سیاره اورانوس، آرام و بیاعتنا به اتفاقات عجیب که قرار بود در آینده نزدیک روی سطحش رخ بدهند، در تاریکی فضا میچرخید. نور کمرنگ خورشید روی لایههای آبی و سبز افتاده بود و بادهای سرد، در میان ابرهای ضخیم سیاره میپیچیدند. همهچیز سرد، خاموش و آرام بود؛
اما این آرامش زیاد دوام نیاورد. از دور، نقطهای کوچک در آسمان دیده شد.
نقطه آرامآرام بزرگتر شد و صدای موتورهای یک فضاپیما در میان بادهای اورانوس پیچید. فضاپیما چند لحظه بالای سطح سیاره معلق ماند و بعد، با کمی تکان و لرزش، روی زمین نشست.
در فضاپیما باز شد.
اول یک چمدان بزرگ بیرون آمد. بعد چمدان دوم و بعد سوم.
چند ثانیه بعد، دستی از داخل فضاپیما بیرون آمد و لبه در را گرفت. فلور دلاکور با احتیاط از فضاپیما پایین آمد. چند لحظه همانجا ایستاد و سیس عقاب گرفت. باد سردی به صورتش خورد و موهایش را به هم ریخت. فلور دستش را جلوی صورتش گرفت، اما بهجای ناراحتی، لبخند زد.
- آخیش...
برای اولین بار بعد از مدتها بالاخره به جایی رسید که میتوانست لباس های زمستانیاش را بپوشد. فلور به پالتوی ضخیمی که پوشیده بود نگاه کرد. بعد دستکشهایش را مرتب کرد، شال را دور گردنش جابهجا کرد و کلاهش را کمی پایینتر کشید.
- بالاخره یه جایی که توش اینا زیادی گرم نیستن.

چند لحظه بعد، جلوی فضاپیما نشست و نفس عمیقی کشید. هوای سرد را دوست داشت. برخلاف زمین، اینجا خبری از هوای گرم و آفتاب آزاردهنده نبود. روی زمین، احتمالاً مردم هنوز با لباسهای تابستانی بیرون میرفتند. اما فلور؟ او برای همین لحظه تا اورانوس آمده بود.
چند هفته بود که منتظر بود هوا روی زمین سرد شود تا لباس های زمستانی جدیدش را بپوشد و با آنها عکس بگیرد. هر روز پنجره را باز میکرد، بیرون را نگاه میکرد و امیدوار بود هوا بالاخره سرد شده باشد.
اما نه. خورشید همچنان میتابید. هوا همچنان گرم بود. و لباسهای زمستانی فلور همچنان در کمد منتظر مانده بودند. تا اینکه یک روز، وقتی فلور دوباره با ناامیدی پیشبینی هوا را نگاه میکرد، چشمش به اطلاعات مربوط به اورانوس افتاد.
اورانوس. یک سیاره سرد. هفتمین سیاره بعد از خورشید. فلور چند ثانیه به صفحه خیره شده بود. بعد آرام گفته بود:
- پس مشکل من راهحل داره.
سپس یک فضاپیما از پروفسور وینکی قرض گرفته و حالا، چند میلیون کیلومتر دورتر، با سه چمدان لباس و مقدار غیرقابلتوجیهی لوازم آرایش، روی سطح اورانوس ایستاده بود.
درست در همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد. فلور آرام برگشت. موجودی عجیب چند متر دورتر ایستاده بود. پوستش رنگی مایل به آبی داشت، چشمهایش بزرگ بود و چند انگشت بلند و باریک داشت و با کنجکاوی به فلور و چمدانهایش نگاه میکرد. فلور چند ثانیه چیزی نگفت. موجود هم چیزی نگفت.
هر دو فقط به هم خیره شده بودند.
بالاخره فلور پرسید:
- ها؟ چیه؟ خب چمدون هامو بیار دیگه، توقع داری من با این دستای ظریف اون چمدون هارو بلند کنم؟
اما آدم فضایی ها همچنان به او خیره شده بودند. فلور نگاه بدی به آنها انداخت و برگشت تا چندان هارا بیاورد. چمدان اول را باز کرد: پالتو.
چمدان دوم را باز کرد: بوت.
چمدان سوم را باز کرد: لوازم آرایش.
فلور با رضایت گفت:
- خب... بریم سراغ عکاسی.

چند لحظه بعد، موجود دیگری از پشت سرش بیرون آمد. بعد یکی دیگر. کمکم چندین آدم فضایی اطراف فلور جمع شدند. آنها به لباس فلور نگاه میکردند، به چمدانها نگاه میکردند و بیشتر از همه، به کفشهایش خیره شده بودند.
یکی از آنها جلو آمد و به پالتوی فلور اشاره کرد. فلور گفت:
- این؟
موجود سرش را تکان داد.
فلور لبخند زد.
- پالتوئه.
موجود با دقت تکرار کرد:
- پا...لتو؟
- آره.

موجود به دوستانش نگاه کرد و چیزی گفت که فلور هیچچیز از آن نفهمید. چند ثانیه بعد، همهشان با هیجان به پالتوی او اشاره میکردند. فلور متوجه شد که ظاهراً لباسش حسابی توجهشان را جلب کرده.
پس پالتو را مرتب کرد و گفت:
- حتی اینجا هم عاشقم شدن بعد راجر دیویس به من میگفت انقدر مغرور نباش دخترای دیگهای هم هستن که اندازه تو خوشگل باشن.
فلور یکی از چمدانها را جلو کشید و شروع کرد لباسها را بیرون آوردن. هر لباس که بیرون میآمد، آدم فضاییها بیشتر جلو میآمدند. یکی از آنها یک شال را برداشت و دور خودش پیچید. اما آن را آنقدر دور بدنش پیچید که بعد از چند دور دیگر معلوم نبود خودش کجاست. فلور چند لحظه نگاهش کرد.
- خب... حداقل گرمت میشه.
آدم فضایی از داخل شال سرش را بیرون آورد. فلور خندید و سپس چشمش به صورت آدم فضایی ها افتاد.
آرایش نداشتند!
فلور کیف آرایشش را برداشت و زیپ آن را آرام باز کرد. صدای باز شدن زیپ باعث شد چند فضایی دیگر هم جلو بیایند. فلور یکی از وسایل آرایش را بیرون آورد.
- فکر کنم وقتشه یه چیز جدید یاد بگیرید.
آدم فضاییها با کنجکاوی نگاه کردند.
فلور نشست، وسایلش را یکییکی روی یک تکه یخ چید و شروع کرد توضیح دادن.
- اول از همه، باید بدونید که آرایش قرار نیست صورتتون رو تبدیل به یه موجود جدید کنه.
یکی از فضاییها همان لحظه مقدار زیادی از کرم پودر را روی صورتش مالید.
- هنوز شروع نکردیم!

فضایی با افتخار به صورتش اشاره کرد. فلور چند ثانیه نگاهش کرد.
- ولی اعتمادبهنفست خوبه... خوشم اومد.
کمکم ماجرا جدیتر شد. فلور به آنها یاد میداد، آنها امتحان میکردند و هر بار فلور با یک مدل جدید از آرایش های دهه هشتاد رو به رو میشد.
یکی زیادی استفاده کرده بود.
یکی کمتر از حد لازم.
یکی هم مقدار زیادی از هایلایتر را به صورتش زده بود و برق میزد. فلور کاملا جدی گفت:
- نه دیگه، نشد. اینجا فقط من قراره بدرخشم.
بعد از مدتی، فلور به لباسها نگاه کرد.
حالا دیگر یک فکر تازه در سرش شکل گرفته بود. اگر قرار بود این موجودات آرایش یاد بگیرند، چرا استایل کردن هم یاد نگیرند؟
و اگر استایل کردن یاد بگیرند... چرا فشنشو برگزار نکنند؟ فلور لبخند و چند لحظه به آدمفضاییهایی که دورش جمع شده بودند نگاه کرد. بعضیهایشان هنوز شال را به دور خودشان پیچیده بودند، بعضیها با صورتهای بیش از حد براق به هم نگاه میکردند و یکی هم هنوز آنقدر کرم پودر روی صورتش داشت که فلور نگران بود کم کم با کرم پودر تجزیه شود.
فلور دستهایش را به هم زد.
- خب، آرایش رو یاد گرفتید. حالا وقتشه یه چیز مهمتر یاد بگیرید.
آدمفضاییها با کنجکاوی نگاهش کردند.
فلور یکی از پالتوهایش را برداشت و جلوی آنها گرفت.
- استایل کردن.
چند فضایی با تعجب به پالتو نگاه کردند.
فلور پالتو را روی یکی از آنها گذاشت و یقهاش را مرتب کرد.
- ببینید، هر لباسی رو نمیشه با هر چیزی پوشید. مثلاً این پالتو با یه شال ساده خیلی قشنگ میشه. اگه بوت هم همرنگش باشه، دیگه فوقالعادهست.

آدمفضایی ها سرشان را تکان دادند. فلور خوشحال شد.
- آفرین. فهمیدین؟:mavhv:
فضایی ها دوباره سر را تکان دادند.
فلور لبخند زد و سراغ لباس بعدی رفت.
- این کت رو با شال ضخیم بپوشید. ولی نه با اون شال خیلی بلند. اون یکی بیشتر برای پالتوی ساده مناسبه.
فضایی ها دوباره سر تکان دادند.
فلور که فکر میکرد همهچیز کاملاً روشن شده، با اعتمادبهنفس بیشتری ادامه داد:
- بوت بلند با پالتوی کوتاه، شال ساده با لباس شلوغ، و اگه لباس براق پوشیدی، دیگه انقدر اکسسوری استفاده نکن که خود لباس گم بشه.
فضاییها یکییکی سر تکان میدادند. فلور راضی بود. حداقل از نظر خودش، کلاس با موفقیت پیش میرفت.
بعد ناگهان دستهایش را به هم زد.
- خب! حالا وقتشه امتحان عملی بدید.

آدمفضاییها با هیجان به هم نگاه کردند.
فلور به سکوی یخیای که کمی آنطرفتر ساخته شده بود اشاره کرد.
- کتواک!
موجودات فضایی با شنیدن این کلمه، هیچ ایدهای نداشتند که چه اتفاقی قرار است بیفتد؛ اما از آنجا که فلور با چنان اعتمادبهنفسی گفته بود، تصمیم گرفتند سؤال اضافهای نپرسند و البته اینکه زبان فلور را بلند نبودند هم بیتاثیر نبود.
چند دقیقه بعد، اولین آدمفضایی قدم روی سکوی یخی گذاشت. با قدمهایی آرام و جدی جلو آمد. شال ضخیمی دور گردنش انداخته بود و پالتویی بلند پوشیده بود. هر چند قدم یک بار مکث میکرد و ژست میگرفت. فلور از کنار صحنه با هیجان گفت:
- آفرین! دقیقاً همینه! آروم، با اعتمادبهنفس... آفرین!
فضایی به انتهای مسیر رسید، برگشت و دوباره با همان ژستها راه افتاد.
فلور برایش دست زد.
- خیلی خوب بود!

