هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۳ یکشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷
#1
خلاصه:
لرد سیاه مرگخواران را به مهد کودک دیاگون فرستاده تا آنها به بچه ها از همین دوران شکل گیری شخصیت و روحیات، سیاه بودن را یاد بدهند.
هر یک از خدمت گزاران لرد ولدمورت، به شیوه خود به یاد دادن جادوی سیاه و چگونگی سیاه بودن به بچه های مهد کودک مشغول شدند.
بعضی شیوه خشونت آمیز مثل تمرینات سخت بدنی یا نشان دادن فیلم وحشتناک را برگزیدند و برخی دیگر از راه گفتگو استفاده کردند. گرچه چندان به نظر نمی آمد که در آموزش سیاهی به بچه ها موفق بوده باشند.

***

گویل از اینکه پاسخ مورد انتظارش را نگرفته بود، بد طوری شوکه شد. سپس چند ثانیه پوکر فیس شد و در آخر هم جیغ بنفشی کشید.
- قدرتمندترین نیرو عشق نیست. قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!

بچه مذکور در مغزش فرو رفت و به بخش حافظه بلند مدت مراجعه کرد. کمی در آنجا گشت و گذار کرد و دریافت که تناقضی بین دانسته هایش به وجود آمده است؛ اما پیش از اینکه بخواهد حرفی به زبان بیاورد، گویل به او گفت:
- ببین بچه... تکرار کن قدرتمندترین نیروی جهان طلسم آوداکداوارای اربابه!
- قدرتمند ترین نیروی جهان عشقه!

گویل دندان هایش را به هم فشرد و دستش را بر سرش کوبید. رفت که ضربه ای به پس گردن بچه مذکور بزند تا عقلش سر جا بیاید اما سیم های بخش " پس گردن دیگران زدن " در مغزش پاره شدند و او از انجام این مهم عاجز ماند.

گویل چند دقیقه بدون هیچ هدفی به بچه و همچنین اطرافش نگاهی انداخت که ناگهان چشمش به هکتور افتاد.
- هی هکتور... تو مگه معجون مرگخوار کننده نداده بودی؟ چرا کار نکرد پس؟
- آها چیزه یادم رفت بهت بگم اشتباهی معجون سفید کننده بهت دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!

گویل لحظات سختی را سپری می کرد. آمپر بدنش به بالاترین حد خود رسیده بود. به سرعت به سمت معجون های هکتور رفت تا آنها را با شیشه شان روی سر معجون ساز مذکور بشکند اما پیش از آنکه بخواهد معجونی در دست بگیرد، از فرط عصبانیت مغزش پوکید و بدنش متلاشی و پودر شد و به اعماق زمین نفوذ کرد.

چند دقیقه بعد

پس از سر به نیست شدن گویل، هکتور راه های زیادی را برای آشنا کردن بچه با سیاهی به کار برده بود اما هیچ کدام نمی توانست اثر معجون سفید کننده را خنثی کند.
کمی نیز نگذشت که دیگر مرگخواران با چهره هایی که کلافگی در آن موج میزد، در حالی بچه ای را با خود می کشیدند به هکتور نزدیک شدند.

آنها از روش های زیادی همچون خشونت و نشان دادن فیلم ترسناک و روش های مسالمت آمیز همچون گفتگو استفاده کرده بودند اما انگار فایده ای نداشت. بچه ها نه تنها سیاه نشده بودند، بلکه عقل خود را کامل از دست داده بودند.
و حالا خورندگان مرگ، به دنبال معجون مرگخوار کننده هکتور بودند.

یکی از آنها روبه روری هکتور آمد.
- معجون مرگخوار کننده بده میخوایم اینا رو خیلی سریع سیاه کنیم.

هکتور دوباره اشتباهی معجون سفید کننده داد.
- بیا!

چند دقیقه بعد

- خب اینم از آخرین بچه که اونم این معجون رو خورد.

هکتور تازه متوجه شد که چه گندی را دوباره زده است.
- اوه دوباره اشتباه کردم و معجون سفید کننده دادم ... و اینکه معجونش برگشت ناپذیره یعنی نمیشه با یه معجون دیگه سیاهش کرد و معجون مرگخوار کننده هم نداریم!
- ینی چی؟
- چی ینی چی؟

همینطور گفتگو بین هکتور و مرگخوار مورد نظر ادامه داشت که ناگهان صدایی همه آنان را در جای خود میخکوب کرد.

بلاتریکس لسترنج در حالی که بچه ای در کنارش حضور داشت گفت:
- خدمت گزاران ارباب ... من این بچه رو به سیاهی کشوندم و فکر می کنم شما هم تونسته باشین جادوی سیاه رو به بقیه بچه ها هم یاد بدین... درست میگم آلکتو؟

آلکتو آب دهانش را به سختی قورت داد. بقیه هم همینطور. آنها نمی توانستند به بلاتریکس بگویند که چه فاجعه ای رخ داده است. دروغ هم نمی توانستند بگویند؛ ولی می توانستند دروغ بگویند و پیش از آنکه دروغ شان معلوم شود، فلنگ شان را ببندند.
آلکتو سری به نشانه تایید تکان داد.

- خیلی خب... بچه ها رو جمع کنید و تو گونی بندازید و به خونه ریدل ببرید ... ارباب باید روی بچه ها نظارت داشته باشن.

و مرگخواران که چاره ای جز پذیرفتن امر بلاتریکس نداشتند، بدون توجه به چه آینده ای که ممکن است در انتظارشان باشد، با کروشیویی بچه ها را در گونی انداختند و پشت سر بلاتریکس رهسپار خانه ریدل ها شدند.



ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۱:۲۷
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۰:۴۶:۲۸
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۷/۱ ۲۲:۴۴:۴۵



تصویر کوچک شده


روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ جمعه ۳۰ شهریور ۱۳۹۷
#2
با سلام.

به دلیل کمبود تاپیک های تک پستی در این انجمن، این تاپیک تک پستی تحت عنوان " روزی در کوچه دیاگون " از همین حالا راه اندازی میشه.
همونطور که از اسمش معلومه شما می تونید خاطره یک روزتون رو در کوچه دیاگون شرح بدید.
موضوعش هم محدودیت خاصی نداره و دستتون بازه.
به عنوان مثال می تونید خاطره روزی که به دیاگون اومدید تا وسایل مورد نیاز برای ترم جدید هاگوارتز رو بخرید رو بنویسید.
یا مثلا نحوه گرفتن چوبدستی مخصوص خودتون از مغازه الیواندر.
یا شاید هم گم شدن تون توی کوچه ناکترن و اتفاقاتی که ممکنه براتون بیفته.
البته اینا همه مثال بودن و منظورم این نیست که حتما باید از اینا استفاده کنید.
پست تون هم میتونه جدی باشه و هم طنز و محدودیتی وجود نداره.

منتظر خوندن خاطرات تون هستیم.
با تشکر فراوان.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۶:۰۱:۲۴
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳۰ ۱۸:۱۶:۵۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱:۴۹ سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۷
#3
خلاصه:
لادیسلاو ژاموسلی صاحب مغازه عتیقه فروشی گل نیلی شده است. در مغازه، يک کمد رویاگردی وجود دارد که با استفاده از آن میشود در خواب هر کسی رفت و باعث شد شخص مورد نظر هر خوابى كه ميخواهی، ببیند.
در بین شلوغی های جادوگران روبروی مغازه، ماندانگاس فلچر کمد را دزدید و در کوچه دیاگون به عده ای از مرگخواران فروخت.
مرگخواران کمد را به خانه ریدل ها و نزد لرد ولدمورت بردند تا خواب محفلی ها را که هم اکنون خوابیده اند، دستکاری کنند.
لرد به مرگخواران دستور داد که وارد آن کمد شوند تا امنیتش ثابت شود اما ناگهان ساحره ای از جنس رویا از درون کمد رویا گردی بیرون آمد و شروع به پراکنده کردن عشق کرد. لرد هم به سمت او طلسم شکنجه ارسال کرد اما از آنجا که رویا ها شکنجه نمیشوند، به کراب برخورد کرد.

-------------

کراب به زمین افتاد و تصمیم گرفت که از درد به خود بپیچد اما پس از فهمیدن اینکه طلسم توسط اربابش به او برخورد کرده بود، دریافت که چه سعادتی نصیبش شده است و از فرط تسترال کیف شدن، با خوشحالی از پنجره به بیرون پرید و در امتداد افق، محو شد.

وضعیت عجیبی در خانه ریدل ها به وجود آمده بود. ساحره مذکور روبروی تک تک مرگخوارن می رفت و با فوت کردن یا بهتر بگویم شلیک کردن قلبی که از دهانش بیرون می آمد به سمت آنها، سیاهی درون خورندگان مرگ را می شست و با در آوردن صدای جیغ آنها، عشق را در وجود شان طنین انداز می کرد.
- نیروی عشق، وارد میشود!
- جیییییییییییغ!

چند دقیقه بعد

به راستی که نیروی عشق خیلی سریع وجود عده ای از یاران سیاهی را فرا گرفته بود. جو و فضای حاضر در خانه ریدل ها، به سمت آرمان های دامبلدوری و محفل ققنوس در حال پیشروی بود.


- یه دیوار زیبا و پر ابهت چرا باید رنگش سیاه باشه آخه؟ الان یه رنگ سفید بهت میزنم گوگولی شی!

و چند متر آنطرفتر ...

- عشقم، بیا جلو چشمم!

لرد کلافه شده بود. نیروی عشق، یعنی چیزی که از آن تنفر داشت، دور و برش را فرا گرفته بود و هر ثانیه که می گذشت یاران با وفایش عاشق یکدیگر یا اشیای حاضر در خانه ریدل ها میشدند و هوش و حواس نداشته خود را از دست می دادند. طلسم هایی هم که به سمت ساحره ارسال می کرد، نتیجه ای جز ناک اوت کردن تعدادی از خدمت گزارانش نداشت.
سرش را که کمی چرخاند ، فهمید دیوار روبرویش کاملا از سیاه به سفید تغییر رنگ داده است. او قصد داشت محفل ققنوس را دچار بحران کند، اما انگار بحران یک لنگه پا روبروی در خانه ریدل ها ایستاده بود.
به هر حال او می بایست کاری می کرد، و گر نه بحران هایی بزرگتر از چیزی که با آن روبرو شده بود، به محضرش هجوم می آوردند.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۰:۰۹ جمعه ۱۶ شهریور ۱۳۹۷
#4
در میان فضای شلوغ و پر هیاهوی مقر جدید محفل ققنوس، هر یک از یاران سپیدی به چینش اتاق شان و سر و سامان دادن به وضعیت خود مشغول بودند و از ماجراهای عجیب و جالبی که در آن میان برای شان رخ میداد، لذت می بردند.

آلبوس دامبلدور که دستی به سر و صورت اتاقش کشیده بود، برای استراحت از محل مذکور بیرون رفت و روبروی در پناهگاه ایستاد و در حالی که به چیز نامعلومی فکر می کرد، به افق خیره شد.

دقایقی گذشت و ناگهان دامبلدور با شنیدن صدای کشیده شدن چمدانی روی زمین، از درون افکار خود به بیرون رانده شد. پسر جوانی با موهای نارنجی و ظاهری آشفته، با دیدن او چمدانش را روی زمین رها کرد و گفت:
- پروف!

فرد مذکور برای دامبلدور آشنا به نظر می رسید. ابتدا عینکش را صاف و سپس دستش را در حلق خویش فرو کرد و از آنجا مغزش را در دست گرفت و تکانی داد. سپس با دقت بیشتری به پسر جوان نگاه کرد.
- من تو رو نمی شناسم پسرم؛ فک کنم راه رو اشتباهی اومدی!

دامبلدور حق داشت که رون ویزلی را به خاطر نیاورد. در واقع مشکل از او نبود ... این رون بود که مدت ها بود غیبش زده بود. آخرین باری که کنار محفلی ها دیده شده بود، جریان حمله به آزکابان بود و حدود سه ماه میشد که ناپدیده شده بود.
رون کمی جلوتر آمد و با بغض گفت:
- رونم پروف ... در طی حمله به آزکابان و وقتی که داشتیم با دمنتور ها مبارزه میکردیم من آسیب دیدم و روی زمین افتادم. بعد یکی از اونا اومد بالای سرم و هر چی توان و قدرت داشتم رو ازم گرفت. یهو چشام سیاه شد و وقتی که بیدار شدم یه جای دیگه بودم و بعد از طی کردن ماجراهای زیادی تونستن خومو دوباره برسونم. منو راه میدین؟
- محفل همیشه برای کسایی که میخوان تو راه سپیدی قرار بگیرن جا برای عشق ورزیدن داره پسرم.

دقایقی بعد

رون از دیدن محفلیون قدیمی و جدید شگفت زده شده بود. به راستی که دلش در این مدت برای محفل خیلی تنگ شده بود. برای خانه شماره دوازده گریمولدش، برای پناهگاهش، برای پادگانش، برای ویلای صدفی اش، برای زندگی و نیرنگهای دامبلدورش و مهمتر از همه برای اعضایش.

آنطرفتر یاران سپیدی از دیدن رون به ایده نابی دست یافتند. ایده ای که با آن می توانستند به جای سر و سامان دادن پناهگاه، کمی استراحت کنند. پس یکی یکی روبروی رون آمدند و شروع به اجرای نقشه خود کردند.
- سلام رون خوش برگشتی ... سقف اینجا چکه میکنه میتونی درستش کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میتونی برای امشب سوپ پیاز درست کنی؟
- سلام رون خوش برگشتی ... میشه اینجارو جارو بزنی؟

رون که تحت تاثیر جو حاضر، تسترال گازش گرفته بود، بدون توجه به عواقب درخواست کمک آنها را قبول کرد.

دو ساعت بعد


ویزلی بیچاره خسته شد بود. آنقدر از او بیگاری کشیده بودند که دیگر حال و جانی برایش باقی نمانده بود. در حالی که از دست خودش برای قبول درخواست کمک آنها می نالید، در فضای تو در تو و پیچیده پناهگاه، دنبال جارو میگشت تا تمیز کردن محل را شروع کند که ناگهان متوجه اتاقی خالی در آن اطراف شد. پس از چند ثانیه تفکر، بخش مربوط به حس کنجکاوی در مغزش جفتک زدند و او را به داخل اتاق کشاندند.

داخل اتاق بسیار عجیب و البته نا مرتب به نظر می رسید. تمام اتاق پر از خاک بود و از فرط آن فرش به رنگ سفید دیده میشد. کنج دیوار تار عنکبوت بسته بود و ترسی بر دل رون می انداخت. شومینه ای نیز در آنجا حضور داشت که معلوم بود با شومینه های عادی تفاوت چشمگیری دارد. اما با وجود همه اینها، انگار چیزی داشت که رون را به سمت خود جذب میکرد. ویزلی داستان ما انگار اتاق مخصوص خودش را پیدا کرده بود. پس شیرجه ای به درون مغز خود زد و به بخش سوژه یابی مراجعه کرد و مشغول گشت و گذار در آن شد تا در ادامه، ماجراهای عجیب و جالبی برای خود با این اتاق خلق کند.




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷
#5
امتحان جنگل شناسی مدرن

آخرین روز ترم تابستانی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، با پیدا شدن خورشید از پشت ابر ها و میان کوه ها، آغاز شد.

جادو آموزان در کلاس جنگل شناسی که در اعماق جنگل ممنوعه برگزار میشد دور هم جمع شده و منتظر آمدن استاد گرنجر بودند. البته لازم به ذکر است که تعدادی از جادو آموزان در طی مسیر بر اثر راه پیچیده جنگل و همچنین موجودات جادویی خطرناک، مفقود و یا حتی کشته شده بودند.

دقایقی بعد هکتور که استاد این کلاس بود، روبروی جادو آموزان ظاهر و ویبره زنان مشغول توضیح نحوه و شرایط امتحان شد.
- خب بچه ها ... اونجا به ازای هر کدوم تون یه پاتیل و مواد مورد نیاز معجون سازی وجود داره که شما باید معجون " رهایی از ترس " رو بسازید. سعی کنید که با بالاترین کیفیت اینکارو انجام بدید تا سی امتیاز کامل رو برای گروه تون بدست بیارید. موفق باشید.

جادو آموزان که امتحان عملی این درس را ساده می پنداشتند، به چند متر آنطرفتر که محل استقرار پاتیل ها بود رفتند و با اعتماد به نفس کامل پشت آنها ایستادند و منتظر حکم اجرای امتحان توسط استاد گرنجر شدند.

در میان همه آنها اما، رونالد ویزلی و ادوارد دست قیچی که از عملی بودن امتحان بسیار متعجب شده بودند، با ترس و اضطراب، آرزوی تجدید نیاوردن می کردند.

فلش بک شب قبل

رون ویزلی در کنار ادوارد دست قیچی و هرماینی گرنجر، روی کاناپه در سالن اجتماعات گریفیندور نشسته و مشغول ورق زدن کتاب درس جنگل شناسی بود.
- خب اینکه راحته بلدم. این بخش هم که طولانیه و تو امتحان نمیاد. اینو هم از رو ادوارد تقلب می کنم.
- ببین رون ... من چند تا برگه تقلب نوشتم. یه وسیله ای هم مشنگا دارن به نام غلط گیر که در داره. ما برگه ها رو از طریق در غلط گیر به هم می رسونیم.

هرماینی که از میزان بالای احمق بودن و اسپم گفتن آن دو خسته شده بود، گفت:
- امتحان عملیه ... عملی. کتبی نیست که شما میخواین تقلب کنید که.

مغز های رون و ادوارد که پس از شنیدن کلمه عملی، به فکر چیز های مغایر با شئونات اخلاقی افتادند ، منظور حرف هرماینی را به پوشه اسپم خود انتقال دادند و تصمیم گرفتند که درسی حسابی به این فرد عملی دهند. ولی مغز های شان در یک حرکت آشنا، هنگ و درس دادن به فرد عملی را به زمان و مکان دیگری موکول کردند.

پایان فلش بک

ناگهان امتحان جنگل شناسی این ترم هاگوارتز با سوت هکتور آغاز نشد، بلکه با نعره تسترالی که در اطراف وجود داشت، شروع شد.
جادو آموزان با اجرای طلسمی، آتشی زیر پاتیل های رنگ و رو رفته خود روشن کردند البته نه همه آنان. ادوارد هر چه تلاش کرد نتوانست آن طلسم را اجرا کند و از رون کمک خواست. رون هم به کمک او شتافت و فهمید که ادوارد اصلا چوبدستی در دست نداشت که بخواهد وردی بر زبان بیاورد. پس از او خواست که چوبدستی اش را از درون جیبش در بیاورد و به او دهد. بعد آن را در میان دست های قیچی مانند ادوارد، قرار داد و مشغول دادن دیگر توضیحات به او شد.
- خب حالا سه بار دستت رو بچرخون و بگو " اینسندیو"! باشه؟

دست قیچی، همانطور که رون گفته بود، طلسم را اجرا کرد اما آتش به بدنش برخورد کرد و کمتر از چند ثانیه بعد تمام بدنش را فرا گرفت. سپس در حالی که همچون یک مشعل می درخشید، حرف هایی که به نظر مغایر با شئونات اجتماعی بودند به رون زد و با آخرین سرعت به سمت دریاچه دوید. آری حدس تان درست بود؛ رون چوبدستی را به صورت برعکس در میان قیچی های ادوارد جا ساز کرده بود.

یک ربع بعد

سکوت عجیبی در محوطه برقرار بود. هر کدام از جادو آموزان با دقت مشغول ساختن معجون خود بودند البته نه به خوبی. رون ویزلی هر کدام از مواد موجود روی میز را به صورت و همچنین به میزان رندوم در پاتیل خود ریخته بود اما نمی دانست چه طور باید آن ها را هم بزند تا مخلوط شوند. در واقع دیگر جادو آموزان همه هم زن های جادویی را گرفته بودند و به رون نرسیده بود.

آملیا فیتلوورت از گروه هافلپاف، فاصله زیادی با رون نداشت و به سرعت ساخت معجون خود را به اتمام رسانده بود. پس مقداری از آن را در بطری ای ریخت و برای ارزیابی نزد هکتور برد.
- استاد کار معجون من تموم شده!

همین که به سمت هکتور رفت، چشم رون به سوی چیز عجیبی چرخید. چیزی شبیه به همزن که در جایی که آملیا حضور داشت، وجود داشت. پس تلسکوپ آملیا که البته از نظر رون هم زن به شمار می رفت را گرفت و مشغول هم زدن معجون خود شد.
آملیا که یکدفعه چشمش به صحنه استفاده رون از تلسکوپش افتاده بود، جیغ بنفشی کشید و با تمام قدرت گریه کرد و به سرعت به سمت دور دست ها دوید و در افق محو شد. از اشکش هم جریان تندی از آب به وجود آمد و آن جریان، تعدادی از جادو آموزان را در خود غرق کرد و به مکان نامعلومی برد.

دقایقی بعد

رون که دردسر هایی را که به وجود آورده بود را به گوش چپ خود نیز نمی گرفت، با خونسردی مشغول هم زدن معجون خود با تلسکوپ آملیا بود. سپس نگاهی به مواد روی میز انداخت و متوجه ماده ای شد که رویش نوشته شده بود: زهر آراگوگ!
سریعا به مغزش مراجعه کرد و در بخش قشری مخش، اطلاعات در حال پردازش را مشاهده کرد. شواهد موجود در مخ او نشان می دادند که او می تواند با اضافه کردن این ماده به معجون، برای همیشه از ترس از آراگوگ رهایی یابد.

نیم ساعت بعد

بالاخره معجون رون حاضر شده بود. رون ابتدا نگاهی به معجون هرماینی انداخت که بسیار زیبا و درخشان و خوش دست بود. سپس چشمش را روی معجون خودش چرخاند که با قیر مو نمیزد. سپس با دلایل نه چندان قانع کننده، تفاوت ظاهری این دو معجون را برای خود توضیح داد و در یک حرکت ما فوق سرعت، مقدار کمی از معجون را برای چشیدن سر کشید.

چند ثانیه بیشتر نگذشت که معجون روی رون اثر کرد. احساس گلاب به روی تان پیدا کرد و سر گیجه گرفت. سپس پا هایش سست شدند و به سختی توانست تعادل خود را حفظ کند. اما همه این ها در مقابل اتفاقی که در پی رخ دادن بود، هیچ بود. و آن اتفاق بالاخره رقم خورد. ناگهان همه چیز در مقابل چشم رون به عنکبوت تبدیل شد. همه جادو آموزان به شکل عنکبوت و هکتور نیز به شکل آراگوگ دیده میشد.

ترس و وحشت نیز به احساسات قبلی رون اضافه شد. همانطور که ناخن هایش را می جوید قدم هایی به عقب برداشت اما به یکی از پاتیل ها برخورد کرد و آن نقش زمین شد. آن پاتیل نیز به پاتیل دیگری برخورد کرد و طی برخورد هایی دومینو وار تمامی پاتیل ها نقش بر زمین شدند و برخی از آن ها که حاوی مواد اشتعال پذیر بودند، منفجر شدند و آتش عظیمی به پا کردند.
سپس پیش از اینکه اجازه داده شود تا هکتور و بقیه از حالت مبهوتی در بیایند و رون نیز به خودش بیاید، آتش به درختان جنگل سرایت کرد و دقیقه ای بعد جنگل ممنوعه و تمامی موجودات حاضر در آن اعم از جادو آموزان و هکتور، سوختند و با خاک یکسان شدند.

یاد و خاطره آن جادو آموزان و استاد شان همیشه در یاد جامعه جادوگری باقی ماند و از آن روز به بعد، آخرین روز ماه اوت به نام روز " جنگل شناسی " نامگذاری شد.

گم شده در جنگل


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۱:۵۵:۴۴



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوي سياه
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷
#6
امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه

یک روز دیگر از آخرین روز های ترم تابستانی مدرسه علوم فنون جادوگری هاگوارتز آغاز شده بود. خورشید از میان کوه ها نور داغ خود را بر پس گردن افراد می تابید. جادو آموزان در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه آرامی که البته تفاوت چندانی با آرامش قبل از طوفان نداشت بر روی صندلی های خود نشسته و منتظر آمدن دبیر مربوطه برای گرفتن امتحان از آنان بودند.

دقایقی بعد آندرومدا بلک روبروی جادو آموزان ظاهر شد و بی معطلی شروع به توضیح دادن نحوه و شرایط امتحان کرد.
- من برای امتحان این درس روش عملی رو برگزیدم تا شما یه چالش واقعی رو تجربه کنید. تا با ترس هاتون روبرو بشین و نشون بدین چند مرده حلاجید و چقدر از این کلاسا چیزی یاد گرفتین. شما ممکنه در این امتحان با هر چیزی روبرو بشین، پس تلاش کنین زنده بمونین!

سپس چوبدستی اش را در آورد و با اجرای طلسمی، محوطه ای دایره ای را بر روی زمین کشید.
- خب هر کس که میخواد اول امتحان بده بیاد روی این دایره وایسته.

حضار، مات و مبهوت به شرایط امتحان که دبیر گفت فکر کردند. حتی بعضی های شان فکر خود را به درون مغز شان بردند و با بخش پیش بینی عواقب به مشورت پرداختند و در نهایت، چیزی بیش از اینکه امکان مرگ شان وجود دارد و سی امتیاز برای گروه شان به مرگ نمی ارزد، نیافتند.
آنطرفتر، صبر استاد پر شده بود و قطراتی تا لبریز شدن فاصله نداشت که ناگهان شخصی از گروه گریفیندور با موهای نارنجی، از در باز کلاس وارد شد؛ البته نه یک وارد شدن ساده، بلکه دوان دوان و به دنبال یک موش ... زیرا اگر می دانست آن مکان محل برگزاری یک امتحان بود، اگر کلاهش هم می افتاد نمی آمد.
رونالد ویزلی، پس از چند ثانیه دنبال کردن موشش بالاخره او را روی آن دایره که استاد بلک کشیده بود، بدست آورد.
آندرومدا هم که از پیدا شدن داوطلب خوشحال شده بود، گفت:
- خب پسر، تو همین الان وارد امتحان عملی پایان ترم دفاع در برابر جادوی سیاه خواهی شد.

سپس موشش را از دستش گرفت و پیش از آنکه حتی به او اجازه دهد مات و مبهوت و البته پوکر فیس شود، حرکتی دکتر استرنج وار با دستانش انجام داد، مسیر عبور باز و با یک اردنگی رون را به مقر امتحان وارد کرد.

مقر امتحان

در مکانی که در نگاه اول دراز، باریک، ترسناک و تاریک به نظر می رسید و فقط با چند فانوس که در دیواره های کناری آن متصل شده بود کمی روشن شده بود، رون به پشت روی زمین افتاده بود.
چند دقیقه ای گذشت که بتواند به سختی و آرامی پا شود. سپس خاک ردایش را تکاند و با ترس چوبدستی اش را بیرون کشید و به پایان نامعلوم و باز و همچنین تاریک محلی که در آن قرار داشت، نگاه انداخت. بعد به دور و برش نگاهی کرد و متوجه صندوقچه ای در چند متر آنطرفتر خود شد. با طلسم " الوهمورا " در صندوقچه را باز کرد که ناگهان روحی که برایش بسیار آشنا به نظر می رسید، از آن بیرون پرید.
ادوارد بونز که زمان زیادی از مرگش نمی گذشت، چرخی به دور خود زد و با سرور به رون گفت:
- آفرین ویزلی ... آفرین! تو مرحله اول این امتحان یعنی آزاد کردن منو به درستی انجام دادی. حالا تا آخرین مرحله من باهاتم و در طی مسیر برات چالش هایی که جزو امتحان منظور میشن به وجود میارم و تو هم باید با چیزایی که از کلاس من یاد گرفتی، با اونا مقابله کنی.

مغز رون کفاف ادراک این اتفاقات دومینو وار و پشت سر هم را نداشت. انقدر از بخش تعجب خود استفاده کرده بود که تعجبش به اتمام رسیده بود. پس بدون داشتن هیچ حالت خاصی سری به نشانه تایید به ادوارد تکان داد و به دنبال او در ادامه مسیر، شروع به حرکت کرد.

در طی مسیر حرکت، هر چند دقیقه یکبار ادوارد حرکتی با دستش انجام می داد و در پی آن تابلویی سپر مانند بلند در مسیر حرکت رون ظاهر میشد و رون باید با اجرای طلسم هایی که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه یاد گرفته بود، آنها را از مسیرش بر می داشت. رون خیلی شانس آورده بود که از تمرین های مکرر هرماینی چیزی یادش مانده بود؛ و گرنه آن طلسم های معدود و ساده را نیز مثل هر چیز مهم دیگری از یاد می برد.

دقایقی گذشت و آن مسیر باریک به یک باره به فضایی وسیع و دایره ای منتهی شد. فضایی که بی دلیل، خوفناک به نظر می رسید. رون نگاهی کلی به اطراف انداخت و ناخودآگاه حس ترسی در وجودش نمایان شد.
ادوارد بونز به زبانی ناشناس، کلماتی را به زبان آورد و ناگهان دمنتوری از پنجره به داخل وارد شد. ثانیه ای نیز نگذشت که دیگر دمنتور ها از چپ و راست و بالا و پایین مثل مود زامبی بازی های " کالاف دیوتی " به سمت رون هجوم آوردند.
رون از ترس و تعجب و شوکگی نمی دانست چه کند. هر ثانیه که می گذشت، دمنتور ها به او نزدیک تر می شدند و زندگی او را تهدید می کردند.
رون به ادواردی که به وضعیت او می خندید، نگاهی انداخت.
- این چه کاری بود کردی؟ بیا کمکم کن! من بلد نیستم پاترونوس اجرا کنم.
- اینم جزئی از امتحانه ویزلی ... و از هر امتحان هم نباید جون سالم به در برد!

رون باید برای اولین بار پاترونوس را اجرا می کرد. حواس و تمرکزش را جمع کرد و سعی کرد اتفاقات اطراف را نادیده بگیرد. به بهترین لحظات زندگی اش فکر کرد ... به شادی هایش. رفت که طلسم را اجرا کند ولی تمرکزش از دست رفت و مانع اجرای طلسم شد. دوباره سعی کرد ولی باز هم نتوانست. اینبار بیشتر تلاش کرد اما باز هم نشد.
دمنتور ها دیگر به او رسیده بودند. سردی بوسه آنها حال و جان رون را گرفته بود و او بدون هیچ قدرتی روی زمین افتاده بود. لحظات زندگی اش جلوی چشمانش می آمدند. ناگهان صحنه ای را دید که در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، بد طوری توسط ادوارد تنبیه شده بود؛ به گونه ای که بیشتر از هر کسی از ادوارد می ترسید.
فکری به ذهنش رسید. ترس او ادوارد بود، پس آن می توانست یک بوگارت باشد. به سختی چوبدستی اش را از روی زمین برداشت و به سمت ادوارد طلسمی اجرا کرد.
- ریدیکولوس!

ناگهان همه چیز به هم پیچید و پیچید و پیچید و رون ناگهان خودش را روی آن دایره ای که پروفسور بلک در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه کشیده بود، یافت.

- آفرین ویزلی. تو از این امتحان دشوار و طاقت فرسا سر بلند بیرون اومدی!

زنده باد سپیدی!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۷
#7
در فضای شلوغ و پر از جادو آموز سرسرای عمومی مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز، رون ویزلی کنار هرماینی گرنجر نشسته بود و از شروع شدن امتحانات دشوار و کمر شکن هاگوارتز می نالید.
- فردا این امتحانای لعنتی شروع میشن و من نمی دونم چطوری باس این کتاب پونصد صفحه ای که توس پونصد هزار تا ورد نوشته و باس در طول سال پونصد بار خوندش رو بخونم.

هرماینی که از غر های رون کلافه شده بود، سرش را بیشتر در کتابی که در دست داشت فرو کرد و با بی اعتنایی گفت:
- اگه یه خورده کمتر وقتت رو با اون دست قیچی تو هاگزمید میگذروندی و سر کلاسا چرت نمی زدی یا لااقل یه نگاه به اون کتاب مینداختی الان این وضعو نداشتی.
- خب حالا میگی چیکار کنم؟

هرماینی بالاخره فرصت را برای دور کردن رون از دور و بر خود مناسب دید و گفت:
- برو پیش فنریر ... اون لابد میدونه باید چیکار کنی دیگه.

تالار خصوصی گریفیندور


- که اینطور رون ... خب اشکال نداره یه روز مونده تو هنوز میتونی جبران کنی.
- واقعا؟ چطوری؟

فنریر نگاهی به گربه هرماینی که در گوشه تالار دراز کشیده بود انداخت و در حالی که آب دهانش کاناپه را مورد فیض قرار میداد گفت:
- اونو میبینی؟

رون سرش را چرخاند و چرخاند و چرخاند تا آن را ببیند ولی سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد.
- آها حالا دیدم ... اون شطرنج جادویی منظورته؟
- نه ابله. گربه هرماینی رو میگم ... خیلی سعی کردم اون سوسیس کالباس رو بدست بیارم ولی هیچ وقت نشد. تو اگه اونو واسه من بیاری منم فردا هواتو دارم.

رون ابتدا از شنیدن حرف فنریر خوشحال شد اما پس از چند ثانیه به عمق ماجرا پی برد. گربه هرماینی حیوانی نبود که به سادگی بتوان گیرش آورد چون اگر این کار در حد سخت هم بود، فنریر از پس آن بر می آمد؛ ولی دیگر چاره ای نداشت چون اگر امتحان را خراب می کرد، فنریر از کله و پایش کله پاچه، از دستش سوپ و از بدنش کباب درست می کرد.
- میارمش واست.

روز بعد، کلاس تغییر شکل

جادو آموزان با ترس و لرز روی صندلی های کلاس تغییر شکل نشسته و ناخن می جویدند. در آن میان رون ویزلی که صبح زود محموله را به فنریر تحویل داده بود، با صورت و بدنی زخمی و پایی لنگ که از اثرات مورد اصابت قرار گرفتن توسط گربه هرماینی بود، بی جان سرش را روی میز گذاشته، کپیده بود.

دقایقی بعد فنریر گری بک وارد کلاس شد و روبروی جادو آموزان ایستاد. بعد از همگی آنها خواست که آخر کلاس خبردار بایستند و به صورت رندوم یکی از آنان را روبروی خودش آورد.
- خب سوسیس من ... این میز رو به گرگ تبدیل کن عمو ببینه!

شخص مذکور که تحت تاثیر جو ترسناک امتحان و حالت ترسیده بچه ها و همچنین چهره ترسناک فنریر که معلوم بود دلش گوشت بچه تجدیدی میخواهد، قرار گرفته بود ورد تبدیل اشیا به گرگ را از یاد برد. نمی دانست چه کند ... تصمیم گرفت به درون مغز خود برود و سوزنی به سلول های مخش بزند تا تحریک گردند اما نتوانست. تا حدی زور زد تا بتواند راهی برای رسیدن به درون مغز خود پیدا کند که پنجره ها برای خروج بوی نامطبوع خود به خود باز شدند اما او به جایی نرسید.
فنریر که از عملکرد فرد مذکور خونش به جوش آمده بود، در یک حرکت خفن او را با یک طلسم تغییر شکل
به ترشی تبدیل کرد و در ظرفی چپاند تا آن جادو آموز افتخار خورده شدن توسط استادی به خفنی او را داشته باشد.
هر یک از جادو آموزان سعی می کردند خود را پشت دیگری پنهان کنند تا چشم فنریر به آنها نیفتد اما نمی دانستند که مرگ حق است.

- تو!

دانش مذکور که فهمیده بود منظور فنریر با اوست، اشک از چشمانش سرازیر شد. سپس با دوستان خداحافظی کرد و وصیت نامه اش را در بطری ای گذاشت و تحویل شان داد. سپس در حالی که زیر لب با دنیا وداع میکرد به سمت فنریر رفت.

ساعتی بعد

- رونالد ویزلی ... نوبت توعه حالا.

رون نفس عمیقی کشید و برخلاف بقیه که از سرنوشت تلخ خود مطلع بودند، با لبخندی روبروی فنریر ایستاد.

- خب فرزندم، اونی که اونجا ایستاده رو به تسترال تبدیل کن.

جادو آموز مذکور با شنیدن این حرف سرخ شد و از ترس سر جایش میخکوب شد و در حالی که به زندگی تسترالی آینده اش فکر می کرد، امیدوار بود که چیزی مانع رون شود. و البته شایان ذکر است که رون طلسم تبدیل افراد به تسترال را فراموش کرده بود. این اولین باری بود که فراموشی رون باعث انجام کار اشتباه نشده بود.

رون که معنی داشتن هوای یک نفر را فهمیده بود، با خشم به کاری که برای فنریر کرده بود فکر می کرد و همچنین با ترس ناخن می جوید.
- مممم ...
- اشکال نداره پسر ... به جاش بگو که اسم این کلاس چی بود؟
- خو تغییر شکل.
- آفرین ... دویست امتیاز به گریفیندور.
- ورد تبدیل اشیا به گرگ چی بود؟
- ممم ... ول مل شل!
- آفرین! درست گفتی!

دیگر حضار:
- د داره اشتباه میگه!
- چرا عملی ازش نمی گیره؟
- اعتراض، اعتراض!

همزمان، دفتر مدیریت

- به نظرت چطوره بریم یه بازدیدی به امتحانا بکنیم هاگرید؟
- آره از کلاس تغییر شکل صدا هایی میاد اول بریم ببینیم اونجا چه خبره.

کلاس تغییر شکل


رون روی صندلی نشسته بود و در حالی که اعتراضات بقیه را به گوش چپش هم نمی گرفت، به راحتی مراحل امتحان را پشت سر می گذاشت. گاه گاهی هم در ذهنش به هرماینی ای که کل سال را عین تسترال درس خوانده بود و حالا نیز در به در دنبال گربه اش می گشت، می خندید.

لحظاتی گذشت. ناگهان در کلاس باز شد و هوریس اسلاگهورن به همراه روبیوس هاگرید وارد شدند. جادو آموزان صدای خود را بریدند، رون از جایش پا شد و خبردار ایستاد و فنریر هم دیگر نمی توانست رویه قبلی امتحان گیری از رون را ادامه دهد.
- خب پروفسور گری بک، ما اومدیم یه بازدیدی از شیوه امتحان تون داشته باشیم. شما به کارتون ادامه بدید.
- بله هوریس جان ... خب ویزلی، اول این میز رو به گرگ تبدیل کن، بعد درباره تاریخچه گرگ ها کنفرانس بده و بعدش این موش رو به کاسه تبدیل کن!

رون که چیزی از تبدیل کردن اشیا به گرگ، تاریخچه گرگ ها و همچنین تبدیل حیوانات به اشیا به یاد نمی آورد، شیرجه ای در مخش زد و به بخش خاطرات رجوع کرد ولی در بخش کلاس تغییر شکل چیزی جز خوابیدن سر کلاس ها و مسخره کردن دبیر نیافت. فهمید که به آخر خط رسیده است. چیزی برای از دست دادن نداشت و دلش را به دریا زد.
ابتدا به سمت میز رفت و طلسمی به سمت آن روانه کرد اما میز به جای تبدیل شدن به گرگ، شکست و اجزای آن به بخش های مختلف پرتاب شد و سبب ناک اوت شدن تعدادی از بچه ها و شکسته شدن پنجره کلاس گشت.
سپس با پررویی تمام تکلیف دوم را ور داد و به سمت موش بیچاره رفت و چوبدستی اش را سمت او گرفت اما به جای تبدیل کردن او به کاسه، اشتباهی آتشش زد. موش بیچاره نیز سراسیمه به این طرف و آنطرف دوید و در کمتر از یک دقیقه آتش تمام کلاس را در بر گرفت و کمتر از یک دقیقه بعد کلاس تغییر شکل منفجر شد.

دقیقه ای بعد

اسلاگهورن، هاگرید، گری بک و جادو آموزان با صورت هایی سیاه و سوخته که حاصل از خرابکاری رون بود، پوکر فیس از کلاس تغییر شکلی که حالا با خاک یکسان شده بود بیرون آمدند و دور رون حلقه زدند. سپس در یک حرکت خفن او را زیر بار کتک گرفتند. بعد از جا آمدن حالش نیز، فنریر با اجرای یک طلسم تغییر شکل او را به ماهی تبدیل کرد و با یک اردنگی او را در دریاچه پرتاب کرد که تا پایان عمرش از بودن پیش موجودات خطرناک آبی و جادویی و همچنین خوردن خزه و دیگر گیاهان دریایی فیض ببرد.

جهش یافته ژنتیکی
تنها در جنگل
دوئلی که هیچوقت انجام نشد!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: سالن امتحانات
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷
#8
مراقبت از موجودات جادویی

1- یه جانوریو فرض کنین که همه معتقدن تخم ارزشمندی داره. علت با ارزش بودن این تخم رو شرح بدین.

تسترال موجود خیلی عجیبیه. نه بخاطر خودش، بلکه بخاطر تخمش. میگن که تخم این موجود در معجون سازی کاربرد داره ... در واقع به پاتیل پوسته تخم تسترال میزنن تا مستحکمتر بشه. پرورش تخم یه موجود کار سختیه، چون تخم ها با شرایط سازگار نیستن و بیشترشون از بین میرن. ولی تخم اون پوشش پشمی عجیبی داره که باعث میشه در شرایط سرد محیطی هم دوام بیاره. تیغ هایی هم در سطحش هست که باعث میشه حیوونی جرئت اومدن سمتش رو نکنه. بخاطر همینه که تخمش به دلیل شرایط نگهداری راحت خیلی کمیاب و با ارزشه و افراد میتونن با پرورش تخم تسترال بدون هیچ هزینه ای به درآمد خوبی برسن.

2- از کجا می‌شه فرق یه جانور واقعی از جانورنماش رو فهمید؟ می‌تونین فقط یه جانورو در نظر بگیرین و تفاوتش با حالت جانورنماش رو توضیح بدین.

یکی از اصلی ترین تفاوت های جنور و جونورنما در رفتارشونه. اگه این دو تا میخواستن واکنش مشابهی در برابر اتفاقات یکسان داشته باشن که با هم فرقی نمی کردن.مثلا اینه که جونور واقعی کارای عادی خودشو انجام میده ولی جونور نما سعی میکنه مثل اون باشه و این کار گاهی اوقات از حد میگذره و جواب برعکس میده. مثلا یه سگ نما بیشتر از یه سگ پارس میکنه و تسترال نما وانمود میکنه از تسترال هم تسترال تره!

اولی
دومی

معجون سازی

1- استفاده‌ی زیاد از فیلیکس فلیسیس چه عوارضی داره؟

خب مگه معجون شانس حق زندگی نداره؟ اون ساخته شده تا یه ذره ازش خورده بشه تا فایده داشته باشه. پس اگه زیاد ازش استفاده شه، قاط میزنه و شروع به اعتراض میکنه و وقتی که میبینه شخص خورنده به گوش چپش هم نمیگیره، به قطره های خودش که حالا در بدن شخص مذکور پخش شدن دستور میده که نقاب خوش رفتاری خودشون رو بردارن و با خشم به تمام اعضای بدن شخص حمله کنن. اینطوری میشه که مشکلات گوارشی و تنفسی و خون رسانی و تکلم و تحرک و اینا گریبانگیر شخص میشه که در نهایت نتیجه ای جز مرگ نخواهد داشت.

2_ دو مورد از فایده‌های پاتیل معجون سازی را بیان کنین. استفاده از پاتیل برای معجون سازی جزو فواید حساب نمیشه!

1-جنبه تفریحی داره ... دیده شده در روزای سرد و برفی زمستون عده ای از افراد نفری یه دونه پاتیل میگیرن و به قله کوه میرن. بعد هم توی پاتیل میشینن و سر میخورن میان پایین و کلی هم تسترال کیف میشن.
2- گفته شده در زمان پادشاهی آرسینوس، جارچی ها با کوبیدن شلنگ به پاتیل ها، صدای مهیبی به وجود میاوردن و این صدا به معنی این بود که مردم بیان تا صحبت های شاه رو بشنون.

اولی
دومی

پیشگویی

1- کدوم یکی از روش‌های پیشگویی گفته شده رو میپسندین؟ چرا؟(گوی پیشگویی، تشخیص احتمال بارش چه چیزی از روی ابرها، صور فلکی)

گوی پیشگویی چون مشکلات اون دو تا رو نداره . پیشگو ها باید هر لحظه برای پیشگویی در هر زمینه ای آماده باشن ولی " تشخیص احتمال بارش چه چیزی از روی ابرها " فقط وضع هوا رو پیش بینی میکنه و " صور فلکی " هم فقط در شب قابل استفادست و همچنین در هنگام نبود مواد مخدر این دو روش جواب نمیدن. آخه آدم باید یه چیزی بزنه تا ابر ها رو به شکل های مختلف و اجتماع ستاره ها رو به صورت اشکال مختلف ببینه دیگه!

2- در چه مواقعی برای پیشگویی، ما از گوی پیشگویی استفاده میکنیم؟ (4 مورد)

1- زمانی که بخوایم پیشگویی کنیم. 2- وقتی که گوی پیشگویی و مهم تر از آن حال استفاده از گوی پیشگویی رو داشته باشیم. 3- موقعی که که روز با هوایی صاف و بدون ابری با شکل خاص باشه. 4- زمانی که مواد مخدر برای استفاده از اون دو تا روش رو نداشته باشیم.

اولی
دومی


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳ ۲۱:۴۴:۱۲
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳ ۲۳:۴۸:۴۹
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۳ ۲۳:۵۲:۱۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تغیير شكل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
#9
ادوارد دست قیچی & رون ویزلی
پست اول
---------

- یه خورده آرومتر نفس بکش ادوارد. فیلچ ممکنه هر لحظه سر و کلش پیدا بشه.

ساعت یازده شب بود و در حالی که جادو آموزان هاگوارتز هفت آرسینوس را خواب دیده بودند، رون ویزلی و ادوارد دست قیچی با ترس و لرز، در بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز پرسه میزدند. در واقع آنها از آنجایی که سال اول بودند و آشنایی زیادی با راه های پر پیچ و خم قلعه مرموز هاگوارتز نداشتند، گم شده بودند و برای اینکه در حین پیدا کردن راه رسیدن به تالار خصوصی گریفیندور توسط فیلچ دیده نشوند، به شنلی که صبح همان روز از چمدان هری پاتر کش رفته بودند، متوسل شده بودند.

فلش بک، صبح همان روز

رون نفس نفس زنان وارد تالار خصوصی گریفیندور شد و خود را روبروی ادوارد که روی کاناپه نشسته بود، رساند.
- همین الان هاگزمید بودم ادوارد. امشب یه برنامه خیلی خفن دارن ... نباس از دستش بدیم.
- آخ که چقدر دوست دارم بیام ولی خب ... شب نباید جایی غیر از تالارمون باشیم.
- ول کنین این حرفا رو قانون رو شوت کن بیرون!

ادوارد به نقطه ای زل زد و با افسوس گفت:
- ای کاش راهی بود که لو نریم.

ناگهان نگاه رون به هری پاتری که مشغول جا بجا کردن وسایل درون چمدانش بود، افتاد و فکری به ذهنش رسید.
- ادوارد بببین چه میکنم الان.

رون نفس عمیقی کشید و به سرعت به سمت هری دوید و به او گفت:
- هری هری ... گروه اسلیترین یه انجمن راه انداخته که تمرین کنن تو رو تو دوئل شکست بدن. برو و نشون بده که هیچکس تو دوئل به اندازه تو ماهر نیست.

هری که به طور کامل و واضح در هفت جلد نشان داده شده بود که سرش برای دردسر می خارد، چوبدستی اش را برداشت و به بیرون حرکت کرد. رون هم در یک حرکت مافوق سرعت شنل را از چمدان هری قاپید و با ادوارد به سمت مکان نا معلومی حرکت کردند.

پایان فلش بک

- ای بابا ... چرا این بخش ممنوعه آخر نداره!
- نمیدونم ... به کجا داریم میریم دقیقا؟!

رون و ادوارد چند ثانیه ای پوکر فیس وارانه به یکدیگر خیره شدند. سپس کله خود را از شنل نامرئی بیرون آوردند تا با دقتی بیشتر به اطراف نگاه کنند. اینبار چند ثانیه ای پوکر فیس به اطراف خیره شدند که ناگهان چشمان ادوارد برقی زد و چراغی روی سرش روشن شد.
- هی رون ... تو هم داری به همون چیزی که من فکر می کنم، فکر می کنی؟
- اگه تو هم داری به این فکر می کنی که با ناهار فردای هاگوارتز ژله هم سرو میشه یا نه، منم همینطور.
- نه. اون منفذ شیشه ای رو می بینی سمت چپ اون بالا؟

رون بدون توجه به محلی که ادوارد گفت، به دور و برش نگاه کرد. انقدر دور خودش چرخید که سرش گیج رفت و نقش بر زمین شد.
- آها حالا دیدم!
- خب بیا قلاب بگیر من برم بشکنمش از اینجا خلاص شیم.
- چرا تو قلاب نگیری من برم بشکنمش از اینجا خلاص شیم؟!

ادوارد سرش را بر دیوار کوبید.
- آخه کله تهی ... من چطوری با این دستا قلاب بگیرم؟

رون ملتفت شد، از جایش برخاست و در حالی که هنوز کمی سر گیجه داشت برای دوستش قلاب گرفت. ادوارد روی دست رون رفت و بدنش را مثل " مستر فنتستیک " کش داد تا به منفذ برسد اما سر گیجه رون افزایش یافت و دوباره نقش بر زمین شد. به دنبالش نیز ادوارد روی یکی از قفسه ها افتاد. قفسه مذکور به قفسه دیگری برخورد کرد و طی برخورد هایی دومینو وار، تمامی قفسه ها روی زمین افتادند و وضعیت بخش ممنوعه کاملاً به هم ریخت. قفسه ها شکسته بودند، کتاب ها پاره گشته بودند و خیلی چیز دیگر.

یک دقیقه بعد

فیلچ با شنیدن آن صداهای مهیب سریعاٌ خودش را به بخش ممنوعه رساند و با دیدن اوضاع قسم خورد که مقصر این کار را پیدا کند و آن را به سزای عملش برساند. البته ثانیه ای نیز نگذشت که مقصران، خود را با بالا آوردن دست شان که تا آن لحظه زیر آوار بودند، لو دادند.
- من زنده ام ادوارد.
- من زنده ام رون.
- البته تا الان!

دفتر مدیر

هوریس اسلاگهورن شیشه ای دیگر از نوشیدنی کره ای هایش را سر کشید و بدون آنکه به رون و ادوارد زخمی ای که خبردار ایستاده بودند نگاه کند، به فیلچ گفت:
- که گفتی این دو تا بخش ممنوعه رو به هم ریختن ... خب اینا سه تا اشتباه مرتکب شدن. اول اینکه بعد از زمان قانونی در تالارشون نبودن ... دوم اینکه به بخش ممنوعه رفتن و سوم اینکه اونجا رو به هم ریختن. به خاطر این کارشون 150 امتیاز از گروه گریفیندور کم میشه.

رون و ادوارد با تعجب و شوکگی به هم نگاه کردند و با حالتی التماسی و البته اعتراضی گفتند:
- ما که گفتیم راه رو گم کرده بودیم ... موجه بود دلیل مون .
- 150 امتیاز! فنریر ما رو همینطوریش میخواد به خاطر شرکت نکردن تو کلاسا دار بزنه، حالا این همه امتیاز همه ضرر بدیم.

هوریس با حرکت دستش، صدای آن دو را قطع کرد.
- خب یه جرم دیگه هم اضافه میشه ... حرف زدن روی حرف مدیر! خوب گوشاتون رو وا کنین ببینید چی میگم. همین حالا تنهایی به جنگل ممنوعه میرید و در اعماق اون جنگل یه گیاه مخصوصی به نام " کمنتالبیسشفعتلبی " رو پیدا میکنید. بعد میاید اینجا یه ماده دیگه بهتون میدم باهاش یه معجون درست می کنید و در سرتاسر بخش ممنوعه پخش می کنید. آخر سر هم با یه طلسم همه چیز رو به حالت اولش بر می گردونین.
- آآآخه جناب مدیر ... جججنگل ممنوعه ...
- حرف نباشه ... برید بیرون!

بیرون

- من چقدر بد بختم، همه چی داغونه!
- داد نزن رون چون اینجا هیچکس به هیچ جاش هم نمی گیره. باس بریم اون گیاه رو پیدا کنیم.

اعماق جنگل ممنوعه

در فضای تاریک و خوفناک جنگل ممنوعه و در زیر درختان سر به فلک کشیده ای که دور و بر آن حیوانات جادویی عجیب و غریبی حضور داشتند، رون و ادوارد به دنبال گیاه کمیاب " کمنتالبیسشفعتلبی " بودند. کمی نیز نگذشت که باران شدیدی شروع به باریدن کرد و بر ترس آن دو افزود.

دقیقه ای بعد

آنها نمی دانستند که چقدر راه مانده تا به آن گیاه برسند، حتی نمی دانستند که از کدام طرف باید بروند. آنها انقدر بد بخت بودند که حتی نمی توانستند خاکی بر سر خود بریزند، زیرا ورود شان به قلعه بدون آن ماده ممنوع شده بود و نمی توانستند سر و کله خود را بشویند.
آنها همینطور مشغول پیشروی به جای نامعلومی بودند که ناگهان رون چیزی را در جیبش یافت.
- یافتم یافتم!
- ارشمیدسه؟
- اینو ببین ... از یه ماگل کش رفته بودم. یه لنز پیشرفته که بهش اطلاعات میدی و تا مایل ها دور تر رو بهت نشون میده!
- خب زود باش پس.

دقیقه ای بعد


رون پس از چند دقیقه لنز را از درون چشمش در آورد و با ترس به ادوارد گفت:
- برای رسیدن به اون گیاه باید از یه دسته گرگینه، یه گله سانتور و بدتر از همه از آراگوگ عبور کنیم ... من ترجیح میدم توسط اسلاگهورن به نوشیدنی کره ای تبدیل شم تا توسط آراگوگ خورده شم.

ادوارد شیرجه ای داخل مغزش زد. بعد کمی در مخش گشت و گذار کرد و ضربه ای به یکی از آن سلول های خاکستریش زد و با یک پرش بلند از مغزش بیرون آمد.
- سلول های خاکستریم میگن شنل نامرئی رو هنوز داری؟
- آره جاساز کردم نذاشتم فیلچ ازم بگیره.
- عالیه!





ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۹ ۲۳:۱۸:۵۶



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۰:۴۳ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
#10
1- بدن چشم‌ورقلمبیده‌ی دماغ‌گنده‌ی دهن‌گشاد رو یا توصیف کنین که چه شکلیه، یا نقاشیشو بکشین. قاعدتا اگه نقاشی می‌کشین کله‌شو هم باید رسم کنین. (3 امتیاز)

بدنش به رنگ قهوه ایه و اندازه چهار تا بشکه بزرگه که سطحش از پشم و پوست ضخیمی پوشیده شده تا از سرما حفاظتش کنه. خال های زیادی به رنگ زرد و آبی در سطح بدنش به صورت پراکنده وجود داره و دم نسبتا کوتاهی داره که از مو پوشیده شده و آخر دمش از پشمه و رنگ قهوه ای تیره تری نسبت به بقیه بخش های دمش داره و البته خال ها در دمش مشاهده نمیشن.

2- چرا لینی رفت تو دهن این جانور؟ (1 امتیاز)


لینی اخیرا با مشکلات زیادی روبرو شده بود. وزارتخونه حضور پیکسی ها رو تو خیابون به یک روز در هفته محدود کرده بود، لرد سیاه ماموریت هایی به مرگخواراش میداد که انجامش از دست حشرات بر نمیومد، اون خیلی کوچیک بود و همه بهش زور می گفتن؛ مثلا همین اسلاگهورن حقوق تدریس در هاگوارتز رو بهش نمی داد و اون دیگه واقعا از این زندگیش خسته شده بود. پس تصمیم گرفت که با وارد شدن به دهن اون حیوون و بعد قورت داده شدن، خودکشی کنه!

3- اتفاقاتی که بعد از رفتن لینی به داخل بدن چشم‌ورقلمبیده‌ی دماغ‌گنده‌ی دهن‌گشاد میفته رو توضیح بدین. (3 امتیاز)

لینی بعد از اینکه وارد دهن این جانور شد رفت یه گوشه نشست و منتظر موند تا جانور مذکور خردش کنه و قورتش بده تا این دنیا رهایی پیدا کنه. اون حدود یک ساعت در بزاق جانور نشست اما خورده نشد که نشد. بعد یه دفعه دید که دهن جونور داره تکون میخوره، لینی خوشحال شد و چشماش رو بست و با همه چیز خداحافظی کرد ولی در یک حرکت عجیب، جونور لینی رو به بخش جلویی دهنش آورد و اونو تف کرد بیرون! تنها شانسی که لینی آورد این بود که دانش آموزا حوصله یک ساعت منتظر بودن رو نداشته و رفته بودن. بعدش فهمید که خیلی بد شانس نیست و به زندگیش ادامه داد.

4- ویژگی بارز این جانور به نظرتون چیه؟ چرا؟ (1 امتیاز)


این جونور از ضریب هوشی خیلی خیلی پایینی برخورداره و به قول معروف چلمنه. میپرسی چرا؟ همه ما می دونیم که پیکسی خام از خوشمزه ترین و البته گرون قیمت ترین غذا های دنیاس ولی این جونور این غذا رو کامل و رایگان در اختیار داشت اما نخوردش و به سادگی تفش کرد بیرون! درواقع اون از حشرات متنفره.

5- توصیفی از محل زندگی چشم‌ورقلمبیده‌ی دماغ‌گنده‌ی دهن‌گشاد با توجه به اونچه که تو سوال 4 گفتین ارائه بدین. (1 امتیاز)

در جایی سرد و یخبندان بدون وجود هیچ حشره ای!

6- انتقادات و تعریفات و پیشنهاداتتون به این کلاس رو بدون تعارف وارد کنین! (1 امتیاز)


کلاس جالبی بود و تدریسات و نمره دهی سر وقت. حتی وقتی برای یه مشکلی هم پیشتون اومدم خیلی سریع جواب دادین و اصلاح کردین.
اون مورد نقاشی رو هم بقیه توضیحات کامل دادن خودتون میدونید دیگه.




تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.