هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: امروز ۱۵:۱۵:۰۷
#1
خلاصه: دامبلدور می‌خواد اعضای جدید برای محفل ققنوس استخدام کنه و برای اونها جغد می‌فرسته. لرد ولدمورت و مادرش بانو گانت هم در تلاش هستند تا یکی از اون جغدها رو به‌دست بیارن. لرد در این راستا جادوگری که می‌خواست مرگخوار بشه رو توی یک کدو تنبل گذاشته و فرستاده خونه گریمولد.

تصویر کوچک شده


- آلبوس؟ آلبوس جونم؟ کجایی آقای خونه‌ی گریمولد؟ کجایی سر ... عه تو آشپزخونه چی کار می‌کنی؟ عه وا! کدو می‌پزی؟
- نه آرابلا ... تازه وارد جدیدمون رو آموزش می‌دم.
- تازه وارد جدید؟ آلبوس ... تو چرا اصلا به فکر خودت نیستی؟ اگه توی این کدو به جای تازه وارد جدیدمون یه مرگخوار انتحاری باشه چی؟ زود باش ... بشکافش داریوش آلبوس!
- من به کدو تنبل اعتماد کامل ... چی کار می‌کنی آرابلا؟

پیش از آن که دامبلدور به خود بجنبد، خانم فیگ با ساطور به جان کدو تنبل افتاده بود. او واقعا نگران بود! البته نه نگران امنیت و سلامتی دامبلدور، بلکه حسادت زنانه‌اش فعال شده بود و می‌ترسید درست مانند قصه‌ها، پیرزنی داخل کدو نهفته باشد و او را از مقام تک پیرزن محفل خلع کرده و بخشی از توجه دامبلدور به سالمندان که تماما معطوف خودش بود را برباید.

- عه وا! چه جوان رعنایی! آلبوس جان به نظرت وقتش نرسیده که کمی استراحت کنی و کارهای سختی مثل آموزش تازه واردین رو به ما بسپری؟ من نگران تحلیل رفتن بنیه و خستگی مفرطت هستم.

- خانم فیگ باید کم‌تر سرک کشید. خانم فیگ باید کم‌تر دخالت کرد. ارباب ریگولوس اصلا از پیرزن‌های فضول خوشش نیومد.

کریچر کاملا به موقع سر رسید و خانم فیگ را کشان کشان از آشپزخانه خارج کرد و دامبلدور را از دست او نجات داد.



کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: امروز ۱۴:۲۹:۱۰
#2

همه چی مثل یک خواب بود. تا چند روز پیش اماده برای رفتن به مدرسه راهنمایی رویال در نزدیکی خانه مان بودم،ناگهان جغدی به خانه ما آمدو نامه ای با کاغذ قهوه ای رنگ از دودکش خانه ما به پایبن پرت کرد.نامه از مدرسه جادگری ای به نام هاگوارتز آمده بود و نوشته بود که جای من در مدرسه محفوظ است و من باید تا ۳۱ سپتامبر خودم را به ایستگاه کینگز کراس میرساندم.برای من که از خانواده ای ماگل بودم ان لحظه بهترین لحظه بهترین لحظه عمرم بود.به هر دردسری که بود خودم را به ایستگاه کینگزکراس و سکو نه و سه چهارم رساندم و سوار قطار هاگوارتز شدم.قبل از اینکه به سرسرای بزرگ برویم و گروه بندی شویم.صدای پچ پچ دانش اموزان دیگر را شنیدم که در مورد گروه های هاگوارتز صحبت می کردند و فهمیدم که هافلپاف گروه خنگ ها است.برای من که در ابتدایی نمره هایم ضعیف و اکثرا dیا f بود هیچ دردی بیشتر از این نبود که در هاگوارتز هم همه برا به عنوان کودن بشناسند.وقتی نوبت من شد که کلاه را بر سر خودم بگذارم با لرز بسیار جلو می امدم.نکند کلاه از من درباره جادوگری سوال میپرسید؟در ان صورت حتما در هافلپاف جا میگرفتم. کلاه بسیار گشاد بود و تا پایین چشم هایم امده بود.او در گوشم زمزمه می کرد:
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنمتصویر شماره ۵



کارگاه داستان نویسی:داستانی مربوط به تصویر شماره ۵
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۵۳:۵۵
#3
تصویر شماره ۵


همه چی مثل یک خواب بود. تا چند روز پیش اماده برای رفتن به مدرسه راهنمایی رویال در نزدیکی خانه مان بودم،ناگهان جغدی به خانه ما آمدو نامه ای با کاغذ قهوه ای رنگ از دودکش خانه ما به پایبن پرت کرد.نامه از مدرسه جادگری ای به نام هاگوارتز آمده بود و نوشته بود که جای من در مدرسه محفوظ است و من باید تا ۳۱ سپتامبر خودم را به ایستگاه کینگز کراس میرساندم.برای من که از خانواده ای ماگل بودم ان لحظه بهترین لحظه بهترین لحظه عمرم بود.به هر دردسری که بود خودم را به ایستگاه کینگزکراس و سکو نه و سه چهارم رساندم و سوار قطار هاگوارتز شدم.قبل از اینکه به سرسرای بزرگ برویم و گروه بندی شویم.صدای پچ پچ دانش اموزان دیگر را شنیدم که در مورد گروه های هاگوارتز صحبت می کردند و فهمیدم که هافلپاف گروه خنگ ها است.برای من که در ابتدایی نمره هایم ضعیف و اکثرا dیا f بود هیچ دردی بیشتر از این نبود که در هاگوارتز هم همه برا به عنوان کودن بشناسند.وقتی نوبت من شد که کلاه را بر سر خودم بگذارم با لرز بسیار جلو می امدم.نکند کلاه از من درباره جادوگری سوال میپرسید؟در ان صورت حتما در هافلپاف جا میگرفتم. کلاه بسیار گشاد بود و تا پایین چشم هایم امده بود.او در گوشم زمزمه می کرد:
-«خیلی خوب.بنظر نمیاد اصلا زیرک باشی.مشنگ زاده هم که هستی.فقط میمونه هافلپاف و گریفندور.خدای من تا حالا اینقد گروه بندی برای من سخت نبوده.قلب پاکی داری.خیلی هم مهربون هستی٬خیلی به درد هافلپاف میخوری.....اما انگار رگه هایی از شجاعت در تو می بینم .»
خدا خدا میکردم که در هافلپاف نیفتم
-«مطمئنی که نمیخوای بری هافلپاف؟پس..... گریفندور»
با شوق به سمت میز گریفندور رفتم قرار بود از فردا زندگی جدیدم را شروع کنم



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۴۴:۴۱
#4
مرگخوار-پلیس‌ها با دیدن سکه‌های پیشنهادی پیرزن آب از لب و لوچه‌شان آویزان شد. پلیس بودن به نظر شغل بدی هم نمی‌رسید.مخصوصا که لازم نبود حقوقشان را از نجینی دریافت کنند.

- خوب خانم محترم بفرمایید که نشونی‌‌ای چیزی از دزد کیفتون دارید؟
- نشونی دارم؟ معلومه که دارم! آممم ... جوون بود. آره! کاملا جوون بود. قد بلندی هم داشت. نه چاق بود نه لاغر. چهارشونه! دیگه جونم براتون بگه که ... زلفشم پریشون بود. چشمای سیاه. چهره خشنی داشت ولی مهربون بود. اخلاقش ...
- خانم اینی که دارین می‌گین کیفتونو دزدیده یا باهاتون زندگی کرده؟
- خوب شاید بخواد بکنه! بالاخره آدمیزاد جایزالخطاست. یه اشتباهایی ازش سر می‌زنه، بعدا عوض می‌شه. موجیم که آسودگی ما عدم ماست! اگر نخواد هم ... غلط می‌کنه نخواد! دلشم بخواد! اصلا اگر انقدر بی‌لیاقته همون بهتر که بره آب خنک بخوره.
- باشه. حالا زحمت بکشید مشخصات خودتون و مشخصات دزد رو توی این فرم بنویسید.

- نام ... خانوم ... نام خانوادگی ... فیگ ... مشخصات متشاکی ... چیزه! گل پسر! من نظرم عوض شد. می‌شه چشمش سبز باشه؟



پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: امروز ۱۱:۴۱:۳۹
#5
خلاصه: مرگخوارها مشغول تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون هستن تا اون‌ها رو از کودکی برای ارتش لرد آماده کنن. این وسط یه بچه عجیب و غریب و منحصر به فرد پیدا شده و سعی داره قابلیت‌هاشو به لرد اثبات کنه.

تصویر کوچک شده


- خوب همه این‌ها به ما چه؟ برو و مزاحم وقت ما نشو.

- باشه.

اما قضیه به همین سادگی تمام نشد. همین که لرد خواست نفس راحتی بکشد که بچه را از سر خود باز کرده، ملک عذابی از غیب بر سرش ناظر شد.

- ای جیغ! ای داد! ای بیداد! ای هوار! ای فغان! ای زجه! ای ...

- کافیست! دردتان چیست مادر که آسمان و زمین را به یکدیگر می‌دوزید؟

- مادر؟ مگه من چند سالمه؟ این برخورد در 17 کشور دنیا تبعیض سنی محسوب می‌شه و حبس داره!

- خوب دردتان چیست بانو؟

- هیچی ... فقط الان که ازتون به انجمن حمایت از حقوق کودکان شکایت کردم می‌فهمین حق ندارین به یه کودک بی دفاع بگین به تو چه! می‌دونید این برخورد کودک‌آزارانه چند ماه حبس داره؟

- شما چی کاره باشید که از ما شکایت کنید؟

- چی کاره باشم؟ این حرف مصداق بارز تبعیض شغلی بود! یعنی اگه بی کار باشم از حقوق اولیه‌ی شهروندی هم برخوردار نیستم؟ الان که ازتون به خاطر پایمال کردن حقوق بی‌کارها شکایت کردم می‌فهمید.

- مثل این که پرونده ما هر لحظه سنگین و سنگین‌تر می‌شود. نقدا چقدر بدهیم که دست از سرمان بردارید؟

- چرا نقدا؟ یعنی کسانی که چک می‌کشن آدم نیستن؟ الان که انجمن دفاع از حقوق کارت‌کشا رو تاسیس کردم و بهش شکایت کردم ...

- کروشیو!

- چه قدرتی! چه شوکتی! چه ابهتی! به خاطر این طلسم از جرایمتون صرف نظر می‌کنم. اما به شرطی که نسبت به این طفل معصوم بی تفاوت نباشید و مسئولیت اجتماعی خودتون رو بپذیرید. ضمنا این شماره منه. سال‌هاست جای چنین مرد قدرتمندی توی زندگیم خالیه.

خانم فیگ کارت ویزیتش را که بیشتر به کاغذ A3 شبیه بود تحویل لرد داد و از همان دری که وارد سوژه شده بود، آن را ترک کرد.



