جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مرگخواران دریایی!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگانا به کابین مذکور رفت و آنیتا را ناز و نوازش کنان پیش سایر مرگخواران آورد.

مورگانا: :mama:
آنیتا:

نارسیسا:ای جان، کوشولوی منه این آنیتا. قربونش برم!
بلاتریکس: مرض کروشیو مگه قرار نبود ما این دختره رو غل و زنجیر کنان بندازیم تو آب دریا که خبرمرگش خوب شه؟

مورگانا و نارسیسا: اوهوم

بلا: مرگ! شما جراتشو ندارید انگار، الان خودم اقدام میکنم: غل و زنجیریوس!

آنیتا غل و زنجیر شد، یک ماسک اکسیژن روی دهانش قرار گرفت و چارچنگولی به داخل دریا پرت شد.

دو سه ساعت بعد

مرگخواران دور هم نشستن و دارن تخمه میشکنن.

مورگان: میگم مورگانا مطمئنی ما با هم نسبتی نداریم؟
مورگانا: بله کاملا مطمئنم مرلین باعث و بانی این شایعه رو که آنتونین جز جیگر بود نابود کنه.

مورفین: راشتی آنتونین کجاس؟
بلا: رفته گل بچینه!

نارسیسا: میگم بچه ها یه چیزی یادمون نرفته؟
بلاتریکس: نه چی مثلا؟ پاشیم بریم دیگه.
نارسیس: مطمئنی بلا؟ آنیتا چیزی رو بخاطرت نمیاره؟
بلا:آهان آنیتا! اونکه انداختیمش تو آب دریا؟ بیخیلش الان دیگه کوسه خوردتش.

مورگانا: اوه نه این حرفو نزن سنگدل. ماااااااادرم ... یادم نبود اصلا، بریم آنیتا رو درآریم.

مرگخواران جمیعا یک عدد مایو پوشیده و از اسکله شیرجه زدند داخل آب دریا.

ده هزار فرسنگ زیر دریا

- داخل آب -

مورگانا: قلپ قلپ ... آنیتا کجاس پس؟
بلاتریکس: گفتم که ... قلپ، قلپ ... حتما کوسه خوردتش

نارسیسا: ... قلپ ... زبونتو گاز بگیر ... قلپ

مورفین: ... تلپ، تلپ ... دوشتان این شیزا شین دارن میان طرف ما؟

مورگان: اوه چقدر قیافشون خشنه و چه نیزه های بزرگی دارن ...قلپ، قلپ ...

نارسیسا: ...قلپ، قلپ ... ددم وای! اینا مردم دریایی هستن!

بلاتریکس: ...قلپ ... بدبخت شدیم، اونی هم که داره پشت سرشون روی یه تخت مرصع میاد آنیتاس انگار! فک کنم این دختره مث ارباب مخ اینارم زده ... قلپ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در 1388/5/11 0:13:43
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس منوی من کجاس؟ چیکارش کردین نامردا؟ من تازه خوابونده بودمش.

بلاتریکس که به طور خوفناکی به طرف موهای آنیت هجوم برده بود تا از قید پوست سر آزادشون کنه، متوقف شد و با تعجب به آنیتا خیره شد. دراکو خندید:
- مگه منو خوابش می بره؟

آنیتا زار زد:
- منوی قشنگم... دختر کوچولوی نازنینم... مرلین بچه تونو ازتون بگیره که بچه مو ازم گرفتین.

بلاتریکس:
- بوق اضافی نزن دخترۀ ... اون پیرمرد ... ریش دراز ِ ... خیال کردی نمی دونیم داری فیلم بازی می کنی؟ اینجا که هالی ویزارد نیس!

آنیتا جیغ کشید:
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! منو نفرستین هالی ویزارد! به مرلین قسمتون میدم منو نفرستین اونجا. یه عالمه بی ناموس اونجا پاتوق زدن. من می ترسم!

مرگخوارا به همدیگه نگاهی میندازن که تفاهم توش موج می زنه: "دختر بیچاره دیوونه شده!"

مورگانا مکعب جادویی دراکو رو میذاره جلوی آنیتا و اونو برای لحظه ای ساکت می کنه. مرگخوارا با هم میرن به کابین کناری تا درمورد آنیت مشورت کنن. نارسیسا درحالی که قطه اشکی رو از گوشۀ چشاش پاک می کنه ترحم خودش رو ابراز می کنه:
- دختر بیچاره. باید به دادش برسیم.

