جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
آنلاین‌ها
اطلاعیه مدیریت
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

36 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
1
عضو
×

اطلاعیه مدیریت

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

فن‌ فیکشن‌ها

اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1398 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-آخ و اوخ...هن و هن...

سرو صدای عجیبی به گوش می رسید. ولی جادوگران سپید، به شدت روی غذایشان تمرکز کرده بودند.
نه به دلیل احترام به نعمت های مرلینی...
نه به دلیل گوارش و هضم راحت تر...

مجبور بودند!

نفری یک دانه لوبیا سهمیه داشتند و برای بریدنش، مجبور بودند تمرکز کنند.

دامبلدور سه عینک روی هم زده بود تا لوبیایش را بهتر ببیند...ولی همچنان نا موفق بود. تصمیم گرفت درخواست کمک کند.
یک سفید هیچوقت از درخواست کمک کردن، خجالت نمی کشید!
رو به محفلی بغل دستی اش کرد.
-مالی عزیزم. ممکنه مکان دقیق لوبیا رو در بشقاب نشونم بدی؟

مالی با صدای کلفت و نخراشیده ای جواب داد:
-من آرتورم پروفسور! و خیر...نمی تونم. چون لوبیایی در بشقاب شما نیست. مطمئنین قبلا نخوردینش؟

دامبلدور غمگین شد. مطمئن بود هیچ لوبیایی از گلویش پایین نرفته.

-هن و هن بیشتر...و بالاخره...رسیدم!
صدا از پنجره بود.
لوبیای کوچکی، با جوانه ای روی سرش، از پنجره وارد خانه شماره دوازده شد.
-سلام خدمت شما!

چشمان دامبلدور برق زد.
-لوبیام...

و با چاقو قصد حمله به طرف تازه وارد را داشت که لوبیا دوبرگش را جلویش گرفت.
-هی هی...صبر کن. با یه فرزند آینده روشنایی اینجوری رفتار می کنن؟ من اومدم درخواست عضویت بدم.

دامبلدور احساساتی شد.
-آخی فرزندم ...به سپیدی گرویدی؟ چطوری اومدی تو؟ اینجا که دیده نمی شه.

لوبیا با موذیگری به رون ویزلی اشاره کرد. رون با اشتها سرگرم غذا خوردن بود و در بشقابش دو لوبیا به چشم می خورد.
وقتی گرسنگی بر رون غلبه می کرد، قادر بود اسم رمز محفل را به یک لوبیا بفروشد!

لوبیای تازه وارد روی اولین صندلی نشست و نفس عمیقی از سر خستگی کشید.
-آخیش...از دیوار بالا اومدن خیلی سخت بود. ناهار چی داریم؟

مالی بسیار آشفته و پریشان به نظر می رسید. او تمام حبوبات و برگ های چغندر سالاد را شمرده بود. سهم بیشتری برای یک مهمان ناخوانده نداشتند.
-تو مگه جادوگری آخه؟ می تونی جادو کنی؟ می تونی بجنگی؟

-نه... مگه خودتون ننوشتین:
محفل ققنوس
جادوگران و ساحره های شجاع، مبارزان سر بلند و سپید دل، دوستداران ققنوس، معتقدان به آلبوس دامبلدور و دشمنان لرد ولدمورت همگی در محفل ققنوس جمعند.
ناظر: آلبوس دامبلدور


من جادوگر نیستم...ساحره نیستم. شجاع که اصلا نیستم. مبارز و سربلند و سپید دل که حرفشم نزنین...آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورتم نمی شناسم. ولی ققنوس دوست دارم! پس می تونم بمونم.

مالی نمی خواست تسلیم بشود.
-نمی شه. هاگوارتز رفتی اصلا؟ جارو سواری بلدی؟ غیب و ظاهر شدن؟ ویژگی خاصی داری؟
-ققنوس دوست دارم.
-خب...این که به هیچ دردی نمی خوره. تو حتی نمی تونی از خودت دفاع کنی. دو ساعت موندی جلوی آفتاب جوونه زدی.
-چرا روی فرعیات تمرکز کردی؟ اصل رو بچسب. منو ببین! ققنوس دوست دارم. البته قرقاول هم دوست دارم. ولی فکر نمی کنم این جا کاربردی داشته باشه.
-تو چه کار مفیدی می تونی برای محفل انجام بدی؟
-می تونم ققنوس هاتونو دوست بدارم. یه عکس ققنوس تو برگ پشتیمه. یادم بندازین بعد از ناهار بهتون نشون بدم.

پیش بندش را بست و کارد و چنگال را به دست گرفت.
-نگفتین...ناهار چی داریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 29 خرداد 1398 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
فنریر گری بک توی دفتر مدیریت جلوس کرده بود و داشت حسابی از یادآوری رذالت هایی که به خرج داده بود تا به مدیریت برسه دلش قنج میرفت. پنجه هاش رو روی ریش زمختش می‌کشید و نیشخند می‌زد. از اون زمانی که شنل قرمزی رو با یه دست ربدوشامبر و یه کلاه خواب مجاب کرده بود که مادربزرگشه تا الان آنقدر بهش خوش نگذشته بود. درست همون موقعی که داشت فکر میکرد دیگه امکان نداره چیزی عیشش رو به هم بزنه، صدای نکره ای از تابلوی پشت سرش همه‌ی پشم های تنش رو سیخ کرد:
- آهای جونور موذی بی غیرت! رذل گروه فروش! خائن بزدل! ترسوی جفا پیشه!

