هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۱:۴۸:۲۵
#1

E.B

تصویر شماره ۵

آن روز برایش بسیار مهم بود، بخصوص پس از آن همه انتظاری که کشیده بود.
خانواده اش در چند روز پیش، روز های بسیار پر تنشی را گذرانده بود. پدرش تا به حال این چنین عصبانی نبود و مادرش را نیز تا به حال انقدر در فکر ندیده بود. دقیقا مانند شرایطی شده بود که برای گروهبندی خواهر بزرگترش داشتند، اما با یک فرق و آن هم این بود که این بار او در این مرحله بود.

سرسرا با رنگ های چهار گروه هاگوارتز تزئین شده بود و دانش آموزان چهار گروه، هر کدام دستشان را به شکمشان که قار و قور می کرد، گرفته بودند. مدیر مدرسه، پروفسور مک گوناگال داشت با آب و تاب قوانین و موارد را برای دانش آموزان، بخصوص برای سال اولی ها، توضیح می داد.

سال اولی ها با تعجب و شگفتی به سرسرا نگاه و می کردند و گاهی از میانشان جملاتی مانند "واو!"، "چقدر باحاله..." و یا "خیلی خفنه" نیز به گوش می خورد. تا اینکه سرانجام در سرسرا با شتاب باز شد و پروفسوری که لباس زرد و خاکی ای داشت، وارد سرسرا شد...
- پروفسور مک گوناگال! کلاهو آوردم!
- اوه، نویل! متشکرم!


پروفسور مک گوناگال کلاه را چند بار با دست تکاند و رو به دلنش آموزان گفت:
- این کلاه گروهتون رو انتخاب می کنه... یعنی جایی که خونه‌تون میشه و افرادی که خونواده‌تون میشن، پس اصلا نگران نباشید، چون هر چار تا گروه عین همن!

با گفتن این جمله، بسیاری از دانش آموزان سال های بالاتر پوزخندی زدند؛ حتی خود مک گوناگال هم، لبخندی بر چهره‌ی پیرش نشست.
پس از مدتی کوتاهی، پروفسوری که شتابان وارد سرسرا شده بود، کلاه را طوری از دست مک گوناگال کشید که نزدیک بود پاره شود! اما نشد و آن پروفسور دوباره به سر میز اساتید برگشت و لیستی را برداشت که بررویش نام هایی با خط خرچنگ قورباغه نوشته شده بود. او با صدایی لرزان که حاکی از ترسش بود، گفت:
- مری مک میلان!

دختری سیاه پوست، از میان جمعیت با قدم هایی استوار و آرام به سمت پروفسور رفت و روی صندلی چوبی ای نشست که کنار آن پروفسور قرار داشت. پروفسور با دستپاچگی کلاه را بر روی سر آن دختر گذاشت و با صدایی بلند و دستپاچه گفت:
- راستی، من لانگ باتم هستم...

که در همین حین، قبل از پایان حرفش، کلاه با صدایی نخراشیده گفت:
- هافلپاف!

جمعیت هافلپافی، برایش جیغ و دست و هورا کشیدند، تا اینکه لانگ باتم دوباره جلوی آنها را گرفت و با صدای بلند، دوباره گفت:
- فرد جرج ویزلی!

اما جوابی نشنید. دوباره آن فرد را مخاطب قرار داد و بار دیگر نعره زد:
- فرد جرج ویزلی، بیا اینجا!

اما باز هم پاسخی نشنید. دانش آموزان با هم شروع به پچ پچ کردند، که یکی از سال اولی ها که کنار فرد بود، سقلمه ای به او زد و او را از ادامه شیرجه رفتن در افکارش وا داشت.
فرد در ابتدا کمی هول شد و بعد وقتی فهمید باید برای گروهبندی برود، با خجالت و چهره ای قرمز شده، که کک مک ها درش کمی نامعلوم تر بودند، به سمت کلاه رفت و لحظه ای بعد کلاه بر روی سرش قرار گرفت.

- خب، باهوشی! به شدتم هستی! گستاخم نیستی... شجاعم...

فرد در همین زمان به میان حرفش پرید و گفت:
- چرا! شجاعم! تروخدا منو تو گریفندور بذار...

تمام مشکلات و ناراحتی های پدر و مادرش سر همین بود. اینکه گروهی به غیر از گریفندور برود و حال کلاه می خواست این کار را کند... باید جلوی این اتفاق را می گرفت!

کلاه که گویی از او رنجیده خاطر شده باشد، با حالتی بغ کرده به او گفت:
- نه... تو ریونکلاو بهتر شکوفا می شی... ریـــونـــکلاو!

فرد با حالتی گنگ و در فکر بلند شد. او حال ریونکلاوی بود و پدر و مادرش را نا امید کرده بود. حال چه باید می کرد؟ چگونه باید به پدر و مادرش اطلاع می داد؟ اگر می خواست دروغ هم بگوید، ارزش های خانوادگی را زیر پا گذاشته بود، پس چگونه باید می گفت؟
در همین حین که این سوالات در ذهنش مانند ریشه های درخت، محکم تر می شد، بی توجه به دیگران به سمت میز ریونکلاو رفت و دو دستش را به سرش گرفت و آرام آرام اشک هایش، شروع به فرود آمدن از گوشه چشمانش کردند...



پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۴۲:۳۲
#2
فرد بعدی، ذهنش را برای بدست آوردن جواب، دار زد. تا نهایت، جوابی را پشت شیشه سرکه انگوری، در زیر زمین ذهنش یافت.
- شکست عشقی! دقیقا! شکست عشقی، قلب و روح را، میشکند. بشان، آسیب میزند. جواب همینه. مطمئنم!

مرگخواران، بر خلاف همیشه، سردرگم نشده، و زودی دست به کار شدند.

- هی، یوآن! باید کاری کنی که ارباب، شکست عشقی بخورن. شیرفهم شد؟

یوآن، بسیار گیج شد.
- اصن شکست عشقی، چی هست؟

هر کدام از مرگخوارن، دستمالی درآوردند و آبغوره شان، سرازیر شد. غم و اندوه، گلوی مرگخواران را، فشرده بود نمیگذاشت که حرفی بزنند. که نگهان مرگخوار مذکوری، به حرف آمد.
- شکست عشقی، یعنی اونقدر عاشق یکی بشی، که وقتی ولت کنه، در هم بشکنی.

بعد، در دستمالش فین کرد. یوآن، راه درازی را در پیش داشت.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: دیروز ۱۵:۴۶:۵۷
#3
بدن بی جان و کرخ رودولف جلوی پای برایان و دامبلدور افتاد.

پلیس ضد شورش در همین حین باتون ها را در غلاف هایشان می گذارند و اسپری هایی را که بر رویش شکل فلفل کشیده شده بود، را به سمت برایان و دامبلدور گرفتند. دامبلدور چند قدمی جلو رفت، که با باز کردن در های اسپری و حرکت سرِ ماموران فهمید که نباید حرکت کند. او رو به پلیس ها گفت:
- باباجانیان! چه نیازی به خشونت هست؟ وقتی که میشه محبت کرد! وقتی که میشه مهربونی رو رواج داد! آری، باباجانیان! محبت کنید و بیاید با هم یکم با بوس بوس رفتار کنیم!

اما گویا ماموران این جور چیز ها را متوجه نبودند. آنها هنوز هم در حالت تهاجمی بودند، که یکی از ماموران که بر روی شانه اش تعداد ستاره ی بیشتری بود، گفت:
- حـــــــمــــــــلـــــه!

و با خروج این حرف از دهان او، ماموران دیگر همه ی اسپری هایی را که در دست داشتند به سمت دامبلدور و برایان نشانه رفتند.

- آخ، نکن باباجان! نکن بچه من! نکن!
- اینجا جهنمه! من می خوام برگردم پیش مرلین! مرلین گفت نرما! بسه، نکـــنین!

ماموران به کارشان ادامه دادند، تا اینکه اسپری ها تمام شدند و این بار ماموران دست به شاتگان هایشان بردند، که دوباره سردسته ماموران رو به دیگر ماموران گفت:
- بسه دیگه... مردََن همه شون!

ماموران باز هم با شنیدن حرف او از هرکاری که در حال انجامش بودند، دست کشیدند و با حالت خبردار در جای خود ایستادند.
مامورِ رئیس دوباره شروع به ادامه دادن حرفش کرد و گفت:
- اختشاش گران هنوز جلوی همه شون گرفته نشده، احمقا! برین منشا این اختشاشارو پیدا کنین، وگرنه امشب شکنجه می شید!

ماموران با شنیدن کلمه «شکنجه» عین بیدی در سرمای زمستان به خود لرزیدند و سریع به سمت کلیسا هجوم بردند.

پس از گذشتن نیم ساعت ماموران با گروهی از مردم که گویا همان اختشاش گران بودند، برگشتند و آنها را به زور در ماشین های سیاه رنگشان گذاشتند؛ در همین حین دو مامور فربه و قوی به بالای سر دامبلدور و برایان و رودولف آمدند و شروع به زدن آنها کردند.
- بیدار شین! بیدار شین!

ولی آنها خوش خواب تر از آن بودند که با این کار های آماتوری بیدار شوند.
سرانجام ماموران با باتون های قبلی که در ابتدا به رودولف و دامبلدور و برایان حمله ور شدند و ضربه ای نسبتا سفت به سرشان زد که این در برایان و دامبلدور باعث خونریزی شد، ولی در رودولف موفقیت آمیز بود و او را بیدار کرد.
- آخ... برادر... چرا اینگونه با ما تا می کنی؟

مثل اینکه ضربات پی در پی مامور، علاوه بر بیدار شدن او، باعث تغییر فاز مغزش نیز شده است!


اژدها... از جلو نظام!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: دیروز ۱۲:۱۷:۰۶
#4
نام: ایزابل مک دوگال
گروه: ریونکلاو
شغل: دانش آموز سال اول هاگوارتز🤗
پاترونوس: خرگوش
چوب دستی: چوب درخت انار و موی تک شاخ🌲
جارو: آذرخش⚡
توضیحات اخلاقی🥰:
نه زیاد مهربون و نه زیاد خشن. حساس. درونگرا. خجالتی. باهوش و کنجکاو. مثبت اندیش🤩
زندگی نامه📜:
ایزابل مک دوگال، در یک خانواده عادی و ماگل به دنیا امده و هیچ چیز درباره دنیای جادویی نمی دانستند. ایزابل علاقه زیادی به کتاب های تخیلی و درس و مدرسه داشت. و در یازده سالگی وارد هاگوارتز شد. او استعداد زیادی در جادو دارد.
توضیحات ظاهری:
مو و چشم سبز.
علایق:
کتاب خواندن، درس، هنر
ممنون🥰



تایید شد.


ویرایش شده توسط Looona در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۱ ۱۲:۲۰:۳۶
ویرایش شده توسط Looona در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۱ ۱۲:۲۹:۳۳
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۱ ۱۶:۰۳:۵۳


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: دیروز ۱۱:۲۴:۵۴
#5
نام: دافنه
نام خانوادگی: گرینگرس
لقب: دافنه سبز چمنی
جنسیت: مونث ، ساحره
ملیت: بریتانیایی
رتبه خون: اصیل زاده
جبهه : سیاه
گروه: اسلیترین
چوبدستی: چوب درخت گردو با مغزی از رگ های اسب تکشاخ
پاترونوس: اسب سفید
حیوان خانگی: مار پیتونی به نام رزی
جارو: چوب راش با استحکام بالا و سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت
خصوصیات ظاهری: موی بلوند لَخت با چشم های سبزی فریبنده... قد متوسطا بلندی داره . موهاش دائما روی صورتش هست و کنارش نمی زنه.

خصوصیات اخلاقی: بشدت مغرور و ناسازگار هست و جنبه باخت و شوخی رو نداره کاملا بی جنبه هست . به جزئیات زیاد توجه می کنه و این برای بقیه ازار دهندست .

معرفی کوتاه : در انگلستان به دنیا اومد و همیشه به خاطر بچه دوم بودن مظلوم بود... . به اختراعات ماگلی ها علاقه زیادی داشت ولی از بچگی ارزوی رفتن به هاگوارتز و یادگیری علوم و فنون جادوگری رو داشت. بهترین دوستش لوسی ویزلی هست ولی علاقه زیادی به دوستی با دیگران رو ندارد. و کلا از بچگی دیر می کرده ... . حتی دیر هم به دنیا اومد.

علایق: کتاب خواندن، کوییدیچ، معجون سازی


-----------
جایگزین شه لطفا


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷:۱۴ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#6
بلا که در لیگ کویبدیچ قبلی هم پستش مدافع بود، بدون توجه به سرخگون به سمت بلاجر رفت. دم آپشن C راسویی یوآن را گرفت و او را به وسط زمین اورد.

- بدون هیچ گونه آسیب جسمانی و فیزیکی ارباب رو تحت شکنجه های روحی و روانی قرار میدی. اگه بخوای زیر آبی بری تر و تمیز با یه پرواز یه طرفه میفرستمت اون دنیا!

یوان از اونجایی که آپشن C راسوییش شبیه گربه بود خوشبختانه و یا متاسفانه بعضی از خصلت های گربه ها رو هم داشت، مثل هر گربه ی دیگه ای از آب و حتی زیر آب رفتن بدش میامد بنابراین تسلیم شد و آستین های نداشته اش را بالا زد.

- خیالت راحت! فقط باید چجوری اربابتون رو تحت شکنجه های روحی و روانی قرار بدم؟


مرگخواران به یک دیگر نگاه کردند. هیچ کدام جوابی نداشتند. این اولین بار بود که باید شخص شخیص لرد سیاه را غیر مستقیم شکنجه روحی میداند. از آنجایی مه ذهن فرد پشت اسکرین جواب سوال یوان رو در هوش ریونیون، پشتکار هافلیون، شجاعت گریفیون و غرور اسلیتریون ندید، تصمیم گرفت مانند یوان تسلیم شود و جواب دادن به سوال یوان را به عهده فرد بعدی بگذارد.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۰۷ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#7
هکتور ویبره زنان و متعجب وارد محل "رازهای سربه مهر" شد. دور تا دور آنجا پر از گوی های معلق در هوا بود. در درون گوی ها تصاویر متحرکی از خردسالی تا سالمندی دامبلدور به چشم می خورد. هکتور همانطور که راه می رفت با گوی ها شکسته که روی زمین افتاده بودند مواجه شد. به گوی های شکسته اعتنا نکرد و ادامه داد. رفت و رفت تا به گوی بزرگی رسید.

- عه این دامبلدوره! آخی داره انگشت شصت پاشو می خوره.

در درون گوی دامبلدور نوزاد با مشقت فراوان شصت پایش چپش را در درون حلقش فرو برده بود و همانطور که با چشمانی قلوچ شده به شصت پایش نگاه می کرد، آن را می خورد.

- اینو ارباب باید ببینه! اینجوری میفهمه که ارزش من از بلا بیشتره.

هکتور ویبره زنان به سمت گوی رفت. دستش را به سمت گوی برد و انگشتانش آن را محاصره کرد. هنوز سلول های پوست دست پیام لمس گوی را به مغز هکتور نرسانده بودند که نور قرمز و صدای آژیری فضا را پر کرد.


بیکار ترین مرگخوار اربــــــــــــــاب

~ only Raven ~

swim in space


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۸:۲۷:۳۵ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#8
این بار دامبلدور فرود نرمی داشت. گرچه بعد ، از شدت گیجی دوباره زمین خورد! او کنار تخت پسری تقریبا یک و نیم ساله ایستاده بود ، با اولین نگاه او را شناخت!

-عصر بخیر هری!
-ادااااا
-اوه خدای من چقدر کوچولو بودی!

از بیرون صدای لیلی به گوش می رسد:
-جیمز ، عزیزم فکر کنم هری بیدار شده، میشه بری بهش سر بزنی؟
-البته!

در باز می شود و جیمز در حالی که چشم هایش از تعجب گرد شده اند به دامبلدور نگاه می کند.

- اوه پروفسور شما این جا چکار می کنین؟ریشتون چرا این شکلی شده و خیس آبین!

-عزیزم داری با کی حرف می زنی؟
-خب باورت نمیشه بگم!
-چی؟

لیلی هم دامبلدور را می بیند ولی به جای تعجب ناگهان میزند زیر خنده!

-خدای من! ببخشید پروفسور ولی ...
-ببخشید سر زده مزاحم شدم داستانش طولانیه!

هری را بغل می کند ولی همان موقع حس می کند که پیراهنش گرم می شود!

- هری! اوه خدای من متاسفم!
-هری!

دامبلدور که متوجه قضیه می شودسرخ می شود و هری را سر جایش می گذارد همان موقع پرتال دوباره او را می بلعد.جیمز از خنده کف زمین ولو میشود و هری هم بی خبر می زند زیر خنده. لیلی سرخ می شود!

-هری! آخه اون چه کاری بود ! جیمز یه چیزی بگو آخه!
-
-واقعا که!



الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴:۵۷ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#9
-من از کجا بدونم؟! تنها چیزی که توی کل مسیر دیدم چندتا صحنه مبهم از گل و درخت و بوته بود و چندتا حشره و پرنده که دنبالم بودن.
-این بود چیزی که ما ازت خواستیم؟!
-حالا چرا عصبانی میشین؟ باید یه چیزِ برجک مانندی زیرِ پام باشه که دیدِ ثابتی داشته باشم، نه کُل مسیر رو تصاویرِ مبهم ببینم!

حرف کتی درست بنظر میومد.
این طبیعی بود که موقع چرخیدن توی هوا نتونه تمرکز کنه و منبع آبی پیدا بکنه؛ پس باید سازه ی برجک مانندی زیرِ پای کتی می ساختن تا بتونه با دقت آبو پیدا بکنه.

مرگخوارا در حالی که از تشنگی داشتن از حال می رفتن، به سختی تکه سنگای ریز و درشت رو روی هم چیدن و بعد از هر ردیف، یه مقدار گِل رو برای چسبندگی بیشتر روی ردیف اولی می ریختن تا ردیف دومی خوب بهش بچسبه.

چند ساعت بعد

ساخت برجک با همه ی سختی هایی که داشت تموم شد و مرگخوارا که از قبل تشنه بودن، بعد از انجام بنّایی توی حلقشون کویر لوت بوجود اومده بود!
کتی به آرومی جلو اومد و امنیتِ برجک رو برانداز کرد.

-امنه دیگه فقط برو بالا و منبع آبو پیدا بکن!
-باشه الان میرم!

کتی برج رو دور زد و پاش رو بلند کرد که روی پله بذاره و بالا بره، ولی پاش به دیواره برجک برخورد کرد و با سر خورد زمین!
-اینکه پله نداره!


خیلی بی احساسی!


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۴:۳۹:۳۵ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
سلام!

اول از همه، اینو بگم که از اینکه تو گریفیندور بیفتم، به شدت می ترسم؛ پس هرکاری می کنی، گریفیندوریم نکن. دلیل اینکه می ترسم، اینه که اصلا و ابدا شجاعتش رو ندارم و به هر حال، دوستش ندارم...
کتاب تخیلی زیاد می خونم.
تنهایی رو ترجیح می دم.
مثبت فکر می کنم، یعنی کلا مثبتم.😋
البته که باهوش هم هستم😂😂😂😂
دوستام از همه چی برام مهم ترن.
درونگرا و خجالتی ام و بیش از حد احساساتی.
درخواستم اینه که لطفا لطفا لطفاااااا منو تو ریونکلاو بذارید. الویت بعدیم اسلیترینه ولی فقط به خاطر اینکه به هافلپاف تریجیحش میدم.
ممنون😍😍😍😍


---

ریونکلاو

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط Looona در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۱۴:۴۴:۱۸
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۳۰ ۱۵:۴۵:۲۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.