هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
#56

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 242
آفلاین
فهمیدن اما درس نگرفتن!
و این سری هکتور درحال دسیسه چینی بود.

پس در جواب سوال لرد سیاه چهره ای مظلوم به خود گرفت‌.
-گابریل ارباب!..اون میخواست شمارو بکشه!

لرد سیاه نگاه متعجبی به هکتور انداخت ‌.
-به چه جرعت و با چی؟

هکتور باز درحال تکرار اشتباه قبلی بود.
-با فرستادن شما به سفر با ارابه ی تا....
-روشنایی ، با ارابه ی روشنایی ارباب!

دیانا اشتباه هکتور را نوتلا مالی کرد.
و لرد سیاه هم که انگار هیچ چیز از چند دقیقه ی قبل به یاد نداشت نگاه عصبانی به گابریل کرد‌.
-مارو میخواستی بکشی؟
-ن..نه ارباب!

اما لرد اجازه ی صحبت به گابریل را نداد.

-یاران وفادارم گبی را در سطل آشغال بندازین تا تنبیه شه!
ما هم میخوایم به سفر بریم ، یادمون میاد یکی گفته بود با پراید زود میرسیم!
برامون پراید سریع السیری اختیار کنین

و درست مرگخواران در آن زمان به ضرب المثل روز از نو روزی از نو پی بردند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۱ شهریور ۱۳۹۸
#55

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 265
آفلاین
-ارباب من؟ من که فقط داشتم میو میو می‌کردم ارباب!
-امروز وقتی از خواب بیدار شدیم تو کنار تخت ما بودی. پس قرار ما را در خواب بکشی دیانا؟
-ارباب من همیشه زیر دست شما می‌خوابم ارباب!

دیانا راست می‌گفت.
ولی خب ابهت لرد نباید خدشه دار می‌شد!
-خودمان می‌دانستیم...تیری در تاریکی رها کردیم چون ما بسیار تاریک هستیم...از این به بعد هم می‌ری و کنار رکسان می‌خوابی!

ویزلی بودن این دردسر ها رو هم داره دیگه.

رکسان بعد از شنیدن این حرف به شدت ترسید.
-ارباب! پیش من ارباب؟
-از کجا با ما سخن می‌گویی رکسان؟
-ارباب از ترس اومدیم توی ترک دیوار ارباب! ارباب ما از جای تنگ هم می‌ترسیم ارباب! ارباب گیر کردیم ارباب!

دو مرگخوار رفتن و رکسان رو از لای دیوار در آوردن.

-یاران ما...کی قصد جان ما را کرده بود؟!

لرد کلا سفر رو از یاد برده بود.

مرگخوارا فهمیدن که دسیسه چینی عاقبت خوشی نداره.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱ ۲۲:۵۹:۵۳

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#54

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 242
آفلاین
- هین،ارباب؟

اما لرد هین را دوست نداشت هان را دوست داشت...
-هین دیگه چیه نادون،نکنه داری ما رو مسخره میکنی...هان؟

اینیگو ترسید ،همه ی مرگخواریون ترسیدند...اصلا از اول ترسیده بودند ‌.
-ن نه ارباب اینطور نیست کی جرعت داره شمارو مسخره کنه اصن؟؟....منظورم از هی..یعنی هان این بود که شما مگه خواب دیشبتون که براتون تعبیر کردمو یادتون نمیاد؟

لرد فکر کرد،حتی کمی بیشتر اما یادش نیومد،اما اون لرد سیاه بود ،نه؟
-ای نادون ،مگه میشه یادمون نیاد...قشنگ یادمونه!


این بود..درست بود،حالا اینیگو همه چیزو به نفع خودش تموم کرده بود.

بلاتریکس که دید ورق داره برمیگرده،تصمیم گرفت برگرده و نقشه ی زیرآب زنی گابریل رو بکشه...چرا؟
چون شپشکای عزیزش توسط بوی وایتکس اون کشته میشدن،این خوب نبود!
-راستی اینیگو به ارباب بگو خوابشون دیگه چه تعبیر شومی داشت

و سپس نگاه خطرناکی به اینیگوی بیچاره انداخت.
اینیگو که معنی اون نگاه،اگه چیزی سرهم نکنی ،کلتو میکنمو خوب میدونست ،شروع کرد به دسیسه چینی ها و گابریل کشی های جدید.

-خب...ارباب همونطور که خودتون یادتون هست بهتون گفته بودم یکی از مرگخوارا میخواد به کشتنتون بده...فک کنم فهمیدین کیو میگم دیگه...نه؟

و نگاه خبیثانه ای به گابریل انداخت.
اما با پاسخی که از لرد شنید ،تمام نقشه هاش به باد فنا رفت.

-دیانا...اون امروز میخواست ما رو به کشتن بده...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۰:۴۶ چهارشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۸
#53

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۸:۳۸
از گیل مامان!
گروه:
ناظر انجمن
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
پیام: 516
آفلاین
مرگخوار ها همچنان مشغول دسیسه چینی بودند.

_آقا ... چرا داریم دسیسه چینی می کنیم؟ نمیشه دسیسه هندی کنیم؟ یا اصلا دسیسه انگلیسی! خیلی باکلاس تر نمیشه؟

هکتور ایده بسیار مفیدی ارائه داده بود؛ البته از نظر خودش! اما جواب مرگخواران به او جز نگاه های عاقل اندر سفیه نبود.

بلاخره کراب شروع به دسیسه چینی کرد؛ او بعد از کشیدن خط چشم در زیر آب زنی ملت مهارت چشمگیری داشت!
_ارباب ... گابریل نقشه کشیده شما رو ترور کنه! وسایل حمل و نقل ماگل ها بسیار خطرناکه. شنیدم یه وسیله حمل و نقل دارند به نام... اممم... پرو؟ پری؟
_آخ جون پری!
_پری دیگه رودولف؟
_نه بلا منظورم...اممم... پری روز بود! آره پریروز هوا خیلی گرم بود.
_یه هوای گرمی بهت نشون بدم عزیزم.

اما در این میان همچنان کراب مشغول دسیسه چینی بود.
_داشتم میگفتم... پراید! بله ارباب... یه وسیله حمل و نقل ماگلی به نام پراید هست که بهش میگن ارابه مرگ! ببینید وقتی اسمش اینه خودش چیه! حتما نقشه های شومی تو سر گابریله که چنین پیشنهادی داده.
_پراید؟ ارابه مرگ؟

ملت مرگخوار مشتاقانه در انتظار آوادایی بودند که به سمت گابریل برود و به تمام روزهای نحس وایتکسی پایان دهد.

_چه اسم با مسما ای! ما ارباب مرگ هستیم ... حالا میتونیم ارابه مرگ هم سوار شویم و به سفر برویم.
_ارباب آخه این سفر آخرته ها! فقطم بلیط رفت داره!
_از اونجایی که اسمش با مسما هست پس خودش هم باید با مسما باشد ... ما اربابی هستم ارابه مرگ پسند.

کراب شکست خورده و افسرده بود؛ با ناامیدی رژ لب مشکی اش را روی لبش کشید تا با حالش سازگارتر باشد.

باید دسیسه ای پیدا میشد تا لرد سیاه را از سفر با وسایل حمل و نقل مشنگی منصرف کند و مهمتر از آن، زیر آب گابریل زده شود. اما چه دسیسه ای؟

اینیگو تصمیم گرفت به مدد مهارتش در تعبیر خواب دسیسه چینی کند.
_ارباب... تعبیر خواب های دیشب شما میگه سفر با این وسایل حمل و نقل اصلا خوش یمن نیست. خطر های زیادی در راه وجود خواهد داشت.
_مگه ما دیشب خواب دیدیم؟


Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged



پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#52

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۰
از سیرازو
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 265
آفلاین
-ماگل ها؟

این کلمه هیچوقت نباید گفته می شد مگر اینکه مرگخوار ها قبلش، "کشتن" رو اضافی می کردن...ولی گابریل اینکارو نکرده بود.

همه ی مرگخوار ها منتظر واکنش اربابشون بودن. بیشترشون به دلایل خاصی دوست داشتن لرد، گابریل رو بکشه!

به دلایل خاص ولی معلوم!

لرد دهن باز کرد...شکل دهن لرد به طوری بود که انگار می خواست بگه "ب"!

کراب توی دلش گفت:
-آخ جون...الان ارباب می گن "بکشینش"! بگو ارباب، بگو!
خدانگهدار شب خوابیدن با ترس...خدانگهدار شستشوی صورت با وایتکس...خدانگهدار گابریل!

قلب کراب هم قادر به خنده ی شیطانی بود.

-بریم!

همه ی مرگخوار ها با دهنی باز به اربابشون نگاه کردن.
-بریم ارباب؟ با وسایل ماگلی؟ ماگل؟

اون "بیشتر مرگخوار ها" قصد داشتن که کاری کنن تا لرد، گابریل رو بکشه و برای این کار حاضر بودن هر چیزی بگن و هر کاری بکنن چون نمی خواستن سفری که میرن همراه با بوی وایتکس باشه.

مرگخواران شروع کردن به دسیسه چینی!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۳:۵۰:۴۲
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۴:۱۴:۳۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵ ۱۴:۲۳:۴۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۰:۱۱ شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۸
#51

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۰:۱۷ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 407
آفلاین
سوژه جدید

چند روزی می‌شد که خانه ریدل‌ها در تب و تاب ِ آماده شدن برای انجام کاری بود. همه مرگخواران چمدان به ‌دست از این اتاق به آن اتاق می‌رفتند و وسایل‌شان را جمع می‌کردند.

- یاران ما! ما رو خسته کردین. دیگه کم‌کم داریم شوق‌مون به سفر رو از دست می‌دیم و به بالا آوردن چوب‌دستیمون برای کشتن تمایل پیدا می‌کنیم!

بلاتریکس که تا پیش از این مشغول عربده زدن سر مرگخواران بود ناگهان آرام گرفت و از آن لبخند‌های معروفش زد.
- تا چند دقیقه دیگه همه‌ جلوی شما حاضر و آماده می‌ایستن!

و سرش را برگرداند و رو به مرگخواران ایستاد.
- تا چند دقیقه دیگه همه جلوی ارباب حاضر و آماده می ایستین!

اگر شما هم بودید، با شنیدن این نعره قطعا پیش از چند دقیقه جلوی اربابتان می‌ایستادید. حتی، اگر محفلی می‌بودید و اربابی نمی‌داشتید.
پس بی آن‌که انتظار دیگری از مرگخواران ِ آن جمع داشته باشیم، آن‌ها را در خیلی کمتر از چند دقیقه جلوی لرد سیاه نظاره می‌کنیم.

- خب! حالا همگی دستتونو بزنین به این کیف ِ رمزتاز، تا سفرمونو شروع کنیم!

مرگخواران با هماهنگی چشم‌هایشان را بستند و دستشان را در یک لحظه به کیف زدند؛ اما اتفاقی نیفتاد.

- چی شد پس؟
- فکر کنم رمزتازه خراب شده! گبی این رمزتازای کوفتی رو نشور انقدر!
- چیزی نشده که، آپارات می‌کنیم! همه با هم بگین...
- سیب؟

گابریل چشم‌غره‌ای به رابستن رفت که دفترچه‌اش را گشوده و معصومانه نگاهش می‌کرد.
- نخیر! همه بگین پاریس!

مرگخواران چوبدستی‌هایشان را آماده کردند و یک‌صدا کلمه مذکور را گفتند؛ اما باز هم بی‌نتیجه بود.

- خب چرا نمی‌شه؟
- یاران ما! مواظب دهان‌هاتون باشین. ما از انتظار بیهوده داریم علاقه خاصی به صاف کردن پیدا می‌کنیم!

سو که دست و پایش را گم کرده‌بود و می‌ارسید لردسیاه تا چند دقیقه دیگر به اخراج‌کردن هم علاقمند شود گفت:
- از پودر پرواز استفاده می‌کنیم خب!
- اگه اونم کار نکرد چی؟
- فعلا بهش فکر نمی‌کنیم. ... هکتور، برو توی شومینه. الان پودر پرواز رو ریختم!

هکتور حتی ترسید مثل همیشه دیالوگ معروفش که" چرا همیشه من؟" بود را بگوید. پس بی حرف توی شومینه خودش را جا داد، اما باز هم به جای اینکه به سرعت منتقل شود سر جایش ایستاده‌بود.

همان لحظه کریس دوان‌دوان با جغدی روی شانه به سمتشان آمد.
- بدبخت شدیم! شرکت حمل و نقل جادویی منفجر شده! همه راه‌ها برای حمل و نقل بسته شدن!

ملت مرگخوار "وای بدبخت شدیم" ِ بلندی گفتند و سر جایشان افتادند؛ نگاهشان هم به لرد افتاد که با عصبانیت به ساعت نگاه می‌کرد و هر لحظه چوب‌دستیش را بالاتر می‌آورد.

- همه‌شون نه!
- چی؟ چی مونده؟

گابریل نفس عمیقی کشید و سر جایش ایستاد.
- وسایل حمل و نقل ماگل‌ها!


گب دراکولا!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۸
#50

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
پست پایانی


هری و همکارانش مانند قوم آدم خوار ها به سمت گریمولد روانه شدند و هرکدام سلاحی سرد در دست داشتند.

-سرد نیست که، آخه وسط تابستون چرا باید سلاح سرد باشه؟

البته که منظور از سلاح سرد چیز دیگری بود، ولی به هرحال کسی توجه ای به نابغه ی مجهول نکرد و همه همچنان به راه خود ادامه دادند.

بعد از پیمودن صدها متر و صدها کیلومتر و حتی صدها هکتار جماعت کارکنان شرکت حمل و نقل جادویی به خانه ی گریمولد رسیده و دم در آن شروع به شعار دادن کردند.
-ساموئلز ساموئلز ننگ به نیرنگ تو!
-دم دروازه میدن عدس پلو، ساموئلز جعبه رو ورندار برو!

بعد از این مسخره بازی ها جماعت با لگد های پیاپی در خانه ی گریمولد را شکستند و با جیسونی که درحال نقاشی کشیدن روی جعبه ها بود مواجه شدند.
-جعبه ها رو پس بده!

جیسون تکانی خورد، سپس بلند شد و با چشمانی اشکبار به هری خیره شد.
-اگه پس بدم، میاید دوباره با هم محفلو بسازیم؟

هری و جیسون حدودا بیست و پنج دقیقه با چشمان اشکبارشان به یکدیگر زل زده بودند و سوژه را تبدیل به فیلم هندی کرده بودند. در نهایت هری اشک های روی گونه اش را پاک کرد، تمام احساساتش را جمع کرد و با قاطعیت به جیسون گفت:
-نه.

جیسون که ضایع شده بود پوکرفیس به هری خیره شد و جماعت پشت سر هری هم بعد از حرکت غیرقابل پیش بینی او شروع به جمع آوری بسته ها کردند.

-خب مجبوریم اونجا کار کنیم، الان بیایم محفل واسه ما نون و آب میشه؟ تو خرج زن و بچه ی من و این همه آدمو میدی؟ دامبلدور به ما حقوق میداد؟ خیر! تو به ما حقوق میدی؟ خیر!

سپس هری و جماعت جعبه ها را برداشتند و دانه دانه از خانه ی گریمولد خارج کردند و هر فردی که از در خارج میشد هم لگدی نثار جیسون میکرد.

و در آخر آنها جعبه ها را به شرکت برگرداندند و به خوبی و خوشی توانستند پول تحصیل هاگوارتز خودشان را بدهند تا مدرک بگیرند و جای بهتری کار کنند تا فرزندانشان نیز بتوانند پول تحصیل هاگوارتز خودشان را بدهند تا مدرک بگیرند و جای بهتری کار کنند تا فرزندان آنها هم به همین روال به زندگی خود ادامه دهند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ جمعه ۲۵ خرداد ۱۳۹۷
#49

نقاب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۵ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷
از روی صورت پادشاه
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 18
آفلاین
خلاصه:
هری پاتر اخراج شده و نمی‌تونه خرج زن و بچه‌شو در بیاره. به هرجا هم که سر می‌زنه به دلیل نداشتن دیپلم هاگوارتز بهش کار نمی‌دن. درنهایت تصمیم می‌گیره شب ها بعنوان حمال توی اداره حمل و نقل جادویی کار کنه و روزها بره هاگوارتز و با بچه هاش درس بخونه. علاوه بر هری پاتر، مودی و هاگرید و خانواده ویزلی‌ها هم بخاطر نداشتن تحصیلات کافی و شغل، تصمیم می‌گیرن راه هری رو ادامه بدن.
و اینجاست که یهو جیسون ساموئلز از غیب ظاهر می‌شه و جعبه های شرکت رو می‌دزده و به خونه گریمولد می‌بره.


---------------------------------


-جعبه ها رو برد!
-جعبه ها رو برد!
-جعبه ها رو برد!
-جعبه ها رو باخت! هههههه...

هری سرشکسته شد. هری از بین رفت. هری تکه تکه شد. هری دیگر هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. هری یک آشغال بود که داشت تبدیل به کثافت می‌شد. هری یک تکه فضله هدویگ بود که در جهانی بدون شغل و پول زندگی می‌کرد. حالا باید با جینی و سه تا بچه ای که پس انداخته بودند، می‌رفتند و زیر پلی زندگی می‌کردند و با بدبختی خرج خورد و خوراکشان را با فروش کلیه و معده و روده و زخم و عینک در می‌آوردند و بعدش که فروختنی هایشان تمام شد، بچه هایشان را می‌فروختند و آخر سر هم که دیگر داشتند از گرسنگی می‌مردند، همدیگر را می‌کشتند و می‌خوردند.
هری به زمین افتاد و همینطور که انگشت شستش را می‌مکید، گریه کرد و قل خورد و از شرکت خارج شد.

خانه شماره ۱۲ گریمولد


جیسون جعبه ها را یکی یکی روی هم گذاشته بود و داشت با مداد شمعی برای تک تکشان دماغ و دهن و چشم و گوش و دست و پا و ریش می‌کشید.
-خب... اینم از پروفسور دامبلدور! پروفسور، شما اینجا بشینین تا من ویزلیا رو هم بکِشم.

بله! جیسون بیچاره... جیسون بدبخت... جیسون بی کس و کار... جیسونی که محفلش را گرفته بودند و دامبلدورش را گوشه‌ای در آزکابان حبس کرده بودند و بقیه اعضایش را هم فراری داده بودند... جیسون نمی‌توانست! جیسون باید برای خودش دامبلدور و ویزلی می‌کشید تا احساس تنهایی نکند. جیسون تنها...

شرکت حمل و نقل جادویی


-اینطوری نمی‌شه! باید بریم و جعبه هامونو پس بگیریم.

و حمالان شرکت حمل و نقل جادویی، هر کدام بیل و کلنگ و داس و تیشه و حتی همدیگر را برداشتند و فریادزنان به سمت مقر محفل دویدند تا جیسون را بکشند و جعبه هایشان را بگیرند و آنها را حمل و نقل کنند و پولی گیرشان بیاید تا بتوانند شهریه هاگوارتزشان را بدهند و بعدش مدرک بگیرند و یک جای بهتر کار کنند و پولی گیرشان بیاید تا بعدش شهریه هاگوارتز کودکانشان را بدهند تا آنها هم مدرک بگیرند و یک جای بهتر کار کنند و پولی گیرشان بیاید تا بعدش شهریه هاگوارتز کودکان خودشان را بدهند تا آنها هم مدرک بگیرند و یک جای بهتر کار کنند و پولی گیرشان بیاید تا بعدش شهریه هاگوارتز کودکان خودِ خودشان را بدهند و قس علی هذا!




پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#48

جیسون ساموئلزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۰:۳۹ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
از سفر برگشتم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 234
آفلاین
برای محفل، روشنایی و عشق


شرکت حمل و نقل جادویی:

- کور ممد! حواست به اون دو تا جعبه ها باشه نیفته! نور ممد! شیش تا شیش تا پاکت سیگار نکش همه چی به فنا میره جزغاله میشه! جاسم! اونقدر خودتو نگه ندار خب برو دستشویی!

جاسم از ته سالن نعره زد:
- اونجا خیلی دوره اوستا! نمیشه برم پشت شوفاژ خلاصش کنم؟

- جـــــاســـــم!

هری بعد از این همه داد زدن احساس کرد الاناس که از هوش بره و بعد سرش بخوره لبه میز و بعد مثل انواع فیلم های ترکی و کره ای حافظه اش رو از دست بده. بنابراین روی مبل کنار دستش نشست و با یه فنجون چایی تازه دم گلویی تر کرد.

در این لحظه بود که جیسون با بالاخره پس از چند دقیقه جرات کرد پنجره بالای شرکت حمل و نقل رو بشکونه و با جاروی پرندش خودشو پرت کنه پایین.

هاگرید نعره زد:
- یا خالق کیک!

جیسون وقت نداشت. داد زد:
- h;d, [ufi ih!

ولی ورد کار نکرد. چه اتفاقی افتاده بود؟

- آها...کیبوردم انگلیسی شده بود!

با Alt + Shift کیبوردش رو درست کرد.
- ... اکیو جعبه ها!

یهو همه جعبه ها که به هم بسته شده بودن به سمت جیسون اومدن. در حالی که بقیه همه پوکرفیس بودن جیسون طنابی که جعبه ها باهاش بسته شده بودن رو به جاروش گره زد و به سمت خانه گریمولد به راه افتاد.


تصویر کوچک شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶ سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۲
#47

اسلیترین، مرگخواران

مورفین گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۰۲:۳۳ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 812
آفلاین
ناگهان ملت کاراگاه هر کدام از پشت سنگ و لای بوته ای بیرون آمده و در حالیکه ذکر هشیاری مداوم بر لب داشتند جلوی هری و مودی صف کشیدند.

هری گفت: هه؟! یعنی هیشکدوم شما مدرک فارغ التحصیلی ندارین؟!
رون آهی کشید: هری، بابا! منم سال آخر با تو بودم دیگه. همش دنبال نابودکردن اسمشونبر بودیم. اصن سال هفتمو نگذروندیم که. هرمیون هم مدرک نداره. هوگو و رز سرشکسته ان جلوی همکلاسیاشون الان. چارلی و بیل هم مخشون نکشید، ترک کردن! فرد و جرج هم که معرف حضور هستن و در جریانی دیگه! اصن سطح سواد خانواده ی ما خیلی پایینه هری!

هری پرسید: شما چی پرفسور مودی؟ بقیه ی کاراگاه ها؟ یعنی هیشکدومتون مدرک فارغ التحصیلی ندارین؟!
مودی: نه پسرجون! نداریم. هر کدوم از ما بنا به دلایلی تحصیلاتمون تو هاگوارتز ناقص مونده. اصلا هدف اولیه ی تاسیس محفل ققنوس این بود که انجمنی باشه برای دیپلم ردی ها! کاراگاهان هم اکثرا محفلی ان دیگه. یادمه آلبوس اون اوایل تو پیام امروز آگهی می داد:

دیپلم ردی ها! به محفل بیایید!


هی... یادش بخیر، چه روزایی بود... فقط من و آلبوس و روبیوس بودیم...

هری: عه، راس میگی پرفسور! هاگرید هم تحصیلاتش ناقص مونده که!
مودی: میگم که! اصن هر کی عضو محفله دیپلم ردیه! همین ریموس. گرگینه بود دیگه. ماهی یه هفته می رفت شیون آوارگان، غیبت داشت. سیریوس و بابات هم می رفتن کنارش که تنها نباشه. هر ترم غیبتاشون بالای سه شونزدهم می خورد، درساشون حذف می شد! هی هر ترم مشروط شدن. سال آخر هم اخراج!
اصن خود دامبلدور هم سال آخر خواهرش مرد اوضاع روحیش به هم ریخت، دیگه ترک تحصیل کرد رفت دنبال الواطی بعدشم که متنبه شد اومد این انجمن محفلو برای ما بدبخ بیچاره های بازمانده از تحصیل زد که تو سرما و گرما یه سقفی بالا سرمون باشه حداقل! الانم که این دولت بنگی مدرک گرایی رو باب کرده، دیگه همه اخراج شدیم و یتیم موندیم.

هری بعد از شنیدن این سخنان ناگهان احساس کرد رسالتی عظیم بر دوش اوست و پسر برگزیده باید زندگی می کرد و The boy who lived و اینگونه شد که فریاد برآورد: ای ملت دیپلم ردی! با من به سازمان حمل و نقل جادویی بیایید تا شب ها کار کنیم و خرجمون دربیاد و روزها بریم هاگوارتز و پشت میز و نیمکت بشینیم تا دیپلم بگیریم و به سر پستهامون که تا دیروز با پارتی نگهشون داشته بودیم برگردیم!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۸/۱۴ ۲۰:۳۰:۴۱


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.