هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: دیروز ۱۶:۵۱:۳۱
#1
سلام لرد!
اگه امکانش هست این رو برام نقد کنید.


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#2
سلام بر شما!
شبتون بخیر.
اینم از ماموریت من:
1
2


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱:۳۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#3
بلاتریکس سرش را به سمت تام برگرداند. مادام ماکسیم را روی زمین گذاشت؛ چشم غره ای به رودولف رفت و روی لپ تاپ خم شد.
-خب حالا باید...

فنریر حرف بلاتریکس را قطع کرد و سعی کرد از پشت حجم انبوه موهای بلا، به مانیتور نگاهی بیندازد.
-وایسا ببینم، کی نمایشنامه ات رو تایید کرد؟ پس چرا مال من تایید نشد؟
-چطور جرئت می کنی حرف منو قطع کنی؟!

فنریر به بلا توجه نکرد. در اصل نمی توانست توجه کند؛ چون تمام حواسش جمعِ خواندن نمایشنامه تام بود. چشمش به توضیحات پایین پست خورد.

نقل قول:
به کارگاه داستان نویسی خیلی خیلی خیلی خوش اومدی.
خلاقیت تو کل داستانت موج می زد و از علائم نگارشی هم به درستی و عالی استفاده کردی.
اصلا شاهکار کردی دمت گرم!
بهت تبریک میگم قطعا تو سایت خواهی درخشید.
تایید شد!
مرحله بعد گروهبندی.

ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ 1401/11/11 14:11:11


فنریر، تام را از روی صندلی به پایین پرت کرد. سعی کرد میز را چپه کند ولی از آنجایی که میز کمی سنگین بود، فقط تکان آرامی خورد. با این حال، فنریر همچنان سعی کرد خوفناک بودن و ابهتش را حفظ کند.
-این چه وضعشه! خودت مال خودتو تایید می کنی بعد واسه من می زنی در حد غول غارنشین؟! اصلا میرم شکایت می کنم!

فنریر پشت لپ تاپ نشست تا به مدیران سایت این تخلف را اطلاع بدهد. پیامش را نوشت ولی تا خواست گزینه ارسال را بزند، بلاتریکس دُمش را گرفت و همچون ورزشکاران رشته پرتاب دیسک ماگل ها، او را چند دور چرخاند و سپس به زمین کوباند. از آن طرف هیئت داوران همگی تابلوی امتیاز 10 را بلند کرده و تماشاچیان برای بانو بلا کف زدند. بلاتریکس دست هایش را تکاند و جمعیت را به سکوت فراخواند.
-آخه ابله این جوری که بلاکمون می کنن! جاگسن!

تام دستش را دو دور در جایش چرخاند تا سفت شود و رو به روی بلاتریکس به حالت خبردار ایستاد.
-بله!
-بهتر نیست نمایشنامه گری بک رو هم تایید کنی؟ دوتا جاسوس توی این سایت بهتر به کارمون میاد. البته کاملا حق انتخاب داری و میتونی هم تایید نکنی؛ هر جور راحتی.

جاگسن از آنجایی که کاملا حق انتخاب داشت و با لبخندهای بلا هم آشنایی کامل داشت، تصمیم گرفت نمایشنامه فنریر را هم تایید کرده و او را به گروهبندی بفرستد. دوباره پشت لپ تاپ نشست. شناسه جدیدش را لاگ اوت کرد و خواست با شناسه "جاگسن" اش وارد شود ولی سایت ارور داد.

نقل قول:
شناسه‌ی‌کاربری یا رمزعبور صحیح نیست.



ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۸ ۱۶:۴۷:۵۸

منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۲:۱۳ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#4
خلاصه:

لرد سیاه رو به دلیل کچل بودن به سربازی بردن. جادوگرای مرگخوار هم همراهش رفتن. ساحره ها دارن مواشونو فدا می کنن و با کچل کردن خودشون برای نجات لرد، به پادگان می رن.

.....................

مدتی بعد، گروهی ساحره زشت و کچل جلوی در پادگان سرگرم بحث با نگهبان بودند.

-باور کنین ما به اینجا اعزام شدیم!
-من دو روز از خدمتم مونده. بذارین برم تو... چهل و هشت ساعت دیگه میام بیرون.
-صدام نازکه؟ چیکار می تونم بکنم؟ من اینجوری آفریده شدم! این که نشد دلیل!
-نکش آقا... اون ریش نیست. من گرگم...گرگ ...چیز... گرگم و گله می برم!

فنریر هم همراه ساحره ها بود. چرا که به دلیل ترسو بودن مفرط، قبلا از زیر بار سربازی رفتن شانه خالی کرده بود و حالا به زور آورده بودنش!

نگهبان خیلی زود تسلیم شد. سرباز هر چه بیشتر بهتر! دفاع از وطن در راس امور نگهبان قرار داشت.

ساحره ها وارد شدند و هنوز خیلی ابراز خوشحالی نکرده بودند که سرو صدایی به گوش رسید.

-ترق و توروق چیست؟ گوش های ما دچار آزار شدند.

لینی که به جای کلاه سربازی، کلاه ایمنی مهندسی زرد رنگی به سر داشت، پرواز کرد و بعد از کمی دیدبانی پایین آمد.
-جنگ شده ارباب!

-حدس می زنیم جنگ شده است! با کجا؟ فرقی نمی کند. ما طرفدار دشمن هستیم.

پلاکس به نکته تلخی اشاره کرد.
-ارباب، شما طرفدار نیستین... سربازین!

لرد سیاه نگاه تندی به پلاکس انداخت.
- سر ما باز است؟ لازم بود یاد آوری نمایی؟ ما ناراحت شدیم. نمی جنگیم!




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵:۰۱ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#5
رزرو!


منو از روی خودم قضاوت کنین نه از روی خانواده ام...


"Ravenclaw"

تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳:۴۱ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹
#6
جاسوسی


-بلا بیا اینجا! همین الان!

برای بار دوم فریاد لرد سیاه به هوا رفته بود. جماعت مرگخوار به طور تلمبار شده روی سر و کله هم، گوش‌هایشان را به در اتاق چسباند بودند.

-بلا ما رو مجبور به تکرار حرفمون کردی. اگر یکبار دیگه تکرار کنیم و پیدات نشه...

لزومی به اتمام جمله نبود، تن صدای لرد گویای همه چیز بود. لاکن این بار اتمام نکردن جمله دلیل دیگری داشت.
لرد به سمت در اتاق برگشته و با حرکت چوب دستی آن را به طور چهار طاق باز کردند و بالطبع، سیل مرگخواران فال گوش ایستاده، روی زمین جاری شد.

-بلاتریکس در اتاقمون قایم شده. پیداش کنین. سریع!

مرگخواران به خودشان آمدند و پس از اختصاص چند دقیقه به جا سازی پانکراس تام سرجایش، مشغول گشتن اتاق شدند.
در این بین رودولف به طور محسوسی به هر وسیله شک برانگیز لگد محکمی می‌زد.

-یاران ما... نگردید! یافتیم!

کلاه گیس پر پشتی که دست لرد بود خودش را جمع کرد و سعی کرد کلاه گیس تر به نظر برسد.

دقایقی بعد بلاتریکس رو به روی لرد سیاه ایستاده بود.

-در مورد قایم شدنت، رفتار عجیبت و به زحمت انداختن ما، بعدا مفصل صحبت می‌کنیم. بعدا... بعد از بازگشتت از محفل!
-ارباب... سرورم! هرجا که بگید میرم و هرکار بگین می‌کنم اما ارباب، محفل... ارباب، دامبلدور... ارباب، ریش هاش! ارباب!

مکالمه چندان طولانی نشد. چرا که صبر لرد سیاه به سرعت به سر آمده، کروشیویی نثار بلاتریکس کردند و بدین ترتیب با یک تیر دو نشان زدند. هم بلاتریکس بدون درست کردن دردسر دیگری راهی محفل ققنوس شد و هم مرگخواران با از دست دادن نیمی از شنواییشان بر اثر جیغ گوشخراش بلاتریکس، ترک عادت فال گوش ایستادن کردند.

خانه شماره ۱۲ گریمولد، مقر محفل ققنوس

-بابا جانی، یکبار دیگه... گفتی این چیه؟

ویزلیچه شماره بیست و هشت، خواست پشت چشمی نازک کند اما یادش افتاد که همین دیروز مادرش به ضرب کفگیر، یادش داده بود پشت چشم نازک کردن کار زشتی است.
-پشت خارون پروفسور! برای اینکه بیست و شش بار در روز صدامون نکنین که پشتتون رو بخارونیم! این کمکتون می‌کنه. فقط کافیه بهش بگین دقیقا کجاتون میخاره!

دامبلدور پشت خارون را بار دیگر از نظر گذراند.
-باشه بابا جانی... فقط... این چرا اینقدر مو داره؟!

دسته پشت خارون با موهای زبر سیاه رنگ پوشیده شده بود.

-نمی‌دونم پروفسور! لابد اون بخش ماساژورشه. من همینجوری پیداش کردم.

و قبل از آنکه دامبلدور سوال دیگری مطرح کند، دوان دوان خارج شد.

-هوم... بذار امتحان کنیم. پشت خارون جان بابا، کتف سمت راستم!

دامبلدور حاضر به قسم خوردن بود که پشت خارون به او زبان درازی کرد و تا کمرش به خون ریزی نیوفتاد خارش را رها نکرد.‌
-بابا جانی... بسه! آقا بسه! ردام پاره شد بسه... پوست کمرم رفت بسه... آقا بسسسسه!

در همین بین ورود شخصی به اتاق تمرکز پشت خارون رو به هم زد.
-دامبلدور؟ وقت داری؟
-آه سوروس! مرلین بهت خیر و سلامتی بده! البته که مرگخواره و بعیده اینکار رو بکنه!

پشت خارون دهن کجی محسوسی به دامبلدور کرد.

-دامبلدور من اومدم گزارش ماموریتی که بهم داده بودی رو بدم. البته اگر کاشت پیاز رو بشه ماموریت دونست!
-آه سوروس... البته که ماموریته... ماموریتی حتی مهم تر از چیزی که از سیریوس خواستم! تامین غذای محفل مهمه!

اینبار نوبت اسنیپ بود که پشت چشم نازک کند.
-از سیریوس چی خواستی؟

دامبلدور در ژست مخصوصش قرار گرفت.
-این یه رازه سوروس. یه راز بزرگ!... این مو‌ها از کجا اومدن؟!

کف زمین پوشیده از مو های ریز مشکی رنگی شده بود.
در همین بین، فریاد سیریوس بلک از طبقه پایین به گوش رسید.
-آلبوس من برگشتم. ریش‌هات رو کاشتم! همونطور که گفتم بعیده درخت ریش سبز بشه. اما به هر حال من کاشتم!

پوزخند اسنیپ پررنگ تر شد.

خانه ریدل‌ها

-کاشت پیاز؟ درخت ریش؟ همین؟! دو ماموریت مهمش این بود؟!... وایسا ببینم! چه بلایی سر موهات اومده؟

بازتاب نور روی سر بلاتریکس چشم مرگخواران را می‌زد.

-سرورم... گفتم به ریش دامبلدور حساسیت دارم که... ریخت!
-مهم نیست بلا. فقط سعی کن سریع تر رشد کنن. ما دوست نداریم کسی شبیهمون باشه.

کل ناراحتی چهره بلاتریکس از بین رفت. واضحا از این زاویه به قضیه فکر نکرده بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۱۷:۴۳:۲۵ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#7
در حالی که تام عمیقا درحال تلاش برای نوشتن نمایشنامه بود، نگاه بلاتریکس خشک شده بود روی رودولفی که با دقت برگه ای را از نظر می‌گذراند.

-داره لیست شناسه های مورد علاقه‌اش رو درست می‌کنه!

صدای کتی به قدری به بلاتریکس نزدیک بود که باعث شد یکی دو متری به هوا بپرد.
-به چه جرئتی...
-منم نمی‌دونم به چه جرئتی! پررو شده می‌دونی؟ به اعتقاد من کم میزنیش. مردی که کتک نخوره...

تغییر رنگ بلاتریکس نه تنها شروع شده، بلکه وارد فاز دوم هم شده بود. یعنی قرمز را پشت سر گذاشته، مشغول بنفش شدن بود. اما کتی بی توجه به عصبانیت او، همچنان مشغول توضیح نظراتش بود.
-خلاصه این که اگه همون شب ازدواجتون یکی می‌خوابوندی تو گوشش، الان بدون اجازه تو مشغول انتخاب شناسه نبود.

کتی خوش شانس بود، چراکه بلاتریکس از خونش گذشت و به سراغ رودولف رفت. پشت سرش ایستاد و به لیستی که تنها یک اسم رویش بود نگاه کرد و سپس اولین چیزی که دستش به آن رسید، یعنی مادام ماکسیم را فرق سر او کوبید.
-لرد ولدمورت؟ خجالت نمی‌کشی؟ شناسه لرد رو می‌خوای برداری؟ شرم نمی‌کنی؟ حیا نداری؟

خواست دوباره مادام ماکسیم را فرق سر او فرود آورد که صدای تام بلند شد.
-نمایشنامم تایید شد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


داستان
پیام زده شده در: ۱۱:۳۹:۲۹ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#8
هری پاور چین پاورچین وارد اتاق اسنیپ شد میخواست ضد زوزه ببره یا به عبارتی بدزده !! کم کم شنل رو از روی خودش کنار کشید ناگهان صدا ی فریادی بلند شد و پروفسور اسنیپ با لباس خواب از آن سمت کلاس وارد شد و با صدای خیلی بلند فریاد زد : پاتر ! اینجا چی کار میکنی ؟ بیرون قلعه کم بود حالا باید کلاس های درس رو هم به گند بکشی آقای فیلچ ی هفتس داره از تو زمین کوییدیچ ماسه جمع میکنه !!
هری حسابی دستپاچه شده بود و میشد گفت اگه هری ی میلیمتر جلو تر میرفت با دماغ اسنیپ برخورد میکرد !!
برای همین عقب رفت ناگهان پاش به شنل گیر کرد و پرتاب شد روی صندلی !
پروفسور اسنیپ با همان لحن ادامه داد : پاتر !! درست مثل پدرتی !! ی کله پوک دردسر ساز !! شک ندارم اگه الان در کلاس رو باز کنم آقای ویزلی و خانم گرنجر به داخل کلاس پرتاب میشن ! اسنیپ به سمت در کلاس رفت و در رو باز کرد ولی خبری از هیچکدامشون نبود !! هری زد زیر خنده و اسنیپ هم دسته ی صندلی رو گرفت و چشم تو چشم هری شد !

سلام. به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.
چیزی که بیشتر از همه توی داستانت جلب توجه می‌کنه عجله‌ست... این عجله باعث شده از خیلی صحنه‌ها بپری و خواننده نتونه درست با نوشته‌ت ارتباط برقرار کنه. صرف نظر از این هم، با علائم نگارشی بیشتر دوست باش. از ویرگول، نقطه و سایرین توی جاهایی که نیازن استفاده کن تا لحنِ مورد نظرت رو به خواننده نشون بدی.

به نکاتی که گفتم توجه کن و داستان‌های تایید شده رو یه نگاهی بنداز و بعد، دوباره پیشمون برگرد.
تایید نشد.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۶ ۱۳:۲۰:۳۲


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶:۲۷ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#9
نام: آلبوس سوروس پاتر
گروه: اسلیترین
نژاد: اصیل زاده
چوبدستی: چوب گردوی سیاه با پر ققنوس به اندازه بیست و دو نیم سانتی متر (بر اساس پاترمور)
جارو: آذرخش
پاترونوس: گرگ (بر اساس پاترمور)
جانورنما: مار (بر اساس پاترمور)
جغد: جغد برفی (بر اساس پاترمور)
ویژگی های ظاهری: قد بلند، موی مشکی بهم ریخته، چشم های روشن، پوست روشن، فرز و چابک و آماده برای خطر
درس مورد علاقه: معجون ها و دفاع در برابر جادو ی سیاه
ظاهر: شنل مشکی، ردای مشکی، موی تقریبا بلند مشکی و کلا مشکی
خلاصه زندگی: فرزند هری پاتر و جینی ویزلی. از اول در خانواده ای اصیل به دنبا آمد و به زودی متوجه شهرت پدرش شد. کمی که بزرگ شد فهمید میتواند جادوگر ماهری ماهری باشد تا اینکه در سن 11 سالگی با جغدی برایش نامه ای هاگوارتز آمد.
همیشه از اینکه در گروه اسلیترین قرار بگیرد میترسید ولی بعدا دریافلت که این گروه همان چیزی است که به آن نیاز دارد. او تمام تلاشش را میکند تا از تمام اعضای خانواده اش بهتر باشد.


تایید شد. خوش اومدی.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۶ ۱۲:۰۷:۰۶


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۹:۴۰:۰۸ چهارشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۹
#10
پست پایانی (گوگوئکی)

شب طولانی ای بود. ملت گریفپاف خسته بودند، معلوم نبود آن شب چندبار ازدواج کرده بودند. ولی هر چه که بود، تقصیر خودشان بود.
و اما اثر معجون عشق! تا الان هیچکس متوجه نبود که آن شیشه قلبی شکل لاوندر که نوعی معجون عشق در خود داشت پر از ناخالصی، میکروب، تیمساح... بود.

ملت که هر کدوم روی زمین یا مبل یا حتی در جاهایی روی هم تلنبار شده بودند، کم کم داشتند به حالت بی احساس و بی عشق اولیه بر می گشتند.
پسران و حتی دخترانی و حتی روحانی که دور لاوندر حلقه زده بودند و لاوندر از بعضی آنها به عنوان بالشت استفاده میکرد و برای بعضی از آنها قصه های عشق و عاشقیش را به تعریف میکرد، با خود فکر کردند که اینجا کجاست؟ این دختره ی لوس سنگین کیه دیگه؟ این چه خفتیه آخه؟
کم کم همه با قیافه ای درهم و لباس های نامرتب، لاوندر را کنار زدند و رفتند. ولی یک نفر مانده بود، سدریک! سدریک در حال ورق زدن سندی با جلدی محکم و زیبا بود.
- لاو... لاوندر! این سند ازدواج ماست. من و تو... ازدواج کردیم.
- آره جون دل.
لاوندر خوشحال بود، ولی لاوندر راضی نبود! او آرزو می کرد کاش رون به جای سدریک بود.
در طرف دیگری از تالار:
- یا ریشای بزرگوار مرلین. من کی چهارتا زن گرفتم. با این دستای قیچیم چجوری از پس مخارج اونا بربیام.

آن طرف تر:
- قول میدی هر روز برام سوسیس کالباس بیاری؟

آن طرف تر تر:
- آرتور ما قبلا ازدواج کردیم. وهم برت نداره. ماهیتابه هام رو بردار بریم از این خراب شده.

چند دقیقه بعد ملت روح و گریفپاف و البته اما را با لباس عروس و دستان بسته به دادگاه خانواده منتقل کردند.
گوگو و ملانی با قیافه ای راضی اما پر از عذاب وجدان به ملت آشفته زل زده بودند. ملانی گوشی پزشکی اش را در جیبش که پر از چیزهایی براق بود، فرو کرد.
- بهرحال، من اخطار داده بودم.


"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.