جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس نجوم و ستاره‌شناسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 00:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
فضا آموزان چون خیار در خلاء معلق و پراکنده بودند؛ که موجب می‌شود براتان سوالی پدید آید... چرا خیار؟ اما نویسنده نیز خود در عالم ذهن بس تفکر کرد که خیار را از کجا آورده و هیچ نیافت. پس می‌گویین نمی‌دانم، که خود نیمی از دانستن است و این کلام بزرگان و ردخورد ندارد.

نورا از دیدن فضا آموزان تبسمی کرد. این رهایی را نورا از زمانی که دیدگانش را گشوده‌، تجربه نموده و زیست‌کرده‌بود. تعلیق. از همان اول به دلیل همراهی را در این سفر پذیرفته بود. حال هم زمانی بود که باید این سفینه را ترک می‌گفت؛ سوی همان مقصد از پیش تعیین شده و بسیار شگرف. فغان که دل کندن از آن مکان و هجر دوری از هم فضا آموزان؛ همراه بود با دردی نهان. به حینی که پرسیدنش سوی کجا می‌روی، با لبخندی می‌نگریستت. لبخندی که خلاء را از بوی جدایی پر می‌کرد. پاسخ نورا هیچگاه به گوش کسی نرسید چون دیگر هوایی نبود که موج واژگان را بر دوش بکشد و به گوش همه برساند. آه که دل تنگی هوا هم دست بردار نبود.

پاسخی که هرگز شنیده نشد تنها یک کلمه بود. کوتاه و سرریز از مفاهیمی که به عقل آدم قد نمی‌داد. "همانجا." نورا همانجا می‌رفت. در آغوش گرم همانجا آنقدر می‌ماند تا اشک‌هایش اکسیژنی شود و فضا‌ آموزان تنفسش کنند. فضا آموزان فریاد کردند. نیازی به هوا نبود تا نورا سخنشان را دریابد. لب‌هایشان می‌گفت:
- اکسیژن؟

و نورا با لبخند تلخ‌تر از قهوه‌اش سر را به نشان نفی تکان داد.
- هلیوم!

منتظر پاسخشان نماند. هرچه بیشتر به چشم‌هایشان می‌نگریست فراقش بیشتر می‌شد. سفینه را ترک گفت و سرش را سوی همانجا گرفت که دستانش را گشوده و آماده‌ی به آغوش کشیدن نورا را داشت.

نورا بر خلاء گام نهاد. سریع سوی همانجا دوید. او نیز دستانش را گشود و اشک درخششی به چشمان تیره‌اش شد. دیگر دست باد نبود که اشک‌هایش را پاک کند. خلاء بود. خلاءی بی‌رحم و سنگ دل که از دیدن درخشش اشک لذت می‌برد و می‌خندید. نورا از خنده‌های خلاء به همانجا پناه می‌برد.

نورا و همانجا به هم چونان نزدیک گشته بودند که گرمای تن یکدیگر را احساس می‌کردند. همانجا می‌خواست که نورا را در آغوش بگیرد، اما نورا از دویدن خویش باز نایستاد. شانه‌ی نورا به شانه همانجا برخورد کرد و دستان از هم گشوده‌ی نورا به قلبش. قلبش از سینه بر خلاء افتاد و هزار تکه شد. نه. آن اشک‌ها، آن شتاب، آن شوق برای دیدن همانجا نبود. دشمن اصلی همانجا در پشت سرش کمین کرده بود. همانجا با دلی هزار تکه و چشمانی کاسه خون به پشت سر نگریست.

آنجا.

"آنجا،" آنجا ایستاده بود و مقصد نورا بود. آنجا همیشه از همانجا سر بود. برادرانی بودند که هیچ‌گاه نمی‌توانستند دست از مقابله بگیرند. همیشه همانجا می‌باخت. چه دل سردی دارد آن "آنجا"!

نورا می‌خواست به آغوش آنجا بپرد، آنجا هم پذیرفته بود... اما امان از حسد برادر دیگرشان. "همه‌جا" که ننگ بر او باد. پیش از رسیدن نورا به آنجا، دستان وحشی همه‌جا نورا را اسیر کرد. آنجا با تمام وجود دست سوی نورا گرفته بود و نورا بیش از هر کسی خوهان گرفتن دستشو رهایی بود. حتی گوشه‌ی انگشتانشان هم بهم نگرفت. در دل شکسته‌ی همانجا جشن و در دل آنجا عذا بود. در این جهان اینقدر نزدیک است شادی و عذا.

نورا تقلا می‌کرد و همه‌جا می‌خندید. دستانش چون زندانی نورا را حبس نموده بودند. نورا از خشم به آتش افتاد و سوخت. چوب‌کبریتی بود اصیل که می‌دانست کی باید بسوزد. پس سوخت همه‌جا جا خورد. امکان نداشت چونان بشود.

- سوختن؟ اکسیژن!؟

نورا پیش از آنکه به دیگر چوب‌کبریت‌های سوخته خاندانش بپیوندد خندید و گفت:
- هلیوم!

نورا کجا رفت؟ نورا به "هیچ‌جا" رفت. به راستی که هیچ‌جا هم خود جاییست که باید دید و زیست!
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1405 22:55
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرلینم مرلینکم، مرلین بانمکم، چی اوردی سرکم و شکستی جاروئکم.

صدای تسترال‌مانند روزالین، به‌علاوه‌ی همکاری افتخاری چوبدستی دملزا، تمام سفینه را برداشته بود و می‌کوبید به دیواره‌ها. دیواره‌ها هم از بس کوبیده شدند، تصمیم گرفتند صدا را به نوبت به هم پاس بدهند. تا چند دقیقه بعد، آخرین مرلینکم هنوز گوشه‌ی سقف گیر کرده بود و بیرون نمی‌آمد.

دملزا که بالاخره موفق شده بود چوبدستی‌اش را از چنگ رز نجات بدهد، با دلسوزی نگاهی به آن انداخت.
-رز بسته، چوبدستیمو پس بده.
- اوه… ببخشید.

چوبدستی با احترام کامل به صاحبش برگشت؛ البته احترامش آن‌قدر کامل نبود و اثر انگشت‌های رز را هم با خودش برد.

دملزا رو به تد کرد و جلوی صورتش دست تکان داد.
-گوش‌گیرتو بردار، کنسرت تموم شد.

تد یکی از گوش‌گیرها را بیرون کشید، صبر کرد، سفینه منفجر نشد و دومین گوش‌گیر را هم درآورد؛ همان لحظه یقه‌اش کشیده شد.
-خب ریموس، بیا کمک کن.
-چرا؟

رز با سر به کیف چرمی کنار صندلی‌اش اشاره کرد.
-دفتر راهنمایی کامل ترین سیاره کهکشان راه شیری.

تد لبخندی زد، این یکی از معدود مأموریت‌هایی بود که احتمال زنده ماندن در آن بالا به نظر می‌رسید، تد مرلین زده زیپ کیف را باز کرد و دستش را داخل برد، تا جایی که آستین لباسش هم ناپدید شد.

صدای تد از داخل کیف به گوش رسید.
-رز… این کیف چندتا کتابخونه داره؟

دملزا آرام از جایش بلند شد و کنار کیف ایستاد.
-جادوی گسترش‌پذیری استفاده کردی دوباره؟

رز که از همان موقع مشغول تراشیدن نوک مدادش بود، بی‌حوصله جواب داد.
- آره.
-چند بار رز؟

رز چند لحظه فکر کرد.
-وقتی بار هفتم تموم شد، دیگه شمردنشو بی‌فایده دیدم.


دملزا دیگر سؤال نپرسید. بعضی جواب‌ها فقط سؤال‌های بیشتری تولید می‌کردند.

بالاخره تد چیزی را گرفت، اول گوشه‌ی یک جلد پیدا شد و بعد دفتر تصمیم گرفت همکاری نکند؛ تد با هر دو دست کشید و پاهایش روی کف سفینه سر خورد. دفتر هنوز ترجیح می‌داد داخل کیف بماند.
وینکی که تا آن لحظه فقط تماشاگر بود، فرمان سفینه را به مرلین واگذار کرد و دو انگشتش را روی جلد گذاشت.
- وینکی کمک کرد.

دفتر با چنان شدتی از کیف بیرون پرید که از روی سر تد رد شد، یک دور کامل دور کلاس چرخید، به سقف خورد، از همان سقف عذرخواهی کرد و درست وسط میز روزالین فرود آمد.

تد هنوز روی زمین نشسته بود و به کیف خیره مانده بود.
-رز…
-جانم؟
-میشه دیگه با خودت کیف نیاری؟
-نه.

روزالین بند دفتر را باز کرد، جلد چرمی سرمه‌ای، آن‌قدر برق افتاده بود که نور خورشید از پنجره‌ی کلاس‌سفینه رویش سر خورد و مستقیم توی چشم تد رفت؛ روی صفحه‌ی اول، با خطی که حتی مورچه‌ها هم جرئت نداشتند از رویش کج راه بروند، نوشته شده بود.

“پروژه: یافتن کامل‌ترین سیاره‌ی کهکشان راه شیری”

زیرش هم با خطی ریزتر آمده بود.

“نسخه‌ی نوزدهم”

دملزا پلک زد.
- نوزدهم؟
-هجده‌تای قبلی نقص داشتن.

تد زیر لب چیزی گفت، کسی نفهمید چه بود و چه بهتر که کسی نفهمید.

روزالین مدادش را برداشت، خط‌کش فلزی را روی کاغذ گذاشت و پیش از نوشتن اولین کلمه، جای عنوان را سه بار اندازه گرفت. بدون اینکه مکث کند، اولین جمله دفتر را بلند خواند.

“پیش از یافتن کامل‌ترین سیاره، باید مشخص شود کامل‌ترین یعنی چه.”


وینکی چند ثانیه به جمله نگاه کرد و گیج رو به روزالین گفت.
-وینکی دمپایی ملان رو خواست!

روزالین بی‌تفاوت صفحه را ورق زد، در هر صفحه عکس سیاره ای کشیده شده و یک جدول توضیح زیرش داشت، هر جدول توضیح یک‌جدول‌ توضیح دیگر، کنار هر جدول یک اصلاحیه نوشته شده بود.