گری‌بک آهی کشید و با شونه های افتاده به پشت سرش چرخید.
- فکر کردم خبر مرگت مردی کادوگان! چه فکر مسرت بخشی بود!
- آرزوی مرگ من رو با خودت به گور می بری فرومایه‌ی جاه طلب!
- محض رضای ارباب، چی میخوای اول صبحی از جون ما؟

نیش کادوگان تا بناگوشش باز شد و صاف روی اسب کوتوله‌اش نشست:
- اول اینکه هیچ کس هنوز از بازگشت شکوهمند ما به این قلعه خبر نداره. ببین دقت کن فنر جان، پسرم، هیچ کس، دارم میگم هیچ کس نباید مرلینی نکرده خبردار بشه که ما برگشتیم!

هنوز جمله اش رو درست و حسابی تموم نکرده بود که پری دریایی توی تابلوی حموم ارشد ها که این روزها به درخواست فنریر گری‌بک منشی مخصوص مدیر مدرسه شده بود، از تابلوی رو برو وارد شد و با ناز و افاده ای که منشی های دکتر های جراحی بینی هم ندارن، شروع به صحبت کرد:
- آقای مدیر، ماساژ تراپیست خصوصیتون اینجاست، بفرستمش تو یا اول آبمیوه و صبحونه‌تون رو میل می‌کنید؟.

فنریر در حالی که به تابلوی کادوگان چشم غره می رفت زیر لب غرولند کرد:
- سر صبحی چشمم به روی نحس یک نفر باز شد اشتهام کور شد، صبحونه نمیخوام. بگو چهار دقیقه دم در واسته تا مافلدا بیاد سرکشیش رو بکنه، بعد صداش میکنم بیاد تو.

پری دریایی یه برگ خزه از توی جیبش درآورد و مثلاً یک چیزهایی یادداشت کرد، ولی در واقع داشت قلب تیر خورده می‌کشید.
- کار دیگه ای با من ندارید؟
- نه دیگه میتونی بری.

تا پری دریایی چرخید تا از قاب تابلو خارج بشه، صدای کادوگان بلند شد:
- چی چی رو میتونی بری! نذار بره! این من رو دیده الان می‌ره کل مدرسه رو خبر می‌کنه!

پری دریایی بیچاره که اتفاقاً تازه همون لحظه چشمش به صورت غضبناک کادوگان افتاده بود، با ترس و وحشت سعی کرد که سریع تر از قاب خارج بشه، ولی داشتن دم ماهی به جای یه جفت پا زیاد کمکی بهش نمی‌کرد.

- بگیرش بهت میگم!
- آروم باش کادوگان!
- با من به این جاسوسه‌ی متخاصم حمله کن هم رزم!
- جو نگیرتت کادوگان!
- حمله! حمله! حمله به دشمن!

فنریر سعی کرد مثل همیشه آدامسش رو روی صورت کادوگان بچسبونه تا ساکتش کنه، ولی متاسفانه دیر شده بود، کادوگان در حالی که شمشیرش رو بالای سر میچرخوند، سوار اسب کوتوله از تابلوی پشت سر فنریر خارج شده بود و وارد تابلوی پری دریایی شده بود. پری دریایی مادر مرده در حالی که چشماش اندازه‌ی دو جفت جام آتش از حدقه بیرون زده بودن، با بیشترین سرعتی که در توان دمش بود خودش رو به سمت قاب تابلو میکشوند که اسب کادوگان با سرعت از روش چهارنعل رد شد. فنریر گری‌بک که تا این لحظه سعی کرده بود آرامش همایونی رو حفظ کنه، بعد از دیدن این صحنه دودستی کوبید توی سرش:
- ای آوادای ارباب صاف بخوره وسط فرق سر من! کشتیش!

کادوگان که حالا از اسبش پیاده شده بود و بالای سر جنازه‌ی پری دریایی بینوا واستاده بود گفت:
- به خودت مسلط باش خرس گنده! بیا کمکم کن زیر بغل این نفله رو بگیریم چالش کنیم.

فنریر که بیشتر داشت با خودش حرف میزد گفت:
- تو نمی‌فهمی کادوگان، بدبخت شدیم رفت! من این مدرسه رو موقت دادن دستم، هر روز راس ساعت نه صبح مافلدا میاد سر و گوش آب میده و چکم می‌کنه. اگه بفهمه هیچی نشده یکی کشته شده دخلم اومده! از دمم آویزونم می‌کنه!

رنگ از رخسار کادوگان هم پرید.
- الان که ساعت نهه، وقت نمیشه چالش کنیم!
- سه برادر لعنتت کنن کادوگان، هنوز نیم ساعت نیست برگشتی ببین چه آشی برامون پختی!

صدای پای کسی که به پلکان مارپیچی نزدیک میشد به گوش رسید.
- یا اون تنبون مشکیه ارباب! بدبخت شدم مافلداست!

کادوگان نگاهی به دورو بر انداخت و بعد رو به اسب کوتوله اش گفت:
- بشین روش!
- چی چی رو بشین روش؟

صدای پاها به پشت در رسید،

- ایده بهتری داری؟ بشین روش عاقا!

و درست در لحظه ای که دستگیره در چرخید، اسب کوتوله با صدای قرچ بلندی نشست و پیکر کوچولوی پری دریایی مفلوک زیر لایه های چربی اسب کادوگان قایم شد.

