیشه... اون خون های با شجاعت ریخته شده مدت ها همونجا میمونن و یادآور مردمی میشن که روزی ساکنین اون شهر بودن، تا وقتی که به ماه نرسیده روی تک تک قطره های اون خون، گل های سوسن رشد کردن.
-فوق العادهست! اما من برای خرید گل و گیاه اینجا نیومدم.
-واقعا...؟ پس، برای چی اینجا اومدین؟
-من یه بذر دارم، بذری که میخوام توسط شما کاشته و پرورده بشه. به نظرتون مشکلی نداره؟
سپس مرد کیسهی پارچهای و کوچکی را از جیبش درآورد و به سمت فیرا گرفت. فیرا به سرعت کش کیسه را شل کرد و به بذرهای داخلش نگاهی انداخت. آن بذرها به زیبایی کهکشانی که کیلومتر ها بالاتر از آسمان آبیشان قرار داشت، میدرخشیدند. گویی که ستاره های بی شماری در درونشان قرار داشتند که منتظر درخششان، با صبوری در تختِ زرینشان خوابیده بودند. و فیرا میخواست درخشش آنها را با چشمان خودش نظاره کند. بنابراین، او بی هیچ گلایهای بذرها را از مرد گرفت و همان روز در درونِ گلدان کوچکی، زیر خاک پنهانشان کرد. روزها پس از روزها گذشت، نه چندان زیاد، شاید فقط دو روز بود که از آن اتفاق میگذشت و فیرا هرروزش را با دقت به آن بذرها رسیدگی میکرد. و پس از فقط دو روز، آن بذر ها در آن گلدان کوچک، تبدیل به لالهی سیاه رنگ و بزرگی شدند که گویی دیگر در درون آن گلدان جا نمیشدند. فیرا به سرعت گلدانشان را با گلدانی بزرگ تر و طلایی رنگ عوض کرد. و زیبایی آن لاله ها روز به روز بیشتر و بیشتر شدند. فیرا متوجه نشده بود که از چه زمانی به بعد، برحسب عادت جلوی آن گلدان مینشست و ساعت ها به رنگِ زیبای لاله ها نگاه میکرد. افسانه ها میگویند که رنگِ خوش آن گلدان چیزی نبود که دل و نگاهِ فیرا را دزدیده بودند، بلکه موضوعِ اصلی، توهم شیرینی بود که آن گل برای فیرا ایجاد میکرد. جادوی لاله ها همین بود، که صاحبش را در چنان رویای شیرینی فرو میبرد که او دیگر دلش نمیخواست به دنیای واقعیاش بازگردد. و فیرا در درون آن رویا غرق شده بود.
روز ها به همین منوال پشت هم گذشتند و درآخر بعد از چند هفته، کرکرهی مغازه فیرا تا ابد بسته شد. گل هایش پژمرده شدند و کودکانی که برای شنیدنِ داستان هایش نزدش میآمدند، به طور کل فراموشش کردند. در درونِ آن مغازهی کوچک و قدیمی تنها گل هایی باقی مانده بود که برگ های سبزشان خشک شده و شکوفه های درخشانشان تا ابد خاموش شده بودند. اما در زیرزمین همان مغازه، جایی که فیرا بذر ها و ابزارش را نگه میداشت، لالهی جادویی هنوز به درخشیدنش ادامه میداد. در مقابلش نیز فیرایی نشسته بود که حالا موهای زیبا و گلگونش ریخته بودند، پوست و گوشتِ انسانیاش تماما از بین رفته بودند و تنها استخوانی متحرک و قلبی سیاه رنگ در درون قفسه سینهاش باقی مانده بود.
فیرا، نمرده بود. اما فرقی با مرده ها نداشت. او دیگر انسان نبود، نه... او دیوانهی رویای شیرینی شده بود که توهمی بیش نبود و حالا دیوانگیاش تمامِ واقعیتش را درخود میبلعید.
لاله های سیاه رنگ، هنگامی که به اندازه کافی از فیرا تغذیه کردند و رویایش را به انتها رساندند، او را به حال خود رها کرده و رویایش را نیز تا ابد به پایان رساندند. و در آن هنگام بود که فیرا باری دیگر به خودش آمد. او میتوانست دوباره فضای واقعی اطرافش را ببیند... میتوانست خودش را، جمجمهی بی روحی که از جسمش مانده بود را در درونِ آینه ببیند. حتی نمیتوانست اشک بریزد. احساساتش را نیز به همراه پوست و گوشت و گیسوانِ زیبایش از دست داده بود. او دیگر انسان نبود.
از آن روز به بعد، فیرا شنلِ سیاه رنگی پوشید تا قلب سیاهش را پشتِ پرده های آن مخفی کند و سپس به سراغ انسان هایی رفت که همگی رویاهایی قدرتمند داشتند. او به دنبال رویاهای بیشتری میگشت تا از آنها تغذیه کند، زیرا که آن لاله ها دیگر رویایی که میخواستند را به او نمیدادند. او برای دریافت تک تک آن رویاها، مجبور بود بوسهای بر لبانشان بکارد و روحِ باارزششان را درونِ قلب سیاهش ببلعد. و درنهایت هنگامی که روحشان را درونِ خود میبلعید، چیزی به جز یک دیوانهی کم عقل از آن فرد باقی نمیگذاشت. و اینگونه بود که بوسهی دیوانه ساز، خلق شد.
سوژهی بعدی: فانوس دریایی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
صورتی رنگ عشق است و بس...!
جزئیات کاربر

سایه جدا شده
نیمهی تاریک ماه
بعضی آدمها سایهشون رو نمیبینن. بعضیها هم میبینن ولی اهمیت نمیدن. ولی لونا لاوگود همیشه سایهاش رو حس میکرد، حتی وقتی کسی نگاهش نمیکرد. سایهای که گاهی سنگینتر از خودش بود. سایهای که هیچوقت هیچکس ندیدش. تا اون شب.
لونا لاوگود همیشه میدونست که بعضی چیزها رو فقط خودش میبینه؛
نارگلها. ترسترالها. پچپچهای آرومی که از دیوارهای قلعه میاومد. ولی این شب، توی راهروی طبقهی سوم، چیزی دید که مطمئن بود واقعی نیست—و با این حال، واقعیتر از هر چیزی بود که تا حالا دیده بود.
آینه اریسد.
لونا میشناختش. هری یه بار براش تعریف کرده بود. آینهای که آرزو رو نشون میده. هیچوقت دنبالش نگشته بود. چون میترسید.
ولی حالا آینه صداش میزد.
لونا جلو رفت. تصویرش توی شیشه ظاهر شد. موهای بلوند. چشمهای آبی. گردنبند چوب گیلاس. خودش بود.
نه.
خودش نبود.
زیر پاهاش هیچ سایهای نبود.
لونا به پشت سرش نگاه کرد. سایهاش نبود. فقط سنگ سرد بود و نور مهتاب.
برگشت سمت آینه. تصویر لبخند میزد. ولی لبخندش عمیقتر از لبخند لونا بود.
لونا دستش رو برد جلو. انگشتهاش به شیشه رسید. سردتر از یخ.
و بعد چیزی از سینهاش کشیده شد. مثل نفسی که سالها حبس شده باشه. دهنش رو باز کرد که نفس بکشه، ولی صدا بیرون نیومد. یه جیغ خفه توی سرش پیچید. بعد سکوت.
آینه تاریک شد. لونا زانو زد.
بلند شد.
به پشت سرش نگاه کرد.
سایهاش آنجا بود. ولی دیگه به پاهاش وصل نبود.
یه موجود مستقل بود. لاغر. تیره. با لبههایی که مثل دود موج میخورد. چشمهاش آبی روشن بود. همون آبی. ولی توش سردی بود.
سایه به لونا نگاه کرد.
و لبخند زد.
«سلام.»
لونا پلک نزد. «سلام.»
سایه یه قدم جلو اومد. لونا تکون نخورد.
«میدونی من کیام؟»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «حدس میزنم.»
«بگو.»
