پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

58
نفر همین الان آنلاین‌اند 29 نفر در «انجمن»
1 عضو 57 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 18:01
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3125
سوژه جدید



ایگور کارکاروف برای انتخاب اتاقی در خانه گانت‌ها آمده بود که هم پنجره داشته باشد و هم دست‌کم دو راه خروج، و به همین دلیل بررسی امکانات ساختمان را با دقتی بیشتر از آنچه معمولا صرف ماموریت‌هایش می‌کرد پیش می‌برد. در هر اتاق ابتدا پنجره را باز می‌کرد، ارتفاعش تا زمین را می‌سنجید و بعد دنبال دری می‌گشت که به راهرو یا اتاق مجاور باز شود؛ اتاق رو به باغ نور مناسبی داشت، اما پنجره‌اش نرده داشت و اتاق کنار پله‌ها هم بیش از اندازه به محل رفت‌وآمد ارباب نزدیک بود. بالاخره مقابل اتاقی ایستاد که پنجره‌اش به حیاط پشتی باز می‌شد و داشت امکان پایین رفتن از ناودان را بررسی می‌کرد که زنگ در به صدا درآمد.

ایگور یقه ردایش را صاف کرد و بررسی لولای پنجره را ادامه داد؛ مردی با سابقه مدیریت دورمشترانگ قرار نبود با شنیدن هر زنگی به استقبال عابران بدوید. زنگ دوم که بلند شد، سرش را از اتاق بیرون آورد و هلنا را در انتهای راهرو دید.
- هلنا، در رو باز کن. احتمالا کسی با شما کار داره.
- از کجا می‌دونی؟
- چون من منتظر کسی نیستم.
- دراکو نزدیک‌تره.
- دراکو! در رو باز کن!

پاسخی از دراکو نرسید و زنگ سوم، طولانی‌تر و مصرانه‌تر، در خانه پیچید؛ ایگور هنوز منتظر بود کسی وظیفه‌اش را به یاد بیاورد که صدای بلاتریکس از سالن بلند شد و چند لحظه بعد، خودش با چوبدستی در چهارچوب ظاهر شد.
- یکی اون در لعنتی رو باز کنه، قبل از اینکه خودم همتون رو باز کنم.
- نیازی به عصبانیت نیست، بلاتریکس. شخصا دارم رسیدگی می‌کنم.

پشت در، مردی با کلاه آفتاب‌گیر، زنی با دو چمدان و پسربچه‌ای ایستاده بودند که دوربینش را به سمت صورت ایگور گرفته بود. کارکاروف نگاه تحقیرآمیزی به لباس‌های ماگلی‌شان انداخت و در را فقط به اندازه‌ای باز نگه داشت که متوجه شوند برای عبور کردن باید توضیح قانع‌کننده‌ای داشته باشند.
- چی می‌خواین؟
- اتاق رزرو کردیم. برای یک هفته.
- اینجا؟
- بله، اتاق پنجره‌دار رو به قبرستون، با صبحانه و برنامه تماشای مار.
- تماشای چی؟
- مار بزرگ محلی. نوشته بود ملاقات از نزدیک با نظارت کارکنان مجرب.
- شما باید فورا...
- پولش رو کامل دادیم. این هم تایید رزرو.

ایگور برگه را گرفت و جمله ناتمامش را فراموش کرد؛ بالای کاغذ تصویر خانه ریدل چاپ شده بود و زیر عنوان «هتل اصیل و باستانی ریدل»، نشانی خانه گانت‌ها به عنوان پذیرش مهمان‌ها دیده می‌شد. کنار تصویر نجینی، ستاره‌ای طلایی وعده یک عکس یادگاری رایگان می‌داد و نام مسئول ثبت رزرو هم با مهری ناخوانا پوشانده شده بود. کارکاروف یک بار دیگر برگه را خواند، سپس چنان فریادی کشید که زن دستش را روی گوش پسرش گذاشت.
- بارتی! هلنا! آگاتا! همه بیاین اینجا!
- چی شده؟
- یکی خونه ارباب رو هتل کرده! اینها هم پول دادن بیان توش بخوابن!
- آروم‌تر، خود ارباب می‌شنوه!
- ارباب بفهمن همه‌مون رو می‌کشن!

