هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: امروز ۰:۲۵:۵۲
#1
همینطور که کتی رو بالا گرفته بود مردم تماشا کننش تا یکی از این بچه خوشش بیاد و بخرتش:
+ دیوا دو دو
_ها؟! چیه بچه چی میگی؟!
+دادا بلو
_چه مرگته آخه؟! میشه مثل آدم بگی چیشده؟!

و شروع کرد به سخت تکون دادن کتی تا یه کلمه درستو حسابی حرف بزنه!!

_ دِ حرف بزن دیگه! زبونتو موش خورده؟
خرس گنده پنج سالشه هنوز حرف زدن بلد نیست.

هر کاری کرد تا چند کلمه از حرفای کتی بفهمه ولی نتونست!

_نه فایده نداره باید یه راه دیگه رو امتحان کنم.

پس اینطور شد که تصمیم گرفت خودش دست به کار بشه!
چوب دستیش رو در آورد و اون رو به طرف کتی گرفت:

_دِس لِترس فراپی (به حرف آوردن بچه)
حالا زود تا فروش نرفتی بگو ببینم چیه ؟!
+ عمو لرد وقتی من رفتم احساس تنهایی نکنیا دلت تنگ نشه هاا باشه؟!
اصلا چطوره اول از من کلی مراقبت کنی تا چاق و چله بشم بعد منو بفروشی باشه؟
مطمئنم پشیمون نمیشی و موقع به فروش رفتن من یه لبخند گنده رو لباته و خیلی هم خوشحالی.
این چیزیه که من میخوام!!

اون واقعا از بچه ها متنفر بود و میخواست یه سیلی بخابونه دم گوش کتی یا اصلا با صدای بلند داد بیداد کنه و بگه:
صداتو ببر ای بچه لوس و بی خرد!
ولی اینبار به جاش جز موافقت چاره ای نداشت چون کسی حاضر نبود بچه ای با سرو وضع داغون، موهای ژولیده پولیده بخره !!
پس بخاطر کار و کاسبیش هم که شده خواسته کتی رو پذیرفت.
رو کرد طرف مردمو گفت:

_ها چیه؟ چرا وایستادین نگاه میکنین؟ اصلا کی گفت بچه فروشی داریم اینجا برین پی کارتون ببینم!
کیش کیش!!
و تو کتی راه بیوفت بریم.

و بعد راهش رو کشید و رفت کتی هم مثل جوجه اردک به دنبال مامان لرد قدم بر می داشت.

+داریم کجا میریم؟
_قبرستون!!

کتی با شنیدن این حرف لرد جا خورد و تصمیم گرفت دیگه لال مونی بگیره تا اوضاع از این بدتر نشده!

یه سی دقیقه گذشته بود که لرد جلوی رستوران لوکس و گرون قیمتی متوقف شد.
رستورانی 100 طبقه که کلی چراغ و لوستر روشن داخلش بود.

بالاخره هر طور که شده هر دو وارد رستوران شدن و گوشه ای از رستوران نشستن.
لرد سر تا پا رستوران رو بر انداز کرد ...
کل فضا پر از رنگهای آبی و قرمز بود رنگ هایی که ازش نفرت داشت ...
نه تنها از رنگ ها بلکه از موسیقی آرومی که در حال نواخته شدن بود هم متنفر بود ...
بالاخره دست از بر انداز کردن رستوران برداشت و دست برد به سمت کتابچه مقابلش!

_این چه کتابیه؟ گذاشتنش برا مطالعه؟ پس چرا انقدر لاغر و صفحاتش کمه!!
کتی زد زیر خنده:
+اولا اون کتاب نیست منو غذای رستورانه دوما چرا حالا سرو ته گرفتیش؟!

و دوباره شروع به خندیدن کرد ... دیوانه وار میخندید !
کتی مدام از لرد ایراد میگرفت و روی اعصابش ویراژ میداد !!
لرد هم هر بار میخواست چوب دستیش رو بیرون بیاره و ورد آواداکدوراشو بخونه به پولی که نیاز داشت فکر میکرد و بیخیال میشد.

