تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
244 کاربر(ها) آنلاین هستند (110 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
243
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
زمانبرگردان مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

- بانک بزنیم...!
- ایده ات به درد خودت میخوره! من، لرد سیاه با این ابهت مثل خرده خلافکارهای معمولی بانک بزنم؟ به نظرم بهتره روی کلیه های تو کار کنیم!
کتی با اینکه هنوز نمیدانست کلیه چیست ولی سعی کرد بحث را از آنها دور کند. برای همین به مغزش فشار اورد و گفت:
- موسسه شرط بندی بزنیم!
لرد کتی را بلند کرد و صورتش را روبروی او گرفت و گفت:
- بچه زبون نفهم، میگم من مثل خلافکارهای دو گالیونی دزدی...هوم؟...هووووووم! موسسه شرط بندی تاسیس کنیم! عجب فکر بکری به سرم زد! دیدی بچه بدرد نخور؟ باید مثل ارباب ایدههای طلایی بدی!
کتی میخواست با لرد مخالفت کند و بگوید که این ایده خودش بوده اما از انجاییکه لرد او را وسط زمین و هوا رها کرد تا به تاسیس سریع موسسه شرط بندی بپردازد با صورت به زمین خورد و از مخالفت کردن هم چشم پوشی کرد!
کمی بعد:
در گوشه ای از انتهای خیابان پنجم لندن دکه ای سبز رنگ به چشم میخورد که افراد زیادی روبروی آن صف کشیده بودند. کتی در حالی که پلاکاردی دو برابر هیکل خودش را به گردنش اویزان کرده بود تلو تلو میخورد و با لحن کودکانهاش میگفت:
- برنامههای امشب ما از هم اکنون شروع شد! شرط بندی، امشب و همه شب، بشتابید، بشتابید!
- من میخوام شرط ببندم.
لرد چشم هایش را تنگ کرد و به مردی که روبرویش ایستاده بود خیره شد:
- غیب گفتی؟ همه میخوان شرط ببندن!
- خب روی چی میتونم شرط ببندم؟
لرد مشت هایش را به روی فرم های شرط بندی کوبید و گفت:
- تو میخوای شرط ببندی! از من میپرسی تسترال؟ این کاغذ رو پر کن و روی هرچی که دوست داری شرط ببند. هزینه شرط بندی ۱۰۰ تاست، دوبرابر شرطی که میبندی هم باید الان نقدا پردخت کنی، وقتی برنده شدی (جون عمه ات) ده برابر رقم شرط رو بهت پرداخت میکنیم (جون عمه ام).
وقتی مرد با وسوسه پولدار شدن بدون توجه به شرایط عجیب شرط بندی مشغول پر کردن فرم شد لرد نگاهی به زیر پیشخوان انداخت که تا ساعاتی دیگر تبدیل به کوهی از پول نقد میشد. لبخند رضایت شومی بر روی صورت لرد نقش بست!
- ایده ات به درد خودت میخوره! من، لرد سیاه با این ابهت مثل خرده خلافکارهای معمولی بانک بزنم؟ به نظرم بهتره روی کلیه های تو کار کنیم!
کتی با اینکه هنوز نمیدانست کلیه چیست ولی سعی کرد بحث را از آنها دور کند. برای همین به مغزش فشار اورد و گفت:
- موسسه شرط بندی بزنیم!
لرد کتی را بلند کرد و صورتش را روبروی او گرفت و گفت:
- بچه زبون نفهم، میگم من مثل خلافکارهای دو گالیونی دزدی...هوم؟...هووووووم! موسسه شرط بندی تاسیس کنیم! عجب فکر بکری به سرم زد! دیدی بچه بدرد نخور؟ باید مثل ارباب ایدههای طلایی بدی!
کتی میخواست با لرد مخالفت کند و بگوید که این ایده خودش بوده اما از انجاییکه لرد او را وسط زمین و هوا رها کرد تا به تاسیس سریع موسسه شرط بندی بپردازد با صورت به زمین خورد و از مخالفت کردن هم چشم پوشی کرد!
کمی بعد:
در گوشه ای از انتهای خیابان پنجم لندن دکه ای سبز رنگ به چشم میخورد که افراد زیادی روبروی آن صف کشیده بودند. کتی در حالی که پلاکاردی دو برابر هیکل خودش را به گردنش اویزان کرده بود تلو تلو میخورد و با لحن کودکانهاش میگفت:
- برنامههای امشب ما از هم اکنون شروع شد! شرط بندی، امشب و همه شب، بشتابید، بشتابید!
- من میخوام شرط ببندم.
لرد چشم هایش را تنگ کرد و به مردی که روبرویش ایستاده بود خیره شد:
- غیب گفتی؟ همه میخوان شرط ببندن!
- خب روی چی میتونم شرط ببندم؟
لرد مشت هایش را به روی فرم های شرط بندی کوبید و گفت:
- تو میخوای شرط ببندی! از من میپرسی تسترال؟ این کاغذ رو پر کن و روی هرچی که دوست داری شرط ببند. هزینه شرط بندی ۱۰۰ تاست، دوبرابر شرطی که میبندی هم باید الان نقدا پردخت کنی، وقتی برنده شدی (جون عمه ات) ده برابر رقم شرط رو بهت پرداخت میکنیم (جون عمه ام).
وقتی مرد با وسوسه پولدار شدن بدون توجه به شرایط عجیب شرط بندی مشغول پر کردن فرم شد لرد نگاهی به زیر پیشخوان انداخت که تا ساعاتی دیگر تبدیل به کوهی از پول نقد میشد. لبخند رضایت شومی بر روی صورت لرد نقش بست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

کتی حتی نمیدونست کلیه هم چیه. اما میدونست "فروش" به معنای پول در آوردنه و لرد هم میخواست پول در بیاره دیگه! پس چرا باید دست رد به کلیه میزد؟ ولی ازونجایی که زیادی کودک بود نمیدونست همه حتی خودش کلیه دارن و فک میکرد کلیه از اموال خونگیشونه که قاعدتا لرد نگهداری میکنه و متعلق به اونه.
- کلیهتو بفروشیم.
و انگشتش رو مستقیما سمت لرد میگیره. اما لرد که باور نداشت کلیه خودش مورد معامله قرار گرفته باشه رد انگشت کتی رو به سمت دیگهای ببینه.
- کیو میگی بچه؟ اینجا که جز من و تو کسی نیست... جز من و تو کسی نیست.
لرد متوجه این واقعیت تلخ که هدف کتی واقعا کلیه خودش بود میشه.
- تو میدونی ما کی هستیم که کلیهمونو بفروشیم؟ ما حتی باید قلبها و کلیهها و هورکراکـ... همه چیو باید بیشتر داشته باشیم. اگه قرار باشه کلیهای فروخته بشه اون مال توئه نه ما.
لرد کتی رو از یقه بلند میکنه و لبهی پنجرهی ساختمونی که کنارش ایستاده بودن میذاردش و باهاش چشم تو چشم میشه.
- گفتیم یه راه پول در آوردن سریع بگو تا کلیهتو نفروختیم.
کتی هنوز هم نمیدونست کلیه چیه، ولی متوجه شده بود چیزیه که هم خودش داره هم لرد و نباید مال لردو بفروشه و وقتی لرد نمیخواد مال خودش فروخته بشه، پس کتی هم نباید بخواد کلیهش فروخته بشه. و ازونجایی که صبر لرد هم در حال تموم شدن بود، بهتر بود سریعتر راهکاری ارائه بده!
- کلیهتو بفروشیم.

و انگشتش رو مستقیما سمت لرد میگیره. اما لرد که باور نداشت کلیه خودش مورد معامله قرار گرفته باشه رد انگشت کتی رو به سمت دیگهای ببینه.
- کیو میگی بچه؟ اینجا که جز من و تو کسی نیست... جز من و تو کسی نیست.
لرد متوجه این واقعیت تلخ که هدف کتی واقعا کلیه خودش بود میشه.
- تو میدونی ما کی هستیم که کلیهمونو بفروشیم؟ ما حتی باید قلبها و کلیهها و هورکراکـ... همه چیو باید بیشتر داشته باشیم. اگه قرار باشه کلیهای فروخته بشه اون مال توئه نه ما.
لرد کتی رو از یقه بلند میکنه و لبهی پنجرهی ساختمونی که کنارش ایستاده بودن میذاردش و باهاش چشم تو چشم میشه.
- گفتیم یه راه پول در آوردن سریع بگو تا کلیهتو نفروختیم.
کتی هنوز هم نمیدونست کلیه چیه، ولی متوجه شده بود چیزیه که هم خودش داره هم لرد و نباید مال لردو بفروشه و وقتی لرد نمیخواد مال خودش فروخته بشه، پس کتی هم نباید بخواد کلیهش فروخته بشه. و ازونجایی که صبر لرد هم در حال تموم شدن بود، بهتر بود سریعتر راهکاری ارائه بده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

خلاصه:
لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکانهای نامشخصی انتقال داده میشه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!
سر راهش کتی بل رو که هنوز بچه اس پیدا می کنه و به رستوران می رن.
............................
-غذاتو کوفت کن زودتر بریم دنبال پول!
کتی با غذایش بازی می کرد. بچه بسیار بدی بود. مطمئنا درآینده تبدیل به ساحره ای سیاه و پلید می شد.
سرش را داخل کاسه سوپ کرده بود و مثل گربه سوپ را لیس می زد.
لرد سیاه حوصله زیادی نداشت. همان مقدار حوصله اش هم خیلی زود سر رفت.
-پنج دقیقه وقت داری. هر چی خوردی خوردی، بعدش یقه تو می گیرم و از اینجا می برمت. اگه مقاومت کنی هم به عنوان انعام می دمت به گارسون.
کتی کودکی بیش نبود. نمی دانست انعام چیست و گارسون کیست... ولی لحن لرد به او می گفت که انعام شدن، چیز خوبی نیست.
برای همین کاسه را برداشت و بی فرهنگانه سر کشید.
لرد سیاه بدون حساب کردن پول میز و با گفتن این جمله که اون آقای چاق،عموی منه. میز ما رو هم حساب می کنه، از رستوران خارج شد.
-بچه... یه راه پول در آوردن سریع به ما بگو... وگرنه کلیه تو می فروشیم.
لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکانهای نامشخصی انتقال داده میشه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!
سر راهش کتی بل رو که هنوز بچه اس پیدا می کنه و به رستوران می رن.
............................
-غذاتو کوفت کن زودتر بریم دنبال پول!
کتی با غذایش بازی می کرد. بچه بسیار بدی بود. مطمئنا درآینده تبدیل به ساحره ای سیاه و پلید می شد.
سرش را داخل کاسه سوپ کرده بود و مثل گربه سوپ را لیس می زد.
لرد سیاه حوصله زیادی نداشت. همان مقدار حوصله اش هم خیلی زود سر رفت.
-پنج دقیقه وقت داری. هر چی خوردی خوردی، بعدش یقه تو می گیرم و از اینجا می برمت. اگه مقاومت کنی هم به عنوان انعام می دمت به گارسون.
کتی کودکی بیش نبود. نمی دانست انعام چیست و گارسون کیست... ولی لحن لرد به او می گفت که انعام شدن، چیز خوبی نیست.
برای همین کاسه را برداشت و بی فرهنگانه سر کشید.
لرد سیاه بدون حساب کردن پول میز و با گفتن این جمله که اون آقای چاق،عموی منه. میز ما رو هم حساب می کنه، از رستوران خارج شد.
-بچه... یه راه پول در آوردن سریع به ما بگو... وگرنه کلیه تو می فروشیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/08/20
تولد نقش: 1399/08/24
آخرین ورود: چهارشنبه 26 آبان 1400 22:38
از: وقتایی که حوصله ندارم یه سر میام اینجا حالم جا میاد :)))
پستها:
44

همینطور که کتی رو بالا گرفته بود مردم تماشا کننش تا یکی از این بچه خوشش بیاد و بخرتش:
+ دیوا دو دو
_ها؟! چیه بچه چی میگی؟!
+دادا بلو
_چه مرگته آخه؟! میشه مثل آدم بگی چیشده؟!
و شروع کرد به سخت تکون دادن کتی تا یه کلمه درستو حسابی حرف بزنه!!
_ دِ حرف بزن دیگه! زبونتو موش خورده؟
خرس گنده پنج سالشه هنوز حرف زدن بلد نیست.
هر کاری کرد تا چند کلمه از حرفای کتی بفهمه ولی نتونست!
_نه فایده ای نداره باید یه راه دیگه رو امتحان کنم.
پس اینطور شد که تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه!
چوب دستیش رو در آورد و اون رو به طرف کتی گرفت:
_دِس لِترس فراپی (به حرف آوردن بچه)
حالا زود تا فروش نرفتی بگو ببینم چیه ؟!
+ عمو لرد وقتی من رفتم احساس تنهایی نکنیا دلت تنگ نشه هاا باشه؟!
اصلا چطوره اول از من کلی مراقبت کنی تا چاق و چله بشم بعد منو بفروشی باشه؟
مطمئنم پشیمون نمیشی و موقع به فروش رفتن من یه لبخند گنده رو لباته و خیلی هم خوشحالی.
این چیزیه که من میخوام!!
اون واقعا از بچه ها متنفر بود و میخواست یه سیلی بخابونه دم گوش کتی یا اصلا با صدای بلند داد بیداد کنه و بگه:
صداتو ببر ای بچه لوس و بی خرد!
ولی اینبار به جاش جز موافقت چاره ای نداشت چون کسی حاضر نبود بچه ای با سرو وضع داغون، موهای ژولیده پولیده بخره !!
پس بخاطر کار و کاسبیش هم که شده خواسته کتی رو پذیرفت.
رو کرد طرف مردمو گفت:
_ها چیه؟ چرا وایستادین نگاه میکنین؟ اصلا کی گفت بچه فروشی داریم اینجا، برین پی کارتون ببینم!
کیش کیش!!
و تو کتی راه بیوفت بریم.
و بعد راهش رو کشید و رفت کتی هم مثل جوجه اردک به دنبال مامان لرد قدم بر می داشت.
+داریم کجا میریم؟
_قبرستون!!
کتی با شنیدن این حرف لرد جا خورد و تصمیم گرفت دیگه لال مونی بگیره تا اوضاع از این بدتر نشده!
یه سی دقیقه گذشته بود که لرد جلوی رستوران لوکس و گرون قیمتی متوقف شد.
رستورانی 100 طبقه که پوشیده از پیچک بود و کلی چراغ و لوستر روشن داخلش بود.
زیر لب با خودش مدام حرف میزد:
_ما که پول نداریم پس چیکار کنیم ... از طرفی هم این بچه باید غذا بخوره ... حالا بریم ببینیم چی میشه شاید یه پولی تونستیم بدزدیم!!
بالاخره هر طور که شده هر دو وارد رستوران شدن و گوشه ای از رستوران نشستن.
لرد سر تا پا رستوران رو بر انداز کرد ...
کل فضا پر از رنگهای آبی و قرمز بود رنگ هایی که ازش نفرت داشت ...
نه تنها از رنگ ها بلکه از موسیقی آرومی که در حال نواخته شدن بود هم متنفر بود ...
بالاخره دست از بر انداز کردن رستوران برداشت و دست برد به سمت کتابچه مقابلش!
_این چه کتابیه؟ گذاشتنش برا مطالعه؟ پس چرا انقدر لاغر و صفحاتش کمه!!
کتی زد زیر خنده:
+اولا اون کتاب نیست منو غذای رستورانه دوما چرا حالا سرو ته گرفتیش؟!
و دوباره شروع به خندیدن کرد ... دیوانه وار میخندید !
کتی مدام از لرد ایراد میگرفت و روی اعصابش ویراژ میداد !!
لرد هم هر بار میخواست چوب دستیش رو بیرون بیاره و ورد آواداکدوراشو بخونه به پولی که نیاز داشت فکر میکرد و بیخیال میشد.
_هووی بچه ما سوپ مرغ سفارش میدیم تو هم همینطور،فهمیدی؟
+نه من سوپ مرغ دوس ندارم.
_این دفعه میگذریم ازت ولی یه بار دیگه رو حرف ما حرف بیاری تبدیل به مرغ میکنیمت افتاد یا نه؟!
پس حواست باشه تا دست از پا خطا نکنی چون دلمون نمیخواد دفعه بعدی تورو توی سوپ مرغمون ببینیم!
+ببین عمو جون تو هیچی برا از دست دادن نداری تو اربابی،لرد بزرگی،مهم تر از همه مثل اسمت خوشگلی ... اصلا برا تو چه فرقی داره آخه من تبدیل به مرغ میشم دیه ... بزار یه چیز دیگه انتخاب کنم حتی اگه مرغم بشم قول میدم اگه توی سوپ مرغت که دیده شدم باز بهت سلام کنم باور کن ...
+ دیوا دو دو
_ها؟! چیه بچه چی میگی؟!
+دادا بلو
_چه مرگته آخه؟! میشه مثل آدم بگی چیشده؟!
و شروع کرد به سخت تکون دادن کتی تا یه کلمه درستو حسابی حرف بزنه!!
_ دِ حرف بزن دیگه! زبونتو موش خورده؟
خرس گنده پنج سالشه هنوز حرف زدن بلد نیست.
هر کاری کرد تا چند کلمه از حرفای کتی بفهمه ولی نتونست!
_نه فایده ای نداره باید یه راه دیگه رو امتحان کنم.
پس اینطور شد که تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه!
چوب دستیش رو در آورد و اون رو به طرف کتی گرفت:
_دِس لِترس فراپی (به حرف آوردن بچه)
حالا زود تا فروش نرفتی بگو ببینم چیه ؟!
+ عمو لرد وقتی من رفتم احساس تنهایی نکنیا دلت تنگ نشه هاا باشه؟!
اصلا چطوره اول از من کلی مراقبت کنی تا چاق و چله بشم بعد منو بفروشی باشه؟
مطمئنم پشیمون نمیشی و موقع به فروش رفتن من یه لبخند گنده رو لباته و خیلی هم خوشحالی.
این چیزیه که من میخوام!!
اون واقعا از بچه ها متنفر بود و میخواست یه سیلی بخابونه دم گوش کتی یا اصلا با صدای بلند داد بیداد کنه و بگه:
صداتو ببر ای بچه لوس و بی خرد!
ولی اینبار به جاش جز موافقت چاره ای نداشت چون کسی حاضر نبود بچه ای با سرو وضع داغون، موهای ژولیده پولیده بخره !!
پس بخاطر کار و کاسبیش هم که شده خواسته کتی رو پذیرفت.
رو کرد طرف مردمو گفت:
_ها چیه؟ چرا وایستادین نگاه میکنین؟ اصلا کی گفت بچه فروشی داریم اینجا، برین پی کارتون ببینم!
کیش کیش!!
و تو کتی راه بیوفت بریم.
و بعد راهش رو کشید و رفت کتی هم مثل جوجه اردک به دنبال مامان لرد قدم بر می داشت.
+داریم کجا میریم؟
_قبرستون!!
کتی با شنیدن این حرف لرد جا خورد و تصمیم گرفت دیگه لال مونی بگیره تا اوضاع از این بدتر نشده!
یه سی دقیقه گذشته بود که لرد جلوی رستوران لوکس و گرون قیمتی متوقف شد.
رستورانی 100 طبقه که پوشیده از پیچک بود و کلی چراغ و لوستر روشن داخلش بود.
زیر لب با خودش مدام حرف میزد:
_ما که پول نداریم پس چیکار کنیم ... از طرفی هم این بچه باید غذا بخوره ... حالا بریم ببینیم چی میشه شاید یه پولی تونستیم بدزدیم!!
بالاخره هر طور که شده هر دو وارد رستوران شدن و گوشه ای از رستوران نشستن.
لرد سر تا پا رستوران رو بر انداز کرد ...
کل فضا پر از رنگهای آبی و قرمز بود رنگ هایی که ازش نفرت داشت ...
نه تنها از رنگ ها بلکه از موسیقی آرومی که در حال نواخته شدن بود هم متنفر بود ...
بالاخره دست از بر انداز کردن رستوران برداشت و دست برد به سمت کتابچه مقابلش!
_این چه کتابیه؟ گذاشتنش برا مطالعه؟ پس چرا انقدر لاغر و صفحاتش کمه!!
کتی زد زیر خنده:
+اولا اون کتاب نیست منو غذای رستورانه دوما چرا حالا سرو ته گرفتیش؟!
و دوباره شروع به خندیدن کرد ... دیوانه وار میخندید !
کتی مدام از لرد ایراد میگرفت و روی اعصابش ویراژ میداد !!
لرد هم هر بار میخواست چوب دستیش رو بیرون بیاره و ورد آواداکدوراشو بخونه به پولی که نیاز داشت فکر میکرد و بیخیال میشد.
_هووی بچه ما سوپ مرغ سفارش میدیم تو هم همینطور،فهمیدی؟
+نه من سوپ مرغ دوس ندارم.
_این دفعه میگذریم ازت ولی یه بار دیگه رو حرف ما حرف بیاری تبدیل به مرغ میکنیمت افتاد یا نه؟!
پس حواست باشه تا دست از پا خطا نکنی چون دلمون نمیخواد دفعه بعدی تورو توی سوپ مرغمون ببینیم!
+ببین عمو جون تو هیچی برا از دست دادن نداری تو اربابی،لرد بزرگی،مهم تر از همه مثل اسمت خوشگلی ... اصلا برا تو چه فرقی داره آخه من تبدیل به مرغ میشم دیه ... بزار یه چیز دیگه انتخاب کنم حتی اگه مرغم بشم قول میدم اگه توی سوپ مرغت که دیده شدم باز بهت سلام کنم باور کن ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/9/6 0:37:11
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/9/6 18:21:27
ویرایش شده توسط رز وکس در 1399/9/6 18:21:27
Quand je te regarde et la lune, je sens
...la lune diminuer face à ta beauté
...la lune diminuer face à ta beauté
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

لرد سیاه، همینطور که راه می رفت با خودش فکر می کرد.
-با یه نوزاد چه کارهایی می شه انجام داد؟ می شه شکنجه کردش و خندید... می شه زدش زمین بره هوا... می شه کله شو زخمی کرد...می شه فروختش! آها! همینه... نوزاد فروشی داریم.
جمله آخر را با صدای بلند گفت و فورا دور و برش پر از خریداران نوزاد شد.
- من خریدارم... آخرش چند؟
- من و شوهرم نه سال بچه دار نمی شیم. راستی...چند تا کلیه داره؟
- قیافش بد نیست.خدا رو شکر به شما نرفته.
- از همین، پسرشو ندارین؟
لرد سیاه از داشتن مشتری های زیاد بسیار خوشحال شد. این روش خوب و سیاهی برای پول در آوردن بود.
-کتی را به بالاترین قیمت پیشنهادی فروشاییم!
و کتی را با دو دستش بالا گرفت که همه به خوبی او را ببینند.
-با یه نوزاد چه کارهایی می شه انجام داد؟ می شه شکنجه کردش و خندید... می شه زدش زمین بره هوا... می شه کله شو زخمی کرد...می شه فروختش! آها! همینه... نوزاد فروشی داریم.
جمله آخر را با صدای بلند گفت و فورا دور و برش پر از خریداران نوزاد شد.
- من خریدارم... آخرش چند؟
- من و شوهرم نه سال بچه دار نمی شیم. راستی...چند تا کلیه داره؟
- قیافش بد نیست.خدا رو شکر به شما نرفته.
- از همین، پسرشو ندارین؟
لرد سیاه از داشتن مشتری های زیاد بسیار خوشحال شد. این روش خوب و سیاهی برای پول در آوردن بود.
-کتی را به بالاترین قیمت پیشنهادی فروشاییم!
و کتی را با دو دستش بالا گرفت که همه به خوبی او را ببینند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/2/30 18:22:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/07/28
تولد نقش: 1399/07/30
آخرین ورود: چهارشنبه 19 آذر 1404 18:49
از: زیر زمین
پستها:
453

لرد داشت تمام سعیش را میکرد که پول در بیاورد و در آخر روز مرد چاق به او یک درصد از یک دلار را به او داد به همراه یک همبرگر سوخته!
- مردک این چیه به ما داده ای؟
- مزدت چطور مگه؟
- این یک درصد از یک دلار چیست به ما داده ای؟
- بچه این همینیه که هست میخوای بخواه میخوای نخواه!
باز هم یادش رفته بود بچه ای بیش نیست!
همبرگر را پرت کرد آن طرف و گفت:
- باید یک راه دیگر برای درآوردن پول پیدا کنم!
وقتی داشت راه میرفت تا کمی فکر کند، نوزادی را دید که موهایی سیاه و چشمانی آبی داشت. به نظر آشنا میومد... ناگهان یادش اومد!
- کتی تویی؟ حیف که نوزادی وگرنه همین الان یک ایده عالی برای کار کردن برام میدادی حالا چرا تو هم با زمان برگردان اومدی؟
- دد... ماما... بوبو...
کتی نوزاد با چشم هایی که انگار میفهمید به لرد نگاه کرد!
- خب پس تو هم میفهمی ولی نمیتونی کاری کنی خب حالا بیا دوتایی بریم ببینیم چی کار کنیم.
اومد کتی رو بغل کنه ببره دید یک چوب زیرشه.
-واوو چوب جادوی کتی!
کتی با عصبانیت به لرد نگاه کرد.
- دد ماما دودو...
- خب باشه بیا اینم چوب جادوت!
و کتی مثل اینکه چوب عروسکش باشد آن را قاپید.
و به راه افتادند تا ببینند باید با هم چه کنند!
- مردک این چیه به ما داده ای؟
- مزدت چطور مگه؟
- این یک درصد از یک دلار چیست به ما داده ای؟
- بچه این همینیه که هست میخوای بخواه میخوای نخواه!
باز هم یادش رفته بود بچه ای بیش نیست!
همبرگر را پرت کرد آن طرف و گفت:
- باید یک راه دیگر برای درآوردن پول پیدا کنم!
وقتی داشت راه میرفت تا کمی فکر کند، نوزادی را دید که موهایی سیاه و چشمانی آبی داشت. به نظر آشنا میومد... ناگهان یادش اومد!
- کتی تویی؟ حیف که نوزادی وگرنه همین الان یک ایده عالی برای کار کردن برام میدادی حالا چرا تو هم با زمان برگردان اومدی؟
- دد... ماما... بوبو...
کتی نوزاد با چشم هایی که انگار میفهمید به لرد نگاه کرد!
- خب پس تو هم میفهمی ولی نمیتونی کاری کنی خب حالا بیا دوتایی بریم ببینیم چی کار کنیم.
اومد کتی رو بغل کنه ببره دید یک چوب زیرشه.
-واوو چوب جادوی کتی!
کتی با عصبانیت به لرد نگاه کرد.
- دد ماما دودو...
- خب باشه بیا اینم چوب جادوت!
و کتی مثل اینکه چوب عروسکش باشد آن را قاپید.
و به راه افتادند تا ببینند باید با هم چه کنند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

لرد سیاه، زن را که همچنان روی آسفالت کف خیایبان نشسته بود، به حال خود گذاشت و به سوی کاراوانی در چند قدمی آنجا رفت.
مردی پشمالو که پیشبندی صورتی پوشیده بود، از پشت پنجره ی باز کاراوان، سوسیس و برگر کباب میکرد.
لرد سیاه به برگرهایی که جلز و ولز میکردند و اطرافشان به رنگی قهوه ای در آمده بود چشم دوخت.
-مرد! ما هستیم! با توئیم! میگیم... تو حاضری مقداری پول به ما قرض بدی؟!
آشپز چاقالو از گوشهی چشم نگاهی به لرد سیاه کرد.
-نُچ!
-زود به تو پسش میدیم مرد نادان! میدونی ما چقدر پول دار هستیم؟! خروارها سکه و طلا در گرینگوتز داریم!
مرد به لباس های او که طی سفر به گذشته، پاره و کهنه شده بودند چشم دوخت.
-صحیح!
-گفتیم که زود به تو پسش میدیم! دوبرابرش رو میدیم!
مرد که انگار دارد بازی میکند با بی خیالی تکه ای دیگر برگر را جا به جا کرد تا آنطرفش هم بپزد.
-کِی مثلا؟!
لرد سیاه به فکر فرو رفت...
زمانی که در آن قرار داشت زمان "نوزادی دامبلدور" بود. مردِ آشپز هم چهل و پنج ساله به نظر میرسید... پس در این صورت تا صد و چند سال دیگر، که میشد زمانی که از آن آمده بود، اصلا چنین شخصی وجو نداشت که او پولش را پس بدهد!
-آممم... خب... خیلی خیلی زود و به موقع! هر گاه که به خانه برسیم!
مرد پشمالو پوزخندی تحویل لرد سیاه داد.
-ببین عمو... اگه پول و اینا میخوای، باس کار کنی! منم... خب اینجا به یه دستیار نیاز دارم! پولشم شصت-چهل تقسیم میکنیم!
لرد سیاه به فکر فرو رفت...
-خوب است! ما شصتیم، شما چهل! خب بگو باید چه چیزی انجام داده بشه تا "ما" به "تو" بگوییم که چی کار "کنی"!
اما مرد، او را به سمت پیشخانی که از آن سفارش مردم را میگرفت، هل داد.
-نه عمو! من شصتم، تو چهلی! جا و سرمایه از من، کار از تو! حالا هم بیا اینا رو سرخ کن بده دست مردم!
و لرد سیاه به کودکانی که برای تحویل ساندویچ هایشان صف بسته بودند، چشم دوخت.
مردی پشمالو که پیشبندی صورتی پوشیده بود، از پشت پنجره ی باز کاراوان، سوسیس و برگر کباب میکرد.
لرد سیاه به برگرهایی که جلز و ولز میکردند و اطرافشان به رنگی قهوه ای در آمده بود چشم دوخت.
-مرد! ما هستیم! با توئیم! میگیم... تو حاضری مقداری پول به ما قرض بدی؟!
آشپز چاقالو از گوشهی چشم نگاهی به لرد سیاه کرد.
-نُچ!
-زود به تو پسش میدیم مرد نادان! میدونی ما چقدر پول دار هستیم؟! خروارها سکه و طلا در گرینگوتز داریم!
مرد به لباس های او که طی سفر به گذشته، پاره و کهنه شده بودند چشم دوخت.
-صحیح!
-گفتیم که زود به تو پسش میدیم! دوبرابرش رو میدیم!
مرد که انگار دارد بازی میکند با بی خیالی تکه ای دیگر برگر را جا به جا کرد تا آنطرفش هم بپزد.
-کِی مثلا؟!
لرد سیاه به فکر فرو رفت...
زمانی که در آن قرار داشت زمان "نوزادی دامبلدور" بود. مردِ آشپز هم چهل و پنج ساله به نظر میرسید... پس در این صورت تا صد و چند سال دیگر، که میشد زمانی که از آن آمده بود، اصلا چنین شخصی وجو نداشت که او پولش را پس بدهد!
-آممم... خب... خیلی خیلی زود و به موقع! هر گاه که به خانه برسیم!
مرد پشمالو پوزخندی تحویل لرد سیاه داد.
-ببین عمو... اگه پول و اینا میخوای، باس کار کنی! منم... خب اینجا به یه دستیار نیاز دارم! پولشم شصت-چهل تقسیم میکنیم!
لرد سیاه به فکر فرو رفت...
-خوب است! ما شصتیم، شما چهل! خب بگو باید چه چیزی انجام داده بشه تا "ما" به "تو" بگوییم که چی کار "کنی"!
اما مرد، او را به سمت پیشخانی که از آن سفارش مردم را میگرفت، هل داد.
-نه عمو! من شصتم، تو چهلی! جا و سرمایه از من، کار از تو! حالا هم بیا اینا رو سرخ کن بده دست مردم!
و لرد سیاه به کودکانی که برای تحویل ساندویچ هایشان صف بسته بودند، چشم دوخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

عکس پرسنلی ایوا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/03
تولد نقش: 1399/06/03
آخرین ورود: جمعه 5 شهریور 1400 15:00
از: بدشانس بودن متنفرم!
پستها:
54

-خب...
لرد هیچ ایدهای برای ادامهی بحث نداشت و چهرهی زنی که رو به رویش زانو زده بود و حلقهای از اشک چشمانش را خیس کرده بود گیج ترش میکرد. از طرفی هم اگر به چرت و پرت گفتن دربارهی کله زخمی ادامه میداد دستش رو میشد و همان چند گالیون را هم از دست میداد! باید سعی میکرد واقعا کف بینی کند!
لرد دوباره دست زن را گرفت. همانطورکه اخم کرده بود چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد تا چیزی از ان خطوط دستگیرش شود.
-پناه بر خودمان! خطوط دستت از عینک آن کله زخمی هم بد شکل تر است! ما که چیزی نمیبینیم...البته مشکل از دست شماست وگرنه ما کفبین قهاری هستیم!
زن از تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت و چشم هایش برق زد.
-این چطور ممکنه؟ شما واقعا بهترین کف بینی هستید که تا حالا دیدم! چطور تونستید بفمید اون عینکیه؟
چیزای بیشتری هم میتونید بگید؟ میشه از آیندمون بگید؟ خواهش میکنم ادامه بدید!
لرد مکثی کرد. متعجب و خشمگین به زن خیره شد و اگر دماغ داشت حتما به ان چینی میداد!
-چی؟! این معشوقهتان کله زخمی که هست! عینکی هم که هست! لابد میخواهی بگویی از یک آواداکداورا هم جان سالم به در برده!
زن در حالی که لبخند پررنگی بر چهره داشت دستانش را درهم گره کرد. چن بار پلک زد و با حالت رویایی گفت:
-اوه بله! اون عاشق آووکادوئه! این شگفت انگیزه که میتونید فقط با نگاه کردن به خطوط دست این همه اطلاعات از یکی به دست بیارید!
-آووکادو نه احمق! آواداکداورا! چرا مثل یک تسترال کودن رفتار میکنی؟
تو چرا از ما کف بینی میخواهی؟! اگر جای تو بودیم میرفتیم و دنبال یک طلسم افزایش دهندهی هوش برای کند ذهنی میگشتیم!
لرد نگاهی به آن زن که حالا بهت زده به او خیره شده بود انداخت . آهی کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند.
-ما نمیتوانیم وقت خود را با این کودن جماعت بگذرانیم...باید به فکر راه دیگری برای درامد زایی باشیم!
لرد هیچ ایدهای برای ادامهی بحث نداشت و چهرهی زنی که رو به رویش زانو زده بود و حلقهای از اشک چشمانش را خیس کرده بود گیج ترش میکرد. از طرفی هم اگر به چرت و پرت گفتن دربارهی کله زخمی ادامه میداد دستش رو میشد و همان چند گالیون را هم از دست میداد! باید سعی میکرد واقعا کف بینی کند!
لرد دوباره دست زن را گرفت. همانطورکه اخم کرده بود چشمانش را تنگ کرد و سعی کرد تا چیزی از ان خطوط دستگیرش شود.
-پناه بر خودمان! خطوط دستت از عینک آن کله زخمی هم بد شکل تر است! ما که چیزی نمیبینیم...البته مشکل از دست شماست وگرنه ما کفبین قهاری هستیم!
زن از تعجب دستانش را روی دهانش گذاشت و چشم هایش برق زد.
-این چطور ممکنه؟ شما واقعا بهترین کف بینی هستید که تا حالا دیدم! چطور تونستید بفمید اون عینکیه؟
چیزای بیشتری هم میتونید بگید؟ میشه از آیندمون بگید؟ خواهش میکنم ادامه بدید!
لرد مکثی کرد. متعجب و خشمگین به زن خیره شد و اگر دماغ داشت حتما به ان چینی میداد!
-چی؟! این معشوقهتان کله زخمی که هست! عینکی هم که هست! لابد میخواهی بگویی از یک آواداکداورا هم جان سالم به در برده!
زن در حالی که لبخند پررنگی بر چهره داشت دستانش را درهم گره کرد. چن بار پلک زد و با حالت رویایی گفت:
-اوه بله! اون عاشق آووکادوئه! این شگفت انگیزه که میتونید فقط با نگاه کردن به خطوط دست این همه اطلاعات از یکی به دست بیارید!
-آووکادو نه احمق! آواداکداورا! چرا مثل یک تسترال کودن رفتار میکنی؟
تو چرا از ما کف بینی میخواهی؟! اگر جای تو بودیم میرفتیم و دنبال یک طلسم افزایش دهندهی هوش برای کند ذهنی میگشتیم!
لرد نگاهی به آن زن که حالا بهت زده به او خیره شده بود انداخت . آهی کشید و چشمانش را در حدقه چرخاند.
-ما نمیتوانیم وقت خود را با این کودن جماعت بگذرانیم...باید به فکر راه دیگری برای درامد زایی باشیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کار من نبود... خودش یهو اینطور شد! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/06
تولد نقش: 1398/01/07
آخرین ورود: پنجشنبه 28 خرداد 1405 23:22
از: تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
پستها:
646

- نه حالا آنگونه هم که نیست.
منظورمان...
لرد همزمان که چشم هایش را در حدقه میچرخاند، جهت یافتن جملهای امیدوار کننده ذهنش را گشت.
"درون ذهن لرد"
"- شبیه کراب آرایش نکرده شدهای!
"
لرد به محض ورود به ذهنش با اولین جملهای که در بخش "جملات امیدوارکننده" موجود بود، مواجههی ناگهانیای داشت.
- نه. این یکی اینجا به دردمان نمیخورد.
پس نیملردی که جلویش ظاهر شده بود و تابلوی حاوی جمله را بالا گرفته بود را، با ضربه ای از سر راه برداشت و به عمق بیشتری از ذهنش رهسپار شد.
- آهان. اینجا دیگر باید پیدایش شود.
و دستش را درون قفسه برد و تابلوی حاوی جملهی دیگری را درآورد.
"- حداقل مثل آن زخمِ کلهزخمی نیست."
- از ذهنمان خوشمان آمد. این جمله بسیار کارآمد است. مانند همیشه بهترین انتخابها را داریم.
"خارج از ذهن لرد"
به چرخش چشم هایش پایان داد و چشم به زن دوخت.
- حداقل مثل آن زخمِ کلهزخمی نیست.
زن لحظهای ایستاد و اشک در چشمهایش حلقه زد.
لرد با خود فکر کرد که شاید آنقدر ها هم نقشهاش کارساز نبوده و باید به فکر راهی دیگر باشد که ناگهان صدای زن بلند شد.
- چطوری؟!
چطوری فهمیدی کسی که دوستش دارم سرش توی تصادف شکسته؟! 
- تصادف؟
هان، تصادف! بله بله. میدانستیم. همهاش را از کف دستتان فهمیدیم. 
زن که چشمهایش میدرخشید در برابر لرد زانو زد.
- بیشتر برام بگو! قول میدم بیشتر پول بدم.
دردسر جدیدی پیدا شده بود... لرد باید اینبار "واقعا" کفبینی میکرد!
منظورمان...لرد همزمان که چشم هایش را در حدقه میچرخاند، جهت یافتن جملهای امیدوار کننده ذهنش را گشت.
"درون ذهن لرد"
"- شبیه کراب آرایش نکرده شدهای!
"لرد به محض ورود به ذهنش با اولین جملهای که در بخش "جملات امیدوارکننده" موجود بود، مواجههی ناگهانیای داشت.
- نه. این یکی اینجا به دردمان نمیخورد.

پس نیملردی که جلویش ظاهر شده بود و تابلوی حاوی جمله را بالا گرفته بود را، با ضربه ای از سر راه برداشت و به عمق بیشتری از ذهنش رهسپار شد.
- آهان. اینجا دیگر باید پیدایش شود.
و دستش را درون قفسه برد و تابلوی حاوی جملهی دیگری را درآورد.
"- حداقل مثل آن زخمِ کلهزخمی نیست."
- از ذهنمان خوشمان آمد. این جمله بسیار کارآمد است. مانند همیشه بهترین انتخابها را داریم.

"خارج از ذهن لرد"
به چرخش چشم هایش پایان داد و چشم به زن دوخت.
- حداقل مثل آن زخمِ کلهزخمی نیست.
زن لحظهای ایستاد و اشک در چشمهایش حلقه زد.
لرد با خود فکر کرد که شاید آنقدر ها هم نقشهاش کارساز نبوده و باید به فکر راهی دیگر باشد که ناگهان صدای زن بلند شد.
- چطوری؟!
چطوری فهمیدی کسی که دوستش دارم سرش توی تصادف شکسته؟! 
- تصادف؟
هان، تصادف! بله بله. میدانستیم. همهاش را از کف دستتان فهمیدیم. 
زن که چشمهایش میدرخشید در برابر لرد زانو زد.
- بیشتر برام بگو! قول میدم بیشتر پول بدم.

دردسر جدیدی پیدا شده بود... لرد باید اینبار "واقعا" کفبینی میکرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/5/30 3:20:37
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

-کف بینی هم انجام میدین؟
لرد نگاهی به زنی که رو به رویش ایستاده بود انداخت.
-کف "بینی"؟ از اسمش چندان خوشمان نمی آید! علاقه ای به انجامش نداریم!
زن با ناامیدی نفس عمیقی کشید.
-حیف شد...اگر کف بینی بلد بودین و می تونستین بهم بگین این بخت لعنتیم کی باز میشه حاضر بودم پول خوبی بهتون بدم.
-بیشتر که می اندیشیم از اسم این دانش آن چنان هم بدمان نمی آید!
کف دستش را نزدیک لرد گرفت.
-چندان پاکیزه نیست.
-چیکار به پاکیزگیش دارین؟! خطوطش رو ببیند.
لرد چشمانش را کمی ریز کرد.
-کج و کوله می باشند.
-یعنی می خواین بگین از بس کج و کوله هستن که بختم هیچ وقت باز نمیشه؟
قطعا پول خوب در رضایت مشتری بود و بعید به نظر می رسید با ناامید شدن زن، پول خوبی نصیب لرد شود.
باید امیدوارش می کرد!
لرد نگاهی به زنی که رو به رویش ایستاده بود انداخت.
-کف "بینی"؟ از اسمش چندان خوشمان نمی آید! علاقه ای به انجامش نداریم!
زن با ناامیدی نفس عمیقی کشید.
-حیف شد...اگر کف بینی بلد بودین و می تونستین بهم بگین این بخت لعنتیم کی باز میشه حاضر بودم پول خوبی بهتون بدم.
-بیشتر که می اندیشیم از اسم این دانش آن چنان هم بدمان نمی آید!
کف دستش را نزدیک لرد گرفت.
-چندان پاکیزه نیست.
-چیکار به پاکیزگیش دارین؟! خطوطش رو ببیند.
لرد چشمانش را کمی ریز کرد.
-کج و کوله می باشند.
-یعنی می خواین بگین از بس کج و کوله هستن که بختم هیچ وقت باز نمیشه؟

قطعا پول خوب در رضایت مشتری بود و بعید به نظر می رسید با ناامید شدن زن، پول خوبی نصیب لرد شود.
باید امیدوارش می کرد!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1399/5/30 1:50:51
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
