پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

93
نفر همین الان آنلاین‌اند 39 نفر در «انجمن»
0 عضو 93 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

53 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

محدوده آزاد جادوگران

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 25 فروردین 1403 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات نفر قبل: زیبایی، زیرزمین، تابلو، عصا، انرژی، شکلات، درد


- نکن!

آقای خون آشام توی تابوتش دراز کشیده بود و دستاش رو ضربدری گذاشته بود روی سینه‌اش و پلکاش رو محکم روی هم فشار می داد و تلاش می کرد یه تیکه شکلات که داشت به لپش فشرده می‌شد رو ندیده بگیره.

- پاشو ببین چی چی برات گرفتم. به‌به!

خون آشام توی تابوتش جابه‌جا شد و با دستش حرکتی کرد مثل اینکه می خواد یه حشره مزاحم رو دور کنه و گفت:
- ننجون گفتم نمی‌خوام، بذار یه خرده انرژی بازیابی کنم.

این بار شکلات با شدّت بیشتری به لب خون آشام فشرده شد و در اثر همین فشار هم سُر خورد و یه ذرّه‌اش رفت توی دهنش.

- آفرین! بیبین چه خوشمزس! حالا پاشو بقیشو بخور وگرنه خودم می‌خورمشا!

خون آشام خواست بلند داد بزنه که «اصلا هم خوشمزه نیست!» و بعدش خواست داد بزنه که «این که اصلا شکلات نیست!» ولی نمی‌تونست زبونش رو تکون بده، حس می‌کرد زبونش توی دهنش سنگین و داغ شده، اونقدر داغ که داشت کل دهنش رو می‌سوزوند و باعث می شد کل بدنش تیر بکشه و درد آروم آروم از دهن به بقیه جاهای بدنش سرایت کنه. وحشت کرده بود و می‌خواست داد و قال کنه ولی کاری از دستش بر‌نمی اومد، از شدّت درد لمس شد. احساس می‌کرد داره از چشماش به بیرون کشیده می‌شه و نگاهش روی صورت پیرزن میخکوب شده بود که لبخند زیبایی که داشت، کم‌کم محو می‌شد.

- خاک بر سر چرا اینجور نیگام می‌کنی؟ بشت می‌گم پاشو اینو بخور جون بگیرِی. مغازه دار می‌گفت واسه کم خونی خُبِس.

اگر درد خیلی شدید نبود شاید خوردن عصا توی سرش رو حس می‌کرد، ولی حالا بیشتر مثل این بود که داره به تابلوی نقاشی که تصویری از خودش که توی تابوت در حال مچاله شدن و ویتامین بار حاوی عصاره سیری که داره به زور توی دهنش چپونده می‌شه نگاه می‌کنه. مثل کسایی که توی گالری های نقاشی به تصویری که خاطرات و دغدغه‌های ذهنیشون رو بیدار می‌کنه و باعث می‌شه تو افکارشون غرق بشن شبیه شده بود. به این فکر کرد که چه ذهن مریضی توی ویتامین بار سیر می‌ریزه؟ به این فکر کرد چرا تصمیم گرفت توی زیرزمین خونه مادر بزرگش ساکن بشه؟ چرا اصلا خون آشام شد؟ به خودش که حالا داشت تبدیل به خاکستر می‌شد نگاه می‌کرد. یه جوری که انگار خودش نبود و بعد دلش براش سوخت.


کلمات بعدی: قطار، خیس، سبک، شیشه، سرمه‌ای، خواب، بزرگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 24 فروردین 1403 22:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: تنفر، رنج ، آزادی، آینده، اسنیچ طلایی، خودکشی، اشک



باران شدیدی می‌بارید و رعد و برق حاصل از ابرهای عصبانی، تنها منبع نوری بودن که تاریکی شب رو برای لحظاتی روشن می‌کردن.

گابریل وسط زمین کوییدیچ، زیر بارون نشسته بود و اسنیچی رو کف دستاش گرفته بود. قطرات بارون طوری روی اسنیچ طلایی سر می‌خوردن که انگار اشک‌هایی بودن که از چشمای نداشته‌ی اسنیچ سرازیر می‌شدن.

برعکسِ اسنیچ که بال‌هاشو رها کرده و وسط دستای گابریل اشک می‌ریخت، خود گابریل انگار نه انگار که موش آب کشیده شده باشه، بی‌توجه به بارونی که محکم روی بدنش فرود میومد، آروم و قرار نداشت و با هیجان با اسنیچ افسرده حرف می‌زد.
- می‌شنوی چی می‌گم؟ تو نباید به خاطر این موضوع آینده کاری خودتو به خطر بندازی!

اسنیچ در پاسخ تکون کوچیکی به یکی از بال‌هاش می‌ده. گابریل مطمئن بود که اسنیچ داشت می‌گفت:
- ولی اون به من گفت به دردنخورترین اسنیچی هستم که به عمرش دیده!

گابریل کوتاه بیا نبود.
- ببین من می‌فهمم چه رنجی کشیدی. بالاخره آسون نیست ببینی جستجوگر یه تیم تو رو بگیره، بعد که می‌بینه با این وجود بازم تیمش می‌بازه بهت فحش بده و پرتت کنه سمت دیوار. ولی این تقصیر تو نیست! به خاطر تو نیست! فقط نشون میده تیم خودش چقد بی‌لیاقت بوده که اینقد عقب افتادن که حتی با وجود امتیاز بزرگی که تو بهشون می‌دی، بازم باختن!

افکار خودکشی هنوز هم تو سر اسنیچ رفت و آمد می‌کرد. تا به حال چنین بی‌احترامی‌ای نسبت به خودش ندیده بود. همیشه همه در اشتیاق و آرزوی گرفتنش بودن، ولی این‌بار با عصبانیت به دیوار کوبونده بودنش.

گابریل با دیدن ابرها که حالا در حال ترک کردن آسمون بودن و جای خودشون رو به ماه تابان می‌دادن، دستشو بالا می‌گیره تا اسنیچ بهتر بتونه دنیای بالای سرشو نگاه کنه.
- ببین، آسمون هم به جهت هم‌دردی باهات گریه کرد. ولی حالا داره ماهو بهت تقدیم می‌کنه که بهت وعده آینده‌ای روشنو بده. تو نباید به خاطر اشتباه یه نفر دیگه حس تنفر نسبت به خودت داشته باشی. تو آزادی که تو هزاران مسابقه دیگه شرکت کنی و هزاران جستجوگر دیگه رو از برد تیمش خوش‌حال کنی. به حس خوبی که به اون همه جستجوگر و تیمشون می‌دی فکر کن!

اسنیچ این‌بار هر دو بالش رو بالا می‌گیره. به نظر داشت متقاعد می‌شد.

گابریل با خوش‌حالی لبخندی به اسنیچ می‌زنه.
- دیدی؟ سخت نیست که دوباره بلند شی. اتفاق بد تو زندگی همه میفته، مهم اینه که به لبخندایی که می‌تونی به بقیه هدیه بدی فکر کنی و به خاطرش خوش‌حال باشی. حالا یه قر بده رنگ طلایی خوشگلتو ببینم!

اسنیچ بال‌هاش رو باز می‌کنه، از رو دست گابریل بلند می‌شه و چندین بار توی هوا و دور سر گابریل چرخی می‌زنه. گابریل هم همزمان از ته دل می‌خنده و از تماشای اسنیچی که دوباره روحیه گرفته بود، لذت می‌بره.
- اسنیچ کوچولوی خودمی.

گابریل دوباره اسنیچو می‌گیره، چشماشو می‌بنده و با محبت اونو به لپش فشارش می‌ده.


کلمات نفر بعد: زیبایی، زیرزمین، تابلو، عصا، انرژی، شکلات، درد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1403 21:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: درگاه جهنم، مارهای سمی، معشوق ملکه، جلاد قوی هیکل، گودال مذاب، جادوی باستانی، اسیر عشق.

کتابی در دست داشت و ورق می زد، اسم کتاب با گردی طلایی رنگ و حرف فرو رفته و درخشان بر بروی آن نوشته شده بود.

موهای بلند دختر روی شانه هایش ریخته بود و غرق کتاب به نظر می آمد، ناخودآگاه کلماتی که میخواند را به زبان می آورد و طنین صدای آرام در اتاق خالی میپیچید.

-معشوق ملکه یک گدا بود، گدایی که با تمام قلب عاشق بود و توانایی اش در جادو با وجود فقر مثال زدنی بود. ملکه به علت مرگ پدر بدون ازدواج بر تخت نشسته بود و در بازدیدی از بازار با مرد آشنا شده بود.

مدتی بعد ملکه هر بار به بهانه ای به دنبال دیدن مرد بود و اسیر عشق شده بود، مرد هم با تمام وجودش دل به ملکه ی عادل و دانا بسته بود.

حسودان کور دل که توانایی دیدن پادشاه شدن مرد را با وجود پاکی اش نداشتند دسیسه ای چیدند. مرد به خیانت متهم و در میان چشم های اشکبار ملکه محکوم به مرگ شد. البته برملا کردن جادوگر بودنش نیز به این قضیه دامن زد.

شب پیش از اجرای حکم ملکه مخفیانه به سلول مرد رفت. مرد با دیدن ملکه پشت در لبخند بی جانی زد و پشت در آمد.
-می دونستم تو حرفم رو باور میکنی، من هرگز خیانت نکردم نه به تو و نه به کشورمون.

ملکه سرش را پایین انداخت.
-البته، من تمام شواهد رو برسی کردم اما تو بدخواهانی داری. گوش کن فردا میخواهند تو را به وسیله مار های سمی اعدام کنند، میتوانیم کاری کنیم مردم باور کنند تو عادی هستی و پاکی پس نمیتوانی جادو کنی. تو باید با نواختن فلوتی که به تو میدهم آنها را خواب کنی و از دست آنها جان سالم به در ببری.

مرد لبخند زد و صورت ملکه را نوازش کرد.
-ممنونم عزیزم.

فردا صبح، مرد میان چشم های حیرت زده مردم مار ها را با فلوت خواب کرد و از مرگ رهایی یافت.

بار دیگر او را به زندان انداختن و این بار ملکه هنگامی که پیش مرد آمد غمگین تر به نظر می آمد.

-می خواهند فردا تو را به دست جلاد قوی هیکل بسپارند تا تو را بکشد. من نمیتوانم او را راضی کنم تو را نکشد .

مرد لبخندی زد و دوباره گونه ملکه اش را نوازش کرد.
-اشکالی ندارد مطمئنم راه دیگری هم هست. هرچند من با مردن در راه رسیدن به تو هیچ ابایی ندارم.

قلب ملکه فشرده شد اما مرد ناگهان فکری به ذهنش رسید.
-اسم اون جلاد چیه؟

ملکه کمی فکر کرد و اسم جلاد را به مرد گفت و دید مرد آرام میخندد و خدا را شکر میکند.
-چی شده؟
-اوه خدای من باور نمیکنی، اون زندگی اش رو به من مدیونه!

مرد برای بار دوم از چنگال مرگ رهایی یافت و همه ی مردم بر این باور بودند او بی گناه است. بدخواهان موقعیت خود را در خطر میدیدند پس بدون مشورت و شباه پیش از آنکه ملکه برسد مرد را به گودال مذاب بردند و او را در آنجا پرتاب کردند.

مرد با چشمانی اشکبار برای بار آخر جادویی باستانی را زیر لب زمزمه کرد و تمام مرد ها را پیش از مردن کشت و روحش را برای چند ثانیه پیش ملکه برد.

چشم های ملکه با شنیدن ماجرا پر از اشک شد و از غصه بر روی زمین افتاد اما روح مرد آرام لبخندی زد.
-عزیزم من هم ناراحتم که نمیتوانم دیگر کنار تو و در این دنیا باشم اما...لطفا بعد از من زندگی کن.
- اما من، نمیتونم!
اما دیگر روح مرد رفته بود، چند روز گذشت و حال ملکه با خوردن هر چیزی بهم میخورد، پزشک دربار هنگامی که او را معاینه کرد متوجه شد ملکه باردار است.

ملکه دستش با فهمیدن این قضیه دستش را روی شکمش گذاشت و با چشم هایی پر از اشک زمزمه کرد:
-قول میدم از آخرین یادگاری ات مواظبت کنم هرچند بدون تو در درگاه جهنم باشم.

دختر کتاب را بست و آن را در قفسه اش قرار داد، نفس عمیقی کشید و پوزخندی زد. آن کتاب در واقع دفترچه خاطرات بود، دفترچه خاطرات جد بزرگش از سمت مادر.

کلمات بعدی: تنفر، رنج ، آزادی، آینده، اسنیچ طلایی، خودکشی، اشک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1403/1/21 15:57:14
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 20 فروردین 1403 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: شمشیر، جعفر، ابر، ضربه، رنگارنگ، تقویم، تاریک.


چادر سیرک پر از هیاهو و صدای تشویق بود. دلقک در حالی که روی پاهایش می جهید، توپ های رنگارنگ را به سرعت بین دستانش جا به جا می کرد و مجری با او شوخی می کرد و توپ های بیشتری را به سمتش می انداخت.

گادفری در حالی که نگرانی باعث شده بود معده درد عصبی بگیرد، روی صندلی در بخش تماشاچی ها نشسته بود و نمایش را نگاه می کرد. آن شب ماموریت داشت یک مرگخوار با هویت مخفی را بیابد و دستگیر کند.

چیزی که باعث اضطرابش شده بود، حرف های یک پیشگو بود که صبح آن روز برای تفریح پیش او رفته بود. پیشگو با حالتی شبیه به فرشته ی مرگ به چشمان گادفری خیره شده و گفته بود:
"در تقویم زندگی ات، امشب نقطه ی پایان خواهد بود. شیطان تو را با خود به همان جایی می برد که به آن تعلق داری."

گادفری با شنیدن این کلمات شروع کرده بود به خندیدن و به خاطر حرف های جالب پیشگو مقادیر زیادی پول روی میز کارش گذاشته و خانه اش را ترک کرده بود.

اما حالا دیگر حرف های پیشگو در ذهن گادفری نه خنده دار، بلکه شوم و تهدیدآمیز به نظر می رسیدند.

نمایش دلقک تمام شد و از صحنه خارج شد. مجری رو به تماشاچی ها گفت:
"و حالا این شما و این استاد شمشیر، جعفر."

مردی قدبلند و عضلانی با پوست تیره وارد صحنه شد. موهای بخشی از سرش را تراشیده و موهای بخش دیگر را تا شانه هایش بلند کرده و شمشیر قطوری را به کمرش بسته بود.

او شمشیر را از غلافش خارج کرد و بعد نوک آن را داخل دهانش گذاشت و شروع کرد به بلعیدن آن. تماشاچی ها در حالی که نفس هایشان در سینه حبس شده بود، به این منظره خیره شدند و جعفر شمشیر را بیشتر و بیشتر در حلقومش فرو برد تا این که بالاخره شمشیر به طور کامل محو شد.

صدای تشویق و کف زدن چادر را پر کرد و جعفر لبخند زد و به تماشاچی ها تعظیم کرد. اما بعد ناگهان صورتش در هم رفت و روی زانوهایش فرود آمد و شروع کرد به خون بالا آوردن.

صدای کف زدن های تشویق آمیز جای خودش را به صدای جیغ های دلهره آور داد و گادفری بلافاصله خودش را به صحنه و کنار جعفر رساند و دستش را داخل حلق او فرو برد و شمشیر را از داخل آن بیرون کشید.

کبودی صورت جعفر از بین رفت و حالا دیگر بریده بریده نفس نمی کشید. ولی بدنش به خاطر از دست دادن خون زیاد ضعیف شده بود و داشت کم کم در آغوش گادفری از هوش می رفت.

گادفری چند بار با دستش به صورت او ضربه زد و گفت:
"تو نباید بخوابی."

جعفر زمزمه کرد:
"یک ابر تاریک دارد به من نزدیک می شود."

گادفری دندان های نیشش را در مچ دستش فرو برد و بعد مچش را روی دهان جعفر گذاشت.
"خون من را بنوش."

جعفر شروع کرد به نوشیدن خون گادفری. ابتدا به آرامی و با اکراه ولی بعد با اشتیاق و با ولع. خون به سرعت از بدن گادفری به بدن جعفر منتقل می شد و زندگی کم کم به بدن نیمه جان جعفر باز می گشت.

بعد از لحظاتی گادفری مچ دستش را از دهان جعفر جدا کرد و از صحنه خارج شد. شفاگرهای سنت مانگو وارد چادر سیرک شدند و جعفر را روی برانکارد گذاشتند و با خود بردند.

جعفر طوری که انگار در رویا فرو رفته باشد، به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود و با خودش فکر می کرد که آیا فرصت نوشیدن آن مایع حیات بخش باز هم نصیبش خواهد شد؟

کلمات نفر بعدی: درگاه جهنم، مارهای سمی، معشوق ملکه، جلاد قوی هیکل، گودال مذاب، جادوی باستانی، اسیر عشق.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/20 13:51:51
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1403 13:06
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: آذرخش، معجون، چاه، پیچک، تابلو، قلم، زخم



لینی در آزمایشگاه معجون‌سازی هکتور نشسته بود و سخت مشغول ساخت معجونی پیچیده بود. در این لحظه توجه لینی به بخارهایی که از معجون برمی‌خاست جلب شده بود. بخارهایی که بعد از این که فاصله کمی از پاتیل می‌گرفتند، تشکیل ابر داده و هم‌چون باران دوباره درون پاتیل می‌باریدند.

ولی بخش تماشایی تنها بارش معجون نبود، بلکه رعد و برق‌ها و آذرخش‌هایی بود که ابرها تولید می‌کردند. این معجون واقعا از نظر بصری مراحل ساخت شگفت‌انگیزی داشت!

جدای از آن، تهیه‌ی مواد اولیه‌اش هم خاص بود. مثلا یکی از اولین موادی که باید به پاتیل اضافه می‌شد، پیچکی بود که بر دیواره‌ی چاه‌های عمیق صدهزار ساله یافت می‌شد.

اما بخش عجیب ماجرا این پیچک‌های نایاب نبود، بلکه افزودن قلم‌پر به معجون بود. اگر خیال می‌کنید درست نخوانده‌اید، یا اشتباه تایپی رخ داده است باید بگویم که خیر. برای اطمینان همگان از عدم رخ دادن اشتباه تکرار می‌کنم، قلم‌پر یکی از مواد اولیه معجون بود!

حالا که دیگر بخاری از معجون بلند نمی‌شد و ابری برای تشکیل شدن نبود، نوبت به افزودن آخرین ماده‌ای بود که ساخت معجون را تکمیل می‌کرد. لینی با چاقو زخم کوچکی کف دستش ایجاد می‌کند و خونی که به آرامی از دستش می‌چکد را داخل معجون هدایت می‌کند.

معجون که تا لحظاتی پیش نقره‌ای رنگ بود، حالا با افزوده شدن خون لینی سرخ آتشین شده بود.

- کاش هکتورم یکم بیشتر از این معجونای جالب می‌ساخت!

لینی ناگهان از جا می‌پرد تا منبع صدا را پیدا کند. ساحره‌ای بود که درون تابلویی برای او دست تکان می‌داد.
- معجونای هکتور بیشتر تولید حبابای عجیب می‌کنن و در اکثر مواقع هم که منفجر می‌شن!

لینی سری برای تابلو تکان می‌دهد و دوباره به معجون نگاه می‌کند. معجونی که حالا دیگر قل‌قل نمی‌کرد و آرام گرفته بود. ماموریت ساخت معجون به پایان رسیده بود. حالا فقط باید آن را تست می‌کرد تا از درستی عملکرد آن مطمئن شود.

بنابراین لینی معجون را در چندین بطری می‌ریزد و به دنبال طعمه‌ای برای معجون‌خور شدن از آزمایشگاه خارج می‌شود.


کلمات نفر بعد: شمشیر، جعفر، ابر، ضربه، رنگارنگ، تقویم، تاریک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 15 فروردین 1403 14:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: عجله، باغ، گالیون، بازی، نوشیدنی کره ای، دانه های همه مزه ی برتی‌بات، قطار هاگوارتز.

روزی از روز های سرد پاییزی بود. ویولت وسط باغِ کنار گلخانه پروفسور اسپروات، با یک چمدان در دست ایستاده بود.
به دانش آموزانی که داشتند با یکدیگر احوال پرسی میکردند و تبریک سال نو میگفتند، از دور خیره شده بود.سرش را تکان داد و شروع به راه رفتن کرد.
ناگهان با لیندا، دوست صمیمیش که چندین ماه بود همدیگر را ندیده بودند، ولی با این حال باهم قرار گذاشته بودند که در کابین قطار هم را ملاقات کنند، برخورد کرد.
ویولت ایستاد، با تعجب به لیندا رو کرد و گفت:

_ سلام!
مکث کرد و دوباره گفت:

_ عه وا! من به تو تبریک نگفتم؟

ریز خندید و به آرامی لیندا را در آغوش گرمش گرفت بعد کمی عقب رفت. ویولت و لیندا با لبخند گشاد، هماهنگ باهم گفتند:

_کریسمس مبارک!
ویولت به ساعتش نگاه کرد و با اضطراب گفت:

_اوه! فقط بیست و هفت دقیقه و هفده ثانیه و نه میلی ثانیه تا...حرکت قطار هاگوارتز!

هردو که چمدان به دست بودند تند میدویدند، موهای بلند سارا درحالی که باد میوزید تکان میخورد.از درخت بید کتک زن و کلبه هاگرید رد شدند تا از قلعه هاگوارتز خارج شدند.به دهکده هاگزمید که رسیدند وقتی داشتند از مغازه های جورواجور رد میشدند، لیندا در آن هیروبیری نگاهش به مغازه شوخی های ویزلی افتاد، به ویولت گفت:

_ آخ که دلم لک زده برای دانه های همه مزه برتی بات...چطوره که یکی از اونا بخ...

ویولت وسط صحبت لیندا پرید و با لحن کمی کنایه آمیز گفت:

_ آره، حتما.. مخصوصا از اوناش که مزه جوراب میداد.شوخیت گرفته؟! من کیف پولم تار عنکبوت هم نبسته چه برسه یک گالیون داشته باشه.

لیندا به ویولت با خیرگی نگاه کرد، میخواست چیزی بگوید، ولی سکوت کرد.

از هاگزمید که گذر کردند، به ایستگاه کینگ کراس رسیدند. آنها با عجله دویدند، با یکی از دستانشان چمدان گرفته بودند، با دست دیگری دستان یکدیگر را گرفتند و سریع از مانعی رد شدند تا وارد سکوی نه و سه چهارم شدند.
قطار یک لحظه مانده بود تا حرکت کند ویولت و لیندا با واهمه هم را نگاه کردند، درحالی که دست در دست هم داشتند، کنار در قطار پریدند.
نفس نفس زدند، بلخره وارد قطار شدند. از کابین های مختلف دانش آموزان دیگر عبور کردند تا به کابین خودشان آمدند.روی مبل های کابین نشستند. ویولت به مبل تکیه داده بود، دستش را زیر چانه اش گذاشت. قطار لرزید و تکان خورد، باعث لرزش دست ویولت شد و شروع به حرکت کرد.
ویولت با نگاهی دل گرفته، به منظره و به شاخه درختان پیر خشکیده نگاه کرد. دهان خودش هم خشک شد و تشنه اش شد.
یاد روزی افتاد که یکی از مسابقات بازی کوییدیچ بود، در آن موقع ویولت و لیندا داشتند باهم نوشیدنی کره ای می نوشیدند و در عین حال با شوق و اشتیاق بازی را تماشا میکردند، بس آن نوشیدنی ها خوشمزه بودند که تا همین لحظه هم مزه اش سر زبانش بود.
بی نهایت خاطره انگیز بود.

کلمات بعدی: آذرخش، معجون، چاه، پیچک، تابلو، قلم، زخم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت آندرسن در 1403/1/15 15:04:39
ویرایش شده توسط ویولت آندرسن در 1403/1/15 15:06:02
ویرایش شده توسط ویولت آندرسن در 1403/1/16 11:05:21
سقوطی مبهم در میان اقیانوس طوفانی مغز؛️


پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 فروردین 1403 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: آتش، کوییدیچ، زمان برگردان، مشت، اسنیچ طلایی، چوبدستی.

آن روز جام جهانی "کوییدیچ" برگزار می شد. دیروز پاتریشیا با پورتکى به آنجا آمده بود و شب را در چادرش خوابیده بود. وقتی مسابقه داشت شروع می شد، لباس های ماگلی اش را به تن کرد؛ یک کت چرم، یک شلوار جین و یک جفت چکمه که پیت و سوزان برای تولدش برایش فرستاده بودند.

پاتریشیا "چوبدستی" اش را زیر کتش پنهان کرد و به طرف زمین مسابقه به راه افتاد. همه جا مردم هورا می کشیدند و بعضی با هم شرط می بستند. وقتی پاتریشیا به صندلی اش رسید، نشست و منتظر ناتائیل شد. آخر قرار بود او و ناتائیل با هم مسابقه را تماشا کنند.

- اینجا جای کسیه؟

پاتریشیا با صدایی به خود آمد. سرش را بلند کرد و ناتائیل را دید. یک بلوز ماگلی آبی با شلوار ماگلی سیاه پوشیده بود. پاتریشیا گفت:

- ناتائیل!
- پاتریشیا!

پاتریشیا و ناتائیل یکدیگر را بغل کردند. آنها یک ماه بود که یکدیگر را ندیده بودند. همان موقع، اعضای تیم انگلستان پرواز کنان وارد شدند. همه دست زدند. بعد از آنها، اعضای تیم اسپانیا با رداهایی به سرخی "آتش" وارد شدند. داور مسابقه، "اسنیچ طلایی" را رها کرد و مسابقه شروع شد.
***
اگرچه آن مسابقه پر از "مشت" زدن بازیکنان به یکدیگر بود، اما پاتریشیا دوست داشت با "زمان برگردان" به گذشته برود و یک بار دیگر آن را تماشا کند. او عاشق کوییدیچ و حتی خودش قبلا دروازه‌بان تیم کوییدیچ هافلپاف بود. از همه بهتر هم این بود که با ناتائیل آن را تماشا می کرد. می توانست بگوید آن روز بهترین روز عمرش بود!

کلمات نفر بعد: عجله، باغ، گالیون، بازی، نوشیدنی کره ای، دانه های همه مزه ی برتی‌بات، قطار هاگوارتز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1403 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: مدفن گل های سرخ، جام شراب، سنگ قبر، داغ بردگی، علامت شوم، زاغ سفید، فرار شبانه.

قطعا فرار شبانه از میان نگهبان هایی که علامت شوم روی دست هایشان نقش بسته بود، ساده نبود اما افسوس چاره ای نبود.

در دلش برای بار هزارم شانس را لعنت کرد و از میان جسم های خواب مرگخواران رد شد. هنگامی که از کنار یکی از نگهبان های تاس که سرش داغ بردگی بر خود داشت رد می شد ناخودآگاه دستش را روی دهانش گذاشت، از این نشان متنفر بود.

به محض رسیدن به فضای آزاد نفس را با آسودگی بیرون داد و چرخ زنان روی سبزه ها رقصید، خنکی هوا دست هایش را که در قسمت هایی با باند سفید بسته شده بود نوازش می کرد.

مقصدش را می دانست، مدفن گل های سرخ زندگی اش. کنار قبر دو نفره شان نشست و انگشت هایش را نوازش وارانه روی سنگ سرد کشید.

-هی من اومدم مامان، این دفعه دیر نکردم بابا.

لبخند زد و از بطری ای که درست کنار قبر پنهان شده بود توی جامی از کیسه اش که با طلس گسترش داده بود، بیرون آورد ریخت.

-همیشه بابا عادت داشت این طوری دستش بگیره اما بهش لب نزنه یادتونه؟

آرام خندید و جام شراب سرخ را کمی کج کرد، انگشت باریکش را روی لبه ی جام کشید و به مایع سرخ خیره شد.

-هنوز هم علاقه ای بهش ندارم، برای مست شدن نیازی به خوردنش ندارم.

نفس عمیقی کشید و شراب را به بطری و جام را به کیفش برگرداند. به سنگ قبر تکیه داد و چشم هایش را بست. زاغ سفیدی روی درخت روبرویی نشسته بود و گویی به او لبخند می زد.

-کاش میتونستم بیام پیشتون، ولی بهت قول دادم بابا. من بر خلاف تو سر قولم هستم، اینو بهت نشون میدم.

بلند شد و مسیر خانه گریموندلند را در پیش گرفت، هرچند می دانست بعد از آن دوباره پیش از طلوع آفتاد به خانه ریدل برخواهد گشت.

کلمات بعدی: آتش، کوویدیچ، زمان برگردان، مشت، اسنیچ طلایی، چوبدستی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 3 فروردین 1403 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: دفتر نقاشی، کمد دیواری، قالیچه، ققنوس، کتاب، تک شاخ، جارو.


پهنه ی سیاه شب و ستارگان که هم چون چراغ هایی آن را روشن کرده بودند. بنجامین سوار بر جارو بر فراز شهر لندن پرواز می کرد و باد موهای نقره ای و بلندش را هم چون پرچمی به اهتزاز در می آورد.

او پیش می رفت و تصاویر اتفاقات آن شب مثل قطار در ذهنش حرکت می کردند، صحنه هایی که روحش را در کالبدش هم چون زمین لرزه ای به تکان در می آوردند:

با جارو در حیاط خانه ی دوست قدیمی اش، آنجل فرود آمد. از کنار تک شاخی سفید که با چشمان درشت و معصومش به او نگاه می کرد، گذشت و وارد خانه شد.

آنجل روی قالیچه ای خوش نقش و نگار در وسط پذیرایی نشسته بود، هدفون در گوش هایش گذاشته بود و مشغول کشیدن طرح یک ققنوس در دفتر نقاشی اش بود.‌ یک کمد دیواری نیمه باز پشت سرش قرار داشت و داخل آن تعداد زیادی کتاب دیده می شد.

بنجامین به سمت آنجل رفت و تازه وقتی بالای سرش ایستاد، آنجل متوجه حضور او شد و از جایش بالا پرید.
- بنجامین! تو کی اومدی این جا؟ اصلا متوجه نشدم.

صورت در هم رفته و نگران بنجامین باعث شد که آنجل بفهمد مشکلی وجود دارد.
- اتفاقی افتاده؟

بنجامین به سمت او رفت و گفت:
- جسد یه راهبو پیدا کردن که به صلیب کشیده شده. خونش تا ته از بدنش خارج شده و جای دو تا دندون رو گردنشه. میگن آخرین کسی که اون راهب باهاش ملاقات کرده، تو بودی.

چشمان آنجل از وحشت گرد شد.

بنجامین روی زمین مقابل او نشست و بازوهایش را گرفت:
- اونا فکر می کنن تو کشتیش.

آنجل به شدت سرش را به علامت نفی تکان داد.
- نه، نه، باور کن کار من نبوده، بنجامین. اونا واسم تله درست کردن. بهم گفتن امشب به دیدن اون راهب برم، چون مریضه و ممکنه بشه با خون یه خون آشام درمانش کرد. منم به ملاقات اون راهب رفتم و یه مقدار از خونمو بهش دادم و بعدم برگشتم خونه.

بنجامین چند لحظه به صورت وحشت زده ی آنجل و چشمان اشک بار او نگاه کرد و بعد گفت:
- زود باش، فورا وسایلتو جمع کن. باید یه مدت از این جا دور باشی. خودم می برمت یه خونه تو یه روستای دور افتاده.

آنجل از جایش بلند شد و با دستپاچگی چوبدستی اش را بیرون کشید و مقداری از لوازمش را با ورد جمع آوری به سمت خود آورد و آن ها را داخل یک ساک کوچک چپاند.

بعد دست بنجامین را گرفت و درست زمانی که می خواستند از خانه خارج شوند، آنجل فریاد کوتاهی کشید و بر زمین افتاد.

بنجامین وحشت زده برگشت و راهبی را دید که پشت سرش ایستاده بود. راهبی قدبلند با اندامی ورزیده، چشمانی آبی رنگ و موهای طلایی بلند و مواج که صورت سفیدش را احاطه کرده بود. او چوبدستی اش را بالا گرفته بود و حالت سرد و بی روحش بنجامین را به یاد فرشته ی مرگ می انداخت. او راهب اعظم، پطروس بود.

بنجامین که در شوک فرو رفته بود، تا چند لحظه ساکت ماند و فقط به جسم بی جان آنجل که روی زمین افتاده بود و چشمان بازش که انگار به سقف خیره شده بودند، نگاه کرد.

بعد رویش را به سمت پطروس برگرداند و فریاد زد:
- تو چی کار کردی؟

پطروس با صدایی آرام جواب داد:
- کاری که این شیطان ملبس به ظاهر زیبا مانع آن شد که خود تو انجامش بدهی. این زن خون آشام یک قاتل بی رحم بود و باید کشته می شد. تو اجازه دادی که او با نقش بازی کردن فریبت دهد.

آتش خشم در قلب بنجامین شعله ور شد. می خواست به سمت پطروس حمله ور شود، دندان هایش را در پوست و گوشت او فرو کند و خونش را تا ته از جسم فرشته وارش خارج کند و روح شیطانی اش را به جهنم بفرستد.

اما می دانست که کشتن پطروس شرایط را برای خون آشام ها سخت تر می کند، پس فقط دندان هایش را محکم به هم فشار داد، داخل حیاط رفت، سوار جارویش شد و به سمت آسمان اوج گرفت.

حالا داشت بر فراز شهر پرواز می کرد و قطرات اشکش از چشمانش روی گونه هایش جاری و بعد در آسمان شب پراکنده می شد.

کلمات نفر بعدی: مدفن گل های سرخ، جام شراب، سنگ قبر، داغ بردگی، علامت شوم، زاغ سفید، فرار شبانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/3 12:19:08
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1403/1/3 14:00:34
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ به: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 27 اسفند 1402 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: ماموریت
کلمات: قارچ، پاندول، بی زمانی، پرشرر، توخالی، مجهور، مزبله.

آن روز وقتی پاتریشیا زباله هایش را به "مزبله" ی شهر می برد، کسی را دید که فکرش را هم نمی کرد دوباره او را ببیند.
آن فرد "مجهور"، پسرعموی ماگل پاتریشیا بود؛ ویکتور وینتربورن، که پاتریشیا از وقتی پنج سالش بود او را ندیده بود؛ یعنی از همان وقتی که خانواده ی پدری پاتریشیا پدر او را از خانواده راندند.
به نظر نمی آمد ویکتور پاتریشیا را شناخته باشد. او هم زباله هایش را آورده بود تا در مزبله بریزد. خشمی وجود پاتریشیا را فرا گرفته بود. ویکتور همیشه پاتریشیا را آزار می داد. مثلا یک روز فقط چون پاتریشیا یکی از "قارچ" هایی را که ویکتور کاشته بود زمین انداخته بود، سرش فریاد کشید. دقیقا همان روز بود که پاتریشیا از کوره دررفته و با سریع عوض کردن ظاهرش، حسابی ویکتور را ترسانده بود.
"پاندول" های خشم پاتریشیا به سرعت برق و باد حرکت می کردند. دست پاتریشیا به طرف چوبدستی اش رفت که زیر کتش پنهان کرده بود؛ شاید چون می خواست انتقام آن روزها را از ویکتور بگیرد. اما خیلی زود پشیمان شد. آنجا پر از ماگل بود و پاتریشیا با این کار می توانست جادو را برای خیلی ها فاش کند. باید فقط خودش و ویکتور می بودند. بنابراین پاتریشیا به بهانه ی خروج از مزبله، از کنار ویکتور رد شد، دست او را گرفت و پشت یک تپه زباله کشاند.
ویکتور گفت:
- ای بابا، خانم محترم، این چه کاریه... وای خدای بزرگ! تویی؟
- چه عجب، منو شناختی پسرعمو‌!
ویکتور فریاد زد:
- برو کنار ساحره ی "پرشرر"! هیچ می دونی چقدر از دستت عصبانیم... وای خدا!
پاتریشیا چوبدستی اش را کشیده و به طرف ویکتور نشانه گرفته بود.
- منم از دستت عصبانیم، خیلی عصبانیم! من اون موقع بچه ی بازیگوشی بودم و حتی اگه همه ی قارچاتو هم انداخته بودم، تو بازم حق نداشتی اون طوری سرم داد بزنی! کاشکی زودتر "بی زمانی" برسه و همه ی این بدجنس ها نابود بشن!
- توی بی زمانی خودتم نابود می شی، پاتریشیا!
- نه، ما جادوگرا و ساحره ها می تونیم اون موقع زنده بمونیم. شمایین که اون موقع "توخالی" می شین! قلبم بهم می گه بهت یه کروشیو بزنم، اما این کارو نمی کنم. فقط قول بده دیگه هیچ بچه ای رو اذیت نکنی.
ویکتور نیشخندی زد و گفت:
- کی به تو قول می ده؟ منم قول نمی دم، اما خیلی وقته دیگه هیچ کس رو اذیت نکردم.‌
پاتریشیا چوبدستی اش را پایین آورد و گفت:
- خوبه. حالا برو و به هیچ کس نگو منو دیدی، وگرنه از کار بی کار می شم.

کلمات نفر بعد: دفتر نقاشی، کمد دیواری، قالیچه، ققنوس، کتاب، تک شاخ، جارو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.