هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اعلانات انجمن
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵:۵۸ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#1
یه سلام اکسیژنی خوش‌بو به ملّت جادویی!

خدمتتون عرض شود که تیم اخبار و مقالات واسه از سر گیری فعالیت این بخش‌ها، به تعدادی مترجم با این شرایط نیاز داره:

1- توانایی ترجمه‌ی متون انگلیسی به فارسی:
گوگل ترنسلیت و مایکروسافت ترنسلیتور و اینا اصلاً به درد نمی‌خورن. همین الآن یه خبر یا مقاله‌ی انگلیسی رو توشون کپی پیست کنین و ببینین چه ترجمه‌های تسترال تو تسترالی تحویلتون میدن.
تیم دنبال جذب اعضایی هستش که شخصاً انگلیسی‌شون خوبه و راحت از پس ترجمه‌ی مطالب وبسایت‌های هری پاتری خارجی بر میان.

2- حداقل 3 ماه از عضویت‌تون توی ایفای نقش گذشته باشه:
واسه اطمینان هرچی بیشتر از اینکه اعضایی که قراره جذب تیم بشن، تا حد خوبی توی سایت جا افتادن و شناخته شده هستن.

3- حضور و فعالیت مستمر:
مسلماً برنامه‌ها به هم می‌ریزن و کارها خیلی سخت میشن اگه تیم پر باشه از اعضایی که فعالیت نوسانی دارن و معلوم نیس کی پیداشون میشه و کی غیبشون می‌زنه. در دسترس بودنتون و آنلاین شدنتون و فعالیتتون هم خیلی مهمه.

اگه فک می‌کنین که توانایی، وقت، حوصله و انگیزه‌شو دارین، جهت شرکت توی تست ورود به تیم ترجمه، متن پایینی رو ترجمه کنین و با پیام شخصی به دلفی بفرستین تا بعد از بررسی‌های لازم، بهتون اطلاع بدیم همه‌چی رو.

First things first, there have been a couple of occasions when the Sorting Hat has possibly made a mistake. The most obvious example would be Peter Pettigrew – who rather than demonstrating courage and chivalry, was weak with a real knack for self-preservation. You could say he probably should have been in Slytherin, but that is quite insulting to the many excellent students who are members of that house. However, out of all the witches and wizards who have passed through the corridors of Hogwarts, that is just one example of where the Sorting Hat may have made a mistake. He was the exception – not the rule. On the whole, the Sorting Hat has got it spot on.

Also, you need to remember that the Sorting Hat is one of the cleverest magical objects to exist within the wizarding world. It contains the intelligence of all four of the Hogwarts founders. Not only can it speak, but it can also use Legilimency to look inside the mind of the person who is wearing it to determine their capabilities. It can even respond to what the wearer is thinking and take their choices into consideration. This is what it did with Harry, changing its initial idea of placing him in Slytherin to Gryffindor. This is important because it shows that the Sorting Hat considers who you want to be too. It doesn’t just pluck a house out of nowhere, but really gets to grips with the person as a whole before making its decision.

And while it is true that people can grow and change as they get older, and their personalities can evolve – you could say that the core of who you are and want to be remains the same. This is what the Sorting Hat looks for – even if the house it settles on doesn’t seem like the clearest choice at the time. It considers the different ways you can belong to a Hogwarts house, that don’t necessarily conform to the stereotypes, and judges which one you would make the best contribution to.

The perfect example of this would be Neville Longbottom. There is the belief that Neville would have done better in Hufflepuff and that he didn’t have the necessary traits to belong in Gryffindor. Yet, that proved not to be the case, and the Sorting Hat knew that from Neville’s very first day at Hogwarts.

When we first met Neville as a nervous first-year, he didn’t scream bold and daring Gryffindor. Nevertheless, by the end of the schoolyear he had already begun to demonstrate a courageous side – which only continued to grow. From the first time he stood up to Harry, Ron and Hermione in Philosopher’s Stone (which Dumbledore even said took a great deal of strength) to running the DA and keeping up the resistance during Harry’s absence in Deathly Hallows , he more than proved that he belonged there. In fact, he even pulled sword of Gryffindor out of the Sorting Hat – which could only be done by a true member of that house.

Ultimately, for the many centuries that the Sorting Hat has been doing its job, it has got more right than it has wrong. Its mistakes are few and far between – and it really knows how to spot the true nature or potential of budding witch or wizard. As it is filled with the intelligence of the four founders, it knows exactly what capabilities they want in their houses, and it considers the entire person before making its decision.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۹:۰۵:۳۲ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#2
بلاتریکس، دستش را به نشانه شروع دراز کرد. انتظار داشت حداقل صدای گریه ای کوچک را بشنود. اما، سکوت بود و سکوت. به سمت مرگخواران برگشت.
دیزی، تلمه ای آلبالویی رنگ را داخل دهان مرگخوران میکرد و پس از باد کردنشان، با نخی لب هایشان را به هم میبست.

- دیزی؟ داری چه غلطی میکنی؟
- بلات... بلاتریکس... اگه میشه ماموریتو یکمی عقب بنداز. یه چیزی... میتونی دوز تلمبمو بالا ببری؟

بلاتریکس، در حال گفتن کلمه ی آورا کادابرا بود، که لینی باد شده، چیزی را به زور روی کاغذ نوشت و دست بلاتریکس داد.
- بلاتریکس، خواهش میکنم زندش بزار. طبق ایدش، قراره با این کار، صدای گریه مون بره بالا.

بلاتریکس، کاغذ را مچاله کرد و با سوزنی که از داخل جیبش یابیده بود، لینی بدبخت را سوراخ کرد.
- دوباره تا سه میشمرم. یک... دو... سه!

دستش را دوباره به نشانه شروع باز کرد، اما باز هم، حرکتی از مرگخواران مشاهده نشد.
- مثل اینکه تنتون میخا...

پیس!
نقشه ی دیزی جواب نداده بود و مرگخوران، مانند بادکنک، در حالی چرخید بالای تابوت لرد سیاه بودند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۵۳ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#3
خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. مرگخوارا وانمود می کنن که لرد مرده و الان قراره زیرنظر مامورای وزارتخونه دفنش کنن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو طوری دفن کنن که زنده بمونه که بعدا بتونن برگردن و نجاتش بدن.
یه مراسم عزاداری دیگه هم کنار مراسم لرد در حال برگزاریه.

...............................................


بلاتریکس متوجه تنگی وقت بود. برای همین مرگخواران را دور خودش جمع کرد.
- بیایین جلو. می خوام نقشه رو بهتون بگم. کتی... دست از سر اون تابوت بردار. برای چی داری روش یادگاری می نویسی؟ ضمنا ارباب نمردن که اینجوری زجه می زنی.

کتی، اشک ریزان به بقیه ملحق شد.

بلاتریکس به مراسم دیگر اشاره کرد.
- اون جا رو می بینین؟ اون تابوت دقیقا شبیه تابوت اربابه.

- تابوت ارباب! ارباب... باید می مردم و این کلمات رو نمی شنیدم. اسم شما و تابوت نباید در یک جمله برده بشه. بمیرم براتون که در اوج جوانی از دنیا رفتین. بمیرم که اینقدر مردین که اصلا نمی شه زنده تون کرد. شما الان توی اون تابوت کاملا مرده و بی جان هستین. نفس هم نمی کشین. کسی فکر نکنه می کشین.

فریاد های کتی، علاوه بر لو دادن وضعیت، توجه ماموران را به مرگخواران جلب می کرد و اصلا به نفع ارتش سیاه نبود. برای همین بلاتریکس، پلاکس را مامور کرد که جلوی دهان کتی را بگیرد و خودش شروع به توضیح دادن کرد:
- ما باید تابوت ارباب رو با اون تابوت عوض کنیم. الان سه شماره می شمرم و یهویی همتون شروع کنین به جیغ و داد و گریه و این وسط رو شلوغ کنین که تابوت ها رو با هم عوض کنیم. روشنه؟... خب. آماده. یک... دو... سه... الان!






پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۰۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#4
کتی کوچولو سلام!

خوبیم.

امتحانات تموم شد پست هات رشد کردن؟!


بررسی پست شماره 259 افسانه لرد ولدمورت، کتی بل:


نقل قول:
- سلام؟ اینجا شارژر فروشیه؟
- بله! بفرمایید داخل!
پست قبلی با دیالوگ تموم شده. بعدش اینا باید به راهشون ادامه بدن. به جایی برسن و بفهمن که شارژر فروشی که دنبالش می گشتن. می شه توصیف کرد که اون جا چه جور جاییه. چطوری می رسن بهش.
این کار خیلی مهم و اجباری نیست. حداقل نه برای این سوژه و این صحنه. فقط گفتم که اونم راهیه و می شه انجامش داد. این جا پرش از روی صحنه داریم، ولی آزاردهنده یا گیج کننده نیست.


نقل قول:
مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.
این صحنه خوب بود. می تونستی بیشتر توضیحش بدی که طی این دو هفته چه تغییراتی کردن. دو سه تا مثال می شد زد. سوژه های خوبی داشت.


نقل قول:
مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.

- با احتیاط، ملعون ها!

بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد، دستور داد.
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.
رفتار مرگخوارها، عکس العمل بلاتریکس و حرفاش خیلی خوب بودن. شخصیت هات قوی و واضح هستن. این خیلی خوبه.
با گوشی تایپ می کنی؟ گاهی بعضی از حروف جا میفتن. مثلا چشم غره اش را آماده می کرد.

استفاده از لقب و مقام، وقتی مجازه که اون لقب برگرده به شخصیت های توی رول، نه نویسنده. مثلا اینجا اربابشان، ارباب مرگخوارهاست و نویسنده توش دخالتی نداره. برای همین درسته.
قسمت مربوط به بلاتریکس از نظر ظاهری می تونست کمی مرتب تر باشه:

- با احتیاط، ملعون ها!
بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد این را گفت و دستور داد:
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.



نقل قول:
اما پیدا کردن شارژر فروشی دیگری، آن هم بدون پرسیدن آدرس، ( بلاتریکس میگفت نباید غرورشان به عنوان مرگخوار زیر سوال برود. ) بسیار سخت بود.
این توضیح در مورد بلاتریکس خوب بود.
ولی بازم یه صحنه خوب نوشتی و از روش رد شدی. از اینا می تونی استفاده کنی. با همین یه صحنه می شد یه پست کامل زد. اینجوری نیست که سوژه ها رو هدر داده باشی. چون این سوژه ها رو خودت پیدا می کنی. ولی خیلی سوژه داری. لازم نیست جلو بری. از همینا استفاده کن. سوژه اصلی مهم نیست. این موقعیت هایی که ایجاد می کنی هم مهم تر هستن و هم جالب تر.
به هر حال آفرین بهت که توی موقعیت ها سوژه های خوب پیدا می کنی.


نقل قول:
پیر مرد شارژر فروش، لوازم ریخته شده روی میز را با دقت نگریست.
- حیوون قبول نمیکنیم!

بلاتریکس، با لبخند، پشمالو را از روی پیشخوان برداشت و درون حلق کتی، فرو کرد.
این جاش هم خیلی خوب بود. این که صحنه رو توضیح ندادی و اول، حرف فروشنده رو نوشتی هم جالب بود. روشی که از کتی و سوژه اش استفاده کردی عالی بود. کتی رو هل ندادی جلو. صبر کردی که موقعیت مناسب پیش بیاد و ازش استفاده کنی. همین باعث شده صحنه خیلی خوب باشه.


نقل قول:
مرگخوران خسته و گرسنه، اربابشان را روی کولشان گذاشتند و از مغازه بیرون رفتند. پس از پیدا کردن پریز برقی، شارژر جدید را درون پریز فرو کردند و سر شارژر را درون دماغ های لرد سیاه، فرو کردند. شکم لرد، درخشید و رنگ قرمز، پس از کمی سبز شدن، خاموش شد. شارژر، با زدن جرقه ای پکید و دود راه انداخت.
بامزه شارژ شدیم(نشدیم البته)!


نقل قول:
لرد، پس از اینکه کمی پلک هایش را باز کرد و به اولین مرگخوار بدبخت موجود کروشیو زد، باز شارژش تمام شد.

- ام، بلاتکریس... فکر کنم شارژره رو بهمون انداختن.
این جاش هم خوب بود. هم صحنه لرد و هم آخرش. موقعیت خوبی ایجاد کردی که نفر بعدی بتونه هر جوری دوست داره ادامه بده. دستش خیلی بازه. کل سوژه های قبلی رو داره به اضافه این که می تونه بره سراغ شارژر فروش کلاهبردار!


سوژه رو درست پیش بردی. لازم نبود اینقدر جلو بری. می تونستی همون اول کار درباره قضیه آدرس و پیدا کردن شارژر فروشی بنویسی. یا درباره همون مدتی که اینا شاخ و برگ خوردن. چون سوژه رو درست پیش بردی، الانم می شه درباره همه اینا نوشت.


شخصیت هات خیلی خوب بودن.


طنز پستت خوب بود.


توضیحا و دیالوگ هات خوب بودن. شکلک ها هم خوب بودن.


توجهت به نکته های ریز و سوژه های فرعی و موقعیت، خیلی خوب بود.


آفرین به کتی.





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۳۶ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#5
در کسری از ثانیه توجه همه به جغد جلب شد… تقریبا همه البته!
هکتور همچنان دماغش را به آسفالت چسباند بود و تلاش می‌کرد تا عصاره‌ای از لینی پیدا کند و سدریک نیز چون نور چشمش را آزار می‌داد، با چشم بسته به ساق پای تام زل زده بود.

-چجوری بگیریمش؟

سوال، پاسخی ساده داشت.

-بگیرش سدریک!

بلاتریکس سدریک را بلند کرده و به سمت جغد پرتاب کرد.

شپلق!

و سپس مسیر حرکت او تا زمین را مشاهده کرد.
-آخ! فکر کنم دردش اومد!

-بریم دنبالش؟

قطعا این پیشنهاد عاقلانه تر از اقدام بلاتریکس بود. پس مرگخواران به سمتی که جغد در حرکت بود دویدند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۴۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#6
سلام اربابا!
خوبین اربابا!
میشه به این بنده ی حقیرتون لطف کنید اینو نقد کنید؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰:۳۸ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#7
- سلام؟ اینجا شارژر فروشیه؟
- بله! بفرمایید داخل!

مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.

- با احتیاط، ملعون ها!

بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد، دستور داد.
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.

در یک هفته ی گذشته، مرگخواران با خوردن شاخ و برگ درختان، زنده مانده بودند. به گفته ی بلاتریکس، پولشان باید صرف خریدن چیز های مهمی مانند شارژر برای اربابشان میشد.
اما پیدا کردن شارژر فروشی دیگری، آن هم بدون پرسیدن آدرس، ( بلاتریکس میگفت نباید غرورشان به عنوان مرگخوار زیر سوال برود. ) بسیار سخت بود.

- خب، پیری! بهترین شارژری که میتونیم با این پولا برای اربابمون بخریمو بیار.

پیر مرد شارژر فروش، لوازم ریخته شده روی میز را با دقت نگریست.
- حیوون قبول نمیکنیم!

بلاتریکس، با لبخند، پشمالو را از روی پیشخوان برداشت و درون حلق کتی، فرو کرد.
- پول بده. حیوونت به دردمون نمیخوره.

و پس از خالی کردن جیب های کتی روی پیشخوان، سر جایش برگشت.
- خب؟

پیرمرد، میدانست اگر کمی دیگر وقت تلف کند، قطعا سرش به باد میرود. نباید سر به سر بلاتریکس گرسنه گذاشت. هر چه روی پیشخوان بود را، درون کیسه ای ریخت و پس از رفتن به ته مغازه، با جعبه ای برگشت.
- بهترین شارژری بود که میتونستم بهتون بدم. حالا هم از مغازم بیرون برین!

مرگخوران خسته و گرسنه، اربابشان را روی کولشان گذاشتند و از مغازه بیرون رفتند. پس از پیدا کردن پریز برقی، شارژر جدید را درون پریز فرو کردند و سر شارژر را درون دماغ های لرد سیاه، فرو کردند. شکم لرد، درخشید و رنگ قرمز، پس از کمی سبز شدن، خاموش شد. شارژر، با زدن جرقه ای پکید و دود راه انداخت.
لرد، پس از اینکه کمی پلک هایش را باز کرد و به اولین مرگخوار بدبخت موجود کروشیو زد، باز شارژش تمام شد.

- ام، بلاتکریس... فکر کنم شارژره رو بهمون انداختن.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۹:۴۶:۳۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#8
چند لحظه ی پیش، گله ی پشمالو ها خبر داغ و دست اولی به من دادند که گفتم، بهتره شما نیز از آن بهره ببرید.
محفلی ها، دزد شدند!
طبق خبری که به من رسید، محفلی ها شب گذشته، به دلیل کمبود غذا و خسته شدن از خوردن پیاز، به خزانه ی پر و پیمان خانه ریدل ها دستبرد زدند، اما به دلیل نگهبان های قوی، گیر افتادند و هم اکنون در سیاه چاله های خانه ریدل ها به سر میبرند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶:۳۲ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
#9
این داستان: بادراد ریشو.

داستان به سالها پیش برمیگرده، یا شاید حتا قرن ها. منظورم زمانیه که جن ها تصمیم گرفته بودن علیه انسانها قیام کنن، و برای این انقلاب به یه رهبر احتیاج داشتن. کسی که میخوام درباره ش صحبت کنم، اون زمان دختر کوچولوی نوجوون و خجالتیی بود. خط چشم میکشید، با پدر و مادرش مشکل داشت و نیروانا گوش میداد. اون دوستای زیادی نداشت و جنٍ ضد اجتماعی محسوب می شد، و این مسئله فقط یک دلیل داشت: راستش، بادراد از زمانی که بدنیا اومد ریش بلندی داشت که تقریبا دو برابرِ قدِ خودش طول داشت و به همین علت توی مدرسه و فامیل همیشه مسخره می شد. فامیل ها از مادرش میپرسیدن چطور میخواد شوهرش بده، و مادرش با نگرانی لبخند میزد و میگفت مطمئنم دخترم یه روز عشق واقعی رو پیدا میکنه. وقتی توی مدرسه کارت تولد پخش میکردن، کارتی نصیبِ اون نمیشد. وقتی توی خیابون راه میرفت بهش اشاره میکردن و میگفتن بادراد ریشو، بادراد ریشو! اون از این اسم متنفر بود. چند بار تلاش کرد با چمن زن ریشش رو بزنه، اما فردا صبح که بیدار می شد ریشش حتا از دفعه ی قبل هم بلند تر بود. به همین دلیل، اون تو نوجوونیش هیچ دوست پسر یا حتا دوستی نداشت، چون همه فکر میکردن اگه نزدیکش بشن ممکنه اونا هم ریش در بیارن. خلاصه، برگردیم به اصل ماجرا: جن ها میخواستن انقلاب کنن. وقتی حرفش شد که برای انقلاب به یه رهبر احتیاجه، بادراد حتا توی رویاهاش هم فکر نمیکرد یه روز رهبری رو به اون بدن. خب... بواقع راستش، توی رویاهاش این فکرو میکرد. شب ها قبل از خواب توی آینه به خودش نگاه میکرد، تصور میکرد که هزاران جنِ ریز و درشت روی دست هاشون بلندش کردن و با افتخار فریاد میکشن بادراد، بادراد! بدون اینکه کسی به ریشو بودنش اشاره کنه. پسر ها برای همراهیش از سر و کول همدیگه بالا میرفتن و دختر ها وقتی گوشه ی حیاط مدرسه پچ پچ میکردن و میخندیدن، به اون هم میگفتن چه خبره. با این فکر به خودش توی آینه لبخند میزد، اما میدونست که چنین اتفاقی هرگز نمی افته. با اینکه بادراد میدونست هرگز رهبر نخواهد شد، باز هم وقتی آشنا ها و دوست هاش بهش اصرار کردن که کاندیدای رهبری بشه، بخشی از وجودش دلش میخواست باور کنه که اونا راست میگن و واقعا بهش ایمان دارن. اونا حرفای قشنگ قشنگ میزدن، میگفتن که مطمئنن اون انتخاب میشه. میگفتن ریشِ بلندِ اون نشانه ی قدرته و حتا میگفتن وقتی رهبر بشه میتونه همه رو مجبور کنه که بادراد بی ریش صداش کنن. میگفتن نام بادراد بی ریش یه روز تو تاریخ موندگار میشه. بادراد هرچی بیشتر این حرف ها رو میشنید، بیشتر ایمان پیدا میکرد که قراره انتخاب بشه. اما توی روزِ رای گیری، اون روز شوم و اهریمنی، الفریک عقاب بعنوان رهبر انتخاب شد. بادراد آخر شد، و همه بهش خندیدن. و وقتی میگم همه، منظورم اینه که کسانی که بهش اصرار کرده بودن کاندید بشه هم بهش خندیدن. بادراد تازه داشت متوجه میشد چه خبره، حالا معنای واقعی همه چیز رو میفهمید. همه اینا یه نمایش مسخره بود، همه ی حرف های محبت آمیز اطرافیانش دروغ هایی بود که میبافتن تا بتونن یه روز بهش بخندن. دوستاش... بادراد رو... ایستگاه کرده بودن. این دیگه ضربه ی آخر بود. بادراد دیگه تحمل نداشت. یه شبِ طوفانی و زمستونی، اون برای همیشه از خونه ش فرار کرد، مایل ها دور شد و به لندن اومد. از انسان ها هم متنفر بود، اما نه به اندازه ی جن ها. بادراد حالا فقط یک هدف داشت، و اون هم این بود که به دنیا حکمفرمایی کنه. میخواست کنترل دنیا رو به دست بگیره و همه رو مجبور کنه که بادراد بی ریش صداش کنن، و هرکی مقاومت کرد رو شلاق بزنه. برای همین وارد محفل ققنوس میشه، چون میخواد به کمک محفل ققنوس لرد سیاه رو نابود کنه، و وقتی این کار رو کرد، خودش جاش رو بگیره و بعد بصورت گازانبری محفل ققنوس رو نابود کنه و خودش بمونه فقط. سالها و قرن ها از انقلاب جن ها میگذره و بادراد حالا جنِ پیری شده با ریش های بلند و سفید، اما هنوز هم رویای حکمفرمایی به جهان دست از سرش برنداشته. فقط یه مشکلی هست، و اونم اینه که بادراد اصلا قیافه ی رهبرانه ای نداره. بواقع اون با قدِ نیم متری و ریش های پف پفی ش شبیه پدربزرگ های مهربون و کوچولو بنظر میرسه، یا عروسک های بابانوئل توی ویترین فروشگاه های کریسمسی. هرکس بادراد رو میبینه فکر میکنه اون خیلی مهربون و کوچولو و بامزه ست، و میخوان بلندش کنن و بندازنش هوا. این اونو خیلی عصبانی میکنه، چون اون رهبر آینده ی جهانه ناسلامتی.

پ.ن: یه تواناییِ ماوراطبیعه هم داره که یادم رفت بگم. بادراد هم درست مثل لرد سیاه، تواناییِ حرف زدن با یه گونه ی جانوری رو داره و حتا میتونه ذهنشون رو هم کنترل کنه. متاسفانه برای بادراد و خوشبختانه برای باقی جهان، اون گونه ی جانوری گوسفند ها هستن. بادراد ارتش بزرگی از گوسفند های بزرگ و کوچیک داره که اونا رو ارتش تاریکیِ خودش می نامه، و قصد داره با کمکشون به دنیا حکومت کنه. اما متاسفانه از بیرون فقط یه چوپونِ عادی بنظر میرسه. یه چوپونِ خیلی ناز و گوگولی. نمیتونم به اندازه کافی تاکید کنم، این موضوع واقعا بادراد رو عصبانی میکنه.


شناسه ی قبلی: به دفعات متعددی دامبلدور. شرمنده م.



لطفا گروه انتخابی‌ت رو هم با جغد یا همینجا مشخص کن تا تایید بشی.

فعلا تایید نشد.


تایید شد.
خوش برگشتی.



ویرایش شده توسط Ugh در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۴ ۱۸:۴۶:۲۳
ویرایش شده توسط Ugh در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۴ ۱۸:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۵ ۱۳:۴۸:۵۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۵ ۱۳:۵۴:۲۲
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۵ ۱۳:۵۶:۲۵
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۶ ۱۵:۰۷:۴۶


پاسخ به: اگه کلاه گروه بندی رو سرتون بگذارن تو کدوم گروه می افتید؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶:۲۸ دوشنبه ۴ بهمن ۱۴۰۰
#10
یا میرم گریفندور یا ریونکلاو.
ولی از اونجایی که ریونو بیشتر دوست دارم قطعا ریونکلاو!

Only

avenتصویر کوچک شده








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.