هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۴۷ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
#11
- رفت؟
- بدون شک رفت.
- دورغگو!

رکسان محکم تر خودشو بین موهاش پنهان کرد؛ چون توی اون اتاق سیاه و تاریک و خالی، جای امنی برای قایم شدن وجود نداشت؛ نه یه گلدون، نه یه شیشه عطر، نه موهای بلاتریکس، و نه حتی دیواری که بتونه توی ترکش خودشو پنهان کنه.

- رفت دیگه، چرا نمیای بیرون؟ بیا بیرون، یه کم با هم بازی کنیم.
- نمیام!

معمولا عادت نداشت جواب خودشو بده یا به حرف خودش گوش بده، خصوصا خود توی سرش، که وقتی میخواست یه مشنگ رو شکنجه بده یا دمپایی های ترسناک دستشویی رو به جرم ترسناک بودن خیس کنه، باهاش صحبت میکرد و سعی میکرد منعش کنه... اما این دفعه فرق داشت!

::فلش بک - ساعاتی قبل::

- نه تنها ماموریت انجام نمیدی، بلکه دل خانواده ما رو هم میشکنی؟...
- غلط کردیم ارباب.
- و خود حقیرت رو هم جمع می بندی؟ میدونیم باهات چیکار... گفتین چیکار کرده که ناراحت شدی دخترمون؟
- از پیتزا فس کرده پاپا! فسمیدی؟ فس کرده! :nagini:
- و با شما چیکار کرده مادر؟
- میوه نمیخوره توت فرنگی مامان. شده پوست و استخون.

لرد داشت با خودش فکر میکرد که رکسان رو بخاطر این کار بزرگی که کرده بود ببخشه، اما با دیدن چهره اشک آلود مروپ و چمدونی که روش نوشته بود "خانه سالمندان"، تصمیم گرفت تخفیفی در مجازاتش قائل شه.

- خب خالی، ما بهت یه فرصت میدیم. یه تنبیهی برات در نظر گرفتیم تا درس بزرگی بگیری. درس... خودشناسی. میفرستیمت به یه اتاق که باید تابلویی که خودت هستی رو پیدا کنی. دیگه وقتمون رو با توضیح اینکه هزاران تابلو اونجا هست و اتاق خیلی بزرگ و ترسناکه نگیر.

لرد چوبدستیش رو به سمت رکسان گرفت و رکسان غیب شد، در حالیکه تو این فکر بود که خود شناسی چه ربطی به کارهایی که کرده بود داره...

- در حکمت کارهایمان شک کرد؟ بذار پاش برسه به اینجا، میکشیمش.

::پایان فلش بک::

طبق صحبت های لرد، باید خودش رو از بین اون همه تابلو با قاب های گل گلی ترسناکی که دورش حلقه زده بودن، پیدا میکرد... ولی چطور؟
رکسان همچنان که لای موهاش چنبره زده بود، به فکر فرو رفت. فکر کرد و فکر کرد. باز هم فکر کرد. و باز هم فکر کرد... داشت از شدت فکر کردن خسته میشد که... یه فکری به ذهنش رسید!
قبل از اینکه ایده بی نظیرش رو عملی کنه، کمی به خودش و مغز ریونکلاییش افتخار کرد و با خودش فکر کرد که استعداد هاش داره توی هافلپاف هدر میره. بعد با نهایت غرور و بی جنبگی، صداشو صاف کرد و داد زد:
- کی منه؟
- من! من! من! من!...

رکسان خیلی وحشت کرد... همه اونا خودش بودن، همونقدر باهوش و بی جنبه! میدونست که فعلا قرار نیست از لای موهاش بیاد بیرون، پس همچنان که به راه حل بعدی فکر میکرد، با چوبدستی و موهاش، برای خودش یه بالشت بافت.

- اه، بابا بیا بیرون دیگه! تا کی میخوای خودتو لای اون موهای قرمز چندشت قایم کنی؟

از لای موهاش، نگاهی به گوینده این حرف کرد... مطمئنا اون خودش نبود. اون موهای قرمزشو خیلی دوست داشت، حتی بیشتر از غول غارنشین برای حیوون خونگی!

