جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
صفحه اصلی خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
بالای صفحه
اطلاعیه مرداب هالادورین: فروشگاه چوبدستی‌گستران برای اولین‌بار با ارائه چوبدستی‌های خاص در خدمت شماست! این فرصت استثنایی رو پیش از این که چوبدستی مورد علاقه‌تون خریداری بشه از دست ندین!
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 7 مهر 1398 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تا به حال شده که در برف و بوران بدون هیچ مقصد معینی و به سوی نابودی درحال حرکت باشی؟
برای من که چنین موضوع وحشتناکی پیش آمده،ولی به جای آزار و اذیت من کاری کرده که همیشه فکر قدم زدن در هوای برفی به سرم بزند.
سرما! اولین و آخرین چیزی بود که به یاد می آوردم. با پاهایی که تا زانو در برف فرورفته بود ، به سختی راه می رفتم. دانه های برف چون شمشیر بران ، به صورتم می خورد و هر از گاهی جلوی دیدم را می گرفت. با خود زمزمه می کردم: آخه این چه کاری بود؟ شب کریسمس به جای برگشتن پیش خانواده دابز، اومدی دنبال پدر و مادر واقعیت بگردی؟اونم بدون داشتن اطلاعاتی! واقعا که تو خیلی عجیبی دختر! آرام به خود جواب دادم: من که نمی دونستم قراره طوفان بیاید، انقدر من رو سرزنش نکن وجدان. دست راستم را بالا آورده و روی پیشانی خود قرار دادم. وای! دستانم را حس نمی کردم! تا چشم کار می کرد برف بود و برف. حتی راه بازگشتن را هم گم کرده بودم.
- حیف که بلد نیستی جسم یابی کنی! راه دیگه ای بلدی؟حتی جارو هم نداری؟ رمزتازی چیزی!؟
- نه! اگه داشتم که خیلی زودتر خودم رو نجات می دادم وجدان عزیز.
خون در رگ هایم داشت یخ می بست ، این را از بی حال شدن خود و بی حس شدن دست و پایم می توانستم حس کنم.
- ای بابا! چوبدستی کو؟ نکنه. ... نکنه باز...باز گمش کردم؟ با گفتن این حرف اشک در چشمانم جمع شد.
- نه چوب دستی، نه جارو ، نه جسم یابی ! هیچ چی! کارم تمومه .
دیگر نخواستم به راهم ادامه بدم، نشستم و به خانواده ی دابز اندیشیدم، به دوستانم در گریفیندور و هاگوارتز، به مادر و پدرم که هرگز آنها را نشناختم. من بارها نزدیک به مرگ بودم اما به طرز شگفت آوری نجات می یافتم، اما این بار مطمئن بودم که خواهم مرد.
- بلند شو اما، تو باید بلندبشی! اما دابزی که من می شناسم ضعیف نیست! باید بلند بشی.
به خود روحیه می دادم ولی سلول های بدنم معنای این همه تشویق را نمی فهمید. چند باری سعی کردم اما نتواستم. سرما در وجودم رخنه کرده بود، می لرزیدم و اشک می ریختم چشمانم را نیز ناخواسته می بستم و دوباره باز می کردم.از لابه لای پلک های نیمه بازم، دیدم از دور فرشته ای نزدیک می شود.
- چقدر زیبا! چه چشمان قشنگی! چه موهای خوش حالتی! وای چه دختر زیبایی!
فرشته نزدیک و نزدیک تر شد. احساس کردم دارد بامن حرف می زند، اما من صدایش را نمی شنوم . خود را در دستان فرشته رها کردم و خوابیدم..........
سیاهی!تمام دنیایم شامل سیاهی می شد. اما کمی بعد مادرم را دیدم که به آرامی دستی برسرم کشید و گفت : پس بالاخره به هوش اومدی دختر خوب؟!
- بله.
- وای نزدیک بود که یخ بزنی.
- ما..م..ان ..تویی؟
چهره ی مادرم ناگهان تغییر یافت و کمی عوض شد.
- هنوز خوابه؟
- نه ! ولی کاملا هوشیار هم نیست.
- من...من.. کجا.. هستم؟
- می شه بهش اعتماد کرد؟
- بهش آدرس بدیم؟
- اینقدر بالا ی سرش جمع نشید، طفلکی گیج می شه.
- سلام دختر عزیزم. من مالی ویزلی هستم.حالت چه طوره؟
- خوبم ممنون! اینجا دیگه کجاست؟
- اینجا خونه شماره دوازده گریمولده. جایی برای محفل ققنوس.