- از پشت در یک عالم صدای جر و بحث و بعد هم یه صدای زارت بلند شنیدم، انگار که یه چیزی له شد، چه خبره اینجا گری‌بک؟
- هیچی، چیز خاصی اصلا نیست، کادوگان نکبت برگشته، داشتیم با هم جر و بحث میکردیم طبق معمول. میگه نمی‌خواد کسی از برگشتنش خبردار بشه. چقدر خوب میشد یاد می‌گرفتی و در میزدی قبل از اینکه بیای تو مافلدا جان!
- اتفاقاً خواستم این دختر لوسه منشیت رو بفرستم بهت خبر بده من دم درم، پیداش نکردم. همیشه همینقدر سر به هواست؟

کادوگان و فنریر نگاه مضطربی رد و بدل کردن.
-نه ، میخواست بره جایی خودش بهم گفت ازم مرخصی ساعتی گرفت، دختر وقت شناس و خوبیه.
- یکم ولی صداش رو مخه، نیست؟ خیلی عجیبه، آنقدر صداش توی گوش آدم پر میشه که حتی الان هم احساس میکنم صداش رو می‌شنوم...

و راستی راستی هم صدای ناله های ضعیفی از زیر اسب کادوگان بلند میشد. این دفعه کادوگان و فنریر و اسبه سه تایی با هم نگاه های مضطرب ردل و بدل کردن.
کادوگان لگدی نثار نشیمنگاه اسبش کرد و گفت:
-آها، نکنه این صدا رو میگی، این صدای دزدگیر جدید اسبمه! پارکینگ کمه گاهی مجبورم گوشه خیابون پارک کنم، دزد هم که این روزا تو خیابون زیاده.

مافلدا نگاه بی علاقه ای به اسب کادوگان انداخت و ادامه داد:
- خب گری‌بک، اوضاع کلاس های هاگوارتز چطوره؟ امیدوارم اون گزارشی که ازت خواستم رو آماده کرده باشی، گزارش قبلیت که چنگی به دل نمی‌زد، ای بابا کادوگان این اسبت چه مرگشه چرا آنقدر تکون میخوره حواسم رو پرت می‌کنه!
- مال دزدگیر جدیدشه. باطریش داره تموم میشه ویبره میزنه تا عوضش کنم!
- خب بهتره که زودتر عوضش کنی! گزارش سوم و چهارم رو تا امروز عصر روی میزم می‌خوام. حواست رو هم جمع کن همه کلاس های این هفته همه به موقع باشن. ای بابا کادوگان اون دم ماهی چیه از زیر اسبت زده بیرون؟

فنریر از شدت اضطراب یه لحظه ارور داد:
- این برای اینه که تو رو بهتر ببینم نوه عزیزم!

کادوگان جمعش کرد:
- خفه شو گری‌بک. این برای دزدگیرشه.

مافدا پا شد وبه فنریر گری بک به طرز ترسناکی نزدیک شد:
- من دیگه دارم میرم، نمی‌دونم دوباره تو سرت داری چه کلکی سوار می‌کنی فنریر ولی یه قیافت امروز خیلی مشکوکه. به نفعته که به فکر توطئه خاصی نباشی.
- به دماغ نداشته‌ی ارباب اصلأ همچین خیالی ندارم!
- پس تا فردا.

این رو گفت و از در خارج شد. در رو هم محکم پشت سرش بست. کادوگان و گری بک نفس صدا دار بلندی کشیدن.
- با اینکه خیلی جفا پیشه و ستمکار و ظالم صفتی ولی دلم برای ریختت تنگ شده بود گری‌بک!
- خفه شو کادوگان!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1397 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نوازش آفتاب را بر پوست صورتم حس می کردم. سعی کردم چشمانم را باز کنم، اما پلک هایم محکم به هم چسبیده بودند. دست و پایم را هم نمی توانستم حرکت دهم. به نظر می آمد با طناب به صندلی ای که روی آن قرار داشتم، بسته شده بودم. درست به خاطر نمی آوردم چه اتفاقی افتاده. تصاویر آشفته ای که در ذهنم می رقصیدند، مخلوطی از تکه های دل و روده بودند. با یادآوری آن صحنه ها، چیزی در معده ام زیر و رو شد. هنوز می توانستم بوی خون را حس کنم و آوای جیغ های دردآلود را بشنوم.

صدای باز شدن در و قدم های پا به گوشم رسید.
- کی هستی؟

فرد مزبور جواب نداد. صدای قدم های پایش نزدیک تر شدند. بوی عطر آشنایی به مشامم خورد. با تردید گفتم:
- ماتیلدا، تویی؟

شخص با صدایی آرام پاسخ داد:
- خودمم.

پنبه ای مرطوب روی پلک هایم فشرده شد. لحظاتی بعد توانستم پلک هایم را باز کنم و ماتیلدا را دیدم که با چهره ای رنگ پریده مقابلم نشسته. پرسیدم:
- چرا منو بستین؟

ماتیلدا نگاه سرزنش آمیزی روانه ام کرد.
- یادت نمیاد؟

جرقه ای در ذهنم ایجاد شد و ناگهان سیل خاطرات به مغزم هجوم آورد. مردی با کت و کلاه مشکی در میان جمعیتی از ساحره ها و جادوگران که با دستان بسته روی زمین به حالت زانو زده قرار داشتند، ایستاده بود. آن ها مرگخوارانی بودند که اعضای محفل به تازگی دستگیر کرده بودند. لب های مرد مزبور شروع به لرزیدن کرد. شعله های خشم و نفرت در چشمان عسلی رنگش زبانه کشید. اره ای را که در دست راستش قرار داشت، بالا آورد و با آن به مرگخوارهای دست بسته حمله ور شد. قطرات خون به هوا پاشیدند و صدای نعره هایی دل خراش فضا را پر کرد. مردی که داشت زندانی ها را در امواج خروشان خاطراتم سلاخی می کرد، خودم بودم. سرم را به شدت تکان دادم. نمی خواستم بیشتر از این به یاد بیاورم. باورم نمی شد این من بودم که آن مرداب متعفن از گوشت و خون را دُرست کرده بودم.

ماتیلدا از جایش بلند شد و به سمت در رفت. با صدایی لرزان پرسیدم:
- حالا چی میشه؟ منو میفرستین آزکابان؟

دختر جوان برگشت و با چشمان آبی رنگش به من خیره شد. نگاهش آمیزه ای از انزجار و دلسوزی بود.
- نه، تو همین جا تو خونه ی گریمولد حبس میشی. پروفسور دامبلدور فکر می کنه تو واقعا به خودت اومدی و پشیمون شدی ...

مکثی کرد و ادامه داد:
- یا لااقل واقعا به خودت میای و پشیمون میشی!

ماتیلدا پس از گفتن این حرف، اتاق را ترک کرد و مرا با دردی که به قلبم چنگ انداخته بود، تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1397 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
فرانک لانگ باتم : نه خواهش میکنم منو نکش.
ولدمورت : اخه تو سزاوار مرگی فرانک
فرانک لانگ باتم : نه منو نک.......
ولدمورت : آبراکادابرا
این اخرین لحظات زندگی فرانک لانگ باتم و همسرش بود.ومن تنها کسی بودم که حداقل صداشونو شنیدم.

<<فلش بک >>

من(ریموس لوپین) : سلام پروفسور بامن کاری داشتین.
دامبلدور دوان دوان آمد سمتمو نفس نفس زنان گفت :‌ اره ریموس ، کار واجبی داشتم ، برات یه ماموریت دارم .
منکمی کنجکاوانه پرسیدم : چه کاری پروفسور،بفرمایید.
دامبلدور با عجله گفت : فرانک ،فرانکلانگ باتم ،ریموس همونی که میدونی میخواد فرانگ لانگ باتم و همسرش رو بکشه.
من هم گفتم : من چیکار کنم پروفسور؟
دامبلدور برو خانه لانگ باتم ها و قبل از اینکه همونی که میدونی برسه اونها رو بیار اینجا.
من:چشم پروفسور.
دامبلدور : سریع ،زود باش.
----------
حالا بعد از اون همه تاکید پروفسور دامبلدور حالا من باید دست از پا دراز تر برمیگشتم محفل.
رسیدم به محفل و یک راست رفتم پیش پروفسور دامبلدور.
دامبلدور همین که من رو دید گفت : ناراحت نباش ریموس اصلا ناراحت نباش ، اونا جاودان شدند و یادگاری گرانبهایی از خودشان به جا گذاشتند.پسرشون نویل که سال های نهچندان دور به هاگوارتز خواهد آمد.
من که کمی از ناراحتیم کم شده بود گفتم : پروفسور من مطمئنم ، همونی که میدونی میخواد بقیه ااعضای محفل مثل من یا حتی جیمز و لیلی رو بکشه .باید از اونا محافظت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Profesor Rimus John Lupin

اتحاد گریفیندور
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 5 بهمن 1397 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اولین روزی که وارد محفل شدم هیچ کیو نمی شناختم جز دامبلدور و یه چند نفر دیگه که از دوستای قدیمیم بودن، البته نشناختن که نمی شه گفت، خب من چوب دستیه همه ی اونا رو ساختم، ولی خب فقط برای چند دقیقه دیده بودمشون.
وقتی دور میز جمع شدیم بقیه شروع کردن به معرفی خودشون. یه پسر جوونی با موهای قشنگش گفت:
- سلام آقای الیواندر... من کریسم... از آشناییتون خوشبختم!
- سلام کریس... چطوری کریس؟... راحت باش، گریک صدام کن!

یکی دیگه که کتاب تو دستش بود گفت:
- سلام... من ادواردم... ادوارد بونز!
- سلام ادوارد!

بعد از اینکه معرفی کردن تموم شد، بوی خوبی موهای داخل دماغمو تکون تکون داد.
- این بوی چیه؟

دامبلدور مثل کسایی شده بود که انگار چیزی رو از قلم انداخته.
- اوه ببخشید اصلا حواسم به پنه نبود.
- پنه؟
- بله... پنه لوپه کلیرواتر... دختری هستن بسیار روشن... لازم به ذکر هستش که بگم دست پختشم عالیه.
- خب پس من برم آشپزخونه تا ببینم این کیه که انقد تعریف می کنی ازش.
- اوه راستی... فامیلیشو مسخره نکن خوشش نمیاد.

میزو ترک کردمو رفتم سمت آشپزخونه ولی خب چون راهو بلد نبودم از دستشویی سر درآوردم.
- شما... اینجا آَشپزی میکنین؟... چی می خورین دقیقا؟
- گریک یکم نگاه کنی می فهمی که اونجا گلاب به روتونه!
- میگم خیلی برام آشنا بودا!

برای چند ثانیه یاد پیچ و مهره های شلم افتادم ولی سریع این افکار کثیفو رها کردم.
- کجاست پس؟
- کنارته!
- کنارم که دستشوییه!
- گریک یه آدم چندتا کنار داره؟
- نگا کن... خودت بحثو تخصصیش کردی... یه آدم می تونه بی نها...
- غلط کردم ببخشید... اون کنارت!
- کدوم؟
- ای خدا سمت چپت!
- چپ خودم یا تو؟
- خدایا منو گاو کن... خودت!

بالاخره دو گالیونیم افتاد و سمت راستمو نگاه کردم.
- اینکه بازم دسشوییه!

یه حسی بهم گفت که کریس اعصابش خورد شده بود.

- گریک... پشتته!

برگشتمو آشپزخونه رو دیدم.
- ممنون ادوارد!

قبل اینکه بخوام برم توی آشپزخونه گلاب به روتون منو گرفت و یه سر به پشتم زدم. بعد از اینکه از پشتم که الان توش بودم...
اوه اینجاش بد شد، از اول!
از دستشویی اومدم بیرون و مثل همیشه دستامو با شلوارم خشک کردم. رفتم سمت آشپزخونه! اولین چیزی که دیدم یه تپه موی نارنجی بود. از آشپزخونه اومدم بیرون و رو به مالی گفتم:
- داری جدید تولید می کنی؟... این چرا انقد مو داره؟
- کی؟
- همین مو نارنجیه... اسمش چی بود؟... اها پنه لوپه!
- مگه هرکی موهاش نارنجیه دختر یا پسر منه؟!
- تجربه ثابت کرده که بله همینطوره!
- برای خودمم همینو ثابت کرده ولی ایندفعه اینجوری نیست!

وقتی فهمیدم دختر مالی نیست برگشتم داخل آشپزخونه.
جلو رفتم، بازم رفتم و بازم رفت تا اینکه موهای پنه رفت تو چشمم.

- هوووی.... داری چیکار می کنی؟

وقتی برگشت انگار داشتم الیزا رو می دیدم، باورم نمیشد که انقد پنه لوپه شبیه زنم باشه ولی بود. البته خب اگه اشکاش و آب دماغشو در نظر نگیریم.
- ببخشید... حواسم نبود... من گریک الیواندرم... تازه واردم... از آشناییتون خوشبختم... دستمال می خواین؟
- اوه... خواهش میکنم... به محفل خوش اومدین... منم خوشبختم... دستمال چرا؟
- برای اون اشکا و آبی که داره میره تو دهنتون!

دیدم که خجالت کشید و سرخ شد.
- خجالت نکشین... اه چقد دارم رسمی حرف می زنم... خجالت نکش چیز خاصی نیست که... آبه دیگه فقط یکم نوعش فرق می کنه... بیا اینم دستمال!

شروع کرد به خندیدن، خنده هاش کاملا شبیه الیزا بود، انگار اون داشت جلوم می خندید. انقد قشنگ می خندید که می خواستم فقط کاری کنم تا بخنده.

- ممنون بابت دستمال... بدیه پیازه دیگه!
- آره میدونم... راستی انقد با من رسمی حرف نزن، زیاد خوشم نمیاد!
- چشم... ینی باشه!

اون شب فقط داشتم به پنه لوپه و شباهتش به الیزا فکر می کردم. شباهتشون خیلی عجیب بود، انگار الیزا از اون سانحه جون سالم به در برده و الان پیشمه.
از اون روز چند هفته ای می گذره و الان الیزای من داره میره، میره برای یه ماموریت پنج ماهه! نبودنش برام خیلی سخته ولی ماموریته و من کاری نمیتونم بکنم به جز انتظار کشیدن.

برات آرزوی موفقیت می کنم پنه لوپه کلیرواتر


پنه لوپه کلیرواتر
برا همه کوچیکی به ظاهر
ولی اگه اونا تورو بشناسن
می فهمن که بزرگ و بهترینی از داخل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 1 بهمن 1397 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب یکی از مرگخوارا اون دوتا رو با هم دیده.

ولدمورت با عصبانیت مشت شو روی میز می کوبه و میگه:
- دیگه از حد گذشته... باید خودمان دست به کار شویم.

تق!

- صدا را شنیدی بلا؟
- بله ارباب... فکر کنم صدای در بود.
- این دفعه دیگر نه!

سو با لبخند همیشگی اش به سمت محل قرار خود می رفت. انقد خوشحال بود که حواسش به این موضوع که داشت می دوید، نبود. یک هفته ای بود که گادفری را ندیده بود برای همین خیلی دلش برای اون تنگ شده بود. وقتی به محل قرار رسید. گادفری رو با همون استایل همیشگی دید.
گادفری هر وقت منتظر کسی می بود دستاشو توی جیبش می کرد و به ماه خیره می شد. اون، این عقیده رو داشت که ماه یک چیز کاملا خاصه و هر بار که بهش نگاه کنی انگار هیچوقت همچین چیزی ندیدی.
سو به گادفری رسید و پشت سرش ایستاد.
گادفری که صدای پاشو شنیده بود برگشت و سو رو با همون کلاه بزرگ همیشگیش دید.
قد گادفری بلند تر از سو بود و بخاطر اون کلاه گادفری نمی تونست صورت سو رو ببینه برای همین با دو انگشت سبابه و شست چونه ی سو رو گرفت و صورتشو تا موقعی که کُلش دیده بشه بالا آورد.
- این صورت حتی از ماه هم برای من خاص تره.

سو سریع گونه هاش سرخ شد چون تا حالا همچین چیزی از گادفری نشنیده بود. برای همین دوباره سرشو پایین انداخت و زیر سایه ی کلاهش پنهان شد.

- عاشق موقعی ام که گونه هات سرخ می شه... منو یاد رز های تازه شکفته می ندازه.
- اینجوری نگو گادفری... دارم از خجالت آب می شم.
- وقتی پیش منی خجالتو بذار کنار!
- نمیتونم... سعی خودمو میکنم ولی نمیتونم.
- سو؟

سو سرشو بالا آورد و به چشم های درشت و عسلیه گادفری خیره شد.
- جانم؟!
- در مورد حرفی که زدم فکر کردی؟
- آره... واقعا برام سخته گادفری... من تورو خیلی دوست دارم ولی لرد برای من مثل یه پدر می مونه.
- ولی خب خودت می دونی که تا زمانی که توی اون خونه باشی ما نمی تونیم با هم باشیم.
- می دونم... همه ی اینا رو می دونم.

سو با بغض ادامه داد:
- چرا اینا انقد با هم بدن... چرا باید اینطوری باشه.
- چون اونا ضعیف هستند... اونا اصالتی ندارند... اونا دنیای جادو رو با این ماگل ها آلوده کردند!
- اینطور نیست... ماگلا هم خوبن.
- ما در این حد حقیر نشده ایم تا با یک محفلی هم سخن شویم.

ولدمورت بعد این حرف چوب دستیشو بیرون آورد. سو با دیدن این صحنه تصمیم آخرشو گرفت و اونم گادفری بود.
- نه لرد... اینکارو نکنین.

و خودشو سپر گادفری کرد.

- سو تو مایه ی ننگ مرگخوار ها هستی!... آوا...

گادفری در همین لحظه سو رو بغل کرد و اونو پشت خودش قایم کرد.

- کداورا!
- نه!

طلسم به گادفری خورد و گادفری توی بغل سو مرد.
سو دیگه ولدمورت رو مثل پدرش نمی دید، اونو فقط یک دشمن می دونست، برای همین چوب دستیشو در آورد.
- نباید اونو می کشتی!

دوئلی نه چندان طولانی بین اونا شروع شد و سو بازنده ی این دوئل بود.

- خب عزیزانی که این رول رو خوندن بفرمایین محفل به صرف پیاز پلو!... آقا آروم باش غذا برای همه هست... برادر پاتو از تو حلق اون خواهر در بیار... با این وضعیت چیزی برای خودم نمی مونه... حمله!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 دی 1397 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
غروب بود و رگه های سرخ و نارنجی رنگ خورشید به تدریج تالار ریونکلاو را ترک می کردند. گادفری در حالی که پاهایش را روی هم انداخته بود و نوشیدنی گیاهی می خورد، به تصویر خودش در آیینه ی قدی رو به رویش می نگریست و لبخند می زد. در همین هنگام، در تالار باز شد و فیلیوس داخل آمد.

- سلام فیلیوس!

فلیت ویک روی کاناپه کنار گادفری نشست.
- چه خبرا؟ ... میگم باز دو نفرو بنداز به جون هم بخندیم. به نظرم یه داستان در مورد شیپ من و گریک بنویس و با اسم مستعار تو پیام امروز چاپ کن.

شعبده باز همان طور که به اثر رژ لب روی لبه ی فنجان خیره شده بود، لبخند زد.
- تو بلک لیستم هستین.

فیلیوس به چهره ی گادفری نگاهی انداخت.
- به نظر عصبی میای. چیزی شده؟

شعبده باز از اینکه فیلیوس به این موضوع اشاره کرده، خوشحال شد. نیاز داشت با کسی حرف بزند تا کمی احساس آرامش کند.
- راستش فک کنم کریس داره یه نقشه هایی برام میکشه. اون به خاطر داستانی که راجب خودم و پنه تو پیام امروز چاپ کردم، واقعا دل خوره.

فیلیوس پوز خندی زد.
- ای بابا! حالا فک کردم چی شده.

گادفری لب پایینی اش را گزید و با صدایی لرزان گفت:
- متوجه نیستی؟ اون واقعا جدیه! فک میکنه با آبروی پنه بازی کردم. شاید چون کریس یه محفلی اصیله، روم طلسمای نابخشودنی رو اجرا نکنه، اما مطمئنم بلایی به سرم میاره که آرزوی مرگ کنم.

فیلیوس قوری را برداشت و مشغول پر کردن فنجانی شد.
- به نظرم زیادی قضیه رو دراماتیک کردی. اما اگه این قد نگرانی از لاک دفاعیت بیرون بیا و حمله کن. قبل از اینکه بتونه کاری کنه، نقشه شو خنثی کن.

گادفری سرش را به طرزی نامحسوس تکان داد. معلوم نبود که این حرکتش در تأیید حرف های فیلیوس بود یا در رد آن. در واقع خودش هم مطمئن نبود که باید با کریس چه کند. لحظه ای چشمانش را بست و تصور کرد که کریس را در تابوتی چوبی اسیر کرده و قصد دارد با اره او را دو نیم کند. بله، نقشه ی بی نقصی بود. می توانست به راحتی وانمود کند کریس طی یک حادثه ی غم انگیز در عملیات شعبده بازی دنیا را ترک گفته است.

فیلیوس به چهره ی در هم رفته ی گادفری و قطرات درشت عرق که از پیشانی اش جاری بودند، خیره شد. دستش را روی شانه ی او گذاشت و پرسید:
- هی، حالت خوبه؟

شعبده باز از جایش بالا پرید و رشته ی افکارش پاره گشت. همان طور که نفس نفس می زد، از روی کاناپه بلند شد. باور نمی کرد که آن افکار شوم و پلید را در ذهنش پرورانده بود.
- من میرم یه دوش بگیرم.

گادفری با پاهایی کرخ و حس گرفتگی در سینه اش، به سمت حمام راه افتاد، در حالی که امیدوار بود آب سرد حالش را بهتر کند و آن تصورات عجیب را از مغزش بیرون بکشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 دی 1397 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- همه به صف شین!

پنه لوپه در حالی که زرهش را مرتب می کرد رو به محفلیون ایستاد؛ با قدم های بلند و نظامی طور از روبرویشان رد شد و زیر نظرشان گرفت.‌ ناگهان کلاهخودش را بالا آورد و توی سر یوآن کوبید!
- سکه! سکه تمام بهار! چند بار بهت بگم دکمه پیرهنو
به شلوار وصل نمی کنن؟

یوآن به سرعت جای دکمه ها را عوض کرد.
- ب....ب... ب... ببخشید پنی! دیگه تکرار نمی شه!

پنه لوپه نگاهش را با تاسف از او گرفت و با صدای بلند گفت:
- خیلی خوب! ما امشب اونجا رو تصاحب خواهیم کرد! این عملیات شورشگرانه در جرئتی که آندریا به من داد جرقه خورد و حالا هم به حقیقت خواهد پیوست! آماده این؟
-

امشب قرار بود به خانه ریدل ها حمله کنند و آنجا را به تصاحب خودشان درآورند. البته این پیشنهاد پنه لوپه بود که در نبود پروف حسابی ناظربازیش گل کرده بود و می خواست دنیا را سپید کند و کمر به بیچاره کردن محفل کرده بود؛ و همه احساس بیچارگی می کردند اما هیچکدامشان یارای مخالفت با این حجم از استبداد را نداشتند.

- خب! حمله می کنیم!

اما محفلیون همچنان ایستاده و او را نگاه می کردند.

- حمله!

محفلیون همچنان بی حرکت ایستاده بودند.

- آقا حمله دیگه!
- نمی شه بشینیم شورش کنیم؟ حتما باید بدوییم و حمله کنیم؟
- آره!
- خب... خب نمی شه به اونا بگیم بیان اینجا ما بکشیمشون؟
-

- حمله می کنین یا نه؟

محفلی ها نگاهی به هم انداختند و به زور شروع به حرکت کردند؛ خیلی خسته بودند... کاش می شد این وضعیت تغییر کند اما متاسفانه به همین روش پیش رفتند؛ ساعتی بعد اغتشاشگران جلوی خانه ریدل ایستاده بودند و باز به هم نگاه می کردند.
کریس کمی پیش رفت تا زنگ در را بزند که با جیغ پنه لوپه متوقف شد.
- چیه خوب؟ در بزنم بریم تو شورش کنیم دیگه!
-
- زنگ نزنم؟ ناراحت می شن نه؟ فکر می کنی باید در بزنیم؟

در این مورد حتی خود پنه لوپه نیز شک داشت.
- راست می گیا! نکنه خواب باشن از خواب بپرن؟

محفلی ها هیچگونه تجربه ای در مورد شورش نداشتند.

در خودجوشانه باز شد و بلاتریکس بیرون آمد.
- چه خبرتونه؟ چه، خبرتونه؟

کریس اشاره ای به او کرد.
- بیا! انقدر سرو صدا کردی که کشوندیشون بیرون! ببخشید خانوم ما می ریم برمی گردیم!

پنه لوپه به خودش آمد.
- چی چیو برمی گردیم؟ آقا حمله! ... چیه؟ حمله دیگه!
- ما مرخص می شیم!
- وایسا ببینم! کجا؟
- آقا ما رو چه به اغتشاش؟ بیا بریم این اعصاب نداره یه آواداکداورای همگانی می گه بیچاره می شیم!
- خب بگه! ما هم می گیم!
- بگو ببینم!
- آ... آ... وا... کجا می رین بابا؟ صبر کنین!

اما هیچ محفلی در صحنه نمانده بود. بلاتریکس گویا ترسناک ترین شخصیت دوران محفل بود!
پنه لوپه هم لبخندی زد و تفنگی از افق دریافت کرده و در مغز خود خالی نمود. روح او محفلیان را همراهی می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1397 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس در خیابان قدم میزد.کجا؟نمیدانست.باران شدیدی شروع به باریدن کرده بود.ناگهان کسی از پشت هلش داد و او را میان گل و آب کثیف پرت کرد.یک ماگل که با لبخندی از کنار کریس رد شد.مردم آزار.کریس دستش را به سمت چوبدستی اش برد...بلند شد و در جهت مخالف شروع به حرکت کرد.اشک هایش میان باران گم شده بود.
-هیچکس...هیچکس کریس چمبرز رو نمیخواد!

صدایش از زمزمه ناگهان به فریاد رسیده بود.همه مردم در پیاده رو به سمت او برگشته بودند.

-چیه؟اینجا خیابونه!میخوام داد بزنم!به کسی ربطی داره؟ها؟

خیلی سعی میکرد چوبدستی اش را درنیاورد.فردی آشنا از میان مردم به سمتش آمد و یقه اش را گرفت و او را کشان کشان تا کوچه خلوتی برد.

-چیه؟چرا دست از سرم...

کریس سیلی محکمی از پدرش میخورد.

-تو حواست به کارات هست پسره ی احمق؟از هاگوارتز اخراج شدی؟تقصیر خودته نه مردم!
-من فقط جانورنما شدن رو امتحان کردم!باید اخراج شم؟اصلا من دیگه...

پدر کریس دستش را به نشانه سکوت بالا میگیرد.
-حرفی نزن که بعدا پشیمون بشی کریس.

و سپس کریس را در آغوش میگیرد.سرکوچه میرود.
-هرموقع فکر کردی آماده شدی برگرد.من زورت نمیکنم.

و آپارات میکند.

کریس چند دقیقه در کوچه میایستد.و سپس میدود.پیش خوش فکر میکند که باید پیش لرد برود.ولدمورت.حتما جای خوبی برای اوست...

نقل قول:
وقتشه همه ی ما بین چیزی که آسونه و چیزی که درسته،یکی رو انتخاب کنیم.


کریس برمیگردد.پیرمرد بدون اینکه حرفی بزند فکری را در سر او انداخت.همین جمله.
-پروفسور.
-کریس.

بغض کریس روان میشود.
-من بی گناهم!من میخوام برگردم هاگوارتز!من میخوام بیام پیش شما!من میخوام جادوگر خوبی باشم!

دامبلدور به سمت کریس میرود و اورا در بغل میگیرد.
-تو برمیگردی هاگوارتز پسرم.من برت میگردونم.قول میدم.حالا بیا بریم.من یه خونه ای این دور و ورا میشناسم که جادوگرای خوبی توش زندگی میکنن.

تابلوی گریمولد سر خیابان توجه کریس را جلب میکند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 23 آذر 1397 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون یادداشت را به پای جغد بست و او را کنار پنجره برد و انقدر تماشایش کرد تا به طور کامل از دیدرسش خارج شد.انگاه یادداشتی که از طرف رون بود را برداشت و دوباره ان را خواند و با خواندن ان در تصمیمی که گرفته بود مصمم تر شد.از جایش بلند شد و به سمت کیف منجوق دوزی شده اش رفت که با کمک جادو میتوانست به اندازه یک چمدان وسیله در خود جای بدهد.شروع به جمع کردن وسایلش کرد.کتابها یادداشت ها و لباسهایش را به همراه نوشداروهایی که در این چندوقت درست کرده بود در ان گذاشت.متن یادداشتی که برای رون فرستاده بود در ذهنش تکرار میشد
رون عزیز
امیدوارم که حال خودت و بقیه خوب باشه و عروسی بیل و فلور رو تبریک میگم هرچند که اصلا از فلور خوشم نمیاد.من امروز راه میوفتم که خودم رو چند روز قبل از عروسی به پناهگاه برسونم تا بتونم برای تدارکات مراسم کمک کنم.درباره موضوعی که نوشته بودی کاملا باهات موافقم اما اینکه کتابهاتو دور بندازی اصلا فکر خوبی نبود.توی کتابای درسیمون پر از مطالبیه که میتونه کمکمون کنه.اما اشکالی نداره به هرحال کتابای من هنوز هستن.تو برای امنیت خانوادت فکر خوبی کردی.منم یه نقشه ای دارم اما نمیتونم برات بنویسم.هروقت دیدمت بهت میگم که چکار کردم.

دوستدار تو
هرمیون
با تکرار این نوشته در ذهنش مصمم و مصمم تر میشد.به سمت کمدش رفت و لباسهایش را عوض کرد.موهای بلند و پرپشتش را بالای سرش بست.کیفش را از گردنش رد کرد و روی شانه اش انداخت.چوبدستیش را برداشت و برای اخرین بار نگاهی به اتاقش انداخت.وقتی در اتاقش را میبست میدانست که ممکن است این اخرین باری باشد که اتاقش را میبیند.از پله ها پایین رفت.پدر و مادرش روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بودند و بی خبر از تصمیم خطرناک دخترشان چای مینوشیدند.هرمیون لحظه ای چشمهایش را بست و سپس چوبدستیش را به سمت ان دو گرفت و گفت
-ابلیو ایت....ایمپریو...
سپس قبل از اینکه هرکدام از انها برگردند و او را ببینند از خانه خارج شد و اجازه داد اشکهایش گونه هایش را خیس کنند.او حافظه پدر و مادرش را پاک کرده بود.انها فکر میکردند که دختری ندارند.قرار بود به استرالیا مهاجرت کنند و بی خبر از دخترشان زندگی راحتی داشته باشند.کنار خیابان ایستاد و چوبدستیش را جلو برد.بلافاصله اتوبوس سه طبقه شوالیه وحشیانه جلوی پایش ترمز کرد و او بدون توجه به حرف های شاگرد جوان اتوبوس که به او خوش امد میگفت چند سکه نقره به او داد و از پله های اتوبوس بالا رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
&وفاداری و شجاعت در رگهای من جریان دارند&
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