ایگور با گفتن جمله آخر لحظه‌ای ساکت شد، انگار تازه ابعاد مسئله را فهمیده باشد؛ بعد برگه را در دست بارتی گذاشت، ردایش را جمع کرد و به سمت در حرکت کرد.
- من یه دفعه یادم اومد باید برای یک کار ضروری برم لندن. شما شروع کنین، خودم رو می‌رسونم.
- با چمدون مهمون‌ها داری می‌ری کجا؟
- کمکشون می‌کنم جابه‌جا بشن.
- چمدون رو بذار زمین، ایگور. تو هم می‌مونی.

بارتی دستش را روی شانه او نگه داشت و آگاتا خانواده را به بهانه بررسی رزرو به داخل راه داد؛ تهدید کردن یا بیرون انداختن ماگل‌هایی که رسید پرداخت داشتند، می‌توانست با یک اعتراض بلند تمام ماجرا را به گوش ارباب برساند. باید بی‌سروصدا و مسالمت‌آمیز مهمان‌ها را راضی می‌کردند و هم‌زمان می‌فهمیدند پول‌ها به جیب کدام مرگ‌خوار رفته است. هنوز کسی مسئولیت توضیح دادن وضعیت را نپذیرفته بود که زنگ در دوباره به صدا درآمد و از پشت شیشه، زن و مرد دیگری با سه چمدان برایشان دست تکان دادند.
- سلام! ما برای ماه‌عسل اومدیم. اتاق شکنجه رو رزرو کردیم!

افرادی که لایک کردند

هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
تولد نقش
1396/07/22
آخرین ورود
امروز ساعت 18:01
عضویت
1384/11/01
پست‌ها
3125
پایان سوژه!


مرگ‌خوار صاحب نقاشی، ایگور کارکاروف بود که با دیدن مرگ ناگهانی تام ریدل، بی‌سروصدا امضای پایین اثرش را با انگشت پاک کرد؛ رقابتی که تا همین چند دقیقه پیش جایزه‌اش یک خانه بود، حالا تلفات هم داشت و او ترجیح می‌داد استعدادش بیش از این جلب توجه نکند. معلم برای بررسی وضعیت تام خم شده بود و نجینی هم از فرصت استفاده می‌کرد تا نقاشی را به‌آرامی به سمت خودش بکشد که در کلاس باز شد و لرد سیاه، با سند خانه و دسته‌ای کاغذ وارد شد.
- نتیجه؟
- سرورم، نقاشی بنده اول شد، ولی نجینی عزیز برای تصاحبش علاقه و پشتکار بیشتری نشون دادن.
- پس نقاش تو بودی؟
- در حد همکاری با صاحب اصلی اثر، سرورم.

ولدمورت نقاشی را برداشت و چند لحظه نگاهش کرد، سپس کاغذهای همراه سند را روی میز گذاشت؛ صورت‌حساب تعمیر سقف، رفع نم دیوارها، تخلیه چاه و بدهی عوارض خانه گانت‌ها، به‌ترتیب جلوی چشم ایگور قرار گرفتند. کارکاروف که تا آن لحظه خودش را در ایوان عمارت تصور می‌کرد، با دیدن مبلغ نهایی دریافت آن منظره زیبا را با موفقیت روی کاغذ خلق کرده و نیازی به تجربه واقعی مالکیت ندارد.
- برنده باید اینها رو هم پرداخت کنه.
- جسارتا نجینی عزیز علاوه بر نقاشی، بنده رو هم تهدید کردن؛ به نظرم این میزان ابتکار در یک مرگ‌خوار نباید نادیده گرفته بشه.
- فیس‌فیس!
- خیر، شکایتی ندارم. من که باشم که در مقابل نجینی بزرگ برنده مسابقه بشم.

معلم خواست درباره اهمیت اصالت هنری توضیحی بدهد، اما ولدمورت با نگاه کوتاهی او را از ادامه تدریس منصرف کرد و سند را مقابل نجینی گذاشت. مار دمش را در رنگ فرو برد و روی کاغذ کشید؛ ایگور بلافاصله دست زد و دیگران هم، پیش از آنکه تصمیم ارباب تغییر کند، با شور قابل توجهی به او پیوستند.
- خانه به نجینی می‌رسه. خرجش هم از بودجه خوراکش کم می‌شه.
- فیس؟!
- اعتراض داری؟
- فیس...

