جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  106 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 22:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- الان خیلی ددی نیست البته؛ مامیِ بیشتر...

ویولا زیرلب این رو زمزمه می‌کنه که با نگاه دلفی که می‌شد "یه کلمه‌ی دیگه حرف بزنی پاره‌ات می‌کنم!" رو داخلش دید، مواجه میشه. برای همین، بی سر و صدا دنبال افق می‌گرده تا توش غرق بشه؛ ولی از اون جهت که نمی‌دونست که افق چیه و اصلاً چطور می‌شه توش غرق شد، تصمیم می‌گیره یه گوشه ساکت بمونه.

- دلفی کی باید بیگودی‌هامون رو باز کنیم؟

توجه‌ها دوباره به سمت لرد سیاه برمی‌گرده که حالا مقابل آینه ایستاده بود و داشت به بیگودی‌هاش دست می‌زد. دلفی اشک‌های شوقش رو پاک می‌کنه.
- ددی باید یه مدتی بمونه که موها رو قشنگ حالت‌دار و کرلی کنه!

با اینکه مرگخوارها توی اون لحظه حرفی نمی‌زنن، ولی از چهره‌های همه‌شون مشخص بود که دارن به چی فکر می‌کنن؛ آخه اصلاً لرد سیاه مویی داشت که بخواد با بیگودی بهش حالت بده؟! نگاه متاسف اون‌ها، بین دلفی و لرد سیاه که مشغول تنظیم کردن مژه‌ی مصنوعیش روی پلکش بود، می‌چرخه. چشم‌هاشون که تحمل اون تصاویر غیرقابل‌باور و حتی چندش‌آور رو نداشت، شروع به سوزش می‌کنه. کجول که مثل درخت‌های پاییزی خشکیده بود، آهی می‌کشه.
- باید هر چه زودتر یه درمانی برای ارباب پیدا کنیم.

آکی، تیغه‌ی کاتانا رو نوازش می‌کنه.
- تیغه‌ی کاتانا هم کند شده به مرلین!
- دیگه نمی‌تونم ارباب رو این شکلی تحمل کنم!

تلما که سعی داشت جلوی چشم‌های روباهش، میرا رو بگیره تا روحیه‌ی لطیفش با دیدن همچین صحنه‌های مستهجنی آسیب نبینه، زمزمه می‌کنه:
- مشکل اصلی خیلی بزرگ‌تر از این حرفاست...

مرگخوارها به تلما چپ‌چپ نگاه می‌کنن. مگه ممکن بود مشکل بزرگ‌تری از لرد زن‌نما وجود داشته باشه؟

- به این فکر کنین که ملت بفهمن که ارباب این‌شکلی شده... اون‌موقع است که بدبختی اصلی‌ما شروع میشه!

مرگخوارها که تازه متوجه مصیبت اصلی شده بودن، به لرد سیاه زل می‌زنن. اونا باید هرچه سریع‌تر راهی برای بهبود لرد پیدا می‌کردن...
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- همه به دنبال درمان تاثیرات تشعشات هسته‌ای هستن، اما کی به فکر درمان دل شکسته‌ی من میفته؟

پروفسور اسنیپ، پس از گفتن این جمله و چاشنی کردن آهی بسیار جان سوز، دود غلیظی را از ریه‌هایش به بیرون فوت کرد و توجه تمام مرگخواران برای چند لحظه، از لرد سیاه به پروفسور اسنیپ معطوف گشت.
- یکیتون بره پروفسور رو آروم کنه.
- چجوری آخه؟ چی بگیم بهش؟
- من می‌دونم تلما. هر وقت کسی یه مشکلی براش پیش اومده بود باید براش یه مشکل بزرگتر درست کنی که مشکل قبلی رو یادش بره. الان نشون‌تون می‌دم.

ویولا با همان اعتماد به نفس معمول این جمله را گفته بود و به کنار پروفسور اسنیپ شتافته و قبل از اینکه پروفسور اسنیپِ وحشت‌زده موفق به فرار شود، موعظه‌اش را شروع کرده بود.
- پروفسور! چند دفعه بهتون گفته بودم این ردا رو با این کفش‌ها نپوشین؟ رنگشون اصلا به هم نمیاد!