تد گردنش را جلو کشید.
- رز… اینا همش تحقیقاته؟
- خلاصه‌شه.

دملزا که از روی شانه‌ی رز نگاه می‌کرد، اولین صفحه را بلند خواند.
-سیاره‌ی آلفا-کاپا-چهار
وضعیت: رد شد.

زیرش با خطی ریز نوشته شده بود.

“وزش بادهای شرقی در فصل سوم، سه درجه و هفده دقیقه به جنوب متمایل می‌شود.”

دملزا پلک زد.
- خب؟

رز نگاهش کرد.
- خب یعنی رد شد.

وینکی با ذوق دست زد.
- اشکال نداره! وینکی همونو دوست داشت! کلاس‌ آماده‌ی پروا…

- نه.
همه برگشتند سمت رز.

رز با نوک مداد روی همان جمله ضرب گرفت.
- جریان بادها باعث می‌شه تعادل اقلیمی از بین بره.
- ولی وینکی استاد نجومه هاگوارتز بود ، رز باید به حرف وینکی گوش داد.

رز با آرامش صفحه را ورق زد.
- چشم استاد.
- پس وینکی می‌گه بریم.

وینکی لبخند زد، رز ادامه داد.
- ولی همچنان کمالگرایی کوهیم میگه این سیاره مناسب نیست.

امید در‌چشم‌های وینکی از پنجره های سفینه به فضا پرتاب شد.


دملزا جلو آمد.
- باشه، بذار من انتخاب کنم.

بی‌هوا یکی از صفحه‌ها را باز کرد.
-سیاره‌ی اوریون-هشت

زیر اسمش فقط سه کلمه نوشته شده بود.

“تقریباً قابل قبول.”

دملزا با ذوق گفت.
- همین عالیه رز!

رز دفتر را جلو کشیدو چند ثانیه خواند، بعد خیلی آرام سر تکان داد.
- نه، حلقه‌ی شمالیش نیم درصد ضخیم‌تر از حلقه‌ی جنوبیشه.

دملزا دفتر را بست.
- من دیگه هیچ سیاره‌ای پیشنهاد نمی‌دم.

تد که از اول کلاس بیشتر نقش باربر دفتر را داشت تا فضاآموز، از روی بی‌حوصلگی آخرین برگه‌ها را ورق زد، ورق‌ها یکی‌یکی رد شدند تا اینکه… دیگر چیزی برای رد شدن باقی نماند؛ تد اخم کرد، آخرین صفحه برخلاف بقیه، نه جدول داشت، نه یادداشت، نه مهر رد شدن. اسم یک سیاره وسط صفحه نوشته شده بود. رز ناگهان دفتر را از دست تد قاپید، برای اولین بار از ابتدای کلاس، کمالگرایی کوهی اش هیچ ایرادی از کسی نگرفت، فقط به همان اسم خیره ماند.

دملزا آهسته گفت.
- رز… این یکی چرا هیچی ننوشتی؟

رز خیلی آرام جواب داد.
- چون… کمالگرایی کوهی ام ایرادی پیدا نکرد.

وینکی یک لحظه خشک شد، بعد بدون اینکه حتی اسم سیاره را بخواند، خودش را به سمت فرمان سفینه پرت کرد، به خاطر سپرد که در سفر بعدی یکی از دمپایی های ملانی را قرض بگیرد.
موتور سفینه چنان غرید که چند ستاره‌ی نزدیک از ترس، نورشان را کم کردند، از کنار سحابی‌ها گذشتند، از لابه‌لای کمربندهای سیارکی پیچیدند و یک شهاب‌سنگ آن‌قدر به پنجره نزدیک شد که تد برایش دست تکان داد، شهاب‌سنگ هم مودبانه مسیرش را کج کرد و رفت.

چند ساعت بعد، سیاره‌ای زیر پایشان ظاهر شد، ابرهایش دایره‌های کامل بودند و رودخانه‌هایش هیچ پیچ اضافه‌ای نداشتند، حتی سایه‌ی کوه‌ها انگار با خط‌کش کشیده شده بود؛ سفینه روی سکویی سفید فرود آمد، هنوز در سفینه کامل باز نشده بود که صدای سوت کوتاهی در شهر پیچید. از هر طرف، موجوداتی با لباس‌های یکدست بیرون آمدند.
قدم‌هایشان دقیقاً هم‌اندازه بود، اگر یکی‌شان نصف بند انگشت جلوتر می‌رفت، خودش برمی‌گشت عقب و دوباره راه می‌افتاد.

بزرگ‌ترینشان جلو آمدو کتابی قطور در دست داشت، موجود فضایی نگاهی به چهار نفر انداخت و بعد گفت.
- آزمون ورودی سیاره ی کمالگرایان آغاز می شود.

دملزا زیر لب غر زد.
- هنوز نرسیدیم آزمون؟

پیرفضایی انگار نشنیده باشد، ادامه داد.
- پاسخ‌ها باید کاملاً صادقانه باشند.

روزالین خیلی جدی سر تکان داد و پیرفضایی اولین سوال را خواند.
- اگر تابلویی را ببینید که یک میلی‌متر کج است، چه می‌کنید؟

- صافش می‌کنم.
رز با عجله جواب داد و پیرفضایی چیزی نوشت.

- اگر بعد از صاف کردنش بفهمید هنوز نیم میلی‌متر کج است؟
- دوباره صافش می‌کنم.

پیرفضایی دوباره نوشت.
- اگر بعد از بار پنجم بفهمید مشکل از دیوار بوده؟

رز بدون مکث گفت.
- دیوار را صاف می‌کنم.

پیرفضایی سرفه‌ای کرد‌با جدیت فضایی اش ادامه داد.
- بخش عملی.

همه کنار رفتند، وسط میدان، گلدانی روی پایه‌ای شیشه‌ای قرار داشت؛ از دور، بی‌نقص به نظر می‌رسید. روزالین نزدیک شد و سه ثانیه نگاه کرد.
- گلبرگ سوم…

هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که پنج فضایی با وحشت دستش را گرفتند؛ پیرفضایی با هیجان فریاد زد.
- پیدا شد!

تمام شهر ایستاد، صدای صوت ها دوباره شنیده شدند.

پیرفضایی با صدایی لرزان گفت.
- هزار و هفتصد سال نوری بود کسی قبل از لمس کردن، نقص گلبرگ سوم را تشخیص نداده بود.

دملزا نگاهی به رز و‌ فضایی های کمالگرا کرد.
- حس خوبی ندارم.

تد همان‌قدر آرام جواب داد.
- من از وقتی دفترش رو دیدم، حس خوبی نداشتم.

وینکی مسلسلش را به سمت فضایی های کمالگرا گرفت، و به سمت سفینه فرار کرد.
-وینکی جن خوبی بود، وینکی کلاسشو خواست.

دملزا و تد به همراه وینکی به سمت سفینه فرار کردند و روزالین کمالگرای کوهی که به کمالگرای فضایی تبدیل شده بود را با فضاییان کمالگرا تنها گذاشتند.
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 0:40:12
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 0:42:10
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 0:44:21
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 0:46:48
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 0:51:00
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 1:06:34
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 1:07:58
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 1:12:48
ویرایش شده توسط روزالین اورست در 1405/5/17 1:16:35
فرزند تبعید شده مرلین، به کوه اورست.
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1405 12:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دملزا رابینز از وقتی یادش می‌آمد، دلش می‌خواست به سیاره باقلوا برود.

سیاره باقلوا مشهورترین سیاره منظومه شیرینی‌جات نبود، چون منظومه شیرینی‌جات وجود نداشت، و اگر هم وجود داشت احتمالاً سیاره‌هایش بعد از سه دور چرخیدن دور خورشید آب می‌شدند و روی کف فضا می‌ریختند و یک نفر مجبور می‌شد کف فضا را تی بکشد. سیاره باقلوا حتی در نقشه‌های رسمی هم نبود. در نقشه‌های غیررسمی هم نبود. در حاشیه دفتر مشق دملزا بود؛ همان‌جا که معمولاً آدم‌ها شمع و پنجره و قلب و قیافه کسی را می‌کشیدند که دوستش داشتند، ولی دملزا یک کُره چاق کشیده بود با هفتادوهشت حلقه، چهار خورشید، سه قاشق و پرچمی که رویش نوشته بود:

«اینجا همه‌چیز خوشمزه است.»


دملزا هیچ مدرکی برای وجود باقلوا نداشت. همین بهترین مدرکش بود. چیزهایی که واقعاً وجود داشتند همیشه زیادی مدرک داشتند. عکس داشتند، مختصات داشتند، فضانورد داشتند، بروشور گردشگری داشتند و آدم‌های حوصله‌سربری که می‌گفتند لطفاً از مسیر تعیین‌شده خارج نشوید. باقلوا هیچ‌کدام را نداشت. باقلوا آزاد بود که هرقدر دملزا می‌خواست عالی باشد.

در خیال دملزا، کوه‌های باقلوا از خامه‌های مغرور ساخته شده بودند. خامه‌هایی که قله‌شان را آن‌قدر بالا گرفته بودند که ابرها مجبور می‌شدند از پایین بهشان سلام کنند. رودخانه‌هایش مربای توت‌فرنگی بود و با وقاری سلطنتی از میان دشت‌های بیسکویتی می‌گذشت، بی‌آنکه حتی یک خرده‌نان به خودش بگیرد. ساکنانش چشم‌هایشان را نمی‌پختند، چون چشم‌هایشان از اول پخته به دنیا می‌آمد. هرکس دو چشم زاپاس هم در جیبش داشت، برای روز مبادا، مهمانی‌های خانوادگی یا وقتی که چشم اصلی‌اش حوصله دیدن نداشت.

دملزا مطمئن بود اگر به آن‌جا برسد، بزرگ‌ترین آشپز کهکشان خواهد شد. نه آشپزی که فقط غذا درست کند. آشپزی که سیاره درست کند. ستاره‌ها را هم بزند. حلقه‌های زحل را خلال کند. لکه سرخ مشتری را روی حرارت ملایم بگذارد تا جا بیفتد. سیاه‌چاله‌ها را با قیف پر کند و رویشان پودر قند بپاشد. کتاب آشپزی‌اش آن‌قدر قطور می‌شد که اگر روی یک منظومه می‌افتاد، منظومه دیگر لازم نبود نگران پایان جهان باشد؛ چون پایانش زودتر اتفاق افتاده بود.