به این ترتیب، مسابقه استعدادیابی در همان جلسه اول پایان یافت و کلاس‌های سفالگری و نمایش، به دلیل مشخص شدن برنده و مرگ یکی از عوامل آموزشی لغو شدند. معلم تابلو را برای نمایشگاه نگه داشت، مرگ‌خوارها تام را همراه وسایل نقاشی بیرون بردند و ایگور، پس از اطمینان از ثبت نشدن نامش در هیچ‌کدام از مدارک، آخرین نفر از کلاس خارج شد؛ نجینی صاحب خانه شده بود، ارباب از هزینه تعمیرات خلاص شده بود و کارکاروف نیز مهم‌ترین موفقیت روزش را به دست آورده بود: با وجود اول شدن، هیچ مسئولیتی گردنش نیفتاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو (فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم )
تولد نقش
1405/02/26
آخرین ورود
یکشنبه 3 آبان 1405 22:48
عضویت
1405/02/24
پست‌ها
209
اما این مرگخوار بیچاره که مورد سرقت هنری قرار گرفته بود، چه کسی بود؟

مرگخوار که تا آن لحظه از ترس نجینی سرش را پایین انداخته بود، بالاخره سرش را بلند کرد و با نگاهی مظلومانه به تام خیره شد.

- استاد... اون نقاشی منه.

معلم با تعجب به او نگاه کرد و بعد دوباره چشمش را به نقاشی دوخت. هرچه بیشتر نگاه می‌کرد، بیشتر تحت تأثیر قرار می‌گرفت. خطوط، سایه‌ها و جزئیات نقاشی آن‌قدر دقیق بودند که حتی تام هم نمی‌توانست به‌راحتی ایرادی از آن بگیرد.

تام که احساس می‌کرد جایگاهش در خطر است، دوباره سریع گفت:

- البته بد نیست، ولی هنوزم خیلی جا برای پیشرفت داره.

مرگخوار با ناباوری به او نگاه کرد، اما چیزی نگفت. معلم سرانجام اعلام کرد که نقاشی او بهترین اثر کلاس بوده و به این ترتیب، او فعلاً بالاترین امتیاز را برای انتخاب بهترین مرگخوار به دست آورده است.

تام که تا چند لحظه پیش، سلطان این کلاس بود، با شنیدن این خبر مقام و امتیازش را از دست داد. همه منتظر بودند اعتراض کند، عصبانی شود یا دست‌کم قیافه‌ای ناراحت بگیرد.

اما او فقط شانه‌ای بالا انداخت و با خونسردی گفت:
- حالا چی شده مگه؟ مگه من ضرر کردم؟

تصویر تغییر اندازه داده شده


همه با تعجب به او خیره شدند.

- من که از اول هم فکر نمی‌کردم خونه‌ی گانت‌ها به من برسه. حالا که مقامم رو هم از دست دادم، حداقل دیگه لازم نیست برای بردنش خودمو به زحمت بندازم.

و رفت مُرد!
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/1 17:15:46
ویرایش شده توسط دملزا رابینز در 1405/6/1 17:15:47
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 19:19
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
خلاصه:

لرد ولدمورت تصمیم گرفته است که مالکیت خانه‌ی گانت‌ها را به یکی از مرگخواران واگذار کند. برای این کار، او باید با استعدادترین مرگخوار را پیدا کند. مرگخواران به همین دلیل به یک هنرستان می‌روند تا در کلاس‌های آن شرکت کنند. اولین کلاس، کلاس نقاشی است. معلم این کلاس آن‌قدر تحت تأثیر هنر تام ریدل (پدر) قرار می‌گیرد که او را به عنوان استاد خود قبول می‌کند! حالا، تام و معلم به همراه هم به سراغ نقاشی‌های مرگخواران می‌روند و در مورد آن‌ها نظر می‌دهند.



---
- تو؟
- فیس فیس
- تو که دست نداری چجوری نقاشی کشیدی.
- فیس فیس

معلم که متوجه گفت‌وگوی تام و نجینی شد، به سمت آن‌ها آمد. وقتی چشمش به نقاشی افتاد، از حیرت و تحسین دهانش باز ماند. نقاشی، تصویری از یک منظره زیبا و پیچیده بود که به‌طرز ماهرانه‌ای با جزئیات کامل کشیده شده بود. رنگ‌ها با هم ترکیب شده بودند تا تصویری زنده و نفس‌گیر بسازند. معلم با چشمانی که از اشک پر شده بود، گفت:

- این فوق‌العاده‌ست! باور نکردنیه! نجینی، تو بدون داشتن دست تونستی همچین هنری خلق کنی؟ تو واقعاً محدودیت‌ها رو شکست دادی و با اراده و خلاقیتت شاهکار آفریدی!

