سوژه جدید!
- ارباب، قربون اون سر مبارک تشعشع زدهتون برم الهی که نبینمتون توی این حال.
- قربون سرمون برو، بلا!
- ددی من سهم ارثمو بعد مرگت با مامان سهیم نمیشم.
- مگه از ما ارث میبری اصلا؟
- ارباب، سامورایی شما رو تنها نمیذاره و تا دیار پس از مرگ نیز دوشادوش شما مبارزه خواهد کرد. هاراگیریــــــــی!
- جسد اینو زودتر ببرین دفن کنین تا اتاقمونو خونین نکرده.
- اربابم، شما اصلا نگران هیچی نباشین. من خودم شخصا با دامبلدور صحبت میکنم میگم بعد شما به زن و بچهتون اماننامه بده.
- خائن مو چرب، ترجیح میدیم زن و بچه نداشتهمونم با خودمون بمیرن ولی تو براشون اماننامه جور نکنی!
- ارباب، ولی من مشکوکــــم مشکوکــــــــم به تووووو! نمیتونـــــم بـــــمونم با تووووو!
- چی میگی تو تلما؟!
- چیز... منظورم اینه که ارباب الان چند ماه از روزی که نیروگاه اتمی ترکید و شما در حال بازدید از اون، در معرض رادیو اکتیو قرار گرفتین گذشته ولی به هیچ عنوان تایید نشده که شما زبونم لال، رو به تالار اسرار هستید! حتماً قدرت شما بسیار فراتر از هر تشعشع و رادیواکتیوی بوده و بدنتون همه چیو خنثی کرده.
لرد با شنیدن حرفهای تلما، ناگهان ماسک اکسیژن را کنار گذاشت و از جا پرید. چسبهای نوار قلب را به راحتی از قفسه سینه و شکم ۱۸ پکدارش کند و ردای سبزش را پوشید.
- و لرد ولدمورت دوباره متولد میشود. سالمتر و سر حالتر. همانگونه که تلما گفت، ما سالمیم و حتی رادیواکتیو هم روی ما بیتاثیر بود. و این است قدرت، شوکت، جلال، جبروت، درایت...
یک روز بعد:- کی این لاک زرشکی منو برداشته؟
صدای دلفی در کل خانه ریدل با شدت زیادی اکو شد به طوری که مرغی که روی شاخههای درخت بیبرگ باغ نشسته بود از آن پرت شد پایین. دختر گردن گرفته نشده لرد سیاه، سانتیمتر به سانتیمتر اتاق خودش، روی تکتک لوازم خانه، داخل تمام قفسهها، داخل یخچال و خلاصه تمام اتاقهای همه مرگخواران و وسایلشان را یکییکی جستجو کرد اما لاکش را پیدا نکرد که نکرد. عاقبت فقط یک جا ماند که آن را نگشته بود.
- ددی، یه وقت لخت نباشی که دارم میام تو!
با باز شدن در اتاق لرد سیاه تعداد زیادی پروانه به سمت دلفی پرواز کردند و روی سرش نشستند. اتاق کاملا صورتی بود و نوارهای کاغذ رنگی و اکلیل همه جا به چشم میخورد. دختر با شوک زمزمه کرد:
- بابا؟
فردی که روی تخت خواب صورتی رنگ روی شکم دراز کشیده بود و لاک زرشکی به ناخنهای انگشتان بلند عنکبوتمانندش میمالید، سرش را بلند کرد و دلفی با دیدنش جیغ کشید. لرد سیاه نیز که حالا چندان سیاه هم نبود با دلفی جیغ کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
- اوا، دلفی خاک به سرت منو ترسوندی!
لرد بجای ردای سبزش حالا یک حوله صورتی حمام به تن داشت. روی سرش را بیگودی گذاشته بود (از آنجایی که مویی نداشت آنها را صرفا با چسب نواری روی سرش چسبانده بود.) مژههایش را کاشته بود و رژ لب قرمزی بر لب داشت.
- واقعا هم خاک به سرم! ماااااامااااااان، بیا اینجا فکر کنم بابا مامان شده! میدونستم بالاخره اون تشعشعات هستهای کار دستش میده.