بلاتریکس نگاه خشنی به نارسیسا میندازه ولی یادش میاد که این خواهر کوچولوشه، نه رودولف. درنتیجه غیر قابل کروشیو هست. بنابراین تنها به یه جمله اکتفا می کنه:
- مادرمون توی قبر داره می لرزه از دستت سیسی! ما قراره پوست این دختره رو بکنیم و توش کاه بریزیم. بعد تو میگی به دادش برسیم؟

نارسیسا هنوزم داره با همون یه قطره اشک ور میره:
- آره ولی می بینی که دیوونه شده. باید اول حالشو خوب کنیم و بعد پوستشو بکنیم که بفهمه پوستش داره کنده میشه. الان هرکاریش بکنیم که فایده نداره.

مورفین کاملا موافقه:
- درشته بشه ها. من یه راه حل ویژه دارم. شار کیلو چیژ بژاریم جلوش. بوش بهش برشه خوب خوب میشه.

رابستن خندید:
- گمون نکنم هنوز به این درجه از اعتیاد رسیده باشه مورفین جون. بیاین یه فکر دیگه بکنیم. شنیدم آب دریا خاصیت شفا بخشی داره. این سفیدا هم که به سفیدی خودشون خیلی اهمیت میدن و سفید بودن یه جور دوا درمون براشون به حساب میاد. چطوره یه وزنه ببندیم به پاش و بندازیمش توی دریا؟ اینجوری سفید میشه، چار قلپم آب شفابخش دریا رو می خوره و آدم میشه. بعد می تونیم شکنجه کنیمش.

زمزمه های موافقت مرگخواران از کران تا کران کشتی به گوش رسید. پیشنهاد تصویب شد و مورگانا به سراغ آنیتا رفت تا برای شفا دادن، از کابین بیارش بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/10 21:40:39
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 09:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا نیم نگاهی به ساحره های تازه وارد به سردمداری بلاتریکس میکنه.
- اوه خانوما! اصلا لازم نیست تشریفات رو انجام بدین. بس که این تامی مهربونه. شوالیه خودم سوار بر اسب سفیده!
مرگ خواران : !!

بلاتریکس ولی متحیر و خشمگین از دست آنیتا یکی میخوابونه زیر گوشش و با هم به طرف اسکله و کشتی شوم مرگ خواران آپارات کردند.

بیست دقیقه بعد.

خانه ریدل دوباره خالی شده و آنیتای بیچاره به همراه مرگ خواران خشمگین ناپدید شده.
تق تق تق!
در چوبی خونه ریدل زده میشه و بلافاصله صدای لرد از طبقه دوم شنیده میشه.
- ایوان! مورگانا! یکی درو باز کنه.

تق تق تق!
- کسی نیست درو باز کنه؟ ای بابا. یک کروشیو طلبتون!
لرد سلانه سلانه از طبقه دوم پایین میاد و درو باز میکنه.
همه مدیران با لبخندی معصومانه و شستی در دهان در آستانه در ظاهر میشن و کوئیریل به سرعت شروع به نطق سخنرانی میکنه.
- سلام مرا پذیرا باشید ای ارباب بزرگ و والا مقام!
لرد : خب بسه. آنیتا کجاست؟ نمی بینمش.

استر : اممم. چیزه!
لرد : چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ آنیتای من کو؟
جمله آخری لرد آنچنان با تحکیم بیان شد که مدیران برای چند لحظه چشماشون رو بستن ولی استر دوباره جواب داد.
- نمی دونم. نیم ساعت پیش حرکت کرد به سمت اینجا. ما فکر می کردیم اینجاست ولی گویا نیست!
لرد : تصویر تغییر اندازه داده شده
مدیران : او او!

اسکله ، کشتی مرگ خواران

- امممم! هیمممم!
در میان تاریکی و سر و صدای امواج کنار اسکله صدای مملو از خشم و نفرت بلاتریکس نمایان بود.
- زور نزن آنیت جون! اینجا نه منوی مدیریت داری نه کسی صداتو میشنوه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/5/10 9:15:38
where is my love...؟
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 03:20
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن در حالی که به گفته ی نارسیسا می اندیشید لبخند خشکی از روی تقدیر به نارسیسا زد .

بلاتریکس با عصبانیت و با صدای بلند گفت : آنیتا ، آنیتا ! اگه عشق مای لرد نبود قسم می خورم که خفه اش می کردم .

رودلف در حالی که تلاش می کرد بلا را به آرامش دعوت کند رو به سایرین گفت : خب ، به نظر شما اگه ارباب بفهمه که ما آنیتا رو گرفتیم ، بعد چه رفتاری با ما خواهد داشت ؟

نارسیسا اندکی تفکر کرد و در جواب گفت : متاسفانه به این فکر نکرده بودم . اما خب خودتو نگران نکن شاید بعدا بتونیم برای راه حلی پیدا کنیم اما فعلا آنیتا مهمه .

رابستن در نهایت بی توجهی گفت : خب سیسی جان نیازی به تلاش نیست . وقتی که ارباب به علت نبودن آنیتا سایر مدیران رو زنده زنده سرخ کرد ، آنیتا قطعا تصمیم میگیره از لرد انتقام سختی بگیره و خودتون میدونید لرد اعصاب قرتی بازی نداره پس حتما اون موقع ما رو به خاطر این امر تشویق می کنه .

مورگانا سرش را خاراند و ادامه داد: ای بابا ! حالا بعدا در این باب مشورت می کنیم فعلا بهتر نیست آنیتا رو بدزدیم ؟ آقایون رابستن و رودلف برای کار مناسبن . زود بیاریدش اینجا بقیه اش باشه با ما خانوم ها .



رابستن و رودلف در هوای دل انگیزی عصر یک روز بهاری از خانه خارج شدند . باران به لطافت می بارید و رودلف و رابستن را آزرده می ساخت . رودلف رو به رابستن گفت : آخ که چه قدر دلم میخواد آنیتا رو قیمه قیمه کنم رابی !

- دقیقا من و بلا با تو توی این احساس هم دردیم . خب رودلف به نظرت اون دختره آنیتا نیست ؟ باید غافلگیرشون کنیم و بعد بدزدیمش .

نیم ساعت بعد

آنیتا با عشوه ای وصف ناپذیر آمیخته با شعف گفت : اوه پسرا ! لرد شرمنده می کنه . شما رو برای مراقبت از من فرستاده ! اوه می دونستم لرد همیشه برای من یک سورپرایز شیرین داره .

رودلف کوتاه پاسخ داد : حالا بلا حالیت می کنه .

رابستن خنده ای از سر شوق سر داد و آنیتا بی دردسر وارد قصر مالفوی شد . مرگخواران به اتفاق یکدیگر تصمیم گرفتند او را به آنجا ببرند و سپس نقشه ی خود را در اسکله عملی سازند .

عمارت اربابی مالفوی

آنیتا با وارد شدن به ساختمان داخلی عمارت گفت : اوه باید یک نامه به تامی بنویسم و بابت این پذیرایی شخصی و صمیمانه ازش تشکر کنم ! اوه مثل اینکه اصلا حواسم نیست . الاناس که دیگه ببینمش . خب وقتی منو آوردید اینجا احتمالا دوستانم راحت رفتن خانه ی ریدل دیگه ؟ اوه تامی تو حقیقتا بی نظیری .

بلاتریکس وحشیانه وارد شد در پشت سر او نارسیسا و مورگانا پدیدار شدند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/10 4:13:22
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1388/5/10 4:17:06
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 10 مرداد 1388 00:46
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

هوا به شدت دلگیر بود و مرگخواران از هوای محبوب خود، ابر و طوفان و سیاهی مطلق در تمام روز، لذت می بردند. چند روزی بود که لرد سیاه حوصلۀ ریخت و قیافۀ هیچ کدامشان را نداشت و با عطوفت تمام، از خانۀ ریدل به بیرون شوتشان کرده بود، و از آنجا که برای خوابیدن دردسر داشتند، به اسکله آپارات و در کشتی مخصوص مرگخواران سکنی گزیده بودند.

ولی به خاطر طوفانی که در چند روز اخیر دریا را متلاطم کرده بود، نتوانسته بودند به جزایر بالاک و نقاط تفریحی آن سر بزنند. همچنانکه می دانیم، بزرگترین تفریح دریایی مرگخواران سفر به آن جزایر و گپ هایی خوفناک با اهالی آنجاست.

بلاتریکس درحالی که به خاطر دوری از لرد سیاه به شدت آزرده خاطر بود، نگاهی به نارسیسا و مورگانا انداخت که عمیقا سرگرم بحثی جدی درمورد تربیت کودکان بودند. نارسیسا با افادۀ تمام می گفت:
- خوب باید بگم، حرفای تو درمورد اینکه بینی پسربچه ها باید همیشه تمیز باشه ابدا قابل قبول نیس مورگانا. تو که تا حالا بچه نداشتی که بدونی. دراکوی من اصنم مادرزادی بینیش تمیز بوده و تو عمرش یه فین هم نکرده.

مورگانا نگاهی به دراکو که انگشت اشاره اش تا بند سوم در بینی فرو رفته بود و گیلی گیلی هایی که تولید می کرد را می شمرد، انداخت و با موذیگری خندید:
- اشرافزادگی پسرت از فرسخ ها دورتر داره خودشو نشون میده.

نارسیسا چشمانش را به سمت نگاه مورگانا چرخاند ولی دراکو به سرعت دستش را خارج کرده بود و معصومانه تعداد ترک های دیوارۀ کابین را می شمرد. نارسیسا آهی کشید:
- حوصلم سر رفته. این لوسیوسم به هوای خبر گرفتن از ارباب رفته به خونۀ ریدل و دو روزه که پیداش نیس. نمی دونم وقتی برگرده یادش می مونه شالمو که روز عروسیم ماری آنتوانت بهم هدیه کرده برام بیاره یا نه.

بلاتریکس نگاه تندی به نارسیسا انداخت:
- سیسی لطفا وقتی می خوای پز بدی یه چیزی بگو که باورکردنی باشه. ماری آنتوانت الان صدها ساله که کشته شده.

- هوووم. این چه حرفیه بلا. مگه فراموش کردی که دختر ِ خاله کریستی اسمش ماریه و چون از ماری آنتوانت خوشش میاد میگه به اون اسم صداش کنیم؟

در همین لحظه در باز شد. لوسیوس، رودولف، مورگان آلکتو، رابستن و سایر آقایان مرگخوار وارد شدند و درحالیکه به تکه کاغذ صورتی رنگی در دستان لوسیوس اشاره می کردند و به شدت می خندیدند، خود را درست وسط کابین پخش کردند.

نارسیسا با نگاهی سرزنش بار به همسرش که کاملا غیر موقرانه به شکل درآمده بود، از جایش برخاست و کاغذ را از دست لوسیوس قاپید. نامه ای بود که با خواندنش، برق از سر سه بانوی مرگخوار پرید:

"ارباب جون.
قربون اون قد و بالاتون برم. فدای سرتون بشم که ننگ مو داشتن رو نپذیرفته. این ادارۀ بوقی مالیات من و بقیه مدیرا رو از خونه و زندگی سقط کرده و این گروه های چهارگانۀ نمک به حروم هاگ هم ما رو راه ندادن بین خودشون. اینه که ما الان آلاخون والاخون شدیم.

اینه که داریم میایم خدمت شما و دوست دارم به این مرگخوارای بوقیتون بگین که برامون چن تا تخت تمیز و راحت آماده کنن.

قربون شما برم. آنیت."


بانوان با حالتی به یکدیگر و به آقایانی که شکم هایشان را از شدت خنده، فشار می دادند نگریستند. بلا به شدت خشمگین بود و کسی ابدا به ذهن خود راه نمی داد که با او کلمه ای حرف بزند و تنها یک چیز به ذهن نارسیسا رسید:
- میریم سر راه مدیرا کمین می کنیم. آنیتا رو می دزدیم و میاریم اینجا و حسابی ادبش می کنیم که دیگه واسه ارباب و تختخواب های خونه ریدل نقشه نکشه.

رابستن پرسید:
- بقیه مدیرا رو چیکار کنیم لیدی مالفوی؟

- ارباب وقتی ببینه مدیرا سرزده راه افتادن اومدن خونۀ ریدل و می خوان اشغالش کنن، خودش به تنهایی حالشونو جا میاره.

دلنشین ترین سرگرمی ای بود که میشد در هوای طوفانی دریا به دست آورد. همگی به طرف خانۀ ریدل آپارات کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 4 اردیبهشت 1388 05:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی با وحشت دستانش را در آب تکان داد.بارتی با عصبانیت از عروس دریایی فاصله گرفت.
-خب بابا،فهمیدم چی گفتی.بهش دست نمیزنم.

آنی مونی بعد از حصول اطمینان از این موضوع که بارتی بی خیال عروس دریایی شده به سراغ سوراخ کشتی رفت و مشغول تعمیر آن شد..
-قلپ قلوپ قلللپ.(این سوراخ چرا اینجوریه؟هر چی پرش میکنم خالی میشه.ظاهرا تنها راهش اینه که یکی دائما دستشو بذاره اینجا.)


:عرشه کشتی

بارتی تعداد زیادی از ساحره ها را دور خودش جمع کرده بود.
-آره،بعد از اینکه کوسه ها رو با مارماهیا خفه کردم یه نهنگ بزرگ وحشی بهم حمله کرد.تا به خودم بیام قورتم داده بود.تو معده نهنگ داشتم قدم میزدم که چشمم به یه روشنایی افتاد.وقتی جلوتر رفتن پدر ژپتو رو دیدم که زیر نور شمع...

لرد سیاه سرش را بین دستانش گرفت.
-بارتی تموم نشد این داستانت؟از زیبای خفته شروع کردی بعد رسیدی به سندباد و الانم که ...کی میخوای بگی چی توی اون جعبه هست؟

بارتی با خوشحالی جعبه بزرگی را که با خودش به داخل کشتی آورده بود برداشت و بطرف لرد سیاه رفت.
-بابایی براتون هدیه آوردم.البته من نمیخواستم بدمش به شما.خودم پسندیده بودمش.ولی آنی مونی اون پایین با حرکات دست و قلپ قلپهای زیاد به من یادآوری کرد که نباید فراموش کنم که هر شیءیا موجود زیبایی که ما پیدا میکنیم متعلق به شماست.منم آوردمش بالا.

لرد سیاه لبخندی زد و دستش را بطرف جعبه برد.
-آفرین پسرم.تو مرگخوار وظیفه شناسی هستی.

یک ساعت بعد:

صدای شیون و فریاد مرگخواران در عرشه کشتی طنین انداز شده بود.

آنی مونی که دست نقره ای پیتر پتی گرو را برای تعمیر موقت کشتی قرض کرده بود صدای بلاتریکس را شنید که با فریاد از مونتگومری میخواست که به انبار کشتی رفته و هورکراکس جدیدی برای ارباب بیاورد.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 15 فروردین 1388 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا از فرصت استفاده کرد و بلافاصله ایستاد و با عجله گفت:مگه چی شده ارباب؟
لرد نگاهی به اب تیره رنگ دریا کرد و گفت بارتی رو گذاشته بودم اون پایین که جلوی سوراخ کشتی رو بگیره.حتما بلایی سرش اومده.یکی باید بره پایین ببینه چی شده.

همه نگاه ها به سمت انی مونی خیره میشود!انی مونی که شوق چند لحظه پیش را از دست داده آب دهانش را قورت میدهد و میگوید:چیه چرا به من نگاه میکنین؟
مورگان لبخند موذیانه ای زد و گفت:ارباب.انی مونی مقدس کسی بود که دریا رو به این حال و روز انداخت.اون همه جنبنده های زیر و روی دریا رو کشت!احتمالا اگه ما هم بریم پایین مثل ماهی ها باد میکنیم میایم روی آب!آنی مونی تنها کسیه کیه میدونه باید چیکار کنه.چون خودش این گند...یعنی این حالت رو به وجود اورده!

لرد سرش را تکان میدهد و میگوید:آره برای اولین بار حق با مورگانه!آفرین.یه کروشیو بعدا برات میفرستم!!حالا تو انی مونی زودتر اماده شو بپر تو آب!
آنی مونی با نگرانی به دریا خیره شد و گفت:خب میخواین من راهشو بگم یکی دیگه بره پایین؟خیلی بهتره ها!
لرد:انی مونی؟
انی مونی:بله؟
لرد:بپر تو آب!
...شالاپ!!!

آنی مونی چند قلپ از آب گندیده دریا خورد و در حالی که به خودش و جد و اباد تمام آشپزهای دنیا لعنت میفرستاد سعی کرد به سمت زیر کشتی برود!
در افکار آنی مونی:
ای بابا این چه غلطی بود من کردم؟اینجا که هیچی پیدا نمیشه!همه گندیدن اومدن روی اب!اه چقدر هم سبزه من چطوری ببینم این پایین رو!

بعد از اینکه آنی مونی به یاد اورد که جادوگره و چوب جادو هم زیر آب کار میکنه از لوموس برای دیدن جلوش استفاده کرد!
در جلوی انی مونی وال بزرگی پشت و رو شده زیر اب غوطه میخورد!انی مونی وال را دور زد و به طرف پایین کشتی رفت.
در جایی که سوراخ کشتی دیده میشد دو هیکل در کنار هم دیده میشدند.

انی مونی نور ار به آن قسمت انداخت.اب از سوراخ کشتی با فشار وارد میشد.بارتی کمی جلوتر به موجود نسبتا کوچک و پر باله ای نگاه میکرد!
انی مونی چشمانش را تیز تر کرد و بعد از اینکه عروس دریایی را تشخیص داد با فریاد گفت:قلپ قلپ قلپ...قلوپ قلپ قلپ!(بارتی برو کنار اون یه عروس دریاییه.الان نیشت میزنه خشک میشی!)
بارتی که متوجه آنی مونی شده بود گفت:قلپ قوپ قلپ قلوپ!(هی انی مونی...تو اینجا چیکار میکنی.مزاحم نشو من کاردارم!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی با وحشت دست در شلوارش می کرد و انواع و اقسام هویج ها، گوجه ها، سبزی های رنگ و رو باخاته را بیرون می کشید و به دریا برای کوسه ها می ریخت. در حرکتی انتحاری گله ای ماهی به صورت کج روی آب دریا نمایان شدند و مشغول جان دادن شدند و در نهایت جان به جان آفرین تسلیم نمودند. کوسه ها جیــــغ کشیدند و به مانند ماهی ها مشغول جان دادن شدند. بلاخره دریا از امواج جان دادن و وول خوردن ماهیان و کوسه ها آرام گرفت و آنی مونی با کفگیرش مشغول پارو زدن و هدایت دیگ به سمت کشتی شد. آب دریا به رنگ سبز لجنی با لوگوی افعی اسلیترین در آمد.

لرد: تو چه استعدادی جادویی ای بودی ! کشفت نکردم آنی مونی !

مورگان در حالیکه به همراه سایر مرگخواران درون دیگ به داخل کشتی می آمد،رو به لرد سیاه گفت:

ارباب، گول این کاراشا نخوری هااا ! جادو کجا بود ؟! این بشر تو قابلمه به دنیا اومده...

مورگان در حالیکه پوزخند میزد و سیب سبزِ ترش و کرم خورده ای را در دهان می گذاشت، می آمد تا حرف دیگری بزند که در یک آن به کف عرشه ی کشتی افتاد و زیر پای لرد قرار گرفت. بلاتریکس در حالیکه لبخندی موذیانه می زد، می توانست سیب سبزِ ترش و کرمو را ببیند که از دهان مورگان رها شد و روی عرشه قل می خورد. دندان های سفید مورگان در اطراف و حاشیه های پیکر دایره وار سیب سبزِ ترش خودنمایی می کرد.

مورگان: تصویر تغییر اندازه داده شده [به دهان مورگان دقت فرمایید ! مورگان بی دندون !]

لرد سیاه: سکوت کن مورگان ابله ! ما با یک جادوگر بزرگ طرفیم ! کسی که با چهارتا سبزی و میوه رنگ دریا را تغییر داد ! به رنگ و شکوه اسلیترین تغییر داد ! عظمت افعی را نمایان ساخت ! و مردمان دریایی را شهید ساخت ! زانو بزنید جلوش !

مرگخواران:

لرد سیاه در حالیکه با خشم چوبدستی اش را بیرون می کشید و اخگر های رنگارنگ آوداکداورا را سوی مرگخوارانش روانه می کرد، فریاد بلندی کشید و گفت:

مگه ارباب باهاتون شوخی داره ؟! زانو بزنید جلوشو !

مرگخواران:

بلاتریکس با تعجب به آنی مونی و مرگخواران روی عرشه نگاه می کرد. سرش ره سمت لرد سیاه چرخاند. متوجه شد که مدت زیادی ست که لرد سیاه با نگاهی حق به جانب وی را نظاره می کند.

بلاتریکس:

لرد: من هیچ گاه بین مرگخواران فرقی قائل نبودم ! میدونی که بلای عزیز !

بلاتریکس در حالیکه زیر پاهای لرد لگدمال می شد با اصرار و تمنا مشغول توضیح دادن و تفهیم کردن لرد سیاه بود:

ارباب ! ارباب ! نکنید اینکارو ! اون فقط یه آشپز بوقیه ! یه مشت سبز گندیده و میوه پلاسیده ریخته تو دریا، تازه این خوراکی ها رو مدت زیادی درون شلوار شایدم خدایی نکرده لباس زیرش ! اسکان داده و معلوم نیست چی هستن ! هر موجود دیگه ای هم باشه هلاک میشه ! باور کن ارباب ! همین آشغالا رو میریزه که غذا مزه فسیل خرچنگ رو میدن دیگه ارباب ! نه خواهش می کنم ارباب ! منو به زانو در نیار ! کروشیو ! نه نه ! کروشیو با شما نبودم ارباب !

بلاتریکس نیز می رفت تا در زیر لگدمال لرد سیاه به سوی سایر مرگخواران که مشغول پرستش و عبادت آنی مونی بودند، هدایت شود اما قبل از این حرکت، صدای شرشر آب و تکان خوردن و لرزیدن کشتی به گوش رسید.

لرد سیاه: بارتی من شهید شد !



زیر کشتی !


بارتی در حالیکه لباس قواصی و یک وانت کپسول اکسیژن در کنار خود داشت، با شادی ماهیان زیبا اما مرده دریا را نظاره می کرد. انگشت دستش را به مانند پتروس، پسر فداکار درون سوراخ زیر کشتی فرو کرده بود تا مانع ورود آب گردد. در این حین چشمش به یک عروسی دریایی افتاد.

بارتی: چه عروس خانم خوشگلی ! با من ازدواج میکنی موجود سیفید میفید ؟!

و در این حین انگشت بارتی از درون سوراخ رها می شود و پیکرش کلا میره به سمت موجودی کوچک به نام عروس دریایی !

------------------------------------------------------------

توضیحات:

*عروس دریایی، مرگ بارترین موجود جهان است که با نیش های کوچکش قادر است حتی وال ها را نیز از پای در آورد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/8 18:57:47
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 8 فروردین 1388 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض رسیدن به آشپزخانه با چهره های خشمگین مرگخواران مواجه شد.

-مونی جان...من فقط میخوام بدونم چطور تونستی تو این موقعیت به فکر آش پختن بیفتی.

آنی مونی با آرمش آش را به هم زد.
-خب،من فکر کردم اگه ارباب برگرده حتما خسته و گرسنه اس.باید به وظایفم عمل میکردم.

مورگان نگاه تمسخر آمیزی به آنی مونی و دیگ آشش انداخت.
-ارباب؟واقعا هنوز امیدواری که برگرده؟ارباب جون خودشو برداشت و فرار کرد.

بلاتریکس چوب دستیش را بطرف مورگان گرفت.
-چطور جرات میکنی درباره ارباب اینطوری حرف بزنی؟ارباب به خاطر ما جون خودشو به خطر انداخت.من هرگز کشتی رو ترک نمیکنم.ارباب دستور داد تو کشتی بمونیم.من منتظر ارباب میمونم.

مورگانا به کمک سوروس دیگ آش را در مقابل چشمان مملو از اشک آنی مونی در دریا خالی کرد.
-خب.دیگ آمادس.بهتره هر چه زودتر از اینجا بریم.کشتی داره غرق میشه.

ملت مرگخوار بطرف دیگ حمله ور شدند.

نیم ساعت بعد:

بلا به نرده های عرشه تکیه داده بود و با لبخند به آنی مونی و بقیه مرگخواران نگاه میکرد.
-مونی،شاید بردن کفگیر به عنوان پارو فکر خوبی نبوده..هان؟

آنی مونی با جدیت به پارو زدن ادامه داد.
-حالا صبر کن و ببین.وقتی همه ما نجات پیدا کردیم و تو توی اون کشتی غرق شدی...

-آنی مونی،فکر نمیکنی حق با بلا باشه؟

صدای آرام و سرد لرد سیاه توجه همه مرگخواران را به انتهای کشتی جلب کرد.آنی مونی با وحشت کفگیر را پشتش پنهان کرد.
-ارباب...شما برگشتین؟چیزه...ما فقط قصد داشتیم با این زیر دریایی بریم زیر کشتی و سوراخشو تعمیر کنیم.