پاسخ به: خائن رتر است
پیام زده شده در: امروز ۰:۵۷:۱۷
#6
بخش شانزدھم :
بزرگ ترین درسی کہ یک رتر باید یاد بگیرد ، شکیبایی در مقابل سختی ھا است . رتری کہ این درس را فرا بگیرد و در آن ماھر شود ، می تواند بہ تنہایی در مقابل چند جادوگر و بیندیگو بایستد ؛ بدون اینکہ ذرہ ای خستہ یا ناامید شود . این یکی از صد ھا نکتہ ای بود کہ لرد ولدمورت در مورد رتر ھا می دانست . البتہ چیز ھای دیگری ھم بہ غیر آنہا می دانست . مثلا می دانست باید رتر شانزدہ سالۂ بی تجربہ و کم طاقت را تبدیل بہ رتری کند کہ ساعت ھای متمادی با دشمنانش بجنگد ، ھوشیار و شجاع باشد و او را ھمچون خدایش بپرستد ... در این صورت او برگ برندہ ای بہ دست می آورد کہ در بدترین شرایط بہ او امید می داد . امید برای سرحال باقی ماندن ، ساختن رویا ھای بزرگ و لذت بردن از واقعیات از پیش طراحی شدہ . رویا ھایی کہ تماما از نظر دیگران دیوانگی بودند ... اما این طرز تفکر آنہا بود . مہم طرز تفکر او بود کہ واقعیات را می ساخت ... البتہ او این را ھم می دانست کہ در تحقق بخشی از رویا ھایش توسط آن رتر ، ھنوز در اول راہ است . ابتدا باید بہ او آموزش می داد . برای شروع ، تصمیم گرفت ھم اتاقی جدیدی بہ او معرفی کند . آساگ ، موجودی کہ لرد در اوقات فراغتش با طلسم ھای باستانی ساختہ بود ، می توانست تحمل رتر نوجوان را در تحمل سختی ھا بالا ببرد .
در یک شب بسیار سرد ، وقتی محیا بعد از انجام دستورات لرد ، خستہ و خواب آلود ، بہ قصر برگشتہ بود و می خواست سرش را روی بالش بگذارد ، صدای عجیبی شنید . مانند نالۂ یک گربۂ زخمی ولی چند برابر بزرگتر . سرش را چرخاند ... و آساگ را دید کہ با بال ھا و آروارہ ای باز کہ آب دھان چرکینش از آن جاری است ، بالای سرش ایستادہ و ھمراہ چند شبح بہ او نگاہ می کند . آن شب نہ تنہا سطح تحمل او بالاتر نرفت ، بلکہ باعث شد وحشتی عمیق گریبانگیر او شود . وحشتی کہ نمود ھای مختلفی داشت .
آن وحشت تبدیل بہ یک کابوس شد . کابوسی کہ یک قبر بزرگ مانند گودال را نشان می داد . در آن قبر ، محیا بود و چند شبح گورستان . آن شبح ھا مدام زمزمہ می کردند ... زمزمہ ھایی غیر انسانی . چہرہ ھایی وحشتناک داشتند ... چہرہ ھایی کہ مرتب اجزایشان تغییر می کرد . اجزایی کہ بزرگ تر ، کوچک تر و تیرہ تر می شدند . آنہا روح او را با انگشت ھای دراز و تیزشان می خراشیدند . این کابوسی بود کہ محیا ھر شب و ھر زمان کہ می خوابید ، می دید .
آن وحشت تبدیل بہ یک اضطراب شد . اضطرابی کہ ھر بار بادیدن تاریکی یا شنیدن مطالبی در مورد اشباح ، بہ سراغش می آمد . آن اضطراب ھمانند عنکبوت روی افکارش تار می تنید ... و نمی گذاشت فکر کند . فکر کند کہ ترسیدن از تاریکی ، برای یک رتر مزخرف است . فکر کند کہ می تواند جلو برود ... بجنگد . شکست بخورد ... از دشمنی کہ می داند چیست . بداند کہ تاریکی فقط یک اسم است . دشمن نیست ... اما آن اضطراب نمی گذاشت کہ فکر کند . فکر کند کہ اشباح زندہ نیستند . آنہا مردہ اند ... و در بدترین حالت می توانند جسم کسی را تسخیر کنند کہ البتہ آن ھم چارہ دارد . بداند ھر مسئلہ ای کہ یک شبح ایجاد کند ، قابل حل است . چہ توسط خودش ... چہ توسط جادوگر ھا . اما حیف ... کہ نمی توانست فکر کند .
در نھایت ، آن وحشت تبدیل بہ یک نقطہ ضعف شد . نقطہ ضعفی کہ باعث می شد در مقابل ھر چیزی کہ نامرئی است ... ھر چیزی کہ زمزمہ می کند ... ھر چیزی کہ بدنش مانند تکہ ای از تاریکی در روشنایی خورشید است ، ناتوان شود . از فردای آن شب ، محیا چیزی را کم داشت . رویایی زیبا . رویایی کہ حتی ضعیف ترین افراد با داشتنش می توانند بہ اوج قدرت برسند . رویایی کہ می گوید بلند شو . تو می توانی ... می توانی بجنگی ... و شکست بخوری . می توانی دوبارہ بلند شوی ... و بہتر شکست بخوری . می توانی دوبارہ بجنگی ... و پیروز شوی . محیا دیگر آن رویا را نداشت . دیگر در ھیچ مبارزہ ای شروع کنندہ نبود . ھیچ ... مبارزہ ای . ھمیشہ طرف دوم او را بہ ریشخند می گرفت . در بیشتر اوقات ھم طرف دوم می دانست رتر از او قوی تر است ... مہم این بود کہ رتر نمی خواست باور کند .
محیا بسیار تلاش کرد این وحشت را ... این لکۂ تاریک ذھنش را کہ ھمچون سیاہ چالہ ای تمام افکارش را درون خود می کشید و نابود می کرد ، پاک کند . اما ھرگز نتوانست . چون ھر روز آساگ را می دید . چون ھر شب کابوس می دید . چون ھر روز مضطرب بود . چون ھر شب آساگ در کنارش خرخر می کرد . چون ھر روز با زمزمہ ھای غیر انسانی چشم باز می کرد ... و حالا ، حضور آساگ را حس می کرد . در این جنگل مخوف ... در راھی کہ پایانش معلوم نبود ... آساگ ھمراھشان بود . این بہ معنای پایان ھمہ چیز بود ؛ ھمہ چیز ... برای لحظاتی خودش را فراموش کرد . آساگ آنجا بود ... و لرد می دانست . می دانست کہ آنہا بہ کجا می روند . برای چہ ھدفی ... آساگ آنجا بود ... و حتما لرد قبل از آنہا بہ ھمراہ مادر خائنش بہ آن غار تاریک رفتہ بود و ... جنون آمیز بود . بہ گریہ افتاد . این روز ھا اصلا تعادل روانی نداشت ... حالا ... اگر دامبلدور می فہمید ، فکر می کرد کہ او خائن است . فکر می کرد کہ او یک دروغگوی کثیف است . اما او خائن نبود . لرد ھیچ وقت نمی گذاشت او این را ثابت کند ... این یک نفرین ابدی بود ؟ گریہ ھایش ، آیریس را منقلب کرد . بہ شانہ اش زد و گفت :
_ گریہ نکن محیا . الان واست آب پیدا می کنم . الان !
آب ؟ گریہ اش شدید تر شد . آساگ آنجا بود ... ھمہ شان را می بلعید و استخوان ھایشان را برای لرد می برد ... آن وقت ...
آیریس فریاد کشید :
_ الوین ؟ وارت ؟ سوروس ؟ جرارد ؟ کلارا ؟ یعنی اینقد ظالمین کہ چند جرئہ آب بہ این دختر نمیدین ؟ اون بہمون لطف کردہ ... راہ رھایی از دشمنامون رو نشون دادہ ... اونوقت شما ھا بہ خاطر چند جرئہ آب بہ گریہ میندازینش ؟ واقعا متأسفم براتون !
جرارد اول از ھمہ و بہ شدت اعتراض کرد :
_ میفہمی حرفاتو آیریس ؟ ما آب نمیدیم ؟ من کہ دادم ! پرتش کرد روم ! این رفتارش چہ معنی ای داشت ؟ ھوم ؟ جواب بدہ !
عصبی شدہ بود . آیریس با خشم گفت :
_ چند سالتہ جرارد ؟ شیش ؟ یا پنج ؟ بہ خاطر رفتار یہ دختر شونزدہ سالہ آمپر می سوزونی ؟
جرارد غرید :
_ اون بچہ نیست ! منم بچہ نیستم ... خوب میدونم جواب بی احترامی چیہ !
الوین گفت :
_ تو خودت چی آیریس ؟ تو ھم بہ خاطر یہ دختر شونزدہ سالہ جلوی رفقای چندین سالت می ایستی ! یعنی واقعا ارزششو داری ؟
وارت پوزخند زد :
_ حتما دارہ دیگہ ...
کلارا بہ آیریس خیرہ شد :
_ بحث آب و فداکاری برای بشریت نیست آیریس ! سعی کن بفہمی .
و مشک آبی را بہ طرفش پرت کرد . آیریس با بی تفاوتی آن را گرفت و گفت :
_ رفتار ھیچ کدومتون یادم نمیرہ .
مشک را بہ طرف محیا گرفت :
_ بیا ، عزیزم .
محیا عطش شدیدش را بہ یاد آورد . مشک را گرفت . بوی فوق العادہ بدی داشت ... زمزمہ کرد :
_ چشمامو باز میکنی آیریس ؟
او بلافاصلہ این کار را کرد :
_ چرا نکنم ...
محیا کمی از ان را روی دستش ریخت . شبیہ آب دھان پر از عفونت آساگ بود . آساگ ؟ ھنوز بال می زد . سرش را چرخاند . تمام فضای پشت و بالای سر ، چپ ، راست و مقابلش را جست و جو کرد . آن را نمی دید ... اما بقیہ چطور ؟ می دانست ھر جادوگری نمی تواند آساگ را ببیند و حس کند ... اما اطرافیانش کہ " ھر جادوگری " نبودند . نگاھی بہ اسنیپ انداخت . آیا او کہ با آرامش بہ مقابلش چشم دوختہ بود ، چیزی حس نمی کرد ؟ ناگہان فکری ترسناک بہ سرش زد . نکند کہ ... کہ او ... محیا ... دیوانہ شدہ بود ؟ کسی نجوا کرد :
_ امکانش ھست . شاید .
دھانش خشک شدہ بود . نمی دانست کدام کار درست و کدام نادرست است . اما ... باید با اسنیپ حرف می زد . باید . قبل از اینکہ اتفاق وحشتناکی بیفتد . البتہ اگر ... اگر تا آن زمان نیفتادہ بود . اگر آساگ آنجا بود ...
مشک را بہ طرف آیریس گرفت :
_ ممنون . کلارا ... ممنون .
آیریس غرغر کنان گفت :
_ نخوردی کہ ! تو چت شدہ ؟
ساعتی بعد ، ھنگام غروب ، برای استراحتی نیم ساعتہ توقف کردند . نگاہ محیا روی اسنیپ بود کہ دور تر از ھمہ ، بہ درختی تکیہ دادہ و نشستہ بود . مقابلش ایستاد ؛ اما او عکس العملی نشان نداد . زانو زد . دستانش را روی زمین گذاشت و گفت :
_ پروفسور ؟
اسنیپ نگاھش را بہ او دوخت . نگاہ پر از تہدید ، تحقیر و بی اعتمادی اش را . محیا بہ آرامی گفت :
_ پروفسور ... اونجا رو نگاہ کنین !
و بہ تختہ سنگ بزرگی با ابعاد نامنظم کہ در ھفت متریشان بود ، اشارہ کرد . اسنیپ نیم نگاھی بہ سنگ خاکستری انداخت . محیا گفت :
_ می بینینش ؟
سر تکان داد :
_ نہ . شعاع محدودۂ بیناییم فقط یہ مترہ . آخہ میدونی ... من چشمام خیلی ضعیفہ .
پس نمی دید . اگر آساگ را روی آن تختہ سنگ می دید ، اینطور خونسرد نمی ماند . شاید ھم می دید ... اصلا شاید او آساگ را دنبال خودش آوردہ بود تا ... تا بقیہ را بکشد . تا بعد بہ دامبلدور شرح دھد کہ آنہا چگونہ مورد ھجوم چند موجود جادویی قرار گرفتند و با رشادت کشتہ شدند . تا شرح دھد کہ چگونہ ھمہ نقشہ ھایشان از بین رفت ... این ... یک توطئہ بزرگ بود ؟



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: امروز ۰:۱۲:۱۵
#7
سوژه جدید


بانک بذر گرینگوتز افتتاح شد! این خبر چند روزی بود که نقل محافل جادویی شده و دهان به دهان می‌گشت. تقریبا هیچ‌کس نمی‌دانست اهدای بذر واقعا چیست و دقیقا چه فایده‌ای دارد. اما مطلقا هیچ‌کس نبود که در مورد آن اظهار نظری حکیمانه سر نداده باشد. سیاسی‌ترهای این طرفی آن را توطئه‌ی وزارتخانه می‌دانستند و معتقد بودند می‌خواهد از آن برای کنترل بیشتر و تجاوز به حریم خصوصی جادوگران استفاده کند. سیاسی‌ترهای آن طرفی آن را نقشه دشمن می‌دانستند و معتقد بودند می‌خواهد از آن برای حمله جادولوژیک به جادوگران استفاده کند. روشنفکرترها آن را هیاهو برای هیچ قلمداد می‌کردند و ابزاری برای سرگرم شدن بشر و پی نبردن او به پوچی زندگی توصیفش می‌کردند. آقازاده‌ترها بدون شرکت در مناقصه و مزایده صاحب سهام گرینگوتز شدند. باسوادترها با عوض کردن بحث در هنگام مواجهه با سوال در مورد چیستی و فواید آن، فقط به تبریک و ابراز هیجان بابت این پیشرفت در علم جادویی می‌پرداختند. سلبریتی‌ترها تصاویری از بی‌نظمی صف اهدای بذر منتشر می‌کردند و با عباراتی نظیر «هرچی سرمون میاد حقمونه!» و «با پیشینه دوهزارساله فرهنگ غنی جادوگری، الان جلوی مشنگ‌ها سرکشسته‌ هستیم.» از فرهنگ پایین جادوگران تاسف می‌خوردند. دست آخر معمولی‌ترها نیز در مورد آن جوک می‌ساختند.

اما همه افراد بالا در یک نقطه اشتراک داشتند؛ دست به دست هم داده و مقابل بانک گرینگوتز صف‌های درازی تشکیل دادند تا مبادا از غافله‌ی اهدای بذر جادویی عقب بیفتند. یک یکشان خدا شاهده!

به دور از جنجال و هیاهویی که در میان جادوگران برای اهدای بذر جادوییشان شکل گرفته بود، ساحره‌ها در آرامش، روال عادی زندگی خود را طی می‌کردند. البته نه همه‌ی آن‌ها! همه به جز یکی.

- کفران نعمت! کفران نعمت پس چیه؟ همینه دیگه.

خانم فیگ در بین تصاویر پرشمار روی دیوار از گربه‌هایش نشسته بود و با پیگیری اخبار، هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد.

- تا وقتی گلدون هست، تا وقتی خاک همیشه مرطوب و باطراوت هست، کدوم عقل سلیمی می‌ذاره توی بانک؟

هر کدام از گربه‌ها، نشانگر یکی از همسران سابق خانم فیگ بودند. با مرگ هر یک، برای پر کردن خلا عاطفی ایجاد شده در اثر فقدان آن‌ها، او یک گربه جدید خریده بود تا آن غم جانکاه را پشت سر بگذارد.

- برای کدوم روز مبادا؟ دنیا دو روزه ... می‌خواین امروز رو خرج فردا کنین؟ فردایی که شاید نباشین؟

خانم فیگ گلدان خاک خورده و تار عنکبوت بسته‌اش را از گنجه خارج کرد و دستی به سرو رویش کشید. شاید کهنه و ترک خورده بود، اما هنوز خاک حاصلخیزی داشت.

- موجیم که آسودگی ما عدم ماست!

خانم فیگ معنای این ضرب المثل را نمی‌دانست. اما دوستش داشت!

تصویر کوچک شده


- سرقت از گرینگوتز! این بریده روزنامه توی آلبوم عکستون چی کار می‌کنه خانم فیگ؟

- آمممم ... هیچی گل پسر! حتما برعکس چسبوندمش. تو صفحه‌ی پشتی عکس گربه‌ای چیزی بوده. به نظرم دیگه خاله پتونیا باید رسیده باشه.

خانم فیگ هری را راهی کرد و بلافاصله سراغ گلدانش رفت. گلدانی که با حرص و ولعی بی‌اندازه، تمام بذرهای جادویی به دست آورده از گرینگوتز را در آن کاشته بود! به نظر می‌رسید چیزی به سر برآوردن یک گیاه جادویی ترکیبی و غیرمنتظره از خاک باقی نمانده. واقعا هم نمانده بود. خانم فیگ با حیرت به گلدان خیره شده بود و از شدت هیجان جیغ می‌کشید. آن قدر جیغ کشید که از حال رفت.

نوزادهای جادویی یکی پس از دیگری چهاردست‌وپا از خاک گلدان خارج می‌شدند. نوزادی که کچل‌تر از بقیه بود با تحکم گفت: «یک بی مقداری به ما شیر بدهد. » نوزادی که از بقیه گنده‌تر بود ادامه داد: «کیکشم بدین به من. » و نوزادی که پیری زودرس داشت افزود: «مهر مادری و نیروز عشق رو فراموش نکنید. »



پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۵۷:۰۱
#8
دور نهایی شطرنج هاگوارتز

وزیر اسلیترین vs شاه و فیل گریفیندور


-به مسابقه "بازنده باش" خوش اومدید. اینجا چند شرکت کننده داریم که قراره با هم به رقابت بپردازند. برنده این مسابقه با توجه به دانش و خردش، نگهبان جان پیچ های لرد سیاه خواهد بود. بیشتر از این منتظر نمی ذارمتون و شرکت کننده هارو معرفی می کنم. شرکت کننده اول: بانوی هفت اقلیم...ملکه تاریکی...آسمان خراش سفیدی...کسی که با شنیدن اسمش تایتانیک ها هم غرق می شوند...در گور کننده اعظم و قیمه در ماست ریزنده کبیر...بانو مروپ گانت! بانو می تونید خدمت ببینندگان سلامی عرض کنید.

مروپ صدایش را صاف کرد و آماده سلامی طولانی چو بوی خوش آشنایی شد.
-سلام...لرد سیاه!
-بله...بانو بسیار به مختصر و مفید گویی توجه دارند.
-منم سلام کنم؟
-خیر آقای پر رنگ! از بالا دستور رسیده مسابقه رو بدون سلام شما آغاز کنیم. حتی قرار بود بدون شما آغاز کنیم ولی از طرفی هم باید برد بانو مروپ رو با چندتا شرکت کننده دیگه طبیعی جلوه می دادیم!
-یعنی چی؟! حق من خورده شده. همیشه حق من خورده میشه! من حق خورده شده عالمم! لرد ولدمورت کجاست بیاد از حق من دفاع کنه؟ یادمه ما یه ناظم داشتیم...

همانطور که دل ارنی از این حجم از بی عدالتی مسابقه گرفته بود و داشت ادامه داستان ناظم کفتار صفتش را شرح می داد، مجری تصمیم گرفت سراغ معرفی سایر شرکت کننده ها رود.

-شرکت کننده سوم هم جوز هندیه...چیز...جوزفین مونتگومریه. بینندگان عزیز از اونجایی که مسابقه ما تفاوتی بین اقشار مختلف جامعه قائل نمیشه...شرکت کننده چهارم، معدنچی زحمتکش، وین هاپکینزه. شرکت کننده پنجم هم کسی نیست جز غر زن اعظم...پادشاه حرمسراها...رودولف لسترنج!
-از لقب پادشاه حرمسراها خوشم اومد. راضیم ازت مجری!

مسابقه با اولین سوال آغاز شد.

-بلند ترین برج جهان چه نام دارد؟
-لرد سیاه؟
-برج خلیفه با ۱۶۳ طبقه و ۸۲۸ متر ارتفاع!
-ویولت بودلر؟
-من فقط زیر زمینی کار می کنم. برج سازی در تخصص من نیست!
-با پاسخ ویولت موافق ترم...به هر حال ساحرست دیگه‌.

دست و پای ارنی از استرس یخ کرده بود. آیا امکان داشت برای اولین بار در زندگی اش، حقش خورده نشود؟

-پاسخ صحیح رو کسی نداد جز...بانو مروپ!

ارنی که به انجماد رسیده بود از شدت بی عدالتی مسابقه ذوب شد و در زمین فرو رفت.

-سوال دوم یه سوال خیلی خیلی سادست. مطمئنم همتون می تونید جواب بدید. کامیون نیمبوس "۱۸ چرخ" چندتا چرخ داره؟
-لرد سیاه تا چرخ؟

ارنی وارد سفره های آب زیر زمین شده و صدایش از ته چاه به گوش می رسید.
-یــــــــــکی؟
-ها؟ :/ هییی روزگار...با اینکه من خودم نبودم و ندیدم ولی ویولت چع علاقه زیادی بع نیمبوسا داشت!
-من بگم؟ من بگم؟ ۱۸تا! نکه چرخ از لاستیک و لاستیک از نفت تولید میشه و نفت هم از زیر زمین استخراج میشه، جوابو حدس زدم!
-هر چندتا چرخ که ساحره های عزیز اراده کنند. من یه جادوگر خیلی روشنفکر و دموکراسی اندیش هستم که رو حرف ساحره های با کمالات حرف نمیزنم. شماره جغدم داره زیرنویس میشه دیگه؟
-جواب صحیح رو باز هم بانو مروپ دادند که با خلاقیت فراوانشون همزمان واحد شمارش جدیدی هم اختراع کردند!

ارنی که خشمگین شده بود، بخار کرد و به آسمان ها رفت و وارد ابرهای بهاری شد. از طرفی دیگر، جوزفین هم در خاطرات تخیلی خودش همراه ویولت که با نیمبوس ۱۸ چرخشان کوییدیچ بازی می کردند غرق شد.

-توجه: این سخن با هدف صحبت با مجری محترم مسابقه بازنده باش بیان میشه و قصد ایجاد هیچگونه کدورتی رو نداره. هرگونه کدورتی پیگرد نحوه برخوردی داره اصلا. آقا آیم دان...آیم لیوینگ! بیل شکسته من ارزشش از اینجا بیشتره حتی! حالا اگر شما این نتیجه مسابقه رو مناسب می دونید، منم به نظر شما احترام می ذارم و از این مسابقه می رم. اگه این نتیجه رو برای من مناسب می دونید، به نظر شما احترام می ذارم و دیگه توی مسابقه لاگین نمی کنم. اگه این نمره رو برای من مناسب می دونید، دیگه پاسخ سوالات سایر شرکت کننده هارو هم دنبال نمی کنم. با تشکر از کسایی که پاسخ من رو تا انتها شنیدن و زنده موندن!

اما وین همچنان همانجا ایستاده بود و حتی یک میلی متر هم از جایش تکان نخورده بود.

-و سوال سوم...قلب کدام موجود در مغزش قرار دارد؟

مروپ ساعت ها فکر کرد و بلاخره جواب صحیح را پیدا کرد.
-لرد سیاه!

ارنی هم تصمیم گرفت روش مروپ را در پیش بگیرد.
-لرد ولدمورت؟
-هه! :) میگو! ولی انصافا ویولت، میگو خعلی دوست داشت.

روح ویولت از فاصله ای دور به جوزفین نگاهی انداخت و با خود فکر کرد که دقیقا چه زمانی در عمرش لب به میگو زده است!

وین به نشانه اعتراض سکوت کرد و اینگونه مسابقه را تحریم نمود. در این میان طبق معمول رودولف از فرصت کمال استفاده را کرد.
-مغز ساحره های باکمالات در قلبشون قراره داره! برای همینه که از اعماق قلبشون منو انتخاب می کنن. گفتید شماره جغدمو زیرنویس کردید دیگه؟

مجری نگاهی غرور آفرین به مروپ و نگاهی تحقیر آمیز به سایر شرکت کننده ها انداخت.
- پاسخ ارنی به دلیل عدم تلفظ مناسب جواب صحیح، پذیرفته نمیشه و در کمال غافلگیری جواب صحیح رو باز هم بانو مروپ دادن. خب دیگه بیشتر از این با سوال های طولانی ذهنشونو خسته نمی کنیم. برنده این مسابقه بانو مروپ گانت هستن که با خرد و دانش فراوانشون مراقبت از هورکراکس های لرد سیاه رو به عهده خواهند گرفت‌.

آهنگ "گل گفتی آی گل گفتی...مثل یه بلبل گفتی...جواب عالی دادی غنچه بودی شکفتی" همراه موسیقی زمینه ابر بهاری ارنی که رعد و برق میزد پخش شد و لرد سیاه از کنار بچه های بالا به پایین فرود آمد و پک هورکراکس هایش را تقدیم مادرش کرد.
-مادر جان...شما در حال حاضر جان ما رو در دست دارید. خیلی خیلی مراقبش باشین. ما تمام عمرمان را صرف نگهداری از این اشیاء کردیم. مثل همین فرزندم...

لرد، نجینی را از داخل پک بیرون آورد و به مروپ نشان داد.
-...از بقیه شان هم نگهداری کردیم. آروغشان را بعد غذا بگیرید. شیر خشک مرغوب بهشان بدهید. اون نیم تاج عادت دارد شب ها برایش لالایی خوانده شود و این قاب آویز هم طاقت دوباره فروخته شدن به بورگین و برکز را ندارد...دوباره به بادش ندهید که قهر می کند. این کله زخمی هم که اشانتیون پک هورکراکس های بنده می باشد که حکم گل سرسبد را داراست!

لرد دفترچه ای که مروپ سعی بر کشف نوشته هایش را داشت از او گرفت و دوباره به داخل پک برگرداند.
-این دفترچه هم باز نکنید که دفتر خاطراتمان است و خصوصیست مادر! اون حلقه هم زیاد تکانش ندهید...آخرین بار قبل تصاحب ما، دست دایی مورفینمان بود. ممکن است چیز میزی از آن به بیرون ریخته و پای پلیس مبارزه با مواد مخدر را به اینجا باز کند! با آن جام هم آب هویج به خورد ملت ندهید خواهشا!
-خیالت راحت باشه عزیز مامان. همه چیز تحت کنترل مامانه. عین چشمام ازشون مراقبت میکنم آبگوشت مامان!

فلش بک به سالها قبل_نوجوانی لرد سیاه

-مادر؟ یه رازی رو بهتون بگیم قول میدین پیش خودتون نگهش دارین؟

مروپ از همان بدو تولد به سبب شخصیت مریم مقدس مانندش "مروپ امین" نامیده شد.
-البته میرزا قاسمی مامان...هر رازی داشتی به مامان بگو! مامان از تمام اسرار فرزندش تا ابد مراقبت میکنه. شک نکن!
-مادر جان...این پسر اقدس خانم همسایه، با توپ زد به صورت ما...دماغمون افتاد!

و فریاد مروپ بود که تا سه کوچه آن طرف تر طنین انداز شد و پرندگان و انسان های آن حوالی را از جا پراند.
-الهی جِز جیگر بزنه...الان میرم دم خونه افضل خانم و افسر خانم و افجر خانم که بریم خونه اقدس خانم و گوش خودش و پسرشو بگیریمو پرتشون کنیم از این محله بیرون! با این بچه بزرگ کردنشون به درد لای جرز موکت میخورن عزیز مامان‌. به مادر بزرگ، پدر بزرگ، دایی، پسر دایی، دختر دایی، مادر شوهر و پدر شوهرم، بچه ها، نوه ها و نتیجه هاشون هم جغد میفرستم که بیان اینجا در مورد این مسئله شورای بحث و بررسی تکمیلی تشکیل بدیم. اقدس الهی پیژامه مرلین بره تو سوراخ دماغت که پسرت دماغ بچمو انداخت. حالا چجوری دماغتو برویانم عزیز مامان؟
-الان مثلا راز ما را حفظ کردید مادر؟
-البته سالاد فصل مامان.

اما این حجم از مراقب مروپانه تنها به اسرار ختم نمیشد!

* * *


-عزیز مامان این بخش از مراسم خیلی مهمه...اگر این بخش درست پیش نره ماموریت خرید نیمبوس برات که کلی برنامه ش رو چیدیم نصفه می مونه!

لرد نوجوان که مشخص بود به زور لباس نینجاها را به تن کرده با بی حوصلگی سری به نشانه تایید تکان داد.

-الان که داماد شروع به شاباش دادن کرد از تمام بچه های فامیل سبقت بگیر. حتی شده لهشون کن، مهم نیست! بعد از لای دست و پای ملت که دارن حرکات موزون غیر آسلامیک انجام میدن رد شو و خودتو پرت کن کف زمین. هر چی گالیون کف زمین دیدی درو کن! اگر کسی هم اومد گالیون جمع کنه با انگشت پا محکم بزن تو کاسه چشمش. گالیون کف زمین نذاری بمونه ها. آفرین پیاز داغ مامان!

مروپ سوت شروع را زد و لرد با نهایت سرعت خود را بین جمعیت پرتاب کرد. پس از دقایقی با زیر چشم کبود و موهایی که ریخته بود اما جیب هایی پر گالیون به سمت مادرش برگشت.

-فرزندی دارم چابک و زرنگ!
-حالا دیگه بریم نیمبوس بخریم مامان جان؟
-خیر پسرم...تورم بالاست همین الان قیمتش بالا رفت! فعلا شاباش هاتو بده مامان ازشون مراقبت کنه تا عیدی های عیدتم بذارم روش و برات نیمبوس بخرم.

لرد آهی کشید و جیب هایش را خالی کرد و مروپ هم شاباش هارا در جیب مبارکش گذاشت و لبخند رضایتی بر صورتش نقش بست.

* * *


-دایی؟ عیدی!
-عه شلام به خواهر ژاده عژیژ ما! خوش اومدی دایی جان! شفا آوردی! حالا یه لحژه بیا کنار دایی بشین بعد عیدی بخواه خب!

لرد چوبدستی اش را از جیب ردایش در آورد.
-عیدی!
-بیا بیا دایی جان...یکم پول از جیب پدر ماروولو کش رفتم بژنم به ژخم اعتیاد که اونم مال تو...فقط عشبی نشو جون مادرت!

بنابراین عیدی اش را در کمال مسالمت آمیزی گرفت و به سمت مادرش رفت.
-دیگر برویم نیمبوس بخریم مادر؟
-به به فرزند عیدی بگیر مامان! نه عزیز مامان...فعلا عیدیتو بده مامان برات نگه داره تا مدل جدید نیمبوس که خیلی خفن تر و قدرتمند تره سال دیگه بیاد و برات بخرم.

لرد دوباره آهی کشید و عیدی هایش را به مادرش داد. البته مروپ هرگز جارویی برای لرد نخرید. ولی مدیون هستید اگر فکر کنید این اقدام جهت بالا کشیدن عیدی و شاباش های فرزندش بود، برعکس، مادری بود بسیار خیرخواه و آینده نگر! او از قبل می دانست که این محرومیت ها باعث رشد و ترقی فرزند دلبندش خواهد شد. نهایتا هم همین تحریم ها باعث شد که لرد سیاه، مستقل روی بال خود بایستد و یاد بگیرد که بدون جارو پرواز کند!

پایان فلش بک

هنوز یک ساعت از برگزاری مسابقه و سفارشات اکید لرد نگذشته بود که مروپ همراه پک هورکراکس های لرد، در کوچه و خیابان به راه افتاد.

-پیس پیس...مادر ولدمورت؟

مروپ نگاهی به جایی که صدا از آن می آمد یعنی داخل پک هورکراکس ها انداخت.
-چیه کله زخمی؟
-میدونی که من وقتی بچه بودم پدر و مادرمو به لطف پسرتون از دست دادم و خیلی بدبخت و بیچاره شدم؟
-بله در جریانم!
-آره خلاصه تو اون بدبختی و بیچارگی، عمو ورنون منو فرستاد کودک کار بشم که پول ps4 دادلی رو در بیارم! سر چهار راه پریوت درایو، آدامس موزی می فروختم با لیف و سنگ پای قزوین! خیلی بدبخت بودما...خیلی!
-خب که چی الان؟ منظور؟
-منظورم اینه که این همه بدبختی باعث شد کارای اقتصادی و درآمد زایی رو خوب یاد بگیرم. میدونی که میتونی با این همه اشیاء قیمتی پسرت کلی درآمد کسب کنی و پسرتو به ثروتمند ترین جادوگر قرن تبدیل کنی؟

مروپ کمی فکر کرد.
-همینم مونده به حرف های یه الف کله زخمی گوش بدم! برگرد تو جعبه ت و به کارای زشتت فکر کن!
-ببینم مگه پسرت رویای هورکراکس های بیشتر نداره؟ میتونی با سرمایه گذاری این هورکراکس ها به ماه نکشیده هورکراکس هاشو دو برابر کنی! تازه بعدش هم میتونید کارخونه هورکراکس سازی احداث کنید.

البته که این حرف ها از هری پاتر یعنی دشمن شمار یک لرد سیاه بعید و کاملا مشکوک بود اما مروپ به قدری به لرد اهمیت می داد که فکر خوشحالی لرد از احداث کارخانه، وسوسه اش می کرد.
-حالا باید چیکار کنیم؟

به اتفاق هم به سمت غرفه ای رفتند.

-با بازیافت هم به طبیعت کمک کنید و هم درآمد زایی!

آن مادر امین با کنجکاوی به سمت غرفه بازیافت شهرداری لندن رفت.

-بازیافتی دارین خانم؟
-اممم...گفتید در آمد زایی هم میشه کرد؟
-البته...ببینید به ازای هر گرم کاغذ یه بسته صابون بهتون میدیم! این یک بسته صابون یعنی یک ماه صرفه جویی در خرید صابون و صرفه جویی در هزینه های زندگی و در نهایت...در آمد زایی! دیگه چی بهتر از این می خواین؟
-چه عالی! پس من این دفترچه خاطرات رو بهتون می سپرم. لطفا مراقبش باشید و خاطرات داخلشو نخونید.
-خیالتون جمع! بفرمایید اینم بسته صابونتون!
-وقتی عزیز مامان این بسته صابون رو ببینه چقدر خوشحال بشه!
-پسرت خیلی خوشحال میشه مادر ولدمورت...خیلی!

مروپ که فکر اقتصادی خودش را ستایش می کرد، بسته صابون را از متصدی غرفه گرفت و بدون آنکه دوباره به پشت سرش و متصدی که دفترچه را گشوده بود و هر هر می خندید نگاه کند از غرفه دور شد.

-ببین مروپ...این ماره کلی فواید داره. میدونی به عنوان شال گردن میتونه چقدر گرم و مناسب باشه؟ ولی توی این جعبه بیخودی افتاده و هرروز مستهلک میشه و آخرم انقدر پیتزا میخوره که از اضافه وزن میترکه! آخ آخ زخمم هم حتی بخاطر این عاقبت ناخجسته نوه ت به درد اومد.

نجینی هم به عنوان شال گردن به فروش رسید. حتی خریدار قبل از خفه شدنش هم اعتراف کرد که به عمرش چنین شال گردن گرم و نرمی ندیده بود.

-خب...مروپ وقتشه خیلی بیشتر از فکر اقتصادیت استفاده کنی و بیشتر درآمدزایی کنی برای پسر دسته گلت. برو سراغ خرید و فروش!

در نتیجه قاب آویز اسلیترین برای خرید صد هکتار باغ هلو به فروش رسید.

-به به عجب هلو هایی...وقتی عزیز مامان این باغو و با این همه هلو ببینه چه ذوقی کنه!

و جام هافلپاف هم برای خرید ویلایی در لیتل هنگلتون به فروش رسید!

-خب...کارای اقتصادی دیگه ای هم هست که در جهت مراقبت و افزایش جان پیچ های فرزندت میتونی انجام بدی.

در نتیجه با حلقه ماروولو گانت در بانک گرینگوتز حسابی باز شد و با نیم تاج ریونکلاو هم در بورس سرمایه گذاری گردید.

-با خودت چیکار کنیم حالا، پسر برگزیده؟!
-با من چیکار کنی؟ آخ آخ زخمم...چیزه میگم منو ول کن برم به ادامه دستفروشی توی چهارراهم ادامه بدم تا شاید طی صد سال آینده ps4 دادلی رو بتونم بخرم و عمو ورنون بذاره برگردم خونه!
-نه دیگه...نمیشه. باید برای تو هم یه فکر اقتصادی کنم!

لحظاتی بعد مروپ راهی بازار برده فروشان مصر باستان شد. هری پاتر را از آنجایی که جای زیادی در پک هورکراکس ها اشغال کرده بود و از آن مهم تر در آن پک بیکار و علاف نشسته بود و مصرف اقتصادی نداشت، به عنوان برده فروخت. البته که پسر برگزیده بسیار خوش شانس بود. همان لحظه عزیز مصر به بازار آمد و او را با خود به قصرش برد تا در آینده ای نه چندان دور زلیخا عاشقش شود و به اتفاق هم مثلث عشقی پوتیفار، زلیخا، کله زخمی تشکیل دهند!

* * *

-مادر؟ اخیرا زیاد اخبار نگاه نمی کنید؟ تا جایی که به خاطر داریم همیشه تلویزیون در حال پخش برنامه بفرمایید شام جادوگر تی وی بود و شما نیز طبق معمول به همه شرکت کننده ها نمره زیر یک می دادین و فحش نثار عدم کفایت کدبانوگریشان می کردید!
-نه عزیز مامان...زیاد نگاه نکردم که!
-بله زیاد نگاه نکردید...البته بجز اخبار ساعت ۹ صبح، ۲ بعد از ظهر، ۷ شب، ۲۰:۳۰، ۹ شب ، ۱۲ بامداد و بقیه ساعت های روز هم که به شبکه خبر زل زدید.

ناگهان گوینده اخبار، مضطرب به خبری که همان لحظه به دستش رسید نگاه کرد.
-به خبری که هم اکنون به دستمون رسیده توجه فرمایید. لحظاتی قبل شاخص بورس در اثر خطای انسانی سقوط کرد و خرد و خاکشیر شد! این سقوط در تاریخ بشر بی سابقه...
-بدبخت شدیم عزیز مامان!
-چرا؟!
-ولی مهم اینه هنوز یه حساب توی بانک...
-هم اکنون خبر دیگه ای هم به دستمون رسید که به اونم توجه فرمایید. متاسفانه پیرو سقوط شاخص بورس، ملت خشمگین به بانک گرینگوتز حمله کردند و آن را آتش زدند. حالا که جن های این بانک جادویی مشهور از شغل خود بیکار شده اند، قصد دارند پس از خاموش شدن آتش سوزی بانک، آن مکان را شخم زده در زمینش گندم کشت کنند!

مروپ سرش را داخل پک جان پیچ های لرد فرو برد تا ببینید هنوز چیزی از آنها باقی مانده یا نه ولی با گرد و غبار و تار عنکبوتی مواجه شد.
-اممم...عزیز مامان یه سری حقایق هست که میخوام باهات درمیون بذارم. فقط قبلش بیا یه لیوان آب پرتقال بخور تا آرامش داشته باشی.
-نه مادر...میل نداریم! شما حقایق را بفرمایید.
-خب...آم...میگم که یادته وقتی نوجوون بودی بهت گفتم شاباش ها و عیدی هاتو جمع میکنم و برات جارو میخرم؟ راستش همشونو پیچوندم و باهاشون میوه برای عید خریدم.
- سر ما را شیره مالیدید؟
-نه راستش...بیشتر میوه مالیدم. ولی خب اینا فقط یه بخش کوچیکی از حقایق بود. من تلاش های خیلی زیادی در جهت مراقبت از هورکراکس هات انجام دادم عزیز مامان!
-منظورتون از "انجام دادم" چیه مادر؟
-خب راستش کله زخمی رو که در راه فروش هورکراکس هات کمک فکری فراوانی بهم کرد رو به عنوان برده فروختم. نجینی رو هم فرستادم شال گردن بشه. ولی عزیز مامان اصلا نگران نباشی ها...شال گردن گرم و نرمی شد!

لرد نگران نبود. فقط کمی تیک عصبی گرفته بود و پلک یک چشمش مدام باز و بسته میشد.

-و...
-و؟! یک دانه دخترمان را دادید رفت و کله زخمی را هم که فراری دادید..."و" هم دارد هنوز؟
-راستش دفترچه خاطراتتم دادم که بازیافت بشه! این عمل کاملا به نفع محیط زیسته. تازه کلی هم صابون گرفتم. نگران حریم خصوصیت هم نباشی ها...به متصدی غرفه بازیافت گفتم که خاطراتتو نخونه!

مروپ یک بسته صابون را در دستان لرد گذاشت.
-یه دوتا هورکراکستم فروختم باهاش زمین و ویلا خریدم، ولی خب ظاهرا سیل مامان هلو خیلی دوست داشت و اومد زمین و کل درخت های هلوشو با خودش برد! زلزله مامان هم برای اینکه از رقیبش عقب نیفته به صورت هزار ریشتری در نقطه ای که ویلا قرار داشت اومد و ویلا پودر شد! البته اینا هورکراکس های مهمت نبودن ها...یه قاب آویز بود و یه جام هافلپاف که اونم فدای سرت!

تیک عصبی لرد هر لحظه شدید تر میشد.

-راستشو بخوای نیم تاج رو هم توی بورس سرمایه گذاری کردم و با حلقه پدر بزرگت هم یه حساب تو گرینگوتز باز کردم که جفتشون هم ورشکسته شدن.
-چرا مادر؟ آخر چرا بجای مراقبت، کمر به نابودی ما بستید؟
-نه عزیز مامان! ببین مهم فراینده نه نتیجه کار! مهم اینه من تلاش های فراوانی در جهت حفظ و حراست از هورکراکس هات انجام دادم. حالا شاید نتیجه خوب نبود ولی بازم مهم تلاش و پشتکارمه!
-
-چیزه...میگما...پسرم دقت کردی این دنیا دیگه زیاد قشنگ نیست؟ فانی و بی فایدست. من فقط از بند های بی فایده دنیوی خلاصت کردم عزیز مامان! به مادرت افتخار نمی کنی؟

لرد آنقدر به مادرش افتخار کرد که بنیان خانواده شان از هم پاشید و از آنجایی که ادامه این افتخار قابل پخش نبود، تنها صفحه ای سفید باقی ماند و پایانی به سبک اصغر فرهادی!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۱۱:۳۵
#9
فیل گریفیندور
vs
وزیر اسلیترین


سوژه: مراقبت


فنریر آروم چشماشو باز کرد. کسی بیدارش نکرده بود و خودش بیدار شده بود. این نشونه خوبی بود. اینجور به نظر می رسید که احتمالا یه روز آروم و خوب و بدون هیجان رو در خونه ریدل ها داره و راحت میتونه استراحت کنه. البته اینا همه ش خیال واهی بود. بهرحال مغز اندازه فندق و شعور در حد خیارشورش نمیتونست زیاد تخیلش رو به کار بندازه و تصور کنه که شاید بلاتریکس همون لحظه داره به سمت اتاقش میاد تا مقداری آدرنالین بهش تزریق کنه و از تخت بکشتش بیرون.

البته به صورت استثنا، این بار مغز اندازه فندقش درست فکر می کرد، کسی قرار نبود آرامشش رو به هم بزنه، قصد لو دادن داستان رو ندارم، ولی همونطور که به زودی می بینیم، کسی نبود که بخواد آرامشش رو به هم بزنه. فنریر کماکان مثل جنازه توی تختش افتاده بود ولی اون فراغ خیالی که تصورش رو داشت احساس نمیکرد. شاید فنریر موجودی با مغزی کوچیک باشه. ولی با کمی ارفاق میشد اون رو جزو دسته موجودات انسان نمای درنده به حساب اورد که طبق غریزه شون باید تا قبل از اینکه خودش تبدیل به شکار بشه، شکار کنه. خلاصه که عقل شاید نه، ولی غریزه اش خوب کار می کرد.

در نهایت وقتی که خورشید داشت می رفت که شیفتش رو با ماه عوض کنه فنریر هم احساس کرد باید از تخت خوابش بیرون بیاد. آروم از تختش بلند شد... کش و قوسی به خودش داد و رفت پنجره اتاقشو باز کرد.
- چه شب افتضاحی واسه شکار کردن. راضیم!

خمیازه کشان به سمت در اتاقش رفت و سعی کرد دستگیره رو که با یه لایه از چربی پوشیده بود، بچرخونه که زیاد موفق نبود. درحالیکه داشت تقلا می کرد و انواع و اقسام الفاظ رکیک رو نثار ارواح دستگیره میکرد، پاش تالاپ رفت رو یه چیز ژله ای مانند و با مغز رفت تو در و یه سوراخ در ابعاد کلش روی در ایجاد کرد.
فنریر همزمان که تقلا میکرد کله ش رو از تو سوراخ در بیاره پاش رو از توی توده ژله کشید بیرون. یه نامه کنار سطل تا خرخره پر از ژله که فنریر پاش رو توش فرو کرده بود افتاده بود. فنریر خم شد و نامه رو برداشت و با قیافه متفکرانه بهش زل زد. همون لحظه نویسنده سیخونکی بهش زد که نامه رو بچرخونه و درست بگیره.
بعد از دو سه دور چرخوندن، بالاخره موفق شد نامه رو درست دستش بگیره شروع کرد به خوندن:
نقل قول:
فنر، ما و مرگخواران وفادار و "بیدارمون" رفتیم واکسن ضد ویروس کرونا بزنیم. تو بمون مواظب خونه باش، رختارو بشور، خونه رو تمیز کن و خلاصه که سرگرم کن خودتو. نذار محفلیا حمله کنن. رفقای گرگینه ت رو نیار خونه. و توی سطل کنار نامه هم برات جان پیچ شماره نود و هشتمون رو گذاشتیم. مواظبش باش. جا نشد توی چمدون. زیاد هم بهونه میگرفت. بخش کودک تر روحمون داخلشه. مایع ضد ضربه دورش رو گرفته که یه وقت لهش نکنی. حموم برو. دستات رو بشور بهش دست بزن یه وقت فنری یا ویروسی نشه!


در نتیجه فنریر همونطور که نامه دستور داده بود مجبور شد بره و دستاش رو با آب و صابون بشوره. احساس عجیبی داشت. دستاش رو با حالتی که انگار غریبن از بدنش دور نگه داشته بود. از اخرین باری که مادرش مجبورش کرده بود دستاش رو بشوره و اونم از لجش یه گاز از کله ننه ش گرفته بود خیلی می گذشت. با همون وضعیت برگشت بالای سر جان پیچ که هنوز تو مایع کذایی شناور بود. فنریر دستش رو کرد توی مایع تا جان پیچ رو برداره ولی هرکاری کرد دستش از مایع رد نشد.

در نتیجه حوصلش سر رفت و یه لگد نثار اون مایع عجیب و غریب کرد. با ضربه لگد فنریر به سطل، موجود سیاه بالدار کوچکی که با سرعت زیاد بال می زد، از درون اون بیرون پرید. فنریر همزمان با جیغ های اون موجود جیغی کشید و پرید عقب و باعث شد این بار کلا در از جاش دربیاد. وقتی با مشقت از روی تخته های مثل کتلت به کف اتاق چسبیده در بلند شد متوجه شد که اون جونور فسقلی به صورت وارونه چسبیده به سقف.
فنریر مجددا جیغ بنفشی کشید.
- یا ردای ارباب! خون آشام!

فنریر از بچکی از خون آشام ها وحشت داشت. یه جور فوبیای ناجور که هیچ منبع منطقی هم براش وجود نداشت. هرچند در مورد موجودی مثل فنریر حتی تصور منطق هم احمقانه بود. البته چه اشکال داره، بتمن هم اول از خفاش می ترسید!

فنریر همونطور که جیغ می کشید خیز برداشت و خودشو از پنجره انداخت بیرون. در حین پایین پریدن از روی درخت کنار پنجره اتاقش، چنگ انداخت و یه جغد برداشت، و بعد پشت جغد با ناخن نوشت:
نقل قول:
اربابا! یه خفاش خون آشام، شایدم خود کنت دراکولا حتی اومده تو اتاق! بهمون حمله شده! تازه این یارو جان پیچتون رو خورده!


بعد جغد رو مثل موشک با حداکثر سرعت پرتاب کرد و درحینی که جغد ناسزاگویان و تقلا کنان اعتراض کرد که "مرتیکه بی سواد من خودم میتونم پرواز کنم"، با مغز توی شمشادهای جلوی در ورودی سقوط کرد. صدای جیغ و ناسزای جغد هم توی تاریکی شب دور شد.
فنریر مثل گرگ کتک خورده با لباس زیر جلوی در ایستاده بود و خداروشکر می کرد که کسی نبود با اون وضعیت ببینتش وگرنه دیگه هیچوقت کسی رو ابهتش حساب نمیکرد. البته گاهگداری هم از درخت میرفت بالا و از پنجره توی خونه رو نگاه میکرد که مطمئن باشه خفاش هنوز همونجاس... و هر بار هم خفاشه درحالیکه بهش نیشخند می زد و انگشتش رو به شکل نامناسبی نشونش می داد روی سقف برای خودش رژه می رفت و دستش به هرچی می رسید یه گاز ازش می زد. خیلی خفاش بی ادب و نزاکتی بود ظاهرا.

فنریر کم کم داشت از رسیدن جواب لرد ناامید میشد. اگر همینطور می ایستاد خفاشه اتاقش رو نابود می کرد و بقیه عمرش باید تو کوچه می خوابید. همین اتاق رو هم با ریش سیبیل گرو گذاشتن تونسته بود از لرد بگیره. کم کم داشت از فرستادن جغد هم پشیمون می شد.

اگر لرد می پرسید چرا تلاشی نکرده تا جان پیج رو نجات بده چه گلی باید به سر می مالید؟ شاید بهتر بود می رفت و با این جونور نفرت انگیز رو به رو میشد و مردانه باهاش کشتی می گرفت. درحینی که داشت نقشه می کشید چطور بره بالا و این جونور رو خفت ککن، ناگهان چیزی محکم خورد تو سرش... و فنریر به موقع جغد رو که نصف پرهاش سوخته بودن، گرفت تا نامه رو از توی دهنش در بیاره.
نقل قول:
تو واقعا تسترالی یا خودتو زدی به تسترالی؟ همون جان پیچمونه، موجود ابله بی خاصیت! موقعی که نجینی رو جان پیچ میکردیم اینم داشت میدید، دلش خواست، جان پیچش کردیم. چنین ارباب بخشنده ای هستیم. یه نامه دیگه ازت اومد، نیومدها!


فنریر آب دهانش رو با اضطراب قورت داد. به شدت سعی کرد توی سلیقه لرد در ساخت جان پیچ ها فضولی نکنه...
نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط شه. بعد خیلی آروم از پنجره برگشت توی خونه. رفت جلوی خفاش که وارونه آویزون مونده بود و داشت موذیانه نگاهش می کرد.
- سلام بر جان پیچ ارباب. خوبی جان پیچ عزیز؟

البته اصولا فنریر میدونست که خفاش ها نمیتونن صحبت کنن. ولی خب این یه خفاش عادی نبود. جان پیچ لرد سیاه بود و فنریر باید ازش محافظت میکرد. البته چاره دیگه ای هم نبود مگه اینکه می خواست شام امشب نجینی باشه.
درحالیکه داشت فکر میکرد چی باید بده این جونور بخوره صدایی از بالا سرش حواسش رو به خودش جلب کرد.
- به عنوان غذا مایلیم پیتزا بخوریم. و بله. حرف میزنیم. جان پیچی هستیم خاص.
- جان؟
- اینجا فقط ما سوال میپرسیم! در ضمن یه بار دیگه به ما بگی جونور به پاپا میگیم. حالا دست بجنبون برو غذا درست کن.

فنریر دمش رو گذاشت رو کولش رو به سرعت رفت سر یخچال و تا برای جان پیچ آشپزی کنه. تا حالا این کار رو نکرده بود. اون فقط میخورد. خام یا پخته، زنده یا مرده هم براش فرقی نداشتن و تا به حال هم دستش به گاز و قابلمه نخورده بود. با این حال چاره ی دیگه ای نداشت. ظرف چند دقیقه انواع و اقسام سوسیس کالباس، فلفل دلمه، قابلمه و ملاقه و سایر مواد غذایی با ربط و بی ربط روی میز وسط آشپزخونه بودن و فنریر درحالی که پیشبند بسته بود مشغول نگاه کردن به دستور العمل تهیه پیتزا از روی کتاب آشپزی مخصوص مامان مروپ بود.

جان پیچ لرد مشخصا به شدت کنجکاو بود. نشسته بود روی میز مخصوص آشپزی و با دقت به فنریر که سعی میکرد خمیر پیتزا درست کنه نگاه میکرد. فنریر هم که نگاهش کلا توی کتاب بود و دستاش هم مشغول مخلوط کردن مواد، نتونست جان پیچ رو ببینه. همینطور یکی یکی سوسیس ها و کالباس ها رو می‌ گرفت، خورد می کرد و به مخلوط اضافه می کرد. بعد از اینکه فلفل دلمه رو اضافه کرد، به جای نمکدون، اشتباها جان پیچ رو که جلوتر اومده بود تا یه نگاه داخل ظرف بندازه، برداشت. سر و ته گرفتش و با شدت به طرف ظرف تکونش داد. انداخت روی قاطی سایر مواد و مشغول مخلوط کردنشون شد.

- ولم کن گرگ دیوانه روانی!

فنریر که هنوز کله ش تو کتاب بود صدای جیغ و داد جان پیچ رو نشنید. حتی متوجه نشد که جان پیچ رو که در اثر تکون های شدید دچار سرگیجه و دلپیچه شده انداخته تو کاسه و داره با باقی مواد مخلوطش میکنه و قبل از اینکه جان پیچ بفهمه چی داره دور و برش میگذره کل مواد رو روی خمیر پیتزا پهن کرد و یه خروار پنیر پیتزا روشون ریخت.
- به نظرم پنیرش کم شد یه لایه دیگه پنیر بریزم چیزی نمیشه...
- نه من اینجام! گرگ ابله! جیغ! بابا این می خواد منو بخوره...!

دیگه دیر شده بود. فنریر که آشپزی کردنش هم مثل کار کردنش هیچ نشونی از دقت و توجه نداشت، حتی نیم نگاهی هم ننداخت که با چی داره پیتزا درست می کنه. در نتیجه بعد از اینکه یه لایه دیگه پنیر پیتزا هم اضافه کرد و جان پیچ بخت برگشته رو زیر لایه های پنیر دفن کرد، هول هولکی پیتزا رو پرت کرد تو سینی مخصوص فر. بعد در حالیکه دستش رو با پیشبندش تمیز می کرد سرش رو بلند کرد و به جایی که جان پیچ قبلا وایساده بود نگاه کرد.
- هووم... احتمالا رفتن دور و بر خونه رو بگردن. منم این رو بذارم تو فر و ببینم کجا رفتن.

پیتزا به دست، رفت به سمت فر و حاصل دسترنجش رو شوت کرد تو فر درجه فر رو هم گذاشت روی سیصد.
-اینطوری زودتر اماده میشه! ارباب اگر ببینه برای جان پیچش چه هنرنمایی هایی از خودم نشون دادم کلی خوشحال میشه. :victory:

فنریر که بعد از اولین بار غذا پختن در عمرش باورش شده بود از هر انگشتش داره یه هنر میریزه، درحالیکه از تصور جایزه و تشویق و احیانا ارتقا شغلی آب دهنش راه افتاده بود، دستاش رو بهم مالید و به در بسته فر خیره موند.

فر کم کم داغ شد و بوی پیتزا بلند شد. آب از لب و لوچه فنریر بلند شده بود و داشت فکر میکرد شاید بتونه قبل از اینکه دو دستی تقدیم جان پیچش کنه یه لقمه ازش کش بره که همون لحظه صدای جیغ ممتدی حواسش رو به خودش جلب کرد. فنریر کله ش رو خاروند. یه نگاه به دور و برش انداخت و حتی توی آکواریوم رو نگاه کرد مبادا ماهی های گوشت خوار لرد جیغ کشیده باشن. ولی صدای جیغ از یه جای نزدیک تر به گوش می رسید. یه جایی مثل توی فر!
فنریر جستی زد و در فر رو باز کرد پیتزای نیم پز رو خارج کرد و با جان پیچ نیم سوز شده لرد سیاه بین پنیر پیتزا و سوسیس کالباسا رو به رو شد.
- یا بنی ارباب!
- دقیقا.

فنریر وحشت کرد. اگر جان پیچ حرفی میزد، حسابش با بلاتریکس بود چون تو خونه ریدل ها خبری از کرام الکاتبین نبود. لرد فکر کرده بود در مقابل استعداد ذاتی و کمالات دورنی بلا، کرام الکاتبین بی خاصیته و انداخته بودش جلوی تسترال ها.
فکری از روی عجز به عنوان شاید یه راه حل، به ذهن نداشته فنریر خطور کرد.
- با حموم قبل از شام موافقید؟ خوبه ها...تازه بعدش می تونیم از کرم مخصوص استفاده کنیم
- موافقیم.

فنریر دیگه صبر نکرد. جان پیچ رو قاپ زد و به طرف حموم شلنگ تخته برداشت. ولی قبل از اینکه فنریر فرصت کنه بره تو حموم تا اقلا دوش رو برای جان پیچ باز کنه خفاش که با حالت در رو توی صورتش بست.

- مطمئنید نیاز به کمک ندارید؟ دوشمون یکم ناجوره ها... گاز می...
- جییییییییییییغ!

و فنریر به سرعت به داخل حموم هجوم برد و جان پیچ لرد رو دید که تا نصفه رفته توی حلق دوش و با وجود جیغ زدن، چهره ش رو آروم و با ابهت نگه داشته.

- اول باید دوش رو قلقلک میدادید که گاز نگیره.
- میمردی زودتر بگی؟
- تلاشمو کردم به جان خودم.
- نکردیا...
- چرا واقعا.
- اصن من قهرم.
- وات د...؟

و قبل از اینکه فنریر بخواد کاری کنه، جان پیچ شروع کرد جستی زد از دستش بیرون پرید. بلاخره روحیات کودکانه، لج باز و بازیگوشی داشت.
- اصلا من میرم پیش بقیه جان پیچا که تو گرینگوتز بلاتریکسن. تو بی عرضه و بی خاصیتی. پاپای با ابهتمون در موردت راست می گفت.

دود از کله فنریر بلند شد. درست بود که اون مغزی نداشت و خاصیتی هم هیچوقت نشون نداده بود ولی خوب می دونست معنی این حرف چیه. در نتیجه دنبال جان پیچ دوید.
- نکن اینکارو انصافا!

جان پیچ جست دیگه ای زد تا از دسترس فنریر دور بمونه و پرید لبه پنجره. با اون دست و بال سوخته این حجم از جست زدن باور پذیر نبود. شاید هم چون فنریر بی عرضه بود باور پذیر به نظر نمی اومد.
- نه دیگه. من اون بخش روحیات کودکانه روح لرد سیاهم که هیچوقت شکوفا هم نشدم اتفاقا. میرم الان پیش بقیه جان پیچ ها شکوفا شم.
- نشوها ولی.

جان پیچ دیگه صبر نکرد تا فنریر چیزی بگه، جست زنان از پنجره پرید پایین و به جیغ و داد فنریر گوش نداد.
فنریر وحشت کرده بود.
حتی از پس نگه داری یه جان پیچ فسقلی هم نتونسته بود بر بیاد.
از شدت وحشت شروع کرد به زوزه کشیدن و به سمت در و دیوار هجوم اورد و چک و لگدیشون کرد. ولی این کارها از حجم فاجعه کم نمیکرد.
اون نباید شکست می خورد نه حالا که انقدر موفقیت آمیز تونسته بود از جان پیچ مراقبت کنه.
مغزش دیوانه وار مشغول جستجو برای نجات بود. اگر لرد می فهمید نه تنها باید از مرگخواری استعفا می داد بلکه کلا باید از زندگیش دست می شست. مغز کوچیک و بی خلاقیتش با سرعت داشت اطلاعات و راه های گوناگون برای نجات رو بررسی می کرد.

شاید بهتر بود بار و بندیلش رو برداره و فرار کنه یه جایی که کسی نشناستش. مثلا یه سایت دیگه یا یه شخصیت جدید باز کنه و زندگی آروم و بدون دغدغه ای رو سپری کنه. ولی با یه سرچ گوگول متوجه شد هنوز چنین سایتی ایجاد نشده و ناچاره همینجا بمونه و با لرد رو به رو بشه. شاید بهتر بود شناسه ش رو می بست و با یه شناسه دیگه می رفت معرفی شخصیت. ولی فکر اینکه ناچار شه یه پست دیگه تو کارگاه نمایشنامه نویسی بزنه و بعد هم ملت فکر کنن تازه وارده و به پستایی که اگه خودش میموند سی میدادن، بیست بدن، باعث میشد ترجیح بده همونجا بمونه و با سرنوشت شومش رو به رو بشه. شاید هم خودکشی کردن آخرین راه چاره بود.

فنریر حتی تو خودکشی هم خوش شانس نبود چون حتی چوبدستی هم نداشت. شاید بهتر بود می رفت از بالا پشت بوم مثل یه مشنگ بی مقدار خودش رو می نداخت پایین تا سال ها بعد مرگش مضحکه عام و خاص می شد. آهی کشید. گویا چاره ی دیگه ای نبود. اما همینکه اومد بره طرف پشت بوم فکری به مغز فندوقیش خطور کرد و در نتیجه چشم هاش برق زدن.

ساعاتی بعد

فنریر روی کاناپه نشیمن نشسته بود و در سکوت چشم ها رو به نقطه نامعلومی دوخته بود. انقدر به نقشه ی ساده اش فکر کرده بود که گذر زمان از دستش در رفته بود. که ناگهان ده ها صدای پاق آپارات که مربوط به لرد و مرگخوارا بود رشته افکارش رو پاره کرد.

فنریر دست و پاش رو گم کرد. دست و پاش هم فنریر رو گم کردن و هر کدوم دویدن یه طرف و حتی بعضا روی اون مایع ضد ضربه که هنوز پخش بود روی زمین لیز خوردن.
توی این لحظات حساس نباید هول میشد. باید عادی رفتار میکرد. در نتیجه سوتی زد و دست و پاش پیداش کردن و دوباره چسبیدن بهش. بعد درحالی که تمام این مدت سطل آشغال اتاقش رو که از مایع محافظ جان پیچ پر کرده بود محکم بغل کرده بود ، در حال لالایی خوندن رفت به استقبال مرگخواران.

و مرگخوارا پشت سر لرد سیاه وارد خونه ریدل ها شدن و با فنریر که داره قربون صدقه سطل میره و لالایی میخونه رو به رو شدن.

- نمی دونیم چرا انقدر امروز ناخوش بودیم، اول که احساس گر گرفتن و سوخته شدن می کردیم، بعد هم احساس جویده شدن و گاز گرفتی. تو که دست گلی به آب ندادی احیانا فنریر؟
- سلام ارباب. خوبید ارباب؟ خوش برگشتید ارباب. من با تمام توانم از روح پر قدرت و خفنتون محا...

لرد نگاه سردی به فنریر و بعد سطل اشغال انداخت.
- چرا جان پیچ ما توی سطل آشغال اتاقته فنریر؟

فنریر به سختی آب دهنش رو قورت داد.
- چیزه...وقتی پیداش کردم توی چیز بود...سطل بود سرورم یعنی اونجا پیداش کردم.
- و به اون مغز فندوقیت فشار نیاوردی که باید از تو سطل آشغال خارجش کنی؟
- خارجش باید میکردم ارباب؟

رنگ لرد کم کم شروع کرد به قرمز شدن...
- عقل کوچیک خودت چی میگه؟!
- چی هست اینی که میفرمایید ارباب؟
- بده سطل رو به دروئلا و خودت رو سریعا به اتاق تسترال ها معرفی کن!

آخرین مرگخواری که به اتاق تسترال ها رفته بود هنوز برنگشته بود و از اون موضوع حدود سه ماه میگذشت... فنریر آب دهانش رو قورت داد. روحیه و جسارت گریفیندوریش رو جمع کرد، تعظیمی به لرد کرد و به سمت اتاق تسترال ها رفت... و البته امیدوار بود جان پیچ لرد پیش بقیه جان پیچ ها بمونه و به این زودی ها برنگرده!




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۵۰:۳۲
#10
شاه گریف
Vs
ملکه ی اسلی



- داستانی که براتون تعریف می‌کنم، داستان تلخیه که باید با تموم وجود ازش عبرت بگیرین؛ عجیب، دردناک ولی واقعی!

صدای محزون تاتسویا در غاری مخفی، دور از اتاقش در هاگوارتز طنین انداخت.

- چطور جرئت میکنی در حضور برترین نمایشنامه نویس تمام دوران‌ها اینگونه به یاوه‌سرایی بپردازی ای دخترک عامی؟!

صدای تاتسویا این بار با لحن متفاوتی در غار پیچید.

- کاتانا عصبانیه. این صدای عجیب غریب بین کاتانا و ساموراییش فاصله انداخته و مدام از رومئو و ژولیت* می‌گه. کاتانا می‌خواد همین حالا حذفش کنه.

صدای دختر این بار جیغ و کوتاه بود و انعکاسش به سرعت گوشش برگشت. بلافاصله سکوت برقرار شد؛ سکوتی شکننده که با ریزش قطرات آب ازچکنده سنگ استالاکتیت های بالای غار بر بر زمین، ترک می‌خورد.

نقطه ای از کمرش شروع به خاریدن کرد که تا آن لحظه از وجودش بی‌خبر بود. دست ها و پاهای طناب‌پیچ شده اش را تکان داد اما با هر حرکت، نقطه ی نیازمند به خارش از دسترسش دورتر می‌شد.

- درست همانند دو عاشق که به دنیا آمده‌اند تا به یکدیگر نفرت بورزند و با هر تلاش برای دستیابی به شیرینی عشق، بیشتر در ناامیدی فرو می‌روند!

لب های سامورایی بی‌اختیار تکان می‌خوردند. تا کنون نیمی از مغزش در اختیار نیرویی بیگانه قرار گرفته بود.

- آه، فرزندم، حتما تو هم مانند هملت* می‌اندیشی که باید سخنان این روح را باور کنی یا نه! وانگهی اصلا مهم نیست زیرا ضریب هوشی تو به قدری پایین است که به زودی منهدم خواهی شد. فلذا فلش بکی به خوانندگان بده تا بدانند تمام اینها هیاهوی بسیار بر سر هیچ* است! که چرا ما سه تن، درون تو، در طنابی از مصیبت بسته شده ایم! من، بخشی از روح بزرگترین ارباب که بخشی از ناخودآگاه شکسپیر را دارد، و شما دو نفر که ابدا اهمیتی ندارید!

تاتسویا سری به نشانه ی تایید تکان داد.

فلش بک

- پسش بده!
- نمیدم!

سامورایی درحالی که با یک دست کاتانا را به سمت جینی ویزلی تکان می‌داد، با دست دیگرش شاه شطرنج را به سینه‌اش فشرد. یک بار کاتانا ماجرای کارآگاهی را تعریف کرده بود که می‌گفت "بهترین جا برای پنهان کردن چیزهای با ارزش، جلوی چشم است." و تاتسویا این توصیه را به کار بسته بود.

حالا با ارزش‌ترین چیزی که در تمام عمرش برای محافظت به او سپرده شده بود را در معرض خطری شگرف قرار داده بود. در همین لحظه گرگینه، دست مجهز به کاتانایش را با تمام قدرت گرفت و آرتور ویزلی به او نزدیک شد تا مهره ی شاه شکست خورده را خُرد کند. تاتسویا نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
- تا پای مرگ.

سپس مهره ی جانپیچ با ارزش را قورت داد!

همگروهی هایش لحظه ای با حیرت به او خیره شدند. سپس آرتور دست تک دخترش را گرفت و درحال که وعده ی خُرد کردن یک دست کامل شطرنج باستانی را به او می‌داد، از محل حادثه دور شد.

- خیلی بی‌جنبه ای خداییش!

فنریر، آن گرگینه ی باوفا هم رفت و سامورایی ماند. حالا زمانش فرارسیده بود که جانپیچ خورده شده را با کمک کاتانا از دلش بیرون بکشد و برای آخرین بار وفاداری اش را ثابت کند.

- کاتانا، آماده ای؟

کاتانا دسته اش را تکان داد و درست لحظه ای که دختر آماده بود تا در مراسمی مقدس با دل و روده و خون و چیزهای چندش‌آور شرکت کند، لب هایش بی اختیار باز شدند و صدایش با لحنی متفاوت در تالار گریفندور طنین انداز شد.
- اندکی شکیبایی کن ای جنگاور!

تاتسویا با شرم سرش را پایین انداخت. ترس از مرگ عقلش را زایل کرده بود و اورا از وظایفش بازمی‌داشت. باید هرچه سریعتر کار را تمام می‌کرد.

- این ترس از مرگ نیست، زیرا تو از ابتدا عقلی نداشتی که زایل شود. اینک خوب گوش بدار! ما جانپیچ پانزدهـم، شاه هورکراس، اولین با نام او - راستش بعضیا هوری هم میگن که نفرین مرلین بر آنها باد -، شاعر پر آوازه و بافرهنگ و بخشی از مقتدرترین روح جهان هستیم... اوهوو اوهوو!

صدا به سرفه افتاد. سامورایی در تمام طول عمرش تا این حد از دستگاه صوتی اش کار نکشیده بود و این حنجره اش بود که به او اعتراض می‌کرد.

- جرعه‌ای آب می‌طلبم، دلاور. بشتاب!

دخترک که موقتا شرم و فضاحت و خودکشی آئینی را فراموش کرده بود، لیوان آبی نوشید و گلویش را صاف کرد. یا شاید هم گلویش بی‌دستور او صاف شد.

- حال صبر پیشه کن و بی‌گدار به آب مزن! زیرا که هم اکنون روح من با روح تو درآمیخته و مرگ تو سبب نابودی جانپیچ خواهد شد!
- کاتانا یک کلمه هم نفهمیده و داره عصبانی میشه...
- یاوه مسرای ای شی!

مشت دختر بالا آمد و توی سرش کوبیده شد. چشمانش تار شدند و بر روی زمین افتاد.

همان لحظه – درون بدن تاتسویا

شاه هورکراکس، بر سطح سرخ و شیار داری ایستاده بود و با وقار تمام، بزاق گرد خاک سفری عجیب را از روی تنش پاک می‌کرد. قلمروی جدید و ناشناخته ای مقابلش بود که باید تحت فرمان او درمی‌آمد؛ این طرز فکر برازنده ی یک شاه و یک نابغه بود.

- ایــــــــــــست!

در همین حین که سودای فرمانروایی در سر می‌پروراند، دسته ای نگهبان با لباس های یک دست سفید و سلاح های برقی، راهش را سد کردند.

- اینجا چیکار داری، بیگانه؟!

شاه، شنلش را با یک دست جمع کرد و دست دیگرش را بر تاجش نهاد.

- ما جانپیچ پانزدهـم، شاه هورکراس، اولین با نام او - راستش بعضیا هوری هم میگن که نفرین مرلین بر آنها باد -، شاعر پر آوازه و بافرهنگ و بخشی از مقتدرترین روح جهان هستیم. هم اکنون به جهانگشایی می‌پردازیم، شما کیستید ای جوانان برنا و برومند؟

جوانان با تردید نگاهی به یکدیگر انداختند.
- ما لشکر محافظین سفید هستیم. از این قلمرو در مقابل هجوم بیگانگان دفاع می‌کنیم!

شاه فریادی از شادی زد و دستانش را بالا برد.
- به کدامین شاه مقتدر سوگند وفاداری خورده اید؟
- نـ... نمی‌دونیم.

شاه همچون هنرپیشه ی تئاترهای درجه سه به دور خود چرخید و آه کشید.
- چگونه می‌توانید بدون دستور شاه لشکر محافظین باشید؟ شما اکنون دسته ای یاغی خودسر هستید.

سربازها با ناراحتی به یکدیگر خیره شدند.
- هیچ شاهی نیست که به نامش سوگند بخوریم!

جانپیچ که با سیاستی باورنکردنی بحث را به این سو هدایت کرده بود، جواب داد:
- پس با من پیمان وفاداری ببندید و لشکر سلطنتی محافظین رو تشکیل بدهید!

سربازان با شنیدن این جمله، به حالی عرفانی رسیدند، زره ها دریده و فریادها سردادند. شاه به قدم زدن در قلمرو جدیدش ادامه داد، این بار با سربازان بی شماری که بر دنباله ی شنل سیاهش زانو زده بودند.

دو ساعت بعد – دریچه ی میترال

نخستین بار بود که آن سرزمین، چنین نبرد سهمگینی را به خود می‌دید. لشکر سلطنتی محافظین، سلاح های آغشته به اسید معده ی خود را به به بخش ورودی قلب می کوفتند و عرق می‌ریختند. با تمام وجود مبارزه می‌کردند اما دریچه لجوجانه به روی آنها بسته شده بود.
در همین لحظه فکری به ذهن شاه رسید. این قلبی که مقابل هجوم او این چنین شجاعانه ایستادگی می‌کرد، تا آخرین سلولش به روحی که درون او دمیده شده بود، وفادار بود.

- آه، ای قلب، ای جاودان پایدار!

دریچه صدایی شبیه به زبان درازی از میانش خارج کرد اما شاه خودش را نباخت.

- این قلبی که این چنین به صاحب خود وفاداری، آیا نمی‌دانی که صاحب تو تمام وفاداری خود را در گرو روحی قرار داده که درون منست؟

با کنار رفتن سربازان، شاه دقیقا مقابل دریچه ی میترال ایستاد و دست های پوشیده در دستکش مخملینش را بر روی آن گذاشت.
- حال گشوده شو و به ما بپیوند.

انعکاس صدای گیرای شاه در قفسه ی سینه ی دختر جریان پیدا کرد و سپس، دریچه به آرامی گشوده شد. حالا تمام وجود دخترک تسخیر شده بود و دیگر نیازی به خروج مهره وجود نداشت.

***


درمانگاه هاگوارتز

مادام پامفری با عصبانیت معجون را بر روی میز کنار تخت سامورایی کوبید. آخرین باری که به درمانگاه آمده بود، به قدری در مقابل نوشیدن دارو مقاومت کرده بود که مجبور شده بودند او را بیهوش کنند.

- خب مادام، حال دختر چطوره؟

مادام پامفری با وحشت نگاهی به گرگینه انداخت. گرگینه مستقیما از لرد سیاه دستور گرفته بود که دختر را از غار نجات داده و به درمانگاه بیاورد و در همان لحظه از جایی در حال تماشای دخترک محافظ بود. آنقدر می‌ماند تا شکش به یقین تبدیل شود.

- بستگی داره چقدر از دارو رو بخوره آقای گری بک. هرموقع گفتم، باید بیهوشش کنین...

پامفری با شنیدن صدایی از پشت سرش از جا پرید. دخترک درحالی که جامی خالی از دارو در دست داشت و با آستینش دهانش را پاک می‌کرد، به او لبخند زد.

- این معجون تلخ، طعمی همچون عشق دارد، مادام عزیز. به راستی من برای دیدار دوباره ی دوستانم، همچون رومئو زهر را می‌نوشم و سپاس می‌گویم.

لرد سیاه لبخندی زد و درمانگاه را ترک کرد. می‌دانست دختر بهترین راه را برای انجام دستور او انتخاب کرده است. تاتسویا همانند جانش از جانپیچ مراقبت نکرده بود. تاتسویا تبدیل به جانپیچ شده بود.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.