تام که حالا احساس خطر می‌کرد و نمی‌خواست جایگاهش به خطر بیفتد، با صدای بلندی گفت:

- البته که نقاشی خوبیه، ولی یه جورایی... خیلی تکراریه، نه؟ خطوطش کمی ناشیانه‌ست و رنگ‌ها هم می‌تونستن بهتر ترکیب بشن. به نظر من این نقاشی هنوز به کار بیشتری نیاز داره.

استاد که همچنان در حیرت و تحسین نقاشی بود، به تام نگاه کرد و چون هنوز تو کف نقاشی بود چیزی نگفت. در همین حال، مرگخوار بغلی اشاره‌ای به تام کرد و به‌آرامی و با کمی ترش‌رویی به او گفت:

- منو تهدید به مرگ کرد و نقاشیم رو برداشت... می‌گه هر طور که شده می‌خواد خونه ریدل‌ها رو به ارث ببره.

نجینی با حالتی خونسرد، چشمانش را به مرگخوار دوخت و فیس‌فیس کرد. مرگخوار بلافاصله به نشانه ترس سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. به نظر می‌رسید که تام توانسته بود بهترین مرگخوار نقاش را پیدا کند. اما این مرگخوار بیچاره که مورد سرقت هنری قرار گرفته بود، چه کسی بود؟

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/29
آخرین ورود
چهارشنبه 26 آذر 1404 15:37
عضویت
1403/01/28
پست‌ها
229
تام ریدل که تازه یادش آمد بعد از کلاس هنر، دوباره بی دفاع در مقابل مروپ و غذاهایش قرار میگیرد، تصمیم گرفت که تا اوضاع برایش از این وخیم تر نشده با نمره ای بالا خطر را از بیخ گوشش دفع کند.

- چی داری میگی همسر عزیزم؟ دارم از این حجم از خلاقیتت تعریف میکنم. اصلا فدای سرت که شکل بیلچه نیست! سیبشم حتما پیوندی بوده که مثل هندونه سبز و زرده. این سبکت اکسپرسیونیسم محضه!
به وضوح معلومه که چقدر با ظرافت احساسات و افکارتو تونستی با قلم نشون بدی. مرلین بیامرز ادوارد مونک هم توی "جیغ" همچین ظرافتی نداشت.
- شوهر مامان! همیشه میدونستم تو بهتر از همه هنرامو درک میکنی.
- جناب تام به نظرتون یکم اغراق نمیکنید؟
- خیر، خیلی هم زیباست. هیچی جلوش نگو وگرنه امشب جفتمونو به عنوان مواد اولیه میریزه تو غذاش میده به خورد بقیه. خب حالا کی دوست داره بعدی باشه؟
- من! من! میشه بعدی من باشم؟

کوین که بزور دستانش را از توی آغوش محکم گابریل بیرون آورده و تکان میداد، مشتاقانه منتظر دیده شدن نقاشی اش بود.

-بسیار خب کوین بذار ببینم. هوووم...همونطور که از کوین انتظار داشتم.
همونطور کودکانه و دوستداشتنی، همه ی مرگخوارا رو زیر سایه ی عظیم الجثه ی فرزندم کشیدی. من نمره ی کامل رو به تو میدم. باشد که حضورت موجب اتحادی عمیق و پایدار بین ما ارتش تاریکی باشد.
- آخجون. ولی پدر ارباب چرا یه لحظه مثل خود ارباب حرف زدین؟
- از عواقب زندگی زیر یک سقفه چیزی نیست. هر از گاهی اینجوری میشه.
- گمونم دیگه نوبتی هم باشه نوبت منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

تولد نقش
1403/01/07
آخرین ورود
پنجشنبه 10 آبان 1403 07:04
عضویت
1403/01/06
پست‌ها
107
تام مستقیم به سمت مروپ رفت . آهنگ بی کلام حماسی در ذهنش پخش می شد و آماده بود تا برود و به خیال خودش دمار از روزگار ساحره بدذات و پلیدی که اسیرش کرده و سیسیلیای عزیزش را از او گرفته بود درآورد.
نقاشی مروپ دقیقا همانطور بود که می شد از مادر میوه ای انتظار داشت. سیبی دهانش را باز کرده بود تا تکه ای پیتزا را ببلعد.
- این چه جور نقاشی ایه؟ چرا این پیتزائه مثلثه؟