آن‌جا قرار بود بزرگترین آشپز کهکشان شود؟ نه، بزرگ‌ترین آشپز جهان. نه، بزرگ‌ترین آشپز هر چیزی که اگر اسمش را جهان نمی‌گذاشتند، بالاخره یک اسم دیگری رویش می‌گذاشتند. موجودات فضایی از چهار بازویشان آویزان می‌شدند تا دستور پختش را ببینند. آن‌هایی هم که بازو نداشتند، اول بازو درمی‌آوردند، بعد آویزان می‌شدند. حتی سیاهچاله‌ها از بس غذاهایش خوشمزه بود، تصمیم می‌گرفتند از این به بعد به جای ستاره، سالاد بخورند.

کلاس‌سفینه هنوز دور زمین می‌چرخید که دملزا تصمیمش را گرفت.

وینکی سرگرم توضیح‌ دادن چیزی درباره سرعت نور بود. سرعت نور خیلی زیاد بود، ولی سرعت حرف‌زدن وینکی زیادتر بود و اگر نور می‌خواست از وینکی جلو بزند، باید از قبل وقت می‌گرفت. فضا‌آموزها میان صندلی‌ها شناور بودند. بعضی‌ها هنوز تکه‌های خودشان را اشتباهی سر جایشان گذاشته بودند. یکی با سه آرنج به تخته یادداشت کلاس اشاره می‌کرد. یکی زانویش را به جای چانه بسته بود و از اینکه ناگهان خیلی متفکر به نظر می‌رسید، راضی بود.

دملزا آهسته خودش را به اتاق فرمان رساند.

سکان کلاس‌سفینه وسط اتاق بود؛ گرد، براق و بزرگ، مثل بشقابی که از زندگی عادی خسته شده باشد و تصمیم گرفته باشد فرمانده شود. اطرافش دکمه‌هایی قرار داشتند که بیشترشان قرمز بودند. سازنده سفینه احتمالاً باور داشت خطر اگر رنگ دیگری داشته باشد، جدی گرفته نمی‌شود.

دملزا مختصات سیاره باقلوا را وارد کرد.

مختصات را خودش همان لحظه ساخت. عدد اول روز تولدش بود. عدد دوم تعداد چشم‌هایی که تا آن روز پخته بود. عدد سوم عددی بود که ظاهر قابل اعتمادی داشت. عدد چهارم را هم دستگاه خودش اضافه کرد، چون از عدد سوم خوشش نیامده بود و می‌خواست در تصمیم‌گیری سهمی داشته باشد.

روی صفحه نوشته شد:

مقصد شناسایی نشد.

دملزا دوباره دکمه را زد. صفحه نوشت:

مقصد همچنان شناسایی نشد.

دملزا دکمه را محکم‌تر زد. صفحه چند لحظه فکر کرد و نوشت:

باشد. ولی خودت می‌دانی.

کلاس‌سفینه چرخید.

اول آرام. آن‌قدر آرام که فقط چند مداد از جیب صاحبانشان بیرون آمدند و با ناراحتی کوچکی به سقف خوردند. بعد کمی تندتر. صندلی‌ها کشیده شدند. تخته سیاه لرزید. دماغ فضا‌آموزها به یک سمت خم شد و چند ثانیه بعد، باقی صورتشان هم با اکراه دنبالش رفت.

زمین پشت پنجره کوچک شد. اول اندازه یک توپ بود، بعد اندازه یک پرتقال.

دملزا به مقصد فکر کرد.

هرچه از زمین دورتر می‌شدند، باقلوا واقعی‌تر می‌شد. حالا فقط کوه و رودخانه نداشت. شهر هم داشت. شهرهایی با برج‌های ژله‌ای که هنگام وزش باد می‌لرزیدند و مردمشان را برای چند ساعت دریازده می‌کردند. خیابان‌هایش با پوست لیمو فرش شده بود تا همه‌جا بوی تمیزی بدهد، حتی جاهایی که تمیز نبود. در میدان اصلی، مجسمه‌ای از دملزا قرار داشت که یک ملاقه در دست گرفته بود و با دست دیگر به آینده اشاره می‌کرد. آینده احتمالاً همان نانوایی روبه‌روی میدان بود.

کلاس‌سفینه از کنار ماه گذشت.

ماه طبق معمول ساکت و خاکستری بود و قیافه کسی را داشت که قرن‌هاست مجبور شده فقط یک طرفش را به بقیه نشان دهد. دملزا برایش دست تکان نداد. کسی که به باقلوا می‌رفت، وقت احوال‌پرسی با سنگ‌های محلی را نداشت.

سرعت بیشتر شد.

ستاره‌ها کش آمدند. نورشان تبدیل شد به رشته‌هایی سفید که دور پنجره‌ها پیچیدند، مثل ماکارونی‌هایی که به جای قابلمه، اشتباهی در جهان ریخته باشند. کلاس‌سفینه وارد کمربند سیارکی شد. صخره‌ها از همه طرف هجوم آوردند. یکی‌شان به اندازه کوه بود. یکی به اندازه مدرسه. یکی دقیقاً به اندازه یک کتلت بود و بی‌دلیل از همه ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.

دملزا سکان را چرخاند.

کلاس‌سفینه از میان سیارک‌ها ویراژ داد. یک سیارک از کنار پنجره رد شد و روی شیشه خط انداخت. یک سیارک دیگر آینه بغل سفینه را کند؛ هرچند سفینه از اول آینه بغل نداشت و معلوم نبود آن را از کجا آورده بود. سیارک سوم به بدنه خورد و صدایی داد که تمام فضا‌آموزها را به یاد قاشقی انداخت که در قابلمه می‌افتد، با این تفاوت که این قابلمه چندصدتن وزن داشت و می‌توانست نسل بشر را منقرض کند.

پشت سرشان سیارک‌ها به هم خوردند. گرد و غبارشان پخش شد و برای چند لحظه، آسمان مثل رومیزی کثیفی شد که کسی رویش آرد ریخته باشد. روبه‌رو، طوفان خورشیدی دهان باز کرده بود. شعله‌ها هزاران کیلومتر در فضا بالا می‌رفتند. هر شعله می‌توانست زمین را قورت دهد، ماه را خلال کند و باز هم برای دسر جا داشته باشد. نور کلاس‌سفینه را بلعید. دیوارها داغ شدند. پنجره‌ها نارنجی شدند. موهای فضا‌آموزها ایستادند و بعضی از موها که از صاحبانشان دل خوشی نداشتند، جدا شدند و رفتند گوشه‌ای مستقل زندگی کردند. دستگاه هشدار شروع کرد به جیغ‌زدن. بعد صدایش گرفت. بعد کمی آب خورد و دوباره جیغ زد.

بخشی از سقف ذوب شد.

بخشی از کف هم ذوب شد.

برای چند ثانیه کلاس‌سفینه فقط دیوار داشت و دیوارها هم از اینکه باید بدون سقف و کف کلاس را اداره کنند، بسیار ناراضی بودند.

دملزا باز هم به باقلوا فکر کرد.

حالا در خیال او، تمام مردم سیاره منتظرش بودند. میلیاردها موجود در میدان‌ها جمع شده بودند. موجودات شش‌دست، موجودات بی‌دست، موجوداتی که فقط دست بودند و برای رفت‌وآمد مجبور بودند روی کف دست راه بروند. همه نام دملزا را فریاد می‌زدند. مادرها بچه‌هایشان را بلند نمی‌کردند تا دملزا را ببینند، بلکه بچه‌ها مادرهایشان را بلند می‌کردند، چون در باقلوا بچه‌ها بسیار قوی و مادرها تا حدی تنبل بودند.

در مرکز پایتخت، قصری برای دملزا ساخته بودند. قصری از کیک هفتادطبقه. هر اتاقش طعمی داشت. اتاق خواب وانیلی بود. حمام لیمویی بود. زیرزمین فقط مزه زیرزمین می‌داد، چون معمارها در اواخر پروژه خسته شده بودند.

دملزا ملکه آشپزی می‌شد.

بعد ملکه باقلوا.

بعد ملکه منظومه.

بعد امپراتور کهکشان.

بعد صاحب تمام چیزهایی که بیرون کهکشان بودند و هنوز اسم نداشتند.

او برای هر ستاره یک دستور پخت می‌نوشت. برای هر سیاره یک پیش‌بند می‌دوخت. می‌رفت برنامه «به‌خانه‌برمی‌گردیم»، فوت‌و‌فن غذاهایش را به اشتراک می‌گذاشت. هر موجود زنده‌ای موظف می‌شد روزی سه بار برنامه‌اش را ببیند. موجودات غیرزنده هم همینطور. تمدن‌ها بر سر ادویه‌هایش جنگ می‌کردند. پیامبران ظهور می‌کردند تا دستور سسش را درست تفسیر کنند. باستان‌شناسان میلیون‌ها سال بعد قاشق چوبی‌اش را پیدا می‌کردند و از رویش نتیجه می‌گرفتند که دملزا هشت متر قد داشته، پرواز می‌کرده و اصلاً خودش یک تمدن بوده است.

در همین لحظه دزدان فضایی حمله کردند.

سفینه‌هایشان از دل تاریکی بیرون آمدند؛ باریک و سیاه، با چراغ‌هایی که قرمز چشمک می‌زدند و نشان می‌دادند صاحبانشان از همان مدرسه طراحی دکمه‌های خطر فارغ‌التحصیل شده‌اند. تیرهای نور از کنار کلاس‌سفینه رد شدند. یکی آنتن را برد. یکی موتور کمکی را ترکاند. یکی مستقیم به بخش بوفه خورد و آخرین بسته بیسکویت را نابود کرد.

این آخرین حمله، جنگ را شخصی کرد. دملزا سکان را تا آخر چرخاند.

کلاس‌سفینه وارونه شد. فضا‌آموزها به سقف خوردند، بعد یادشان آمد سقفی نمانده و مستقیم وارد بخش دیگری از سفینه شدند. وینکی از کنار اتاق فرمان رد شد، در حالی که تخته سیاه را بغل کرده بود و هنوز داشت درباره سرعت نور توضیح می‌داد. شاید متوجه بحران نشده بود. شاید متوجه شده بود و بحران را بخشی از برنامه درسی می‌دانست. با وینکی هیچ‌وقت نمی‌شد فرق این دو را فهمید.

