هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰:۰۵ سه شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۱
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 196
آفلاین
«تبدیل شدن به قورباغه»
------------

نزدیک ظهر بود که ادوارد از خواب بیدار شد.طبق معول همه‌ی هم اتاقی هاش صبح زود از خواب بیدار شده و به دنبال کار هاشون رفته بودن. به نظر می‌اومد که دچار توهم شده باشه, چون به نظرش همه چیز اطرافش از اون بزرگ تر بودن. با اکراه داشت بلند می شد که نگاهش به دستاش افتاد. اونا عجیب بودن. خیلی عجیب. اونا کچیک شده بودن. سبز شده بودن. و خبری از قیچی هاش نبود!


می‌خواست به طرف آیینه قدی اتاق بره, که دید راه رفتن خیلی مشکله. به پاهاش نگاه کرد. خبری از کفش های سیاه چسبیده به شلوارش نبود. پاهاش سبز شده بودن. کوچیک شده بودن. و شبیه کفش های غواصی شده بودن. با هر زحمتی که بود تو عرض تخت به راه افتاد تا به لبه تخت برسه. عرض تخت خیلی طولانی بود. خیلی. بعد چند دقیقه پیاده روی طولانی و طاقت فرسا تو زمین های نرم و معتدل تخت خواب, بالاخره به لبه تخت رسید.


مشکلی جدید به وجود اومده بود. نمی دونست که چطور به پایین تخت بره. ادوارد فکر کرد. بازم فکر کرد. همچنان فکر کرد. و می‌خواست همچنان به فکر کردن ادامه بده که یکهو یه ایده به ذهنش رسید. تو پیاده روی در مورد اتفاقی که براش افتاده بود فکر کرده بود و به نتیجه‌ای هم رسیده بود. نتیجه ای که با وجود شواهد موجود چندان بعید هم نبود. دست هایی سبز و کوچیک. پاهایی کوچیک و سبز و شبیه به کفش غواصی. اون تبدیل به یه قورباغه شده بود.


با این فکر روی پاهاش نشست و سعی کرد که ژست پریدن بگیره.

نشست...

نشست...

و پرید...

و...

شپلق...


بعد از فرود آمدن با سر و بلند شدن و تکاندن گرد و غبار از روی شانه هایش, به طرف آیینه رفت تا تصویر خودش رو ببینه. البته هدفش این نبود که ببینه به چی تبدیل شده. هدفش این بود که ببینه قورباغه خوش قیافه ای شده یا نه. بعد از پرش تقریبا موفقش, برای فردایی بهتر و پرش هایی بهتر, تا رسیدن به آینه پرید و فرود اومد. و بالاخره به آیینه رسید.


وقتی خودش رو توی آیینه دید, بیشتر از تبدیل شدن به قورباغه تعجب کرد. اون خیلی قورباغه خوشگل خوش قیافه ای شده بود. خیلی خوش قیافه. همینجوری داشت به قیافه خیلی خوبش نگاه می کرد و باهاش کیف می کرد که یکهو یاد چیزی افتاد. با به خاطر آوردن این موضوع, از اینکه تبدیل به قورباغه شده بود خوش حال شد. اون یادش اومد که قورباغه ها استعداد زاتی تو موسیقی جاز دارن. اون فقط باید یه گیتار و دو تا همکار پیدا می کرد تا بتونه یک مورد از لیست فانتزی های سالمش رو خط بزنه. اون میتونست یه گروه جاز راه بندازه!


با این فکر عالی به سرعت به سمت در به راه افتاد. شانس خوبی داشت. چون در کاملا بسته نشده بود. پس به سرعت از لای در رفت بیرون و به سمت محوطه به راه افتاد. حیاط هاگوارتز خالی از دانش آموز بود و این برای ادوارد خیلی خوب بود. می تونست خیلی راحت واسه خودش مانور بده. بعد چند ساعت مانور دادن و لذت بردن از حیاط خالی مدرسه, چیز بزرگی رو دید که از زیر آب دریاچه بیرون اومد.


ادوارد کنجکاو بود. خیی کنجکاو. پس به سمت اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده رفت. بعد اینکه به لب دریاچه رسید فهمید که اون چیز بزرگ از آب بیرون اومده یه تمساح بزرگ و چاقه. ادوارد ترسید. لرزید. و به می‌خواست که فرار کنه ولی چیزی که داخل دست تمساح دید که فکر فرار رو از سرش دور کرد. داخل دست های اون تمساحِ از زیر آب بیرون اومده چیزی بود که می تونست اون تمساح رو تبدیل به یکی از دو همکار مورد نیاز ادوارد بکنه. داخل دست های اون یه ترومپت بود.


ولی ادواردِ قورباغه هنوز شک داشت که نزدیک بره. ولی حرکت بعدی تمساح باعث شد که ادوارد, زوزه کشان همراه با چشم هایی قلب شده با سرعت زیاد روی آب بدوه و خودش رو به تمساح برسونه. تمساح در حال نواختن ترومپت بود!


ادوارد دوید و دوید و دوید و محکم با سر به شکم نرم و لیز تمساح خورد. بعد از برخورد تو نوازنده و شروع مکامه کلیشه‌ای "سلام. دوست من می‌شی؟" ادوارد قورباغه و تمساح ترومپت نواز که اسمش لوئیس بود به دنبال گیتاری واسه ادوارد رفتن.


پیدا کردن یه گیتار واسه‌ی یه قورباغه خیلی سخت بود. گیتار مورد نظر باید کوچیک و استاندار برای یه قورباغه می‌بود. لوئیس و ادوارد به این نتیجه رسیدن که گیتار مورد نظر رو نمی‌تونن داخل خشکی پیدا کنن. پس با پیشنهاد لوئیس به سمت بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. اما قبلش یه مشکلی وجود داشت. ادوارد نمی‌تونست شنا کنه.
_ هی هی… لوئیس. من نمی‌تونم شنا کنم.

_ پس… ام… بیا سوار من شو!

_ هوممم...بزن بریم.


پس، ادوارد سوار بر لوئیس بر فراز آب های آروم دریاچه هاگوارتز به طرف بلک مارکت دریاچه هاگوارتز به راه افتادن. بعد از لوئیس سواری نه چندان طولانی، به قسمتی از دریاچه رسیدن که توسط درخت های خم شده به صورت سر پوشیده در اومده بود.

_ خب، حالا کجا بریم؟
_ نمی‌دونم.
_ مرسی. بزن بریم بگردیم.
_ خواهش می‌شه. بریم‌.

پس اونا رفتن تا تو یکی از دکه های بازار سیاه یه گیتار پیدا کنن. ولی بعد از چند ساعت گشتن، چیزی پیدا نکردن. تصمیم گرفتن که این رویا رو به فراموشی بسپرن و برن پِی خونه زندگیشون. ولی موقع خارج شدن از بازار، ادوارد چیزی دید که می‌خواست. بهترین و عالی ترین گیتار ممکن.

یه شاخه دو شاخه که بینش تار عنکبوت بود. ایده‌آل ترین چیز ممکن. ادوارد پرید. جهید. و اون شاخه رو کَند.
_ اوه یههه... این همون چیزیه که می‌خواستم.
_ ایوولل...ایوولل...
_ بزن بریم لوئیس. بیا بریم خیلی کول و خفن باشیم!
_ بریم!

و ادوارد و لوئیس، با صرف‌نظر کردن از پیدا کردن عضو سوم گروه، رفتن که خیلی کول و خفن و... باشن.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۳۵:۳۲ دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!

هوریس اسلاگهورن - مدیریت هاگوارتز - پیش از شروع ترم جدید هاگوارتز اعلام کرده بود که برای اعضای گروه قهرمان هاگوارتز، جایزه بزرگی در نظر گرفته است.
پس از اینکه امتیازات نهایی و گروه قهرمان مشخص شد، او در یک سخنرانی شگفت آور، اعلام کرد که تیم قهرمان را با یک طیاره جادویی - که با طیاره های ماگلی شباهت چندانی نداشت - به سفر تفریحی چند روزه به دور دنیا بفرستد.
هیچکس نمی دانست که این چه جور جایزه ای است ولی برای اعضای گریفیندور که قهرمان هاگوارتز شده بودند، هیجان انگیز به نظر می رسید.

مقر اعضای گریفیندور

- اون صندلی های آخر برا ما ویزلی هاست ها ...نبینم کسی اونجا رو اشغال کنه.
- صندلی آخر مال خودتون ... فرمون سفینه مال منه.
- پسر این لباس ها رو بگیر بذار تو چمدونت.
- بابا این همه لباس برا چی دیگه؟
- دور دنیا مگه جنگل ممنوعه عه که بری سٌک سٌک کنی برگردی؟ هر اتفاقی ممکنه بیفته.

در مقر گریفیندوری هایی که یک روز قبل از شروع حرکت همگی یکجا جمع شده بودند تا روز حرکت با مشکل تاخیر مواجه نشوند، غلغله ای بود. یکجا دعوا بر سر راننده بودن بود و یکجا بحث بر سر جای نشستن، یکجا صحبت از کار هایی که باید در طول سفر انجام می دادند بود و ...

روز حرکت، مکان از پیش تعیین شده

شیردلان گریفیندوری، همگی با یک تم مشخص، چمدان به دست و کروات زده، خبردار منتظر شروع صحبت های هوریس اسلاگهورن بودند.

اسلاگهورن با تشریفات عالی و چندین بادیگارد که اطرافش بودند، با جارو خود را جلوی ملت رساند. بادیگارد هایش به سرعت بساط تریبون را روبروی یک ساختمان کوتاه و طویلی آماده کردند. سپس هوریس پشت تریبون رفت و مشغول صحبت شد.
- خب دوستان. همانطور که می دونید، طبق قول من شما با این فضاپیما که پشت من قرار داره، قراره به دور دنیا سفر کنید ... چند تا کشور براتون در نظر گرفتیم ... بهتون بد نمی گذره.

سپس تم خود را از دوستانه و راحت به جدی تغییر داد.
- خب حالا می رسیم به نکات ... نکته اول : روی این طیاره خط بیفته خط خطی خواهید شد. نکته دوم: ندید پدید بازی در نخواهید آورد، جادوگرا آبرو دارن. نکته سوم ...

گریفیندوری ها در بیرون:
گریفیندوری ها در درون: د بجنب دیگه!

ساعتی بعد

- و بالاخره میرسیم به نکات آخر ... دو در در جلو، دو در در عقب نداریم؛ یه در اون وسط داریم خودکار باز و بسته میشه. راننده نداریم خودکار میره. در هنگام ورود بستنی کره ای توزیع میشه. با آرزوی سفری خوش برای شما.

و سپس بشکنی زد و محو شد. گریفیندوری ها هم که بسیار منتظر این لحظه بودند، فلش وارانه به سمت طیاره جادویی هجوم بردند.

هنگامی که همه وارد شدند و در به صورت خودکار بسته شد، صدای فرد ناشناسی در فضای طیاره پخش شد.
- توجه فرمایید، این یک صدای ضبط شده است. مقصد اولیه شما کشور بورکینافاسو می باشد. هنگامی که طیاره از جای خود بلند میشود، کمر بند خود را ببندید و تکان نخورید.
- این کمربند برا من تنگه!
- کمربند قابلیت تغییر سایز دارد. لطفا دیگر سوال نپرسید ... در ضمن این یک صدای ضبط شده است. دینگ دینگ دینگ.

سپس صدا قطع شد، طیاره بلند شد و با حداکثر سرعت بیست کیلومتر بر ساعت شروع به حرکت کرد.

ساعتی بعد


هنوز یک ساعت از شروع پرواز نگذشته بود که سر و صدای حضار در آمد. از آنجایی که آنها همیشه برای رفتن به جایی دیگر از روش سریع و کم هزینه آپارات استفاده می کردند، طاقت صبر کردن را نداشتند.
هاگرید که اوضاع را جالب ندید، به سختی هیکلش را تکان داد، یک سین فلزی برداشت و روبروی دیگر حضار ایستاد و گفت:
- این چه وضعیه دیگه؟ ناسلامتی اومدیم عشق و حال. من الان میخونم شما همکاری کنین ... امشو شو شه لیپکه لی هیرونه ...
حضار غیر از فنریر، ادوارد، آلکتو و تاتسویا:

دقایقی بعد

کم کم جو داشت از حالت خشک و بی روح، به ناخشک و با روح تبدیل میشد که ناگهان هوا طوفانی شد. صداهایی که از موتور به گوش می رسید قطع و یکی از بال های طیاره کنده شد. چند ثانیه بعد نیز آن شروع به غلط خوردن در هوا و سقوط کردن کرد.

گریفیندوری ها فرصتی برای وحشت و جیغ و داد و درخواست کمک کردن نداشتند، فقط حرف های آخر مانده بود.
- هرماینی ... باید یه چیزی بهت بگم ... اون من بودم که اون قورباغه رو انداختم تو خوابگاه تون.
- چی؟ تو اون کارو کردی؟ الان خفت میکنم.
- فنریر، اون من بودم که سوسیس کالباس های تو کیفت رو برداشتم.
- اشکال نداره هاگرید ... چون اونا سوسیس کالباس نبودن، گوشت گرگینه بودن.

و ناگهان طیاره با شتاب و شدت زیادی به زمین برخورد کرد و گریفیندوری ها از آن به بیرون پرتاب شدند.

چند ساعت بعد


طیاره اسلاگهورن در جنگلی بی سر و صدا با درختان سر به فلک کشیده که هر از گاهی صدای دلنشین پرنده ای به گوش می رسید و کسی نمی دانست چه موجودات عجیب و غریبی در آن پنهان است، سقوط کرده بود و با دودی که از آن بلند میشد، هوای پاک جنگل را آلوده کرده بود.
گریفیندوری ها یکی یکی و به سختی با بدنی ضرب دیده و صورتی کبود، از جای خود پا شدند. آنها خسته و زخمی در جایی که نمی دانستند کجاست، گم شده بودند.

- خیلی شانس آوردیم که زنده ایم.
- حالا باید چیکار کنیم؟ هوریس بترکی هی!
- اینجا کجاس؟
- آشنا بنظر میاد.
- به نظرم بریم یه چیزی بخوریم تا مخ مون بیشتر کار کنه.

همگی پس از حرف فنریر به سمت چمدان غذاها رفتند ولی با دیدن چمدان خالی غذا ها، متعجب به رونی نگاه کردن که کمی دورتر از آنها بود.

- چیه چرا اینجوری نگاه می کنین؟ مگه شما هم می خواستین؟

فنریر که همیشه به عنوان ناظر تالار گریفیندور وظیفه سر و سامان دادن به اوضاع را داشت، اینبار نیز دست به کار شد تا امید را به بچه ها برگرداند.
- اتفاقی خاصی نیفتاده بچه ها ... ما با هم میتونیم اون طیاره رو تعمیر کنیم و ... همه چیز درست میشه.
- آخه چطوری همه چیز میخواد درست بشه؟ ابن طیاره نابود شده و ما الان معلوم نیست بین راه توی کدوم بخش از جنگل های استوایی گیر افتادیم ... نه غذایی برای خوردن داریم نه جایی برای خوابیدن. ای کاش هیچوقت به این سفر نمیومدیم.

فنریر کمی جلوتر اومد و با حالتی دوستانه اما قاطع به آلکتو و بقیه گفت:
- توی یه کتاب قدیمی یه چیزی جالبی خونده بودم ... تنها تصمیمی که ما باید بگیریم اینه که به چه شکلی از زمانی که در اختیارمون هست استفاده کنیم ... نباید افسوس گذشته رو بخوریم ... هنوز هم می تونیم زنده بمونیم.

سپس تاتسویا که دیگر ناظر تالار و سرپرست گروه بود جلو آمد و در تکمیل حرف های فنریر گفت:
- این رو مطمئن باشین که تا الان اسلاگهورن متوجه شده ما سقوط کردیم و دنبال ماس. تازه ما می تونیم خودمون این طیاره رو تعمیر کنیم ... فقط یه بال ازش کنده شده و یه موتورش نابود شده. ما ماگل نیستیم ... ما انتقام جویانیم جادوگریم ... میتونیم در کمتر از یک روز با قدرت هامون همه چیز رو درست کنیم ... تازه برین مرلین رو شکر کنین که افتادیم توی یه جنگل ... اینجا هم هوای خوبی داره هم درخت های میوه ... تازه ما تعدادمون زیاده.

پس از تموم شدن صحبت های فنریر و تاتسویا، هرماینی همانطور که دو کتاب قطور در دست داشت، کمی جلوتر آمد و گفت:
- پدرم یه دفترچه راهنمای کامل تعمیر وسایل حمل و نقل داشت، هیچوقت ازش استفاده نکرد ولی من برداشتمش که شاید به درد بخوره ... این هم یه کتاب معجون سازیه ... فک کنم بشه با ترکیب ترفند هایی از این دو تا کتاب این طیاره رو تعمیر کرد.
- یه سوال ... چرا صبر کنیم تا طیاره رو تعمیر شه؟ میتونیم حرکت کنیم، بالاخره این جنگل یه جایی تموم میشه.
- نه رون، ما نمی دونیم اینجا کجاس ... شاید مسیر درست رو نریم و به سمت یه آدم خوارها یا هر موجود عجیب و غریب دیگه ای هدایت شیم.

سپس فنریر همانطور که در چمدانش به دنبال چیز به درد بخوری می گشت گفت:
- بهتره کار ها رو تقسیم کنیم ... هرماینی و تاتسویا، شما برین سر وقت طیاره ... ادوارد و آستریکس، شما برین چوب جمع کنین ... دخترا، شما برین دنبال غذا بگردین ... رون و هاگرید، منتظر باشین تا ادوارد و آستریکس چوب براتون بیارن و آتیش درست کنین و با این چند تا سیب زمینی ای که ته کیف من مونده، یه چیزی بپزین ... من و آرتور هم میریم دنبال ساخت سرپناه.

گریفیندوری ها در پاسخ به فنریر:

چند ساعت بعد


دیگر غروب شده بود. هاگرید و رون کنار آتشی که درست کرده بودند، مشغول تماشای غروب خورشید از لا به لای درختان بلند بودند، هرماینی و تاتسویا هنوز مشغول خواندن کتاب ها و پیدا کردن راهی برای خروج و بقیه هم زیر سر پناهی که فنریر و آرتور درست کرده بودند، نشسته بودند.

ساعتی بعد


پس از صرف غذایی که رون هاگرید به عنوان شام پخته بودند - که واقعا معلوم نبود که چه بود - همگی دور آتش و زیر نور ماه کامل نشستند و همانطور که فضای اطراف را تالار گریفیندور و آتش را شومینه گروه شان فرض می کردند، مشغول گپ و گفتگو شدند.
- خب، بچه ها ... من و هرماینی با خوندن اون کتاب ها متوجه شدیم که باید یه معجونی بسازیم که یه گیاه مخصوص میخواد. فردا همه میریم این اطراف دنبالش می گردیم.
- حالا تا فردا کی مرده کی زنده ... همین امشب رو بذارین خوش بگذرونیم ... رون یه دهن برا مون می خونی؟

رون که هیچوقت در جایی جز حمام، آواز بلند سر نداده بود، نگاهی به بقیه انداخت و سری به نشانه تایید تکان داد. از آنجایی که او تمایل زیادی به آهنگ های روز و " بدن به حرکت در آور" نداشت، تصمیم گرفت یک موسیقی سنتی را بخواند، پس نفس عمیقی کشید و شروع به خواندن کرد.
- مرغ سحر ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن ...
- د شاد بخون شاد!
- اوکی ... الان چند روزه بوی گل نیومد لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
برین از باغبون گل بپرسین لیلی
چرا بلبل به صید گل نیومد لیلی؟
صیادم و می گردم، کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم، اما اسیر دردم ...
دل من در غریبی پا نبونه لیلی
یکی هم درد دل پیدا نبونه لیلی
اونی که همدرد منه یار از ما دوره لیلی
کلیدش گم بًوی پیدا نبونه لیلی
صیادم و می گردم کسی نمیدونه دردم
ظاهر شادی دارم اما اسیر دردم

وپس از تمام شدن اجرای رون، ناگهان رعد و برقی زد و باران شروع به باریدن و آتش را خاموش کرد، رعد و برقی در آسمان نمایان شد و چند موجود جادویی عجیب نظیر گرگینه ها و سانتور ها به سمت گریفیندوری ها هجوم آوردند.
- اعووووو!

ترس در چشمان گریفیندوری ها قابل مشاهده بود ولی آنها گریفیندوری بودند ... شجاع بودند ... عاشق جنگ بودند. به همین دلیل بود که پس از چند ثانیه سکوت همگی با هر چه داشتند اعم از ورد و دست و پا و چوب به یاد یک سوژه قدیمی انجمن خصوصی، به سمت موجودات جادویی شروع به حمله کردند.

من می جنگم بشکاف برو جلو ...

چند دقیقه بعد

هر ثانیه می گذشت، تعداد گرگینه ها و سانتور ها بیش تر میشد، تا جایی که دفاع در برابر آنها در توان گریفیندوری ها نبود.

- بچه ها گوش بدین ... یکی از راه های دفاع فراره ... اگه ما خوب فرار کنیم اونا ما رو گم میکنن.

پس از چند دقیقه کشمکش میان نظرات موافق و مخالف، حضار فلنگ خویش ز اوضاع بستند.

نیم ساعت بعد


لشکر خسته و ضرب دیده حاضر، بالاخره توانستند از دست موجودات جادویی فرار کنند. آنها بالاخره نوری را مشاهده کردند. هر چه جلوتر می رفتند به نور نزدیکتر میشدند که ناگهان همه جا خوردند.
فنریر خشک شد، آلکتو چوب بیسبالش رو انداخت، هرماینی کتابش رو بر سرش کوبید، تاتسویا زبان چینی را فراموش کرد، لیزا مگس های دور و برش رو پر داد، هاگرید ریشش را خاراند، رون در افق محو شد، قیچی های ادوارد نشان زورو بر بدن آرتور در آوردند و با جیغ آرتور سکوت شکست.

-اون هاگوارتزه؟ :maa:
- یعنی اونجا هم جنگل ممنوعه بود؟
- خودم قیچی های دستاتو با دست های خودم قیچی می کنم دست قیچی!
- آره ... اون هاگوارتزه، اونجا هم جنگل ممنوعه بود.

پس از چند ثانیه همگی:


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۶ ۲۳:۵۶:۱۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۶ ۲۳:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۷ ۰:۰۰:۲۹



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷

هرميون گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
صبح از خواب بلند مى شيد و مى فهميد كه تبديل به قورباغه شدين. زندگى قورباغه ايتون چه شكليه؟

هرماینی در کنار ساحل، خندان و شادان روبروی ویکتورکرام نشسته بود. صدای مرغ های دریایی و امواج گوش هایش را نوازش می داد. روی میزی در جلویش چند ظرف بستنی پسته ای و شکلاتی و وانیلی با تکه های توت فرنگی تزیین شده بودند و دو فنجان قهوه اسپرسو در کنارشان بودند. آب پرتقال و انواع خوراک های دریایی در طرف دیگر میز چیده شده بودند. مسلما نمی توانست همه ی آنها را بخورد و نمی خواست که همه آنها را بخورد. او بیشتر به منظره اطراف و همراه جذابش نگاه می کرد و لبخند می زد. هرماینی به ویکتور نگاه می کرد و به این فکر می کرد که او ریشش را نگه می دارد یا خیر، که یکهو صدای قهقهه ای ناجور و پس گردنی ای بعد از آن، عیشش را مختل کرد.

-اوخ! چته؟!

ناگهان اطرافش تاریک شده بود و ویکتور و بستنی هارا لولو برده بود. صدایی از پشت سرش بلند شد. هرماینی یه سمت صدا برگشت.
-خودتو نشون بده.
-اوه نه هرمی کوچولو، دلت نمیخاد منو ببینی.
-تو کی هستی؟
-کسی که میخاد به زندگیت یکم تنوع بده.

بعد ازاین حرف صدای قهقهه ی دیگری آمد و هرماینی با نفس عمیقی از خواب پرید.
-لعنتی!... چقد... واقعی بود.

به روی پیشانی اش دستی کشید. دستش لزج بود. او سبز بود!
-نه این فقط یه کابوسه. هول نشو هرماینی. نهههه

هرماینی با وحشت سعی کرد از جایش بلند شود. اطرافش پراز پارچه بود. پارچه های سفید و بی انتها!

به بالای سرش نگاه کرد. سمت چپش یک پنجره بود، سعی کرد به طرفش بپرد. ثانیه ای بعد به شیشه پنجره چسبیده بود.
-قورررر چه باحال بو... صبرکن! من گفتم قور؟! من قورباغه شدم؟! نه نه این غیرممکنه.

چشمانش از ترس و تعجب گرد شده بود و به اطراف نگاه می کرد. همه چیز چندبرابر بزرگ شده بود. هنوز درحال هضم این قضیه بود، که صدایی شنید.

-به به! چه خانوم باکمالاتی! ندیده بودمت اینورا، اصل میدی؟

هرماینی به طرف صدا برگشت. قورباغه ای به رنگ سبز لجنی و کچل، با سبیل های ازبناگوش در رفته و لبخند پت و پهنی به او زل زده بود. قورباغه برای بیشتر کردن ابهتش یکی از قمه هایش را از پشتش برداشت و با ژست اسپایدرمنی به سمت پنجره پرید.
-خب من اول خودمو معرفی میکنم، تا اینکه شما از شوک خوش تیپی من دربیای و بتونی صحبت کنی. قودولف هستم 2ساله، از شکلات قورباغه ای ای دراومدم که کارت آرسینوس جیگر توش بود. حتما میشناسیش. نمیدونی چقد حرف می زد، شب و روز داشت از اقتدار و تاجش میگفت و برنامه های آینده شو توضیح می داد. تا اینکه همین دیروز این دختره که حشره های خوشمزه ای باهاش هستن، شکلاته رو باز کرد و من آزاد شدم. شما کجایی هستی؟
-اممم... من... من...
-فکر نمی کردم قمه هام انقد تاثیرگذار باشن که زبون قاهره ها بند بیاد.
-قاهره؟!
-آره دیگه، مث اینکه شما مال این طرفا نیستی. ما آقا قورباغه های جادویی میشیم قادوگر، شما هم که جادویی و انقد باکمالاتی میشی قاهره. معرفی نکردیا.

هرماینی نمی توانست فکرکند و چاره ای بیاندیشد. قادوگر مذکور بسیار وراج ازآب درآمده بود و ول کن ماجرا نبود.
-ببین ما یه جشن مگس کشون داریم امشب. خوشحال میشیم بیای، اونجا میتونیم بیشتر هم آشنا بشیم. من...

-هی قودولف. کجایی بابا، بیا قِلا داره همه جا دنبالت میگرده.
-اوه، چیزه. میام الان... . اگه نظرتون به جشن جلب شد، شب کنار برکه منتظرتونم. بااینکه حرف نزدید ولی کمالات ازتون میباره.

-قودولفففففف.

با بلند شدن صداهای دیگری قودولف قمه هایش را غلاف کرد و درجهت مخالف صداها پرید و دور شد. هرماینی همچنان هاج و واج به اطراف نگاه می کرد.
-من دارم خواب میبینم. باید خودمو به یه جایی بزنمو از خواب بیدار شم.

هرماینی از پنجره بیرون پرید. در نور صبحگاه به سمت جنگل ممنوع راه افتاد.
-این درست نیست... باید...

ناگهان صدای سم های زیادی از طرف چپش بلند شده بود.
-میرم زیر پای سانتورها... یا بیدار میشم یا له میشم. مسلما بیدار میشم!

هرماینی دورخیز کرد و میخواست بپرد که قورباغه بزرگی پاهایش را گرفت و به عقب پرتش کرد.
-فرزند! کشتن خودت اصلا راه درستی نیست. بیا باهم درمورد مشکلات حرف بزنیم.

هرماینی همانطور که پخش زمین شده بود نگاه چپی به این قورباغه که ریش بلندی داشت، انداخت و با عصبانیت بلند شد.
-چه گیری افتادم ها!

مثل اینکه حالاحالاها باید با دنیای جدیدش سروکله میزد!


lost between reality and dreams


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ جمعه ۱۵ تیر ۱۳۹۷

امیلی تایلرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۲ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۹۸
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
سلام استاد

*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!

بدنم درد میکرد و قدرت تکان دادنش را نداشتم. درحالی که تلاش میکردم بیاد بیاورم که چه اتفاقی افتاده بود و ما کجا بودیم به آرامی چشمانم را باز کردم. ما در جنگل بودیم. برگ های درختان در هم پیچیده بود و باعث میشد که هوا کمی تاریک باشد و از بعضی جاها نور خورشید میتابید. به آرامی سلینا را صدا کردم. از جایی در نزدیکی ام صدای ناله اش را شنیدم. به آرامی بلند شدم و نشستم. بعد از چند دقیقه تلاش بالاخره توان بلند شدن داشتم. بلند شدیم و بین درخت ها راه افتادیم.


شب

از گشنگی حال راه رفتن نداشتیم. به زمین نشستیم. هوا تاریک شده بود و دیگر جلوی پایمان را نمیدیدیم. چوب هایمان گم شده بود. ناگهان از بوته ای در نزدیکی صدای خرناس و غرش بلندی آمد. بلند شدیم و از بوته فاصله گرفتیم. ناگهان از میان بوته خرسی بزرگ بیرون پرید. با هم جیغ کشیدیم و به طرفی دویدیم. بعد از مدتی دویدن دیگر توانمان تمام شده بود. ناگهان در جایی در تاریکی کلبه ای سنگی دیدیم. میان در باز بود با سر به کلبه اشاره کردم و هر دو به سمت کلبه دویدیم.در را باز کردیم و درون کلبه پریدیم. در را محکم بستیم و پشت در وایسادیم. به خانه نگاه کردیم اما خانه خیلی شبیه خانه نبود بلکه شبیه قصر بود!

روز ها میگذشت وخانه ی قصر مانند غذایمان را تامین میکرد. هر چیزی که نیاز داشتیم به صورت جادویی ظاهر میشد. صبح ها به گردش در اتاق های قصر میپرداختیم و شب ها با فیلم هایی که خانه برایمان پخش میکرد سرگرم بودیم.
هفته ها به همین روال گذشت تا اینکه یک روز به یک اتاق متفاوت رفتیم. اتاق پر از پارچه و کاغذ های طراحی بود. انواع مداد های طراحی روی میز چیده شده بود. از آن جایی که من و سلینا را ماگل ها بزرگ کرده بودند ما با انواع هنر های ماگلی آشنا بودیم. ما روز ها لباس میدوختیم و شب ها با دوربینی که در دسترس داشتیم از آن عکس میگرفتیم. بعد از مدتی ما مجموعه ی کاملی از لباس های مختلف داشتیم.
روز ها همین طور میگذشت که روزی درب خانه زده شد. از روزی که به خانه آمده بودیم تا حالا از خانه بیرون نرفته بودیم، چراکه همه ی وسایل مورد نیازمان را خانه فراهم میکرد. در را با ترس باز کردیم پسر بچه ای بود که ظرفی در دست داشت و درخواست شکلات میکرد. به اطراف نگاه کردیم ، دیگر در جنگل نبودیم بلکه در شهری کوچک بودیم. ظاهرا هالوین بود. پس مدت زیادی بود که در اینجا بودیم.
ما روز ها به بیرون میرفتیم و با اهالی شهر صحبت میکردیم. بعد از آگاهی از اینکه در کجا هستیم، خانه کتاب ها و نقشه هایی درباره ی شهر در اختیارمان گذاشت. بعد از خواندن کتاب ها و بررسی نقشه ها متوجه شدیم که این شهر یک شهر طلسم شده در جنگل ممنوعه هست، چراکه هر کس که قصد رفتن از شهر را داشته از هر نقطه ای که بیرون میرفت از نقطه مخالف آن دوباره به شهر برمیگشت و هیچ کس تا بحال موفق به خروج از شهر نشده بود. از آنجایی که افراد شهر همه ماگل بودند هیچ کس دلیل این اتفاقات را نمیدانست.
ما بعد از هفته ها متوجه شدیم که مشکل اصلی اهالی شهر نداشتن لباس است، پس تصمیم گرفتیم فروشگاهی از لباس هایمان را بسازیم. با تمام شدن پارچه ها خانه پارچه ی مورد نیازمان را برایمان تامین میکرد. سال ها گذشت و ما تجارت خوبی داشتیم و با خوبی و خوشی تا آخر عمر زندگی کردیم.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
*قدرت صحبت کردن با موجودات*

_ چه صبح مزخرفی!
پنی این را گفت و بلند شد.
_ آخه هواروببین! چقدر داغونه!
_ آره راست میگی هوااصلا جالب نیست.

پنی وحشت زده بلند شد و به اطراف نگاه کرد. هیچ کس دراطرافش دیده نمی شد. فقط مگسی وز وز کنان و به آرامی از جلوی چشم هایش خرامان به طرف پنجره رفت‌.

_ وای خدا! اگه مامان بفهمه من یه توهمی دیوونه شدم، چی میگه؟!
و باتکان دادن سرش به نشانه تاسف به طرف دستشویی رفت.
_ پس کی زمان رفتنم به هاگوارتز می رسه؟ این تابستون دیگه شورشو...
صدای جیغ بلندش، خانه را تکان محکمی داد.
_ سوسک! بازم سوسک! چرااین خونه انقدر سوسک داره؟!
_ ای بابا! تو دهنم که جا نمی شی ریقو!

پنی دوباره جیغ کشید.
_الان وقت توهم زدن نیست پنی! الان فقط باید تمرکز کنی و بزنیش!
_ توهم چیه آخه؟ موهای جنگلیتو ازروی صورتت بزنی کنار، چشمت به جمال منم روشن می شه!

پنی دوباره جیغ زد.
_ این صداها چیه من می شنوم؟! تو... تو چرا مدلت یه جوریه که انگار داری منو نگاه می کنی؟ وای مرلین! من دارم بایه سوسک حرف میزنم! با یه سوسک!
و دوباره جیغ زد.

_ اگه یه بار دیگه جیغ بزنی، میرم تو پاچتا!

کاملا ناخودآگاه، پنی سکوت کرد و دستش را روی دهانش کوبید. هر چه که بود، انگار واقعی بود و یک سوسک داشت بااو حرف می زد.
_ تو... این واقعا تویی؟

خود سوسک هم نمی دانست این آدمیزاد ننر و چندش چگونه زبان اورا می فهمد وصدایش را می شنود. اما به هر حال از دیگر برو بچز شنیده بود که گاهی برای آنها هم چنین موقعیتی پیش می آید. اصلا از این موجود هر چیزی بر می آمد. سری تکان داد و پوفی کشید. هرچند پنی متوجه پوف او نشد اما به هر حال او پوف کشیده بود.
_ پس کی؟ دور و برت کس دیگه ای رو می بینی؟

پنی برای اطمینان ابتدا اطرافش را دوباره بررسی کرد و بعد نیشگونی از گونه هایش گرفت؛ و از آنجاکه اتفاق خاصی نیفتاد مظلومانه سرش را به علامت خیر بالابرد.

_ خب پس این مسخره بازیا چیه؟بیا بشین فکر کنیم ببینیم چی شده که تو همچین افتخاری نصیبت شده!

ساعتی بعد

به نظر نمی رسید پنی هرگز بفهمد چه اتفاقی افتاده که اوحالا می تواند زبان این موجود را بفهمد. اما به هر حال، اوبرای اطمینان با گربه اش، مگسی معلق در هوا، و سگی ولگرد هم حرف زد و درکمال حیرت و مسرت، به توانایی خارق العاده اش پی برد. حیوانات اطرافش در آن لحظه معنی لبخند شیطانیش را نفهمیدند، اما با شروع خرده فرمایشات خاک تو سری او سری به تاسف تکان دادند؛ و آگاهانه فریب وعده های اورا خوردند.

_ وایسا! ... خوب یه لحظه پر نزن آخه مگس!

مگس کمی ناز کرد و بعد ویز ویز.
_ چیه؟
_ ببین مگس، یه سر می ری رفقاتو صدا می کنی بعدم می ریزین سر اون دختره که همسایمونه. من صداش می کنم و شماام نفله ش!
_ نمی خوام! چرا باید این کارو بکنم؟
_ این همه هیجان نصیبت میشه مگس!
_ اولا، من هیجان حالیم نیست! خوشم نمیاد اصلا! دوما، چرا به نظرم میاد یه جوری صدام می کنی "مگس" که انگار داری فحش می دی؟

پنی دستپاچه شد.
_ من؟
فحش؟
نه بابا داری اشتباه می کنی! خوب اسمتو نگفتی دیگه گلم!

مگس که همچنان چشم هایش با تهدید ریز شده بود سری تکان داد و پنی نفس راحتی کشید.

_ خوب... از هیجان که خوشت نمیاد... نظرت در مورد اون شیریتی کیشمیشیای مامان پزم چیه؟ همونا که همیشه روشون سلفون می کشه تا دست تو و رفقات بهشون نرسه؟!

و این بار، مگس دستش را به شاخک ها وپاهایش کشید و چشمهایش برق زد.

پنی لبخند شیطانیش را دوباره تکرار کرد و زنگ منزل پارکر هارا فشرد و سپس از خانم پارکر خواست به هریت اطلاع دهد که می خواهد اوراببیند.
هریت پارکر به آرامی و پراز نازهایی که حرص پنی را در می آورد از پله ها پایین آمد و در را گشود. اخم محسوسی کرد و باصدایی که انگار ببر روی صخره ها ناخن می کشد گفت:
_ اوه ببین کی اینجاست... پنی!

پنی موهایش را از صورتش کنار زد و با لذت چشمهایش را بهم فشرد.
_ سلام هریت! چه صبح قشنگی نه؟

هریت نگاهی به اطراف انداخت و بعد با اخم گفت:
_ در صورتی که چشمم به تو نمی خورد، آره خیلی! چی می خوای؟
_ چه بداخلاق! من فقط کفشای اسکیتتو می خواستم!
_ نمی دم! من به تو یکی هیچی نمی دم!
_ هریت عزیزم مثل اینکه اصلا اعصاب نداری! ولی من می تونم با یه بشکن...
و دستش را بالا برد و بشکن محکمی زد.
_ حالتو از این رو به اون رو کنم!
فقط چند ثانیه از این بشکن گذشته بود که جمع حیرت آوری از مگس ها هریت را در خود پنهان کردند.

_ دیدی گفتم!

هریت جیغ کشید؛ ممتد، بلند، و خانه خراب کن. اما به نظر نمی رسید پنی اصلا اذیت شده باشد. به ساعتش نگاه کرد و با ایستادن عقربه ثانیه شمار روی ثانیه اولیه شمارش، او دوباره بشکن زد و با عقب نشینی مگس ها لبخند ناکجاآباد سوزانی زد و گفت:
_ وای ببخشید! همین الان یادم اومد که کفشای اسکیت خودمو کجا گذاشتم! از مزاحمتم عذر می خوام.
و به آرامی برگشت و بدون در نظرگرفتن چهره داغان و سنکوب کرده هریت از آنجا دور شد.
_ آخ جون! بلاخره انتقام فرود اومدنم توی گودال گِل رو گرفتم!

چند ساعتی، به گرفتن انتقام های پنی گذشت. او با سوسک باران کردن نگهبان مرکز خرید محله شان به او فهماند تهمت دزدی زدن اصلا کار خوبی نیست و با ترساندن معلم مدرسه کودکیش توسط جمع سگ های ولگرد به او درس خوبی داد تا هیچ دانش آموزی را بخاطر اینکه از نگاه هایش خوشش نمی آید کنارسطل زباله و با یک پا نگه ندارد. بعد هم او شروع به خوش گذراندن و درست کردن لانه برای کبوتر های آن اطراف کرد.
صبح روز بعد، پنی زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. کارهای زیادی بود که باید انجام می داد. بااینکه دیروز هم با پرنده های آن اطراف به گردش رفته وهم با اسب مادرش سواری ویژه ای کرده بود، بازهم باید خوش می گذراند. با شادی از تختخواب بلند شد و رو به مگسی که کنارش وزوز می کرد گفت:
_ سلام مگس! صبحت بخیر.
اما جوابی نشنید. فکر کرد شاید مگس ازاوناراحت است.
_ چیزی شده؟ چرا ساکتی؟
با نشنیدن دوباره صدایی، پنی وحشت کرد. دستش را به طرف مگس دراز کرد اما او نگاه عاقل اندرسفیهی کرد و وزوزکنان پرید. پنی لبش را گاز گرفت و از اتاقش بیرون رفت. توی راه باهر موجودی که می دید صحبت می کرد اما جوابی نمی شنید. با گربه شان، سوسک راهرو، و کفشدوزکی که از باغچه شان آمده بود. اما در نهایت، درحالی که داشت به یک عنکبوت التماس میکرد تا چیزی بگویدمادرش از اتاق بیرون آمد. بادیدن وضعیت تاسف بار پنی، سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت:
_ خدای من پنی! تو دیوونه شدی! بالاخره دیوونه شدی!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۸ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۵۲ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
تق...تق...تتق...تق...
  با صدای قطرات بارانی که به شیشه می خورد، از خواب بیدار شدم. راستش انتظار باران را نداشتم؛ چون صبح دیروز هوا کاملا آفتابی بود.

در کمد را باز کردم. لباس هایی را که برای هوای بارونی، ته ته کمد تلنبار کرده بودم بیرون آوردم؛ مدتی طول کشید تا بالاخره لباس آبی که رویش قطرات باران سفید رنگی داشت را انتخاب کردم، تا برای آن روز بپوشم.

وقتی وارد اشپزخانه شدم، پدر روزنامه به دست سر میز؛ و مادر در حال قهوه درست کردن بود.
مادر گفت: هی دورا می بینم که بیدار شدی.
از پشت پنجره صدای آخ کسی را شنیدم. سرم را بیرون بردم تا نگاهی بیندازم. اما تا چشم کار می کرد بوته های شمشادیه خیس در اثر باران دیده می شد. و کسی آن بیرون نبود.

موقع صبحانه پدر قسمت حوادس روزنامه را بلند بلند می خواند.
راستش دیگر خسته شده بودم از بس اتفاق های ناگوار برای مردم می افتاد. یکی را گالیون های خورنده تیکه تیکه کرده بودند. دیگری سرش را اژدها خورده بود و...

تصمیم گرفتم چتری بردارم و صبحانه ام را همراه با کتاب در خلوت خود بخورم.

روی صندلی بزرگ مخصوص پدر نشستم و درحال ماجرا جویی با کتنیس شخصیت کتاب بودم، که باز هم صدای جیغی شنیدم. درست مثل آنکه موقع صبحانه شنیده بودم. به دور و بر نگاه کردم، و پرسیدم: کسی اینجاست؟
صدا جواب داد: آه بله، بله. اینجا هستم.
اما کسی آنجا نبود. صدا توضیح داد: این پایین. این جا.

پای درخت یک سنجاب کوچک ایستاده بود. او کت چرمی بلندی پوشیده بود و کلاه شیک و زیبایی به سر گذاشته بود و یک چوبدستی کوچک دست گرفته بود.
که البته در اثر باران خیس شده بود.

سنجاب روی پایم پرید، و ادامه داد: سلام. اسم من« بن» است. از جنگل های دور به اینجا می ایم و وقتی متوجه شدم شما زبان مارا می فهمید خیالم راحت شد.

با تعجب نگاهش کردم. گفتم: حتما دارم خواب می بینم. این واقعیت نداره.
_چرا این واقعیت داره. توی دنیا ما هر سال جغد کبیر یک نفر را که بتواند به ما( دنیای حیوانات) کمک کند، را انتخاب می کند، و آن یک نفر می تواند با ما حرف بزند.

احساس کردم می توانم حرفش را باور کنم.
_خب به نظر درست میگی.
تا این حرف را به زبان آوردم. عقاب سفید و بزرگی سمت راستم فرود آمد.

سعی کردم خودم را کنترل کنم. و فقط کمی به طرف چپ بروم.
بن گفت: آه سلام رالف. من خانم برگزیده رو پیدا کردم. راستی اسم شما چیست؟
_تانکس...نیمفادورا تانکس.
عقاب گفت: خب مادمازل و بن بپرید بالا.

شاید شما تا به حال خاطره ی عقاب سواری نداشته باشید.
اما من بهتان می گویم بهترین خاطره عمرم است. وقتی قطرات باران به صورتم می خورد و باد لای موهایم می پیچد بسیار لذت بخش بود. آدم ها درخت ها و حتی ساختمان های بلند از آن بالا بسیار کوچک بودند.

عقاب بدون اطلاع قبلی در جنگلی سبز فرود آمد.( آرزو دارم یکبار دیگر هم بر پشت عقاب سوار شوم)
وقتی من و سنجاب از پشت عقاب پایین آمدیم، جغدی هو هو کنان روی شاخه ی درخت نزدیک ما نشست.
همه به جغد تعظیم کردند و من هم از آن ها تقلید کردم.

بعد از چند لحظه جغد به حرف آمد: دورا دخترم نزدیک تر بیا.
چند قدم جلو رفتم.
ادامه داد: در کنار آن درخت توتو کوچولو پرنده ی سخنگوی این جنگل، در بین تله ی شکارچی بدجنسی گیر افتاده است.
از تو خواهش می کنم تا به توتو کوچولوی سخنگو کمک کنی.
_بله البته با کمال میل!

وقتی به درختی که توتو در کنارش در تله گیر کرده بود. رسیدیم، پرنده ی کوچک و زیبایی در تله گیر کرده بود.
کنار تله نشستم.
_وای چه پرنده ی نازی. چرا تو تله گیر افتادی ؟

مدتی طول کشید تا توانستم تله را از پای او باز کنم.
پرنده برای تشکر از من، به ماهی داخل برکه گفت از کف آب سنگ زیبایی برای من بیاورد.
سنگ مانند الماسی بود که پدر برای مادر خریده بود.
وقتی به این فکر افتادم، یادم آمد من اصلا به پدر و مادر نگفته ام می خواهم جایی بروم.

روبه جغد کبیر کردم: من واقعا معذرت می خوام اما دیگه وقتش شده که به خانه برگردم.
_البته فرزندم. رالف لطفا این کارو انجام بده.

به آرزویم رسیدم، که دوباره سوار بر پشت عقاب بشم.
از آقای بن و جغد کبیر خداحافظی کردم و سوار بر پشت عقاب به سوی خانه روانه شدم.

وقتی به خانه رسیدم، انگار زمان نگذشته بود. مادر و پدر هنوز داشتند صبحانه می خوردند، و باران در حال باریدن بود.
دستم را داخل جیب لباس کردم تا سنگی که توتو به من داد را لمس کنم، اما چیزی داخل جیبم نبود. نکنه توهم زده باشم. یا خواب دیده باشم؟

فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم، سنگی که توتوی خوش صدا به من داده بود روی میز تحریر همراه با دست گلی زیبا منتظر من بود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۰:۵۰:۳۰ پنجشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۱
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
شما در جنگل ممنوعه گم شدید. راه خروج رو پیدا کنید یا در جنگل بمونید و یه زندگی بسازید برای خودتون. تصمیم با شماست!

صبح بود یا شاید هم بعد از ظهر. شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده مانع عبور نور خورشید می شد و گادفری نمی دانست در چه مقطعی از روز به سر می برد. ذخیره ی آب و غذایش تمام شده و پوستش به دلیل نیش حشرات موذی پر از تاول شده بود. اما از آن جایی که او جادوگر بسیار خوش بینی بود، لبخندی زد و با صدای بلند گفت:

- چه شکوهی! چه صلابتی!... گم شدن تو جنگل یکی از فانتزیای همیشگیم بود...

همان طور که شاخ و برگ درختان و وزوز قطع نشدنی حشرات را تحسین می کرد، به راهش ادامه داد. به تدریج، به خاطر نیش هایی که خورده بود، دمای بدنش بالا رفت و دچار تب شد. در حالی که حزیون می گفت و عباراتی نامفهوم و بی معنی به زبان می آورد، ناگهان شی ئی نوک تیز بین دو کتفش فرو رفت و نطقش کور شد. آهی کوتاه کشید و روی زمین ولو گشت.

***


همان طور که چشمانش بسته و بدنش دچار کرختی شده بود، حس کرد دست هایی او را از روی زمین بلند کردند و در آب گرم غوطه ور گرداندند. گادفری لبخندی زد و آرامش وجودش را فرا گرفت. به تدریج دمای آب بالا رفت و درد و خستگی را از وجودش زدود.

سعی کرد روی آب دراز بکشد و به خواب فرو رود، اما به دو دلیل نتوانست. اول اینکه وانی که در آن به سر می برد، کوچک بود و دوم اینکه حرارت آب آن قدر زیاد شده بود که داشت آب پز می شد. چشمانش را باز کرد و می خواست لب به اعتراض بگشاید که متوجه نکته ای ظریف شد. مخزنی که داخلش تسترال کیف گشته، نه وان بلکه دیگی بزرگ بود. عده ای خانم تنومند و ورزیده با لباس هایی از جنس شاخ و برگ درختان، اطراف دیگ ایستاده بودند؛ پیاز، جعفری و گوجه خرد می کردند و داخل قابلمه می ریختند.

گادفری همان طور که پا دوچرخه می زد، با لبخندی دخترکش سر صحبت را با آدم خوارها باز کرد.

- چه لباس های زیبایی! وقارتونو دو چندان کرده...چه قد با ظرافت پیازا رو خورد می کنین... ا خانوم!...اشک از چشاتون جاری شده، اجازه بدین...

گادفری ایستاد؛ دستش را داخل جیب کتش برد؛ یک دستمال ابریشمی بیرون کشید و سعی کرد با آن اشک های خانم تنومند را پاک کند. اما زن با چاقو روی دستش زد و گفت:

- مث یه تیکه گوشت خوب بشین تو قابلمه و از جات تکون نخور...

گادفری اصولا پسر خوب و حرف گوش کنی نبود. اما چون در آن لحظه فکر بهتری به نظرش رسیده بود، سر جایش نشست. چند تا گوجه و پیاز برداشت و آن ها را بالا انداخت. بعد همان طور که سبزیجات مزبور را در مسیری دوار بین دو دستش جا به جا می کرد، به تعداد پیاز گوجه ها افزود.

زن ها دست از خرد کردن مواد کشیدند و با اشتیاق به حرکات گادفری زل زدند. تا به حال هیچ کدام از غذاهایشان، نمایش اجرا نکرده بودند.

***


مدتی بعد، گادفری با همکاری آدم خوارها سیرک بزرگی در جنگل احداث کرد و به خوبی و خوشی زندگانی اش را در آن جا ادامه داد.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۷ ۱۸:۰۹:۱۰


پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۹:۳۰ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
رولی با یکی از سه موضوع های زیر بنویسید.

۱- شما در جنگل ممنوعه گم شدید. راه خروج رو پیدا کنید یا در جنگل بمونید و یه زندگی بسازید برای خودتون. تصمیم با شماست!

۲- صبح از خواب بلند میشید و می فهمید که تبدیل به قورباغه شدین. زندگی قورباغه ایتون چه شکلیه؟

۳- شما برای یک روز قدرت صحبت کردن با حیوانات رو پیدا کردین. هر حیوونی حشره... خزنده... پرنده... چه جادویی چه غیره. از قدرتتون نهایت استفادتون رو بکنین.

۱- پستتون باید با محوریت یکی از موضوع ها باشه.

۲- راحت و آزاد بنویسین، خودتون رو محدود نکنین و بذارین خلاقیتتون کار خودش رو بکنه.

۳- از ۷ام تا ۱۶ام فرصت دارین تکالیفتون رو بفرستین.

۴-اگه سوال یا ابهامی بود میتونین با پیام شخصی ازم بپرسید.






ماتیلدا همراه با بعضی هافلی ها مثل:" لیندا، رز زلر، دورا و تانکس " از کلاس پیشگویی خارج شد و همراه اونا به حیاط هاگوارتز رفت. جایی در گوشه ی حیاط پیدا کردن و اونجا نشستن.

رز گفت: واقعا پروفسور تورپین سختگیره. تا اومدم یه رول بخونم. گفت بده.

لیندا سری به نشونه ی موافقت تکون داد و گفت: حق با توئه. تا اومدم توپ پیشگویی رو بگیرم، گفت دستاتو کج گرفتی!

همه ی بچه های هافل غرغری می کردن و درباره ی سختی کلاسا حرف می زدن. ماتیلدا ، فقط به اونا زل زده بود. او عاشق کلاسا بود و هیچ وقتم نمی خواست تو بحثشون شریک بشه. پس بلند شد تا تنهایی به تالار هافل برگرده.

یه قدم برداشت که یهو تانکس گفت: ماتیلدا یه جیر جیرک زیر پاته.

ماتیلدا پاهاش تو هوا ثابت خشک شد. او بسیار از حشرات می ترسید. سعی کرد جیغ نکشه. اما صدایی ماتیلدا رو متوقف کرد.

" مگه کوری دیوونه؟ نزدیک بود لهم کنی. اگه لهم می کردی کی خرج زن و بچمو میداد؟"

جیرجیرک اینو گفتو رفت. ماتیلدا چشاش گشاد شده بود. خیالاتی شده؟ جیرجیرک حرف زد؟ حتما دیوونه شده!


" نمی خوای پاتو زمین بذاری؟" لیندا با تعجب به او خیره شد.

ماتیلدا با صدایی وحشتزده گفت: شنیدین؟

- چیو؟

- اینکه جیرجیرک حرف زد.

- ماتیلدا حالت خوبه؟

دورا خندید و گفت: اونقدر که به حشرات علاقه داره، باهاشون حرف می زنه.

و دوباره خندید.

رز گفت: بعضیا اونقدر از یه چیزی ترس دارن، که بعضی وقتا ممکنه که توهم بزنن. ماتیلدا هم اینجوری شده، برو استراحت کن. شاید بخاطر فشار درسا حالت خوب نیست.

-حق با توئه رز. باشه، پس خدا حافظ

او می دونست که توهم نزده. او از هافلی ها روی برگرداند و به طرف تالار حرکت کرد.
💖💖💖💖

ساعت سه بعد از ظهر کلاس تغییر شکل

"هی ماتیلدا به من نگاه کن" ماتیلدا از دفتر خود سرش رو بلند کرد و به سمت صدا برگشت.

او به آرامی، طوری که کسی صداش رو نشنوه، گفت: کجایی؟

- این طرف.

پشت پنجره فلزی کلاس ،چیزی تکان خورد. ماتیلدا سریع به اون سمت برگشت و خرگوشی دید که دارد مستقیم به او نگاه می کنه.

- یه سوال خرگوش کوچولو، من چجوری صدای تو رو میشنوم؟

- بعدا توضیح میدم. بیا بیرون.

- چیکارم داری؟

- من چجوری باید بیام بیرون آخه؟

ناگهان همه ی بچه های کلاس و خصوصا پروفسور به او خیره شدن. ماتیلدا متوجه بلند حرف زدنش نشده بود.

تانکس گفت: ماتیلدا، تو کلاس غیر از ما کس دیگه ای هست؟

- ببخشید. من چند روزه که فشار درسا روم تاثیر گذاشته.

پروفسور آرسینیوس رو به ماتیلدا کرد گفت: الان داشتم چی می گفتم ماتیلدا؟

- اممم...

- لطفا سر کلاس من با دوست خیالیت حرف نزن.

- میشه برم دستشویی؟

- از نظرم که اشکالی نداره. برو یه آب به صورتت بزن.


ماتیلدا از کلاس بیرون اومد و به طرف حیاط رفت تا شاید خرگوشو ببینه.
همه ی اطراف رو با چشاش گشت و بالاخره حیوونی پف پفی سفیدی دید. پس به طرف اون دوید.

- چی کارم داری؟

- خب بذار از اول شروع کنیم. اسم من...

- پف پفی.

- ببخشید؟

- دوست دارم پف پفی صدات کنم، چون پف پفی ای.

- خب ماتیلدا...

- اسم منو از کجا می دونی؟

- جک به من گفت.

-جک کیه؟ اون جیرجیرک مزخرف؟

- چرا مزخرف؟ اون خیلی دوست داشتنیه.

- خیلیییی. اصلا پرفکته. خب؟

- من از نمایندگی همه ی حیوونات ، چه جنگل و چه بوته و آسمون اومدم. اومدم تا بگم که ما هرکاری که تو بخوای می کنیم

- چرا؟ آخه من کیم؟

- تو ماتیلدا استیونزی. هر چند وقت یک بار افراد های خاص همچین اتفاقایی براشون میفته اما فقط به مدت یک روز .پس نهایت استفادتو بکن. و ما دوست داریم که با اون افراد خاص دوست باشیم و هر کاری بخوان براشون انجام بدیم.

ماتیلدا با تعجب به او نگاه کرد. انقدر هیجان داشت که دیگه مطمئن بود باید به دستشویی سری میزد.

اما با این حال گفت: هرکاری برام می کنی؟

- هر کاری.

- خب فکر نکنم بتونی حفظ کنی از بس که زیاده! می خوام که وقتی هافلی ها خوابن، چند تا چیز زیز بالشتشون بذاری. آملیا... خب باید اونو کنار تختش بذاری. یه پایه ی تلسکوپ. رز زلر یه دندون و ...

- دندون ؟ آخه از کجا باید دندون گیر بیارم؟

- یه کاریش بکن. من دندونشو ریختم توی یه معجون که به اون تبدیل بشم،
داشتم می گفتم. رز زلر یه دندون و عروسک خرسیو و لیندا یه بازی کالاف دیوتی پی اس فور براش بگیر چون امروز تولدشه . بقیه هم براشون یه پاستیل خرسی بذار. چند تا پشه و مگس به تالار های خصوصی بقیه گروه ها بفرست و بفهم که برای ترم بیست و دو می خوان چی کار کنن و ببین برنامشون برای دوئل و کوییدیچ چیه. فعلا همین.

- همین؟ اونم فعلا؟

- آره.

- کارمون ساختس ولی باشه تا صبح انجام می شه.

- ممنون پف پفی.



- خواهش


او این رو گفت و رفت تو بوته ها وماتیلدا رو تنها گذاشت.

💖💖💖💖

شب ساعت سه نصفه شب.

ماتیلدا با اون همه هیجانش نمیتونست بخوابه. او در طول روز با کلی پشه و زنبور حرف زد که اونو دیگه نیش نزنن. با کلی سوسک حرف زد که دیگه به تالار هافلپاف و خصوصا دستشویی نیان و این همه بحث تا شب طول کشید. چون راضی نمی شدن و می گفتن: "این کارمونه" یا " خیلی کار سختی از ما می خوای" و از این جور چیزا.

بالاخره بعد کلی دعوا، اونا حرف ماتیلدا رو قبول کردن. او چشمانش را بست و سعی کرد بخوابه.

💖💖💖💖

صبح .وقتی که می خواستن برن کلاس:

ماتیلدا با صدای جیغی از خواب پرید. به طرف جیغ برگشت و آملیا رو دید که داشت از خوشحالی جیغ میزد.

ماتیلدا خودشو به اون راه زدو گفت: اینو از کجا آوردی؟

- من... وقتی که ... از خواب پاشدم اینو دیدم .

وپایه تلسکوپ خود رو در بغل گرفت. بقیه هم در شوک بودن . ماتیلدا لبخندی زد و زیر بالشتش رو نگاه کرد که شاید دوستانش برای او چیزی گذاشتن. با کمال تعجب نامه ای در زیر بالشتش دید. حیوونا هم میتونستن نامه بنویسن؟
ماتیلدا سریع اون نامه را برداشت و باز کرد. او تمام نامه رو خواند و بعد از خواندن نامه، لبخند پهنی زد و نامه رو دوباره زیر بالشتش گذاشت.




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: كلاس جنگل شناسی مدرن و کاربرد آن در معجون سازی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸ سه شنبه ۵ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۴۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 797
آفلاین
جلسه اول تدريس


دانش آموزان هاگوارتز، در مرز جنگل ممنوعه ايستاده و منتظر پروفسور دگورث گرنجر و اولين جلسه درس جنگل شناسى مدرنشان بودند.
در برنامه كلاسى كه روز قبل توسط معاون مدرسه، هاگريد به دستشان رسيده بود، تاكيد شده بود كه تا قبل از رسيدن پروفسور گرنجر، حق ورود به داخل جنگل را ندارند.

-جنگل شناسى مدرن!... دقيقا چى ياد ميدن بهمون؟!

سوال دانش آموز ريونكلاوى بى پاسخ ماند. چراكه لحظه اى بعد، دود سياه رنگى از پنجره يكى از برج ها بلند شد و مستقيما به سمتشان آمد.
لحظه اى بعد، دود حجم گرفت و تبديل به بلاتريكس لسترنج شد.
بلاتريكس دستى به ردايش كشيد و چوبدستى اش را به سمت پشت سرش گرفت.
-امروز من درس رو تدريس ميكنم و كى ميدونه اين چيه؟

دانش آموزان مسير چوبدستى را با نگاه تعقيب كردند... مستقيما به جنگل اشاره داشت.
اما اينكه منظورش كجاى جنگل بود، سؤالى بود كه پاسخش مسئله ديگرى بود.

-درخت؟
-چوبدستى؟
-علامت شوم؟

چشم غره بلاتريكس همه را ساكت كرد.
-جنگل!... اين جنگله... درستون چيه؟ جنگل شناسى مدرن و كاربرد آن در معجون سازى!... اينم جنگله. من جنگل رو بهتون معرفى كردم! حالا شما جنگل رو ميشناسين!
-مگه قبلا نمى شناختيم؟

بلاتريكس لبخندى زد. دانش آموز را گرفت و لا به لاى موهايش فرو كرد.
-خب اين از جنگل... حالا جنگل يه سرى كاربرد ها در معجون سازى داره كه مطالعه آزاده... تدريسش به من ربطى نداره. اما اگه در مورد افسون هاى نابخشودنى سؤالى داشتين، بيايد به دفترم... يادتون ميدم! تكاليفتون رو هم روى برد ميزنم. بريد!

تكليف:

رولى با يكى از سه موضوع زير بنويسيد و در همين تاپيك ارسال كنين.

*شما تو جنگل ممنوعه گم شديد. راه خروج رو پيدا كنين و يا تو جنگل بمونيد و يه زندگى بسازيد براى خودتون! تصميم با شماست!

*صبح از خواب بلند مى شيد و مى فهميد كه تبديل به قورباغه شدين. زندگى قورباغه ايتون چه شكليه؟

*شما براى يك روز قدرت صحبت كردن با حيوانات رو پيدا كردين. هر حيوونى...حشره... خزنده... پرنده... چه جادويى و چه غيره. از قدرتتون نهايت استفاده رو بكنين!

١- پستتون بايد با محوريت يكى از اين موضوع ها باشه.
٢- راحت و آزاد بنويسيد. خودتون رو محدود نكنين و بذاريد خلاقيتتون كار خودش رو بكنه.
٣- از ٧ام تا ١٦ام فرصت دارين تكاليفتون رو بفرستيد.
٤- اگه سوال يا ابهامى بود ميتونين با پيام شخصى ازم بپرسيد.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: كلاس گياهشناسي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳

فرانک لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۴ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۲:۳۶ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۳
از خونمون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
- گیاه ها غذاهای مختلف می خورند. چه چیزی باعث ِ تفاوت در نوع ؟ِ غذا خوردن آن ها می شود ؟ ( مثلا یک گیاه گوشت و دیگری آفتاب می خورد. )
همان طور که گیاهان غذاهای متفاوتی دارند دارای شکل و شمایل متفاوتی نیز می باشند. گیاهان به دو گروه تقسیم می شوند گیاهان گوشتخوار و خورشید خوار ، گیاهان گوشت خوار مثل دیونه که دارای دندان های تیزیه و نور خوار هم که مثل کاکتوس که از صبح تا ظهر فقط خورشید میخوره و حیوونی حتی نمیتونه بهش نزدیک بشه که حالا بتونه بخورتش و اما دو گروه استثنا هم وجود داره ــــــــ گروه اول : گیاهان خشمگین و ترسناک ...حالا مثل چی؟ اها مث گیاه مادرزن!! میشناسیش که ، گیاهی که طعمه هایش دوماد هایی میباشند که عقلشان در چشمشان سبز شده و با دید دختری افریته یه دل نه صد دل عاشق میشن بعدش هم که....... بنابر این میتوان گفت که این گروه همه چیز خوارند .... میگی چرا؟ خب معلومه دیگه مادر زنا رو فقط دوماد ها میشناسن !! واسه همینه که من همیشه عاشق مادرزنمم! و دیدم که مادرزنای درجه یک پاش بیفته با لباسات قورتت میدن و هضم نکرده میفرستن پایین!! و اما گروه دوم : خوشبختانه یا بدبختانه این گروه آزاری به کسی نمیرسونه و مث کبریت بی خطر می مونه ...دندون مندون نداره تیغ هم نداره حالا بذار یه مثال بزنم ،مثل گیاه قهر یا اشتی... لامصبو نمیشه بهش دست زد اصن کلا این گیاه از دنیا خسته شده ، افسرده شده و چند بار هم ازخودکشی نجات پیدا کرده . واسه همینه که نمیذاره کسی بهش دست بزنه و زود جمع میشه آخرش هم هیچی نمیخوره پس میفته میمیره..بنابراین این گیاه غصه خواره
و حالا نتیجه میگیریم که گیاهان با توجه به شرایطی که دارن غذاهاشونم فرق داره و صد البته محیط هم خیلی تاثیر داره
- زندگی کردن در یک جای سخت ( مثلا لب ِ دریا یا در بیابان) نیاز به چه تفاوت هایی دارد تا گیاه بتواند در چنین جای ِ خاصی زندگی کند؟
گیاهانی که در مناطق نرم زندگی میکنند باید ریشه های پر پشت و پر پیچ و خم و طویلی داشته باشن تا در اثر حوادث طبیعی مثل باد و سیل مقاومت کنن و از جا کنده نشن و گیاهانی که در مناطق سخت زندگی میکنن باید ریشه های قطور و قدرتمندی داشته باشن تا بتونن از زمین سخت عبور کنن و برسن اون تهش
- چگونه گیاه می تواند از خود محافظت کند؟
گیاهانی که بیشتر در معرض خطر جانداران دیگر هستند حالا به هر دلیلی که شده مثلا یگی زیادی خشگله مثل گل رز و یکی خیلی کمیابه ، راه هایی متفاوت برای دفاع از خودشون دارن مثل تیغ گل رز و گیاهانی که وقتی احساس خطر میکنن حاضرن جاندار مورد نظر رو حتی بخورن ( البته بعضی گیاهان چون نمیتونن بعضی از مواد مورد نیازشونو تامین کنن با شکار جانوران اونا رو به دست میارن کا با معقوله دفاع فرق داره) و یا گیاهی رو اصن نمیشه بهش دست زد چوت دستو در حد مرگ میسوزونه
- گیاه شناسان بزرگ در چه محلی بهتر می توانند گیاه شناسی انجام دهند؟
گیاه شناسان محترم هر جا که راحتن میتونن کارشونو انجام بدن حتی شده در خارج از جو زمین ولی برای این که کارشون بیشتر جواب بده باید محیطی رو انتخاب کنن که تنوع گیاهی در اونجا کم باشه چون به گیاه شناس کمک میکنه که وقت بیشتری رو صرف گیاه مورد نظر بکنه و به نتایج مهمی برسه درضمن میتونه با در نظر گرفتن شرایط آب و هوایی بفهمه که چرا فقط تعداد محدودی گیاه توانایی زندگی در اون محیط رو دارن
- یک گیاه باید چه ویژگی هایی داشته باشد تا بتواند نیاز های اولیه زندگی را برای مدتی کوتاه تامین کند؟
اول این که بتونه هر ماده ای رو که لازم داشت درست کنه یا به دست بیاره مثل نیتروژن دوم این که گیاه مورد نظر نباید زیادی ظریف باشه و استحکام کافی رو داشته باشه سوم این که هر قسمتی از گیاه متناسب شرایط محیطش باشه مثل برگ های نازک یا کلفت ، ساقه های بلند یا کوتاه ، ریشه های طویل یا کوتاه و ..... .


some times I want to speak but I prefer to smoke......







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.