مروپ دست از تلاش برای فرو کردن پرتقالی در بینی ماگل کناری اش دست برداشت و با تعجب به شوهرش نگاه کرد.
- مگه همه پیتزاها مثلث نیستن شوهر مامان؟
- نه خیر، شکل بیلچه ان! اصلا سیبه چرا کجه؟

معلم ماگل نمی توانست ادعای شبیه بیلچه بودن پیتزا را هضم کند، ولی هنوز آنقدر تحت تاثیر نقاشی تام بود که حرفی نزند.

- اصلا این چه طرز رنگ کردنه؟

مروپ می دانست رنگ آمیزی اش مانند یک کودک دو ساله است، ولی نباید کس دیگری این موضوع را به رخش می کشید، به ویژه شوهر ماگلش.

- می خوای رفتیم خونه بندازمت تو سوپ با پیازای مامان بپزی شوهر مامان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 19:19
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
پست آخر تور اول سالازار اسلیترین
(توجه کنید که سوژه به پایان نرسیده و می‌توانید داستان را ادامه دهید)


----
سالازار به ماگل نگاه کرد و اولین چیزی که به ذهنش رسید، تعجب از جرأت بی‌سابقه‌ی او بود که چگونه جرئت کرده است در حضور او، سالازار اسلیترین، سخن بگوید. این به تنهایی لایق سال‌ها شکنجه توسط باسیلیسک بود. اما این ماگل نه تنها جسارت به خرج داده بود که در حضور سالازار سخن بگوید، بلکه در سخنانش نیز جسارت به خرج داده و سالازار را با مرگخواران مقایسه کرده بود، هرچند او را برتر از آن‌ها دانسته بود. اما حتی آغاز چنین مقایسه‌ای برای سالازار نیز غیرقابل تصور بود. و بعد از آن، این ماگل نه تنها همه این کارها را انجام داده بود، بلکه با جرأت تمام نام نوه سالازار را بر زبان رانده و حتی آن را به اشتباه بیان کرده بود. این سه دلیل باعث شد که سالازار از استفاده از طلسم‌های نابخشودنی صرف‌نظر کند و عصبانیت شدیدش به آرامشی مرگبار تبدیل شود.

- آواداکداورا و کریشیو و اینا دیگه کافی نیست برات، مستقیم میفرستمت تالار اسرار که اسباب بازی باسیلیسک بشی.

سالازار این را گفت و با یک حرکت ظریف دست‌های باریک خود را تکان داد، تا ماگل بی‌دفاع به طور مستقیم در دهان باسیلیسک قرار بگیرد. پس از آن، به یاد دروغ‌هایی افتاد که نماینده بنگاه‌داری ولز به او گفته بود و چگونه دقایق ارزشمندی از زندگی سالازار را هدر داده بودند. در پاسخ، او با یک حرکت دیگر دست خود، ماگل را به دهان نگینی فرستاد تا مطمئن شود که کسی فکر نمی‌کند بین مارهای عظیم خانواده اسلیترین تبعیضی وجود دارد. در نهایت، زمانی که متوجه شد تنها در برابر خانه ریدل‌ها ایستاده است، به خود گفت:

- خب اگر این خونه به نام تام و مروپ هست پس دیگه کاری اینجا ندارم.

و پوف! سالازار به همان سرعتی که وارد داستان شده بود، از آن خارج شد و به سوی مقصد دیگری حرکت کرد تا روند شکنجه، قتل، و غارت خود را ادامه دهد.


----
این بار کمی اینورتر، هنرستان شهر لندن:

تام و معلم حالا باید به سمت نقاشی مرگخوار بعدی حرکت می‌کردند. تام ریدل، که به دلیل هویت ماگل خود مدام مورد تمسخر مرگخوارها قرار می‌گرفت، مصمم بود از این فرصت نهایت بهره‌برداری را کند و با تحقیر خلاقیت هنری آن‌ها، کمی از آنها انتقام بگیرد. او دقیقا می‌دانست که هدف بعدی‌اش کدام یک از مرگخوارها باید باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1403/01/24
آخرین ورود
امروز ساعت 18:08
عضویت
1403/01/23
پست‌ها
700
همون موقع توجه سالازار به رهگذری جلب می‌شه که به نظر میومد تمام مدت یه گوشه وایساده بود و تماشاشون می‌کرد. از حالت چهره‌ش می‌شد فهمید اصلا بابت چیزایی که چشماش دیده تعجب نکرده و انگار که پرت شدن مردی وسط روز توسط شخصی رداپوش کاملا عادیه و هر روز رخ می‌ده!

