هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: امروز ۱۸:۰۷:۳۵
#1


سلام بر آلبوس دشمن سیاهی ها

تقاضای عاجزانه ما را مبنی بر بازگشت به ارتش مبارزه با سیاهی ها و بدی ها را پذیرا باشید


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: امروز ۱۷:۵۸:۱۱
#2
۱. توی یه رول، به مریخ برین و خاک مریخ بیارین! اینکه از کجای سفرتون شروع کنید مهم نیست. اما اینکه در مورد اقامتتون توی مریخ توضیح بدین. اونجا چجوریه؟ اصلا میذارن راحت خاک مریخ بردارین یا راحت برگردین؟ بیشتر توضیح نمیدم که محدود نشین. نوشتن برگشتنون هم اختیاریه. مهم اقامتتون و خاکیه که میخواین بیارین. ۲۴

نسیم خنک پاییزی برگ درختان که اکنون به زردی گراییده بودند ، به آرامی تکان می داد. در این بین برگ هایی که به شاخه های خود کم لطفی کرده بودند و سخت به آنها نچسبیده بودند، اسیر نسیم پاییزی شده و از شاخه خود جدا می گشتند. زمین سرد حیاط هاگوارتز پذیرای آنها بود.

من این صحنه را چنان تماشا می کردم که گویی معجزه ای شگرف در حال وقوع است اما اینگونه نبود. این اتفاق در فصل پاییز میلیون ها بار در همین حیاط هاگوارتز اتفاق می افتاد اما نمی دانم چرا برای من بسیار خاص و لذت بخش بود.

قدم های خود را دوباره به حرکت درآوردم تا به دریاچه برسم. آب زلال دریاچه بسیار آرام بود و نسیمی که می وزید تنها می توانست آب را به آرامی به موج درآورد. صدای حرکت برگ های درخت بید بزرگی که کنار دریاچه سالیان سال زینت بخش این بخش هاگوارتز بود، گوش هر رهگذری را نوازش می کرد.

طبق عادت کنار درخت نشستم و پشتم را به درخت تکیه دادم اما دیری نگذشت آرامشی که بدست آورده بودم توسط صدای قدم های چند دانش آموز بهم خورد. بیش از ده دانش آموز با ردا های سیاه با خط های سرخ رنگ به سمت من می آمدند. گویی هدف مسیرشان دقیقا من بودم.

- سلام گودریک! به کمکت نیاز داریم!

چهره فنریرگری بک را شناختم ام اما دیگر دانش آموزان که با تعجب به من نگریسته بودند، برایم ناشناس بودند. با صدایی که سعی می کردم در آن خستگی خود را مخفی کنم، گفتم: « سلام چه شده؟! »

- ما باید بریم به مریخ و خاک مریخ بیاریم

باید اعتراف کنم که این جمله عجیب ترین جمله ای بود که در یک ماه اخیر شنیده بودم! شاید اخرین جمله ای که شنیدم و از این جمله فنریر عجیب تر بود، جمله ی پیتر نروژی بود. او یک اژدها سوار بود که بهم گفته بود هر سه اژدهایش صبح یک روز تابستانی باهم دعوایشان شده بود و با نفس های آتشین خود ، آتشی بزرگ ایجاد کرده بودند که خودشان اسیر همان آتش شده و مرده بودند.

اکنون ارشد گروه گریفیندور بهمراه دیگر گروه نزد من آمده بودند و خواستار یک سفر فضایی بودند.

- خاک مریخ به چه درد شما می خورد؟!

فنریر با حالتی که گویی همانند من اینکار را مضحک می داند، گفت: « باید برای کلاس نجوم معجون فضایی درست کنیم و به خاک مریخ نیاز داریم!

از جای خود برخواستم و به سمت دریاچه رفتم. خم شدم و دست های خود را به آب دریاچه زدم. آب بسیار سرد بود اما اینکار به من آرامش خاصی داد. برگشتم و رو به دانش آموزان گفتم: « چه کمکی از دست من برمیاد؟! »

- ما نمی دونیم چطوری بریم به مریخ!

- صحیح! باید حدس می زدم، خواسته ی شما اینه که من ببرمتون به مریخ! کار سختی نیست، شمشیر من توانایی اینکارو داره اما شما نیاز به یک لباسی دارید که که در جو فضا زنده بمونید!

چهره دانش آموزان را می دیدم که متعجب و ناتوان گشته بود. شاید در نظر بعضی ها اولین راهی که به ذهنشان خطور کرده بود، لباس فضایی مشنگی بود اما بدست آوردن این لباس ها از انبار های سازمان های فضایی کاری بس زمان بر بود. سکوت دانش آموزان چند دقیقه ای به طول انجامید تا آخر سر گفتم: « این دریاچه رو می بینید بچه ها؟! »

گریفیندوری های جوان با تعجب نگاهی به دریاچه کردند و سر تکان دادند. ادامه دادم: « این دریاچه یک دریاچه معمولی نیست! کسی که بدنش به آب این دریاچه آغشته میشه تا ساعت ها هاله ای در اطراف بدنش ایجاد می شه که به عنوان یه سپر دفاعی عمل می کنه! اگه شما در این دریاچه شنا کنید و بعد یک نفر طلسم کروشیو بر روی شما بکار ببره، دردی که حس خواهید کرد تنها یک حس خارش در کل بدنتان خواهد بود. این سپر دفاعی می تونه شما رو در جو فضا هم زنده نگه داره! »

گریفندوری ها بسیار متعجب گشته بودند از رازی که نمی دانستند اما بعضی ها کمی بعد را نیز اندیشه کردند که اکنون مجبور هستند بر این آب بسیار سرد فرو روند تا بتوانند به مریخ بروند. پیش تر از همه ردای خود را در آوردم و گفتم: « خب! لباس هاتون رو دربیارید و بر آب فرو برید، بعدش می تونیم بریم مریخ! »

یک ربع بعد

دانش آموزان در حالی که از سرما به خود می لرزیدند، مقابلم ایستاده بودند و آماده ی سفر بودند. من نیز ردای خود را پوشیدم و سپس چوبدستی خود را از ردایم بیرون آوردم. اراده ای کردم و چوبدستی به حالت اصلی خود یعنی شمشیر خوش فرمم تبدیل شد. دستم را به سمت ارشد گروه دراز کردم و او نیز دستم را گرفت: « دستای همدیگرو سخت بگیرید و ول نکنید. اگه شوربختی نصیبتون شد و دست همدیگه رو ول کردید ، هم خودتون و هم پشت سری هاتون تو جو رها می شید و بعد اینکه سپر دفاعی دریاچه از بین رفت ، می میرید! پس بهتره دست همو محکم بگیرید. »

می دیدم که جوان های گریفی در حالی که رنگ صورتشان به سفیدی گراییده بود ، با تمام توان دست های خود را بهم گره زدند. وقتی همه آنها اینکار را کردند، شمشیر خود را سمت آسمان نشانه رفتم. گرمای شمشیر رفته رفته زیاد شد و سپس نیرویی بالارونده همه ی ما را به پرواز درآورد.

مریخ

با سرعت زیادی بر روی مریخ فرود آمدیم و زمین سخت آن تنمان را با شدت کوفت. برخاستم و نگاهی به بقیه کردم تا از سالم بودن آنها مطمئن شوم. دیری نگذشت که فهمیدیم دست دو نفر از سال سومی ها شکسته و همچنین نفر آخری زنجیرمون هم در نیمه راه دست نفر مقابل خود را از دست داده و اکنون در بین ما نبود.

- خب! بهتره هر چی لازم دارین بردارید! باید زود برگردیم شاید بتونیم اون گریفی هم که تو فضا رها شده در راه بازگشت پیدا کنیم و نجاتش بدیم.

گریفی ها در جو تاریک فضا شروه به جمع کردن خاک مریخ کردند. تمام فضا رنگ سیاه به خود داشت اما نور شدید خورشید همه ی سیاره ها را قابل دیدن کرده بود. زمین از مریخ بسیار زیبا به نظر می رسید.

دیری نگذشت که گریفی ها هر کدام کسیه ای از خاک مریخ پر کردند و آماده بازگشت بودند. دوباره دستان همدیگر را گرفتیم. خوشبختانه دانش آموزی که در جو فضا دستش رها شده بود ، فکرش خوب کار کرده بود و با چوبدستی خود طلسم هایی به جو می فرستاد که من می توانستم نور طلسم ها را با دیده ی خود ببینم. به همان سمت شمشیرم را نشانه رفتم و بار دیگر به پرواز در آمیدم.

در حال پرواز بودیم که به پشت سر نگاهی کردم و گفتم: « از کنارش رد میشیم! پاهاتون رو به طرفش دراز کنید تا بلکه بتونه یکیتون رو بگیره! نفر آخری هم یه دستش آزاده، سعی کن بگیریش! »

کم کم به دانش آموز معلق در فضا نزدیک می شدیم و می توانستم چهره اش را ببینم که مضطرب به ما نگاه می کرد و سعی می کرد با تکان دادن دست هایش به ما نزدیک شود اما دیری نگذشت که پای یکی از دانش آموزان در زنجیر به صورتش برخورد کرد و در عوض نجات دادن او، کمی بیشتر او را از زنجیر ما دور کرد. اما خوش شانس بودیم که نفر آخری زنجیر توانست شلوار او را دستش بگیرد و او را هرچند ناقص به زنجیر وصل کند.

کنار دریاچه

کم کم به سطح زمین زندیک می شدیم. همه ی بچه های آماده ی یک برخورد بسیار سخت بودند اما اینبار بر حسب تجربه سرعت و جهت شمشیر را کمی کنترل کردم و فرود آرامی داشتیم. برخواستم و به بچه ها را شمردم.

نفر آخر زنجیر همین که از جایش برخواست ، فریاد زد: « من گرفتمش! نگران نباشین حالش .... »

دانش آموز جوان نگاهی به دستش کرد و متوجه شد که چیزی که گرفته یک انسان نیست ، بلکه یک شلوار جین می باشد.

- باورم نمیشه! شلوار از پاش در اومده و دوباره از زنجیر جدا شده!

در همین لحظه بود که صدای فریاد بلندی از آسمان به گوش رسید. همه ی ما نگاهی به آسمان کردیم و توانستیم دانش آموزی که چند دقیقه پیش در فضا رها شده بود ، اکنون در حالی که شلواری به تن ندارد ، با سرعت در حال فرود بر روی دریاچه می باشد، ببینیم!

۲. معجون چه بلایی سر رکسان بعنوان خورنده معجون آورد؟ توی یه رول کوتاه توضیح بدین. ۴

رکسان ویزلی شیشه معجون رو سر کشید و سپس نگاهی به دانش آموزان مقابل خود کرد که مات و مبهوت به او چشم دوخته بودند.

- چیزی خاصی احساس نمی کنم بچه ها! فکر می کنم این معجون هیچ خاصیتی نداره!

رکسان این جمله رو گفت اما متوجه چیزی که دانش آموزان متوجه شده بودند نشد. رکسان ویزلی پاهایش از زمین جدا شده بودند و به آرامی در حال چرخ زدن در هوا شد.

- چه اتفاقی داره میفته؟ چرا پاهام داره میره بالا؟!

رکسان ویزلی اکنون 180 درجه چرخیده بود و همچنان نیز به چرخیدن ادامه می داد و در همین حین نیز به سمت چپ در حال حرکت در هوا بود. هر چه در مقابلش بود به کنار می زد و همینطور با سرعتی آرام پیش می رفت که در نهایت به دیوار خود و از حرکت ایستاد اما هم اکنون در هوا معلق بود.

رکسان ویزلی فریاد زد: « برید یکی رو بیارید کمک! بدنم همین طور داره به دیوار فشار میاره تا بتونه ازش رد بشه! »

در همین لحظه بود که دیوار کلاس ترک بزرگی برداشت و در شرف فرو ریختن قرار گرفت. چند دانش آموز سریعا از کلاس بیرون رفتند تا کمک بیاورند. اما یکی از دانش آموزان به سمت کتابخانه کلاس رفت و کتابی را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.

رکسان ویزلی همچنان که به دیوار فشار وارد می کرد ، در حال چرخیدن به خود نیز بود. این حرکتش آنقدر ادامه پیدا کرده بود که سرش چندین زخم برداشته بود. به یکباره دختری که به سمت کتابخانه رفته بود، در حالی که کتابی باز بر دست داشت ، نزدیک شد و گفت: « تو این کتاب نوشته هر کی این معجون رو بخوره ، تبدیل به یک سیاره میشه! اون فرد تا ابد هم به دور خودش می پیچه و هم بدور خورشید! »

رکسان ویزلی که اکنون بیشتر ترسیده بود ، گفت: « یعنی باید برم فضا دور دور؟! »

۳. رنگ و شکل معجون رو توضیح بدین یا نقاشیش کنید. و یه اسم براش انتخاب کنین. ۲

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: امروز ۱۷:۵۷:۰۴
#3
تکلیفمون خدمتتون استاد.

۲.

خوابگاه گریفیندور

_ پاشو دیگه! خورشید غروب کردو وقت شکاره ، خون میخواام!
_نمیخوام. خوابم میاد ، میخوام بخوابم دا.
_ من خون میخوام... خوووووون.
_ ده بگیر بکپ دا. بوکات عنتر.

آستریکس نگاهش رو بین ملتی که از صدای بحثش بهش خیره بودن میچرخه و با بی حوصلگی تمام میگه:
_ چیه؟! تا حالا با بوکاتتون بحث نکردین؟

ملت که حال آشفته آستریکس رو دیدن سوت زنان به کار خود مشغول شدند.

کلا داشتن بوکات چیز سختیه اونم وقتی که بوکاتت خون‌آشام باشه. صبح تا عصر تو کلت بالا پایین میپره و انقد خون خون میکنه که درس رو متوجه نمیش و کلافه کلاس رو ترک میکنی. شبم انقد خون مغزتو میخوره که نه میتونی خوب بخوابی و نه صبح راحت به کلاسات برسی و بدتر از همه با کمبودی خون مواجه میشی.

فردا سر کلاس

همه ملت درحال ور ورفتن با بوکات توی مغزشون بودن و بسی خوش بش میکردنو ورق بازی و...
تو این میان آستریکس که نتونسته بود دیشب خوب بخوابه و بوکاته همه خون مغزشو خورده بود ؛ با بی حالی درحالی که شیشه بطری خون رو سرمیکشید به وز وز های پایان ناپزیر بوکات گوش میداد هرچند کار هر روزش بود.
_ اومممممم...ارهههههه...ژوووووون.... خودشهههههه... تو فقط خون بخور لنتی.
_ حاضرم جلوی نور خورشید مرغ بریان شم ولی وز وز های تورو نشنوم.
_ جووون! مرغ بریان دوست داری.
شطرق

ملت با صدای خورد شدن شیشه بطری رو سر آستریکس بطرفش برگشتن. البته این کار هرروزش بود و یجورایی عادت کرده بودند بهش حتی یه ظرف مخصوص خورد شیشه هم براش گزاشته بودند.

_ خب پس این پروفسوره درولا...دورولا...دروئلا کی میاد؟!

در باز شد و پروفسور دروئلا وارد شد و از پشت کتاب ها درحال صحبت بود.
_این موجود، اسمش بوکاته. پسر عموی بوگارته و لای کتابا زندگی می کنه.
آستریکس یهو به خودش اومد.
_چیییی! لعنتی بازم بوکااات! نهههههه!


ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۸:۱۰:۳۶
دلیل ویرایش: مرگ بر امریکا
ویرایش شده توسط آستریکس در تاریخ ۱۳۹۸/۷/۳۰ ۱۸:۱۴:۴۹


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: امروز ۱۷:۰۵:۴۷
#4
سلام پرفسور...ارشد هافل هستم.


قمارخانه، مثل همیشه شلوغ و مملو از افرادی بود هرکدام پشت میزی نشسته و غرق انجام بازیی هیجان انگیز بودند.
در، با صدای بلندی باز شد و پیرمردی پیپ به لب، با هیجان فریاد زد:
_منتظرم بودید؟ خیلی ممنون.

هیچکس سرش را از روی کارش بلند نکرد، هیچکس به او توجه نکرد.
با خوشحالی پشت میزی خالی نشست و فریاد زنان گفت:
_کی میاد با من بازی کنه؟

باز هم کسی به او نگاهی نینداخت.
بعد از گذشت دقایقی و بیکار ماندن پافت، بالاخره پیرمردی مست و مردنی یافت:
_هی پیرمرد...بیا...بیا بازی کنیم.

پیرمرد قهقه ای زد و پشت میز نشست:
_چه خبرا خوشگله؟
_اممم...
_ شما بازی میکنید؟

مسئول قهوه خانه بالای سرشان ایستاده و کاغذ مقررات بازی را در دست گرفته بود.
اگلانتاین و پیرمرد، هردو سری تکان داده و موافقت خود را اعلام کردند.
_شروع بازی از یه نیروگاه شروع میشه...نیروگاه پرتاب موشک، شما یه وظیفه دارید، باید به سیاره های مختلف سر بزنید و از هر سیاره چیزی به عنوان غنیمت انتخاب کنید...خیلی خب! خوش بگذره.

مسئول قهوه خانه این را گفت و رفت تا به ساحره های جذابی که تازه وارد کافه شده بودند، سر بزند و اصلا به پیرمرد که سعی می کرد سیاره مریخ را قورت بدهد، توجهی نکرد.
_خبب...شروع کنیم؟
_چه خبر خوشگله؟
_فقط...یه سوال چجوری به سیاره ها بریم؟
_چه خبر خوشگ...

پیرمرد نتوانست حرفش را به پایان برساند، نوری در فضا پخش شد و لحظه ای بعد، روی جایی بی آب و علف ایستاده بودند.
پیرمرد باز هم سوالی نابه جا پرسید:
_چه خبر خوشگله؟

زمین زیر پایشان لرزید و غرشی خشمگین کرد:
_چه خببرر؟ از من میپرسی چه خبر؟ وقتی که توی اون زمین زشت و سبز زندگی میکنید، کسی به فکرش نمی رسه شاید مریخی این دور و اطراف باشه که بخواد کسی حالشو بپرسه...ولی حالا که اومدی اینجا از من...

پیرمرد وسط حرف مریخ پرید و گفت:
_بله...بله. من از شما پرسیدم چه خبر خوشگله.
_خوشگله؟...تو به من میگی خوشگله؟ نه...برو پیش همون زمینت...من خودم ذغال فروشم...

پیرمرد، که گویی در یک مسابقه تلفنی شرکت می کند، ادامه داد:
_حرفی انحرافی...تو از خاک تبدیل شدی و قرمزی، پس نمیتونی ذغال فروش باشی.

مریخ، نفسی عمیق کشید تا جواب پیرمرد را بدهد، اما اگلانتاین جلوی او را گرفت:
_مریخ؟...یعنی ما الان رو مریخیم؟ ما میمیریم.
_نه...نه...نه. شما نمی میرید، طبق قوانین بازی اگه غنیمتی از روی این سیاره ی پیر و خاکی بردارید، میتونید برید.

اولین چیزی که به ذهن اگلانتاین رسید...خاک.
ثانیه ای بعد پشت میز قمارخانه بودند.
اگلانتاین پشتش که پر از خاک قرمز و سرخ رنگ مریخ بود بلند کرد و روبه پیرمرد گفت:
_م...م...

پیرمرد چشمکی به او زد و درحالی که زیرلب زمزمه می کرد "چه خبر خوشگله؟" از در کافه بیرون رفت.


شناسه ی قبلی نیمفادورا تانکس


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: امروز ۱۷:۰۴:۳۸
#5
_اهم اهم.
_ هاا! چیه؟! باز برگشتی که.
_ما به تاممون وفاداریم.
_ اره تو نمیری، یکی تو وفاداری یکیم دوست دختر قبلی تام.

بحث و جدل های مغز و فک با بلند شدن تام متوقف شد. تام سرشو بلند کرد و ایستاد ، روبروش دروئلا ایستاده بود و هاچو واچ بهش نگاه میکرد او هم خیره نگاش کرد.
همچنان پس از طی ده ها ده دقیقه هاچو واچ همو نگاه میکردند که بلاخره مغز خسته شد و با کمک فک یه حرکتی زدن بلاخره.
_ شما میدونید چجوری مینوسن؟
_ اممممم... چیزه...من... نمیدو...امممم... شاید بدونم.
_خب این چیه الان؟

تام مداد رو نشونش داد و منتظر جواب ماند.
_مداده. باهاش مینوسن.
_چجوری؟
_روی کاغذ میکشنش‌.

تام سریع یکی از کتاب هایی که از قفسه افتاده بود رو برمیداره ، یکی از صفحاتشو باز میکنه و با مداد شروع میکنه به خط خطی کردن.
_اینطوری؟

دروئلا به صفحات کتاب خیره میشه ولی چیزی جز چند تا خرچنگ قورباغه خط خطی شده نمیبینه‌.
_ اره.
_خب چی نوشتم؟
_نمیدونم.
_راستی این چیه دیگه؟!
_ کتاب.
_چیکارش میکنن؟!
_میخوننش.
_پس من چرا نوشتمش؟!
_چون خواستی و نوشتی.
_چرا خواستم؟!
_چون میتونستی بخواهی.
_ چرا تونستم؟!

دروئلا باز هم قانون ممنوع بودن استفاده از جادوهای ممنوعه رو به خودش یاد اور شد و همزمان چند تا فش بووووقی نثار تصویت کننده قانون کرد.



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: امروز ۱۶:۵۲:۵۱
#6
کجا؟
وسط دریاچه


اتحاد گریفیندور




معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: امروز ۱۶:۳۴:۰۰
#7
سلام بر کلاه گودریک گریفیندور من اون مشکلم در حال برسی هست و اگه میشه می خوام دوباره گروه بندیم کنی
من پسری شجاع و نترسم مهربون تخیلی خون گرم وفادار نسبت به تمام دوستانم و گروهم. گاهی بازی گوش و سر به هوا درسخون و با هوش عاشق کوییدیچ هستم اولویتم گریفیندوره ولی تمام خانوادم تو هافلپاف هستنولی لطفا هافلپاف نه



من معتقد بودم و هستم که ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسی است ! »


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۲۰:۰۶
#8
سلام پروفسور سوجی.
تکلیفمون رو نوشتیم. خیلی هم نوشتیم. طولانی شد. اگر خیلی طولانیه شرمنده، داستان درازی داشت.


اتحاد گریفیندور




معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: امروز ۱۳:۱۷:۱۶
#9
در پاسی از شب که سگ ها پر نمیزدند و مگس ها پارس نمیکردند، آرتور در گوشه ای از انبار، پشت میزش نشسته بود و دل و روده باتری هایش را بیرون ریخته بود و مثلا اون ها رو بررسی می کرد و دربارشون تحقیق میکرد. تماما محو کار خودش شده بود که با لگد مالی به در انبار و ورودش، موهاش ریخت:
-یا عصای مرلین... به خودم ترسیدم خب!
-آرتور! دیگه از دست این جاروی قدیمی زوار در رفته خسته شدم. هر دفعه یه مشکلی براش پیش میاد. با این جارو دیگه نمیتونم برم خرید. رسوندن بچه ها توی اوایل و اواسط ترم های هاگوارتز، با این جارو به ایستگاه کینگزکراس واقعا کار دشواریه. مخصوصا اینکه خودتم زیر جارو آویزون میشی. نمیتونم با این جارو سر کنم.
-اصلا نگران نباش عزیزم. همین فردا میریم و یه جاروی لیموزین 3000 واست میخرم.

آرتور که از سر ناچاری، قبول کرده بود تا برای مالی جاروی جدیدی بخرد، به سراغ حقوق این ماهش که کمتر از یک هفته بود از وزارت گرفته بود، رفت. به سمت آشپزخونه رفت و دریچه ای رو، رو به زیر زمین باز کرد. واردش شد و با فانوسی که در دست داشت، به دنبال کمد وسایلش گشت تا پول را بردارد. قوانین مالی برای خونه، اجازه نمیداد که آرتور از چوبدستیش، داخل خونه استفاده کنه. آرتور، چندرغاز حقوقش را برداشت و شروع کرد به شمردن. پنج هزار گالیون. با پس اندازی که از حقوق های قبلیش کرده بود، حالا پنج هزار گالیون داشت. کیسه سکه ها رو توی جیبش گذاشت و به سمت اتاق خواب رفت. در اتاق رو که باز کرد، مالی ماهیتابه به دست، پشت در ایستاده بود.
-متاسفانه باید بگم که امشب رو روی کاناپه طبقه پایین میخوابید. و شب های بعد رو. تا زمانی که یه جاروی خوب برام نگیری، از اتاق خواب و تخت گرم و نرم خبری نیست.
-ولی فردا که قرار شد...
-ولی نداره آرتور. شب خوبی داشته باشی.

مالی این رو گفت و در رو روی آرتور بست. به نظر خیلی شاکی بود. آرتور به طبقه پایین رفت و به جمع دوستان قدیمی خودش برگشت. بالشتک کوچک و کاناپه ای سفت که فنرش بیرون زده بود. آرتور کمی خودش رو جا به جا کرد تا جاش رو برای خوابیدن پیدا کنه.

صبح روز بعد-فروشگاه جاروی ناکترن

آرتور و مالی زود اومده بودن، خیلی هم زود اومده بودن. فروشگاه بسته بود و هیچکس توی کوچه پرسه نمیزد. مدتی جلوی در فروشگاه ایستادن. هوا کمی سرد بود و نم نم بارون شروع میشد. نیم ساعتی گذشت و پیرمردی، خمیازه کشان و درحالی که دمپایی اش را روی زمین میکشد، کِلِش کِلِش کنان به سمت فروشگاه اومد. کلیدش را درون قفل انداخت و در را باز کرد. فروشگاه حسابی بهم ریخته بود و کف آن پر از جارو بود. پیرمرد رفت و پشت میزش ایستاد. آرتور و مالی وارد مغازه شدند و کمی به جاروها و فضای بهم ریخته فروشگاه نگاه کردن و حرفی نزدن. پیرمرد که گویی به زور چوب و کتک از خواب بیدارش کرده بودن، همچنان خمیازه ای میکشید. هر دفعه طولانی تر. بعد از خمیازه طولانی که کشید، کمی به آرتور و مالی و فضای بهم ریخته فروشگاه نگاه کرد. کمی که دقت کرد، بالاخره دو گالیونیش افتاد:
-آووو معذرت میخوام. الان اینجا رو مرتب میکنم.

پیرمرد چوبدستی اش را دراورد و تکونی به اون داد. تمام جارو ها، سر جای خودشون روی هوا معلق شدن و فروشگاه ظاهر بهتری پیدا کرد.
-خب... چه جارویی براتون بیارم؟

آرتور صداش رو صاف کرد:
-اهم... خب ما میخواستیم جاروی لیموزین 3000 رو ببینیم.
-درست بالا سرتونه.

آرتور و مالی سرشون رو بالا گرفتن و به جاروی طویلی که بالاسرشون بود نگاه کردن.
-ام... قیمتش چنده؟

پیرمرد از پشت میزش بیرون اومد و به سمت آرتور و مالی رفت. عینکش رو به چشم زد و به اتیکت جارو نگاهی انداخت. حدود دو ساعتی زمان برد تا پیرمرد بتونه اتیکت قیمت رو بخونه.
-قابلتون رو نداره. شصت هزار گالیون. .

آرتور در حالی که به این شکل درومده بود، به جارو و پیرمرد خیره شد. مالی از چهره آرتور فهمید که امکان نداره همچین جارویی رو براش بخره. بعد از گذر مدتی و برگشتن فک آرتور سرجای خودش، آرتور خودش رو جمع و جور کرد.
-ببخشید! کوتاه ترش رو ندارید؟

مالی ضربه ای با آرنجش به بازوی آرتور زد و با لبخندی رو به پیرمرد ادامه داد:
-پس ما میریم یه دوری میزنیم و برمیگردیم.

سپس دست آرتور رو گرفت و به سرعت از فروشگاه خارج شد. مالی، آرتور رو کمی از فروشگاه دور کرد. سپس ایستاد و رو کرد به آرتور:
-مگه نگفته بودی امروز اون جارو رو برام میگیری؟
-خب... چیزه... آخرین بار که جارو خریدم، 28 گالیون بود. فکر نمیکردم انقدر قیمتا رفته باشه بالا.
-معلومه که رفته بالا آرتور. تو اون جارو رو 30 سال پیش به مناسبت تولدم گرفتی. خیلی زمانه که میگذره.

آرتور کمی به اطراف نگاه کرد. نمیدونست باید چیکار کنه. مالی دست آرتور رو گرفت و هر دو به سمت خونه تلپورت کردن. بعد از تلپورت کردنشون به سمت خونه، مالی، ناراضی و عصبانی به سمت آشپزخونه رفت تا به کاراش برسه. آرتور که ناامید شده بود، به سمت انبار رفت و روی صندلیش نشست. توی فکر بود که نگاهش به مجله ای، زیر تعدادی کاغذ افتاد. به سمت میز رفت و مجله رو از زیر کاغذ ها برداشت.
-مجله ماگلی.

آرتور روی صندلیش نشست و با بی حوصلگی، مجله قدیمی ماگلی رو ورق زد. همینطور که ورق میزد نگاهش به یک تبلیغات افتاد. تبلیغات یک خودرو که گویا در اون زمان، یکی از بهترین خودرو های ساخته شده بود. آرتور کمی به تبلیغ نکاه کرد. "تنها 2000 یورو".
-یورو؟ چقدر این کلمه آشناس. به نظر واحد پوله... واحد پول؟

کم کم نیش آرتور باز شد و نگاهش به اتاقک کوچکی که داخل انبارش بود خیره شد. مجله رو کنار گذاشت و به سمت اتاقک رفت. آرتور کاغذ های باطله و اسناد قدیمی اش، چه ماگلی و چه مربوط به وزارت خونه رو توی اون اتاق نگه میداشت. وسایل جلوی در رو کنار زد و وارد اتاق شد و شروع کرد به گشتن کمدهای کوچک و کشو ها. بعد از مدتی گشتن، بالاخره دسته پول های کاغذی ماگلی رو پیدا کرد. از شما چه پنهون، آرتور یه زمانی توی خیابونای لندن و منچستر پرسه میزد و صندوق صدقات ها رو خالی میکرد. دسته پول ها و مجله رو برداشت و بدون اینکه مالی با خبر بشه، به سمت آدرس نوشته شده داخل مجله تلپورت کرد.

لندن-اتوگالری خودرو

آرتور کمی سر و وضعش رو مرتب کرد و وارد اتو گالری شد. اولین فروشنده ای که داخل اتوگالری دید، به سراغش رفت. مجله رو از زیر کتش دراورد و نشون فروشنده داد.
-ببخشید آقا. من دنبال این خودرو میگردم. داخل مجله همین آدرس رو نوشته.

فروشنده نگاهی به خودرو کرد و بعد از مدتی، پوزخندی زد:
-عذر میخوام جناب. ولی شما حدود چهل سالی دیر اومدید.
-الان از کجا میتونم این خودرو رو پیدا کنم؟
-خودرو های بهتری هستن. چرا یه نگاهی به اونها نمیندازید؟
-نه قربان. من باید هرجور شده این خودرو رو پیدا کنم.
-حالا که انقدر مصمم هستید تا این خودرو رو خریداری کنید، امممم... حدود سه تا خیابون اونورتر، یه اوراقی خودرو هست. فکر میکنم اونجا بتونید همچین ماشینی رو پیدا کنید.

آرتور تشکر کرد و به سرعت به سمت اوراقی خودرو رفت. طولی نکشید که به اوراقی رسید. نگاهی به اطراف کرد. سر در ورودی اوراقی نوشته بود "قبرستان خودرو ها". آرتور وارد شد و خوب به اطراف نگاه کرد تا کسی رو پیدا کنه.
-چیزی میخواستید؟

شخصی با ظاهری کثیف و سیاه، پشت سر آرتور ایستاده بود و سیگاری گوشه لبش بود. گویا نگهبان اونجا بود و در حال گشت زدن، آرتور رو توی قبرستان دیده بود.
-بله. من دنبال این خودرو میگردم.

نگهبان مجله رو از آرتور گرفت و نگاهی بهش انداخت.
-پس اومدی دنبال عتیقه. میخوای بخریش؟
-باید اول خودرو رو ببینم و قیمتش رو بهم بگید.
-خیلی خب. دنبالم بیا.

آرتور به دنبال نگهبان راه افتاد. از بین تکه های آهن که روی هم انباشته شده بودن گذشتن و به خودرو نزدیک تر شدن.
-کم تر کسی پیدا میشه که به این آشغال دونی بیاد و بخواد خودرویی رو بخره. از خریدش مطمئنی؟ ببینم اصلا چیشد که خواستی بخریش؟
-اممم... خودروهای قدیمی رو دوست دارم.

نگهبان، نگاه مشکوکی به آرتور کرد.
-اینم از فورد آبی رنگ که میخواستی.

خودروی آبی که گویا این چهل سال رو توی قبرستون افتاده بود، پر از خاک شده بود و شیشه هاش شکسته بودن. آرتور خوب به خودرو نگاه کرد.
-قیمتش؟
-چند پیشنهاد میدی؟
-دو هزار گالی... چیز... دو هزار یورو.
-این خودرو دیگه عتیقس. حداقلش ده هزارتا می ارزه.
-دو هزار تا.
-پنج هزار بده خیرشو ببینی.
-دو هزار.
-سه هزار تا دیگه آخرش.
-قبول.

آرتور پول خودرو رو پرداخت کرد و پشت فرمونش نشست. طبق گفته نگهبان، آرتور داشبورد رو باز کرد و کلید خودرو رو برداشت و استارت زد. بعد از کلی استارت زدن، در عین ناباوری، فورد روشن شد. آرتور با همون خودرو که لاستیک هاش کم باد بودن و کم کم چرخ هاش داشتن در میومدن، مسیر لندن تا خانه ویزلی ها رو رفت. بالاخره رسید و از خودرو پیاده شد. نگاهی به خودرو انداخت و شروع کرد به تمیز کردن و تعمیر فورد آبی. بعد از اینکه حسابی به ظاهر خودرو رسید و شیشه های شکسته خودرو رو با افسون تعمیر، به حالت اولش دراورد، کاپوت فورد رو باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. اوضاع خوبی نداشت. پس دوباره از چوبدستیش استفاده کرد و سعی کرد قطعات داخل خودرو رو به حالت اولشون برگردونه.
-ریپارو.

بعد از مدتی نگه داشتن چوبدستی به سمت قطعات درونی فورد، تمام قطعات، با سر و صدایی زیاد، سر جاشون برگشتن. آرتور کاپوت خودرو رو بست و دست به کمر، با رضایت به اون نگاه کرد.
-بهتره برم مالی رو خبر کنم.
-بیب.

آرتور به سمت فورد برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد. ابتدا فکر کرد که با تعمیر خودرو، بوق ماشین سر جاش برگشته و صداش درومده، ولی با صدای بوق دوم و سوم، متوجه شد که اتفاقی داره برای خودرو میافته. پس از چند ثانیه، خودروی آبی رنگ، خود به خود استارت خورد و در سمت راننده اون باز شد. آرتور به آرامی به سمت خودرو رفت و پشت فرمونش نشست. دستش رو به سمت فرمون برد و هردو دستش رو روی فرمون گذاشت. ناگهان خودرو خود به خود به حرکت درومد و از روی زمین بلند شد.
-یا اسطوخودوووووس...

ماشین به پرواز درومد و آرتور رو برای مدتی دور تا دور خونه چرخوند و به آرامی جلوی در خونه، فرود اومد. از سر و صدای فورد و آرتور، مالی و تمام ویزلی ها به بیرون از خونه اومدن تا ببینن چه اتفاقی افتاده. با دیدن فورد و آرتور که پشت فرمونش نشسته بود، همگی تعجب کردن. آرتور نفس عمیقی کشید و خودش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد.
-خب عزیزم... اینم از وسیله نقلیه جدید. یه فورد آنجلای آبی پرنده.
-آرتور.

مالی به سمت آرتور دوید. آرتور آغوشش رو باز کرد ولی مالی از کنارش رد شد و فورد آبی رو بغل کرد.
-باورم نمیشه آرتور که همچین چیزی رو خریدی.
-مبارکت باشه. خب... کیا میخوان یه دوری باهاش بزنن؟ همگی سوار شید. قراره مادرتون ما رو ببره بچرخونه.

همگی سوار فورد شدن و مالی با ترس و لرز، پشت فرمون نشست.
-خب... فقط کافیه پاتو روی اون پدال سمت راست بذاری و هر وقت خواستی بایستی، اون وسطی رو فشار بدی. خیلی آسونه.
-تو اینو از کجا میدونی آرتور؟ مطمئنی که درست کار میکنه؟
-بالاخره من روی وسایل مشنگی خیلی تحقیق میکنم. نگران نباش. قبل از تو امتحانش کردم. درست کار میکنه.

مالی پاش رو روی پدال گذاشت. فورد آنجلا، بوقی زد و به سمت آسمون حرکت کرد و در حالی که مالی و بقیه ویزلی ها جیغ میزدن، اونها رو برد تا دوری توی آسمون لندن بزنن.


اتحاد گریفیندور




معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: امروز ۳:۵۵:۲۲
#10
استاااااااااد!

تکلیف آوردم استاد.

.................

نقل قول:
2. توی یه رول کوتاه، یه روز عادی یه بوکاتو تو مغز خودتون شرح بدین.


-خودشه!

سو با هیجانی که از صورتش بیرون می ریخت، دستش را به طرف آخرین قفسه ی کتابهای کتابفروشی برد. قفسه ای که سالها بود مشتری نداشت و در سکوت خاک می خورد. خیلی کم پیش می آمد کسی نیازمند آن کتابهای خاک گرفته و قدیمی بشود. ولی پیش می آمد... برای سو پیش آمده بود!

«خرررررچ»

هیجان سو معمولا کار دستش می داد.
این بار هم داد. جلد پوسیده‌ی "کتاب ورود به انواع عمارت ها" را پاره کرد. کاملا نابودش کرد!

در این میان، بوکات پیر و خسته ای که خانه اش آسیب دیده و از خواب پریده بود، تصمیم قاطعی برای انتقام از سو گرفت. نزدیک ترین راه را برگزید و به درون دهان سو از که ترس باز مانده بود، شیرجه زد؛ زاویه پرش بسیار مناسبی داشت و توانست در یک حرکت سریع، آویزان زبان کوچک سو شود.
کمی خودش را تاب داد و وقتی که شتابش به حد کافی رسید، زبان کوچک را رها کرد و به طرف مغز رفت.
او بوکات پیر و با تجربه ای بود!
-آخ! این چی بود؟

یک در بود.
درست چند سانتی متر قبل از ورودی مغز، مانعی وجود داشت. با برخورد بوکات با در، چراغی روی آن روشن شد و از سوراخ کوچکی که به نظر می رسید بلندگو باشد، صدایی پخش شد:
-راه ورود به خانه ریدل ها چیست؟

بوکات نفهمید ماجرا چیست. ولی تصمیم گرفت به سوال پاسخ دهد.
-راهِ... دماغ؟

بوکات حتی نمی دانست خانه ریدلها چیست! عمری زندگی کردن در آن کتاب، چیزی به معلوماتش اضافه نکرده بود.

-جواب معتبر نیست!

این صدا از همان بلندگوی روی در به گوش رسید. به علاوه‌ی چراغی که قرمز شده و چشمک میزد. در آخر هم کفش کهنه و رنگ و رو رفته ای که به یک میله وصل بود، از زیر در بیرون آمده و لگدی حواله‌ی بوکات کرد.

-مغز مریض...

صدای بوکات، همانطور که از راه بینی خارج میشد، در سر سو پیچید. اما توجه سو به آن جلب نشد. در آن لحظه درگیر مسئله مهمتری بود.
-چکارش کنم؟... جلدشو با تف بچسبونم؟ با طناب؟... عتچه!

عطسه‌ی سو، مستقیما به طرف قسمت پاره شده‌ی جلد کتاب بود؛ و البته حاوی بوکات!
-عــــــــه! چسب هم جور شد.


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.