ایگور کارکاروف
از قلعه دورمشترانگ
- تولد نقش
- 1396/07/22
- آخرین ورود
- امروز ساعت 18:01
- عضویت
- 1384/11/01
- پستها
- 3125
سوژه جدید
ایگور کارکاروف برای انتخاب اتاقی در خانه گانتها آمده بود که هم پنجره داشته باشد و هم دستکم دو راه خروج، و به همین دلیل بررسی امکانات ساختمان را با دقتی بیشتر از آنچه معمولا صرف ماموریتهایش میکرد پیش میبرد. در هر اتاق ابتدا پنجره را باز میکرد، ارتفاعش تا زمین را میسنجید و بعد دنبال دری میگشت که به راهرو یا اتاق مجاور باز شود؛ اتاق رو به باغ نور مناسبی داشت، اما پنجرهاش نرده داشت و اتاق کنار پلهها هم بیش از اندازه به محل رفتوآمد ارباب نزدیک بود. بالاخره مقابل اتاقی ایستاد که پنجرهاش به حیاط پشتی باز میشد و داشت امکان پایین رفتن از ناودان را بررسی میکرد که زنگ در به صدا درآمد.
ایگور یقه ردایش را صاف کرد و بررسی لولای پنجره را ادامه داد؛ مردی با سابقه مدیریت دورمشترانگ قرار نبود با شنیدن هر زنگی به استقبال عابران بدوید. زنگ دوم که بلند شد، سرش را از اتاق بیرون آورد و هلنا را در انتهای راهرو دید.
- هلنا، در رو باز کن. احتمالا کسی با شما کار داره.
- از کجا میدونی؟
- چون من منتظر کسی نیستم.
- دراکو نزدیکتره.
- دراکو! در رو باز کن!
پاسخی از دراکو نرسید و زنگ سوم، طولانیتر و مصرانهتر، در خانه پیچید؛ ایگور هنوز منتظر بود کسی وظیفهاش را به یاد بیاورد که صدای بلاتریکس از سالن بلند شد و چند لحظه بعد، خودش با چوبدستی در چهارچوب ظاهر شد.
- یکی اون در لعنتی رو باز کنه، قبل از اینکه خودم همتون رو باز کنم.
- نیازی به عصبانیت نیست، بلاتریکس. شخصا دارم رسیدگی میکنم.
پشت در، مردی با کلاه آفتابگیر، زنی با دو چمدان و پسربچهای ایستاده بودند که دوربینش را به سمت صورت ایگور گرفته بود. کارکاروف نگاه تحقیرآمیزی به لباسهای ماگلیشان انداخت و در را فقط به اندازهای باز نگه داشت که متوجه شوند برای عبور کردن باید توضیح قانعکنندهای داشته باشند.
- چی میخواین؟
- اتاق رزرو کردیم. برای یک هفته.
- اینجا؟
- بله، اتاق پنجرهدار رو به قبرستون، با صبحانه و برنامه تماشای مار.
- تماشای چی؟
- مار بزرگ محلی. نوشته بود ملاقات از نزدیک با نظارت کارکنان مجرب.
- شما باید فورا...
- پولش رو کامل دادیم. این هم تایید رزرو.
ایگور برگه را گرفت و جمله ناتمامش را فراموش کرد؛ بالای کاغذ تصویر خانه ریدل چاپ شده بود و زیر عنوان «هتل اصیل و باستانی ریدل»، نشانی خانه گانتها به عنوان پذیرش مهمانها دیده میشد. کنار تصویر نجینی، ستارهای طلایی وعده یک عکس یادگاری رایگان میداد و نام مسئول ثبت رزرو هم با مهری ناخوانا پوشانده شده بود. کارکاروف یک بار دیگر برگه را خواند، سپس چنان فریادی کشید که زن دستش را روی گوش پسرش گذاشت.
- بارتی! هلنا! آگاتا! همه بیاین اینجا!
- چی شده؟
- یکی خونه ارباب رو هتل کرده! اینها هم پول دادن بیان توش بخوابن!
- آرومتر، خود ارباب میشنوه!
- ارباب بفهمن همهمون رو میکشن!
ایگور با گفتن جمله آخر لحظهای ساکت شد، انگار تازه ابعاد مسئله را فهمیده باشد؛ بعد برگه را در دست بارتی گذاشت، ردایش را جمع کرد و به سمت در حرکت کرد.
- من یه دفعه یادم اومد باید برای یک کار ضروری برم لندن. شما شروع کنین، خودم رو میرسونم.
- با چمدون مهمونها داری میری کجا؟
- کمکشون میکنم جابهجا بشن.
- چمدون رو بذار زمین، ایگور. تو هم میمونی.
بارتی دستش را روی شانه او نگه داشت و آگاتا خانواده را به بهانه بررسی رزرو به داخل راه داد؛ تهدید کردن یا بیرون انداختن ماگلهایی که رسید پرداخت داشتند، میتوانست با یک اعتراض بلند تمام ماجرا را به گوش ارباب برساند. باید بیسروصدا و مسالمتآمیز مهمانها را راضی میکردند و همزمان میفهمیدند پولها به جیب کدام مرگخوار رفته است. هنوز کسی مسئولیت توضیح دادن وضعیت را نپذیرفته بود که زنگ در دوباره به صدا درآمد و از پشت شیشه، زن و مرد دیگری با سه چمدان برایشان دست تکان دادند.
- سلام! ما برای ماهعسل اومدیم. اتاق شکنجه رو رزرو کردیم!
ایگور کارکاروف برای انتخاب اتاقی در خانه گانتها آمده بود که هم پنجره داشته باشد و هم دستکم دو راه خروج، و به همین دلیل بررسی امکانات ساختمان را با دقتی بیشتر از آنچه معمولا صرف ماموریتهایش میکرد پیش میبرد. در هر اتاق ابتدا پنجره را باز میکرد، ارتفاعش تا زمین را میسنجید و بعد دنبال دری میگشت که به راهرو یا اتاق مجاور باز شود؛ اتاق رو به باغ نور مناسبی داشت، اما پنجرهاش نرده داشت و اتاق کنار پلهها هم بیش از اندازه به محل رفتوآمد ارباب نزدیک بود. بالاخره مقابل اتاقی ایستاد که پنجرهاش به حیاط پشتی باز میشد و داشت امکان پایین رفتن از ناودان را بررسی میکرد که زنگ در به صدا درآمد.
ایگور یقه ردایش را صاف کرد و بررسی لولای پنجره را ادامه داد؛ مردی با سابقه مدیریت دورمشترانگ قرار نبود با شنیدن هر زنگی به استقبال عابران بدوید. زنگ دوم که بلند شد، سرش را از اتاق بیرون آورد و هلنا را در انتهای راهرو دید.
- هلنا، در رو باز کن. احتمالا کسی با شما کار داره.

