هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱:۰۵:۵۶ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸

محفل ققنوس

ویولت بودلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۴:۳۴ جمعه ۲۶ مهر ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 1547
آفلاین
- ذرّت می‌خوری؟

لرد لبخند زد. نه واقعیت این است که لرد لبخند نزد. لرد حتی سرش را هم بالا نیاورد یا حیرت‌زده نشد یا تلاشی برای پایین انداختن دخترک از لبه‌ی پنجره‌اش نکرد. کسی به خورشید برای آن که از شرق طلوع می‌کند بدوبیراه نمی‌گوید و کسی هم از این که ویولت بودلر بر لبه‌ی پنجره‌ی لرد می‌نشیند و ذرت می‌خورد، متعجب نمی‌شود. حتی اگر سال‌ها بود که دخترک از جامعه‌ی جادویی اخراج شده بود و چوبدستی هم نداشت.

به هر جهت، لرد جوابی نداد و دختر، همانطور که به ذرّتش گاز می‌زد، با دست دیگرش گوشی‌اش را بیرون آورد و از روی آن شروع به خواندن کرد.
- جدی می‌گم لردک. خعلی خاصیت ماصیت داره لاکردار. می‌گن واس پوست و مو...

نگاهی به لرد انداخت و چند لحظه مکث کرد.
- ...خعلی خوبه. یهو شاید تونسّیم جا پروف جات بزنیم!

لرد سیاه بر خلاف تصور عموم، شخصی بی‌اندازه صبور و خویشتن‌دار بود. در نتیجه موفق شد متانت خودش را حفظ کند و واکنشی به این توهین مسلّم نشان ندهد. ولی متأسفانه این سکوت موقرانه ویولت را از حرف زدن بازنداشت.
- ناموس‌واری آدم می‌مونه چی جنگولک‌بازیا بلدن این مشنگا! اون روزی یه مام‌بزرگی گف گلِ زبون گاو بخورم چش در میارم! بعد داشتم دنبال گاوا می‌دوییدم...

سرش را خاراند.
- ببین یه چی تو مایه‌های هیپوگریفای خودمونن، یه هوا هیکلی‌ترن و همچی خاکی‌تر و مشتی‌تر!

بعد همانطور که پاهایش را در هوا تاب می‌داد، ادامه‌ی حرف قبلی‌اش را گرفت.
- آره خلاصه دنبالشون می‌دوییدم گل زبونشونو بگیرم این داهاتیاشون با بیل افتادن عقب حاجی‌تون و مجبور شدیم جلدی بزنیم به چاک. واس همینه هنو یه چش در نیاوردم، ولی اَعه دیدم جواب می‌ده، واس توام یکی میارم! شاید واس دماغم خوب باشه ینی، ملتفتی؟ یهو دماغ در بیاری...

بدون آن که ذره‌ای سرعت حرف زدنش کم شود، برخاست و نامتعادل شروع به گام برداشتن روی لبه‌ی پنجره کرد. لرد ولدمورت سال‌ها بود که امیدش به سقوط ویولت از روی لبه‌ی پنجره‌ها، پشت‌بام‌ها یا هر بلندی دیگری ناامید شده بود، ولی این مسئله که با هر تکان دختر قاصدک‌ها از اطرافش پراکنده می‌شدند و حالا یکی از آنها داشت داخل بینی‌اش می‌رفت، ناراحتش می‌کرد. در اثنایی که می‌کوشید با نهایت وقار اربابانه‌اش موجودات مزاحم پردار را بپراکَنَد، ویولت باب داستان دیگری را گشوده بود.
- ...ولی آخه لردک من نم‌خواستم دکور مکور یاروئه رو بیارم پایین که، گف این که کور شدم واس خاطر اینه که به گربه مربه دس می‌زنم، ماگت احساساتش جلیقه‌دار می‌شه خو!

لرد سرانجام سرش را برای لحظه‌ای کوتاه بالا آورد و به گربه‌ی سه‌پا، یک‌گوش و بی‌اندازه زشتی نگریست که روی جاروی معلق پشت پنجره‌اش لم داده بود. گربه چشمان زشتش را گشود و متقابلاً به لرد زل زد. لرد مطلقاً و کاملاً شک داشت که چیزی بتواند احساسات ماگت را جریحه‌دار کند. متأسفانه در همان زمان، ویولت چشمان اشک‌بار او، حاصل تلاشش برای فرو خوردن عطسه‌هایش، را دید و تحت تأثیر همدردی‌اش قرار گرفت.
- نههههه! لردک هیچ رقمه غمت نباشههه! زدم روی داااشمونو نیم‌رو کردم! تازه اصن نه چماق کشیدم روش نه چاقوعا! یه مشت زدم تو دماغش تا دوناتی‌ش بیفته که اصن بش دخلی نداره حاجی‌تون یه چشه!

قاصدک ریزی بالاخره موفق شد وارد بینی لرد شود و به دنبال چند عطسه‌ی پیاپی، اشک از چشمان او سرازیر شد. ویولت بی‌توجه به قاصدک‌هایش که داشتند کاسه‌ی صبر نامحدود لرد را لبریز می‌کردند، لی‌لی‌کنان از لبه‌ی پنجره روی نیمبوس دوهزار زهوار در رفته‌اش جست. جاروی زبان‌بسته که از کشمکش با اژدهایان، رویارویی با مأمورین وزارتخانه، مبارزه با مأمورین دایره‌ی کنترل جانوران جادویی، جنگ‌های محفل و مرگخواران و مسابقه‌ی کوییدیچ کیو.سی. ارزشی و ترنسیلوانیا جان سالم به در برده بود، ناله‌ای کرد و یک‌متری پایین رفت.

که متأسفانه این هم صدای ویولت را قطع نکرد.
- ولی لردک داشتم فک می‌کردم تو باس خعلی ذوق‌مرگ باشی که دماغ نئاری! می‌گم ینی دیه هیشکی مُشت نمی‌زنه تو دماغت کله‌اژدریای یورتمه‌برو بیان جلو چشت! خعلی خوشالی، نه؟!

لرد دستمالی برای گرفتن جلوی... حفره‌ی بینی‌اش ظاهر کرد و با صدایی تودماغی پاسخ داد:
- خیلی!

جارو سرانجام موفق شد خودش را بالا بکشد و چه زمان‌بندی بدی هم داشت. ویولت اشک‌های سرازیر از چشمان لرد را دید و چشمانش گشاد شد. وسط اتاق پرید و به سمت لرد جست زد و محکم او را در آغوش قاصدکی خودش مدفون کرد.
- نهههه لردک! گریه نکن!‌ می‌دونم دلت خعلی برام تنگ شده بود!‌ غوصه نخور! ببین اومدم پیشت! نذا چشای سبز خوشگلت گریه‌ای بشهههه!‌
×××

پاق!

صدای بلندی در میدان گریمولد طنین افکند و پیش از آن که مشنگ‌ها یا حتی جادوگرها به خودشان بیایند، یکی از دو پیکر ظاهرشده، دیگری را با اشاره‌ی چوبدستی‌اش به سمت دیوار مشترک خانه‌ی شماره‌ی یازده و خانه‌ی شماره‌ی سیزده پرت کرد.
- این مصداق بارز تروریسمه! ضدّ حقوق ارباب‌هاست! ما ازتون به دادگاه عالی جادوگری شکایت می‌کنیم!

نیمبوس پیر تازه همراه با کوله‌پشتی و گربه‌ی زشت سوارش به صاحبش رسیده بود که صدای پاق دوباره در میدان پیچید و جادوگر خشمگین با قاصدک‌هایی که هنوز در دهان و دماغش بودند، ناپدید شد. ویولت گیج و سردرگم سرش را می‌مالید که در پشت سرش باز شد.

برگشت و نیشش را باز کرد.
- سام پروف!

با سر خودش، گربه‌اش، جارویش، چماقش و قاصدک‌هایش را نشان داد.
- لردک ما رو رسوند!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲:۴۵ شنبه ۸ تیر ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

کنت الاف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۶ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۵۵:۳۳
از یتیم خانه های شهر
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
پیام: 203
آفلاین
دره گودریک- ساعت 1 نیمه شب

افکار درون ذهنش، سریع تر از پاهایش حرکت می‌کردند. باید هر چه زودتر به خانه می‌رسید و اخبار را به همسرش منتقل می‌کرد. به سرعت از کوچه فرعی تاریکی که درونش ظاهر شده بود خارج شد و به خیابان اصلی پیچید.

گودریک هالو، در تاریکی نیمه شب فرو رفته بود. صدای جیرجیرک هایی که در قبرستان بودند سکوت را بر هم زده بود. با اینکه تنها ساعتی از نیمه شب سپری شده ولی چراغ اکثر خانه ها خاموش بود. زن، با قدم های بلند و در سکوت طول خیابان منتهی به میدان را طی کرد و جلوی خانه نسبتاً بزرگی توقف نمود. زیر لب ورد کوتاهی خواند و پس از چند ثانیه ای صدای ریزی از درون خانه به گوش رسید.

- خدایان رو شکر! تو سالمی؟

مرد قدبلند و چهارشانه ای درب خانه را باز کرده بود. چوبدستی زیبایی در دستانش بود و هنوز گارد خود را حفظ کرده بود که جمله خوشامد گویی را بر زبان آورد. دکمه های پیرهن سفیدش را تا به تا بسته بود و جای زخم رو صورتش خودنمایی می‌کرد.

زن همسرش را در آغوش گرفت. ریزنقش بود و تا شانه های او می‌رسید. صورت گردی داشت و نیازی نبود تا موهای کوتاهش را ببندد. از آغوش مرد بیرون آمد و رو به او گفت:

- ظاهراً تنهای جای امن خونه مادربزرگته!
- بهت گفته بودم که. اونجا جاش امنه! نگران نباش، بیا تو.

ولی به جای اینکه او را به درون خانه ببرد، ناگهان با دست چپش او را هل داد و سپر محافظتی را در برابر طلسم قرمز رنگی که از سمت خیابان به سمتشان روانه شده بود قرار داد. زن به سرعت بلند شد و چوبدستی را کشید و آماده نبرد شد.

دو جین مرگخوار سیاهپوش در جلوی آلیس و فرانک لانگ باتم ظاهر شده بودند. همگی نقاب های مخصوصشان را زده بودند، البته غیر از بلاتریکس لسترنج که این کار را دون شأن یاران لرد سیاه می‌دانست. بلاتریکس با صدای جیغ مانندش اولین کلمات را زبان راند. کلماتی که آغازگر نبردی بودند که قرار نبود به راحتی تمام شود. نبردی که به جیغ ها و جملات طولانی تری ختم می‌شد.

- اوه اوه اوه! چه زوج با شکوهی! خانم و آقای لانگ باتم، اینبار قرار نیست که جون سالم به در ببرید.
- بلاتریکس!
- اوه لوسیوس، ناراحتت کردم؟

لسترنج دوباره جملاتش را خطاب به آلیس و فرانک بیان کرد:

- البته زنده میمونید، اگه بگید که اون کجاست!
- پتریفیکوس توتالوس!

آلیس به جای فریاد زدن کلمه "هرگز" تصمیم گرفت تا با وردی بلاتریکس را خاموش کند. جواب به سرعت از طرف مرگخواران پرتعداد داده شد، نبرد دره گودریک بالاخره آغاز شده بود!

پرتو های رنگارنگ بین خانه و خیابان جا به جا می‌شدند. گاهی صدای فریادی نبرد خاموش را زنده می‌کرد. آلیس پشت تخته سنگی در حیاط خانه پناه گرفته بود و سعی می‌کرد از کشته شدن خودش و همسرش جلوگیری کند. فرانک را می‌دید که مستقیما در حال دوئل با پنج مرگخوار است.

- اینسندیو!