_هووی بچه من سوپ مرغ سفارش میدم تو هم همینطور،فهمیدی؟
+نه من سوپ مرغ دوس ندارم.
_این دفعه میگذرم ازت ولی یه بار دیگه رو حرف ما حرف بیاری تبدیل به مرغ میکنمت افتاد یا نه؟!
پس حواست باشه تا دست از پا خطا نکنی چون دلم نمیخواد دفعه بعدی تورو توی سوپ مرغم ببینم!
+ببین عمو جون تو هیچی برا از دست دادن نداری تو اربابی،لرد بزرگی،مهم تر از همه مثل اسمت خوشگلی ... اصلا برا تو چه فرقی داره آخه من تبدیل به مرغ میشم دیه ... بزار یه چیز دیگه انتخاب کنم حتی اگه مرغم بشم قول میدم اگه توی سوپ مرغت که دیده شدم باز بهت سلام کنم باور کن ...


ویرایش شده توسط رز وکس در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۶ ۰:۳۷:۱۱

~ Rose is alone


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۲۰:۱۰:۳۹
#2
با کی و جمله کامل جا موند.
با کی:
ایزابلا تینتوئیستل(امیدوارم درست نوشته باشم !! )
جمله کامل:
لینی وارنر وقتی که هکتور دست از معجون سازی برداشت در خانه ریدل ها با ایزابلا تینتوئیستل دوئل کردن.


~ Rose is alone


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۵۵:۲۳
#3
دفترچه خاطرات بنفش رنگی را که در دستش بود، با آرامش بست.
به پنجره نگاه کرد. بارش نور خورشید بر قالیچه‌ی کوچک روی زمین، چشمانش را خیره نگه داشت.
نفس عمیقی کشید و دفترچه را دوباره باز کرد.

دفترچه خاطرات ربکا لاک‌وود
تاریخ شروع: 16 اکتبر 2019
تاریخ پایان: معلوم نمی‌شود، مگر پایان زندگی‌ات نزدیک باشد.
"دختر عزیزم، ربکا لاک‌وود! تولدت رو بهت تبریک میگم. امیدوارم این دفترچه جایی برای آرامش و شکست دادن ناراحتی‌هایت باشد؛ امیدوارم خاطرات تلخ و شیرینی که می‌نویسی، روزی برات یادگار روزهای عمرت شوند.
از طرف مامان و بابا"


دفترچه را آرام ورق زد. صفحات اول را سریع از چشم گذراند.
همه‌ی آنها خاطرات یک دختر ساده بودند که زیر سایه لرد سیاه مشغول به کار بود.
دختری که خیلی وقت پیش فکرش را مشغول کرده بود.
نور‌های زرد و بنفش دیوار اتاق و روی صفحات دفترچه را تزئین کردند.
نگاهی به ادامه صفحات انداخت. چشمش به صفحه‌ی سفیدی افتاد که با خودنویس بنفش رنگی رویش نوشته شده بود.

"سری خاطره‌های عجیب من!
جدیدا شروع کردم به نوشتنش پس خیلی عجیبه برام. نوشتن خاطره‌هایی که آخرش سر از یه سری اتفاقات عجیب در میاره. اتفاقایی که من اصلا انتظارش رو ندارم. بدشانسی منه که باز دوزش رفته بالا!
ر.لاک‌وود"


آرام ورق زد. صفحات اول درباره دیدار ربکا با رزالین بود. صفحات بعد، فرار از دست نگهبانان و در آخر درباره دیدارش با پاتریشیا و رزالین نوشت.
دستانش را به سمت خودنویسِ روی میز برد. صفخات اول را ورق زد و با آرامش شروع به نوشتن کرد.

"آرامش را احساس کن و با سکوت بخواب. این پایان زندگی تو نیست و سرنوشت تو هنوز قطعی نشده. تو برای مردن به دنیا نیامدی؛ فقط تاوان کارهایت را دانه دانه پس خواهی داد. چه در این دنیا، چه در آن دنیا.
ربکای عزیزم، میدانم دیگر قرار نیست این‌ها را بخوانی، پس این را به عنوان پایان دفترچه خاطراتت در نظر می‌گیرم. تو هم همین را میخواهی، نه؟ آرامشِ ابدی..."