دومی آمد. او یک پالتوی کوتاه پوشیده بود و بوتهای بلند به پا داشت. قدمهایش کمی نامطمئن بود، اما در انتهای مسیر یک چرخش نسبتاً حرفهای انجام داد.
فلور با هیجان گفت:
- اووووه! این یکی رو دوست داشتم!
سومی آمد و بهجای راه رفتن معمولی، با هر قدم دستهایش را هم تکان میداد.
فلور چند ثانیه نگاهش کرد.
- خب... نمیدونم این حرکت دقیقاً چیه، ولی اعتمادبهنفست رو تحسین میکنم.
کمکم همه کت واک ک کردند.
بعضیها عالی راه میرفتند بعضیها موقع چرخیدن روی یخ سر میخوردند. فلور اما با دقت همه را زیر نظر داشت. وقتی آخرین نفر از روی صحنه پایین آمد، فلور دستش را زیر چانهاش گذاشت و به فکر فرو رفت.
- خب...
نگاهش را روی جمعیت چرخاند.
- چند نفر واقعاً استعداد دارن.
چند آدمفضایی با شنیدن این جمله صاف ایستادند. فلور پنج نفر از بهترین کتواککنندگان را انتخاب کرد و هر پنج نفر جلو آمدند.
فلور برایشان چند دست لباس زمستانی جدا کرد؛ چند پالتو، شال، بوت، کلاه و چند اکسسوری مختلف.
لباسها را جلویشان گذاشت و گفت:
- حالا نوبت خودتونه.
فضاییها به لباسها نگاه کردند.
فلور ادامه داد:
- من دیگه دخالت نمیکنم. خودتون انتخاب کنید که چی رو با چی بپوشید. ببینم از چیزایی که یاد گرفتید چقدر تو ذهنتون مونده.
پنج فضایی با دقت سر تکان دادند. فلور هم با خیال راحت کنار رفت. او دیگر قرار نبود کمکشان کند. حتی تصمیم گرفت برای جذابتر شدن ماجرا، خودش هم مثل بقیه تماشاگرها کنار صحنه بنشیند.
فلور میان جمعیت آدمفضاییها جا گرفت، پاهایش را روی هم انداخت و با اعتمادبهنفس به صحنه نگاه کرد. یکی از فضاییها اولین لباس را برداشت. یک پالتوی ضخیم. بعد یک شال خیلی رنگارنگ برداشت. بعد یک کلاه زمستانی بزرگ. فلور از دور لبخند زد.
- خوبه... شروع بدی نیست.
فضایی بعد یک بوت بلند برداشت.
فلور کمی بیشتر لبخند زد. اما ناگهان یک کت کوتاه را هم برداشت و روی پالتو پوشید.
لبخند فلور کمرنگ شد.
- خب... اون یکی لازم نبود.
البته فضایی هیچچیز نشنید.
چون اصلاً نمیفهمید فلور چه میگوید.
نفر دوم اوضاع را از همان اول خراب کرد.
یک شال ضخیم برداشت. بعد یک شال دیگر.بعد شال سوم.فلور با تعجب به او نگاه کرد.
- من گفتم شال ساده با لباس شلوغ!
فضایی با رضایت شال چهارم را هم برداشت.
فلور دیگر چیزی نگفت.
نفر سوم یک پالتوی بلند برداشت و آن را با یک شلوار کاملاً نامتناسب و یک عینک افتابی ترکیب کرد.
فلور چند ثانیه خیره ماند. بعد آرام سرش را برگرداند و به فضایی کنار خودش نگاه کرد.
فضایی هم به لباسها خیره شده بود. فلور دوباره به صحنه نگاه کرد.
نفر چهارم تصمیم گرفته بود تمام لباسهای براق را با هم بپوشد. پالتوی براق. بوت براق.
اکسسوری براق. حتی روی دستکش هایش هم هایلایتر مالیده بود و براق بود.
فلور زیر لب گفت:
- ظاهراً جلسه قبل زیادی درباره درخشیدن حرف زدم.
و بالاخره نفر پنجم وارد شد. فلور امیدوار بود حداقل او نجاتدهنده این فاجعه باشد.
اما فضایی یک پالتوی بلند پوشیده بود، روی آن یک ژاکت ضخیم دیگر، دور گردنش دو شال بسته بود، یک کلاه بزرگ روی سرش گذاشته بود و دو بوت کاملاً متفاوت پوشیده بود. فلور به کفشها نگاه کرد. یکی مشکی بود و دیگری سفید.
چند ثانیه سکوت کرد. بعد دستهایش را روی صورتش گذاشت. آدمفضاییهای اطرافش با هیجان دست میزدند و تشویق میکردند. فلور هم سعی کرد خودش را با جمع هماهنگ کند. دست زد. یک لبخند مصنوعی زد. و دوباره به صحنه نگاه کرد.
پنج نفری که قرار بود حاصل آموزشهای او باشند، حالا شبیه پنج مدل بودند که هر کدام از پنج کمد کاملاً متفاوت لباس برداشتهاند و بدون هیچ توضیحی همه را با هم پوشیدهاند.
یکی از فضاییهای کنار فلور با هیجان چیزی گفت اما فلور هیچچیز نفهمید. فلور فقط لبخند زد و سر تکان داد.
- آره آره... دقیقاً، موافقم.
بعد دوباره به صحنه نگاه کرد.
یکی از فضاییها وسط کتواک ایستاد و ژست گرفت. فلور آهی کشید.
- حداقل ژست گرفتن رو یاد گرفتن.
فضاییها با شور و هیجان تشویق کردند.
فلور هم دست زد. اما در دلش فقط به یک چیز فکر میکرد: حتی جیمی هم از اینها بهتر کت واک میکرد.