دملزا سفینه را میان جنگنده‌ها راند.

یکی از دزدها جاخالی داد و به دیگری خورد. دومی به سومی خورد. سومی از این بی‌ادبی ناراحت شد و چهارمی را زد. چند ثانیه بعد تمام ناوگان دزدان فضایی داشت با خودش می‌جنگید و کلاس‌سفینه بدون اینکه کسی بفهمد، از میانشان بیرون رفت.

موتور اصلی آتش گرفته بود. موتور کمکی دیگر وجود نداشت و موتور اضطراری فقط در مواقع اضطراری کار می‌کرد، اما از نظر خودش وضعیت هنوز آن‌قدرها اضطراری نبود. دستگاه کنترل سفینه نصف صفحه‌اش را از دست داده بود و حالا به جای فاصله مقصد، دستور تهیه سوپ نشان می‌داد.

دملزا ادامه داد.

باقلوا نزدیک بود. باید نزدیک می‌بود. بعد از آن همه خطر، جهان از نظر داستانی موظف بود باقلوا را نجات بدهد. نمی‌شد آدم از کمربند سیارکی رد شود، وسط طوفان خورشیدی کباب شود، با دزدهای فضایی بجنگد و آخرش به مقصد نرسد. این برخلاف اصول اساسی جهان بود، حتی اگر جهان هرگز این اصول را نخوانده بود.

دملزا فشار موتور را بیشتر کرد. سفینه نالید.

فشار را باز هم بیشتر کرد. بدنه ترک خورد. پیچ‌ها از دیوار بیرون آمدند و برای حفظ جانشان زیر صندلی‌ها پنهان شدند. کلاس‌سفینه آن‌قدر سرعت گرفت که از نور جلو زد. نور که انتظار چنین گستاخی‌ای را نداشت، کمی عقب ماند، نفس تازه کرد و تصمیم گرفت بعداً شکایت کند.

زمان کج شد.

فضا تا خورد.

ابعاد روی هم افتادند. طول وارد عرض شد. عرض به عمق اعتراض کرد. عمق گفت اصلاً از اول علاقه‌ای به این همکاری نداشته. چند لحظه گذشته و آینده کنار هم نشستند و درباره حال بدگویی کردند.

دملزا خودش را دید.

یک دملزای کوچک که در حاشیه دفترش باقلوا را می‌کشید. یک دملزای پیر که روی تختی از کیک نشسته بود و دیگر هیچ غذایی برایش مزه نداشت. یک دملزای مشهور که میلیاردها نفر نامش را می‌دانستند.

یک دملزای دیگر که هیچ‌وقت سوار سفینه نشده بود، هیچ چشمی نپخته بود، هیچ امپراتوری‌ای نساخته بود و در آشپزخانه‌ای کوچک برای خودش نان برشته می‌کرد. آن دملزا خوشحال به نظر می‌رسید. این موضوع دملزای اصلی را کمی عصبانی کرد. خوشحال‌بودن بدون شهرت نوعی تقلب بود.

همه دملزاها به او نگاه کردند.

دملزا برای نخستین بار به جای مقصد، به نسخه‌های دیگر خودش نگاه کرد.

فهمید باقلوا را نه به خاطر رودخانه‌های مربا می‌خواست، نه به خاطر قصر کیکی و نه حتی به خاطر چشم‌های پخته آماده. باقلوا جایی بود که در آن دیگر لازم نبود ثابت کند عجیب‌ترین، بهترین، مشهورترین یا خوشمزه‌ترین آدم اتاق است. در باقلوا، هرچیزی که او می‌ساخت از قبل درست بود، چون خود او سازنده همه‌چیز بود.

باقلوا جایی بود که هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید دملزا کافی نیست.

این کشف، گرم و درخشان نبود. شبیه قاشقی بود که مدت‌ها ته قابلمه مانده باشد و آدم ناگهان با دندان پیدایش کند.

دملزا دستش را از روی اهرم برداشت، اما دیر شده بود.

فضا تا آخر تا خورده بود. زمان گره خورده بود. کلاس‌سفینه با سرعتی که دیگر هیچ عددی حاضر نبود مسئولیتش را قبول کند، به سوی نقطه‌ای نورانی پرتاب شد. نقطه‌ای که سفید بود، گرد بود، اطرافش هفتادوهشت حلقه می‌درخشید، چهار خورشید پشتش می‌سوختند و سه جسم قاشق‌مانند در مدارش می‌چرخیدند.

دملزا نفسش را حبس کرد.

باقلوا.

تمام مدت واقعی بود.

کوه‌های خامه‌ای از افق بالا آمده بودند. رودهای سرخ میان دشت‌های طلایی می‌پیچیدند. برج‌های ژله‌ای زیر نور خورشیدها برق می‌زدند. در میدان مرکزی، میلیاردها موجود جمع شده بودند. مجسمه‌ای عظیم از دملزا بالای شهر ایستاده بود، ملاقه‌ای در یک دست و آینده در دست دیگر.

با پدیدار شدن کلاس‌سفینه از دور، ناقوس‌ها به صدا درآمدند، آسمان پر از آتش‌بازی شد، پرچم‌ها برافراشته شدند و سفینه مستقیم وارد جو شد.

بدنه آتش گرفت، ولی این بار آتش شبیه تاج بود. ابرها کنار رفتند. شهر نزدیک‌تر شد. مردم دست‌هایشان را برای دملزا تکان می‌دادند. مجسمه دملزا آن‌قدر بزرگ بود که سایه‌اش نصف پایتخت را پوشانده بود. کاخ کیکی‌ای در مرکز شهر می‌درخشید. بالاترین پنجره‌اش باز بود و تخت سلطنتی پشت آن دیده می‌شد.

همه‌چیز درست بود؛ همه‌چیز همان بود که باید می‌بود.

اما همه این‌ها تصورات دملزا بود. وقتی سکان را 180 درجه چرخاند، دستگاه کنترل سفینه ناگهان روشن شد. صفحه شکسته‌اش چند بار چشمک زد. دستور سوپ ناپدید شد و مختصات برگشتند.

یک جمله روی صفحه ظاهر شد:

مقصد: سیاره باقلوا


زیرش جمله دیگری آمد:

فاصله: چهارده میلیارد سال نوری، سمت شمال شرقی


دملزا به پنجره نگاه کرد. سیاره‌ای که زیر پایشان بود، آرام چرخید و بخش تاریکش را نشان داد. پشت آن، تابلوی عظیمی در مدار شناور بود:

به سیاره کلم خوش آمدید.
لطفاً هنگام ورود پنجره‌ها را ببندید.
بوی سبزی طبیعی است.


کلاس‌سفینه در میان هلهله میلیاردها کلم فضایی فرود آمد. مجسمه عظیم وسط شهر هم مجسمه دملزا نبود.

یک کلم بود که ملاقه‌ای در دست داشت.

سیاره کلم جشن گرفت. ناقوس‌ها نواخته شدند. آتش‌بازی‌ها آسمان را سبز کردند. مردم کلمی سرود ملی‌شان را خواندند و تاجی از برگ‌های پلاسیده برای دملزا آوردند. پادشاه کلمستان مقابل سفینه زانو زد، چون افسانه‌هایشان گفته بود روزی موجودی از آسمان می‌آید و آن‌ها را از دست سس مایونز نجات می‌دهد.

دملزا به باقلوا فکر کرد؛ به مقصدی که چهارده میلیارد سال نوری آن‌طرف‌تر بود، به قصرها، رودخانه‌ها، شهرت و تمام چیزهایی که قرار بود ثابت کنند او کافی است.

بعد به میلیاردها کلم نگاه کرد که با امید به او خیره شده بودند.

آهی کشید، آستین‌هایش را بالا زد و قابلمه‌اش را بیرون آورد. بعداً هم می‌توانست فکری برای باقلوا کند.

شاید سیاره اشتباه بود، ولی شام هنوز می‌توانست درست از آب دربیاید.
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پوست مرلین آن‌قدر زیر فشار اتمسفر رفته‌بود عقب که اسکلتش زده‌بود بیرون. کرهٔ چشم‌های روزالین اورست داشتند توی کله‌اش آب‌پز می‌شدند. دملزا رابینز رفته بود پیشش و داشت به چشم‌هایش نمک می‌زد تا خوشمزه‌تر بپزند.

- عااااااااااااااااااااااااعووووووووووووووووهعهعاعاعاوااااوووو!

نجوم و ستاره‌شناسی

جلسهٔ سه

لرزش کبیر شیهه‌ای کشید که مغز استخوان فضا آموزها را شربت کرد. لرزش کبیر همه را می‌لرزاند. هیچکس نمی‌تانست ازش بهتر بلرزاند. لرزش کبیر برای پانصد و هزار سال به عنوان آرام‌ترین و متین‌ترین لرزش کشورش شناخته می‌شد. No more! همهٔ توسری‌هایی که توی این مدت خورده بود، همهٔ عصبانی‌هایی که نشده‌بود، همهٔ زورهایی که نزده بود، همهٔ دفعه‌هایی که مامانش بهَش گفته‌بود روی مبل نپرد چون خراب می‌شد، یا آن دفعه‌هایی که بهش گفته بودند توی خانه توپ‌بازی نکند چون همسایه پایینی‌ها اذیت می‌شَند--وقتش بود عقده‌هاش را در می‌آورد و باهاشان همه را می‌زد. لرزش کبیر دیگر از همه بزرگ‌تر بود. کی می‌تانست جلویش را بگیرد؟ نه ماست و نه مذاکره و نه طرح جامع مدیریت رفتار اتمسفر ککش را هم نگزانده بودند. لرزش کبیر قهقهه زد. صدها تا از فضا آموزها شکستند.

تد ریموس لوپین داشت یواشکی روی زمین می‌خزید که دست عظیم لرزش کبیر آمد و برش داشت.

- ووواهاهاهاهاها.
-

آرام آرام، لرزش کبیر دهانش را باز کرد. چقدر بزرگ بود. چقدر کبیر. لرزش کبیر دیگر توی کلاس جا نمی‌شد.

