هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (وینسنت.کراب)



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۸
#21
سالن ترمیم پوست درموجاد!


-این طرف نزدی...سریع تر کار کن. داره خشک میشه. اگه خشک بشه که دیگه فایده ای نداره.

کراب با عصبانیت به سمت چپ صورتش اشاره کرد و همزمان نگاهی به آینه دستی اش انداخت.
-اگه این ماسک لجن، همونقدر که میگفتن موثر باشه، هر هفته تکرارش میکنم. باید مواظب باشم کسی به راز زیباییم پی نبره.

روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست. باد خنکی میوزید و تخت ترمیم پوست در محوطه باز و پر درختی قرار گرفته بود که مشتری ها را از استرس بی دلیل دور نگه دارد.

دخترک ماسک زن، در حال انجام کارش بود که ناگهاش صدای "هو هو" ی بلندی به گوش رسید.

-جغده؟ ...جغد نیست؟ ...هی...من کجام؟ چرا رو هوام؟ ماسکم چی شد؟ پولشو پیش دادم. ماسکمو بزنین!

کراب گل آلود و فریاد زنان روی هوا به پرواز در آمده بود.

و چند ثانیه بعد با صدای "شالاپ" داخل گودالی گرم و نرم فرود آمد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ سه شنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸
#22
-اوهوی! کجا؟

صدای بسیار خشن و نخراشیده ای این حرف را زد و بدتر از آن، صاحب صدا پایش را روی کراب غلتان گذاشت و او را متوقف کرد.

عجیب تر از هر دوی این ها این بود که کراب هنوز خواب بود!
خواب کراب بسیار سنگین بود.

هکتور که تازه داشت از پیشروی سریعش در صف، خوشحال میشد، معترضانه دست به کمر زد و جلو رفت تا حساب صاحب صدا و پا را برسد.
ولی هر چه جلوتر میرفت، پا بزرگ و بزرگ تر میشد.
دست های هکتور شل شده بودند و دیگه روی کمرش نبودند.

بالاخره به صاحب صدا رسید.
-شلام!

هکتور از ترس، ناخودآگاه همچون یک کودک سخن گفته بود!

صاحب صدا که بسیار پشمالو و عظیم الجثه بود خم شد و چند ضربه دوستانه به سر هکتور زد.
-سلام عمویی. این دوستتو بگیر قل نخوره. تا وقتی من تو این صف هستم نمیذارم کسی بدون نوبت جلو بره.

هکتور تازه میفهمید چرا هر چقدر که خم میشدند، جلوی صف را نمیدیدند. غولی بسیار عظیم داخل صف بود.

روی کراب نشست و به فکر فرو رفت. کاش حداقل میتوانست کمی سرگرم بشود.
درست در همین لحظه مورچه ای را دید که دانه ای را به لانه اش میبرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۸
#23
-چطوری برای لرد ولدمورت کار میکنی؟

اولین باری نبود که کراب این سوال را میشنید.
هیچوقت جواب درستی نداده بود.
نه این که جوابی نداشته باشد...
کلمات درست را برای ساختن آن جواب مناسب، پیدا نمیکرد!

برای همین، باز هم لبخند زد و رد شد.
و لبخندش را به حساب "مجبورم خب!" و " این کارو نکنم چیکار کنم؟" و "کی منو استخدام میکنه آخه؟" گذاشتند.
ولی واقعیت این نبود.
مجبور نبود...کارهای دیگری هم بود که میتوانست انجام بدهد و اگر کمی رنگ و لعابش را کمتر میکرد، افراد زیادی حاضر بودند مسئولیت های مهمی به او بسپارند.

-ولی من میخوام خودم باشم...و تنها کسی که منو همینجوری که هستم قبول کرد، لرد بود.
زیر لب گفت...و کسی نشنید.

لرد سیاه را خوب میشناخت. بعد از گذشتن این همه سال، واقعا خوب میشناخت.
پشت نگاه خشنش را میدید. زیر جمله های تند و تیزش را میخواند. نگرانی هایش را میدید. محبت عمیق ولی پنهانی اش را با تمام وجود حس میکرد.
از لحظه ای که مرگخوار شده بود، به معنای واقعی کلمه، مورد قبول واقع شده بود. جزئی از یک کلِ دوست داشتنی و بزرگ و قدرتمند شده بود. حس گرمایی که این جا تجربه میکرد، هیچ جای دیگری یافت نمیشد.

کراب از لحظه لحظه زندگی اش و از تمام احساسات شفاف و زلالی که تقدیمش شده بود، با تمام وجود ممنون بود.
از این که با همه کم و کاستی ها و نقص ها و ظاهر و باطن غیر عادی اش، در کنارش بودند. از این که مجبورش نکرده بودند همرنگ هیچ جماعتی بشود.

جواب سوال ها، لبخند بود...لبخندی که یک دنیا حرف پشتش پنهان شده بود.

لرد سیاه و ارتشش، خودش را به او هدیه کرده بودند. خود واقعی واقعی اش!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳ سه شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۸
#24
-سلام چیزی که رنگ استخونی. آیا تو استخونی؟

بانز خیلی واضح و مشخص سوالش را پرسیده بود، ولی مشکل این جا بود که بانز یک ساده لوح پخمه بود و به شکلی مسخره از یک شیء توقع پاسخگویی داشت.

-خیر!

خب...ظاهرا توقع بانز به جا بود، چون شیء پاسخ داد.

بانز کمی دقت کرد. شیء استخوانی رنگ، در این مورد که استخوان نیست، کاملا مطمئن به نظر میرسید.
بانز تشکرکرد و درست لحظه ای که قصد دور شدن داشت، احساس کرد شیء نفس راحتی کشید.

-صبر کن ببینم. چرا نفس راحت کشیدی؟ ترسیده بودی؟ تو یه استخونی! شناختمت. از جات تکون نخور.

استخوان بی تربیت از جا بلند شد و در فضای باشگاه دوئل شروع به دویدن و فرار از بانز کرد.

بانز به طرف لینی فریاد کشید.
-استخونه...بگیرش لینی. محاصره میکنیمش. بعد میپریم روش. آماده باش.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸
#25
لینی حرفی نزد!

نه به این دلیل که تسلیم شده یا حرف خانم یتیم خانه ای را پذیرفته باشد...
نه!
لینی خشکش زده بود!
آلوده؟...میکروب؟...حشره؟
لینی روزی دو بار دوش میگرفت و هر روز صبح پس از مسواک زدن دهان بی دندانش، شاخک هایش را با الکل ضد عفونی میکرد.

خانم یتیم خانه ای این را نمیدانست. لینی تصمیم گرفت از حقوقش دفاع کند.
-شما یه دست به این نیش من بکش! اگه صدای پاکیزگی "جییییر" نداد، بچه به من نده. اصلا شما شرم نمیکنین اسم اینجا رو گذاشتین یتیم خونه؟ این چه اسم تحقیر آمیزیه؟ روح و روان بچه ها به هم میریزه. بعد میگن بچه هایی که از اینجا میرن بیرون چرا لردهای سیاه میشن! اصلا موهات چرا این شکلیه؟

لینی در امر دفاع از حقوقش، بسیار زیاده رونده بود.

مرگخواران به سختی لینی را عقب کشیده و آرامش کردند.کریس دهانش را باز کرد که حرفی بزند، ولی سو قبل از او شروع به حرف زدن کرد.
-قیافه کدومتون موجه تر و منطقی تره؟ بره جلو شاید حاضر بشن بچه رو بهش بدن!

کریس هم میخواست همین را بگوید ولی موفق نشده بود!

مرگخواران شروع به بررسی خودشان و همدیگر کردند.



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۷ یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۷
#26
-دیدمت! در حال جمع و جور کردن یه چیزی بودی!

بلاتریکس سریعا به حالت قبل خود برگشت.
-اممم...جمع و جور؟ چی رو مثلا؟

-یه چیزی مثل یک لبخند شیطانی!

بلاتریکس دوباره لبخند زد. لبخندی کاملا شیطانی! و رو به بانزی که هنوز به شکلی مشکوکانه به او خیره شده بود(و البته بلاتریکس این خیره شدن را نمیدید) کرد.
-لبخند شیطانی که بصورت پیش فرض روی صورت من نصبه. تو برو دوباره درخواستت رو بکن. شاید مرلین قبول کرد.

صدای بانز دوباره امیدوار شد.
-جدی میگی؟ یعنی ممکنه؟

بلاتریکس تایید کرد و بانز با خوشحالی وارد بارگاه شد. در اثر قوت قلبی که بلاتریکس به او داده بود، جلو رفت و ردای مرلین را گرفت.
-مرلینا! منو مرئی کن...تجدید نظر کن...دیده بشم!

و مرلین ردایش را از دست بانز کشید.
-فرزندم...گفتم نه! دعاها قابل برگشت نیستن. میدونی با چه مشقتی تا آسمون هفتم میرن؟ برو وقت پیامبر مملکت رو نگیر. برو بیرون! رفتی بیرون؟ ...الان بیرونی؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۷
#27
دستمال خشک روش خیلی اعجاب آوری بود. مرگخواران ته دلشان، دستاورد های مشنگ ها را تحسین میکردند.

هکتور دوان دوان رفت و دماسنج روی دیوار را کند و در حلق لرد سیاه فرو کرد.
-اینم روش موثریه!

مرگخواران صبر کردند.

با نگرانی بالای سر لرد قدم زدند. به چهره اش خیره شدند. سعی کردند اشکی بریزند و بعضی ها موفق هم شدند. کنار تختخوابش خوابشان برد. دستمال خشک را پشت و رو کردند. دماسنج را تهدید کردند.

ولی تب پایین نیامد!

برای این که کت هنوز با حرارت بالا داشت شسته میشد.

بالاخره بعد از دو ساعت، شسته شدن کت به پایان رسید و به مرحله خشک کردن رسید.

لرد سیاه هم چشم هایش را باز کرد.
-کدام بی خردی دارد ما را فوت میکند؟

مسئول رستوران کت را از خشک کن خارج کرد.
-خوبه...خوشگل شد. ترو تمیز. هی...این دقیقا رنگ دیوارای رستوران ماست. میتونیم ازش به عنوان پرچم برای تبلیغ استفاده کنیم. ببر ببندش به میله جلوی در.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷
#28
-سلام وین!

کراب غمگین سرش را بلند کرد.
-چی میخوای و چرا منو اینقدر صمیمانه مورد خطاب قرار میدی؟

لینی با خوشحالی به کراب نزدیک شد. نزدیک و نزدیک تر. و چیزی را که در پشتش پنهان کرده بود، بیرون آورد.
کراب با دیدن دستمالی که در دست لینی بود وحشت زده شد.
-هی هی...آروم باش. تو میخوای چیکار کنی. صبر کن. مشکلت هر چی که باشه ما میتونیم با هم حرف بزنیم. اون دستمال مرطوبه؟ ببین. هر مشکلی یه راه حلی داره. از این که صبح بهت مرگ موش دادم ناراحتی؟ تو که موش نیستی. اون فقط یه شوخی بود.

لینی به کراب نزدیک تر شد و کراب بیشتر ترسید.
-چرا هی بیشتر میای جلو؟ حریم خصوص منو نقض نکن. داری چیکار میکنی؟

-جبران!

کراب جبران نمیخواست. او از دستمال های مرطوب متنفر بود.
-چی رو جبران میکنی؟ من هر لطفی بهت کردم اشتباهی بوده. من اصلا لطفی به کسی نمیکنم.

لینی دستمال را بالا برد.
-اشتباهمو جبران میکنم! اولین بار من رنگت کردم و بعد از اون همه تو رو مسخره کردن. این اشتباه منه و باید جبران کنم. من تغییر کردم. حشره ای شدم نیکو صفت!

کراب داشت داخل دیوار پشت سرش فرو میرفت.
-خواهش میکنم...منو نپاک!

لینی بی توجه به فریاد و فغان کراب دستمال را روی صورتش کشید...


و کراب مرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۲ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#29
اشک میریخت و رژ میزد!
آنقدر اشک ریخت که متوجه نشد کی روی ست رژ هایش خوابش برد.

مدتی بعد، چشمانش را باز کرد.

چشم هایش میسوخت. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد. یکی دیگر از رژ هایش را برداشت.
روی لبش کشید...و با دیدن رنگ سرخی که روی لب هایش نشست جیغ نه چندان مردانه ای کشید.
-درست شد...میتونم رژ بزنم! میتونم آرایش کنم. لازم نیست بقیه عمرمو تو این اتاق بگذرونم.

ریمل و سایه اش را هم برداشت و با ذوق و شوق آرایش کرد.

وقتی خیالش از بابت زیبایی اش راحت شد، با خوشحالی به تصویر خودش در آینه لبخند زد. کراب با لبخند زیباتر میشد.

صدای لینی را از دور دست ها میشنید.

-وینسنت...وین...سنت...وین...

چشمانش را باز کرد!

چشمانش را قبلا باز کرده بود. نمیفهمید چرا دوباره باز کرده است.

وقتی رد اشک را روی صورتش دید و چشمش به چهره بدون آرایشش در آینه افتاد، وحشت کرد!
رژ را به لب هایش زد...
هیچ رنگی نبود.

-وین...سننننت!

-لعنت بهت لینی...



ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#30
-ببین شتر جان...اینی که میبینی آدم خطرناکیه. اصلا نمیشه روش حساب کرد. یهو دیدی زد شل و پلت کرد ها!

شتر نگاهی به لرد سیاه انداخت. مرگخواران نمیدانستند منظور آن ها را از خطرناک و شل و پل فهمیده است یا نه. کمی جلو رفت و به چشمان لرد سیاه خیره شد.

کراب و سایرین سرگرم جویدن ناخن ها از وحشت شدند.
-یکی بره جلوشو بگیره...الانه تف کنه...

شتر به لرد نگاه کرد و لرد به شتر.

قلب های صورتی رنگی در چشمان شتر شکل گرفت و بالن های بزرگی پشت سرش به پرواز درآمد.

-یاران ما...ما این را میخواهیم!

مرگخواران این بار بصورت جدی نگران شدند. لرد سیاه عاشق شتر شده بود؟

-یاران کج فهم ما...ما این را نمیخواهیم. پشت سری اش را میخواهیم. مایلیم با آنها ادامه مسیر دهیم.

اشاره لرد سیاه به بالن های پشت سر شتر بود. بالن های بزرگی که سبدی به آنها وصل بود و توریست ها را سوار میکرد و به آسمان هفتم میبرد.


لرد اراده کرده بود سوار بالن بشود!


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۰ ۱۶:۲۲:۱۹

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.