هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: امروز ۱۱:۳۵:۴۰
#1
- گور مکن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!

صدایی با خنده این حرف را زد و بلاتریکس را متعجب ساخت. بلاتریکس با عصبانیت از جا برخاست و فریاد زد:

- کی بود این رو گفت؟... بیاد پایین کاریش ندارم!

ولی صدای خنده دیگر قطع شده بود. او با دقت به بالا نگاه کرد، گویی چند متر ی با سطح زمین فاصله داشت. لوموسی گفته و نوک چوبدستی خویش را روشن کرد.

- اگه دستم بهت برسه الکسیا!... چنان بلایی به سرت میارم که یادت بره کی هستی! ... یه کاری می کنم که...
- کی اونجاست؟.... می گم کی اونجاست؟

بلاتریکس صاحب آن صدا را به خوبی می شناخت!

- رکسان!... رکسان!... من بلا تریکس هستم. زود بیار من رو بیرون!
- چی؟ گفتی کی هستی؟
- مگه نمی شنوی! بلاتریکس هستم! زود من رو بیار بیرون.
- از کجا باور کنم تو بلاتریکسی؟ من که از اینجا نمی بینمت!
- دلت می خواد یه کروشیو بزنم بفهمی من کی هستم؟

صدایی شندیده نشد، گویی رکسان لحظه ای شک کرد.ولی بعد ادامه داد:

- اشکالی نداره! یه کروشیو بزن، اگه مثل کروشیوی بلاتریکس بود میارمت بالا!

بلاتریکس که از دست رکسان خیلی عصبانی بود، چوبدستی اش را بالا گرفت، رکسان قطعا صدای بلاتریکس را به خوبی تشخیص می داد.

- کروشیو!

اتفاق خاصی نیفتاد.

- کروشیو!... می گم کروشیو!
- چرا نمی زنی خب؟

بلا تریکس بار ها گفت کروشیو اما اتفاق خاصی نیفتاد. ناگهان چشمش به چوبدستی افتاد...

- این دیگه چیه؟

به جای چوبدستی در دست بلاتریکس، چوبی معمولی قرار داشت.

- کی چوبدستی من رو برداشته!؟




من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: کتاب جامع معجون سازی نوین
پیام زده شده در: امروز ۱۰:۰۶:۵۶
#2
نام معجون: معجون امید

رنگ معجون: سبز آبی

نام مخترع: اما دابز.

مواد لازم:

۱. یال تک شاخ

۲. آب چشمه شانس

۳. پر ققنوس

۴. خون ژدها

۵. گل پاییز


طرز تهیه:

ابتدا آب چشمه شانس را درون پاتیل ریخته و می گذاریم خوب بجوشد. زمانی که آب کاملا جوشید مقداری یال تک شاخ به آن اضافه می کنیم و سپس در خلاف جهت عقربه های ساعت، پنج دور هم می زنیم. پس از همزدن ده دقیقه ای صبر می کنیم تا مواد کاملا مخلوط شوند; گلبرگ های گل پاییز را داخل خون اژدها ریخته و به معجون اضافه می کنیم. حدود ۸۷ بار باید این معجون را در خلاف عقربه های ساعت ۸۷ بار در جهت عقربه های ساعت هم می زنیم تا معجون حاضر شود.

نکته: این کار را باید با آرامش انجام دهید تا معجون خراب نشود!

وقتی که معجون به رنگ نقره ای در آمد، می توانیم یک پر ققنوس به آن اضافه کنیم تا معجون تکمیل شود.

نکته: پر ققنوس فقط مدت زمان امیدواری را افزایش می دهد و استفاده از آن در معجون، به هیچ عنوان اجباری نیست!

کاربرد:

خیلی اوقات پیش می آید که ما از همه چیز و از همه کس زده می شویم، حس می کنیم دیگر کسی را نداریم، حس می کنیم شکست خورده ایم و مردم ما را کوچک می بینند. حس می کنیم مرگ بهتر از زندگی است...
در این زمان ها که امید خود. را از دست داده ایم و نسبت به مردم و پدیده های اطراف خود، احساس کوچکی و ناچیزی می کنیم; کافی است فقط یک شیشه از این معجون را بخوریم، آنگاه حالمان کاملا خوب می شود و می توانیم انرژی و امید از دست رفته خود را دوباره باز یابیم!