«تو سایهی منی. نیمهای که جدا شده.»
سایه لبخند زد. گرمتر. «آفرین.»
لونا بهش نگاه کرد. آروم. بدون ترس.
«چرا؟»
«چون تو خواستی. تو از آینه رد شدی. به تصویری نگاه کردی که سایه نداشت. و یه لحظه آرزو کردی که کاش تو هم سایه نداشتی.»
لونا سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه پذیرش.
«من اومدم چون تو نیاز داشتی. چون از خودت خسته شدی. از تظاهر. از لبخند. از "مهم نیست".»
لونا به دست سایه نگاه کرد. سرد. تیره. ولی آشنا.
«باشه.»
«سایه یه قدم دیگه جلو اومد. «فقط همین؟ "باشه"؟»
لونا ترید داشت.
«چی میخوای بگم؟»
«نمیدونم. انتظار داشتم بترسی. یا عصبانی بشی.»
لونا سرش رو کج کرد. آروم. «ترسیدن چی رو عوض میکنه؟ تو اومدی. منم اینجام. همین کافیه.»»
سایه ساکت شد. یه لحظه لبههاش موج خورد.
«تو... عجیبی.»
«میدونم.»
سایه راه افتاد. لونا دنبالش رفت. از راهرو گذشت. از کنار پلههای متحرک که خواب بودن.
طبقهی هفتم. دیوار خالی. سایه سه بار از کنارش گذشت.
دیوار لرزید. دری ظاهر شد.
سیاه. با نقشهایی که مثل رگ روی چوب میدویدن. و نقشها تکون میخوردن. آروم. مثل نفس کشیدن.
سایه دستش رو گذاشت روی در. برگشت.
«میخوای بیای؟»
لونا چیزی نگفت اما دنبال سایه رفت.
در باز شد.
اتاق نیاز اشتباه بود. لونا قبلاً اینجا بوده. اتاقی که میداد. ولی این اتاق میگرفت.
راهروها باریک. دیوارها نمناک. هوا بوی خاک بارونخورده میداد، بوی کتابهای پوسیده. نور سبز کمرنگی از یه جای نامعلوم میاومد.
اتاقی که «چیزهای گمشده» رو نگه میداشت، حالا پر بود از وسایلی که میخواستن برگردن. کتابها پچپچ میکردن. جعبهها تیکتیک. یه گرامافون بدون صفحه، آهنگی زمزمه میکرد.
و یه آینه. شکسته. تصویرش تکهتکه. توی هیچکدومش سایه نبود.
سایه ایستاد. لونا هم.
سایه برگشت. شکل کامل لونا رو داشت. ولی رنگپریده. موهاش بلندتر. لباسهاش خاکستری.
«تو منو خواستی.»
«من هیچوقت از آینه چیزی نخواستم.»
«ناخودآگاه. تو خواستی از من فرار کنی. از دردم. از خشمم. از تنهاییم.»
لونا تکون نخورد.
«من اون قسمتی از توأم که نمیذاری حرف بزنه. اون شبهایی که زیر پتو گریه کردی و صبحش خندیدی. اون لحظههایی که مسخرهات کردن و تو گفتی "مهم نیست". اون روزی که مادرت مرد و تو به هیچکس نگفتی.»
لونا پلک نزد. سکوت کرد. ولی توی سکوتش، چیزی بود شبیه شناخت.
«من تو هستم، لونا. ولی بدون دروغ. بدون اون لبخند احمقانهای که همه فکر میکنن دیوانهای.»
سایه دستش رو دراز کرد. سرد. مثل شیشه.
«تو منو از آینه بیرون کشیدی. حالا اینجام. و این اتاق مال منه. من اینجا بزرگ شدم. توی تاریکی. توی سکوتی که هیچکس نمیشنید.»
لونا به اطراف نگاه کرد. دیوارها نزدیکتر شده بودن.
«تو نمیتونی اینجا بمونی.»
«چرا؟»
«چون اینجا خالیه. تو گفتی من از تنهایی فرار میکنم. ولی داری خودت رو توی تنهایی حبس میکنی. این اتاق زندونه، نه خونه.»
سایه سکوت کرد.
«من از درد فرار نکردم. یاد گرفتم باهاش زندگی کنم. تو نمیدونی چطور. تو فقط میدونی چطور انتقام بگیری.»
«من انتقام نمیخوام.»
«پس چی میخوای؟»
سایه به اطراف نگاه کرد. به دیوارهای نمناک. به کتابهای پچپچکن. به تاریکی.
«من... نمیدونم. من فقط میدونم که همیشه توی تاریکی بودم. همیشه پشت سرت. همیشه دیدهنشده. و تو... تو همیشه رفتی. همیشه خندیدی. همیشه گفتی "مهم نیست".»
لونا جلو رفت. دستش رو گذاشت روی سینهی سایه. سرد بود. ولی میتپید.
«من تو رو میبینم.»
سایه بهش نگاه کرد.
«همیشه دیدمت. ولی نمیتونستم بپذیرمت. چون اگه میپذیرفتم، باید قبول میکردم که ضعف هایی دارم. که شکسته ام.»
سایه لرزید.
«تو منی. و من تو هستم.»
«اگه برگردم... دردش برمیگرده.»
«میدونم.»
«میتونی تحملش کنی؟»
لونا لبخند زد. آروم. «همیشه تحمل کردم. فقط این بار، تنها تحمل نمیکنم.»
سایه یه قدم جلو اومد. توی آغوش لونا.
و ذوب شد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لونا توی راهروی طبقهی هفتم به هوش اومد. روی زمین سرد. آینه نبود. اتاق نبود. فقط دیوار سنگی و نور صبح.
چو چانگ بالای سرش. نگران.
«لونا! نصف شب که از خوابگاه زدی بیرون، همهی راهروها رو گشتم!»
لونا بلند شد. آروم.
«چو، سایهام رو دیدی؟»
چو اخم کرد. «چی؟»
لونا به زمین نگاه کرد. سایهاش بود. چسبیده به پاهاش.
لبخند زد.
«هیچی. فقط یه چیز رو فهمیدم.»
«چی؟»
«اینکه آدم نمیتونه از خودش فرار کنه. ولی میتونه باهاش دوست بشه.»
چو گیج نگاهش کرد. «لونا، تو واقعاً عجیبی.»
لونا خندید. آروم. «میدونم. ولی تو هم یه سایه داری، چو. فقط هنوز پیداش نکردی.»
چو ساکت شد. یه لحظه چیزی توی چشمهاش لرزید. بعد گفت: «بیا بریم صبحانه.»
لونا دنبالش راه افتاد. از کنار پنجره که رد میشد، به انعکاس خودش نگاه کرد.
سایهاش بود. کنارش. نه پشت سرش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بعضی شبها، وقتی توی خوابگاه دراز میکشید، سایهاش رو روی دیوار میدید. سایه تکون میخورد. ولی دیگه جدا نبود. همراهش بود.
و چو، که توی تخت روبهرویی دراز میکشید، بعضی شبها حس میکرد لونا داره با یه چیزی حرف میزنه. ولی هیچوقت نپرسید.
چون خودش هم یه سایه داشت. و میدونست بعضی سایهها رو نباید بیدار کرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوژه بعدی: بوسهٔ دیوانه ساز
افرادی که لایک کردند
𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
جزئیات کاربر

اعتراف
شب توی هاگوارتز، دیگه اون آرامشِ همیشگی رو نداشت. بویِ سوختگی و جادویِ نامتعادل، توی راهروهایِ سنگینِ قلعه میپیچید. من، در حالی که نفسنفس میزدم و لبهیِ ردایِ گریفیندوریم از گرد و خاکِ کتابخانهیِ ممنوعه کثیف شده بود، اون رو توی گوشهیِ تاریکِ برجِ نجومی گیر انداختم.
اون داشت سعی میکرد با یه طلسمِ «کاندِلبرا» ضعیف، ردِ پاهایِ خودش رو از روی سنگها پاک کنه، اما نمیدونست که من از قبل، با یه جادویِ ردیابیِ خیلی ظریف که از مامان یاد گرفته بودم، ردِ جادویِ سیاه و بدبویش رو تا اینجا دنبال کردم.