طلسم آتش مستقیما از چارچوب در رد شد و در درون خانه منفجر شد. بلاتریکس همیشه دوست داشت تا خانه ها و پناهگاه ها را آتش بزند. چه خانه لانگ باتم ها باشد چه کلبه جنگلبانی درون هاگوارتز.
آلیس لعنتی در دلش فرستاد و بلند شد، به محض پدیدار شدن، طلسم ها به سمتش روانه شد. غلتی زد و به سرعت بلند شد. چوبدستی اش را بی رحمانه به سمت مرگخواران نشانه گرفت و ورد های مبارزه را به زبان راند.

دره گودریک دیگر ساکت نبود. صدای جیغ و انفجار های پی در پی تا صدها متر دورتر می‌رفت. ولی کسی به کمک یاران دامبلدور نیامد. ظاهراً لکه های خون عزیزان از دست رفته، دیوار های خانه ها را پوشانده بود و مانع نفوذ صدا به درون آنها می‌شد. شجاع ترین افراد هم ترجیح داده بودند تا دخالتی در ماجرا نکنند و فقط شاهد شکاری دیگر باشند.

آلیس و فرانک به سختی مقاومت می‌کردند. حالا از ده دوازده تا مرگخوار اولیه نصفی باقی مانده بودند و توانایی آلیس در حال تحلیل رفتن بود. همین حالا هم دست چپش بی حس شده بود و به کار نمی‌آمد. آتش درون خانه زبانه کشیده بود و سایه های بلندی از دو کاراگاه تنها ساخته بود.

تنها!

آلیس به این کلمه فکر می‌کرد. دامبلدور کجا بود؟ بقیه محفل کجا بودند؟ چرا به کمک شان نمی‌آمدند؟ مگر قرار نبود که همگی پشت هم بایستند و از یکدیگر حمایت کنند؟

دامبلدور بالاخره آنها را رها کرده بود. کاری که همیشه برای سربازان از دست رفته اش انجام می‌دهد. قربانی کردن عده ای برای اشخاص دیگر.

از گوشه چشمش نگاهی به جایی انداخت که قرار بود خانه جیمز و لیلی باشد. آنها مشغول چه کاری بودند؟ در امنیت داشتند با بچه کوچکشان بازی می‌کردند یا خیره به صحنه نبرد بودند و مشتاق نجات دوستان قدیمی شان؟

- صورتم!

صدای فرانک قلب آلیس را به لرزه انداخت. طلسم منفجر شونده ای به سمت چهار مرگخوار رو به رویش شلیک کرد تا زمانی اندک بخرد. نگاهی سریع به سمت راستش انداخت. فرانک غرق در خون بود و صورتش را با دو دستش پوشانده بود. ولی همچنان چوبدستی را محکم در درون مشتش نگه داشته بود. بلاتریکس در بالای سر فرانک خنده ای مستانه سر داد و او را خلع سلاح کرد. دیگر تمام بود. خودش می‌دانست که به تنهایی شانسی ندارد. لردولدمورت بهترین ها را برای شکار آنها فرستاده بود.

***

آلیس نفس نفس زنان روی زانو هایش در کنار فرانک نشسته بود. سوزش صورت فرانک تقریبا تمام شده بود ولی زخم جدیدی رو شانه اش به وجود آمده بود که دست راستش را خون آلود کرده بود. هر دو نفر بسته شده، پشت به خانه در حال سوختن نشسته بودند. آلیس با خودش فکر کرد که لرد سیاه واقعا بهترین و دیوانه ترین مرگخواران خودش را فرستاده بود. بلاتریکس، لوسیوس مالفوی و بارتی کراوچ.

- پسرتون کجاست؟
- برو به جهنم مالفوی!

کراوچ پسر قدمی جلو آمد.

- بذار شکنجشون کنیم لوسیوس.
- شکنجه! شکنجه!

بلاتریکس در حال رقص دور و بر لانگ باتم ها جیغ میزد.

- اینجا زیادی سر و صدا هست، و بیشتر هم خواهد بود!
با اشاره چوبدستی لوسیوس، گنبدی به سیاهی قیر پیرامون مرگخواران و قربانی ها را رفت. صدای جیرجیرک ها قطع شد و ستارگان آسمان محو شدند.

- جیمز پاتر کجاست؟

فرانک لبخندی دردناک زد.
- هنوز اینجایی لوسیوس؟ فکر کردم رفتی به جهنم!
- برای اینکار نیاز به قدرت بیشتری داری فرانک! کروشیو!

فرانک با صورت به زمین افتاد. دندان هایش قفل شده بود و از درد به خودش می‌پیچید.

- نـــــــــــــــــه!
- اگه میخوای همسرت بیشتر درد نکشه جواب سوالا رو بده.
- تو زیادی دل رحمی لوسیوس!

بلاتریکس با خشونت لوسیوس را کنار زد. چوبدستی اش را رو به آلیس گرفت و گفت:

- کروشیو!

درد شروع شد. لحظه ای فقط زخم های نبرد بود و لحظه ای بعد چشمانش در حال سوختن بودند، استخوان هایش تک به تک می‌شکستند و سلول هایش فریاد می‌کشیدند. صدایی ماورای جیغ ها شنید.

-اونا کجان؟

صدا خیلی مبهم بود. جیغ ها نمی‌گذاشتند تا بقیه اصوات شنیده شوند. چه کسی قدرت دارد تا فریادی به این بلندی بکشد؟ هنگامی که چوبدستی بلاتریکس بالا آمد جواب را پیدا کرد:
خودش!

- یا جواب ها، یا درد بیشتر!

آلیس از روی زمین نگاهی به فرانک انداخت. با دیدن نفس های ضعیف او قطره اشکی دیگر به چشمانش اضافه شد. به یاد نویل افتاد، جیمز و لیلی. شاید کسی به کمک شان نیامد چون آنها خودشان کمک بودند! آلیس با صدای ضعیفی شروع به صحبت کرد. صحبت که نه، فقط یک کلمه. توان بیشتری برای حرف زدن نداشت.