من این رویا را خیلی دورتر از موعود تحمل می کنم! فرقی نمی کند. من آرزو دارم آزادانه پرواز کنم. از طرق آسمان آبی در قلبم . آسمان آبی دور از ذهن که در فردا ها جاری می شود.

Blue Sky in My heart


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: امروز ۵:۱۲:۳۳
#3
خلاصه:

جای روح لرد سیاه و دامبلدور عوض شده. لرد سیاه به شکل دامبلدور تو خانه گریمولده و دامبلدور به شکل لرد سیاه تو خانه ریدل ها. وقتی می فهمن کاری از دستشون بر نمیاد، از یه طرف سعی می کنن با شرایط کنار بیان و از طرف دیگه، اعضای گروه مقابل رو به مسیری که خودشون دوست دارن هدایت کنن.

* * *


-ارباب شدن میشه زودتر خوابیدن بشیم که فردا صحبت کردن بشیم؟ از وقت خواب بچه هم گذشتن شدن کرده ها.
-خیر رابستن...من...یعنی ما...باید همین امشب از شما یک محف...مرگخوار قابل بسازیم. بنابراین امشب شب نشینی در پیش خواهیم داشت.
-شب نشینی هم که بدون میوه نمیشه‌. مگه نه عزیز مامان؟

همه مرگخواران لبخند هایی از سر رضایت زدند. مطمئن بودند که لرد پس از شنیدن سخنان مروپ بلافاصله خودش را به خواب می زند و طبیعتا آن ها هم می توانند بروند و راحت بخوابند اما آن شب همه چیز فرق می کرد!

-البته مامان کندر...مروپ. چرا که نه!
-عزیز مامان؟ مطمئنی؟ الان یعنی با نوش جان کردن پرتقال هیچ مشکلی نداری؟
-نه مامان جان. مگه چه مشکلی باید داشته باشیم؟! میوه به این خوبی و پرخاصیتی!
-آخه قبلا...
-اون مال قبلا بود مادر...الان یک دفعه ای در هایی از افق زندگی سالم بر ما گشوده شد‌.

مروپ که گویی دنیا را به او داده بودند به سرعت مشغول پوست کندن یک کیلو پرتقال شد.

-خب فرزندان تاریکی...می خوایم مرگخوار بودن رو از خودمون شروع کنیم. از خونمون شروع کنیم. مخصوصا از حموم خونمون شروع کنیم!

حمام خانه ریدل اینا

-سوووووووسککک!

یک ایل مرگخوار بالای سر سوسکی ایستاده بودند و با انواع سلاح های سرد و گرم از جمله دمپایی و مگس کش و قمه و وایتکس و کلاشینکف و آر پی جی او را محاصره کرده بودند.
سوسک که به نشانه تسلیم شاخک هایش را بالا آورده بود و سر تا پا می لرزید، به چهره قسی قلبانه مرگخواران چشم دوخته بود و اشهد می خواند.

-ارباب؟ اجازه میدین عملیات انهدام رو شروع کنیم؟
-خیر! ما باید با عشق...امم...یعنی با تاریکی با این سوسک برخورد کنیم.
-یعنی از هستی ساقطش کنیم دیگه؟
-بازم خیر! شما باید با گفتگو مسالمت آمیز مشکلتونو باهاش حل کنید. همیشه خشونت اولین راه نیست فرزندانم...چیز...مرگخوارانم.

مرگخواران:
جناب سوسک:




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۲۰:۵۵
#4
نقل قول:

هافل نوشته:
خور خوریا.

سلام. من یه تازه واردم و پست کارگاه داستان نویسی نوشتم. هنوز مدیر ها ویرایشش نکرده ان. فکر کنم رد شده. دوباره باید بنویسم؟

+مدیرای سایت کیا هستن؟


سلام.

یه پیام شخصی ارسال کردم برات. بخونش حتما.

موفق باشی.




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۵۳:۲۴
#5
خور خوریا.

سلام. من یه تازه واردم و پست کارگاه داستان نویسی نوشتم. هنوز مدیر ها ویرایشش نکرده ان. فکر کنم رد شده. دوباره باید بنویسم؟

+مدیرای سایت کیا هستن؟


تصویر کوچک شده

♥Only Hufflepuff♥


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۵۲:۱۲
#6
بسمه تعالي




- دست نزن! مگه خودت دم نداری؟

بچه با کنجکاوی برگشته و نگاهی به ماتحتش انداخته، دستی به آن کشید. دمی روی آن نبود.

- نه ندارم.
- بزرگ بشی در می‌آری. اونوقت هر چه قدر خواستی باش ور برو.

مرد ابتدا بچه را خر کرده و سپس دمش را از دسترس او خارج کرده و با دست‌هایی که روی سینه‌اش گره زده بود، عبوسانه به تابلوی رو به رویش خیره شد؛ ساحره‌ای که دائما به این و آن هیس می‌کرد. با افتادن نگاه ساحره به پسربچه لبخندی بسیار بزرگ روی لب‌هایش نشسته و زیرلب گفت «مامانی قربونت بره، قند و عسلم!» و جوابش هم لبخندی پت و پهن بود که دو ردیف دندان با جاهای خالی متعدد را نمایان کرد.

- نکن پسره بد!

پسرک همزمان با لبخند زدن به تابلو دم مرد را کشیده و از جا پرانده بودش.

- هوی! با بچه درست صوبت کن! تو روحیه‌ش اثر می‌ذاره!

مرد دمدار از ترس تابلو در جایش فرو رفت.
- خب به این بگو به دم من دست نزنه!

زن درون تابلو چینی به بینی انداخته و با نگاهش مرد را تحقیر کرد.
- خجالت بکش! بچّه‌س! یه دو دیقه بذار با اون دمه بازی کنه، چی ازت کم می‌شه؟!

نگاه پرتره برای چند لحظه روی مرد ثابت مانده و در سکوت شماتتش کرده و دست آخر با چشمانی پر از عشق مرتب به سمت کودک برگشت:
- عزیز دلم این لیاقت نداره با دمش بازی کنی، یک صندلی...
- خیـــــلی خــــــب.

مرد رویش را آن طرف گرفته و دمش را به سمت پسربچه گرفت.
- آخ! یواش بچه‌جوون!

طفل مشغول نوازش و بررسی دم شد، چشمان پسرک از شوق و ذوق برق می‌زد. انگشتان کوچکش در میان موهای دم دویده و...
- مو نکن!
- فقط یه دونه واسه یادگاری برداشتم.

گرمای چشم‌های معصوم پسرک اخم مرد را ذوب کرد. پوزخندی زد و نمایشی آه کشید.
- جهنم، مال خود...
- آقای اسنافل، بفرمایید. شما بودید که به خاطر مشکل در تغییر شکل ناموفق دم درآورده بودین.
- بله بله خودم بودم.

مرد بلند شده و با عجله به طرف در مطب دکتر رفت، در آستانه در برگشت و از روی شانه نگاهی به پسرک که همچنان چشمانش به دم خیره شده بود، انداخت.

- عزیزم داری می‌ری؟

پرستار در لحظه آخر به سمت زنی که به تازگی از یکی دیگر از اتاق‌ها بیرون آمده بود، برگشت. زنی که شباهت بی‌نظیری با پرتره داشت.

- دلم برای همتون تنگ می‌شه!

دو زن یکدیگر را با حرارات به آغوش کشیدند و پس از آن که چند ضربه اطمینان بخش به پشت یکدیگر زدند از هم جدا شدند.

- راستي مي‌شه اين تابلوئه رو ببرم؟
- نمی‌دونم، ولی فکر نکنم مشکلی داشته باشه...

آن دیگری دستش را به سمت پسرک گرفت.
- پسرم می‌آی بریم؟

پسرک بدون جواب دادن به سمت مادرش دویده و دستش را گرفت.

- خدافظ والبورگا، خدافظ سیریوس کوچولو!



ورود سیریوس بلک عزیز رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!


Vita brevis


پاسخ به: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۳۷:۵۲
#7
خلام سر!
خوال بپرسم؟

1. سر کادوگان و خنجلینا جانسون توی لیست اگه خبودن، خی رو انتخاب می کردی؟

2. به هافلپاف کمترین خلاقه ای داری؟

3. خطوری این همه خفتخار به دست آوردی؟

4. رول خویسی من و هافل خوبه؟



ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۹/۲۰ ۲۱:۴۲:۵۳

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه بخواین از پارک هری پاتر یه چیز بخرین اون چیه؟
پیام زده شده در: دیروز ۲۱:۳۷:۱۲
#8
نوشیدنی کره ای
و نمونه هایی از:
ابر چوبدستی
نیم تاج ریونکلاو
شمشیر گریفیندور
جاروی آذرخش
انگشتر هورکراکس
شنل و لباس مرگخواری
ردا و شالگردن اسلیترین


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: دیروز ۱۸:۱۷:۳۸
#9
فلش بک، بیست دقیقه قبل!

فرماندار سفت کلاهش رو گرفته بود تا باد سرد و بد بویی که از انتهای غار می وزید رو وارد یقه ی بازش نکنه!
اون قدیما هنوز یقه ی باز مد بود و البته که فرماندار هم قدیمی بود!

فرماندار همین طور که یقه پیرهنش رو سفت گرفت بود با قامتی خمیده از بین درخت های بزرگ و تنومندی که داخل غار رشد کرده بود میگذشت!

شرایط واقعا نابه سامانی بود و از طرفی انتخابات هم نزدیک بود و فرماندار هم سودای ریاست داشت!

فرماندار کمی به همراهیانش نگاه کرد، دو سه تا دوربین رو هم روشن کرد و پاچه ی شلوار بالا زنان و تبر به دست به جون درخت های بیچاره ای افتاد که راه ورود هوا رو بسته بود و اکسیژن رسانی به بقیه ی شهر رو هم مختلیده بودن!

بعد از دقایقی کار طاقت فرسا، انگار همه ی درخت ها هرس شده بود و باد شدید تر به داخل غار میوزید!

فرماندار که نگاهی پر ابهت به دوربین ها می انداخت چند باری هم شعار انتخاباتی اش رو با صدایی که در بین صدای وزش باد به گوش نمیرسید فریاد زد!

انگار همه چیز خوب پیش میرفت تا این که به نا گَه موجودی بی چشم و رو و بد بو و کپک زده از دهانه ی غار وارد شد!

خودش بود!

برای لحظه ای فکری از ذهن فرماندار گذشت!
چی میشد اگر به جای هرس درختان زائد ورودی هوای شهر، عکس فرماندار در حال شکار نفوذی بیگانه به شهر در تیتر روزنامه های هکتور فردا چاپ میشد؟!

پس در آن هنگام تبر ها بود که بالا میرفت و ضربه ها بود که به موجود بیگانه وارد میشد!

پایان فلش بک

هکتور در میان جیغ و داد هوریس به گوشه ای رفت و فین محکمی کرد تا انگشت شست قطع شده ی هوریس به بیرون پرتاب شه و بعد دوباره به جمع مرگخوار ها برگرده!

فیننننن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جانورنماها
پیام زده شده در: دیروز ۱۳:۰۳:۵۸
#10
جو به شکل وحشتناکی هوریس رو گرفته بود. از قدیم گفتن مرگخوار رو تسترال گاز بگیره ولی جو نگیره. ولی خب تسترالی در کار نبود و هوریس جوگیر بود.
بنابراین روی کمر لرد سیاه لم میده و بعد از در آوردن پاش از توی کفش، شست پاش رو به سمت مرگخوار ها میگیره.

- این الان چیه؟
- پای ارباب آیندتون! آماده ی پابوسی!

مرگخوار ها نگاهی به کپک های روی پای هوریس میندازن و تردید اندکی به دلشون راه پیدا میکنه. ولی با فرو رفتن شست پای هوریس در دماغ اولین مرگخوار، که کسی نبود جز هکتور، کمی داشت از تردید هاشون کم میشد. بلاخره دماغ هکتور بهتر از کپک بود.
ولی این کم شدن خیلی طول نکشید چون شست پای هوریس بعد از بیرون اومدن از دماغ هکتور، دود شد و به هوا رفت و هوریس بی شست موند.

مرگخوار ها فراموش کرده بودن که این هکتور بود و هکتور دگورث گرنجر حتی توی دماغش هم در حال معجون سازی بود!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.