خلاصه (شامل این پست نیز میباشد): ولدمورت و اسنیپ برای ساختن ارتشی از زامبیهای نامیرا و فرمانبردار، آزمایشهایی انجام دادهاند که به مرگ مروپ و تبدیل سیریوس بلک به نخستین نمونه موفق منجر شده است.دلفی که نتوانسته پدرش را منصرف کند، با ایگور نگران همنظر شده تا از طریق هلنا، سالازار اسلیترین را برای متوقف کردن این نقشه وارد ماجرا کنند.
همزمان، اسنیپ و دیگر مرگخواران مشغول آمادهسازی سیریوس برای نخستین ماموریتش در لندن و تبدیل ماگلها به زامبی هستند؛ دلفی و ایگور باید پیش از اعزام او اقدام کنند.
دلفی از میز فاصله گرفت و به طرف راهرو رفت، اما پیش از رسیدن به در، ایگور را کنار پنجره دید که نوک چوبدستیاش را روی قاب میکشید و زیر لب چیزی میگفت. با نزدیک شدن او، کارکاروف دستش را پایین آورد و وانمود کرد مشغول بررسی دانش طلسمهاش است؛ بااینحال، نگاه مکررش به سیریوس و لرزش دستی که پشت کمر پنهان کرده بود، برای دلفی جای تردیدی باقی نگذاشت. کنار او ایستاد و لحظهای به تصویر محو هر دویشان در شیشه نگاه کرد؛ در خانهای که همه مشتاق اثبات وفاداری بودند، ترس این مرد شاید تنها چیزی بود که میتوانست به آن اعتماد کند.
- دنبال راه خروج میگردی، ایگور؟ من هم فکر نمیکنم وقتی اینها آزاد بشن، دیگه کسی اینجا در امان باشه.
- دارم امنیت پنجره رو بررسی میکنم. ولی درست میگی؛ اسنیپ یک زامبی رو به صندلی بسته و اسمش رو گذاشته ارتش فرمانبردار. وقتی تعدادشون بیشتر بشه، کنترلشون غیرممکنه.
- باید جلوش رو بگیریم، اما پدر به من گوش نمیده و حرف تو رو هم مخالفت با دستورش میدونه. شاید سالازار بتونه متقاعدش کنه؛ کسی که پدر نتونه به همین راحتی ساکتش کنه.
- اگر کسی بتونه، خود ایشونه. هلنا رو در جریان بذاریم؛ شاید راهی برای رسوندن خبر داشته باشه. فقط باید قبل از فرستادن بلک به لندن اقدام کنیم.
در سالن، مقدمات همان اعزام در حال انجام بود؛ اسنیپ بستهای سیریوس را بررسی میکرد و واکنشش به فرمانهای کوتاه را زیر نظر داشت، درحالیکه ولدمورت محل نخستین آزمایش را روی نقشه لندن نشان میداد. بارتی مسیر را به خاطر میسپرد و بلاتریکس مسئولیت همراهی و مراقبت از عملیات را پذیرفته بود؛ کنارشان، آکی مراقب دستهای بسته سیریوس بود و رابستن پارچه ضخیمی را برای پوشاندن صندلی باز میکرد. وینکی آخرین بند را محکم کشید و وسایل اضافی را از مسیر بیرون برد، اما هلنا که کنار میز ایستاده بود، با دیدن اشاره دلفی از برداشتن ردایش منصرف شد. زیر پارچه، بدن سیریوس دوباره تکان خورد و اسنیپ بیآنکه به سمت راهرو نگاه کند، چوبدستیاش را بالا آورد تا صندلی را از زمین بلند کند.
همزمان، اسنیپ و دیگر مرگخواران مشغول آمادهسازی سیریوس برای نخستین ماموریتش در لندن و تبدیل ماگلها به زامبی هستند؛ دلفی و ایگور باید پیش از اعزام او اقدام کنند.
دلفی از میز فاصله گرفت و به طرف راهرو رفت، اما پیش از رسیدن به در، ایگور را کنار پنجره دید که نوک چوبدستیاش را روی قاب میکشید و زیر لب چیزی میگفت. با نزدیک شدن او، کارکاروف دستش را پایین آورد و وانمود کرد مشغول بررسی دانش طلسمهاش است؛ بااینحال، نگاه مکررش به سیریوس و لرزش دستی که پشت کمر پنهان کرده بود، برای دلفی جای تردیدی باقی نگذاشت. کنار او ایستاد و لحظهای به تصویر محو هر دویشان در شیشه نگاه کرد؛ در خانهای که همه مشتاق اثبات وفاداری بودند، ترس این مرد شاید تنها چیزی بود که میتوانست به آن اعتماد کند.
- دنبال راه خروج میگردی، ایگور؟ من هم فکر نمیکنم وقتی اینها آزاد بشن، دیگه کسی اینجا در امان باشه.
- دارم امنیت پنجره رو بررسی میکنم. ولی درست میگی؛ اسنیپ یک زامبی رو به صندلی بسته و اسمش رو گذاشته ارتش فرمانبردار. وقتی تعدادشون بیشتر بشه، کنترلشون غیرممکنه.
- باید جلوش رو بگیریم، اما پدر به من گوش نمیده و حرف تو رو هم مخالفت با دستورش میدونه. شاید سالازار بتونه متقاعدش کنه؛ کسی که پدر نتونه به همین راحتی ساکتش کنه.
- اگر کسی بتونه، خود ایشونه. هلنا رو در جریان بذاریم؛ شاید راهی برای رسوندن خبر داشته باشه. فقط باید قبل از فرستادن بلک به لندن اقدام کنیم.
در سالن، مقدمات همان اعزام در حال انجام بود؛ اسنیپ بستهای سیریوس را بررسی میکرد و واکنشش به فرمانهای کوتاه را زیر نظر داشت، درحالیکه ولدمورت محل نخستین آزمایش را روی نقشه لندن نشان میداد. بارتی مسیر را به خاطر میسپرد و بلاتریکس مسئولیت همراهی و مراقبت از عملیات را پذیرفته بود؛ کنارشان، آکی مراقب دستهای بسته سیریوس بود و رابستن پارچه ضخیمی را برای پوشاندن صندلی باز میکرد. وینکی آخرین بند را محکم کشید و وسایل اضافی را از مسیر بیرون برد، اما هلنا که کنار میز ایستاده بود، با دیدن اشاره دلفی از برداشتن ردایش منصرف شد. زیر پارچه، بدن سیریوس دوباره تکان خورد و اسنیپ بیآنکه به سمت راهرو نگاه کند، چوبدستیاش را بالا آورد تا صندلی را از زمین بلند کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هر کسی جرات داره بیاد جلو
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)
(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)


S.O.S 













اوه... 