البته ظاهرا تعریف ویولا از مشکل بزرگ با تعریف سایر مرگخواران از آن متفاوت بود. از نظر ویولا، اشکال در ترکیب رنگ‌های لباس‌ها، بزرگترین مشکل بود؛ اما از نظر سایرین، ویولا خودش یک مشکل بزرگ به حساب می‌آمد. به هرحال عملیات موفقیت‌آمیز واقع شده بود.

- ای مردک، نشستی توی اتاق من، پات رو انداختی روی پات و سیگار می‌کشی؟ نمی‌دونی من ریه‌هام ضعیفن؟ خجالت نمی‌کشی؟

مرگخواران که حواسشان پرت پروفسور اسنیپ شده بود، لرد سیاه که حالا بیگودی‌هایش را باز کرده و در حال شکایت از غلظت دود در اتاقش بود را پاک فراموش کرده بودند.
- بدهیم دخترمان دلفی همین بیگودی‌هایمان را بکند توی حلقت؟

لرد سیاه حتی با وجود ناخن‌های زرشکی و حوله‌ی صورتی‌اش هم می‌توانست در مواقع موردنیاز، یا حالا صرفا در مواردی که به پروفسور اسنیپ مربوط می‌شد، همچنان لردانه به نظر برسد.

مرگخواران مجددا در شوک رفتار لرد فرو رفته و اتاق بار دیگر در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که در یک لحظه، با صدای هق‌هق های نه چندان ریز و نه خیلی آرام دلفی، شکسته شد.
- ددی...؟ الان به من گفتی دخترمان؟ یعنی بالاخره من رو گردن گرفتی؟
This same flower that smiles today
Tomorrow will be dying

پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اردیبهشت 1405 18:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مرگخوارها توی اون لحظه، مشغول انجام کارهای مختلفی بودن. دراکو داشت موهای بلوند ابریشمی‌خودش رو شونه می‌کرد. ویولا درحال غرغر کردن درباره دکوراسیون دِمده‌ی عمارت بود. سوروس در حال زمزمه کردن آهنگ‌های غم‌انگیز، سیگار می‌کشید و تلما که بهش شک داشت، از دور زیر نظرش گرفته بود. اما همه‌ی اون‌ها با شنیدن صدای جیغ دلفی، خودشون رو با سرعت نور به اتاق لرد سیاه می‌رسونن. ممکنه الان انتظار داشته باشین که نویسنده، واکنش همه‌ی اونها رو براتون توصیف کنه.

- ارباب؟!

چه انتظاری داشتین؟ معلومه که مرگخوارها با دیدن لرد زن‌نما، به دیالوگی که می‌خواستن بگن فکری نکرده بودن و اولین چیزی که به ذهن‌شون رسیده رو گفته بودن.
لرد که توی لاک زدن ناخنش موفق نبود و همه‌ی انگشت‌هاش رو زرشکی کرده بود، جیغی می‌کشه.
- اَه! یکی بیاد ناخن‌های من رو لاک بزنه!

نگاه مرگخوارها بین بیگودی‌ها، ناخن‌ها، حوله‌ی صورتی و لاکی که دست لرد بود، می‌چرخه. دلفی که بغض کرده بود، با صدایی که می‌لرزید میگه:
- ددی چرا اینجوری شدی؟

لرد چندبار پلک می‌زنه و بعد به دلفی گریون خیره میشه.
- ناخن‌هام؟ گفتم که یکی‌تون بیاد برام لاک بزنه.

لرد سرش رو به حالت قهر، به اون‌ور برمی‌گردونه.
- باهاتون قهرم!

ویولا با اکراه به لب‌های قرمز لرد نگاه می‌کنه و زیرلب زمزمه می‌کنه...
- ارباب اول باید خط لب می‌کشید بعدا رژ می‌زد... اینجوری خیلی...

ولی با چشم‌غره‌ی ملت مواجه میشه و به همین دلیل، دیگه جمله‌اش رو ادامه نمیده.

