هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۲

دلوروس آمبریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از چاه
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 1592
آفلاین
آقا و خانم ریدل

پیرو نامه قبلی که برایتان ارسال کردم که امیدوارم باغبان منزل شما رعایت در امانت را به جا آورده باشد و به شما تحویل داده باشد، باید به اطلاع شما برسانم در صورتی که همچنان زنده هستید (یا شاید هفت کفن پوساندید و هم اکنون تبدیل به نفت و منابع فسیلی شدید و در وال استریت به صورت بشکه ای معامله می شوید) یا دور از جان مرده اید و فرزندان و نوادگان شما در این خانه اربابی زندگی می کنند، متحدین برادر عروس شما همگی شکست خوردند. این افراد در اتحادی با آقای مورفین گانت، فامیل شما که منزل مخروبه شان در تپه آن دست دهکده واقع شده است، علیه جامعه سری ما دست به شورش زدند و در برابر قانون حق و راستین زانو نزدند.

به هر جهت ما موفق شدیم در اقدامی حماسی بدون وارد شدن هیچ خدشه ای به افراد خانواده و نزدیک تان، آنها را بسته بندی شده خدمت شما ارسال کنیم. جعبه ای که در پیوست نامه رویت می کنید، حاوی پسر مرحوم تان، تام ریدل، عروس تان، بانو مروپ گانت، و نیای اولیه عروس تان، آقای اسلیترین می باشد.

دادگاه کیفری شماره 10 واقع در لندن، وزارت سحر و جادو احکام هر سه نفر را از پیش تعیین کرده است. به هر جهت جهت اجرای احکام آنها را با اعتماد کامل به شما می سپاریم. باشد تا در تربیت هر چه بهتر فک و فامیل و فرزندان سنگ تمام بگذارید. امروزه شما ماگل ها با فناوری های خرگرم کننده مانند xbox360 و ps4 و ... توانایی زیادی در پرورش خلاقانه و سالم کودکان دارید. لطفاً دریغ نفرمایید.

احکام صادر شده:

بانو مروپ گانت= تحویل به فرزند بزرگوارشان
آقای تام ریدل= بازگشت به قبر
سالازار اسلیترین= انتقال به استخر حاوی کافور

توصیه می کنیم احکام آقای ریدل و اسلیترین هر چه سریع تر اجرا شوند. چرا که در تحقیقات افراد من در وزارتخانه متوجه شدیم که استخوان های آقای ریدل شدیداً لذیذ می باشند و به هزار زحمت آنها را از گزند سگ های وحشی خدمت شما آوردیم. همچنین در جد عروس تان، آقای اسلیترین متاسفانه چندین سوش باکتری بومی مغزشان از جمله "استرپتوکوک سالازاریومیس" و "مغزخوریم بیفیدیوم" را کشف کردیم که متاسفانه متاسفانه کمک به فساد زودرس این اثر باستانی می کند. خواهشمندیم با همکاری بین الماگلی خود به ما در حفظ میراث فرهنگی سرزمین مان کمک نمایید.


با احترام
دلورس جین آمبریج - وزیر سحر و جادو

پیوست:

تصویر کوچک شده



ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۲ ۹:۰۷:۴۹

No Country for Old Men




پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۲:۳۹ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
نداشتیم که همچین تاپیکی...
داشتیم؟
نداشتیم!
تاپیک ادامه دار درباره ماموریت های مرگخواران.
داشتیم؟
نداشتیم!

شما ماشاالمرلین سن و سالتون اونقدر زیاده که هر تاپیکی بخوان بزنن به دیوار کپی رایت شما برخورد میکنن.


نقل قول:
یک پیرمرد مفلوک از بهشت رانده و از جهنم مانده

و تحت تعقیب!

گذشته از سوپ مرگ شما(!)ما به کپی رایت و ایده های دیگران احترام میذاریم.اگه واقعا مشابهش هست بگین نزنیمش!




پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۰:۵۴ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۲

بیدل آوازه خوان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۶ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۰۸ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
از مکافات عمل غافل مشو + چخه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
لرد سیاه!

تشریف آوردیم تا از این آنتونین مرگ خورده بابت رعایت نکردن حق کپی رایتمان شکایت بفرماییم!
مجوزش را پاره بفرمایید لطفا!
ما خودمان برایش سوپ مرگ می پزیم و در بقالی مان می فروشیم تا مرگ خورده باقی بماند.
آدرس بقالی مان را هم نمی دهیم تا باز هم گشنه بماند و بداند کپی رایت ما، یک پیرمرد مفلوک از بهشت رانده و از جهنم مانده را رعایت بنماید و بداند مال یتیم خوردن نداره (ک. ر. ب باران چاخان!).

باقی بقایتان


هه!


پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱:۱۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
با این توضیحات, به نظر من خوبه.موضوعش مقطعی نیست و همیشه میشه فعالش کرد.فقط به نظر من حالت یا زمان یا شکل خاصی بهش ندین.صرفا مربوط به ماموریت های مرگخوارا باشه.اگه حالت یا زمان یا شکل خاصی مد نظرتون هست در سوژه ها اعمال کنین.اصل تاپیک یه حالت کلی داشته باشه.درباره اسمش هم همون خورندگان مرگ بد نیست.گرچه معمولا ترجیح میدم اسم تاپیک تا حدودی موضوعش رو مشخص کنه.ولی همینجوری بهتره.طولانی ترش نکنیم.

مجوز رو از نجینی بگیرید.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۶ ۱:۲۵:۴۹



پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۷ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
ارباب

ممنون از اینکه جواب دادید. حقیقتش چیزی که در ذهن من هست یک تاپیک برای نوشتن رول در مورد ماموریت های غیرممکن یا سختیه که مرگخوارا میتونن انجام بدن چون تاپیکی پیدا نکردم که بتونه همچین موضوعی رو کامل پوشش بده. فرضا ما تاپیک جانورنماها رو داریم که مرگخوارا میتونن در اون به اشکال دیگه در بیان و حتی ماموریت انجام بدن یا تاپیک مرگخواران دریایی رو داریم که معمولا روی کشتی ماموریت انجام میدن یا زمان برگردان مرگخواران که به گذشته و حال و آینده برن ولی تاپیکی رو نداریم که ماموریت هایی که میتونن انجام بدن رو به صورت خاص پوشش بده.

حالا چه از بعد جدی که کمتر طرفدار داره چه بعد طنز. جدی میتونه دزدیدن قدح اندیشه دامبلدور باشه، طنز میتونه خوردن معجون مرکب توسط یکی از اعضا مثلا مورفین:دی و نفوذ اون به محفل باشه. در کل منظور کلی من همینه. با این تفاصیل اگه به درد میخوره که امر بفرمایید ایجادش کنیم ولی اگر تاپیک های دیگه میتونن همین هدف رو پوشش بدن یا بنا به هر دلیل دیگه که بنده اجازه نمیدم به خودم حتی دلیلشو بپرسم بفرمایید که بیخیالش بشوم.

اژدهاهایتان فدای یک تار موی نداشته تان
جان نثار



پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۷:۴۹ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
با توجه به اینکه فیلم مورد اشاره شما رو ندیدم ،بطور کامل متوجه هدف و محتوای تاپیک نشدم.ولی کلمات "هنرهای مبارزه و کماندو" یه حس مشنگی در ما ایجاد کرد!و اصولا موافق تاپیک هایی که بیشتر حس و حال مشنگی دارن تا جادویی، نیستم.اینجور تاپیکا فقط در سوژه اول موفق عمل میکنن.بعدش به دلیل کمبود سوِژه و محدودیت موضوع جذابیتشون رو از دست میدن.

بنابراین...به نظر ما، گوشه ای از هنرهای اژدهاهای مرگخواما را به رخ جهانیان نکشانین!


این وسط چیزی که برای من جالب بود اسم تاپیک بود!




پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ پنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۲

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
ارباب

نظر به نیاز روزمره جامعه مرگخواران به نمو و پیشرفت بر آن شدیم تا پیشنهاد ایجاد تاپیکی جدید بنماییم تا آن مشنگان های و هوی پرست فکر نکنند که با فیلم های هالیوودی و تهاجم فرهنگی زده و نخ نما شده مانند "act of valor" میتوانند هنرهای مبارزان و کماندوهای خود را به رخ جهانیان بکشانند که آن بیخبران در خواب بودند که مرگخواران تشکیل گردید و چه بسا ماموریت های غیر ممکن که به سرانجام رساندیم. معذلک تقاضای تاسیس تاپیکی جدید به نام "خورندگان مرگ" مینماییم تا گوشه ای از هنرهای اژدهاهای مرگخوار شما را به رخ جهانیان بکشانیم.

متشکرم
مرگخوار جان نثار


ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ ۱۷:۴۴:۱۴


پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۰:۱۵ دوشنبه ۹ دی ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
ما عادت داریم قبل از پاسخ دادن شخصیت طرف رو به خوبی بسنجیم.و چه معیاری بهتر از تراوشات ذهنی اون فرد؟!

نقل قول:
از میان پرده های رنگ باخته و کشیده، باریکه نازکی از نور به داخل اتاق خواب تاریک تابید و مانند لکه ای سفید بر چهره تاریک فردی نقش بست

سیاه نمایی!


نقل قول:
با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند.

بدبینی!


نقل قول:
در این حین کارگردان جهت سود، آگهی بازرگانی مایع ظرفشویی چشمک را ساخت !

سود جویی! طمعکاری..فرصت طلبی!
این همه صفت بد فقط در یک جمله!


نقل قول:
در میان مسواک های رنگارنگ و برچسب دار ردیف شده یارانش، دنبال مسواک خود گشت.

اسراف!حیف و میل بیت المال!
فقط یک مسواک کافی نیست؟حتما هر شخصی باید مسواک جداگانه داشته باشد؟مطمئنیم شما برای مهمانانتان هم مسواکی جداگانه در نظر میگیرید!


نقل قول:
باز این پدر مشنگ مان مسواک ما را به اشتباه بردند.

بی احترامی به والدین!


نقل قول:
اشاره ای دیگر کرد، مسواک جان گرفت

تنبلی مفرط!
انجام کارها با اشاره و چشمک!


نقل قول:
روی آن خمیری رنگارنگ نقش بست

ظاهر بینی!


نقل قول:
پس از دقایقی کف بازی و شستشو،

سهل انگاری در انجام کارها!


نقل قول:
با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند.

مقاومت دربرابر هرگونه تغییر!


نقل قول:
به لذت بی پایان تعطیلات و نبود یاران بی عرضه و مزاحمش می اندیشید

قدرنشناسی!نمک خوری و نمکدان شکنی!


نقل قول:
«ایوان...مونتی...تریلانی...مورف...مادر جان...آنتونین...بلاتریکس...

نقل قول:
«نجینی ! کجایی دختر ؟ بیا بریم به گل های دم در باید آب بدیم ! »

وابستگی به دیگران...کمبود اعتماد به نفس.


نقل قول:
پیکری وزغی شکل و تمام صورتی درب ورودی آهنی حیاط در پایین تپه را گشود و سربالایی پر از برف و لغزنده را بالا می آمد.

تمسخر ویژگی های ظاهری دیگران.


نقل قول:
و سپس یک نفس باقی مانده شیر داخل بطری را سر کشید

مصرف گرایی!


نقل قول:
از جایش بلند شد و از پس پنجره کثیف، به منظره سفید پوش دهکده ای خیره شد

سطحی نگری!کوته بینی!


نقل قول:
سریعاً خود را جمع و جور کرد و به مقابل باغچه برگشت.

تظاهر!

خب...به یک جمع بندی و شناخت کلی رسیدیم.

پاسخ نامه شما در اسرع وقت توسط پرنده ای بسیار وحشی به وزارتخانه ارسال خواهد شد.


امضا...یک دوست!




پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۲

دلوروس آمبریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از چاه
گروه:
شناسه های‌بسته شده
پیام: 1592
آفلاین
از میان پرده های رنگ باخته و کشیده، باریکه نازکی از نور به داخل اتاق خواب تاریک تابید و مانند لکه ای سفید بر چهره تاریک فردی نقش بست که روی کاناپه زهوار در رفته ای داخل شنلی سیاه در خود پیچیده بود. پلک هایش همانند کرکره ای در دو حرکت متوالی پایین و سپس بالا رفت و مردمک قرمزش از بالا به پایین سر خورد و سفیدی چشمش را پر کرد.

لرد سیاه زودتر از هر صبح دیگری با اولین باریکه نور از خواب بیدار شد، پیش از آنکه کاملاً از روی کاناپه بلند شود، به سرعت دست استخوانی و لاغر خود را داخل شنلش فرو کرد و از وجود چوبدستی اش اطمینان حاصل کرد. به دنبال اشاره ای دایره وار از سوی انگشتانش، صدای ترق و تروق ناشی از شکسته شدن خودکار قلنج های او در اتاق طنین انداخت.

پرده های سیاه و غبار آلود یکی پس از دیگری با خرامان و اندکی مکث به کنار گشوده شدند. اتاق تاریک اکنون مبدل به مخروبه ای پر نور شد که هر سوی آن چیزی پرتاب شده بود؛ از چمدان نیمه باز گرفته تا کمدهای تکه تکه شده و تخت از وسط دو نیم شده و پاکت های نامه و شیشه خرده های مختلف بر کف زمین !

از جایش بلند شد و از پس پنجره کثیف، به منظره سفید پوش دهکده ای خیره شد که در پایین دست تپه خانه ریدل ها قرار داشت. می توانست آدم برفی های احمقانه را ببیند که مقابل خانه های ماگل ها ساخته شده بودند. خبری از مه صبحگاهی نبود و پس از چندین روز بارش سنگین برف، خورشید درخشانی از پشت تپه ها بیرون آمده بود. بی تفاوت به سمت آینه دیواری شکسته شده ای رفت که در کنج دیگر اتاق قرار داشت.

«اوه ! جای شکرش باقیه که این بار به دماغ مان دست نزدند... »

با دقت در آینه به دو حفره وسط صورتش نگاه کرد که مبادا برخی در خواب برایش دماغی کاشته باشند. با خیالی آسوده از مقابل آینه کنار رفت و از اتاق خارج شد.

با آرامش و وقار خاصی از پله ها پایین آمد و وارد پذیرایی بهم ریخته و شلوغ شد. پس از ور انداز کردن اطراف نفس راحتی کشید. بلاخره کریسمس آمده بود و تمام افرادش یک به یک رفته بودند و چند روزی به خانه اجازه نفس کشیدن دادند. به شومینه روشن خانه نگاه می کرد. به جای هیزم، پیانوی مادر لرد در داخل شومینه مشتعل شده بود. بر لبه شومینه، جوراب های پاره پوره و لجن گرفته افرادش آویزان شده بود و رایحه به شدت خوش ! آنها فضای پذیرایی را مالامال از حس کودکانه کریسمس کرده بود. همگی شان با آرزوی پر شدن جورابشان از کادوی بابانوئل، شب گذشته از آنجا رفته بودند. لرد با ذوقی کودکانی و قدم هایی سریع زیر پاهای برهنه اش بسته های رنگارنگ قاقالیلی ها یاران شلخته خود و تکه های خرد شده چراغک های لوستر غول پیکر را لگد مال کرد و به سمت آشپزخانه رفت. درب خون آلود آن را با اشاره دستانش کنار راند و داخل شد.

از کنار منظره با شکوه کیک میوه ای پاشیده شد بر کف آشپزخانه گذشت و به مقابل سینک ظرفشویی رسید که کف آن مردابی تجمع یافته بود. با اکراه و تاسف به حال یارانش چشمکی زد و به کسری از ثانیه مرداب تجمع یافته تخلیه شد و سینک ظرفشویی برق زد. (در این حین کارگردان جهت سود، آگهی بازرگانی مایع ظرفشویی چشمک را ساخت !) . سپس از کابیت بالای ظرفشویی در میان مسواک های رنگارنگ و برچسب دار ردیف شده یارانش، دنبال مسواک خود گشت.

«ایوان...مونتی...تریلانی...مورف...مادر جان...آنتونین...بلاتریکس...آه ! باز این پدر مشنگ مان مسواک ما را به اشتباه بردند. نمیدانم اسکلت دیگه دندانشو برای چی مسواک میزنه »

با نگاه تاسف آور به مسواکی نگاه کرد که دسته آن لاک پشت نینجا بود و از داخل مغز لاک پشت موهای مسواک بیرون زده بودند. اشاره ای دیگر کرد، مسواک جان گرفت و روی آن خمیری رنگارنگ نقش بست و به درون دهان لرد سیاه فرو رفت و به رقص طولی و عرضی خود ادامه داد.

پس از دقایقی کف بازی و شستشو، به سمت یخچال بسیار قدیمی و رنگ و رو رفته گام برداشت. به تصاویر متحرک و احمقانه یارانش، دست نوشته ها و امضاهای آنها بر درب یخچال آه تاسف آمیز دیگری فرستاد. آن را باز کرد و برای اولین بار در عمرش احساس کرد که قلبش در جای دیگری از بدنش می تپد اما سریعاً خود را جمع و جور کرد. آنی مونی، آشپزش به همراه پتو و سایر ضمائم استراحت، داخل یخچال خوابیده بود. بی تفاوت او را کنار زد و شیشه شیری را بیرون کشید، درب یخچال را محکم بست. برگشت که برود اما مجدداً به سمت یخچال برگشت. چشمانش برقی شیطانی زدند. در حرکتی سریع درب یخچال را باز کرد و کروشیویی به داخل یخچال فرستاد و درب را بست. لبخند موذیانه ای بر لبانش نقس بست. به سمت میز رفت و روی یکی از صندلی های مقابل میز نشست. صدایی گنگ و بسته از داخل یخچال به گوش رسید:

«خواهر، برادر ! چرا اذیت میکنید من رو؟ اگر به ارباب نگفتم. بابا ! اینجا زن و بچه زندگی میکنه. شرف داشته باشید. اه. »

لرد سیاه جرعه از بطری شیر نوشید، سپس به اطرافش نگاه کرد تا کسی نباشد، سپس با لبخندی گشاده و موذیانه، اما بدون صدا شروع به خندیدن و ریسه رفتن کرد. سپس با همان لبخند کودکانه، دست در داخل شنلش فرو برد و کلاه بابانوئلی سفید و سرخی را بیرون آورد. با دقت آن را بر سر عریانش کرد و سپس یک نفس باقی مانده شیر داخل بطری را سر کشید و از جایش بلند شد و به سمت پذیرایی قدم برداشت.

«نجینی ! کجایی دختر ؟ بیا بریم به گل های دم در باید آب بدیم ! »

سپس با همان ذوق عجیب و غریب درب خانه ریدل ها را تا نیمه باز کرد. جریان بسیار خنک و مواج هوا به داخل خانه راه یافت. با لبخند رضایت بخش دیگری کاملاً خارج شد و درب را پشت سرش بست. ریش های آویزان و قندیل بسته که به درب خانه میخ شده بودند را با اشاره ای محو ساخت و به جای آن تاج گلی خون آلود ظاهر ساخت. با هر قدمش به سمت باغچه مقابل خانه، یخ و برف کف زمین به لحظه ای آب می شدند و راه برایش بازتر می شد. به مانند تکاندن پارچه ای از روی کاناپه، انگشت اشاره اش را تکان کوچکی داد و برف روی باغچه سفید پوش آب شد و گل و گیاهان یخ بسته، زنده شدند.

پشت سرس نجینی، مار وفادارش به سمت باغچه خزید اما پیش از آنکه به درون آن بخزد سر خود را در کف دستان اربابش یافت.

«آ ! نجینی. بارها به تو گفتم که رژیم گیاهخواری برایت خوب نیست دختر جان. امروز میتونی از گاو همسایه تغذیه کنی. خونه نیستن. به تعطیلات رفتن. »

سپس سر نجینی را فشار داد و جریان روان زهر مار بر روی گل ها و گیاهانی به رنگ های سیاه، خاکستری و سرخ پاشیده می شد. سپس در حالیکه راه می رفت و به آرامی و با دقت سوت می زد، مار را با خودش به این ور و آن ور می کشید و باغچه را آبیاری می کرد. نگاهی زیرکانه به اطراف کرد. همچنان کسی در آن حوالی نبود. با شک و تردید شروع به زمزمه آهنگ جینگل بل و مری کریسمس نمود و سپس سوزنش در رفت و با صدای بلند و رقص کنان آنرا می سرود.

چشمانش را بسته بود. به سمت برف دوید و روی آن پاتیناژ می رفت. نجینی را در این حین همانند تسبیح یا زنجیز لوتیان دایره وار می چرخاند.

در حین رقص بر روی زمین یخ زده به لذت بی پایان تعطیلات و نبود یاران بی عرضه و مزاحمش می اندیشید و چه کارهایی که چندین دهه فرصت نیافتاده بود با لذت تمام آنها را انجام دهد. همه مانند آرزوهای دست یافتنی مقابل چشمانش می چرخیدند. می رفت که از ته دل بخندد که صدای سرفه ای خفیف و زنانه از پایین تپه شوقش را در هم کوبید.

سریعاً خود را جمع و جور کرد و به مقابل باغچه برگشت. زیر لب لعنت و نفرین های می فرستاد. نجینی که طی رقص هایش اربابش دویست دور در خودش پیچ و تاب خورده بود را به زحمت فراوان باز کرد و بدون توجه به اطرافش مشغول زهریاری باغچه شد. زیر چشمی به پایین تپه نگاهی گذرا کرد. پیکری وزغی شکل و تمام صورتی درب ورودی آهنی حیاط در پایین تپه را گشود و سربالایی پر از برف و لغزنده را بالا می آمد. لرد سیاه در نگاه اول تصور کرد که کیک خامه صورتی رنگی با طرح وزغ است که احتمالاً یک جن خانگی زیر آن قرار گرفته و در حال حمل آن است.

کیک خامه ای صورتی رنگ نزدیک تر شد و چهره ی زنی وزغ مانند در چشمان لرد سیاه نمایان شد. بدون توجه به هویت ماگل یا جادوگر آن زن، کلاه بابانوئلی خود را تا بالای چشمانش پایین کشید و با سری افتاده وانمود کرد که زن را ندیده و به باغچه نگاهی گذرا کرد.

«اوه چه برفی ! اهم. روز دل انگیزتون به خیر. اینجا منزل آقا و خانم ریدل هستش؟ درست اومدم؟ »

لرد سیاه همچنان بدون آنکه سرش را بالا بگیرد اصواتی مبهم و کمی خشن به نشانه تایید از دهانش خارج نمود.

«کسی از اقوام آقا و خانم ریدل داخل منزل هستن؟ »

لرد سیاه همچنان سرش را پایین نگاه داشته بود. در حرکتی سریع سرش را به نشانه پاسخ منفی به سمت چپ و راست تکان داد. زن با تعجب به سر نجینی که در کف دست لرد قرار داشت نگاه کرد.

«ئم. شلنگ قشنگی دارین. شما قاعدتاً باید باغبان این خانه باشین. بسیار خب. نامه ای محرمانه دارم که لطفاً از باز کردنش خودداری کنید. مستقیماً وقتی یکی از اربابان تان تشریف آوردن به خدمتشون ببرین. »

لرد سیاه با خشمی وصف ناپذیر کله نجینی را در کف دستش فشار می داد و جریان زهر پاشی بر روی گل های باغچه شدید و شدیدتر می شد. دلش می خواست تا با یک اشاره زن وزغ مانند را تبدیل به کیک خامه ای کند. اما سر قول دیشبش باید می ماند. به خودش قول داده بود که دو هفته تعطیلات کریسمس را آدم نکشد. به سختی به خشمش مسلط شد و سری مختصر به نشانه قبول نامه تکان داد و آن را سریعاً از دست زن تحویل گرفت.

«خیلی ممنونم. در ضمن اگر با شما بدرفتاری میشه می تونید به ژاندارمری یا اداره پلیس فکر می کنم بهش میگین، بله، به همان اداره پلیس دهکده تان برین و از این خانواده شکایت کنید. شخم خوردن دماغ تان گویای این حقیقته. کریسمس مبارک. روز خوبی داشته باشین. »

زن صورتی پوش سری تکان داد و به سمت پایین تپه رفت. بهترین موقعیت بود تا لرد سیاه ترتیبش را بدهد اما کنجکاوی اش در مورد نامه محرمانه توجه او را بیشتر جلب کرد. خرخره نجینی که نفس های آخرش را می کشید، رها کرد و پاکت نامه را ورانداز کرد. مهر آشنای وزارت سحر و جادو بر پاکت نامه توجهش را جلب کرد. به سمت خانه رفت، داخل شد و درب را پشت سرش بست...

تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۸ ۲۰:۴۰:۴۶
ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۲ ۹:۱۲:۰۹

No Country for Old Men




پاسخ به: دفتر خانه ریدل(ارتباط با ناظر)
پیام زده شده در: ۱:۰۴ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6961
آفلاین
چارلی عزیز

حتما میدونین.ولی برای آیندگان تکرار میکنم که محل دادن درخواست مرگخوار شدن اینجاست.

گذشته از این...شخصیت چارلی در کتاب یک شخصیت صد در صد سفید و محفلیه.تو سایتم سعی میکنیم موارد اساسی کتاب رو رعایت کنیم.بنابراین چارلی نمیتونه مرگخوار بشه.

حتی اگه شما شخصیت مناسبی رو انتخاب کنین, باز هم نمیتونین مرگخوار بشین.دلیلش همون چیزیه که دامبلدور به شما گفت.درخواست عضویت محفل شما چرا رد شد؟چون فعالیت ایفای نقش ندارین.هدف این دو گروه فعالیت ایفای نقشه.فعالیت ایفای نقش هم ارتباط با ناظر و گفتگو با مدیران نیست.شما یه نگاهی به لیست پستاتون بندازین.همشون از همین دسته هستن.
شما تا وقتی فعالیت واقعیتونو در ایفای نقش و سوژه ها شروع نکنین, نه میتونین عضو محفل بشین نه مرگخوار.


موفق باشید.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.