هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۲۲:۳۱
#1
-ملط نگران نباشید! عمو هاگرید اینجاصت.

ملت جادوگر و ساحره، ترسان و لرزان عقب عقب رفتند.

-الان می کشمش بیرون.

هاگرید، از اتوبوس خارج شد و سعی کرد رودولف را از زیر اتوبوس بیرون بکشد.
-الان میارمط بیرون رفیغ.
-

رودولف، نامفهوم صحبت می کرد و مشخص نبود که چه می گوید.

-نمی خوای بیای بیرون رفیغ؟
-

هاگرید که مردد بود که آیا رودولف می خواهد از زیر اتوبوس به بیرون بیاید یا نه، اندکی سردرگم ماند.
-ملط... شما می دونین این چی می گه؟

مسافران و هاگرید، همچنان منتظر بودند تا تصمیم نهایی رودولف را بشوند.


در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: دیروز ۱۷:۵۶:۲۵
#2
جایگزین شه لطفا

نام:وین هاپکینز

گروه:♥هافلپاف♥

جبهه:مرگخوار

چوبدستی:چوب درخت زردآلو و مغز موی گورکن

ویژگیهای ظاهری:موهای سیاه و نسبتا بلندی داره و رنگ چشماش زرده؛ اما چون یه عینک زرد می زنه، تشخیص رنگ چشمش کمی مشکله. همیشه هم ردای هافلپاف تنشه و قدش هم متوسطه و در ضمن لاغر هم هست.

ویژگیهای اخلاقی:خیلی زودرنجه و رفتارش به دلیل نیمه گورکن بودن، خیلی شبیه گورکناست. حالا نیمه گورکن یعنی چی؟ یعنی که وین با هافل همیشه در حال کندن زمین هستن و شبا هم زیر زمین می خوابن؛ همچنین زبون گورکنا رو هم می فهمه، پس اگه یه روز کنارش نشستید و دیدید که همش در حالت هست، معترض نباشید.

سن:نوجوون

پاتروناس:هافل

رتبه خونی:دورگه

بوگارت:مرگ هافل

معرفی: وین، چشماش را باز کرد و خودش رو کنار هافل دید. هافل، از کودکی وین با او دوست بوده؛ تا جایی که وین یازده ساله می شه و مشخص میشه که اون یک نیمه گورکنه.
اون در هاگوارتز، در هافلپاف گروهبندی می شه؛ برای همین هم می تونین کف تالار هافلپاف، چاله هایی رو ببینید که حاصل خرابکاری های وین و هافل هستش.
به دلیل نیمه گورکن بودنش، هر از چند گاهی خرخر می کنه؛ ملت هافلپافی هم همیشه از طرز سخن گفتنش می رنجن و آرزو می کنن که وین نیمه گورکن نبود.

زیرزمین حرکت کردن رو به راه رفتن ترجیح می ده و تصمیم داره در آینده ای نه چندان دور، چاله ای حفر کنه و از زیرزمین به خانه ی ریدل بره و مرگخوار اربابش بشه.
یه بیل زرد رنگ هم داره که با اون زمین رو حفر می کنه و خیلی هم دوستش داره.
عینکش رو هم دوست داره و خیلی هم روش حساسه؛ حتی یدونه کوچیکترش رو هم برای هافل خریده.




ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲ ۱۸:۰۱:۳۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲ ۱۸:۵۵:۰۱
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲ ۱۹:۰۲:۱۶

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: دیروز ۱۷:۳۲:۲۵
#3
سلام تام؟ خوبی تام؟ خوشی تام؟ دماغت چاقه؟

والا مزاحمت شدم من باب یک فقره دوئل بین من و رکس ویزلی.

قربانت،
پشمک سالخورده جوان‌دل عشق مسلک


ویرایش: هماهنگ شده و مدّت زمانشم شیشصد و چهار هزار و هشتصد ثانیه باشه.


Vita brevis


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۰۷:۱۳
#4
رابستن به زور نفر قبلی رو از در انداخت بیرون و نفر بعدی رو صدا زد. آقایی میان‌سال، کت و شلوار پوشیده، کیف سامسونت در دست، با قدم‌هایی بلند وارد اتاق شد.

-نام؟
-استاد.
-نام خانوادگی؟
-استادی.
-غذا؟
-استادپل‍‍ـ... غذا چیه خانم؟ مگه من با شما شوخی دارم؟ مگه من هم‌سن شما و هم‌اندازه‌ی شمام که باهاتون اسم-فامیل بازی کنم؟

دلفی از این حرفا جا خورد و تازه یادش اومد کیه و کجاست!

-اممم... نه... منظورم این بود که بیماری‌تون چیه؟
-بیماری خاصی ندارم، دانشجوهام معتقد بودند باید بیام چک‌آپ.
-آها... اون‌وقت می‌تونم بپرسم چرا دانشجوهاتون معتقد بودن باید بیاید چک‌آپ؟

استاد برای لحظه‌ای توی خودش فرو رفت، بعد در حالی‎‌که سعی داشت خودش رو کنترل کنه، گفت:
- می‌گن یه بیماری خیلی مهلک دارم که هیچ‌وقت خوب نمی‌شم...

-خب بیماری‌تون چی بودن هست؟

-بی‌شعوری! کسی رو بعد خودم سر کلاس راه نمی‌دم. به بچه‌ها پروژه‌ی درسی می‌دم، نمره‌شو اضافه نمی‌کنم بهشون. میانترم که می‌گیرم برگه‌هارو دیر تصحیح می‌کنم، نمره‌هارو هم نمی‌زنم. نمره‌های پایانترم رو هم روز قبل انتخاب واحد می‌زنم که کسی وقت نداشته‌باشه اعتراض کنه. دانشجوها یه دفعه می‌رن تو سایت می‌بینن براشون نُه رد کردم.

دلفی و رابستن نگاهی به هم‌دیگه انداختن. هیچ‌کدوم چیزی برای گفتن به ذهن‌شون نمی‌رسید. بی‌شعوری واقعا بیماری مهلکی بود!

-خیلی متاسفم آقای استاد، ولی شما باید بستری بشید.
-بی‌شعوری خطرناک بودن هست. شما نباید رفتن کرد پیش دیگران.

-یعنی واقعا امیدی نیست؟

-توکل‌تون به روونا باشه.

استاد زد زیر گریه. رابستن زیر بغلش رو گرفت، از صندلی بلندش کرد و بردش بیرون.

-بعدی!


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۵۶ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸
#5
-ما منصرف شدیم! نماییم بالای برج!
-این کارو نکن تام. تا این جا اومدیم..بقیه شو هم بیا. رفیق نیمه راه نباش.
-ما دوست داریم بیاییم. ولی نمی توانیم. آسیب دیدیم!
-مو و دماغ که چیزی نیست. من مطمئنم تو بدون اونا هم می تونی زندگی کنی و فرد موفقی بشی.
-ما فکر نمی کنیم. زشت شدیم!
-تو هرگز زشت نمی شی تام. ابهت آدم که به یه دماغ و چند تار مو بستگی نداره.
-نظرت چیه از روی زمین بلند بشیم؟...ما با این بینی جدید و ناکارآمد داریم خفه می شویم.

جیمز موافق بود.

هر دو از روی زمین بلند شدند و جیمز نگاهی تحسین آمیز به تام انداخت.
-اینجوری ابهتت بیشتر شد. نگران نباش. پروفسور اصلا به زیبایی ظاهر اهمیت نمی دن.

-الان منظورت این بود که ما دیگه زیبایی ظاهری نداریم؟

منظور جیمز دقیقا همین بود، ولی نمی توانست این را مستقیم به تام گفته و دلش را بشکند!

-ما خودمان فهمیدیم!

جیمز با تعجب به تام نگاه کرد.
-چیو فهمیدی؟

-این که منظورت دقیقا همین بود. ما ذهن خوان خوبی هستیم ولی نگران نباش. ما دلی نداریم که بشکند.

جیمز تازه داشت خوشحال می شد که یک پس گردنی از تام خورد.

-ولی غرور داریم بی وجود! غرورمان خرد شد! حالا یک روش مطمئن برای رفتن به بالای برج بیاب! ما هم کمکت نمی کنیم.


gelnanenesriorsabeckmitgideib


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۵۱ سه شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۸
#6
داوطلبان دوئل لطفا مثل ارنی نباشید و خونسردی خود را در مقابل سوالات، حفظ بنمایید!

قبل از اعلام سوژه، سوژه های قبلی هر دو نفر رو بررسی می کنیم. قبلا یه سوژه مقصد اشتباه به ارنی داده بودیم که شبیه این سوژه نبود، برای همین از بین چند سوژه این یکی به نظرمون مناسب تر بود:


سوژه دوئل ارنی پررنگ و اگلانتاین پافت: مسئولیت!

توضیح: بطور موقت و برای یک بار، مسئولیت قطار هاگوارتز به شما سپرده شده. قراره امتحان کنن که از پس این کار بر میایین یا نه.

در مورد هر کدوم از مراحل سفر می تونین بنویسین. ایستگاه...مسیر...داخل قطار و پذیرایی...هدایت قطار...رفتارتون با هم گروهی هاتون(یا هم گروهی های سابقتون) و گروه های دیگه...و این که آخرش چی می شه و به کجا می رسین و این مسئولیت رو برای همیشه بهتون می دن یا نه.
نتیجه رو بهتره بنویسین. ولی در مورد بقیه مراحل، اجباری نیست.
داخل قطار می تونین مهمانی بجز دانش آموزا هم داشته باشین. مثل پروفسور لوپین که با قطار رفت به هاگوارتز.


برای ارسال پست در باشگاه دوئل، یک هفته ( تا 11:59 چهارشنبه 9 بهمن) فرصت دارید.


جان سالم به در ببرید!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱ ۲۳:۱۴:۵۷

gelnanenesriorsabeckmitgideib


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۰۷ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۸
#7
آیا می خواهید انتقام بگیرید؟

آیا قصد دارید شعله های خشم و نفرتتان را به روشی منطقی و عادلانه و البته جادویی خاموش کنید؟

آیا به این نتیجه رسیده اید که دنیای جادویی یا جای شماست یا جای او؟

آیامی خواهید سربه نیستش کنید؟

آیا مایلید قدرتتان را به رخ کسانی که شما را به سخره میگیرند بکشید؟



درخواست مبارزه ی عادلانه با ایشون رو دارم.
مهلت یک هفته!

ویر: هماهنگ شده است.


تصویر کوچک شده

تصویر بزرگ شده


پاسخ به: جشن تولد شانزده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۳:۱۳:۵۶ دوشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۸
#8
مجدداً سلام.

خب دوستان بناست که پنج‌شنبه‌ی این هفته یعنی سوم بهمن به مناسبت تولد سایت دور هم جمع بشیم.

مکان حدودی تولد کافه‌ای اطراف خیابان کریم‌خان، نزدیک متروی هفت تیر خواهد بود.
ساعت حدودی هم از سه و نیم تا هر موقع دعوا بشه.

شاید برای تنها اومدن کمی اذیت باشیم، پس اجازه داریم با خودمون یه دوست یا یه همراه بیاریم، صرفا عالی می‌شه اگر با مسئولین برگزاری -یعنی من و هوریس- هماهنگ کنیم که بتونیم آمار کیک و پذیرایی رو داشته باشیم.
ممکنه عده‌ای به هر دلیلی، حضورشون مشروط به حضور والدینشون باشه، یا اقلاً اطلاع والدین. هیچ مشکلی نیست. در این صورت می‌تونید والدینتون رو به عنوان همون هم‌راه‌هایی که بالاتر گفتم بیارید، یا اطلاعات تماسی برگزارکننده‌ها رو بهشون بدید.

مورد دیگر هم کیک تولد هست. احتمالاً به رسم هر سال یک کیک هم تهیه کنیم و مجدداً به رسم هر سال، هزینه‌ی تهیه‌ش رو بین هم تقسیم کنیم. با توجه به تعدادمون هزینه‌ش چیز عجیب و غریبی نمیشه. احتمالاً بسیار کمتر از ده هزار تومان. این مبلغ اضافه بر مبلغیه که هرکس بابت سفارش چیزی که می‌خواد، به کافه می‌ده.

حالا لطفاً هرکس که مایله پنج‌شنبه توی دورهمی شرکت کنه بهم پخ بده. یا اگر تو تلگرام بهم دسترسی داره، اونجا بهم مسیج بده. اونجا رو سریع‌تر چک می‌کنم.
اگر هم شک دارید به اومدن و از روی خجالتی‌بودن و گوشه‌گیری نمی‌خواید بیاید، بهم پخ بدید که قانعتون کنم همه‌مون شبیه همیم و خوش خواهد گذشت.


تصویر کوچک شده



میشه قسمت کرد جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین تر بیا روی سطح برای روز بهتر...



پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱:۵۲ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
#9
ما هسته زرد آلو هستیم. ما مفید می باشیم.


بررسی پست شماره 234 فرهنگستان ریدل، مروپ گانت:


پست، فقط با توجه به ظاهرش، طولانیه. دلیل این که اینو همیشه تکرار می کنم اینه که نمی خوام کسی فکر کنه لازمه که طولانی بنویسه. اگه هدف خاصی ندارین یا طولانی نوشتنتون دلیل خاصی نداره، نصف این پست کافیه. بیخودی وقتتون گرفته نشه. یا می تونین به جای یه پست بلند، دو تا کوتاه بزنین که هم فعالیت خودتون بیشتر باشه هم سایت فعال تر بشه.
کمی هم به موقعیت پست ربط داره. مثلا اگه اولش خلاصه کرده باشین، کمی طولانی شدنش مانع خوندنش نمی شه.
باز تاکید می کنم که محتوای پست مهم تره. گاهی یا لازمه و یا بهتره که طولانی باشه. ترجیح دادن پست کوتاه مال وقتیه که بلند نوشتن هیچ فایده ای نداشته باشه.


نقل قول:
-ببین پیاز داغ مامان، کوتاه کردن موها هر چند وقت یک بار ضروریه. مخصوصا برای شما که موهای پرپشتی داری.
-

لرد دستی به سرش کشید.
فقط بیابان بود!
شروع، عالی بود.
وقتی داشتم پست های قبلی رو می خوندم، گفتم کاش دامبلدور رو برنگردونن و برن سراغ یه شخصیت دیگه. برای دامبلدور همینقدر کافی بود. شما هم رفتی.
طرز خطاب لرد توسط مروپ رو همه می تونن حدس بزننف ولی هر دفعه به شکلی خلاقانه خواننده رو غافلگیر می کنی. خلاقیت خیلی خوب بود. طنز خیلی خوب بود. استفاده از ویژگی شخصیت ها بدون آسیب زدن به چارچوب شخصیتشون عالی بود. دیالوگ جدی و در عین حال مسخره مروپ خیلی خوب بود...بیابان لرد هم عالی بود.


نقل قول:
در فکر فرو رفت. شاید مادرش اخیرا فرزند دیگری هم پیدا کرده بود که نامش "پیاز داغ" بود. از قضا آن فرزند موهای پرپشتی هم داشت. شاید او برادری دوقلو پیدا کرده بود! اگر چنین موضوعی صحت داشت باید در اولین فرصت این برادر حق خور را به سزای اعمال کثیفش می رساند. حتما بخاطر همین برادر ظالم بود که سر او اکنون عاری از یک تار مو مانده بود زیرا تمام مو های ژن خوب گانت و ژن بد ریدل های گور به گور شده را برادرش به ارث برده بود.
خیلی خیلی خوب بود.
افکار لرد خوب بود...ولی نظر مروپ که هر طور شده لابلای فکر لرد جاسازی شده بود عالی بود...بازم غافلگیر کننده و جالب.


نقل قول:
تا موهای مبارکتو کوتاه کنند و عین ماه شب چهارده بشی.



نقل قول:
ظاهرا این بار دیگر پای برادر گم گشته اش "پیاز داغ" وسط نبود.
این اصرار نویسنده برای درست و واقعی بودن افکار لرد خیلی خوبه. نویسنده هر وقت لازم باشه، از طرف مروپ اظهار نظر می کنه. هر وقت لازم باشه از طرف لرد نتیجه گیری می کنه و این کار رو اونقدر ظریف و ماهرانه انجام می ده که خواننده فرصت اعتراض پیدا نمی کنه!


نقل قول:
مورچه ای که دانه جو ای را کف زمین خانه ریدل حمل میکرد با شنیدن جمله مروپ ناگهان متوقف شد و از همان فاصله نگاهی به لرد انداخت.
-یه تار مو و یه دستگاه دماغ ناقابل!
خیلی خوب بود. اگه همه یه ذره به این جزئیات توجه کنن، دیگه کسی مشکل پیدا کردن سوژه و ایده نخواهد داشت. همین یه مورچه برای نوشتن کل پست کافیه! مثلا مروپ و لرد دو سه تا دیالوگ بگن و مورچه هی تعجب کنه و دخالت کنه، حتی اگه نشنون.


نقل قول:
مروپ از آن دست مادرها بود که هرگز عیوب فرزندش را نمی دید. هنوز سخنانش لرد را قانع نکرده بود که آخرین ترفند خام سازی را به کار گرفت.
-عزیز مامان، زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم/ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم!

در حالی که تن شاعر در گور میلرزید و بخاطر این حسن استفاده از شعرش به شاعر شدنش لعنت می فرستاد، لرد دوباره دستی به سرش کشید. به قدری شعر خام کننده بود که واقعا حس میکرد تار موهایی را در زیر انگشتانش حس می کند.
این قسمتش اصلا ضعیف یا بد نبود...ولی به خوبی قسمت های قبلی نبود. درست وقتی که می خواستم بگم بهتر بود این قسمت حذف بشه به دیالوگ لرد رسیدم:
نقل قول:
لرد دوباره دستی به سرش کشید. به قدری شعر خام کننده بود که واقعا حس میکرد تار موهایی را در زیر انگشتانش حس می کند.
-برویم مادر جان...می خواهیم زلف های بلند خود را کوتاه کنیم تا بر بادتان ندهیم.
همین دیالوگ لرد و خام شدن خیلی مسخره اش دلیل کافی برای حذف نشدن قسمت قبل بود.


انتخاب لرد، مخصوصا به همراه مادر متوهمش برای ادامه سوژه عالی بود.
طنز پست خیلی خوب بود.
شخصیت ها خیلی خوب بودن.
کل پست خیلی خوب بود.

اولش گفتم طولانیه...در حالت عادی و فقط با در نظر گرفتن اندازه پست طولانیه. گفتم اگه دلیل یا هدف خاصی ندارین کوتاه بنویسین. این جا این پست رو نمی شد کوتاه کرد. حیف بود. همینجوری باید نوشته می شد. این جا دلیل خاص داشتیم!


مادر جان دور شو ...خیلی دور و خیلی به سرعت. خودت هم دلیلش رو می دونی!
روز به روز داری بهتر می نویسی. روشنه؟ مفهومه؟ ملتفت شدین؟


gelnanenesriorsabeckmitgideib


پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۲۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
#10
بعد از اینکه از شوک بیرون آمد کمی به بر و روی کوسه نگاهی انداخت. متوجه شد که کوسه چه قد و بالای رعنایی دارد و صد البته که اگر کوسه یک دوشیزه ی محترم نبود عمرا رودولف این گونه به او خیره میشد. درحالیکه که کوسه نزدیک میشد رودولف هم از وجنات و اینکه از هر باله ی همچین بانوی متشخصی هنر میبارد تااا چقدر سر سفره پدر و مادر خوب تربیت شده است تعریف کرد.

یک ساعت بعد...
رودولف هنوز از مخ زنی تسلیم نشده
- به به چه کوسه ی خوش هیکلی. چه بالی، چه دمی، عجب دندونای تیز و تمیزی دارین شما.
- ....
- چقدر شما با وقار و با کمالاتین عین یه دسته جواهر میمونین میشه شمارتون رو داشته باشم؟
-....؟
-آها بله اینجا آنتن نمیده.

سپس کمی با این حرفش در اندیشه فرو رفت. به ذهنش خطور کرد که اصلا زیر آب حرف زدن مقدور نیست تا الان فقط مشغول حباب تولید کردن بوده. پس به این نتیجه رسید که حال که حرف زدن زیر آب بی فایده است باید با یک زبان دیگر حالی اش کند که بفهمد. بعد با زبان اشاره شروع به فهماندن مخ زنیش به کوسه کرد .
از سوی دیگر همزمان مشغول بریدن طناب بوسیله اره ماهیه مفلوک با آن یکی پای آزادش بود آن هم پایی که از سرگیجه ی اره ماهی معلوم بود چند وقت است در جوراب بوده.
دقایقی بعد....
- بلا....کمکککک...اره ماهیه دستمو گاز گرفته ول نمیکنه...هوووی یکی به این کوسهه بفهمونه ما ناموس داریم واسه خودمون دست از سرمون بر دارههه.
کوسه درحالیکه پاچه ی شلوار رودولف را سفت چسبیده بود و ول نمیکرد با دمش به اره ماهی لگد میزد که دست رودولف را ول کند.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.