لبخند زد. خودنویس را سر جایش گذشت، دفترچه را بست و روی میز قرار داد.
نگاهی به اتاق شلوغ ولی مرتب ربکا انداخت. وسایل زیادی در اتاق بود ولی با نظرم خاصی در کنار هم چیده شده بودند.
از روی صندلی چوبی بلند شد و به سمت پنجره رفت. پرده را کامل کنار زد و گذاشت نور به صورتش بتابد. ابرها مانند تکه پارچه‌های مخملی در آسمان پخش شده بودند.
دست به موهایش کشید. آنها را از روی صورتش کنار زد. چشمانش می‌درخشید. این را در شیشه‌ی پنجره می‌دید. به زور لبخندی زد و به خودش در شیشه نگاه کرد.
لباس‌های با لکه‌های خون تزئین شده بودند. با خودش فکر کرد:
-بای لکه‌های خونش رو از روی لباسم پاک می‌کردم. فرانسوی‌ها از آدمای بی‌نظم خوششون نمیاد. هه...

به اتفاقات چند شب پیش فکر کرد. اتفاقاتی که او را انقدر به هدفش نزدیک‌تر کرده بودند.

فلش بک - جنگلِ نزدیک خانه ریدل‌ها

-گفتم که، ربکا با منه نه تو.

رزالین این را با فریاد به پاتریشیا گفت. ربکا که از خستگی رنگی به صورت نداشت، حالا بیشتر ترسیده به نظر می‌آمد. چشمانش در حدقه می‌لرزیدند و دهانش از تعجب باز مانده بود.
پاتریشیا لبخندی به ربکا زد.
-عزیزم، ترسیدی؟ چیزی نیست. درد نداره. فقط قراره نفس کشیدن یادت بره.

رزالین پوزخندی به پاتریشیا زد و دور زد. به سمت کیفش رفت و آن را باز کرد. جام شیشه‌ای و تمیزی در آورد و زیر نور خورشید نگه داشت. برق می‌زد. ایستاد و به سمت پاتریشیا و ربکا رفت.
-عزیزم، قراره امشب رو با یه جام ش‍*ر*ا*ب بارگاندی بگذرونیم! یه جام پر از خون!

ربکا لرزید و عقب عقب رفت. قدم‌هایش را سریع‌‎تر کرد. باید زنده برمی‌گشت.
باید زنده به خانه ریدل‌ها برمی‌گشت.
پاتریشیا زودتر از رزالین به سمت ربکا حرکت کرد.
-عزیزم، ربکا! می‌دونم خیلی ناگهانی داریم دنبالیت می‌کنیم ولی تقصیر خودته. باید بین منو و اون انتخاب می‌کردی.
-هوی من اسم دارم!

رزالین با چاقوهایش و پاتریشیا با دستانی که لحظه به لحظه بلندتر می‌شدند به سمت ربکا می‌دویدند. ربکا وقتی پشت سرش را نگاه کرد و دستان پاتریشیا را نزدیک صورتش دید، پایش پیچ خورد و افتاد.
پاتریشیا با یک حرکت سریع ربکا را در دستان شاخه‌ای‌اش گرفت. رزالین با وحشت جیغ کشید و به پاتریشیا تنه زد.
-نه اون برای منه دختره‌ی پیاز!
-پیاز؟! دیر کردی کله گوجه‌ای!

با دست دیگرش گردن رزالین را گرفت و فشار داد.
-شما دوتا مزاحم‌هایی هستین که باید بمیرین. فقط همین.


ادامه دارد...


Dico debere eum multum


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۵۲:۴۶
#4
چیکار؟ دوئل کردن


همیشه پشتتونم اما نه وقتی مشغول خیانتید


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: دیروز ۱۹:۴۱:۰۶
#5
- رودولف خودش تنها بره؟

با گفته شدن این جمله توسط بلاتریکس، کاخ آرزو های رودولف فرو ریخت. درسته که توی بهشت، هر چند تا حوری که دلش ميخواست، همیشه دور و برش بودن، اما رودولف هيچوقت به دو - سه تا حوری بیشتر، دست رد نمیزد.
از وقتی قرار شده بود رودولف فرستاده شه، یعنی همین ده ثانیه پیش، رودولف خودشو بین ساحره های محفلی تصور کرده بود... ولی وقت نکرد بیشتر تصور کنه.