تد ریموس لوپین آب دهانش را قورت داد.
- آم... وینکی استاد؟
- وینکی وانستاد.

تد ریموس لوپین زد زیر گریه.

آیا هیچ امیدی برای تد ریموس لوپین، یگانه فرزند خاندان لوپین ها نبود؟ آیا دیگر هیچکس یادش نمی‌ماند که نیمفادورا تانکس که بود؟ آیا گرگ‌ها منقرض می‌شدند؟ آیا لرزش از این هم کبیرتر می‌شد؟ دیگر چیزی نمانده بود که لرزش ازش بزرگ‌تر باشد. آیا سرانجام همهٔ ما هضم شدن در شکمش بود؟

بزاق پلید لرزش کبیر از لب‌های زشتش ریختند روی صورت تد ریموس لوپین. تد چشم‌هایش را بست. خودش را آمادهٔ خورده‌شدن کرد.

- ووواهاهاها واهاهاهاهاها.

تد چشم‌هایش را محکم‌تر بست.

- هیهیهاهاهاهاواواه!

کاش تد اصلا چشم نداشت. کاش دملزا چشم‌های تد را پخته بود جای رزالین.

- هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

لرزش کبیر اما آن‌قدر سخت مشغول شرارت‌پیشگی بود که حواسش نبود از کلاس بزرگ‌تر شده و نصفش توی آسمان است. حتی حواسش نبود که دیگر آسمانی در کار نیست و اتمسفر خیلی وقت پیش تمام شده بود. حتی حواسش نبود که در خلاء هیچ چیز نمی‌لرزد. حتی حواسش نبود که دیگر نبود.

- .

تد ریموس لوپین یک چشمش را باز کرد. بعد چشم دیگرش را باز کرد.

تد ریموس لوپین بی‌وزنانه شناور بود.

- مامان نیمفادورا، من زنده‌ام!

آن طرف، صدها فضا آموزی که شکسته بودند دورشان را نگاه کردند و وقتی مطمئن شدند لرزش کبیر دیگر نیست، تکه‌هاشان را جمع کردند و گذاشتند سر جایشان.

نور خورشید آبشاری روشن بود که از توی پنجره‌های کلاس‌سفینه می‌پاشید به سر و صورت فضا آموزها، و فضا آموزها کله‌هاشان را یواشکی آوردند سمت پنجره‌ها، گذاشتند چشم‌هاشان بدرخشد.

در فضا، خورشید از همیشه بزرگ‌تر به نظر می‌رسید. و روشن‌تر. وسط دریایی سیاه، یک فانوس تر و تمیز بود.

فارغ از جاذبه، وینکی شنا کرد بالا.
- وینکی، جن فضانورد!

و فضا آموزها دست زدند و جیغ و هورا کشیدند و دماغ‌هاشان چاق شد و همدیگر را بغل کردند و اسکلت مرلین برگشت توی پوستش و دملزا چشم‌های روزالین را لیس زد و دید چقدر خوشمزه شده اند و تصمیم گرفت دستور پختش را منتشر کند. و چه جایی بهتر از فضا برای انتشارش؟ یک کهکشان می‌تانستند مثل خودش چشم‌های روزالین خوشمزه‌ای بپزند و از زندگی لذت ببرند. دملزا رابینز قرار بود کدبانویی بین‌ستاره‌ای شود. قرار بود توی شبکه‌های آشپزی کهکشانی برنامه بگذارد و سلبریتی شود. میلیاردها میلیون نفر می‌دیدندش. حتی فضایی‌هایی که چشم نداشتند چشم در می آوردند تا ببینندش. میکروب‌های سیارکی از سر و کول هم بالا می‌رفتند تا تکامل بیابند و ببینند چی می‌گوید.

وینکی دو طرف تخته سیاه را گرفت و روی دیوار چرخاندش. کلاس‌سفینه هم باهاش چرخید.
- هفتاد و هفت‌صد هزار میلیون ستاره! وینکی همشونو گشت! وینکی و فضا آموزاش با هم از منظومه‌ها گذشت، از سحابیا سواری گرفت، با سیاهچاله‌ها دست داد! وینکی و فضا آموزاش، سوار بر کلاس‌سفینه، جوری فضا رو نوردید که هیچکس قبلش نورندید! وینکی امپراتوری بین کهکشانی خودشو ساخت. وینکی بچه‌ستاره‌ بزرگ کرد. وینکی اقماری کشف کرد که سیاره‌ها دورش چرخید. وینکی ستاره‌هایی کشف کرد که شهاب سنگ بود. و وینکی اسم خودشو رو همشون گذاشت. فضا آموزا حالا گفت: کی با وینکی همراه بود؟

XXX


وینکی تکلیف داد!

نقل قول:
در قالب یه رول، فضانوردی کنید. حالا که بالاخره توی فضاییم، چه اتفاقاتی برای شما و کلاس‌سفینه می‌افته؟ با فضایی‌ها ملاقات می‌کنین؟ لای کمربندهای سیارکی ویراژ می‌دین؟ بین جنگنده‌های فضایی گیر می‌کنین؟ ابعاد فضا و زمان رو اوراق می‌کنین؟ کهکشان بزرگ‌تر از هر چیزیه که فکرشو کنین. حتی بزرگ‌تر از لرزش کبیر. و هر چیزی توش ممکنه.

یکی دیگه از مهارتای اصلی یه فضا آموز خوب، و شاید مهم‌ترین مهارتش، اوج گیریه. دست گرفتن سکان سفینه و رسیدن به مقصد به تنهایی کافی نیست. باید سرعت مسیر رو کنترل کنید، و برای رسیدن بهش زمینه چینی کنید. هیچکس واسه فضانوردی دست نمی‌زنه که بگه می‌خواد بره به فلان سیاره، و بعد سفینه رو روشن کنه و چند دقیقه بعد صاف و ساده برسه بهش. ولی فضانوردی که بگه می‌خواد بره فلان سیاره چون اون سیاره بهترینه و هیچکس مثلش نیست و اگه اون سیاره رو نبینین، کل عمرتون به فناست؟ بهترین فضانورده. تازه اگه سفرش هم غیرمنتظره پیش بره، اگه وسط راه از طوفان خورشیدی بگذره و دزدای فضایی بهش حمله کنن و نصف سفینه‌ش نابود شه و با کلی بدبختی جون سالم به در ببره که یهو ببینه رسیده به سیاره اشتباه؟ حتی بهتر از بهترین فضانورده.

برای تکلیف این جلسه، اوج‌گیری کنید. زمینه‌چینی کنید. سرعت بگیرید به سمت هدف، و لحظه آخر مسیرو اشتباه برید. مثل بادکنکی که باد و باد و باد می‌شه و می‌ترکه. مثل لرزش کبیر توی تدریس این جلسه، که قوی و قوی و قوی‌تر شد، و آخرش شپلخ شد. نمره اضافی دارین اگه تکلیفتون از نکات دو جلسه قبلی (غیرمنتظره‌بودن + درون‌نوردی) بهره ببره.


وینکی، جن شوماخر!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1405 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی پستشو از زوپس پس گرفت. وینکی تو دهن زوپس زد!

گریفینستان: 1۲.۶۶+۲


لیلی اوانز : ۱۸+۱

نقل قول:
چون شما تصور کنید صدای جو بسیار زیاد بود!

وینکی طرفدار شکستن دیوار چهارم و صحبت مستقیم راوی با خواننده بود چون توی داستانایی که باباوینکی دور آتیش واسش تعریف کرد همیشه دیوار چهارم رو شکست. شکستن دیوار چهارم کار ظریفی بود. بهترین روش شکستنش جوری بود که واقعا نشکست، که خواننده دونست یکی داشت یه داستان رو واسش تعریف کرد. ننهٔ کله‌زخمی شکستناشو خوب درآورد جز این یه مثال که نزدیک بود دیوار رو جوری شکست که تیکه‌هاش ریخت تو صورت خواننده. (خواننده داشت از اول تصور کرد خب. چرا یهو وسطش لازم بود گفت تصور کرد؟ ) البته که وینکی جن nitpickingکننده‌ای نبود و یه تک جمله که شاید یه ویرایش ساده خواست اونقدر هم خطرناک نبود، ولی وینکی بهانه‌ش کرد تا اینو گفت و ننهٔ کله زخمی در آینده دیواراشو ظریف‌تر شکست.

دملزا رابینز: ۲۰+۱

نقل قول:
- این‌قدر فشار نخور.
فشار، از این جمله متنفر بود.

وینکی منتظر بود دید کی اولین بار تو تکلیفش دست به این جوک زد. پنجاه امتیاز مثبت و منفی به گریفیندور!

دلمهٔ نقشه‌کش یه سری از مسلسل‌ترین تشبیهات و لطایفی که وینکی دید رو تو تکلیفش داشت. دلمهٔ نقشه‌کش در عین حال که دونست کجا چی‌کار کرد، دونست کجا هم چی‌کار نکرد: جملاتش جایی وایساد که باید وایساد، نه از این طرف بوم سُر خورد و نه از اون طرف.

واحد اندازه‌گیری رماتیسم پاراگراف بود. رماتیسم معمولا جوک‌به‌جوک کار نکرد. به جاش کوهی از جوک‌ها بود که سر خواننده ریخت. اینجا اما ترکیبش با لحن با ادبِ دلمهٔ نقشه‌کش چیز تازه‌ای ساخت. وینکی، طرفدار چیزای جدید. پس وینکی به دلمه یه گلوله جایزه داد که اگه دلمه قورتش داد، سه تا از آرزوهاش برآورده نشد چون خفه شد.

ریون‌آباد: ۶.۶۶+۱


نورا پردفوت: ۲۰+۱

ماست خوب بود. پروتئین داشت. وینکی باف شد. وینکی، جن آرنولد!

وینکی از وزن تکلیف گاز دوم جدول تناوبی راضی بود. برعکس خودش، تکلیفش اونقدر سبک نبود که رفت هوا. پاراگرافاش عین بتون بود. در عین حال که کلی اتفاق توشون داشت رخ داد، وینکی هیچوقت حس نکرد گم شد، چون گاز دوم جدول تناوبی روی تک تک جملاتش زوم نکرد. دونست اگه خواننده یه جمله رو دقیقا نفهمید، مهم نبود چون هدف دونه‌دونه‌شون نبود، هدف همه‌شون بود با هم.