مرد و سالازار اینقد به هم خیره نگاه می‌کنن تا این که صبر سالازار لبریز می‌شه.
- چیه؟ به چی نگاه می‌کنی تو مردک؟

مرد خوش‌حال از این که بالاخره سالازار بهش توجه کرده، آروم و قدم‌زنان جلو میاد.
- جناب گویا یکم اطلاعات آقایی که باهاشون صحبت می‌کردی از ترس نواده‌ی خاندان گانت ناقص بود.
- ناقص بود؟ و حتما تو می‌دونی؟ اصلا تو کی هستی که بدونی؟

مرد ابتدا کت و شلوار و سپس کراواتشو صاف می‌کنه تا متشخص‌تر به نظر میاد.
- فضول محله هستم.

مرد هرچقدر هم که در ظاهر متشخص میومد، ولی گویا شغلش چندان متشخصانه نبود!
سالازار در ابتدا از شنیدن این حرف شوکه می‌شه، اما بعدش تصمیم می‌گیره اطلاعات بیشتری از یک فضول بگیره!
- حالا تو چی می‌دونی که اون نمی‌دونست؟ من این خونه رو می‌خوام! به هر قیمتی که شده!

فضول محله لبخندی بر لب می‌زنه.
- این خونه دست شخصیه به اسم لود ولدرمورت نه بانک. بنابراین شما شاید حتی نیازی نداشته باشین که پولی خرج کنین! چون لود تصمیم گرفته این خونه رو به با استعدادترین شاگرد مرگ‌خورش واگذار کنه و من در شما استعدادی فراتر از هرکس دیگه‌ای بر روی این کره زمین می‌بینم.

سالازار که تا الان شک داشت با یک جادوگر در حال صحبته یا ماگل، حالا با شنیدن لود ولدرمورت و شاگرد مرگ‌خور مطمئن می‌شه که یک ماگل مقابلش ایستاده.
- البته که من با استعدادترینم! حالا این مرگخوارا کجان تا بفهمن رقابت با من بی معنیه؟
- هنرستان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/06/22
آخرین ورود
امروز ساعت 19:19
عضویت
1384/09/08
پست‌ها
1046
معلم ماگل با مهربونی خاصی که فقط از معلم‌های هنر میشه انتظار داشت، هر نقاشی رو بررسی می‌کرد و نمره‌ای بین 19 و 20 به اون‌ها می‌داد. تا وقتی که به اولین مرگخوار، یعنی تام ریدل، رسید. بعد از مدت طولانی هوم‌هوم کردن و بررسی نقاشی، ناگهان دستی به سرش کشید و فریاد زنان گفت:

- واو مسترپیس! بهترین نقاشی که تا حالا تو زندگیم دیدم. چقدر خوب پوچی زندگی رو جذب کرده و با چند خط ساده اون رو به نمایش گذاشته. باید یه مکتب هنری به نام پوچ‌گرایی به خاطر این اثر تاسیس کنیم.

معلم هنر بعد از اینکه از هیجان زیاد، همه موهای سرش رو کند، به سمت میزش رفت و قلم نقاشی خودش رو آورد. بعد که به تام ریدل رسید، از پایین کمر به‌طور کامل خم شد و مثل شمشیر سامورایی، قلم نقاشی رو جلوی تام ریدل گرفت.

- من دیگه چیزی نمی‌تونم به شما یاد بدم، آقای ریدل. از این به بعد شما باید به ما همه چیز یاد بدین.

مروپ که از این همه تعریف و هیجان تعجب کرده بود، خیلی کنجکاوانه از ته کلاس به نقاشی نزدیک شد. بعد از اینکه نقاشی رو از هر زاویه‌ای دید، باز هم نفهمید این همه معنا از کجای نقاشی میاد. با آرنجش ضربه‌ای به اسکورپیوس زد و گفت:

- مامان کم ذوق شده یا این ماگل‌ها یه چیزیشون میشه؟

اسکورپ جوابی برای این سوال نداشت، شونه‌ای بالا انداخت و به نقاشی خودش نگاهی کرد تا شاید یه معنی مخفی هم توی اون پیدا کنه و بتونه بفروشه و پولدار بشه. حالا تام ریدل به همراه معلم هنر ماگلی به سمت نقاشی مرگخوار بعدی رفتن تا بهش نمره بدن.

-----
کمی اون‌ورتر - خانه اصیل و باستانی گانت‌ها

- قیمتش مهم نیست، نمی‌بینی چند هزار گالیون تو دهن باسیلیسکم آوردم اینجا؟

نماینده بنگاه‌داری ولز (تحقیق کردم خونه گانت‌ها کجاست، باور نمی‌کنی خودت گوگل کن ) که از ترس جونش جرأت نداشت به باسیلیسک نگاه کنه، با صدای لرزانی گفت:

- ساکنان قبلی خیلی وقت هست که به وزارت‌خونه مالیات ندادن و برای همین خونه‌شون به بانک گرینگوتز رسیده. شما علاوه بر پول خونه باید اون مالیات رو هم بدین. مطمئنید می‌خواین بخرینش؟

سالازار که تا الان خیلی دور از بنگاه‌دار وایستاده بود، با سرعت زیادی بهش نزدیک شد و با دستانش صورت طرف رو در دست گرفت. انگار که می‌خواست جمجمه‌اش رو از جامد به مایع تبدیل کنه. در آخرین لحظات که دیگه بنگاه‌دار داشت از بین می‌رفت، سالازار بالاخره ولش کرد و به گوشه‌ای پرتابش کرد.

- اینجا خونه نواده‌های مستقیم منه. کسانی که مستقیم خون من تو رگ‌هاشون جریان داره. فکر کردین می‌ذارم کسی دیگه بخرتش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
تولد نقش
1398/04/17
آخرین ورود
دوشنبه 4 آبان 1405 01:42
عضویت
1397/05/27
پست‌ها
867
استاد با رضایت به شاگردان خوش ذوق مرگخوارش نگاهی تحسین بر انگیز انداخت.
- ازتون دعوت میکنم که تک به تک روی سکوی کلاس بیاین و نقاشیتونو برای بقیه توضیح بدین تا بتونم نمره تونو با توجه به توضیحاتتون اعلام کنم.

تام ریدل که همواره اعتماد به نفس در وجودش موج مکزیکی میزد، به عنوان اولین داوطلب روی سکو رفت و بوم نقاشی اش را رو به جمعیت گرفت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- نام اثر، کماندو...خالق اثر، سر لئوناردو تام داوینچی پدر! در این اثر با نگاهی سورئالیسم، یک کماندو به تصویر کشیدم که شمشیر اون با سیم مفتول به دسته شمشیر متصل شده. این اتصال دارای معانی بسیار عمیقی هست که از جمله اون میشه به شجاعت کماندو و مبارزه اون تا سر حد مرگ حتی با شمشیری ناقص اشاره کرد! همونطور که می بینید این شمشیر از نوع شمشیر های عربی هست که در دست یک کماندو ژاپنی بجای کاتانا نشان از اتحاد ملت ها و روابط تجاری گسترده بشر داره. این کماندو یک دست هم بیشتر نداره که این هم نشون دهنده اینه که محدودیت ها نباید مانع انسان ها برای رسیدن به هدفشون بشه! یک سری خطوط بی هدف هم توی بخش وسطی بدن کماندو میبینید که نشون از بی هدف بودن زندگی و مکتب پوچ گرایی داره که شعری از مولانا جلال‌الدین رومی رو به زیبایی تداعی میکنه که می فرمایند:

دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ



یک مرگخوار هنرنشناس دستش را بالا گرفت.
- این یارو یه چشمش از اون یکی گنده تره...حتی مردمک چشمم نداره، کوره بنده مرلین!

تام با تاسف سری تکان داد.
- نه نه...تو معنای ظریف این شاهکار هنری رو درک نمیکنی. این کماندو چشماشو رو به ظواهر دنیا بسته و با چشم بصیرتش با ناملایمات روزگار مبارزه میکنه.

مرگخواران هر چه بیشتر دقت می کردند، آن همه مفاهیم عمیق که تام در مورد آنها می گفت را در این نقاشی نمی دیدند. نوبت به نمره دادن استاد رسیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.