- باباجان، بیا و به محفل بپیوند، بیا و کنار خانواده حقیقیت باش.
- دامبلدور؟
- چیز... مثل این که اشتباه شده باباجان. داشتم میرفتم دفترم که از اینجا سر درآوردم، دیدم گیج شدی. میخوای به محفل بگروی و رستگار شی باباجان؟

رکسان خیلی دوست داشت هرچه سریعتر از شر این تابلوهای ترسناک خلاص شه، اما اون دختر باهوشی بود و به بعدش فکر کرد، به این که در این صورت اگه به دست لرد بیفته، چه چیزهای ترسناکتری رو باید تحمل کنه؛ مثلا به جای این اتاق، توی اتاقی گیر بیفته که پر از تیله باشه!

- نه ممنون پرو... دامبلدور.

دامبلدور که نا امیدی خاصی توی چهره ش بود، از تابلو خارج شد.

- خوب شد رفت، پیرمرد خرفت.

رکسان به تابلوی دیگه نگاه کرد؛ مشخصا اون هم خودش نبود. با وجود این که مرگخوار شده بود، اما بخاطر خانواده ش و احترامی که برای دامبلدور قائل بودن هم که شده، هیچوقت اون رو پیرمرد خرفت صدا نمی کرد.

- خب، تموم شد!

چوبدستیش رو کنارش گذاشت، خمیازه ای کشید و روی بالشتی که از جنس موهاش بود، دراز کشید و از لای موهاش، به تابلو ها نگاه کرد. تابلو ها با کنجکاوی تمام، در حالی که به شیشه تابلو چسبیده بودن، سعی میکردن از بین فاصله های نیم میکرو متری موهاش ببینن که چی تموم شده... همه به جز یه تابلو؛ تابلویی که با بی تفاوتی تمام، به ناخن هاش نگاه میکرد... این موجود بی تفاوت هم مسلما خودش نبود!...

-

تابلویی که از همه بهش نزدیک تر بود، جیغی کشید و خودشو گوشه تابلوش پنهان کرد. رکسان که حالا خواب از سرش پریده بود، موهاشو بیشتر کنار زد و به تابلو نگاه کرد.
- ترسیدی؟
- خیلی.
- واقعا ترسیدی؟
- واقعا واقعنی ترسیدم.

دوباره خمیازه کشید. این هم مطمئنا خودش نبود. رکسان، مگر در مواقع خاص، اعتراف نمیکرد که ترسیده و حتی اگه گندش در میومد، به یه "نمیترسم، فقط چندشم میشه" اکتفا میکرد.
درست توی همین لحظه، یکی از تابلو ها، از شدت کنجکاوی، اونقدر شیشه رو به قصد دیدن کاردستی رکسان هل داد که به زمین افتاد و صد تیکه شد...

- خطر رفع شد؟

رکسان از بین موهاش میدید که همه تابلوها، با عصبانیت به تابلوی دیگه نگاه میکنن؛ همون تابلویی که چند دقیقه پیش خالی بود، همون تابلویی که دامبلدور ازش خارج شده بود.
- تو کجا بودی؟
- من؟ من همینجا بودم. فقط چون تابلوها دایره ای قرار گرفته بودن، یه کوچولو تر... چندشم شده بود، گوشه تابلو کز کرده بودم. اما الان اصلا نگران نباشین، خطر رفعه!

رکسان دید که دیگه نمیترسه. نه از نقش گل گلی تابلو ها، و نه چند من اطرافش. از لای موهاش بیرون اومد.
- تو رکسانی؟ رکسان خالی؟
- من خالیم دیگه... من خالی، تابلو خالی...

رکسان خیلی خوشحال بود... بالاخره خودشو پیدا کرده بود!
تابلوهای دیگه هورا میکشیدن. اونا هم میدونستن خودشناسی چقدر با ارزشه...

- چرت نگو تسترال، بالاخره دیدیم چی بافته بود.

رکسان خیلی دختر خوب و خودشناسی بود... و اصلا به ضایع شدن راوی اهمیت نمیداد... و به سرعت به سمت تابلوش حرکت کرد و اون رو در بغل گرفت. در همین زمان، نور سفیدی شروع به درخشیدن کرد تا اون رو به خونه ببره، و نور سبزی که اومده بود تا...

- آواداکداورا!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۴۲:۵۴ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸
#12
- دزد!

شنیدن جیغ های وقت و بی وقت رکسان، دیگه برای خونواده ش عادی شده بود. در حالت عادی، هر کسی بعد از از خواب پریدن، کمی رکسان رو مورد لطف و عنایت قرار می داد، کمی هم فکر می کرد که الان دیگه از چی ترسیده، و در نهایت شونه بالا می نداخت و دوباره میخوابید... اما الان یه کم فرق داشت؛ رکسان این دفعه دست بردار نبود و مطمئن بود دزد دیده، و بعد از اینکه همه اعضای خونواده به سمت اتاقش هجوم بردن و حال رکسان رو دیدن، فهمیدن چیز خیلی مهمی ازش دزدیده شده.

فردای اون روز - میز ناهار مرگخوارا

- اینم ظرف میوه واسه مرگخوارای مامان، بعد از سوپتون بخورین... یا نه اصلا بریزین توی سوپتون بخورین. میدونستین آب پرتقالو بریزین توی سوپ بخورین خاصیتش ده برابر میشه؟
-
- من میخوام آب پرتقال با سوپ بخورم... بیام تو؟

بلاتریکس برای لحظه ای وسوسه شد که به سو اجازه ورود بده، اما یه لحظه توجهش به رکسان جلب شد که سرش بطور کامل توی ظرف سوپ فرو رفته بود.
- ربکا، کله خالی رو از توی ظرف بیار بیرون، ارباب نباید ببینن کسی قبل از ایشون غذاشو شروع کرده.

ربکا در حالی که یه "با کمال میل" خاصی توی چشماش بود، چنان موهای رکسان رو کشید که وقتی رکسان سرشو از توی ظرف بیرون آورد، نصف موهاش توی دست ربکا بود.از قیافه ش، معلوم بود کل شب نخوابیده.

- دزد... همه داراییمو دزد برد.
- همه داراییت؟

فلش بک - شب قبل، بعد از اتمام تجسس توی اتاق رکسان

- رکسی... من کل اتاقتو گشتم... چیزی کم نشده ها.
- چرا... خودم دیدم که بردش.
- چی رو؟
- چنگالمو.
-

پایان فلش بک

-
- منم پوکر شدم. بیام تو؟

مرگخوارا به سو نگاه های سنگین انداختن و بعد از اینکه مطمئن شدن سو زیر نگاهاشون له شده، دوباره به سمت رکسان برگشتن.
- یه... چنگال؟
- نه، یه چنگال ترسناک، یه چنگال خیلی خیلی ترسناک که میخواستم روز تولد ارباب بهشون هدیه بدم.
- منظورت چنگال مرگه؟
- نه، چنگالی که باهاش غذا میخورن.
- آها... حتما چنگال یه ببر که باهاش غذا میخورده و خودت شکارش کردی.
- نه، فقط چنگال.

مرگخوارا فهمیدن که چیز قابل توجهی توی حرفای رکسان وجود نداره؛ پس فقط منتظر لرد نشستن تا غذاشونو شروع کنن.
اونا درکش نمیکردن. از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسیده بود که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش می کرد. اون فقط به خونواده ش گفته بود که توی اون کمد چیه.

- ما معطل کردیم یارانمون. داشتیم سعی میکردیم پیتزای دخترمونو یه جایی قایم میکردیم تا بیاد با ما ناهار بخوره، ولی هی پیداش میکرد. دختری داریم بسیار باهوش.

رکسان مصمم شده بود دزد رو پیدا کنه... به هر قیمتی که شده...

- مگه ما نگفتیم میوه جات دوست نداریم مادر؟
- چرا هندونه تو قرمز مامان، ولی گفتم واست خوبه، آوردم با غذات بخوری.
- مادری داریم لجباز و دلسوز.

* * *


از اون شب به بعد، چند بار دیگه هم از اتاق رکسان دزدی شد؛ چیز های بی اهمیتی مثل یه لپ تاپ مشنگی، و چیزهای با اهمیتی مثل یه مداد ترسناک. متوجه شده بود که دزد هر شب، راس ساعت مشخصی، از پنجره اتاق، وارد اتاقش میشه، پس شب بعد، آماده شد.

شب بعد، پشت کمدش قایم شد و با چوب بلندی منتظر دزد موند. چند دقیقه ای از ساعت مشخص نگذشته بود که از پنجره باز اتاق، مرد سیاه پوشی وارد شد. اول آروم آروم به سمت کمد حرکت کرد، ولی جسم معلقی توی هوا، نظرشو جلب کرد. نقشه رکسان گرفته بود!
دزد به سمت جسم معلق رفت. چند دقیقه بهش خیره شد و بعد، شروع کرد از زاویه های مختلف جسم رو بررسی کرد. رکسان نگران شد؛ شاید هم نقشه ش نگرفته بود. ولی همچنان به دزد نگاه کرد.
دزد همچنان مشغول بررسی جسم بود، متوجه خاکی بودنش شد. تکونی به جسم داد که باعث شد گرد و خاکش توی هوا پخش شه.
- ا... ااااااا.... اااااااااا... اچــــــــــــــــــــه!

جسم معلق که به یه نخ وصل بود، از شدت عطسه دزد، بالاتر رفت، دماغ دزد رو هدف گرفت و با سرعت به دماغ دزد کوبیده شد. دزد "آخ"ـی گفت و عقب عقب رفت و...

تـــــــــــق

در کمد به دست رکسان باز شد و محکم به سر دزد برخورد کرد. دزد درحالی که با یه دستش، دماغش و با دست دیگه ش، سرش رو گرفته بود، تلو تلو خوران به سمت پنجره رفت و...

تـــــــــــــاپ

دزد روی بوته های پشت پنجره فرود اومد.
اما یه چیزی درست نبود؛ فریاد های دزد برای رکسان خیلی آشنا بود.
- بابابزرگ!

چند دقیقه بعد - توی اتاق رکسان

- چرا بابابزرگ؟
- خب... تو خیلی از خونواده دور شدی. اونقدر که یادت نبود این هفته، مراسم ویزلی آزاری داریم. خب منم انتخاب کردم تو رو آزار بدم... تو هم منو آزار دادی دیگه. راستی، نقشه ت خیلی خوب بود نوه گلم.
- راستش... اونقدم خوب نبود. قرار بود شما از اردک پلاستیکی بترسی و بری عقب و...
- اردک پلاستیکی؟ ترس؟ هووووم... من همیشه احساس میکردم هری داره یه کاربرد اساسی ش رو ازم مخفی میکنه.

آرتور ویزلی با دستمالی دور دماغش رو پوشوند و به سمت پنجره رفت؛ اما قبل از این که بره، کیفی رو دست رکسان داد.
- بیا نوه گلم، اینم وسیله هات.

رکسان با خوشحالی به سمت کیف رفت، ولی وقتی وسایل رو ریخت، دیگه اونقدر هم از دیدن چنگالش خوشحال نشد. دیگه به نظرش ترسناک و مناسب اربابش نبود.

- اگه ناراحت نمیشی نوه گلم، میشه اون اردک پلاستیکی رو بهم قرض بدی برم بررسیش کنم؟
- اردک پلاستیکی؟!

رکسان جیغ بنفشی کشید و به سمت آرتور کنار پنجره شیرجه زد و...
تـــــــــــــاپ

هردو روی بوته های کنار پنجره فرود اومدن.
درد داشت، ولی ارزششو داشت! از روزی که مرگخوار شده بود، بارها کادوی مورد نظرش برای لرد سیاه رو عوض کرده بود، اما بالاخره به این نتیجه رسید که بهترین کادو رو پیدا کرده. این کادو، اونقدر به نظرش ترسناک و خوفناک بود که توی یه گاوصندوق که صدها قفل روش زده بود، توی کمدی که درش با صدها کلید قفل شده بود، نگهداریش کنه و این بار، به هیچکس درموردش چیزی نگه!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: پاسخ به: دفتر ثبت نمرات
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۳۶ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
#13
توجه: از هرکسی برای تکلیف اول 2 نمره کم کردم، بخاطر این بود که ازتون خواسته بودم توی رول این کاربردها رو نشون بدین، نه این که فقط نام ببرین.


ریونکلاو

ربکا لاک وود: 18+5+5=28
تکلیف دوم و سومتو خیلی دوست داشتم. خیلی بامزه بودن.

گابریل دلاکور (ارشد): 20+5+5=30
عالی بود واقعا. توپ پلاستیکی؟

ریموند: 17+5+4=26
لطفا رولتون رو قبل از ارسال یه بار بخونید. حیفه بخاطر چیزای ریزی مثل "روزه" به جای "روز" رولتون به هم بریزه.

گریفندور:

اما دابز: 18+4+4 = 26
خوب بود. استفادت از بینز رو خیلی دوست داشتم. یه کم بعضی جملات رو کش داده بودی ولی در کل بد نبود.

پالی چپمن(ارشد): 20+5+5=30
حتی استاد خالی هم میدونست توی انگلستان بیابون وجود نداره.

اسلایترین:

یولا بلک: 18+3+3=24
البته که چندشش میشد.
تکلیف دومت خیلی مبهم بود. اصلا نفهمیدم چی شد. تکلیف سومت هم به هم ریخته بود.

هافلپاف:

سدریک دیگوری(ارشد): 18+5+5=28
لهم کردی؟ لهت میکنم. بد نبود سدریک، فقط یکم میونه تو با شکلکا بهتر کن.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: شرح امتيازات
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰:۲۴ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
#14
ریونکلاو
ربکا لاک وود: 28
گابریل دلاکور (ارشد):30
ریموند: 26

گریفندور:
اما دابز: 26
پالی چپمن(ارشد): 30

اسلایترین:
یولا بلک: 24

هافلپاف:
سدریک دیگوری: 28


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس نجوم و ستاره شناسي
پیام زده شده در: ۲۰:۱۶:۲۵ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
#15
توجه: از هرکسی برای تکلیف اول 2 نمره کم کردم، بخاطر این بود که ازتون خواسته بودم توی رول این کاربردها رو نشون بدین، نه این که فقط نام ببرین.


ریونکلاو

ربکا لاک وود: 18+5+5=28
تکلیف دوم و سومتو خیلی دوست داشتم. خیلی بامزه بودن.

گابریل دلاکور (ارشد): 20+5+5=30
عالی بود واقعا. توپ پلاستیکی؟

ریموند: 17+5+4=26
لطفا رولتون رو قبل از ارسال یه بار بخونید. حیفه بخاطر چیزای ریزی مثل "روزه" به جای "روز" رولتون به هم بریزه.

گریفندور:

اما دابز: 18+4+4 = 26
خوب بود. استفادت از بینز رو خیلی دوست داشتم. یه کم بعضی جملات رو کش داده بودی ولی در کل بد نبود.

پالی چپمن(ارشد): 20+5+5=30
حتی استاد خالی هم میدونست توی انگلستان بیابون وجود نداره.

اسلایترین:

یولا بلک: 18+3+3=24
البته که چندشش میشد.
تکلیف دومت خیلی مبهم بود. اصلا نفهمیدم چی شد. تکلیف سومت هم به هم ریخته بود.

هافلپاف:

سدریک دیگوری(ارشد): 18+5+5=28
لهم کردی؟ لهت میکنم. بد نبود سدریک، فقط یکم میونه تو با شکلکا بهتر کن.


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۶ ۲۰:۲۹:۵۳

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۰۰ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
#16
سلام. لطفا علاوه بر معرفی شخصیت، لینک شناسه قبلیمم اضافه کنید.

نام: رکسان ویزلی

گروه: هافلپاف

پاترونوس: مرغ!

رکسان، دختری اصیل زاده از نژاد ویزلی هاست که تقریبا همه گریفندورین. به همین علت، معمولا همه مسخرش میکنن.

وقتی کلاه گروهبندی رو روی سرش گذاشت، کلاه اون رو اونقد شجاع تشخیص نداد که بندازتش گریفندور. اون هم این رو میدونست،چون هميشه سوژه بچه ویزلیای دیگه بود؛ تقریبا به راحتی میترسوندنش و میخندیدن. البته، این وضعیت توی هاگوارتز هم ادامه داشت.
به همین دلیل، حداقل هفته ای یه بار با خانم پامفری ملاقات داشت، به طوری که با خانم پامفری رفقای جون جونی شدن و حتی پامفری بهش آموزش پزشکی داده!

رکسان، دختر جرج ویزلی و آنجلینا جانسونه، ولی هیچ شباهتی به مادرش و پدرش و حتی هزاران ویزلی دیگه نداره، ولی خیلی بهشون علاقه داره.
با وجود اینکه ترسوئه، عاشق جادوی سیاهه و عضو گروه مرگخوارانه.

همش این نیست! اون یه ویژگی منحصر به فرد داره... و اون اينه که از غول غار نشین و خیلی چیزای ترسناک نمیترسه، بطوریکه پدر پدرش در اومد تا بهش بفهمونه غول غارنشين حيوون خونگي نیست و نمیشه خرید، اما از بچگی از موشک کاغذی وحشت داشته، بطوریکه شبها خواب حملات موشک های کاغذی رو میبینه. و یا چیز هايي از این قبیل.

دوستای کمی داره، و همونایی هم که اطرافشن، بخاطر اینکه خیلی میتونن بخندن باهاش میچرخن!

شناسه قبلی: آملیا فیتلوورت


گفتی موشک کاغذی؟
جایگزین شد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۲۰ ۲۱:۴۸:۰۳

رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰:۰۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
#17
سلام ارباب. خوبین که، ارباب.

اینو آوردم خدمتتون.

موقع ارسالش یه کم نگران بودم ادامه دهنده بره سراغ فریدون و جنگ ضحاک... ولی چون ایده ش بنظرم جالب بود نوشتمش. در کل خواستم ببينم سوژه رو خراب کرده یا نه.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲:۲۸ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
#18
- چیکار داری میکنی؟
- الان تمومه... یه لحظه دیگه صبر کن.
- هیچ ميدوني ما کی هستیم بچه؟!
- نه... ببینم، سیم ظرفشویی یا پشم گوسفند که نیستی... هستی؟!

مرد که روی صندلی طلسم شده بود و دختر از سرش آويزون بود، با کف دست به سر خودش کوبید.
- خیر... ما خیلی بیشتر از ایناییم.
- خیلی بیشتر؟ مثل... مثل... موشک کاغذی؟!
- خیر، خیره سر! ما ضحاک ماردوش، شاه...
- این الان بيشتره؟ ديگه هم نکوب توی سرت، مغزت جابجا ميشه. اینقدم تکون نخور.

در همین لحظه، در بارگاه ضحاک باز شد و دو آشپز تعظیم کنان، در حالی که دو سینی پر از مغز به دست داشتن، وارد شدن و تعظیم کنان، سینی ها رو کنار تخت پادشاهی گذاشتن و همونطور تعظیم کنان، عقب عقب بیرون رفتن.
در همین لحظه، فکری به ذهن ضحاک رسید.

- ببینیم دختر، تو مغز میخواستی، درسته؟
- بله.
- پس میتونی این مغز رو ببری و ما رو تنها بذاري.

رکسان از اینکه مغز مفتی و بدون هیچ تلاشی بدست آورده بود، به سمت سینی ها شیرجه زد و در چشم به هم زدنی، به خونه ریال ها آپارات کرد، بدون اینکه بدونه این مغز ها، با مغز گوسفند ترکیب شدن!

- ميخواست از گوشمون، مغزمونو در بياره. ميدونيم فرستاده فریدون بود. حساب فریدون رو میرسیم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۴۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
#19
- پیتزا؟!

وقتی لرد برای لحظه ای به خودش اومد و قیافه مرگخواراش رو ديد، متوجه شد قیافه شون خیلی سرحال تر از اينه که معتاد باشن... اگر معتاد بودن مرگخوارا واقعیت نداشت...

- ما گول مواد رو نمیخوریم. مواد نمیتونه کاری کنه ما توهم بزنیم یه پیتزا فروش دم در ایستاده.
- اون توهم فس پاپا. اون پیتزای منو فس.

پیتزا فروش که با مشاهده وضعیت لرد و مرگخواراش، در حال عقب نشینی بود، با دیدن ماری که به سمتش شیرجه زد، پیتزا رو به عقب پرتاب کرد، دو تا پا داشت، دوتای دیگه هم از تسترال ناشناسی قرض گرفت و فرار کرد.

در حالی که نجینی با پیتزاش، قلب های سیاه رد و بدل میکرد، بلاتریکس مرگخوارا رو جمع کرد.
- خب، الان باید چیکار کنیم؟ ارباب معتاد شدن...
- خب پس باید مواد براشون بیاریم.

بلاتریکس کروشیویی نثار مرگخوار مذکور کرد.
- نه، باید از شر این بلای خانمان سوز، اربابمون رو نجات بدیم.


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۳۴ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۸
#20


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده


ارباب میشه زنده بمونم؟






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.