با شنیدن این نام از جا پریدم. چرا این نام این قدر برای من آشنا بود؟
- می شه لطفا دوباره تکرار کنید من کجا هستم؟
- آره عزیزم ، تو الان توی خونه گریمولد تو محفل ققنوس هستی.
ققنوس! محفل ققنوس . به خاطر آوردم که این نام را کجا شنیده بودم . این نام داخل کتابی بود بس زیبا و دلنشین. بامومضوعی راجع گروه هایی که با مرگخواران مبارزه می کنند و....
-راستی عزیزم، اسمت چیه؟
- من اما دابزم، خانوم ویزلی.
- از کجا اومدی عزیزم؟
- از.. از هاگوارتز.
- پس از راه دور و درازی اومدی.
- بله .راستی چی شد که از اینجا سر در آوردم؟
- خود منم دقیق نمی دونم. اما انگاری داشتی از سرما یخ می زدی که، پنه لوپه و ریموند نجاتت دادند.
- من باید برگردم، هاگوارتز.
خانم ویزلی دستی با مهربانی روی سرم کشید و گفت: عجله نکن!تو این برف هیچکس جایی نمی ره. مثلا امروزکریسمسه!
- آخه من...
- نه.نگران نباش خودمون بر می گردونیمت .حالا یکم دیگه بخواب تا کاملا بهتر بشی.
- ممنون.
بعد از مدتی از خواب برخواستم و به سمت در اتاق رفتم. از بیرون صدای خنده های دلربایی می آمد،گویا محفل ققنوس مکانی بسیار خوب ، با جمعی صمیمی بود. آرام از پله ها پایین رفته و سلام دادم.
- سلام اما!
- بیا پایین شام حاضره!
- الان میام.
- سلام اما! خوش اومدی به جمع ما.من پنه لوپه کلیرواتر هستم.
- من هم اما دابزم. از آشنایی با شما خوش وقتم.
ناخودآگاه چهره ی آن فرشته در ذهنم جان گرفت. بله پنه لوپه همان دختری بود که در آخرین لحظات یخ بستن خونم، مرا نجات داده
بود.
- راستی پنه لوپه ممنونم که نجاتم دادی .
- خواهش می کنم امای عزیز. حالا بیا شام بخور تا یکم قوت بگیری.
- باشه .
- سلام من وین هستم.
- منم ریموندم.
- من هم آرتور ویزلی ام.
- من...
معرفی تا مدتی ادامه داشت . و این معرفی واقعا خوشایند و دلپذیر بود. بعد از خوردن شام در جمع کردن میز به بقیه کمک کردم. و چون هنوز به سن قانونی نرسیده بودم نمی توانستم از جادو استفاده کنم.
- ای بابا.
- چی شده اما جان؟
- چیزی نیست خانم ویزلی فقط چوب دستی خودم رو گم کردم. حالا باید به کوچه دیاگون برم و دوباره چوبدستی بخرم. با گفتن این جمله ظرف ها را داخل کابینت قرار داده و به اتاق نشینمن بازگشتم. همه چیز آنجا آرام بود. عده ای حرف می زندند، عده ای نقشه می کشیدند و عده ای تکالیف ها و درس های هاگوارتز خود را انجام می دادند. خانم ویزلی با لبخند از آشپزخانه بیرون آمد و گفت: اما ، غریبی نکن. برو و با بقیه بچه ها حرف بزن. بقیه ی بچه ها هم مثل تو هاگوارتز می رن.
در جواب خانم ویزلی لبخندی زدم و به سوی بقیه رفتم.
- راستی اما. فکر کنم این واسه توئه.
به وسیله ای که در دستان پنه لوپه بود نگاهی کردم.
- آره چوبدستی منه! ممنون پنه لوپه از کجا آوردیش؟
- خواهش می کنم. سوجی پیداش کرد.
- واقعا ممنونم سوجی! خیلی خوشحالم که پیدا شد.
- اما ، دوستام من رو پنی صدا می کنن تو هم من رو پنی صدا کن.
- باشه.
آن شب حسابی به من خوش گذشت. محفل فضای عجیب و گرمی داشت، احساس می کردی که در خانه خود هستی و همه چیز برایت عادی و صمیمانه است. در محفل گویی همه از جان و دل برای کمک به یکدیگر تلاش می کردند. تازه قسمت خوبش این بود که عضو هم قبول می کردند. در طی آن مدت من با اعضای محفل ققنوس بهتر آشنا شدم، شغل خیلی از آنها را فهمیدم و دوستان خوبی از جمله پنی پیدا کردم.
- دیگه وقت رفتنه اما.
- از همتون بابت همه چیز ممنونم. ببخشید که خیلی زحمت دادم بهتون . خداحافظ همگی!
- خدا حافظ اما.
- دیگه خودت رو تو درد سر نندازی.
- باشه خداحافظ.
وارد شومینه شدم و با گفتن مقصد، محفلی ها را ترک کردم.
***

چند وقت بعد
خوابگاه دخترانه گریفیندور

- چرا نمی خوابی اما؟
- خوابم نمی بره.
- چرا؟
- حس می کنم یک چیزی رو از دست دادم.
- مثل خانواده و مادر و پدرت؟
- نه غیر از اون.
- چیز دیگه ای هم هست مگه؟
- آره!
- خب چیه؟ بگو منم بدونم.
کمی گیج و منگ بودم و دقیقا نمی دانستم حرفی که می زنم خنده دار نیست.
- محفل ققنوس.
- جدی؟
- اره می خوام فردا برم و عضو بشم.
- آفرین موفق باشی. حال چرا یهو این تصمیم رو گرفتی؟
- من می خوام مثل بقیه شجاع باشم و به همه کمک کنم. من اونجا احساس آرامش می کنم.
-تصمیم با خودته. فعلا شب بخیر.
- شب بخیر!
تا مدت ها به محفل فکر کردم : می دانستم که تصمیم بسیار درستی گرفتم تصمیمی که دنیایم را تغییر می داد و باعث می شد روح مادرم به من افتخار کند:اما. ما اونجا عضو می شیم و صلح و دوستی رو رواج می دیم! ما موفق می شیم . با گفتن این جمله ها چشمانم را بستم و به امید فردایی بهتر به خواب فرو رفتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1398 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی استرس داشت.
در خوابگاه ریونکلاو دراز کشیده بود و به دیدار قبلش با برادرش آلبوس می اندیشید.
همانی که قبلا دماغش را شکستم الان زندگیم دستشه،با خود اندیشید(فقط اون میتونست منو عضو محفل کنه.
در دل گفت:من حتما باید عضو این ارتشی که بهش میگن محفل ققنوس بشم تا در برابر لردولدمورت بجنگم.
ناگهان به خوابی اسرارآمیز رفت.

در خواب خواهرش آریانا را دید که در کنار لردولدمورت و فنریر گری بک ایستاده.
یعنی او انجا چه کار داشت؟یادش آمد خواهرش یک مرگخوار شده بود.
ناگهان یک نور سبز را دید و فهمید که آن نور،نور طلسم کشنده است.
او حتما باید عضو محفل میشد.
او سواد نوشتن نداشت ولی در درس دفاع در برابر جادوی سیاه نظیر نداشت.

باید برای یک محفلی قوی شدن آماده میشد و در برابر لردولدمورت و مرگخواران میجنگید و آنها را تار و مار میکرد.
خواب دیگری به ذهن او هجوم آورد.
خواب دید با یک طلسم اتیوپفای تمام مرگخواران را تار و مار کرد و حتی ولدمورت هم روی زمین افتاده بود.

با این فکر ها تا صبح خواب های عجیب دیگری دید.او باید یک محفلی میشد و فقط یک محفلی نه یک محفلی صلح جو و قوی!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قسمت اول

- خانه!

کلمه ای بیش از حد پرشور و گرم برای عمارتی آن چنان سرد و سنگی! ساختمانی سر به فلک کشیده که زمانی ترسناک ترین زندان جهان بود!

- خونه؟ به نظر نمیاد که مال این دور و برا باشی. منظورم اینه که اهل کجایی؟ به چهره ات میخوره اروپایی باشی ولی اینجا دنبال اون قاتل چکار می کنی؟

- لزومی نمی بینم که بگم! به نظر میاد بیش از این در مورد چیزی که میخوام اطلاعی نداری؛ پس خدا نگهدار!

- به هر حال من تنها جادوگر این اطراف هستم. اگه پادزهر یا چیزی از این قبیل خواستی، این آدرسمه. یه سر بهم بزن.

دست ساحره به سوی جادوگر تیره پوش دراز شده بود و کارتی را در بر داشت. جادوگر کارت را از دستان او گرفت و پس از تشکر، از ساحره جدا شد. کلاه شنلش را پایین تر کشید، به سمت حاشیه ی روستا به راه افتاد؛ و با قدم های بلند به سمت جنگل گام برداشت.

حدود دو سال از زمانی که نورمنگارد را به مقصد چین ترک کرده بود می گذشت و تمام این مدت همه ی مسئولیت های زندان بر عهده ی معاونش، آوندیر بود. آوندیر، یک جن آزاد بود که از زمان بازگشایی دوباره ی نورمنگارد پس از پایان حکومت گریندل والد (بیست سال پیش) تا کنون در آن جا مشغول به خدمت بود و حدود سه سال پیش، پس از نشان دادن شایستگی های بسیار، به فرماندهی زندانبانان ارتقای سمت یافت.

اگرچه تلاش جادوگر غریبه فرار و آزادی را حق یک زندانی می دانست و کسی را به خاطر تلاش برای فرار تنبیه نمی کرد، اما دستگیری دوباره ی فراریان هم از وضایف او به عنوان یک سرزندانبان به شمار می رفت. هنگامی که وارد جنگل شد، انگشت شصت و میانی دست راست خود را به دهان برد و با سوت بلندی همراه خود را فرا خواند.

هنوز چند دقیقه بیشتر سپری نشده بود که موجودی غول آسا مقابل جادوگر به زمین نشست. موجودی پوشیده از پرهای خاکستری، با سر و پنجه های عقابی عظیم الجثه، که بدن و پاهای عقبش مانند اسب بود. یک هیپوگریف! زمانی که به زمین نشست، پرنده ی سیاه رنگ کوچکی که در منقار داشت را به هوا انداخته و با چابکی آن را بلعید. پس از آن که از خوردن وعده ی میان روز خود فارغ شد، سر را به نشانه ی تعظیم فرو آورد و منتظر پاسخ جادوگر ماند. جادوگر نیز تعظیم کوتاهی به پرنده ی غول آسا کرد و سپس به سوی پرنده گام برداشت.

- میگن اینجا بوده، دو سه نفر ماگل رو کشته و به سمت شمال فرار کرده. اگر این قدر زود خشم نبود، تا حالا صد بار گمش کرده بودیم!

جادوگر پس از سوار شدن به هیپوگریف، به پرنده قول داد: «ولی بهت قول میدم این دفعه دیگه می گیریمش. بعد از این دو سال فکر می کنم بتونم ذهنشو بخونم. این دفعه دیگه از دستمون فرار نمیکنه. این رو بهت قول میدم!»

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در 1398/6/8 16:38:58
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
شب بود و همه ریونی ها به خوابگاهاشون رفته بودن. منم از فرصت استفاده کردم و کنار شومینه نشستم، تو خوابگاه که تاریک بود جرئت نداشتم اونجا بخوابم ترجیح دادم کنار شومینه باشم و برای فردا برنامه ریزی کنم. در حال نوشتن بودم که صدای پایی رو شنیدم.به پشتم نگاه کردم و ریموند رو دیدم .

- هی پنی تو بازم بیدار موندی و درس میخونی؟
- نه راستش برای فردا برنامه ریزی میکنم قراره با پرفسور دامبلدور ملاقات کنم و برای یک محفلی شدن آماده بشم. راستی ریموند من بالاخره تونستم پاترونوس خودمو درست کنم اونم با خاطره اولین دیدارم با پرفسور. بذار بهت نشون بدم .

بلند شدم و چوبمو در آوردم :

- خوب ..... اکسپکتو پاترونوم.

و عقابی درخشان از چوبم بیرون اومد و بعد از دقایقی ناپدید شد.

- دیدی ریموند درست همونطور که حدس میزدم عقاب بود بالاخره به یک شکلی در اومد جونمی جون.
-پنی خوشحالم که این قدر ذوق زده میبینمت، راستی شایعه شده بود که داری تمرین جانورنما شدن میکنی . حقیقت داره؟
-راستش آره میخواستم تمرین کنم و تا جایی موفق بودم ولی فایده نداشت، پس باید از با تجربه ها کمک بگیرم و کی بهتر از محفلیون . امید وارم پرفسور منو قبول کنه وای خیلی میترسم آرومو قرار ندارم.
-نگران نباش.
-برای چی نگران نباشم اگر هم پرفسور منو قبول کنه باز هم نگرانم فکر کردی برای چی میخوام جانورنما بشم برای اینکه بتونم حتی کمی برای محفل مفید باشم.
- باز هم میگم نگران نباش چون با کمک محفلیون میتونی خیلی خوب عمل کنی.

بهش لبخندی زدم، خمیازه بلند بالایی کشیدم و گفتم :
-خوب بهتره برم بخوابم فردا روز عالیی رو در پیش دارم خیلی از استرسم کم شد تو بهترینی.

و ریموند هم شب بخیری گفت و به خوابگاهش رفت منم همون جا جایی پهن کردم و به خواب خوشی فرو رفتم .

...پایان...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/6/8 16:30:47
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1398/6/9 12:16:42
به ریونی و محفلی و جوز و ری و اما و پروفمون نگاه چپ کنی چشاتو از کاسه در میارم.
من و اما همین الان یهویی
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
آفلاین
استرس برانگیز ترین شبی بود که تا به حال سپری کرده بودم...

در خوابگاه دخترانه اسلیترین دراز کشیده بودم و خوابم نمی رفت. خیلی نگران فردا بودم. فردا قرار بود در محفل ققنوس عضو بشوم؛ که ناگهان متوجه مونیکا شدم که به من چشم دوخته بود:
_اجی چرا نمیخوابی؟
_مونیکا، هیچ میدونی فردا چه روزیه؟
_هومممم.....اها! فهمیدم! فردا جواب امتحان گیاه شناسی میاد!
_نه، مونیکا!
_اوه! نکنه فردا پروفسور اسنیپ میخواد امتحان بگیره و به کسی نگفته!
_نه بابا! فردا فرم عضویت محفل برام میاد!
_واقعا برای این خوابت نمیبره اجی؟ خب فردا فرم رو پر میکنی تموم میشه!
_مالفوی رو چکار بکنم! همش سر به سرم میگذاره! نمیدونم از کجا خبرو شنیده! بار اخر خوب گوشمالی ای بهش دادم!
_خرر! پفففففف!

مونیکا بیخیال خوابید. بهش سلقمه ای زدم و بیدارش کردم.
_واسه چی بیدارم میکنی؟
_مونیکا به نظرم امشب رو نمیتونم بگذرونم!
_چرا! خوب هم میتوانی!
_چطور؟

بقیه اش رو نفهمیدم. مونیکا یک طلسم بیهوش کننده اجرا کرد و من حتی اسم طلسم رو هم نفهمیدم! و اینگونه ان شب رو گذروندم...



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 9 مرداد 1398 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز بهترین روز زندگی ام بود. من، وین هاپکینز، بالاخره با راهنمایی های جناب دامبلدور ، بالاخره به راز ققنوس پی بردم. در این راه، تا توانستم سختکوشی کردم، اما تا به امروز بالاخره جواب ان همه سختکوشی را گرفتم که واقعا ارزش این همه سختکوشی را داشت. من در این مدت داءم مزاحم جناب دامبلدور می شدم (و از این ناراحت هستم)؛ اما ایشان با کمال مهربانی مرا راهنمایی کردند، ورد های جدید و جادو های سفید زیاد و پرکاربردی به من یاد دادند، وخلاصه هر محبتی که فکرش را بکنید. من در این را بسیار با عجله پیش می رفتم، اما پروفسور دامبلدور با مهر و محبت به من گفتند:
_وین،عجله نکن. کارها را باید بدون عجله انجام داد تا درست انجام شوند...

اعضای محفل ققنوس می دانند از چه چیزی صحبت میکنم؛ بله! از راز ققنوس! وقتی راز ققنوس را کشف کردم، واقعا به خود بالیدم که عضو محفل ققنوس هستم، حالا می خواهم درکم را از راز ققنوس برایتان بگویم...

راز ققنوس، صمیمیت است. راز ققنوس، محبت است. راز ققنوس، تلاش است. راز ققنوس، جادوی سفید است!
به افتخار همه اعضای محفل ققنوس و جادوگران سفید!

تشکر میکنم از:جناب دامبلدور، خانم فیتیلورت،اقای دیگوری،اقای پرنگ،ریموند عزیز و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
قطرات باران درست مثل تیر هایی که بی پروابه سوی هدف میشتابند صورت سفیدو رنگ پریده اش را هدف گرفته بودند! انگار که از تماشای آسمان و سقوط آزاد این خلبان های کوچک بی چتر چیزی را جستجو میکرد ،
چیزی شبیه یک رویا!

شانه هایش محکم استوار بودند اما تقلایش برای بی صدا گریه کردن و پاک شدن اشک هایش توسط دستان لطیف باران آنچنان هم از چشمان تیز بین دریاچه دور نماند .
زانو هایش را به تمثال کودکی گمشده سخت تر در آغوش گرفت .
ردایش خیس شده بود و سرما جان میکند برای رسوخ به قلب سوروس ،اما آتشی که در اعماق احساساتش زبانه میکشید هزاران برابر زورش بیشتر از سرمای ناچیز زمستان بارانی بود .


به سوی قلعه آرام پیش میرفت ناگهان صدای گوش هایش را نوازش کرد :

- سوروس...با هم بریم؟

-اوه لیلی اوانز ...چه خوش شانسیه بزرگی که بتونم ایشون رو همراهی کنم.



- میدونی من واقعا دوست دارم تو پیشم میبودی لیلی ...این درست نیست که من...سنگ جادو رو...فقط بخاطر دیدن تو ...

-سوروس!آروم باش و خب...
-خب چی؟
-بهتره سنگ جادو رو بدی به دامبلدور.

-چرا؟
-اینطوری هیچ وقت نمیتونی از زجر آسوده بشی ...تا وقتی اونو داری به معنیه داشتن خیالیه منه!

-لیلی نرو ...
-متاسفم سوروس !این برای تو بهتره !


سوروس در این زمان بود که سومین یادگار مرگ را هم نیز به دامبلدور داد و برای همیشه شانس دیدن دوباره لیلی را حتی در هاله ای از وهم ، از دست داد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/3 14:33:41
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1398 12:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز گرم تابستان بود.
ریچارد در یک اتاق بزرگ در محفل جلوی باد کولر نشسته بود و آب انگور خود را با یخ هایی فراوان میخورد.
محفلیون نیز با پول زیاد ریچارد که به دستشان رسیده بود برای خود چیز هایی میساختن.
_عه این آبرنگ های جادوییم که تموم شد!...ریمونده، ریییموووند.

و بعد بلندگو را برداشت تا صدایش را بشنود.
_ریموند به دفتر ریچارد

کمی آن ور تر ،مطب دکتر ریموند.
_این میزو بزار اونجا،آها، حالا درست شد، اون مجسمه منم بزار اونجا، نه بگیر چپ بگیر چپ خودشه همونجا بزار ؛ یزرع شاخاش نامیزون نیست؟ ... اه دارن منو صدا میکنن!

دقایقی بعد اتاق ریچارد.
_چیکار داری؟
_بپر برو چار تا آبرنگ بگیر بیار.
_خودت برو بیار.

بعد ریموند این را گفت و از دفتر خارج شد.

_سوجییییی، سوجییی ، سوجی بیا دفتر من.
_چیه چی می خوای؟
_آبرنگ.
_خب برو بخر.

ریچارد که فهمید صحبت با سونی هم بی فایدس کس دیگری را صدا کرد.
_پروفسسسوووور،پرووووفسور، پروفسسور دامممبلدددور.
_چیه فرزندم چی می خوای؟
_هیچی؛فقط حالتون می خواستم بپرسم.

ریچارد دید که چاره ای ندارد پس خودش به بازار رفت و آبرنگ ها را خرید.

چند ساعت بعد دم در خانه گریمولد.

_اون مجسمه رو ببر اون ور تر، دو درجه به راست ، پنج درجه چپ ، هنوز کجه ، برو راست.
_چیکار میکنید پروفسور رو پشت بوم!بیاین پایین.
_این مجسمه ققنوسو میزارم اینجا.
_بیا پایین میوفتیا پروفسور.

کمی آن ور تر برج دیدبانی محفل.
_قربان یکی اونجا دم دره ، کلاهم جلوی صورتشو گرفت!چیکار کنیم؟
_ریچارده،بزنینش.

و بعد گادفری روی دکمه قرمز فشار داد و بشکه معجون انفجاری پرتاب شد.
_۱۰ ثانیه تا برخورد... ۹...۸...۷...۶...۵...۴...۳...۲...۱

ریچارد متوجه چیزی شد بعد سرش را بالا گرفت.
_این دیگه چیه؟

ریچارد تا به خودش بیاید مورد هدف بشکه محفلیون شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تـــــــــــق!

- شکست! مالی ببینه ریز ریزمون میکنه! میگم چپ!
- پیچیدم چپ دیگه!
- این چپ نه، اون یکی چپ!
- خب فیتیل، مگه چندتا چپ داریم؟
- مگه من ریونیم که بدونم چندتا چپ داریم؟ زودباش دیگه، داره دیر میشه!

ریموند سعی کرد بدون اینکه با وسیله ای که روی شاخهاش بود، به چیز دیگه ای صدمه بزنه، به سمتی که آملیا بهش گفته بود بچرخه.

- چپ، میگم چپ!
- خب چپ چرخیدم دیگه!

تــــــــــــــق!

چیزی که روی سر ریموند بود، با دیوار برخورد کرد، اما قبل از اینکه محکم به زمین بیفته، آملیا سریعا زیرش شیرجه زد. با دستپاچگی، درحالیکه وسیله توی بغلش رو نوازش میکرد، رو کرد به ریموند.
- دیدی چه بلایی سر بچه آوردی؟

ریموند به "بچه" نگاه کرد. چیزیش نشده بود. حتی یه خراش بر نداشته بود. آملیا که دید ریموند چقد پشیمونه، آهی کشید و به سمتش رفت.
- بیا، ایندفعه دیگه مواظبش باش، باشه ری؟

ری چاره ای جز قبول نداشت. درحالیکه وسیله رو روی سرش تنظیم میکرد، دوباره چرخید سمت پنجره. سعی کرد ایندفعه بفهمه منظور آملیا، دقیقا از چپ، کدوم سمته.

- چپ، چپ تر، چپ تر، آفرین! چقد خوبه اگه بیای هافل!

ریموند ریونی بود و میدونست چرا آملیا دوست داره بره هافل!
- گردنم خورد شد فیتیل! خب مگه تلسکوپت پایه نداره؟
- دیشب خیلی اتفاقی خورد تو سر دورا، پایه ش شکست. دلار هم رفته بالا، نمیتونم بخرم. حالا یه کم سرتو بیار پایین... پایین تر... عالیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 22 تیر 1398 01:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دستانش را به هم گره زده و سرش را روی آن ها گذاشته بود. با چشمان نیمه باز به تکه کاغذ پوستی و نوشته هایی که به نظر بی معنی می رسیدند، خیره شده بود. نه صدایی می آمد، نه چیزی حرکت می کرد.

- آه.

چشم هایش را محکم بست و دوباره باز کرد. صاف نشست و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد، این بار در برابر چشمانش سقف قهوه ای رنگی بود که عنکبوتی آرام خانه اش را روی آن بنا می کرد. لبخندی روی لبش نشست. از جا بلند شد و فوت آرامی کرد.
موجود کوچک به تقلا افتاد، از این طرف به آن طرف رفت و چندباره از محکم بودند همه جای خانه در ارتعاشش اطمینان حاصل کرد.
پس از مدتی سرش را برگرداند و به طرف پنجره رفت، در همان حال به تنش کش و قوس می داد. تمام روز را پشت یک صندلی چوبی نشسته و حالا کمرش درد می کرد. خودش خوب می دانست آدم یک جا نشستن نیست، نیازی نبود نسیم شبانگاهی آن را به یادش بیاندازد.

یک پایش را از پنجره بیرون گذاشت و بعد پای دیگرش را، روی لبه پنجره نشست و به آسمان تیره خیره شد. نگاه خیره آسمان را احساس می کرد. برای همین تاریک ترین ساعت های شب را دوست داشت. آسمانی داشت فقط برای خودش.
دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد؛ با زوایای تندی کج و کوله شده بود.

- می بینید چه بر سر خود خویشتن خویش بیاورده ایم؟

ریش ها و موهای بلند را از سر و صورتش جدا کرده و کنارش گذاشت. ردایش را به جایی درون اتاق پرتاب کرد و شنل مچاله شده را به جایی درون خیابان.

- آه!

بلند شد! لب پنجره ایستاد و سپس جهید!
روی بام خانه همسایه فرود آمد، مثل یک پرنده روی دوپا و شروع به قدم زدن روی خط تقارن شیروانی ها کرد، نگاهش تماما به آسمان بود.
- توی خیره به من،
من خیره به تو،
و کمر دردی که زند نیش به ما
چون عقرب!

حشره کوچک سیه چرده، در حالی که دست تکان می داد، از دور دست ها پدیدار شده و به سویشان می آمد. در بعضی از دست هایش تلفنی بود و در برخی کیف و سبیلی بزرگ بر چهره داشت.

- از ازل می رفتم،
تا ابد را بینم و بپرسم از وی،
که بود در کمر او هم درد؟
می نشیند همه روز،
پس یک کوه بلند،
پشت یک ابر سیاه؟

مرد که به آرامی از فراز پشت بام ها می گذاشت، ناگهان متوقف شد، به سویی چرخید و از روی شیروانی سر خورده و روی یک تابلوی نئونی فرود آمده و روی همان نشسته و سپس دراز کشید.
- چه گرمای فزونید!

مرد این را گفته و تابلو را در آغوش کشید.

- من که مجذوب در این گرمایم،
آنچنان نیک مرا می سازد،
که ز یادم برود هر دردم،

فییییش!

گربه ای در مقابل مرد غرّش می کرد، جای خوابش را می خواست.

- زابه ره گشته از این انواری؟
و تو سرمست ز این پنجه چون فولادی؟
چشم بر بند و دگر ناله مکن،
چاره ات پیش من است.

مرد دستش را به سمت گربه دراز کرده و پیش از آن که فرار کند، دمش را گرفته و به سوی خود کشید و سپس جانور را زیر سرش گذاشت تا را حت تر بخوابد.

- آسمان را بینی؟
همه اش مال من است!
خود من می چینم،
خنده ها را آن جا،
گریه ها را آن جا،
و اگر قلبی بود،
می کنم پنهانش!
تو بزن حدس کجا.

گربه تلاش کرده بود حدس بزند، اما قبل از آن هم برای فش فش کردن و یا پنجه کشیدن تلاش کرده بود، اما همه شان بی ثمر رها شدند، گربه در همان ابتدا زیر سنگینی سر مرد، مرده بود.

- هیس بنمای!

ناگهان از جا برخواست و در اثر آن حرکت، جسد جانور سر خورده و پایین افتاد.

- به کسی هیچ مگوی!
که من آن جا، پس آن... متاخخیدیم!

در اثر حرکت ناگهانی کمر درد مرد بیشتر شد، پایش لغزید و سقوط کرد.
چشمانش که دوباره باز شدند، دوباره درون اتاق رنگ و رو رفته قدیمی، زیر خانه عنکبوت نشسته بود. با همان ریش های بلند و نقره ای...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
~ ALL THE TIME I'M DUMBLING! ~
Do You Think You Are A Wizard?
جادوگری؟