«فکر کردی خیلی باهوشی، نه؟» صدای من توی سکوتِ برج پیچید. سعی کردم صدام لرزش نداشته باشه، اما ضربانِ قلبم مثلِ یه طلسمِ «استوپیفای» توی سینهام میکوبید.
اون با وحشت برگشت. چشماش توی تاریکی میدرخشید، درست مثلِ چشمهایِ یه موجودِ نیمهشب. چوبدستش رو با سرعت بیرون کشید، اما من سریعتر بودم. با یک حرکتِ سریع، چوبدستش رو با یه طلسمِ«اینکِرِسپوس»پیچیدم و به دیوار کوبیدم.
«نکن! رز، گوش کن... من... من فقط میخواستم...» داشت هذیان میگفت، اما من اجازه ندادم حرفش رو تموم کنه.
قدمهایم رو به سمتش برداشتم. سایهی من روی صورتش افتاد و من دقیقاً همونجایی رو که یه لکهیِ کوچک از جادویِ «فلوی» سیاه روی آستینش بود، نشون دادم. لبخندی زدم، اما نه از رویِ خوشحالی؛ یه لبخندِ تلخ و مغرورانه.
«دروغ نگو! اون پاتیلهایِ جادویی که توی کلاسِ معجونسازی منفجر شدن، اون هم اتفاق بود؟ یا اون نوشتههایِ گمشدهیِ پروفسور مکگوناگال که ناپدید شدن؟ تو فقط یه خرابکارِ معمولی نیستی، تو داری چیزی رو خراب میکنی که به همهی ما مربوطه.»
چوبدستم رو به سمت سینهاش گرفتم. نورِ ضعیفِ ماه از پنجرهیِ شکسته، لبهیِ چوبدستم رو مثلِ یه تیغهیِ نقرهای روشن کرده بود.
«حالا، یا همینجا، جلویِ چشمهایِ من، همهچیز رو اعتراف میکنی و میگی دقیقاً با اون کتابِ ممنوعه چی کار کردی... یا اینکه من همین الان یه «سِـرِـنِـرِتوس» میفرستم که تا خودِ وزارت سحر و جادو دنبالت بیاد و تو رو توی زندانِ آزارگار با همون جادوهایی که ازشون استفاده کردی، تنها بذارن. انتخاب با خودته؛ یه اعترافِ شجاعانه، یا یه فرارِ بیارزش که تهش به بنبست میرسه.»
نگاهش رو دزدید. لرزشِ دستانش دیگه قابلِ پنهان کردن نبود. میدیدم که داره بینِ دو تا انتخاب، رویِ لبهیِ پرتگاه راه میره. من همونجا ایستاده بودم، محکم و بیرحم، مثلِ یه قاضی که منتظرِ آخرین حکمِ عدالت باشه.
بالاخره، با صدایی که انگار از تهِ یه چاهِ تاریک بلند میشد، زیرِ لب گفت: «اون... اون فقط یه اشتباه بود... من نمیخواستم...»
اما من میدونستم. این تازه شروعِ اعترافِ اون بود. حقیقت، قرار بود مثلِ یه طوفانِ جادویی، همهیِ سکوتهایِ هاگوارتز رو بشکنه.
سوژه:سایهیِ جدا شده
افرادی که لایک کردند
🔮 𝓡𝓸𝓼𝓮 𝓦𝓲𝓼𝓵𝓮𝔂 🔮

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: سهشنبه 28 مهر 1405 16:29
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
153
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

سوژه : نقاب
نقاب، آرام روی صورت سلوینیا نشست؛ سرد و بیحالت، درست مثل رازی که سالها از کسی پنهان مانده بود.
انگشتانش بند باریک پشت سر را بستند و برای لحظهای، انعکاس چهرهاش در آینه ناآشنا به نظر رسید.
لبخند کمرنگی زد؛ حالا دیگر کسی نمیتوانست بفهمد پشت آن نقاب چه میگذرد.
نه خشم، نه ترس، نه حتی آن شیطنت همیشگی در نگاهش راهی برای فرار نداشت.
نقاب فقط چهره را نمیپوشاند؛ گاهی احساسات را هم پشت خودش دفن میکرد.
سلوینیا دستش را روی لبهی نقاب کشید و زیر لب گفت: «بالاخره وقتش رسید ...
چند قدم برداشت و شنلش پشت سرش روی زمین کشیده شد.
صدای قدمهایش در راهرو پیچید و هر قدم، سکوت را سنگینتر کرد.
کسی که روبهرویش قرار میگرفت، دیگر با سلوینیا طرف نبود؛ با تصویری روبهرو میشد که خودش انتخاب کرده بود.
با این حال، چشمهایش هنوز همان چشمها بودند؛ تیز، زنده و کمی بازیگوش.
نقاب میتوانست لبخند را پنهان کند، اما نمیتوانست نگاهش را فریب بدهد.
دستش را از روی صورتش برداشت و آرام به سمت در رفت.
پیش از خروج، یک بار دیگر در آینه نگاه کرد.
_ خوبه... حالا ببینیم کی میتونه منو بشناسه...
و بعد، در پشت سرش بسته شد.
سوژه بعدی: اعتراف
نقاب، آرام روی صورت سلوینیا نشست؛ سرد و بیحالت، درست مثل رازی که سالها از کسی پنهان مانده بود.
انگشتانش بند باریک پشت سر را بستند و برای لحظهای، انعکاس چهرهاش در آینه ناآشنا به نظر رسید.
لبخند کمرنگی زد؛ حالا دیگر کسی نمیتوانست بفهمد پشت آن نقاب چه میگذرد.
نه خشم، نه ترس، نه حتی آن شیطنت همیشگی در نگاهش راهی برای فرار نداشت.
نقاب فقط چهره را نمیپوشاند؛ گاهی احساسات را هم پشت خودش دفن میکرد.
سلوینیا دستش را روی لبهی نقاب کشید و زیر لب گفت: «بالاخره وقتش رسید ...
چند قدم برداشت و شنلش پشت سرش روی زمین کشیده شد.
صدای قدمهایش در راهرو پیچید و هر قدم، سکوت را سنگینتر کرد.
کسی که روبهرویش قرار میگرفت، دیگر با سلوینیا طرف نبود؛ با تصویری روبهرو میشد که خودش انتخاب کرده بود.
با این حال، چشمهایش هنوز همان چشمها بودند؛ تیز، زنده و کمی بازیگوش.
نقاب میتوانست لبخند را پنهان کند، اما نمیتوانست نگاهش را فریب بدهد.
دستش را از روی صورتش برداشت و آرام به سمت در رفت.
پیش از خروج، یک بار دیگر در آینه نگاه کرد.
_ خوبه... حالا ببینیم کی میتونه منو بشناسه...
و بعد، در پشت سرش بسته شد.
سوژه بعدی: اعتراف
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/03/03
تولد نقش: 1405/03/04
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:17
از: گودریکسهالو
پستها:
148
شغل
رئیس کسبه دیاگون، خبرنگار پیام امروز، معاون محفل ققنوس
افتخارات

سوژه: پرواز
همه ی آدم ها در این دنیا میدانند که پرواز، گاهی به جای اوج گرفتن در بلندای آسمان، منجر به سقوط میشود. گاهی این سقوط مرگبار نیست، این سقوط باعث شکست میشود. لیلی، بر فراز تپه ای بلند ایستاده بود و باد در موهای پر پیچو تابش میپیچید.
باد، اشک هایی که روی گونه هایش سر میخوردند را به پرواز هدایت میکرد. نمیگذاشت حتی قطره ای از اشک های بلورین ارزشمندش روی خاک شکسته شوند.
- من میترسم جیمز...
جیمز به آرامی از تپه بالا می آمد و حتی قدم های بی صدایش برای لیلی صدایی آشنا داشت. صدایی که باعث میشد بی درنگ متوجه حضور او بشود و این هیچوقت باعث تعجب مرد نشده بود. زیرا او هم، همان کسی بود که سالها قدم های معشوقه اش را شمرده بود، صدای آنها را یاد گرفته و به خاطر سپرده بود.
- از چی میترسی؟...
- از سقوط میترسم...
- منم همیشه وقتی روی جارو سوار میشدم و جارو به پرواز در میومد، از اینکه بیوفتم میترسیدم. ولی ترس نداره... چند بار که بیوفتی عادت میکنی.
باد اینبار موهای همیشه نامرتب جیمز را هم دچار بهم ریختگی بیشتر کردi بود. لیلی رو به جیمز کرد. با دیدن عینک کج شده ی روی بینی اش خنده ای کرد که با غم های بی شمارش مخلوط شده بود.
- نه جیمز... سقوط از روی جارو، تاحالا باعث نشده کسی رو از دست بدیم... من از سقوط کسایی میترسم که دوستشون دارم...
جیمز، نزدیک تر شد تا اورا در آغوش بگیرد. میخواست به او بگوید که هیچگاه اجازه سقوط به او نمیدهد. هیچگاه نمیگذارد که او زمین بخورد. اما دیر به نظر می آمد. دست هایش آنگاه که لیلی را در آغوش گرفت، پر از خالی شد. در همان وقت، او معنی سقوطی که پیش تر از زبان معشوقه اش شنیده بود را درک کرد. اما جیمز میدانست... لیلی هرگز سقوط نکرده بود. او فقط پرواز را، زود تر از آنچه باید آغاز کرده بود.
سوژه بعدی: نقاب
همه ی آدم ها در این دنیا میدانند که پرواز، گاهی به جای اوج گرفتن در بلندای آسمان، منجر به سقوط میشود. گاهی این سقوط مرگبار نیست، این سقوط باعث شکست میشود. لیلی، بر فراز تپه ای بلند ایستاده بود و باد در موهای پر پیچو تابش میپیچید.
باد، اشک هایی که روی گونه هایش سر میخوردند را به پرواز هدایت میکرد. نمیگذاشت حتی قطره ای از اشک های بلورین ارزشمندش روی خاک شکسته شوند.
- من میترسم جیمز...
جیمز به آرامی از تپه بالا می آمد و حتی قدم های بی صدایش برای لیلی صدایی آشنا داشت. صدایی که باعث میشد بی درنگ متوجه حضور او بشود و این هیچوقت باعث تعجب مرد نشده بود. زیرا او هم، همان کسی بود که سالها قدم های معشوقه اش را شمرده بود، صدای آنها را یاد گرفته و به خاطر سپرده بود.
- از چی میترسی؟...
- از سقوط میترسم...
- منم همیشه وقتی روی جارو سوار میشدم و جارو به پرواز در میومد، از اینکه بیوفتم میترسیدم. ولی ترس نداره... چند بار که بیوفتی عادت میکنی.
باد اینبار موهای همیشه نامرتب جیمز را هم دچار بهم ریختگی بیشتر کردi بود. لیلی رو به جیمز کرد. با دیدن عینک کج شده ی روی بینی اش خنده ای کرد که با غم های بی شمارش مخلوط شده بود.
- نه جیمز... سقوط از روی جارو، تاحالا باعث نشده کسی رو از دست بدیم... من از سقوط کسایی میترسم که دوستشون دارم...
جیمز، نزدیک تر شد تا اورا در آغوش بگیرد. میخواست به او بگوید که هیچگاه اجازه سقوط به او نمیدهد. هیچگاه نمیگذارد که او زمین بخورد. اما دیر به نظر می آمد. دست هایش آنگاه که لیلی را در آغوش گرفت، پر از خالی شد. در همان وقت، او معنی سقوطی که پیش تر از زبان معشوقه اش شنیده بود را درک کرد. اما جیمز میدانست... لیلی هرگز سقوط نکرده بود. او فقط پرواز را، زود تر از آنچه باید آغاز کرده بود.
سوژه بعدی: نقاب
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/3 18:53:44
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

سوژه: تبعید
سردی چشمانش اعصاب خوردکن بود، سکوتش آزاردهنده. به حق که هیچ عذابی بدتر از تبعید آدمی به قفس نیست. چه برسد که میهمان قفسش، بزرگترین دشمنش باشد.
شاید از گرسنگی جان از تنش کنده میشد یا تشنگی جرعه جرعه او را میمیراند، اما مرگ واقعی او، خیره شدن در چشمان شخصی بود که چونان بیاحساس درمقابلش قد علم کرده؛ گویی اربابی به جان دادن رعیتی بیارزش خیره شده. خشمی در وجود جفتشان بود که آن اسیرگاه سرد، نمور، کوچک و بیپنجره را به آتشفشانی خواب بدل میکرد. اگر آن خشم آتشی باشد، آن دو ابراهیم نبودند که آتش زیر پایشان گلستان شود.
به سوی آن چشمها قدم برداشت. هر قدم سریعتر از قدم قبلی. حریفش مثل بت بیجانی بود و آن قدمها دعای مردمانی که منتظر شفاعتند، همان اندازه بیپاسخ، همان اندازه درمانده. فاصلهشان که کمتر شد اولین مشتش را در دهان حریفش کوباند. دردی که در استخوان مشتش پیچید، عطش انتقام را در وجودش دمید. ارضا نمیشد. درد در چشمانش اشک شد ولی او همچنان بر بالای تن حریفش نشسته بود و مشت میکوفت.
مشتهایش آرام گرفتند، نفسهایش نه. به دستانش که نگاه کرد آنان را نشناخت. بیشتر ترکیبی از گوشت، خون و سفیدی استخوان بودند و بی وقفه میلرزیدند. به بازمانده حریفش که نگاه کرد لبخند زد. تکههای نقرهگون آینه مزین به سرخی یاقوتی. کاملا خورد شدهبودند. دگر جز رنگ سرخ هیچ چیز را بازتاب نخواهند داد.
- بلاخره... خونتو ریختم... لعنتی!
سوژه بعدی: پرواز
سردی چشمانش اعصاب خوردکن بود، سکوتش آزاردهنده. به حق که هیچ عذابی بدتر از تبعید آدمی به قفس نیست. چه برسد که میهمان قفسش، بزرگترین دشمنش باشد.
شاید از گرسنگی جان از تنش کنده میشد یا تشنگی جرعه جرعه او را میمیراند، اما مرگ واقعی او، خیره شدن در چشمان شخصی بود که چونان بیاحساس درمقابلش قد علم کرده؛ گویی اربابی به جان دادن رعیتی بیارزش خیره شده. خشمی در وجود جفتشان بود که آن اسیرگاه سرد، نمور، کوچک و بیپنجره را به آتشفشانی خواب بدل میکرد. اگر آن خشم آتشی باشد، آن دو ابراهیم نبودند که آتش زیر پایشان گلستان شود.
به سوی آن چشمها قدم برداشت. هر قدم سریعتر از قدم قبلی. حریفش مثل بت بیجانی بود و آن قدمها دعای مردمانی که منتظر شفاعتند، همان اندازه بیپاسخ، همان اندازه درمانده. فاصلهشان که کمتر شد اولین مشتش را در دهان حریفش کوباند. دردی که در استخوان مشتش پیچید، عطش انتقام را در وجودش دمید. ارضا نمیشد. درد در چشمانش اشک شد ولی او همچنان بر بالای تن حریفش نشسته بود و مشت میکوفت.
مشتهایش آرام گرفتند، نفسهایش نه. به دستانش که نگاه کرد آنان را نشناخت. بیشتر ترکیبی از گوشت، خون و سفیدی استخوان بودند و بی وقفه میلرزیدند. به بازمانده حریفش که نگاه کرد لبخند زد. تکههای نقرهگون آینه مزین به سرخی یاقوتی. کاملا خورد شدهبودند. دگر جز رنگ سرخ هیچ چیز را بازتاب نخواهند داد.
- بلاخره... خونتو ریختم... لعنتی!
سوژه بعدی: پرواز
افرادی که لایک کردند
شب بخیر گفتن ما از روی ادب است... وگرنه شب آغاز بیداری ماست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

سوژه: تسترال
ــــــــــــ
بم در اصطبل موجودات تاریک رو باز کرد و سرشو کرد تو. صدای نالهی کشدار و کشیدهای که از ته مه بلند شد، لبخند آورد رو لبای یخیش.
– آهان، خودتی... خوشگلخانوم. بلکی ناز من.
پاشو گذاشت تو، با همون صدای "چررررق" مخصوص خودش – صدایی که وقتی راه میرفت میداد، مثل یخهایی تازه که دارن ترک برمیدارن. شالگردنش امروز بنفش بود. یعنی نه گرسنه بود، نه خجالتی – فقط آمادهی یه کار جدی.
تسترال اونجا ایستاده بود. استخوانی، بیچشم، بیرحم. بیشتر دانشآموزا نمیدیدنش، ولی بم؟ نهتنها میدیدش، بلکه دوستش هم داشت. یه پیوند بینشون بود. مثل دو سرباز که تو یه شب سرد، یه مأموریت تاریک انجام داده بودن و فهمیده بودن که دیگه هیچکس تو دنیا نمیفهمتشون. بم دستشو برد جلو، با احتیاط – نه از ترس، فقط از احترام.
– میدونی... ارباب گفت هیچکس نباید بدونه من سوار تو میشم
چشماش برق زد. البته که منظورش از ارباب واضح بود. "لرد تاریکی، سرور مه و شب، حضرت یخبندان، لردسیاه!"
تسترال خم شد. انگار میفهمید. بم پرید بالا، سبک. شاید چون یخ بود، شاید چون سالها تمرین کرده بود. صدای ترکیدن برف زیر سمهای تسترال شنیده شد و بعد... فقط مه بود. مه و سکوت.
اونا رفتن. از بالای جنگل ممنوعه رد شدن، از کنار دریاچهی سیاه، از بالای برج غربی که شبها توش طلسمهای محافظتی تمرین میشه. بم خندید. یه خندهی یخزده که تو مه گم شد.
– این شده مثل گشت شبانه. به افتخار ارباب، که گفت “حتی توی مه هم باید دید”.
تسترال بال زد. بم خم شد جلو، باد از بین انگشتهای چوبیش گذشت، و فکر کرد چقدر لذتبخشه که کسی نفهمه پشت این لبخند، یه فرمانبر وفادار داره مأموریتش رو انجام میده.
نه برای جایزه. نه برای قهرمانشدن. فقط برای ارباب. برای سایه. برای سرمایی که هیچوقت از بین نمیره.
وقتی برگشت، هنوز شالگردنش بنفش بود. یعنی نه خسته بود، نه ناراحت – فقط مطمئن. تسترال خم شد، بم با دقت یه بستهی کوچیک سیاه از پشت گردنش برداشت. روش یه مهر سرد فلزی بود – نشان لرد تاریکی. بم لبخند زد. با احتیاط بسته رو جابهجا میکرد که بعدا ببره توی فریزر، زیر تختش، دقیقا کنار قفسهی "برفهای ویژهی روز قیامت".
– تا فردا صبح... هیچکس نباید بدونه چی توشه. حتی گابر.
شالگردنش یه لحظه سرخ شد. ولی فقط یه لحظه.
ــــــــــــــ
سوژه بعدی: تبعید
ــــــــــــ
بم در اصطبل موجودات تاریک رو باز کرد و سرشو کرد تو. صدای نالهی کشدار و کشیدهای که از ته مه بلند شد، لبخند آورد رو لبای یخیش.
– آهان، خودتی... خوشگلخانوم. بلکی ناز من.
پاشو گذاشت تو، با همون صدای "چررررق" مخصوص خودش – صدایی که وقتی راه میرفت میداد، مثل یخهایی تازه که دارن ترک برمیدارن. شالگردنش امروز بنفش بود. یعنی نه گرسنه بود، نه خجالتی – فقط آمادهی یه کار جدی.
تسترال اونجا ایستاده بود. استخوانی، بیچشم، بیرحم. بیشتر دانشآموزا نمیدیدنش، ولی بم؟ نهتنها میدیدش، بلکه دوستش هم داشت. یه پیوند بینشون بود. مثل دو سرباز که تو یه شب سرد، یه مأموریت تاریک انجام داده بودن و فهمیده بودن که دیگه هیچکس تو دنیا نمیفهمتشون. بم دستشو برد جلو، با احتیاط – نه از ترس، فقط از احترام.
– میدونی... ارباب گفت هیچکس نباید بدونه من سوار تو میشم
چشماش برق زد. البته که منظورش از ارباب واضح بود. "لرد تاریکی، سرور مه و شب، حضرت یخبندان، لردسیاه!"
تسترال خم شد. انگار میفهمید. بم پرید بالا، سبک. شاید چون یخ بود، شاید چون سالها تمرین کرده بود. صدای ترکیدن برف زیر سمهای تسترال شنیده شد و بعد... فقط مه بود. مه و سکوت.
اونا رفتن. از بالای جنگل ممنوعه رد شدن، از کنار دریاچهی سیاه، از بالای برج غربی که شبها توش طلسمهای محافظتی تمرین میشه. بم خندید. یه خندهی یخزده که تو مه گم شد.
– این شده مثل گشت شبانه. به افتخار ارباب، که گفت “حتی توی مه هم باید دید”.
تسترال بال زد. بم خم شد جلو، باد از بین انگشتهای چوبیش گذشت، و فکر کرد چقدر لذتبخشه که کسی نفهمه پشت این لبخند، یه فرمانبر وفادار داره مأموریتش رو انجام میده.
نه برای جایزه. نه برای قهرمانشدن. فقط برای ارباب. برای سایه. برای سرمایی که هیچوقت از بین نمیره.
وقتی برگشت، هنوز شالگردنش بنفش بود. یعنی نه خسته بود، نه ناراحت – فقط مطمئن. تسترال خم شد، بم با دقت یه بستهی کوچیک سیاه از پشت گردنش برداشت. روش یه مهر سرد فلزی بود – نشان لرد تاریکی. بم لبخند زد. با احتیاط بسته رو جابهجا میکرد که بعدا ببره توی فریزر، زیر تختش، دقیقا کنار قفسهی "برفهای ویژهی روز قیامت".
– تا فردا صبح... هیچکس نباید بدونه چی توشه. حتی گابر.
شالگردنش یه لحظه سرخ شد. ولی فقط یه لحظه.
ــــــــــــــ
سوژه بعدی: تبعید
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/01
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: سهشنبه 6 مرداد 1405 20:33
از: عمارت ملویل
پستها:
74
شغل
داور دوئل، مترجم دیوان جادوگران

موضوع: بستنی فروشی
- ارباب لطفا! من نمیتونم حتی یک روز هم تو دنیای ماگل ها دووم بیارم! حالا یه اشتباه کوچولو انقدر تنبیه سنگینی نداره که!
- ما تنبیهات شما رو مشخص میکنیم و این اشتباه همچین تنبیه بزرگی داره.
سیلویا روی میز به اطراف میدوید و سعی میکرد اربابش را قانع کند که شروع کردن صبح با یک بغل گرم از طرف یک فررت واقعا لذت بخش است.
- ارباب من فقط شما رو بغل کردم! بغل فررتی دوست ندارین؟!
- صبح قبل از اینکه خورشید در بیاد یه گوله پشم روی صورتمون افتاد و همینکه چشامون وا شد شروع کرد جیغ زدن! کجاش لذت بخشه واقعا؟
- ارباب من داشتم آواز میخوندم! مطمئنم که داشتم آواز میخوندم!
- منم شنیدم جیغت رو. وقتی فررت میشی جیغ میزنی.
بلاتریکس در چهارچوب در دست به سینه ایستاده بود و با عصبانیت نگاه میکرد.
سیلویا دیگر تسلیم شده بود. سرش را پایین انداخت و سعی کرد پشیمانی اش را نشان دهد اما سکوت ارباب نشان از بخشش نمیداد.
سرش را بلند کرد و با چشمان (با تلاش بسیار) معصومانه به لرد نگاه کرد. چشمان خشمگین لرد او را ترساند و اینبار واقعا تسلیم شد.
- چشم، میرم ارباب.
لرد به بلاتریکس اشاره کرد.
- ببرش به دنیای ماگلی تا یه جایی شروع به کار کنه. میخواییم یه مدت اینجا نباشه.
- بله ارباب!
بلاتریکس فررت را در دست گرفت و ناپدید شد.
*******
بلاتریکس و سیلویایی که همچنان فررت بود در یک کوچه بن بست پدیدار شدند. اینجا لندن بود و برای سیلویا آشنا. اما نه آنقدر آشنا که دنیای جادویی بود. از میان دستان بلاتریکس بیرون آمد و تبدیل به انسان شد. دامنش را تکانی داد تا چروک هایش برطرف شوند.
- واقعا باید برم یه جایی کار کنم؟ نمیشه با ارباب حرف بز...
- نه. برو یه جایی پیدا کن و کارتو شرع کن.
و ناپدید شد.
سیلویا غرلندی کرد و به سمت خیابان رو به رویش راه افتاد. واقعا نمیدانست چگونه در دنیای ماگلی میتواند شغلی را پیدا و اربابش را هم راضی کند.
- اولین مغازه ای که به چشمم بخوره میرم توش کار میکنم!
چند ساعت بعد
- یعنی چی که سی و نه و مغازه تا الان منو رد کردن؟! مگه من چمه؟!
دست به سینه قدم میزد و اعصابش داغون شده بود.
- من فقط یه کار درست و درمون میخوام که..
غرغرهای سیلویا با دیدن یک تبلیغات بر بیلبورد شهر لندن به سکوت رفت.
چند لحظه بعد
بعد از تلپورت از یک کوچه تنگ باریک در خیابان کینگز لندن به سقف بیمارستانی در خیابان سرپنتاین، خسته و کوفته در راه بستنی فروشی قدم میزد تا آن را یافت. جلوتر رفت. صاحب مغازه را دید و سعی کرد تا جایی که میشود با او راه بیاید و کاری کند که مغازه دار قبول کند سیلویا اینجا کار کند. بالاخره بعد از قبول کردن دو سوم حقوق عادی و کار دو شیفت صبح و بعد از ظهر، سیلویا لباسش را عوض کرد و مشغول به کار در بستنی فروشی شد.
خیلی در لباس ماگلی عوض شده بود. اصلا با این موضوع راحت نبود و خوشش هم نمی آمد. البته اگر انقدر که هیچ جادوگری او را نشناسد تغییر کرده بود، شاید راضی میشد. به هرحال اصیل زاده ای مثل او و کار کردن در بستنی فروشی ماگلی؟! پدیده نادری که حالا اتفاق افتاده بود!
یک هفته بعد
- سلام! چه بستنی ای برای امروزتون دوست دارین؟
- یه بستنی نعناعی با سس شکلات و یه بستنی توت فرنگی با تیکه های میوه.
- چند لحظه منتظر باشین تا سفارشتون رو اطلاع بدم.
دختر دوان دوان به سمت سیلویایی که داشت بستنی درست میکرد دوید.
سیلویا مجبور شده بود مغز بستنی فروش های محل را چند بار کنکاش کند تا انواع و اقسام روش های ستنی سازی را یاد بگیرد. کار سختی نبود اما پیدا کردن بستنی فروش ها و زل زدن در چشمانشان کار سختی بود! مجبور شده بود هشتاد و سه تا بستنی با طعم های متفاوت سفارش دهد تا فقط مغز یک بستنی فروش را کامل بگردد و تمام اطلاعاتش را به دست آورد. البته برای مرگخواران بد نشده بود، چون سیلویا تمام بستنی ها را برای آنها میبرد و خوشمزه ترینشان را برای اربابش. (قبل از اینکه او را ببیند، ناپدید میشد!)
حالا به عنوان یکی از کسانی که در آن مغازه بستنی درست میکرد، مشغول به کار شده بود. حالا راحتتر مغز اطرافیانش را میگشت و به راحتی توانست چهار تا یکی پله های ترقی را طی کند! به هر حال گشتن مغز یکسری ماگل بدون آنکه متوجه شوند کار سختی نبود!
- چه طعمی میخواد؟
- توت فرنگی با تیکه های میوه. همون توت فرنگی رو بذار. با یه بستنی نعناعی که روش سس شکلات باشه. زود آماده کن که گفت اگه ده دقیقه ای بیارینش بهتون دو برابر پول میدم!
- اوه خب باشه!
سیلویا تند تند دست به کار شد. طلسم کوچکی روی دستانش گذاشت تا سریعتر کار کنند ولی طوری نباشد که کسی آن را غیرعادی تلقی کند. بستنی را زودتر از ده دقیقه آماده کرد تا سه برابر از مرد پول بگیرد. آموزه های اسکورپیوس تاثیر زیادی بر مرگخواران گذاشته بود!
- سلام. اینم بستنی هاتون! لطفا حواستون باشه که نصف زمانی که گفتین بهتون دارم تحویل میدم.
- آم... خب... عالیه! بیا این انعام خودت و اینم دو برابر قیمتشون.
- خیلیم عالی.
دختری که کنارش ایستاده بود وقتی دید سیلویا تشکر نکرد، بلند گفت:
- خیلی خیلی از لطفتون ممنونیم! بازم بهمون سر بزنین!
- حتما!
مرد لبخند گشادی زد و سعی کرد خوب به نظر برسد. نگاهی طوری بود که انگار از رفتار سیلویا تعجب کرده بود ولی لبخندش سعی در پنهان این حقیقت داشت.
دو ماه بعد – بالاخره خانه ریدل ها
- سلام ارباب! ببینین مرگخوارتون براتون چی آورده!
لرد با تاسف به سیلویایی که لباس بستنی فروشی ماگلی را همچنان به تن داشت و با سرعت به سمت میز جلسه مرگخواران می آمد نگاه کرد. آن قدر ذوق داشت که نزدیک بود بیفتد!
- ارباب براتون بستنی آوردم! یه بستنی بزرگ و خوشمزه و شکلا...
- عزیز مامان نباید غذاهای نا سالم بخوره!
- برای شمام یکی از خفناش رو آوردم بانو مروپ!
- به نظرم عزیز مامان بد نیست یذره تو رژیم غذاییش تنوع بده.
لرد چپ چپ به مادرش نگاهی کرد.
- کاش بگذارید همیشه در رژیم غذاییمان تنوع دهیم.
- نه دیگه فقط همین یه بار! دیگه تنبیه سیلویا هم تموم شد! قرار نیست دیگه براتون بستنی بیاره. از این به بعد فقط نوشیدنی کلروفیل. برای حفظ سلامتی عزیز مامان و کرفس های ترد مامان!
بستنی را از سیلویا گرفت و لبخند بزرگی به مرگخواران که ترسیده بودند، زد. هرچند رنگ سبز خاص و اصیل است اما نوشیدنی کلروفیل یکی از کابوس های مرگخواران بود!
- ما دستور میدیم سیلویا حالا حالاها در اون بستنی فروشی ماگلی کار کنه چرا که به نظرمان می آید که هنوز خوب تنبیه نشده.
- ارباب آخه چرا...
*******
سوژه بعدی: تسترال
- ارباب لطفا! من نمیتونم حتی یک روز هم تو دنیای ماگل ها دووم بیارم! حالا یه اشتباه کوچولو انقدر تنبیه سنگینی نداره که!
- ما تنبیهات شما رو مشخص میکنیم و این اشتباه همچین تنبیه بزرگی داره.
سیلویا روی میز به اطراف میدوید و سعی میکرد اربابش را قانع کند که شروع کردن صبح با یک بغل گرم از طرف یک فررت واقعا لذت بخش است.
- ارباب من فقط شما رو بغل کردم! بغل فررتی دوست ندارین؟!
- صبح قبل از اینکه خورشید در بیاد یه گوله پشم روی صورتمون افتاد و همینکه چشامون وا شد شروع کرد جیغ زدن! کجاش لذت بخشه واقعا؟
- ارباب من داشتم آواز میخوندم! مطمئنم که داشتم آواز میخوندم!
- منم شنیدم جیغت رو. وقتی فررت میشی جیغ میزنی.

بلاتریکس در چهارچوب در دست به سینه ایستاده بود و با عصبانیت نگاه میکرد.
سیلویا دیگر تسلیم شده بود. سرش را پایین انداخت و سعی کرد پشیمانی اش را نشان دهد اما سکوت ارباب نشان از بخشش نمیداد.
سرش را بلند کرد و با چشمان (با تلاش بسیار) معصومانه به لرد نگاه کرد. چشمان خشمگین لرد او را ترساند و اینبار واقعا تسلیم شد.
- چشم، میرم ارباب.
لرد به بلاتریکس اشاره کرد.
- ببرش به دنیای ماگلی تا یه جایی شروع به کار کنه. میخواییم یه مدت اینجا نباشه.
- بله ارباب!
بلاتریکس فررت را در دست گرفت و ناپدید شد.
*******
بلاتریکس و سیلویایی که همچنان فررت بود در یک کوچه بن بست پدیدار شدند. اینجا لندن بود و برای سیلویا آشنا. اما نه آنقدر آشنا که دنیای جادویی بود. از میان دستان بلاتریکس بیرون آمد و تبدیل به انسان شد. دامنش را تکانی داد تا چروک هایش برطرف شوند.
- واقعا باید برم یه جایی کار کنم؟ نمیشه با ارباب حرف بز...
- نه. برو یه جایی پیدا کن و کارتو شرع کن.

و ناپدید شد.
سیلویا غرلندی کرد و به سمت خیابان رو به رویش راه افتاد. واقعا نمیدانست چگونه در دنیای ماگلی میتواند شغلی را پیدا و اربابش را هم راضی کند.
- اولین مغازه ای که به چشمم بخوره میرم توش کار میکنم!

چند ساعت بعد
- یعنی چی که سی و نه و مغازه تا الان منو رد کردن؟! مگه من چمه؟!
دست به سینه قدم میزد و اعصابش داغون شده بود.
- من فقط یه کار درست و درمون میخوام که..
غرغرهای سیلویا با دیدن یک تبلیغات بر بیلبورد شهر لندن به سکوت رفت.
«آیا دنبال یک کار سرگرم کننده و شیرین میگردید؟ کاری که به اندازه بستنی شیرین و زندگی بخش باشد؟
پاشین بیایین ستنی فروشی گرین تی! اینجا ما دنبال دوتا خانم فروشنده و یک مرد برای بازاریابی میگردیم!
جوان و شاداب مثل بستنی در یک روز زمستان شیرین باشید!
منتظرتان هستیم!
آدرس: لندن، خیابان سرپنتاین، رو به روی بانک سنت جان»
پاشین بیایین ستنی فروشی گرین تی! اینجا ما دنبال دوتا خانم فروشنده و یک مرد برای بازاریابی میگردیم!
جوان و شاداب مثل بستنی در یک روز زمستان شیرین باشید!
منتظرتان هستیم!
آدرس: لندن، خیابان سرپنتاین، رو به روی بانک سنت جان»
چند لحظه بعد
بعد از تلپورت از یک کوچه تنگ باریک در خیابان کینگز لندن به سقف بیمارستانی در خیابان سرپنتاین، خسته و کوفته در راه بستنی فروشی قدم میزد تا آن را یافت. جلوتر رفت. صاحب مغازه را دید و سعی کرد تا جایی که میشود با او راه بیاید و کاری کند که مغازه دار قبول کند سیلویا اینجا کار کند. بالاخره بعد از قبول کردن دو سوم حقوق عادی و کار دو شیفت صبح و بعد از ظهر، سیلویا لباسش را عوض کرد و مشغول به کار در بستنی فروشی شد.
خیلی در لباس ماگلی عوض شده بود. اصلا با این موضوع راحت نبود و خوشش هم نمی آمد. البته اگر انقدر که هیچ جادوگری او را نشناسد تغییر کرده بود، شاید راضی میشد. به هرحال اصیل زاده ای مثل او و کار کردن در بستنی فروشی ماگلی؟! پدیده نادری که حالا اتفاق افتاده بود!
یک هفته بعد
- سلام! چه بستنی ای برای امروزتون دوست دارین؟
- یه بستنی نعناعی با سس شکلات و یه بستنی توت فرنگی با تیکه های میوه.
- چند لحظه منتظر باشین تا سفارشتون رو اطلاع بدم.
دختر دوان دوان به سمت سیلویایی که داشت بستنی درست میکرد دوید.
سیلویا مجبور شده بود مغز بستنی فروش های محل را چند بار کنکاش کند تا انواع و اقسام روش های ستنی سازی را یاد بگیرد. کار سختی نبود اما پیدا کردن بستنی فروش ها و زل زدن در چشمانشان کار سختی بود! مجبور شده بود هشتاد و سه تا بستنی با طعم های متفاوت سفارش دهد تا فقط مغز یک بستنی فروش را کامل بگردد و تمام اطلاعاتش را به دست آورد. البته برای مرگخواران بد نشده بود، چون سیلویا تمام بستنی ها را برای آنها میبرد و خوشمزه ترینشان را برای اربابش. (قبل از اینکه او را ببیند، ناپدید میشد!)
حالا به عنوان یکی از کسانی که در آن مغازه بستنی درست میکرد، مشغول به کار شده بود. حالا راحتتر مغز اطرافیانش را میگشت و به راحتی توانست چهار تا یکی پله های ترقی را طی کند! به هر حال گشتن مغز یکسری ماگل بدون آنکه متوجه شوند کار سختی نبود!
- چه طعمی میخواد؟
- توت فرنگی با تیکه های میوه. همون توت فرنگی رو بذار. با یه بستنی نعناعی که روش سس شکلات باشه. زود آماده کن که گفت اگه ده دقیقه ای بیارینش بهتون دو برابر پول میدم!
- اوه خب باشه!
سیلویا تند تند دست به کار شد. طلسم کوچکی روی دستانش گذاشت تا سریعتر کار کنند ولی طوری نباشد که کسی آن را غیرعادی تلقی کند. بستنی را زودتر از ده دقیقه آماده کرد تا سه برابر از مرد پول بگیرد. آموزه های اسکورپیوس تاثیر زیادی بر مرگخواران گذاشته بود!
- سلام. اینم بستنی هاتون! لطفا حواستون باشه که نصف زمانی که گفتین بهتون دارم تحویل میدم.
- آم... خب... عالیه! بیا این انعام خودت و اینم دو برابر قیمتشون.
- خیلیم عالی.
دختری که کنارش ایستاده بود وقتی دید سیلویا تشکر نکرد، بلند گفت:
- خیلی خیلی از لطفتون ممنونیم! بازم بهمون سر بزنین!
- حتما!
مرد لبخند گشادی زد و سعی کرد خوب به نظر برسد. نگاهی طوری بود که انگار از رفتار سیلویا تعجب کرده بود ولی لبخندش سعی در پنهان این حقیقت داشت.
دو ماه بعد – بالاخره خانه ریدل ها
- سلام ارباب! ببینین مرگخوارتون براتون چی آورده!
لرد با تاسف به سیلویایی که لباس بستنی فروشی ماگلی را همچنان به تن داشت و با سرعت به سمت میز جلسه مرگخواران می آمد نگاه کرد. آن قدر ذوق داشت که نزدیک بود بیفتد!
- ارباب براتون بستنی آوردم! یه بستنی بزرگ و خوشمزه و شکلا...
- عزیز مامان نباید غذاهای نا سالم بخوره!
- برای شمام یکی از خفناش رو آوردم بانو مروپ!
- به نظرم عزیز مامان بد نیست یذره تو رژیم غذاییش تنوع بده.
لرد چپ چپ به مادرش نگاهی کرد.
- کاش بگذارید همیشه در رژیم غذاییمان تنوع دهیم.

- نه دیگه فقط همین یه بار! دیگه تنبیه سیلویا هم تموم شد! قرار نیست دیگه براتون بستنی بیاره. از این به بعد فقط نوشیدنی کلروفیل. برای حفظ سلامتی عزیز مامان و کرفس های ترد مامان!
بستنی را از سیلویا گرفت و لبخند بزرگی به مرگخواران که ترسیده بودند، زد. هرچند رنگ سبز خاص و اصیل است اما نوشیدنی کلروفیل یکی از کابوس های مرگخواران بود!
- ما دستور میدیم سیلویا حالا حالاها در اون بستنی فروشی ماگلی کار کنه چرا که به نظرمان می آید که هنوز خوب تنبیه نشده.
- ارباب آخه چرا...
*******
سوژه بعدی: تسترال
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'll be smiling at the end of this road
And will sing the secrets of the forest all the way
And will sing the secrets of the forest all the way
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/15
تولد نقش: 1402/10/15
آخرین ورود: یکشنبه 3 آبان 1405 14:44
از: دنیا وارونه
پستها:
250

سوژه جنگل ممنوعه
هاگوارتز مثل همیشه در سر و صدای عظیمی فرو رفته بود. روندا در حالی که از هیجان بالا و پایین می پرید رو به استاد گیاه شناسی کرد.
- تکلیفمون چیه! میشه بگی! سخته؟ آسونه؟ نمیشه انجامش داد؟ میشه؟ نمیشه؟ نهههههه!
دانش آموزی که صندلی اش در کنار روندا قرار داشت، دستش را گرفت و او را روی صندلی اش نشاند.
- آرام باش فرزندم! وایستا کلاس تموم بشه بعد تکلیف میده!
- آخه دیر میشه تا اون موقع! بعدشم وظیفه ی هر استادی اینه که تکالیف رو زود بگه تا اگه زنگ خورد بدون تکلیف نره!
- بله درست! باید زود بگه ولی نه تو پنج دیقه ی اول کلاس! بذار تدریس کنه بعد!
استاد گیاه شناسی چند ضربه ای بر دیوار کوبید تا کلاس را آرام کند. پس از گذشت مدتی کلاس آرام شده دوباره شروع به هیاهو کرد.
- بچه ها ساکت! تو رو مرلین! یکم یواش!
معلم که از دیدن این همه دانش آموز خسته شده بود، تصمیم گرفت به بچه ها تکلیفی بدهد تا آنها سر گرم بشوند.
- می دونین چیه! از اونجایی که یکی از بچه ها تکلیف می خواست و خیلی هیجان داشت بهتون تکلیف میدم اونم اینه که برید یه درخت خوشبختی پیدا کنید! عکسشم نمی دم بهتون چالش بشه! تا غروب وقت دارین این درخت رو برام بیارین وگرنه نمره نمی گیرین!
- اما استاد ما که اینجا درخت خوشبختی نداریم! بعدشم ما کلاس گیاه شناسی ایم! و یه چیز دیگه درخت رو چه شکلی بیاریم؟
- من چه بدونم! من فقط تکلیف...خواف پوف.
فردی که این جمله را گفته بود با حیرت به استادی که در خواب ناز بود خیره شد.
-ای بابا! چقدر سختش می کنی لئو!
- راست می گی ما خودمون باید بریم!
- حله! نباید وقت رو تلف کرد! دقیقه ها با ارزش هستند!
روندا این را گفت و با سرعت باد از اتاق خارج شد. بقیه هم از آنجایی که فکر می کردند روندا جای درخت را می داند به دنبال او رفتند.
کمی بعد جنگل ممنوعه:
تمامی بچه ها دنبال کسی که در زیر لب آهنگ می خواند و بالا پایین می پرید راه افتاده بودن.
- کی می رسیم!nevil:
- فصل گل نی!
- بی مزه!
- الان می رسیم دیگه!
- از صبح داری همین رو می گی!
- مشکلی داری برگرد!
دانش آموز از ترس روندا به عقب دسته بازگشت. در همین موقع دسته به بن بست برخورد کرد. روندا بدون آنکه جلویش را نگاه کند بدو بدو کرد. بعد از سپری شدن دقایقی روندا متوجه دیوار شد.
- اِ وا! خیل خب لشکرینا من به بن بست رسدیم! فکر کنم یک پیچ رو اشتباهی اومدیم!
- فقط یه پیچ! میشه بگه کدوم پیچ! ما سرجمع نزدیک شیشتا اینا پیچ دیدیم!
- مشکلی داری؟
-نه نه متاسفم!
آن بنده مرلین انقدر از گم شدن می ترسید که حرفش را پس گرفت.
- میگما بچه ها ما اصلا قرار بود کجا بریم؟ nevil:
همه ی بچه ها آهی کشیدند و به طرف مسیر هاگوارتز باز گشتند. اما مسیر اصلی کجا بود؟ چرا هزاران مسیر به وجود آمده بود؟
ساعت یک شب قلعه ی هاگوارتز:
استاد گیاه شناسی چندین بار به ساعتش نگاه کرد.
- مطمئنم چیزی نشده! آره همه چی خوبه! اصلا مگه واسه کسی مهمه؟ نه! پس هیچی به هیچی!
صدای زنگ در به صدا در آمد. ناگهان چهار نفر با صورت های سیاه و چشم های آویزان وارد اتاق شدند.
- استاد! داد! آد! آد! د! تکلیفتون! تون ! ون! ن! تو حیاطه! طه! طه! اِکو میشه! شه! شه! نمره بدید! دید! دید!
- معلم گیاه شناسی بدون اینکه حیاط را نگاه کند نمره ی تمامی بچه ها را وارد کرد.
سوژه: بستنی فروشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/26 17:33:22
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/26 17:40:51
ویرایش شده توسط روندا فلدبری در 1403/2/26 17:40:51
I've always liked to play with fire
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/08/27
تولد نقش: 1402/09/02
آخرین ورود: شنبه 22 شهریور 1404 13:58
از: میان ورق های کتاب
پستها:
116

سوژه: معجون عشق
دستشویی دخترانه هاگوارتز مکانی پرماجرا بود. در واقع هر استفاده ای از آن میشد، جز کاربرد اصلی اش. مکانی بود به ظاهر عادی که در واقع محلی برای جلسات خاص، تمرین طلسم و ورد های ممنوعه، ساخت معجون های غیرمجاز و... بود. قانون نانوشته ای بود که خیلی از دانش آموزان میدانستند، هر دانش آموزی که کمی قصد شیطنت داشته باشد.
جینی ویزلی با دست های لرزان شیر تسترال را به پاتیل روبهرویش اضافه کرد. برای هزارمین بار به طرز تهیه معجون عشق نگاه کرد و شروع به هم زدن معجون درون پاتیل کرد.
- یه بار اینوری، سه بار اونوری، یه ذره موی تک شاخ فکر کنم آمادست.
با استرس چندین قطره از معجون را درون لیوان ریخت و سپس آن را پر از نوشیدنی کره ای کرد. فکر هایش را کرده بود، تصمیم را از قبل گرفته بود، جایی برای درنگ نبود. به سرعت لیوان را برداشت، در آن را بست و از دستشویی بیرون رفت. پله ها را با عجله پایین رفت و وارد سالن شد، به سمت میز گریفیندور رفت و تلاش کرد لبخندش واقعی به نظر برسد.
میدانست امروز کار دوستانش طول میکشد، میدانست وقتی که او برسد تشنه است و فکر میکرد به غیر از این کار راه به جایی نخواهد برد. تصمیمش را گرفته بود، جایی برای درنگ نبود غذاها که ظاهر شد، جام آب کدو حلوایی را با لیوان حاوی معجون جایگزین کرد.
-سلام هری، سلام بچه ها! بیاید اینجا بشینید. خالیه.
سوژه بعدی: جنگل ممنوعه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکارلت لیشام در 1402/11/23 20:43:19