- از کجا میدونی؟
- چون من منتظر کسی نیستم.

- دراکو نزدیکتره.
- دراکو! در رو باز کن!

پاسخی از دراکو نرسید و زنگ سوم، طولانیتر و مصرانهتر، در خانه پیچید؛ ایگور هنوز منتظر بود کسی وظیفهاش را به یاد بیاورد که صدای بلاتریکس از سالن بلند شد و چند لحظه بعد، خودش با چوبدستی در چهارچوب ظاهر شد.
- یکی اون در لعنتی رو باز کنه، قبل از اینکه خودم همتون رو باز کنم.

- نیازی به عصبانیت نیست، بلاتریکس. شخصا دارم رسیدگی میکنم.

پشت در، مردی با کلاه آفتابگیر، زنی با دو چمدان و پسربچهای ایستاده بودند که دوربینش را به سمت صورت ایگور گرفته بود. کارکاروف نگاه تحقیرآمیزی به لباسهای ماگلیشان انداخت و در را فقط به اندازهای باز نگه داشت که متوجه شوند برای عبور کردن باید توضیح قانعکنندهای داشته باشند.
- چی میخواین؟
- اتاق رزرو کردیم. برای یک هفته.
- اینجا؟

- بله، اتاق پنجرهدار رو به قبرستون، با صبحانه و برنامه تماشای مار.
- تماشای چی؟

- مار بزرگ محلی. نوشته بود ملاقات از نزدیک با نظارت کارکنان مجرب.

- شما باید فورا...
- پولش رو کامل دادیم. این هم تایید رزرو.

ایگور برگه را گرفت و جمله ناتمامش را فراموش کرد؛ بالای کاغذ تصویر خانه ریدل چاپ شده بود و زیر عنوان «هتل اصیل و باستانی ریدل»، نشانی خانه گانتها به عنوان پذیرش مهمانها دیده میشد. کنار تصویر نجینی، ستارهای طلایی وعده یک عکس یادگاری رایگان میداد و نام مسئول ثبت رزرو هم با مهری ناخوانا پوشانده شده بود. کارکاروف یک بار دیگر برگه را خواند، سپس چنان فریادی کشید که زن دستش را روی گوش پسرش گذاشت.
- بارتی! هلنا! آگاتا! همه بیاین اینجا!
- چی شده؟
- یکی خونه ارباب رو هتل کرده! اینها هم پول دادن بیان توش بخوابن!

- آرومتر، خود ارباب میشنوه!

- ارباب بفهمن همهمون رو میکشن!

ایگور با گفتن جمله آخر لحظهای ساکت شد، انگار تازه ابعاد مسئله را فهمیده باشد؛ بعد برگه را در دست بارتی گذاشت، ردایش را جمع کرد و به سمت در حرکت کرد.
- من یه دفعه یادم اومد باید برای یک کار ضروری برم لندن. شما شروع کنین، خودم رو میرسونم.

- با چمدون مهمونها داری میری کجا؟
- کمکشون میکنم جابهجا بشن.
- چمدون رو بذار زمین، ایگور. تو هم میمونی.

بارتی دستش را روی شانه او نگه داشت و آگاتا خانواده را به بهانه بررسی رزرو به داخل راه داد؛ تهدید کردن یا بیرون انداختن ماگلهایی که رسید پرداخت داشتند، میتوانست با یک اعتراض بلند تمام ماجرا را به گوش ارباب برساند. باید بیسروصدا و مسالمتآمیز مهمانها را راضی میکردند و همزمان میفهمیدند پولها به جیب کدام مرگخوار رفته است. هنوز کسی مسئولیت توضیح دادن وضعیت را نپذیرفته بود که زنگ در دوباره به صدا درآمد و از پشت شیشه، زن و مرد دیگری با سه چمدان برایشان دست تکان دادند.
- سلام! ما برای ماهعسل اومدیم. اتاق شکنجه رو رزرو کردیم!
افرادی که لایک کردند
هر کسی جرات داره بیاد جلو
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)








خیلی جا برای پیشرفت داره.

S.O.S



در این اثر با نگاهی سورئالیسم، یک کماندو به تصویر کشیدم که شمشیر اون با سیم مفتول به دسته شمشیر متصل شده. این اتصال دارای معانی بسیار عمیقی هست که از جمله اون میشه به شجاعت کماندو و مبارزه اون تا سر حد مرگ حتی با شمشیری ناقص اشاره کرد!