رنگ از رخ ایگور با شنیدن اسم شکنجهگاه میپره.
- ارباب الان کجا هستن؟
ایگور میدونست لرد الان تو شکنجهگاه در حال شکنجه کردن یک ماگله. ولی امیدوار بود یکی بگه این یک خطای حافظهایه و لرد جایی که خیال میکنه نیست. اما با موجی از نگرانی که تو چشم تعدادی از مرگخواران که از این موضوع با خبر بودن ظاهر میشه، پاسخی که نمیخواست رو میگیره. نه دیگه، واقعا وقت فرار بود.
- اینطور که بوش میاد اینا تنها خانوادههای ماگلی نیستن که آگهی هتل شدن اینجا رو دیدن. من برم یه سر به اطراف بزنم ببینم چه خبره.
ایگور که از تجربهی قبلی درس گرفته بود، اینبار تلاشی برای برداشتن چمدون نمیکنه و فقط خودشو برمیداره تا بره. بالاخره نجات جونش از هرچیزی مهمتر بود.
اما دوباره توسط بارتی گرفته میشه و سرجاش برگردونده میشه.
- برعکس داری میری. تو باید بری اربابو از شکنجهگاه دور کنی تا ببینیم باید با اینا چی کار کنیم.
- چرا من؟ هلنا بره!
نه این که هلنا مخالفتی داشته باشه، چون جویای یادگیری بود. اما بقیه خوب میدونستن که هلنا صداقت مردمان عهد قدیم رو داره و از طرفی هنوز از نظر احساسی یک مرگخوار درست حسابی نبود که در امور مهم بتونن روش حساب باز کنن که کارشو درست انجام بده. با این حال هلنا دست از دادن پیشنهادش برنمیداره.
- شاید آگاتا بتونه اربابو به یه چای بیخطر اما خیلی زیادی آرامشدهنده دعوت کنه که مدتی برامون زمان خریده بشه؟
پیش از این که بخواد تصمیمی گرفته بشه، ماگلایی که برای دیدن شکنجهگاه اومده بودن، فقط یکم صبرشون ته میکشه.
- آهای. یکی اینجا نیست به کار ما رسیدگی کنه؟
- ارباب الان کجا هستن؟
ایگور میدونست لرد الان تو شکنجهگاه در حال شکنجه کردن یک ماگله. ولی امیدوار بود یکی بگه این یک خطای حافظهایه و لرد جایی که خیال میکنه نیست. اما با موجی از نگرانی که تو چشم تعدادی از مرگخواران که از این موضوع با خبر بودن ظاهر میشه، پاسخی که نمیخواست رو میگیره. نه دیگه، واقعا وقت فرار بود.
- اینطور که بوش میاد اینا تنها خانوادههای ماگلی نیستن که آگهی هتل شدن اینجا رو دیدن. من برم یه سر به اطراف بزنم ببینم چه خبره.

ایگور که از تجربهی قبلی درس گرفته بود، اینبار تلاشی برای برداشتن چمدون نمیکنه و فقط خودشو برمیداره تا بره. بالاخره نجات جونش از هرچیزی مهمتر بود.
اما دوباره توسط بارتی گرفته میشه و سرجاش برگردونده میشه.
- برعکس داری میری. تو باید بری اربابو از شکنجهگاه دور کنی تا ببینیم باید با اینا چی کار کنیم.

- چرا من؟ هلنا بره!
نه این که هلنا مخالفتی داشته باشه، چون جویای یادگیری بود. اما بقیه خوب میدونستن که هلنا صداقت مردمان عهد قدیم رو داره و از طرفی هنوز از نظر احساسی یک مرگخوار درست حسابی نبود که در امور مهم بتونن روش حساب باز کنن که کارشو درست انجام بده. با این حال هلنا دست از دادن پیشنهادش برنمیداره.
- شاید آگاتا بتونه اربابو به یه چای بیخطر اما خیلی زیادی آرامشدهنده دعوت کنه که مدتی برامون زمان خریده بشه؟

پیش از این که بخواد تصمیمی گرفته بشه، ماگلایی که برای دیدن شکنجهگاه اومده بودن، فقط یکم صبرشون ته میکشه.
- آهای. یکی اینجا نیست به کار ما رسیدگی کنه؟
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅














(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم 





خیلی جا برای پیشرفت داره.

S.O.S