لرد کنار بلا به نرده تکیه داد.
-خب بلا...پس فقط تو اینجا موندی؟نظر تو چیه؟با این مرگخوارای ترسو چیکار کنم؟حالا که من شخصا کشتی رو تعمیر کردم اجازه بدیم به کشتی برگردن؟البته با توجه به اون کوسه ای که داره دورشون میچرخه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1388 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
خلاصه:

کشتی لرد با یک اشتباه آنی مونی سوراخ شده! لرد سیاه که نمی خواهد قبل از برنزه کردن خود غرق شود سوار تنها قایق نجات می شود و مونتگمری، بلیز، بارتی و دالاهوف را با خود می برد تا با پارو زدن اورا به سلامت برسانند و به سایر مرگخواران می گوید که میرود کمک بیاورد و اگر آن ها توانستند احیانا" با وضعیت کشتی کنار بیایند و غرق نشوند وقتی لرد و کمک هایش برگشتند می توانند با اربابشان همراه شوند. اما بعد از رفتن لرد مرگخواران متوجه دیگ جادویی آنی مونی می شوند که در گذشته نیز سی چهل نفر را در خود جا داده است و فکری به ذهنشان می رسد! فکری جادویی و آن فکر فرار کردن از کشتی سوراخ به وسیله ی قابلامه ی بزرگ و جادویی آنی مونی است. از طرفی آنی مونی غش کرده و مرگخواران نمی توانند جای دیگ جادویی را از او بپرسند و مورگان هم اظهار دارد که به هیچ عنوان به او تنفس مصنوعی نمی دهد.
[/spoiler]

-------

مورگان الکتو هشدار داد:
- از همین حالا میگم. من عمرا بهش تنفس مصنوعی نمیدم. آنی مونی به مسواک زدن اعتقادی نداره و ممکنه تنگی نفس بگیرم.

نارسیسا با عشوه سرش را تکان تکان داد:
- مورگان! خواهش می کنم! ما به کمکت نیاز داریم.

- به هیچ عنوان! فکرشم نکنین! من عمرا بهش تنفس مصنوعی بدم.

سوروس دستی به موهای چربش کشید و با صدای ضعیفی گفت:
- ببین مورگان، اگه این کارو برامون انجام بدی من دو بسته از روغن موی مخصوص خودمو مجانی بهت میدم! باشه؟ حالا بیا و به آنی مونی تنفس مصنوعی بده!

- عمرا! من مگه از جونم سیر شدم؟ علاوه بر تنگی نفس میکربی هم میشم! من مسفاک می زنم هرشب که میکربی نشم، حالا بیام به آنی مونی تنفس مصنوعی بدم؟

بلا که کلافه شده بود با صدای بلندی فریاد کشید:
- مورگان! یا همین الان به آنی مونی تنفس مصنوعی می دی یا کروشیو! انتخاب کن. سه ثانیه فرصت داری.

مرگخواران حاضر در جمع:
- یک...!

مورگان:
-

مرگخواران حاضر در جمع:
- دو...!

مورگان:
-

مرگخواران حاضر در جمع:
- سه ...!

بلاتریکس :
-

مورگان با وحشت به بلاتریکس نگاه کرد که چوب دستی اش را بیرون کشید و به سمت او نشانه رفت. آب دهانش را قورت داد و گفت:
- با این که اصلا دوست ندارم که این کارو انجام بدم...اِ چیز بلا اگه نگام نکنی راحت تر حرفمو میزنم...داشتم می گفتم...با این که اصلا دوست ندارم که این کارو انجام بدم...ولی قبول میکنم.


چند دقیقه بعد:

مورگان با انزجار از روی آنی مونی بلند شد و از جلوی چشم بلا دور شد. آنی مونی که تازه احیا شده بود به چهره های منتظر سایرین خیره شد. نارسیسا لبخندی زد:
- آنی مونی میشه حالا که زنده شدی به مناسبت زنده شدنت بگی اون دیگ جادوییت کجاست؟

در کمال تعجب آنی مونی نیشخندی زد و به مورگان که با وحشت به او خیره شده بود و ناخن هایش را می جوید نگاهی کرد و گفت:
- خب معلومه که کجاست. توی آشپزخونست.

چند دقیقه بعد:

به جز آنی مونی که هاج و واج به اطراف می نگرد و خاکی که حاصل تند دویدن مرگخواران است چیزی یا به عبارتی مرگخواری به چشم نمی خورد...!

آنی مونی آهی کشید و با عجله به طرف آشپزخانه دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1388/1/1 23:25:51
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl