آسپ در حالیکه همچنان خودش رو توی آینه برنداز می کرد خطاب به آلبوس گفت :
_ عمو دامبل! این بیماریه هم بد چیزیه!
آلبوس در حالیکه آهی میکشید زیر لب گفت : حیف شد! تازه سفارش تخت دو نفره داده بودم!

آسپ :

واه واه!
آلبوس کانال تلوزیون رو عوض میکنه و میزنه فشن تی وی!

چند تا مدل دارن با هم میان جلو ، سیفــیــــت! بور! بلوند!
آلبوس :
و درست لحظه ای که صحنه حساس (!!) شده بود یک آقاهه ای میاد جلوی تلوزیون و شروع به حرف زدن میکنه.
_ با توجه به آخرین مد های روز(!) زین پس رنگ پوست سیاه دلربا اعلام میشود!
آلبوس کمی سرشو خم میکنه و در حالیکه به آسپ نگاه میکنه یک لبخند شیطانی بر لب هاش نقش بسته میشه!
داخل انبارگابر در حالیکه کیسه ها رو این ور و اون ور میریخت وگرد خاک بلندی رو به پا زیر لب گفت :
_ اه بوقی! بوقی بوقی! من مطمئنم پیری یک دونه کیسه آرد اینجا گذاشته بود. کجاســــ ... آها پیدا شد!
و کیسه آرد رو با هزار زحمت بلند میکنه و میزاره کنارش و اولین مشت آردیش رو به صورتش می مالونه.
داخل خونه دامبلآسپ دوباره با همون وضع روی پای آلبوس دامبلدور نشسته به این صورت:
در همین لحظه در با صدای آرومی باز میشه و گابریل ، سیفیت تر از همیشه در آستانه در ظاهر میشه.
_ سلام دامبل ! ببین چقدر سیفیتم! نازم! جیگرم!
آلبوس یک نگاهی توام با نفرت ، استفراغ ، کثافت و عق (!؟) به گابر میکنه و بدون هیچ حرفی به گابر اشاره میکنه که تلوزیون رو مشاهده کنه.
_ ... و آخرین افراد دلربا نیز سیاه می باشند!
گابر یک نگاه به تلوزیون میکنه بعدش یک نگاه دیگه به آلبوس و بعدش به آسپ که روی پای آلبوسه و به صورت اتوماتیک میره و دستمال رو برمی داره تا آشپزخونه رو تمیز کنه!
همان شب!گابر داره کف آشپزخونه رو لته میکشه و یک شعری رو زیر لب زمزمه میکنه :
هر چي مي خواي با خود ببر دستمالو با خودت نبر...بزار که گابر در به در بسابه خونه رو تا به سحر دستمالو با خودت نبر!دستمالو با خوت نبر!کثيف مي شه خونه من!( کپی رایت بای کالین

)
آلبوس یک نگاه به ساعتش میکنه و داد میزنه : عالــــی شد! وقت خوابه!

آسپ و گابر :
