سوژه : فانوس دریایی
باد موهام رو بههم ریخته بود و صدای موجها از پایین صخرهها به گوش میرسید. فانوس دریایی مدتها بود که متروکه شده بود؛ بااینحال، هر شب رأس ساعت دوازده، نورش در دل تاریکی میچرخید. همین موضوع کافی بود تا کنجکاویام مرا به این نقطهی دورافتاده بکشاند.
پلههای مارپیچ و سنگی رو یکییکی بالا رفتم. هر قدمم صدای نالهی چوبهای پوسیده رو بلند میکرد و تارهای عنکبوت از گوشهوکنار صورتم رد میشدن. با رسیدن به بالای برج، دستم رو روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به دریا خیره شدم.
همهچیز عادی به نظر میرسید تا وقتی که نور فانوس روی آب افتاد و چیزی رو آشکار کرد.
قایقی کوچک، درست در میان مه، بیحرکت روی آب شناور بود. نه پارویی داشت، نه بادبانی و نه حتی سرنشینی که از این فاصله بشه دید. عجیبتر از همه اینکه هر بار نور فانوس از روی قایق میگذشت، چند متر به ساحل نزدیکتر میشد.
چوبدستیام رو بیرون آوردم و با زمزمه (لوموس) نورش رو به سمت قایق گرفتم ، اما پیش از اینکه وردی بخونم، صدایی پشت سرم پیچید.
_ اگه جای تو بودم، این کار رو نمیکردم.
برگشتم. مردی با پالتوی خیس کنار در ایستاده بود. درحالیکه مطمئن بودم چند لحظه پیش، جز خودم کسی اینجا نبود.
نگاهش به قایق دوخته شده بود.
_ اون چیزی که داره به ساحل میاد، برای نجات پیدا کردن به نور احتیاج نداره.
ابروهام رو بالا بردم و چوبدستیام رو محکمتر گرفتم:
_ پس برای چی اومده؟
مرد بالاخره نگاهم کرد و لبخند تلخی زد.
_ برای اینکه یکی از ما رو با خودش ببره...
____________________________
سوژه بعدی : آراگوگ
باد موهام رو بههم ریخته بود و صدای موجها از پایین صخرهها به گوش میرسید. فانوس دریایی مدتها بود که متروکه شده بود؛ بااینحال، هر شب رأس ساعت دوازده، نورش در دل تاریکی میچرخید. همین موضوع کافی بود تا کنجکاویام مرا به این نقطهی دورافتاده بکشاند.
پلههای مارپیچ و سنگی رو یکییکی بالا رفتم. هر قدمم صدای نالهی چوبهای پوسیده رو بلند میکرد و تارهای عنکبوت از گوشهوکنار صورتم رد میشدن. با رسیدن به بالای برج، دستم رو روی شیشهی سرد پنجره گذاشتم و به دریا خیره شدم.
همهچیز عادی به نظر میرسید تا وقتی که نور فانوس روی آب افتاد و چیزی رو آشکار کرد.
قایقی کوچک، درست در میان مه، بیحرکت روی آب شناور بود. نه پارویی داشت، نه بادبانی و نه حتی سرنشینی که از این فاصله بشه دید. عجیبتر از همه اینکه هر بار نور فانوس از روی قایق میگذشت، چند متر به ساحل نزدیکتر میشد.
چوبدستیام رو بیرون آوردم و با زمزمه (لوموس) نورش رو به سمت قایق گرفتم ، اما پیش از اینکه وردی بخونم، صدایی پشت سرم پیچید.
_ اگه جای تو بودم، این کار رو نمیکردم.
برگشتم. مردی با پالتوی خیس کنار در ایستاده بود. درحالیکه مطمئن بودم چند لحظه پیش، جز خودم کسی اینجا نبود.
نگاهش به قایق دوخته شده بود.
_ اون چیزی که داره به ساحل میاد، برای نجات پیدا کردن به نور احتیاج نداره.
ابروهام رو بالا بردم و چوبدستیام رو محکمتر گرفتم:
_ پس برای چی اومده؟
مرد بالاخره نگاهم کرد و لبخند تلخی زد.
_ برای اینکه یکی از ما رو با خودش ببره...
____________________________
سوژه بعدی : آراگوگ
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Yeah...We will return to peak...
The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!

The greatest tragedy in life isn't death; it's living without a purpose...!