- خب... رودولف تنها نره. فنریر رو هم باهاش میفرستیم.
- اگه فنریر رو بفرستیم که هممونو بجاش میفرستن بیرون. این همین الانش بخاطر ارباب ما رو نميخوره...
-

مرگخوار گوینده، با نگاه بلاتریکس ساکت شد. نمیشد رودولف رو به دلایل خاصی، با هیچ ساحره ای فرستاد، و از قیافه بقیه جادوگرا که سعی داشتن روشون رو از لرد و بلاتریکس برگردونن، معلوم بود هیچکدومشون نمیخواستن با رودولف برن.
رودولف که از این قضیه مطمئن شد، قمه هاشو دوباره تو کش شلوارش گذاشت.
- خب پس تصویب شد. خودم تنها میرم.
- نه رودولف، منم باهات میام.

مرگخوارا چاره ای نداشتن؛ یا باید بلاتریکس و رودولف رو با هم میفرستادن، که در این صورت امکان اخراج هر دو زیاد ميشد، یا باید مرگخوار دیگه ای رو جاش میفرستادن.



پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۶:۱۱:۲۳
#6
کجا:
خانه ریدل ها


~ Rose is alone


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۵:۳۶:۲۷
#7
کی: وقتی که هکتور دست از ساختن معجون بردارد.




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۴:۱۱:۳۲
#8
کی:
لینی وارنر


~ Rose is alone


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: دیروز ۱۰:۵۶:۳۰
#9
چیکار:

طناب بازی


جمله کامل:
آرگوس فلیچ،سیصد سال پیش تو دخمه های قلعه همراه گابریل تیت طناب بازی میکرد.


only Hufflepuff


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: دیروز ۸:۵۶:۰۴
#10
روز تعطیل بود و هر مرگخواری در حال انجام کاری بود.

آشپز خانه

- بیا ایوای مامان این کیک میوه 2 متری رو برات درست کردم. بخور ایوای مامان!

و ایوا کیک را درسته قورت داد. در همان لحظه سر و کله ی پلاکس که داشت نقاشی میکشید پیدا شد.
- بانو مروپ! قاطی اون کیک خوشمزتون چی بود؟
- آوو، پلاکس مامان، قاطیش میوه، آب پرتقال بیهوشی، آب آلبالوی انفجاری و چیپس منفجر کننده سیب بود.

و پلاکس هر لحظه نگران به ایوا نگاه میکرد.
- و ایوا، خوردش؟
- بله، پلاکس مامان! ایوای مامان، همه رو خورد. تو هم میخوای مامانم؟

و پلاکس با ترس و لرز جواب داد:
- آوو، ام، وقتی نقاشی میکشم باید سبک باشم. فعلا!
- خب، ایوای مامان؟

ایوا دیگر ایوا نبود. ایوایی بود سیاه و زغال و وحشتناک!

تالار اصلی

در تالار اصلی تام دست و پایش را گم کرده بود و غافل از اینکه لینی آن را کنده و برای معجون هکتور برده بود.

- آوو، تام داری چی کار میکنی؟

تام بدون دست و پا به لینی که داشت بالای سرش پرواز میکرد نگاهی انداخت.
- شک ندارم که آگلا دست و پامو برداشته. مسخره!
- تام، دست و پاتو گم کردی؟ آوو، هکتور برای معجون ضد خواب برای سدریک دست و پا نیاز داشت و منم گفتم تو که فعلا دست و پا نیاز نداری، پس بردمشون.

مطمئنن اگر تام دست داشت، لینی را میگرفت و زیر پای نداشته اش له میکرد.
- لینی!

و لینی دید آنجا بماند خطر ناک است پس جیم شد تا به کلنی حشره هایش برسد.

- بلاتریکس! بیا!

و بلاتریکس سراسیمه وارد شد.
- چی شده؟ ارباب ماموریت داده؟ ارباب کاری داره؟ ارباب...
- صبر کن. هیچ کدوم. لینی دست و پامو برای معجون ضد خواب برای سدریک برده! حالا چی...
- فقط برای همین؟ میخوای خودم تمام قطعاتت رو جدا کنم و برای معجون هکتور ببرم؟ به علاوه یک کروشیوی خوشمزه؟

تام که از کارش پشیمان شده بود، آب دهانش را قورت داد.
- ببخشید!

هرچه بود بلاتریکس حواسش نبود اما موقع برگشت ناگهانی تنه ای محکم به تام زد و تام تکه تکه شد.

آزمایشگاه هکتور


در آن سو هکتور معجون ضد خواب برای سدریک با دست و پای تام درست کرده و آماده بود.
- لین؟
- بله؟
- اینو برو بده سدریک بخوره.

لینی چرخی در هوا زد و بشر را از دست هکتور گرفت.
- چشم.

با خوشحالی پرواز کنان به سمت سدریک راه افتاد. داشت خیال میبافت که سدریک اگر دیگر نخوابد میتواند برای نگهداری ارتش حشراتش به او کمک کند.
- هی، سدریک بیا اینو بخور.

سدریک بخت برگشته هم که نمیدانست چیست سریع از خواب پرید.
- هی، چرا از خواب بیدارم کردی، چی شده؟

لینی خوشحال چرخی زد و بشر را در حلق سدریک فرو کرد.
- آبمیوه خوشمزه ای که هکتور برات درست کرده.

چشمان سدریک گرد شد و سعی کرد بشر را بیرون تف کند. ولی دل غافل، معجون پایین رفته بود.
- وای!

ناگهان سدریک به خوابی همانند خواب زیبای خفته فرو رفت.

- ا... سدریک که خوابید. هکتور؟

هکتور که در حال دست خشک کردن بود به بیرون دوید.
- کار کرد؟
-نچ! این که خوابید بازم!
-ا شاید بهش نساخته. بیدار میشه. بیدار میشه.
- اینو که فکر نمیکنم دیگه بیدار بشه. خدا بیامرزدتش!

در حیاط


در آن طرف رودلف محو یک ساحره بنظر خودش با کمالات شده بود و بلاتریکس هم آنجا نبود!
-هعی!

ساحره با صدای کلفت رودلف از جا پرید.
- ببخشید شما؟
- رودلف هستم، محو ساحره با کمالات...
- هی رودلف؟ داری چه غلطی میکنی؟

این بلاتریکس بود که خود را به موقع به رودلف فرستاده بود.

- ام... داشت با من حرف میزد.

بلاتریکس نگاهی مرگبار به ساحره کرد و یک کروشیوی چرب و چیلی مهمانش کرد.

- بلا، داشتم به دشت نگا...
- میری بریم تو، یا به تو هم یک کروشیو عین این بدبخت مهمونت کنم؟

رودلف آب دهانش را قورت داد و همرا بلاتریکس به داخل خانه ریدل ها به راه افتاد.

در سرسرا

ملانی داشت به سرسرای خانه ریدل ها میرفت که به آموس دیگوری دیگوری برخورد که که کفش پاشنه بلندی که معلوم بود مال بلاتریکس است بر سر آگلا میکوبید.
-دامبوی دزد! داشتی چی کار میکردی؟
- آموس؟ داری چی کار میکنی؟

آموس که ملانی را با بلاتریکس اشتباه گرفته بود لبخندی زد گفت:
- مادمازل، دامبلدور رو داشتم میزدم. داشت توتون های من رو کش میرفت!

ملانی به آگلا خیره شده بود که داشت به غرغر های پیپ سخنگویش گوش میداد.
- من نباید اینجا باشم. من نباید اینجا...

آموس به سمت آگلا چرخید. در همان لحظه آگلا فهمید چه کاری کرده.

- پس کله زخمیم با خودت آوردی، آره؟

و ملانی آن دو را تنها گذاشت که به کارشان برسند.
- هی، گابریل، داری چی کار میکنی؟

گابریل آهی کشید و گفت:
-این توتون هارو نمیبینی؟ دارم میشورم و میسابم.
میشورم
میسابم
لای لای لای...

و گابریل را هم تنها گذاشت که به شعر گفتن و سابیدنش ادامه دهد.

...................................................................................................................

این بود یک روز تعطیل مرگخواران!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۵ ۸:۵۹:۱۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۵ ۹:۰۰:۵۳
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۵ ۹:۳۰:۴۵

کریسمس همه مبارک 2021






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.