وینکی هیچوقت جیغ‌تر رو فراموش نکرد.

وینکی: خووب!
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/5/9 21:03:48
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/5/9 21:04:51

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 مرداد 1405 10:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در کلاس نجوم و ستاره‌شناسی عصر، عصر جمجمه بود. دانش‌آموزان بی‌ثبات در هوا پرتاب می‌شدند و یا در مسیرشان جمجمه کسی را مورد عنایت قرار می‌دادند یا در مسیر جمجمه‎یشان مورد عنایت قرار داده می‌شد. عنایت از اینکه سرش خیلی شلوغ گشته خوشحال بود؛ تا به حال این همه کسی را مورد خود قرار نداده بود. پس خودش را شیفتی کرد تا وقت کند همه را مورد خود قرار بدهد. در هر شیفت هر که مورد او قرار می‌گرفت در همان دم، دم به دم، همه دم بر گل‌رخسارش کفن قرار می‌گرفت و می‌مرد. عنایت این این موضوع بسیار ناراضی شد. دانش‌آموزان در نظرش مانند مورچه شدند و به همان راحتی می‌مردند. هرچند اگر خودش هم می‌بود؛ قبل مرگ با دید عنایت بالای سر خود، سریعا به بعد مرگ می‌رسید. عنایت این‌ها را نمی‌دانست، چون درواقع تا به حال آینه‌ای نداشته که بخواهد خودش را ببیند. برای همین تا الان زنده بود. بگذریم... عنایت با عصبانیت کلاس را ترک کرد تا دانش‌آموزان قدر مورد او قرار گرفتن را بدانند. اما دانش‌آموزان التماسش کردند که بماند و اتمسفر را هم مورد خودش قرار بدهد تا زنده بمانند اما عنایت دیگر رفته بود خانه‌ی پدرش، عدالت و مهریه‎اش را اجرا گذاشته بود تا دانش‌آموزان را به خاک سیاه بنشاند.

حالا دانش‌آموزان کسی را نداشتند که جانشان را نجات بدهد و آنها را زنده از اتمسفر بیرون بیاورد. تنها کاری را کردند که توانایی‌اش را داشتنتد.جیغ می‌کشیدند. آنها خیلی جیغ را می‌کشیدند... به حدی که چند ثانیه بعد جیغشان پاره شد و چون کش در رفته به اعضا و جوارح دانش‌آموزان حمله کرد تا خون به پا کند. یکی از این جیغ‌ها که کور بود اشتباهی بجای خون، آجر به پا کرد و محکم به دیوار کلاس خورد. دیوار دلش شکست آخر او تنها در کل زندگی‌اش به دیوار بودن ادامه داده بود و خود را لایق ضربات جیغ نمی‌دید؛ پس او هم جیغ را کشید تا پاره بشود. دیوارهای دیگر هم که او را، به علت پاکیزه‌سرشتی‎اش، پیشوای خود قرار داده‌بودند همراهش جیغ کشیدند. دیوارها هم خیلی جیغ را کشیدند، عملا صد عنوان جیغ کشیده‎ند ولی چون جیغشان رنگی نبود پاره نشد. برای همین خون گلگون دانش‌آموزان را برداشتند و با آن جیغشان را رنگ کردند اما جیغ رنگه شده بجای پاره شدن جان گرفت و بسیار جیغ‌تر شد. جیغ‎تر خودش را مدیون دانش‌آموزان می‌دانست، زیرا اگر آنها او را نمی‌کشیدند او حالا جیغ‌تر نمی‌شد. پس وقتی به اتمسفر رسیدند برای محافظت از دانش‌آموزان به جنگ با اتمسفر رفت تا اتمسفر حواسش از سفینه پرت شود و راحت از جو زمین خراج بشود.

اتمسفر را دست کم گرفته بود. نورا، اتمسفر را خوب می‌شناخت. هرچی نباشد او سال‌ها بود شیء معلقی بوده که از همه جا به همه جا می‌رود. اتمسفر جنگجوی ماهری بود، اگر به جنگش می‌رفتی بوی کبابت هوا را در برمی‌گرفت. فعلا هم که کل هوا را بوی کباب جیغ در برگرفته بود و دانش‌آموزان جیغ‌کش دلشان خواست تا کباب جیغ را هم تا حد توان بکشند؛ اما حدتوانشان زیاد بود. اوردوز کردند و تلفات دادند. آنها هم که اوردوز نکرده بودند پیش از دیگر دانش‌آموزان به فضا رسیدند و حال می‌کردند. مسئله دانش‌آموزانی بود که حقشان را آن اوردوز کرده‌ها کشیده‌‎بودند و بهشان جیغ نرسیده‌بود که بکشند. آنها هنوز هم با کله سمت اتمسفر در حرکت بودند. آنجا نورا نقشه‌اش را عملی کرد و به سمت اتمسفر رفت تا مستقیم با او رو به رو شود. اتمسفر هم به او نگاه کرد. آنها به هم نگاه می‌کردند و هر لحظه به یکدیگر نزدیک‌تر می‌شدند. وقتی کار داشت به جاهای باریکش می‌رسید نورا حرکت اصلی‌اش را رو کرد.

او پشتش را به اتمسفر کرد و با حال قهر رفت. اتمسر جنگجو بود، جنگجودل نبود پس دل او هم شکست. او در همین چند ثانیه ارتباط عاطفی برقرار کرده بود. اتمسفر اشک‌ریزان ماست شد و گذاشت دانش‌آموزان به راحتی عبور کنند. البته کمی ماستی شدند.
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1405 21:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آخر، سفینه فضایی‌-جادویی‌ با اعتمادبه‌نفسی که از سازنده‌های بسیار خوش‌بینی همچون دملزا برمی‌آمد، از زمین جدا شد. اما همین اعتمادبه‌نفس، اولین چیزی بود که چند ثانیه بعد از ورود به لایه‌های بالایی اتمسفر از پنجره بیرون افتاد.

لرزش کبیر، که ظاهراً از قبل برای استقبال آمده بود، دو دستش را پشت کمرش قلاب کرد و با رضایت به شاهکارش نگاه انداخت. او هیچ علاقه‌ای به خراب‌کردن سفینه‌ها نداشت. علاقه اصلی‌اش، خراب کردن اطمینان بود. پیچ‌ها را آن‌قدر نمی‌لرزاند که بیفتند؛ فقط آن‌قدر که فضانوردان، تمام عمرشان را با این فکر بگذرانند که «نکند در سفر فضایی بعدی، نوبت من برسد؟»

همین فکر، غذای محبوب لرزش کبیر بود. هربار که موجودی به خودش شک می‌کرد، انگار لرزش کبیر یک وجب بلندتر می‌شد. به همین دلیل، هیچ‌وقت عجله‌ای نداشت.

یکی از پیچ‌های سمت راست سفینه، از همان لحظه که اولین طغیان لرزش کبیر را احساس کرد، فهمید که برای این شغل ساخته نشده است.

سال‌ها بود وظیفه‌اش فقط نگه داشتن یک صفحه فلزی بود. کار سختی نبود؛ صفحه هم سبک بود، هم اهل غر زدن نبود! اما حالا فشار از بیرون، لرزش از داخل و چند فضاآموز هم از آن‌طرف با تمام وزنشان به کف سفینه چسبیده بودند.

پیچ، برای اولین بار در عمرش، آرزو کرد ای کاش مهره بود. مهره‌ها همیشه حداقل یک پیچ را در آغوش داشتند.

پیچ‌ها هیچ‌وقت کسی را نداشتند.

همین احساس تنهایی، مثل زنگ‌زدگی آرامی از داخل آهن‌هایش بالا آمد. دلش می‌خواست یک نفر فقط یک بار به او بگوید: «خسته نباشی دلاور!» اما هیچ‌کس تا وقتی پیچی شل نمی‌شد، اصلا یادش نمی‌افتاد چنین وسیله‌ای هم وجود دارد. او از این بی‌توجهی دلگیر بود؛ نه آن‌قدر که رد بدهد و سفینه را رها کند، فقط آن‌قدر که برای چند لحظه فکر کند اگر نیم‌دور خودش را بچرخاند، شاید بالاخره کسی اسمش را به زبان بیاورد.

و چرخید.
فقط نیم‌دور.

اما همین نیم‌دور، صدای قــیژ کوتاهی در تمام بدنه سفینه انداخت؛ صدایی ضعیف و بی‌تاثیر، اما پایدار که از نظر روانی، موفق شد همان اعتمادبه‌نفس باقیمانده سرنشینان را هم از پنجره پرت کند بیرون.

***


دملزا رابینز، برخلاف بقیه، به جای چسبیدن به صندلی، به کیفش چسبیده بود. کیف هم متقابلاً به او چسبیده بود.

در حقیقت، اگر از خود کیف می‌پرسیدند، ترجیح می‌داد همین حالا همراه دملزا به فضای بیرون پرتاب شود تا اینکه یک نفر دیگر بدون اجازه دستش را داخلش کند.

این کیف، سال‌ها بود نقشه‌های دملزا را نگهداری می‌کرد. نقشه‌ها موجودات حساسی بودند.

یکی از آن‌ها از این دلخور بود که سه ماه پیش، دملزا او را با نقشه های راهروهای طبقه سوم تا زده بود. از آن روز به بعد، هر بار بازش می‌کردند، عمداً چند سانتی‌متر مسیرها را جابه‌جا نشان می‌داد؛ اما نه از روی دشمنی.

اما امروز، حتی او هم حاضر نبود شیطنت کند. چون صدای نفس کشیدن بریده‌بریده دملزا را می‌شنید. ریه راست دملزا داشت از داخل تا می‌شد.

اما نه از درد؛ بلکه نوعی احساس تحقیر. تمام عمرش با هوا همکاری کرده بود؛ هوا را تحویل گرفته، اکسیژنش را دست‌چین کرده و تحویل خون داده بود. حالا همان هوا، زیر فشار، مثل همکاری خارجی بود که ناگهان زبانش را عوض کرده باشد. ریه دیگر نمی‌دانست باید با او چگونه رفتار کند.

ریه چپ هم، از روی وفاداری، تصمیم گرفته بود دقیقاً به همان اندازه تا شود. هیچ‌وقت حاضر نبود کمتر از همکارش رنج بکشد. او حتی وسط بحران هم رقابت را فراموش نمی‌کرد.

ولی هیچ‌کدام از ریه‌ها نمی‌دانستند بخاطر وفاداری‌ای که به همکارشان نشان می‌دهند، بهایی گزاف پرداخته می‌شود؛ نه از خودشان، که از صاحب آن‌ها.

برای همین، اگر از ابتدای سفر دوربین را روی صورت دملزا زوم می‌کردید، می‌توانستید با دقت تمام، طیف رنگی خطی سفید تا سرخ را مشاهده کنید.

با این وجود، هر دو ریه منتظر بودند بالاخره کسی به این نکته توجه کند که هوایی برای نفس کشیدن وجود دارد. حتی اگر فشار، آن را به همکاری کاملاً غیرحرفه ای تبدیل کرده باشد.

اما فشار از کارش متنفر بود. دقیق‌تر بگویم: از خودش متنفر بود. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست این‌طور باشد.

دلش می‌خواست مثل نسیم ملایمی باشد که برگ‌ها را تکان می‌دهد. دلش می‌خواست وقتی کسی می‌گوید «هوا سنگینه.» منظورش مثبت باشد، نه منفی.

اما هربار که لرزش کبیر از راه می‌رسید، همه فقط فشار را می‌دیدند و تمام تقصیرها گردن خودش می‌افتاد. لرزش کبیر هم قاه‌قاه از وضعیت فشار می‌خندید. هربار از کنار فشار رد می‌شد، ریزریز می‌خندید و زیر لب می‌گفت:
- این‌قدر فشار نخور.

فشار، از این جمله متنفر بود.

همین احساس درماندگی، هر بار چند اتمسفر دیگر به وزنش اضافه می‌کرد؛ انگار خودش خیلی خوب می‌توانست زیر بار قضاوتی که سال‌ها تحمل کرده بود، دوام بیاورد.

***


دملزا ناگهان دستش را داخل کیف فرو برد و پوشه‌ی زردرنگی که رویش با خطی کاملاً مرتب نوشته شده بود:
نقل قول:
طرح جامع مدیریت رفتار اتمسفر، لرزش کبیر و سایر عوامل بی‌ادب طبیعی (پیش‌نویس هفتم)


کیف، با دیدن آن پوشه، نفس راحتی کشید. نقشه‌ها هم آرام شدند. حتی پیچ نیم‌چرخیده هم از استعفا منصرف شد؛ چون همهٔ آن‌ها دملزا را می‌شناختند.

هر وقت او سراغ پیش‌نویس هفتم می‌رفت، معمولاً تا چند دقیقهٔ بعد، یکی از قوانین بنیادین جهان مجبور می‌شد برای حفظ آبرو، خودش را اصلاح کند...
هشدار: این نوشته ممکن است بخشی از یک نقشه باشد!
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی سفینه ی لیلی را قبول نکرد. درواقع وینکی سفینه ی هیچکس را قبول نکرد. او ادعا داشت سفینه ی کلاس، بهترین سفینه در کل دنیای فضانوردی جادویی است پس همگی فضا آموزان را سوار سفینه اش کرد و درحال حاضر قرار بود از اتمسفر زمین عبور کنند. آنها فشرده کنار هم نشستند و اختلافاتشان را کنار گذاشتند. تنها مشکل این بود که سقف سفینه در هنگام بلند شدن از سطح زمین کنده شده بود و حالا، باد تندی که باد نیست، از روبرو به صورتشان میخورد و باعث میشد صورتشان کج و معوج شود.

- آاااااااا!
- یییییییی!
- اوووووووووو!

بین این همه سرو صدا، لیلی تنها کسی بود که فقط صدای قورت دادن آب دهانش را میشد شنید. لیلی دست هایش را مشت کرده بود و می‌گذاشت ناخن هایش در گوشت دستش فرو بروند. او این درد را حس نمیکرد زیرا خارج شدن از اتمسفر زمین، ذهنش را درگیر کرده بود. او با خود فکر می‌کرد بعد از رد شدن از این اتمسفر، به خاطر فشار زیاد، یا سرش قطع میشود، یا موهایش از جا کنده شده و در فضا معلق میمانند.

بعد از اینکه جیمز سیریوس، از یک گوشه ی سفینه به گوشه ی دیگر سفینه پرت شد و سرش روی پاهای مادربزرگش ( که اینَک بسیار جوان تر از یک مادربزرگ بود) قرار گرفت، لیلی جیغی کشید و دستش را روی دهانش گذاشت.
- مگه نگفتم سفت بچسب مامانت کله ی منو میکنه!
- ببخشیدد آاااااااااا!

فشار زیادی از طرف اتمسفر به پاهای جیمز سیریوس که در هوا بودند وارد شد و لیلی گمان کرد چند ثانیه ی بعد، حتما جیمز سیریوس بدون پا میشود. اما خوشبختانه روزالین با یک حرکت فضانوردانه، یک پایش را این طرف گذاشت، یک پایش را آن طرف و دست هایش را باز کرد و بالای سرش برد که یکهو، پاهایش به سرعت از سطح سفینه جدا شدند و روزالین با سرعتی دو برابر سرعت سفینه، از اتمسفر رد شد! خب این که به نفع هیچکس نبود پس چرا گفتم خوشبختانه؟ چون اشتباه را شما میکنید! چرا فکر میکنید به نفع کسی نبود؟ در این زمان، جیمز سیریوس قهقهه ای میزد و خوشحال و شاد و خندان، پاهایش را پایین میکشید!

-‌ این یارو اتمسفر آدم بشو نیست!
- خب اتمسفر آدم نیست که آدم بشه!
- خفه شید بزارید فکر کنم!

همه داد میزدند چون شما تصور کنید صدای جو بسیار زیاد بود! لیلی بعد از فریاد بلندی که زد و خودش هیچ فکر نمیکرد چنین تن صدایی را هم داشته باشد، انگشت هایش را روی دو طرف سرش، روی شقیقه هایش گذاشت و فشار داد‌. چشمانش را بست و بلافاصله مغزش شروع کرد به سوال های بی جا پرسیدن.
- الان که روزالین پرت شد اون طرف... یعنی دستو پاش و سرش از هم جدا شدن؟ اصلا زندست؟ اه یه لحظه خفه شو! موضوع اصلی این نیست.

لیلی با خودش درگیر بود و در همان زمان همگی فریاد میزدند:
- خاله لیلی تو به دادمون برس!
- خاله لیلی...

خاله لیلی، تصمیمش را گرفت! او از جایش بلند شد و دستش را رو به جلو گرفت و مانند یک سوپرهیرو مشت کرد.
- پیش به سوی اتمسفر و فراتر از آننن

همگی از خاله لیلی تقلید کردند و سوپرهیرویی شدند برای خودشان! سپس همه‌شان مانند روزالین از سطح سفینه جدا شدند و بر خلاف تصورشان، به سمت جلو حرکت کردند و خوردند به یک دیوار! درست است دیوار. اتمسفر تصمیم گرفته بود دیواری شود سد راهشان، و اجازه ی ورود ندهد. اما این دیوار یک در هم داشت. در بد شانس ترین حالت ممکن، سفینه‌ قرار بود سقوط کند و همین هم شد. همگی شروع به جیغ زدن کردند و گریه کنان یکصدا گفتند:
- خاله لیلییییی

لیلی بسیار ریلکس به نظر می‌رسید. درواقع در درونش غوغایی برپا بود اما ظاهرسازی میکرد! با همان مشت سوپرهیرویی، سه بار در زد. همانطور که منتظر بود اتمسفر درش را به رویشان باز کند، دهانی از داخلش پدیدار شد و به همه ی آن ها فوت کرد. فوتش آنقدر قوی بود که پرت شدند به این طرف و آن طرف و معلق ماندند. لیلی با عصبانیت دوباره مشت سوپرهیرویی را به کار گرفت و به طرف اتمسفر پرواز کرد و محکم کوبیده شد به یک شیشه.
- آخ!
- تغییر ماهیت داد.
- دماغ خاله لیلی...

لیلی عقب رفت و بینی اش هم که چسبیده بود به شیشه، با او به عقب آمد. لیلی چند لحظه با خود فکر کرد و بعد لبخند زد.
- تو از برخورد مستقیم خوشت نمیاد

همه هاج و واج مانده بودند، حتی اتمسفر.

- خب ببین، تو هر پنج ثانیه شخصیتتو عوض میکنی. اینم شد سبک زندگی؟ به نظرت به مشاوره نیاز نداری؟

اتمسفر تقریبا گفت:
-
- داشتم میگفتم... آدم بدی نیستیاا یه وقت ناراحت نشی، فقط مرزای شخصیتت خیلی ضعیفه میدونی دیگه... حالا اگه لطف کنی درتو... چیز یعنی پنجرتو باز کنی، به مشاورم میگم رایگان درمانت کنه.

لیلی چشمکی زد و دست به سینه منتظر ماند. دهانی که از درون شیشه بیرون آمده بود، شروع به حرف زدن کرد.
- باااشه
- صدای روزالین کوههههه!
- چی؟

لیلی توجهی به جیمز سیریوس نکرد، همه از درون پنجره ای که باز شده بود، خود را به آن طرف اتمسفر انداختند. جیمز سیریوس، تا خواست رد شود، پنجره بسته شد، تغییر ماهیت داد و دیوار شد. لیلی در آن طرف اتمسفر، روزالین اورست را دید که با این که سرو دست و پاهایش از هم جدا شده بودند و در هوا معلق مانده بودند، سرش را جلوی دیوار نگه داشته بود و زبانش را برای جیمز دراز کرده بود. روزالین اتمسفر شده بود یا اتمسفر روزالین؟
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی بود و روزگاری دیگر زیر سقف قشنگ و پرستارهٔ کلاس ستاره‌شناسی. وینکی، فضانوردترین جن اعصار، مسلسلش را آویزان کرده‌بود بالای تخته سیاه کلاس، که از قضا آن هم بهترین تخته اعصار بود و هیچکس ازش سیاه‌تر نبود. بله. هیچ چیز اینجا نبود که بهترین چیز نباشد. حتی خواننده‌ای که کلاس‌های نجوم را می‌خواند هم بهترین است. حتی بابایش هم بهترین است. حتی مامانش. حتی کفش‌هایی که تد ریموس لوپین سرش کرده‌بود. و کش تنبان مرلین مونرو. و عینکی که بردلی زده‌بود تا کسی نفهمد سوپرمن است. استاد فلامین و سفینه-نانوایی‌‌اش که دیگر از همه بهتر بودند. عالی. دست همگی درد نکند که اینقدر خوبند. مرلین‌قوت. بردارید از این نان‌ها قبل اینکه خشک شَند.

وینکی مسلسلش را برداشت و تکان تکان داد.
- فضاآموزا!

فضاآموزها نان هاشان را گذاشتند زمین و دهن‌هاشان را پاک کردند.

- وینکی دید که فضاآموزاش کلی سفینه آورد واسش. فضاآموز، جن مهندس.

فضاآموزها برای خودشان دست و جیغ و هورا کشیدند. غیر از فضا آموز شماره هیجده که از همه مهندس‌ها بدش می‌آمد و دکتر بود.

وینکی مسلسلش را برد بالا.
- ولی هیچکدوم از سفینه‌هایی که واسش آورد سفینهٔ خووب نبود. دونست چرا؟

وینکی چرخید و با نوک مسلسلش زد روی دکمه‌ای که سقف قشنگ و ستاره‌پرور کلاس نجوم را باز می‌کرد.
- چون فقط کلاس نجوم و ستاره‌شناسی سفینهٔ خووب بود.

سقف چلنگ قناسی در کرد که پرده‌های گوش‌های فضاآموزان را قلقک داد. تلی از خاک از گوشه و کنارش ریخت توی دهان‌های بچه‌های مردم. یکی از ذرات خاک، که از قضا مهندس بود، پرید توی گلوی فضا آموز شماره هیجده و در حالی‌که خنجرش را در می‌آورد گفت:
- دِ مهندسا سِند دِر ریگاردز.

و خرخره‌اش را درید.

مواظب باشید با کی دشمنی می‌کنید. عه مهندس آلویز پِیز هیز دِبتس.

لرزشی صغیر وزید زیر پای فضاآموزان. خزید لای استخوان‌های صندلی‌هاشان، ستون فقراتِ نداشته‌شان را قلقلک داد. خرده‌گچ‌هایی که روی لبهٔ تخته‌ سیاه بودند قل خوردند و افتادند پایین، پودر شدند. تخته سیاه کلی از این موضوع ناراحت شد ولی به رویش نیاورد. کسی نمی‌داند تخته سیاه بودن چقدر سخت است. یک تخته سیاه بی‌نقص باید قلب سیاهی هم داشته‌باشد. باید مدام غمباد کند. بیچاره.

- دَه!

لرزش صغیر که دید این‌قدر مایهٔ ناراحتی تخته سیاه شده یک ذره وجدانش معذب شد. ولی خب. چی‌کار می‌تانست کند؟ لرزش بود. باید می‌لرزید. انگار تقصیر کلهٔ صغیرش بود که مردم دل‌های نازکی داشتند. اینجا نلرز فلانی ناراحت می‌شود، آنجا نلرز بهمانی می‌افتد. کجا می‌لرزید، سر قبرش؟ لرزش صغیر دیگر نمی‌تانست اینطوری. هیچکس به لرزش صغیر احترام نمی‌گذاشت.

- نُه!

فضاآموزها به همدیگر نگاه کردند. دملزا رابینز آب دهنش را قورت داد. مرلین ریشش را به صندلی‌اش گره زد.

- هشت!

لرزش صغیر به همه‌شان نشان می‌داد. مگر از بقیهٔ لرزش‌ها چی کم داشت؟

- پنج؟

وینکی یادش افتاد شمردن بلد نبود.

- چهار!

لرزش صغیر شروع کرد به زور زدن. تا وقتی صغیر بود هیچکس انگشت کوچکه‌اش هم حساب نمی‌کرد. این همه سال‌ منتظر چه بود؟ توی این دنیا به هیچ لرزشی چیز مفت نمی‌دهند، مخصوصا لرزش‌های صغیر.

پس لرزش کبیر شد.

- یــــــــــــــــــــــک!

فضاآموزها پرتاب شدند روی سر و کلهٔ همدیگر. لیلی لونا پاتر رفت توی دماغ ویندا روزیه و ویندا روزیه عطسه کردش سمت روزالین اورست و روزالین اورست که خیلی گریفیندوری بود رفت پشت کریدنس بربون ولی کریدنس بربون دیگر وجود نداشت و روزالین و لیلی لونا با هم پرتاب شدند سمت مرلین و مرلین و ریشش و صندلی‌اش با هم خوردند توی قلب جسد فضاآموز شماره هیجده و شوک حاصله زنده‌اش کرد.

کلاس نجوم و ستاره‌شناسی شروع کرد به حرکت.

- وینکی تکلیف داد.

وینکی مسلسلش را کرده بود توی دیوار و داشت تاب می‌خورد.

- برای جلسهٔ بعد...

دود و بادی که از زیر کلاس نجوم بیرون می‌زد، بقیه کلاس‌های هاگوارتز را پرتاب کرد.

- فضاآموزا باید...

دندان‌های فضاآموزها آن‌قدر به هم خوردند که جرقه زدند. ریش مرلین آتش گرفت.

- زنده موند!

کلاس نجوم و ستاره‌شناسی رفت هوا.

نجوم و ستاره‌شناسی

جلسهٔ دو


XXX


نقل قول:
سفینهٔ نجوم و ستاره‌شناسی از زمین جدا شده و در حال عبور از اتمسفره. در همین حین، لرزش کبیر با دستی مستبد بر فشار و فضا حکم می‌رونه. ریه‌هاتون دارن از هم می‌گسلن. مفصل‌هاتون منتظر فرصتن که در برن. موهاتون داره می‌سوزه. در قالب یک رول، زنده بمونید. اینکه چه تمهیداتی می‌اندیشید برای گذر از اتمسفر به عهده خودتونه. آیا می‌پرید توی جیب همدیگه، یا سرپایی یه لباس فضانوردی سرهم می‌کنین، یا با اتمسفر وارد مذاکره می‌شید؟

برای این جلسه، توی رولتون وارد ذهن شخصیت‌ها/اشیای مختلف بشید. از چیزی که حس می‌کنن بنویسین. از احساساتی که درونشون می‌جوشه، و اثراتی که بر محیطشون می‌ذاره. نمونه‌ش درونیات تخته سیاه و لرزش صغیره. نمرهٔ اضافی بهتون تعلق می‌گیره اگه نتیجهٔ اختلاط فرد/جسم با درونیاتش به طرزی غیرمنتظره نمود کنه. موضوعی که تکلیف جلسهٔ قبلمون بود.

یه فضانورد خوب، یه درون‌نورد خوبه.


اتمسفر مال خر بود!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: كلاس نجوم و ستاره‌شناسی
ارسال شده در: جمعه 26 تیر 1405 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفینکده: ۱۹.۲۵


لیلی اوانز: ۱۸
چرا در روند ساختن طناب عنکبوت، عنکبوتا رو مربا کرد؟
وینکی غلط املایی گرفت! بی اندازد، جن بد. بیندازد، جن خوب!
نیازی نبود ننهٔ کله زخمی از چندتا علامت نگارشی کنار هم استفاده کرد!!! توی فضا جاذبه نبود. ننهٔ کله زخمی خواست علائمش آزاد شد و شنا کرد و خورد توی کلهٔ ستاره‌ها؟

بهترین دوای رماتیسم مغزی، فضانوردی بود.

مرلین: ۲۰
پیرمرد کش‌تنبونی جارو کشید؟ پیرمرد کش‌تنبونی فکر کرد از وینکی جن‌تر بود؟

روزالین اورست: ۱۹
گذاشتن: قرار دادن. گزاشتن: به جا آوردن.
قورباغه*
وینکی، جن غلط‌گیر.

بهترین فضانورد، فضانوردی بود که از فضانوردیش لذت برد.

دملزا رابینز: ۲۰
نقشه‌کش مطمئن بود نویسنده‌ای شهیر زادهٔ پراگ نبود که سال ۱۸۸۳ دیده به جهان گشود و سال ۱۹۲۴ مُرد و اون وسطا یه روز سوسک شد؟


ریونستان: ۱۴.۲۵


لیلی لونا پاتر: ۱۹
اگه لینا لوله‌ای سفینه‌شو پروازوند، این کی بود که توش نشست؟
وینکی خوشحال بود که یکی بالاخره مختصر و مفید نوشت. هیچکس جز لینا لوله‌ای به فکر چشمای وینکی نبود.

کریدنس بردبون مرحوم (نورا پردفوت): ۱۹
وینکی که دونست شهاب حسینی بود. وینکی هیچوقت گول نخورد.

بردلی: ۱۹
بردلی، جن سوپرمن.

اسلی‌آباد: ۶


ویندا روزیه: ۱۸
تکلیف خانوم عبوسه یه جوری خشک بود که انگار وینکی ساقه طلایی خورد.
خانوم عبوسه لحن عجیبی داشت. وینکی ندونست طنز نوشت یا جدی. البته که در نهایت چیزی به اسم طنز یا جدی وجود نداشت و فقط یه سفر فضایی خوب بود که مهم بود. ولی اگه یه خلبان ندونست مسیرشو با چه دیدی تنظیم کرد، گم شد.

هافل‌بالا: ۱۲.۳۳۳


آنابل انتویسل: ۱۷
چه اتفاقی داشت افتاد؟ استاد فلامین کی بود؟ نونوایی چرا موتور داشت؟ وینکی کلا ندونست چی داشت خوند ولی خوشحال بود که خوندش.
کوسه‌دار تونست از گزینهٔ پیش‌نمایش قبل ارسال رولش سودهای کلانی برد.

تد ریموس لوپین: ۲۰
چرا کدوقلقله‌جن نداشت؟

وینکی: خووب.
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 22:37:50
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 22:45:44
ویرایش شده توسط وینکی در 1405/4/26 23:02:19

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL