هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
#15

جیمز پاتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۵ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ جمعه ۱۱ تیر ۱۴۰۰
از تـــــه قلبت بنویس!
گروه:
مـاگـل
پیام: 110
آفلاین
سوژه جدید:


در سرسرای عمومی دانش آموزان زیادی نشسته بودند. برخی چند کتاب را در کنار دستشان گذاشته و با جدّیت به دنبال مطلبی می گشتند. بعضی ها راجع به آخرین نقل و انتقالات لیگ کوییدیچ صحبت می کردند و این که اگر مهاجم برجسته تیم چادلی کننوز به هالی هد هارپی بپیوندد این تیم در فصل آینده قهرمان بی چون و چرای لیگ است.

اما در گوشه میز گریفندور جیمز روی میز خم شده بود و با قلم پرش روی یک تکه کاغذ پوستی خطوط در هم و برهمی می کشید. با وجود این که روز بعد امتحان طلسم ها را داشت، نمی توانست خودش را به ورق زدن کتاب های درسی وادار کند و یا ذهنش را برای یافتن ورد مناسب برای به نوسان انداختن اشیاء زیر بکاود.

تکاپو و شور و شوقی که در سراسرای عمومی وجود داشت به هیچ وجه او را به وجد نمی آورد. حتی اسنیپ هم که از دور به ایوانز خیره شده بود نتوانست احساسی را در وجود او برانگیزد. خودش هم درست نمی دانست که چه مرگش شده است.

چند دقیقه پیش که سیریوس و پیتر برای عیادت کردن از ریموس از او خواستند که همراهشان برود، پیشنهادشان را رد کرده و ترجیح داده بود همان جا بنشیند. منتظر یک چیزی بود...

خودش هم درست نمی دانست چه چیزی؟ احساس می کرد که یکنواختی غریبی جهان را در برگرفته و در نظرش همه چیز خاکستری رنگ شده بود و هوا هم بوی نم می داد!

کش و قوسی به تنش داد و دست هایش را روی میز و سرش را روی آن ها گذاشت و به منظره کج شده دانش آموزانی که در رفت و آمد بودند خیره شد. همه چیز عادی به نظر می رسید تا این که ناگهان لرزشی را زیر پایش احساس کرد.

لرزشی که باعث شد همه دانش آموزان برای یک لحظه سر جایشان بایستند.
لرزشی که ساکنان هاگزمید، لندن و دورتر از آن هم احساسش کرده بودند...


دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۸ شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۵
#14

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 1513 | خلاصه ها: 1
آفلاین
پست پایانی:

همچنان که روونا داشت میرفت که با چک و لگد شاگرد زیرک خود را ببرد و آموزشش دهد، ناگهان فکری بسیار بکر، دست نخورده و کشف نشده، همچون لامپ یک پروژکتور بسیار پر نور بالای سرش روشن شد.
روونا کاملا بیخیال شاگرد مذکورش شد، از مغازه خارج شد و به سمت هاگوارتز آپارات کرد.

دقایقی بعد وی در هاگوارتز بود و ناگهان با مشاهده گودریک، سالازار و هلگا در آنجا متعجب شد.
- شماها مگه نرفته بودید دنبال شاگرد؟ غیر از سالازار البته!
- والا ما ها رفتیم، یهو دیدیم که خیلی خسته ایم و چیزی هم که نیست، شاگرده! نامردا همشون استادی بودن واسه خودشون!
- درسته... حتی همون مرلین هم که من پیدا کردم استاد جادوگری بود.
- حالا مهم نیست. من با یه ایده خیلی عالی اومدم اینجا.

سه موسس دیگر به سرعت گوش هایشان را تیز کردند و روونا نیز لامپ بالای سرش را خاموش کرد و شروع کرد به صحبت کردن:
- ببینید، مگه از جغد ها واسه نامه رسانی استفاده نمیشه؟ ما هم خب نامه مینویسیم، جغد هارو پخش میکنیم... به هرکس برسه که جادوگر باشه، قطعا میاد اینجا!

موسسین دیگر از این فکر روونا بسی استقبال کردند و رفتند برای نوشتن نامه...

روز اول مهر:

- هنوزم کسی نیومده!
- میان!
- حتی هنوزم نیومدن ها!

- عه... یه شیر داره رد میشه از این جلو... من به همین آموزش میدم ولی نمیذارم کلاسم خالی بمونه!

بقیه موسسین که دیدند گودریک حتی به یک شیر نیز رحم نمیکند و جاندار بخت برگشته را تبدیل به شاگرد خود میکند، با سرعتی معادل سرعت شکستن دیوار صوتی دویدند و اولین جک و جانوری که دیدند را برداشتند بردند سر کلاس که در نتیجه این موضوع، سالازار به یک مار آموزش داد، روونا به یک کلاغ و هلگا نیز به یک گورکن. اما مهم این بود که آنها شاگردانشان را پیدا کردند و هاگوارتز به صورت رسمی افتتاح شد.

- خب دیگه... بسه... سینما تعطیله، نخود نخود هرکه رود خانه خود!

بدین ترتیب، راوی که بی اعصاب شده بود و داشت داستان را از تاریخ شیشم اردیبهشت نود و یک تعریف میکرد، یکهو زد همه را از سینما پرتاب کرد بیرون که در نتیجه کارگردان هم ورشکست شد و راوی را مجبور کرد برود ظرف های رستوران اکبر آقا قصاب سر کوچه را بشوید و داستان هم به پایان نرسید و تسترال نیز به خانه اش رسید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اگر ایده ای برای سوژه جدید دارید، به ناظر انجمن خبر بدید!


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۵ ۱۸:۵۶:۳۵


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۹:۵۹ جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۹۵
#13

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۲:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
روونا ریونکلا که سر به کوهسار زده بود از شدت خستگی نای راه رفتن نداشت و سرش پایین افتاده بود همانطور رفت رفت و رفت تا به بازاری رسید. بازار نورگیری پارچه ای بر روی خود داشت و ده ها غرفه رنگ و وارنگ در آن وجود داشت که پوست تسترال تا گردنبند نفرین شده در آن پیدا میشد. روونا ریونکلا به این امید که فرد زیرکی برای گروه خودش بیابد وارد بازار شد و تنها پس از چند لحظه پسری را دید که پشت غرفه ایستاده بود و با چند جادوگر حرف میزد. حرف آنان به شرح زیر بود! :
پسر گفت:
- خب تو 14 گالیون و 5 سی کل داری تو هم 34 گالیون و 9 سی کل داری تو 20 گالیون بده به ایشون و شما هم 1 سی کل به ایشون بدید
جادوگر ها درحالی که گیج شده بودند مرتب پول های خود را به یکدیگر عوض میکردند. سرانجام یکی از جادوگرها گفت:
- قیمت جنسی که ما میخوایم بخریم چقدره؟
- 24 گالیون و 10 سی کل چطور مگه؟!
جادوگر دیگر گفت:
- خب اینجوری که فرقی نکرد پول اون کم شد پول من زیاد شد تازه ما باهم شریکیم
پسر جواب داد:
- ببینید ریاضی جادویی شما ضعیفه. اگه اینطور باشه 34 تقسیم بر 2 میشه 17 پس هردوتاتون 17 سی کل بدید که حداقل پولی که میدید مساوی باشه
جادوگر ها بار دیگر دست به جیب شدند و با داد و ستد هرکدام 17 گالیون به پسر دادند.
- حالا با 14 گالیون و 4 سی کل میتونیم چیکار کنیم؟!
- میتونید... یه چمدون کوچک کننده بخرید!
جادوگر ها تمام پول خود را دادند و جنسشان که در جعبه بود و یک چمدان با خود بردند. روونا شاگرد زیرک خود را پیدا کرده بود.




پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
#12

گبریل دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۴۲ شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۷:۵۹ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۹
از محبت خار ها گل می شود
گروه:
مـاگـل
پیام: 143
آفلاین
و به این ترتیب هلگا و سالازار و گودریک و رونا دوباره سر به بیابان بگذاشتندی تا دانش اموزان خود را بیابندی.

سپس ان چهار نفر بدویدند و بدویدندی تا به سر کوهی برسیدندی تا دانش اموز خود را بیابندی اما چیزی نیافتندی,اما گودریک شمشیری در سنگ بیافتندی که از شمشیر خودش بهتر بوده اندی, اما زده بودندی ساخت کاملت .

گودریک:
-من این شمشیر را می خوام.لدفا ویت پلیز تا درش بیارم.

پس گودریک زور زدندی و زور زدندی تا شمشیر را در بیاورندی اما شمشیر در نیامدنی . در همین حین که گودریک زور می زدندی پسری که اسکلت برقی بودندی و 100 متر ریش داشتندی بیامدندی و شمشیر را در بیاورندی و به پسر بقلی خود که موطلایی بودندی بدادندی ناگهان از اسمان نوری امدندی و پسر باربی شاه شدندی و پسر لاغر مردنی ریش دراز را تنها گذاشتندی, اشک در چشمان سالازار جمع شدندی و گفتندی:
-هر که شمشیر از بازوی خیش خورد
منت گودریک گریفیندور نبرد

سپس سلازار رو به کودک ریش دار بکردندی و بپرسیدندی:
-که, های تو را چه نام است بر این زبان

کودک ریش دراز بگفتندی:
مرا نام مادر مرلینا بکرد
زمانه چوب مرا از جنس چوب افرا بکرد

پس سالازار که از ضایگی گودریک خوشحال شدندی ریش بچه را بگرفتندی و به هاگوارتز بردندی و به گروه اسیلیترین انداختندی و سه یار خود را در بیابان رها بکردندی, پس سه رفیق رو به هم کردندی و گفتندی:
- ما از بیگانه ننالیم که هرچه با ما کرد ان اشنا کرد.
پس سه دوست برفتندی تا برای گروه های خود دانش اموزی بیابندی .


[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳
#11

سارا کلن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۷ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۲۹ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از همین دور و برا...
گروه:
مـاگـل
پیام: 355
آفلاین
هلگا فریاد زد:اوه؛ما این همه جون کندیم اون وقت چی شد؟هیچ دانش آموزی نیست که بهش درس بدیم!
گودریک با لحنی آرام گفت:آه عزیزم!هلی گلم!آروم باش!
سالازار به گودریک چشم غره ای می رود.
هلگا با جیغ کر کننده ای می گوید:چی چیو آروم باشم؟آهای متفکر تو که این همه فک کردی الان بگو چی کار کنیم؟
رونا می گوید:اساسا...
سالازار به میان حرف او می پرد و می گوید:اساسا و نیش باسیلیسک!این فرصت حرف زدن پیدا کنه تا سه ساعت دیگه می خواد همین جوری جیک جیک کنه!
گودریک :بچه ها تو رو به ریش مرلین بس کنید.خوب کسی راه حلی نداره؟
روونا:من می گم بهتره خودمون بریم سراغ اونایی که استعداد جادویی دارن و بیاریمشون اینجا.
سالازار:این جوری که صد سال طول می کشه.
هلگا:این تنها راهه.اگه فکر بهتری داری بگو سالازار!
از آن روزی که سالازار از هلگا خواستگاری کرد هلگا مرتب حال وی را می گرفت.و به خود حال می داد
سالازار نگاه مظلومانه ای به هلگا می اندازد و کم کم نگاهش به عاشقانه تبدیل می شود،هلگا نیز نگاهش را از او می دزد و به گودریک نگاه عاشقانه ای می اندازد و گودریک نیز نگاه عاشقانه ای به هلگا.
روونا فریاد می زند:هووووووووووووووووووی!منم هستما!بعد حرفش را عوض می کند و می گوید:منظورم این بود که عشق و عاشقی رو بزارید برای بعد الان مسائل مهم تری وجود دارن.
بدین ترتیب 4 جادوگر بزرگ به دنبال دانش آموزان خود رفتند.



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۲۷ جمعه ۱۸ مرداد ۱۳۹۲
#10

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 414
آفلاین
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هان

گودریک خنده ای گریفندوری کرد و شمشیرش را در هوا تکان داد:

_بهله ! چی فک کردی؟! من کتاب "هری پاتر و تالار اسرار " رو خوندم !

سالازار از اینکه نقشه اش توسط رولینگ لو رفته بود، بسیار عصبانی شد و با خودش فکری کرد. بعد از یه نیم ساعتی گفت :

_باشه میمونم! ولی جادوی سیاه درس میدم !

هلگا و گودریک و روونا با هم به گوشه ای رفتند و مشغول مشورت شدند. بلاخره به این نتیجه رسیدند که :

_گرگینه خورد! آزکابان و ضرر! درس بده !

و بدین ترتیب ، ساخت قلعه را ادامه دادند. سالازار اون سوراخه رو تبدیل کرد به تالار اسلیترین. گودریک باروی سمت شمالغرب نقشه رو برداشت برای تالار خودش . هلگا و روونا هم یه جاهایی رو برای تالار خودشون انتخاب کردن که مهم نبود!

همه چیز خوب و خوش پیش میرفت تا اینکه به روز اول مهر نزدیک شدند! چهار موسس هاگوارتز هنوز هیچ دانش آموزی نداشتند!


اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۸:۴۹ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۹۲
#9

چارلی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۰ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۵:۵۷ دوشنبه ۱ تیر ۱۳۹۴
از هاگوارتز
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 454
آفلاین
اسلایترن:بچه ها من می خواهم برم گودی حواست هست من چی می گم.
گودریک:بله بروسالاد تودرحد مانیستی. فکر کرده مامی ترسیم.برو بابا
هلگا:من سهمتو می خرم.
روونا: بمون خواهش میکنم.
سالازار:هلی روونا گودی من به یک شرط می مانم. اونم اینه باهلگاازدواج کنم.
هلگا:بمیرم با توازدواج نمی کنم.
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هان


مراقب خودت باش.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۳:۱۷ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱
#8

پروفسور.ویریدیان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
روونا : پخ

گریفندور :جییییییییییییییییییییییییییییغ

هلگا : آخی رم کرده

گریفندور : من اصلا نترسیدم . اصلا شما کجا بودین

هلگا : داشتین دخمه می ساختیم تو بیا

گریف : کار شجاعانه ایه

روونا : بله شجاعانس

گریف : باید چیکار کنم

روونا چن تا چاه توالت بساز و فاضلابو وصل کن



پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱:۰۱ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۱
#7

هوگو ويزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۳:۱۶:۲۰ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
از لینی بپرسید
گروه:
مـاگـل
پیام: 362
آفلاین
سالازار همینطور داشت میکند و میکند.و شر شر عرق میریخت بعد از اینکه چند کیلومتر کند.به یک تخم مار رسید.اونو برداشت و با دقت نگاه کرد.با آستینش عرق پیشونیشو پاک کرد و به سمت بالا رفت.
-افرین سالازار تا الان چهار کیلومتر و نه میلیمتر کندی.اون چیه تو دستت فکر کنم متعلق به یک ...
-خفه شو روونا
سالازار بیلشو کنار دهانه ی چاه انداخت.و بالبخندی به سوی چادرش رفت.
گودیک که سالازار رو دید گفت: اوهوی کجا میری؟ما اینجا عین خر داریم جون میکنیم بعد جناب عالی میری تو چادر استراحت؟اوهوی گوساله با توام.
سالازار.با بی توجهی به چادرش رفت و درش رو بست.
گودریک دست از کار کشید و نشست و در حالی که با یک پارچه صورت کثیفشو پاک میکرد به هلگا گفت: به نظرت اون چی بود تو دستش.ها؟با توام؟مگه کری؟اوهوی هلگا کجایی؟رونا هلگا کجاست به نظرت؟روونا تو کجایی؟
گودریک بلند شد و به دور و اطرافش نگاهی کرد و دوباره اون دو نفر رو صدا زد.ولی پاسخی نشنید.
خورشید کم کم داشت محو میشود و آخرین باریکه های نورشو پخش میکرد.تا اینکه ناپدید شد.


ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۱/۵/۲۸ ۱:۲۵:۵۲

همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱
#6

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 618
آفلاین
بعد از ساعتی در حالی که سه نفر دیگر شروع به ساخت قلعه کرده بودند ناگهان گودریک سر و کله اش پیدا شد ، در حالی که داشت شمشیرش را در هوا می چرخاند فریاد زنان به مست آنها می آمد :

- ای ابلهان ، ای بی خردان ، وای مصیبتا ، سه ماه ما را گشتاندی دوباره برگشته ایم سر جای اولمان .

سه جادوگر:

- آری ، یاد هم این چنین با این چشمان گشاده و بیرون زده از پاتیل مرا بنگرید ، زمانی که عنان کار را به دست این مورماز می دهید کار بهتر از این نمیشود که .

سالازار اخمی کرد و در حالی که سعی داشت شمشیر گودریک را از او بگیرد گفت :

- خنگول بی سواد ، چشمهای کورت رو باز کن و ببین ، این نویسنده ی قبلی ،هوگو، سه ماه را گشتوند و گشتوند ، به من چه مربوطه؟

و اینگونه بود که گودریک کمی آرام گرفت و بعد از پوشیدن لباس های عملگی اش شروع به ساخت هاگوارتز کرد .

چند ساعتی نگذشته بود هلگا متوجه شد سالازار مشغول کندن و گود کردن قسمت بزرگی از زمین است .

- ســــــــــالازار هــــــــــــــــوی...

- هــــــــــــــــلگا هــــــــــــــــوی

- چه کــــــار می میکِنـــــــــی هــــــــــــــــــوی؟

- دارم ای تیکه رو می کِنم برای یک روز مبادا

هلگا با شنیدن این حرف با خیالی آسوده رفت تا غذایش را درست کند . ولی سالازار کماکان مشغول کندن برای نقشه ی شیطانیش بود .


" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.