- درد!

بلاتریکس وحشیانه طلسم ممنوعه را به زبان آورد. درد در سرتاسر بدن آلیس پیچید. دیگر نمی‌توانست افکارش را منظم کند. ذهنش دیگر کار نمی‌کرد. با خودش فکر کرد، عجب هوای خوبی!


ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۱۹:۵۴:۲۱
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۱۹:۵۶:۱۸
ویرایش شده توسط کنت الاف در تاریخ ۱۳۹۸/۴/۸ ۱۹:۵۸:۳۵






پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱:۳۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 459
آفلاین
-کریس پاشو برو اونور میخوام بشینم!

کریس بلند نشد،بانز میتوانست برود و جای دیگری بنشیند.

-کریس پاش...

کریس با سرعت بلند شد تا بلاتریکس بنشیند،دلیلش هم هیچ چیز دیگری جز احترام به بزرگتر نبود!
حدودا پنج ماهی میشد که مرگخواران و لرد کریس را در خانه ریدل پذیرفته بودند،و آن روز برای کریس یک روز خاص بود،روزی که...

-سیصدتا شد!
-چی سیصدتا شد؟

کریس بی توجه به هوریس تصمیم گرفت به فکر فرو رود،شدیدا هم به فکر فرو رود...میخواست از همان اول اول را یادش بیاید...
...
-آخ!ارباب اینا خالکوبی مرگخوارا رو دارن میزنن دستمون درد میگیره!
-خب ما چیکار کنیم کریس؟اینقدر سوسول و عجول نباش،نگذار قبل از ورود اخراجت کنیم!

نه،این اولش نبود.
...
-ارباب ما میخوایم مرگخوار شیم!
-اولا که ما هنوز ارباب تو نیستیم،دوما که باید صبر کنی،عجول نباش.

کریس دست هایش را به پشتش برد.
-ارباب حالا نمیشه بگیم ارباب؟خواهش میکنیم ارباب بذارین بگیم ارباب!حالا ارباب میشه ما عضو مرگخواران شیم؟ ارباب؟!

گویا لرد سیاه فشارش افتاده بود!
-ع...عجول نباش!انقدم نگو اربا...
-ارباب اگه فردا دوباره بیام بگم ارباب میشه من عضو مرگخوارا شم دیگه عجول نیستم ارباب؟

فردا که نه،ولی پس فردای آن روز کریس مرگخوار شد و پا به خانه ی ریدل ها گذاشت و این،تازه اول بدبختی بود.

-کریس،صدبار بهت گفتیم انقد نچسب به ما!میخواهیم برویم به اتاق خوابمان،چه از جان ما میخواهی با این اسم مزخرفت که مخفف ندارد؟
-ارباب ما خدمت کردن به شما رو میخوایم ارباب!

و همانموقع بود که لرد سیاه لقب مناسب کریس را در نظر گرفت،شیرینی خوشمزه ای که اگر به دست بچسبد،دیگر کنده نمیشود!
...
-یاران ما،ماموریت داریم!
-آخ جون ارباب!
-ریس وسط حرف ما نپر!همه آماده ی ماموریت شوید!

بعد از اتمام ماموریت،کریس چمبرز به اتاق لرد سیاه فرا خوانده شد!
-ارباب ما چیکار کردیم ارباب؟ما رو از خونه ریدل نندازید بیرو...
-یه لحظه سکوت را حفظ کن و عجول نباش ریس!میخواستیم با تو حرف بزنیم،خب، اولش که مرگخوار شدی مطمئن نبودیم از این که آیا همیشه به ما وفادار خواهی ماند؟

قبل از اینکه کریس اشکی از گوشه ی چشمش بیاید، اسنیپ طور بگوید همیشه و صحنه را شدیدا احساسی کند،لرد ادامه داد:
-اما بعد از این ماموریت کمی اعتمادمان را جلب کردی!ولی هنوزم عجولی!حالا از جلوی چشمانمان دور شو ریس!

و کریس با عجله از جلوی چشمان اربابش دور شد!



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۱۸ پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۸:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
هر کسی یک گوشه دنج برای خودش دارد!

او هم داشت...

سرو وضعش را مرتب کرد و در گوشه دنج خودش نشست...

می دانست که این وضعیت، خیلی طول نخواد کشید. کارش زیاد بود.
چند نفری آمدند و رفتند. وظایفش را با آرامش انجام داد. فعلا کارش سنگین نشده بود. این ها مراجعه کنندگان عادی بودند.
ولی او...منتظر یک شخص خاص بود!
نوشیدنی انرژی زایش را داخل یخچال کوچکی که داشت گذاشت.
-همینجا بشین...لازمت دارم!

دقایق به پیش می رفتند. نشستن کافی بود.
از جا بلند شد و شروع به نرمش کرد. به زودی باید می دوید...مسافتی بسیار طولانی!

چشمش به قسمت "اعضا" افتاد...
و او را دید...

رابستن لسترنج!

-اومد!
ابروهایش با نگرانی در هم کشیده شدند و نگاه خیره اش روی رابستن باقی ماند.
با عجله از "بیشتر" سوال کرد.
-رفته اونجا؟

بیشتر خمیازه ای کشید.
-نه هنوز...ده دقیقه اس که تو انجمن هاست...آره آره...الان رفت...

"پیام شخصی" شروع به در جا زدن کرد. وقت دویدن رسیده بود. از شدت هیجان، بی اختیار شروع به چشمک زدن کرد.
-وای...نه. اشتباه شد. هنوز که نفرستاده.

خاموش شد...

زیاد طول نکشید...همانطور که حدس می زد. کاغذ مچاله شده ای با سرش برخورد کرد.
رابستن اولین پیام را فرستاده بود.
کاغذ را برداشت و دوان دوان به طرف صندوق پیام شخصی لرد سیاه رفت. پیام را رساند...
و پاسخ را گرفت و دوان دوان به صندوق رابستن برگشت...

این پایان کار نبود.
تازه شروع شده بود.

می دانست که تا شب، همین قضیه ادامه خواهد داشت.
کمی احساس تشنگی می کرد. نگاهی حسرت بار به یخچال کوچکش انداخت.
-الان نه...زوده...نزدیک ظهر میام سراغت. وای...جواب داد. دو تا!...سه تا شد... من باید برم!


در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹:۰۸ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۵۶:۲۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 502
آفلاین
سه هدف!
سه چاقو!
یک شانس!

بلاتریکس در هنگام تمرین، حتی برای خودش هم تخفیفی قائل نبود.
-ببین بلامون... اگه با یه شانس نتونی سه تا هدف رو بزنی... می‌ندازمت اتاق تسترال ها!

خب... گویا قائل بود! چراکه تسترال ها لب به بلاتریکس نمی‌زدند... بلاتریکس نان آور آن ها بود و آن ها هم که «نان بخور و نانوا بکش» نبودند که.
-خیلی خب... قبول! اگه نتونی...

کمی فکر کرد.
به چهره های درون عکس ها نگاه کرد.
یک سو، یک راسو، یک رابستن.
خودش هم نمی‌دانست چرا رابستن بخت برگشته را وارد اهدافش کرده بود. شاید چون نیاز به هدف سومی داشت. همیشه در این شرایط رودولف را انتخاب می‌کرد... اما امروز، خب... دلش کمی تنوع خواسته بود!

تصمیمش را گرفت.
شرایط واضح بود... باید با یک دست، سه چاقو را همزمان به سمت آن سه عکس پرتاب می‌کرد و اگر موفق نمی‌شد، خودش را تنبیه می‌کرد. تنبیه هم که معلوم بود... هر عکسی که جا می‌ماند، صاحبش را خوراک تسترال ها می‌کرد.

نفس عمیقی کشید، یک چشمش را بست و اهدافش را نشانه گرفت.

پرتاب!

یک خطای ناچیز!...چاقوی سوم، تنها کمی با مرکز عکس سوم فاصله داشت... خیلی کم... شاید حتی قابل چشم پوشی بود.

-اوپس... خب معلومه بلا! وقتی سه هدف داری، نباید یکی از چشمات رو ببندی که... بیا! راسو جا موند.

کمی نزدیک رفت... خطایش حتی کمتر از یک سانتی‌متر بود...
اما قوانین، قوانین بودند.
شانس دومی در کار نبود.
گونی پر جنب و جوش را از گوشه اتاقش برداشت.
-خوب شد که دیروز غذا ندادم بهشون... گشنشونه... خوش شانسی راسو.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴:۵۴ یکشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۳۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
لرد ولدمورت و رابستن برای انجام کاری به بیرون از خانه ی ریدل ها رفتن.
-ارباب، چرا بیرون آمدن کردیم؟
-برای اولین ماموریتت رابستن!
-اولین مامورتم با شما می شه باشه؟ ... کجا رفتن می کنیم؟
-می رویم به بازار!
-بازار؟ برای چه بازار؟

لرد کاغذی رو در آورد.
-برای این رابستن...ما باید این لیست خرید رو تهیه کنیم.
-پس من چی کار کردن می کنم ارباب؟
-ما تهیه می کنیم...تو حمل می کنی!

رابستن نگاهی به طول کاغذ کرد.
-ارباب! برای نوشتن کردن این لیست، همه کاغذ های خانه ی ریدل ها رو مصرف کردن کردین؟
-خیر...کاغذ کم داشتیم...گفتیم، ابتیاع کردند!
-ینی چه که "ابتیاع"؟
-ابتیاع ینی تهیه کردن.
-چرا نگفتن کردین که تهیه کردن کنن، گفتن کردین ابتیاع کردن بشن؟
-زیرا کلمه ی "ابتیاع"، ابهتمان را افزایش می دهد.
-چرا...

لرد اعصابش از این همه سوال خورد شده بود.
-چقد سوال می پرسی رابستن...مخمان پاک به هم ریخت!
-ینی چه که "پاک به هم ریخت"؟

لرد می دونست اگه جواب نده، رابستن پیله می کنه. برای همین خواست یه چیز عجیب غریب بگه تا رابستن ول کنه.
-ینی تمیز به هم ریخت!
-ینی وقتی من، شما رو برای اولین بار دیدن کردم، پاک به هم ریختن کردم؟
-برای چه رابستن؟
-آخه وقتی من شما رو دیدن کردم، ابهتتون منو به هم ریختن شد و چون قبلش رفتن بودم حموم، پاک به هم ریختن کردم!

لرد دیگه چیزی نگفت که رابستن دست از سوال پرسیدن برداره.
چند دقیقه ای توی سکوت گذشت تا اینکه رابستن خسته شد و برای اینکه طوالانی بودن مسیری که مونده بود رو حس نکنه، تصمیم گرفت دوباره با لرد حرف بزنه.
-ارباب!
-چی می گی رابستن؟
-یه روز داشتم مسواک می زدم...کراب منو دید، گفت چقد تو بچه مثبتی...به جای اینکه مسواک بزنی، مثل من ماتیک سفید بزن به دندونات تا سفید بشه...ارباب، ینی چه که "بچه مثبت"؟
-یعنی بچه ای که هر لحظه ممکنه به حجم و جرمش افزوده بشه.
-بعد یه بچه منفی، به این بچه، جذب شدن می شه؟
-آره!
-کراب بچه منفی می شه باشه؟
-برای چی؟
-چون هر موقع منو دیدن می کنه...بد دیدن می کنه!

لرد سعی کرد تصوراتی که تو ذهنش بود رو بریزه دور و دوباره سکوت کنه!

رابستن دوباره خسته شد!
-ارباب...

دیگه لرد طاقت نیاورد.
-رابستن ما نظرمان عوض شد...این ماموریتت رو نمی خواد انجام بدی...برو به خونه ی ریدل، کلافه کردی ما را!
-چشم ارباب!
-خب چرا نمی روی؟
-ینی چه که "کلافه کردن"؟
-برو رابستن برو... می آییم و توضیح می دهیم.
-چشم ارباب!
-دیگه چرا نمی روی؟
-یه چیز دیگه هم گفتن کنیم بعد رفتن می کنیم...شما خیلی خوب هستن هستین ارباب!



تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۱۶ سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-چطوری برای لرد ولدمورت کار میکنی؟

اولین باری نبود که کراب این سوال را میشنید.
هیچوقت جواب درستی نداده بود.
نه این که جوابی نداشته باشد...
کلمات درست را برای ساختن آن جواب مناسب، پیدا نمیکرد!

برای همین، باز هم لبخند زد و رد شد.
و لبخندش را به حساب "مجبورم خب!" و " این کارو نکنم چیکار کنم؟" و "کی منو استخدام میکنه آخه؟" گذاشتند.
ولی واقعیت این نبود.
مجبور نبود...کارهای دیگری هم بود که میتوانست انجام بدهد و اگر کمی رنگ و لعابش را کمتر میکرد، افراد زیادی حاضر بودند مسئولیت های مهمی به او بسپارند.

-ولی من میخوام خودم باشم...و تنها کسی که منو همینجوری که هستم قبول کرد، لرد بود.
زیر لب گفت...و کسی نشنید.

لرد سیاه را خوب میشناخت. بعد از گذشتن این همه سال، واقعا خوب میشناخت.
پشت نگاه خشنش را میدید. زیر جمله های تند و تیزش را میخواند. نگرانی هایش را میدید. محبت عمیق ولی پنهانی اش را با تمام وجود حس میکرد.
از لحظه ای که مرگخوار شده بود، به معنای واقعی کلمه، مورد قبول واقع شده بود. جزئی از یک کلِ دوست داشتنی و بزرگ و قدرتمند شده بود. حس گرمایی که این جا تجربه میکرد، هیچ جای دیگری یافت نمیشد.

کراب از لحظه لحظه زندگی اش و از تمام احساسات شفاف و زلالی که تقدیمش شده بود، با تمام وجود ممنون بود.
از این که با همه کم و کاستی ها و نقص ها و ظاهر و باطن غیر عادی اش، در کنارش بودند. از این که مجبورش نکرده بودند همرنگ هیچ جماعتی بشود.

جواب سوال ها، لبخند بود...لبخندی که یک دنیا حرف پشتش پنهان شده بود.

لرد سیاه و ارتشش، خودش را به او هدیه کرده بودند. خود واقعی واقعی اش!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۳۳ چهارشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۶:۳۸
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 189
آفلاین
من اولش نمی خواستم...به نظرم هیچ کسی از اولش نمی خواست...ولی هر کسی برای این کار یک دلیلی داره...بعضی ها برای قدرت بیشتر، بعضی ها برای آزادی و...
بعضی ها مثل من...برای "مسخره نشدن" این کارو می کنن!

پانزده سال پیش، هاگوارتز

-رابستن لسترنج!

مثل بقیه ی سال اولی ها، وقتی خانوم مک گونگال اسممو صدا زد، یک ترس عجیبی، بدنمو لرزوند.
رفتم و روی صندلی نشستم. خانوم مک گونگال، کلاه گروهبندی رو روی سرم گذاشت.
بعد از گذاشتن کلاه، افراد چهار گروه صحبتاشون شروع شد. حرفاشونو می شنیدم، مسخره کردناشون و...

من می خواستم مثل خونوادم اسلیترینی باشم، برای همین حرف های سه گروه دیگه برام مهم نبود...تمرکز کردم تا ببینم اسلیترینی ها در مورد من چی می گن.

-اون نباید توی اسلیترین بیافته...اون یه اصیل زاده نیست...اون یه لسترنج قلابیه!
-برو به...اسلیترین!

*****

من برای "فرار از تنهایی" این کارو کردم!

خوابگاه اسلیترین

اولین شبی بود که تو هاگوارتز بودم...سعی کردم تموم حرفای امروز رو فراموش کنم...من باید بهشون نشون می دادم، اونجوری که فکر می کنن نیستم.
-سلام، من رابستن می شه باشم...تو هم سال اولی هستن هستی نه؟ امروز دیدن کردم که افتادن شدی توی اسلیترین...با من دوست شدن می شی؟
-بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم رابستن...با این قیافه و نوع حرف زدنی که تو داری، نه من باهات دوست می شم، نه هیچ کس دیگه...اینو همیشه یادت باشه!

من فقط می خواستم باهاش دوست بشم.

*****

من برای "مایه ی شرمساری نبودن" این کارو کردم!

سالن عمومی، میز اسلیترین

-می گما رودولف...شانس آوردی رابستن، برادر تنیت نیست...فرض کن، تو و اون با هم تنی باشین...مثل کابوس می مونه!

فک کنم دوست رودولف از عمد اون حرف رو گفت تا من بشنوم...بشنوم و چهره ی مصنوعی رودولف رو ببینم...
اون لبخند مصنوعی...خوشحالی مصنوعی...
تو چهرش فقط یک چیز مصنوعی نبود...نگاهش!

*****

ولی مهم ترین دلیلم، انتقام بود!

اردو دهکده ی هاگزمید

مطمئن بودم که توی اردو می تونم با بقیه دوست بشم.

-هی رابستن...با ما بیا...می خوایم یه چیزی نشونت بدیم...مطمئنم خوشت میاد!

بالاخره اتفاق افتاد. منم داشتم یه چندتا دوست پیدا می کردم...اصلا هم برام مهم نبود که اونا ماگل زاده هستن.

داشتم ثابت می کردم، حرفی که اولین شب توی خوابگاه بهم زده شد، اشتباه بوده!

با یه گروه پنج نفره رفتیم یه جایی که هیچ کس اونجا نبود!
اونا منو دوره کردن...یکیشون منو هل داد و من افتادم!

-برای چی اینکارو کردن کردی؟
-چون ازت بدم میاد...هممون از تو بدمون میاد...از همه چیت...مخصوصا از قیافت...قیافت آدمو یاد فیلم ترسناک می ندازه!
-ینی چه که فیلم ترسناک؟
-یه چیزی مثل تو...غیر واقعی!
-ولی من واقعی می شه باشم.
-تو واقعی ای ولی هویتت تقلبیه...و آدمی مثل تو هیچی نیست...هیچی!

درد زخمی که در اثر افتادن بوجود اومده بود، پیش درد اون حرف هیچی نبود.

*****

من این کارو می کنم تا ثابت کنم، "هیچی"، نیستم...هیچوقت نبودم، هیچوقت هم نمی شم! شاید اصیل نباشم...شاید لسترنج نباشم...
ولی من، منم...من، دردهامم...من، تنهایی هامم!
قبلا فکر می کردم که اینا منو ضعیف می کنه...ولی الان مطمئنم که اینا، مهم ترین چیز های زندگی منن.
اینا، منو چیزی که الان هستم ساختن...
اینا، منو مرگخوار ساختن!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۲۸ ۲۳:۰۹:۳۳

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۹:۴۵:۱۶ جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۰:۳۲
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 238
آفلاین
وارد اتاق شد. روى مبل کوچکى که کنار پنجره ى خاک گرفته اى بود نشست.
روى پنجره ى خاک گرفته،آنقدر کثيف بود که نميشد حتى ديد کمى را هم به بيرون داشت.
با نوک انگشتان ظريفش خطى را روى پنجره کشيد.
به نوک انگشتش نگاه کرد،خاکى شده بود.
سعى کرد از همان خط ظريف بيرون از خانه را تماشا کند،بيرون برف نميباريد،بارانى درکارنبود،اما هواسرد بود.
از لرزش خفيف درختانى که ديگر هيچ لباسى به تن نداشتن متوجه ى اين موضوع ميشد.
چشمانش را از بيرون پنجره گرفت و به داخل خانه نگاه کرد.
کلبه ى کوچکى بود ،چيزى بجز يک ميز نهارخورى چوبى ،تلويزيون قديمى،ويک تابلوى خاک خورده نبود.
به گوشه هاى خانه که دقت ميکردى،متوجه ى تارهاى عنکبوتى که خيلى قديمى هم نبود ،ميشدى.
اين کلبه حس بدى به او ميداد ،او جايى که حس بدى داشته باشد،نخواهد ماند...

اما چرا از آنجا نميرفت؟
مگر آن کلبه ى قديمى زشت و کوچک چه داشت؟
اصلا آنجا کجا بود؟
کتابى که روى ميز بود را باز کرد ،کتابى به سياهى شب که با رنگ سرخ چيزى را در خود به نمايش گذاشته بود.

هرگز فراموشت نخواهم کرد...
حتى ميان سيلى از خون...

و زمانى که اسارت عشق عذاب آور ميشود..
تورا خواهم ديد ميان اشک هاى خون آلودم...


کلمات کتاب را با صداى بلند خواند، کتاب به سرخى خون شد.وبعد از ديدن چيزى در جنگل ،چشم هايش را از هم باز کرد.
بازهم آن خواب را ديده بود ،اما کلمات کتاب ناقص بودند ،هروقت ميخواست بيت بعدى شعر را بخواند،کل صفحه کتاب به رنگ خون در ميامد.
شايد نشانه اى درآن بود؟شايد.....
صداى در رشته ى افکارش را پاره کرد.
-ديانااااااااا.......پاشو ديگه چقدر ميخوابى ؟ارباب هممونو صدا زدن ميخوان ماموريت بدن زود باش پاشو بيا...

با صداى آرامى زمزمه کرد.
-باش.....

واتاقش را به مقصد تالار اصلى ترک کرد.

<<هرگز فراموشت نخواهم کرد...
حتى ميان سيلى از خون....
وزمانى که اسارت عشق عذاب آور خواهد شد...
توراخواهم ديد ميان اشک هاى خون آلودم..
و پيمان هرگز شکسته نخواهد شد...
مگر به هنگام اسارت دوباره ى ما..>>


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۳ ۱۹:۴۹:۳۹
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۳ ۱۹:۵۵:۵۷
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۳ ۱۹:۵۸:۴۳
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۳ ۲۰:۰۳:۲۷

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰:۰۵ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۳۸:۴۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5565
آفلاین
پشت در ایستاد.

طبق عادت همیشگی ردایش را مرتب کرد و دستی به سرش کشید.
در را باز کرد و وارد اتاق شد.

-پسرعموووووووووووووووووو!

برای چند ثانیه متوجه نشد که چه اتفاقی افتاده. شخصی فریاد کشیده بود و روی او پریده بود و حالا داشت به شدت لای بازوهایش فشارش می داد.
سرش را کمی تکان داد تا قادر به نفس کشیدن بشود.
-ما...بغل شدیم! ...تو دیگه کی هستی؟ دست از سر ما بردار! یارانمان...

شخص غریبه، لرد سیاه را رها کرد...
البته نه کاملا!
با دو دست شانه هایش را گرفت و بشدت تکان داد.
-پسر عمو...خودتی...چقدر بزرگ شدی. البته هنوزم لاغری. ضعیف به نظر می رسی!

لرد سیاه...ضعیف به نظر می رسید؟
این جمله واقعا توهین آمیز بود. تصمیم گرفت با عصبانیت به گوینده نگاه کند. این کار را هم انجام داد...و نگاهش به چهره تازه وارد افتاد.

مردی رنگ پریده...بدون مو...بدون بینی...با چشمانی سرخ رنگ و مردمک های گربه ای!

-تو...چرا اینقدر شبیه ما هستی؟

لرد سیاه پرسید...و تازه وارد لبخند زد.
-چون پسر عموتم خب.

-ولی ما که از اول اینجوری نبودیم! با تلاش های شبانه روزی خودمون این شدیم.

پسر عمو قهقهه ای زد.
-اوه...چرا...یادت رفته. همیشه همینجوری بودی. همه ما همینجوری هستیم. کل قبیله.
-قبیله؟
-آره دیگه...ما از قبیله مورتیان هستیم. منم...استیو. تو هم لردی. مامانت این اسم رو روت گذاشت که فرد مهمی بشی. ولی نشدی خب. خل و چل شدی. ولی اشکالی نداره. الانم منو فرستادن که پیدات کنم و برگردونم به قبیله.

لرد سیاه گیج شده بود.
-ما تام بودیم...تام ریدل...مورتیان نمی شناسیم!

استیو شروع به توضیح دادن کرد.
-قبیله مورتیان یکی از قدیمی ترین قبایل جنگل های گوگوله...ما سالهاست اونجا به کشاورزی و دامداری مشغولیم. مردمانی زحمتکش و بی آزاریم!

-ولی ما آزار داریم. اصلا هم زحمتکش نیستیم. اشتباه می کنی. ما جادوگریم. جادوگری بزرگ. الان می کشیمت.

استیو ضربه محکمی به پشت لرد سیاه زد.
-هی...تو هنوز جوگیری...بچگیاتم از این بازیا می کردی. جادوگر کدومه. اینا همش خرافاته. برای همین کارات بود که از قبیله طرد شدی. راه بیفت بریم که مامانت منتظرته.

صدای "ویز" ظریفی که در حال عبور بود، به گوش لرد سیاه رسید.
-آهان...اینه...این لینیه. یکی از یاران ما...الان بهش می گیم نیشت بزنه. پیکس...بر تو فرمان می دهیم. او را بنیش!

حشره آبی رنگ حتی نگاه هم نکرد. روی دسته مبل نشست. دستی به شاخک هایش کشید و با همان صدای "ویز" از سوراخ کلید در اتاق خارج شد.

-پسر عمو...ظاهرا یارت اهمیتی بهت نداد. اگه ارباب بازیت تموم شد زودتر وسایلتو جمع کن بریم.

لرد سیاه چوب دستی اش را در آورد.
-باور نمی کنی...نه؟ ما جادوگریم! کروشیو!

صدای فریادی در اتاق نپیچید...

برای چند ثانیه، استیو به لرد خیره شد و لرد به استیو.
-پسرعمو...اوضاعت واقعا به هم ریخته...ولی نگران نباش. وقتی برگردی بین هم نوعانت بهتر می شی. اینا تاثیر آدماست!

لرد سیاه گیج شده بود.
-هم نوعان؟ یعنی...بازم از ما هست؟ این شکلی...مثل ما...

-گفتم که...کل قبیله همین شکلی هستن. یه قبیله ولدیان هم داریم که دشمنمون هستن. اونا هم دهن ندارن و گوشاشون بنفشه. اصلا نباید طرفشون بری. اونا بر خلاف ما، روی دو پا راه می رن.

لرد سیاه احساس وحشت کرد.
-روی دو پا راه می رن؟...مگه ما روی چی راه می ریم؟

استیو برای اولین بار از لرد کمی فاصله گرفت...پرشی کرد و روی دو دستش فرود آمد.
-خب معلومه...رو دستامون. آخه کی ممکنه رو پاهاش راه بره؟ بعد با همون پاها غذا می خورن. غیر بهداشتیا!

در حالی که لرد ناخودآگاه به دستان نرم و لطیف خودش نگاه می کرد، استیو به توضیحاتش ادامه داد:
-روی پا فقط می شه برای چند دقیقه وایساد. اگه بخوای از سرت هم می تونی برای حرکت استفاده کنی. ولی توصیه نمی کنم...بعد از سی متر دچار خونریزی مغزی می شی...اصلا اتفاق خوبی نیست. راستی الان فصل دروئه. مامانت یه داس خوب برات کنار گذاشته. وقتی برگردی کلی کار در انتظارته. خواهر و برادرات هم که زیادن. فکر نمی کنم تو خونه جایی برات داشته باشن. مشکلی نداری تو اصطبل بخوابی که؟...اسبا بوی خوبی نمی دن...ولی خوب اصطبل رو گرم می کنن.

خونریزی مغزی...اصطبل...داس...

لرد سیاه احساس سرگیجه می کرد...و استیو به حرف زدن ادامه می داد.

-درآمد زیادی نداریم. چون دام هامون خوب پرورش نمیابن. همشون تو سه ماهگی می میرن. وقتی که سرشونو از بدنشون جدا می کنیم که برای حمام سه ماهگی ببریم.هنوز دلیلشو نفهمیدیم. ولی به همین دلیل غذای کافی برای خوردن نداریم. تو چغندر دوست داری؟ تو جنگلمون چغندر زیاده...خام، پخته، کال، کرمو...

صدای استیو در سرش می پیچید. سرگیجه اش شدید تر شد...و بعد از چند لحظه، با صدای بلندی روی زمین افتاد.

به محض افتادن، چشمانش را باز کرد...

داخل تختخوابش بود.
تختخواب گرم و راحتش.
-عجب...خواب...بدی...ما وحشت کردیم!

نفس راحتی کشید. او لرد سیاه بود. بزرگترین جادوگر تمام دوران ها.

چند ضربه به در اتاقش خورد. برای لحظه ای ترسید.
-کیه؟

صدای ناشناسی از پشت در به گوشش رسید.
-صبحانه آماده اس.

دوباره نفس راحتی کشید. باید هم همینطور می شد. همه در خدمت او بودند.
-ما...الان میاییم.

سکوت برقرار شد...و بعد از چند ثانیه، دوباره صدای ناشناس را شنید.
-زود باش... لنگ ظهر شد. استیو چند ساعته که منتظره. دستاش خسته شد. می گه زودتر وسایلتو جمع کنی و بری که قبل از غروب به جنگلتون برسین. می دونی که مورتی...فصل دروئه!



در زندگی، همواره تلاش کنید که نمیرید!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.