- صبر کنین!

تلما درحالی‌که داره ذره‌بینش رو از داخل جیبش درمیاره، نزدیک لرد میشه و شروع به بررسی می‌کنه. چند دقیقه بعد، تلما نفس عمیقی می‌کشه و به طرف مرگخوارها برمی‌گرده.
- باید بهتون بگم که این رفتارهای عجیب ارباب...
- دلفی رژگونه‌ی هلویی نداری؟

لرد این رو میگه. تلما آهی می‌کشه و ادامه میده...
- به احتمال زیاد تاثیر تشعشعات هسته‌ای باشه.
- راه درمانش چیه؟
- من کارآگاهم آقا؛ دکتر که نیستم!

همه دوباره به لرد سیاه خیره میشن. اونا میتونستن چه کاری برای درمان لرد بکنن؟
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 22:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!


- ارباب، قربون اون سر مبارک تشعشع زده‌تون برم الهی که نبینم‌تون توی این حال.
- قربون سرمون برو، بلا!
- ددی من سهم ارث‌مو بعد مرگت با مامان سهیم نمی‌شم.
- مگه از ما ارث می‌بری اصلا؟
- ارباب‌، سامورایی شما رو تنها نمی‌ذاره و تا دیار پس از مرگ نیز دوشادوش شما مبارزه خواهد کرد. هاراگیریــــــــی!
- جسد اینو زودتر ببرین دفن کنین تا اتاق‌مونو خونین نکرده.
- اربابم، شما اصلا نگران هیچی نباشین. من خودم شخصا با دامبلدور صحبت می‌کنم می‌گم بعد شما به زن و بچه‌تون امان‌نامه بده.
- خائن مو چرب، ترجیح می‌دیم زن و بچه‌ نداشته‌مونم با خودمون بمیرن ولی تو براشون امان‌نامه جور نکنی!
- ارباب، ولی من مشکوکــــم مشکوکــــــــم به تووووو! نمی‌تونـــــم بـــــمونم با تووووو!
- چی می‌گی تو تلما؟!
- چیز... منظورم اینه که ارباب الان چند ماه از روزی که نیروگاه اتمی ترکید و شما در حال بازدید از اون، در معرض رادیو اکتیو قرار گرفتین گذشته ولی به هیچ عنوان تایید نشده که شما زبونم لال، رو به تالار اسرار هستید! حتماً قدرت شما بسیار فراتر از هر تشعشع و رادیواکتیوی بوده و بدن‌تون همه چیو خنثی کرده.

لرد با شنیدن حرف‌های تلما، ناگهان ماسک اکسیژن را کنار گذاشت و از جا پرید. چسب‌های نوار قلب‌ را به راحتی از قفسه سینه و شکم ۱۸ پک‌دارش کند و ردای سبزش را پوشید.
- و لرد ولدمورت دوباره متولد می‌شود. سالم‌تر و سر حال‌تر. همان‌گونه که تلما گفت، ما سالمیم و حتی رادیواکتیو هم روی ما بی‌تاثیر بود. و این است قدرت، شوکت، جلال، جبروت، درایت...

یک روز بعد:

- کی این لاک زرشکی منو برداشته؟

صدای دلفی در کل خانه ریدل با شدت زیادی اکو شد به طوری که مرغی که روی شاخه‌های درخت بی‌برگ باغ نشسته بود از آن پرت شد پایین. دختر گردن گرفته نشده لرد سیاه، سانتی‌متر به سانتی‌متر اتاق خودش، روی تک‌تک لوازم خانه، داخل تمام قفسه‌ها، داخل یخچال و خلاصه تمام اتاق‌های همه مرگخواران و وسایل‌شان را یکی‌یکی جستجو کرد اما لاکش را پیدا نکرد که نکرد. عاقبت فقط یک جا ماند که آن را نگشته بود.
- ددی، یه وقت لخت نباشی که دارم میام تو!

با باز شدن در اتاق لرد سیاه تعداد زیادی پروانه به سمت دلفی پرواز کردند و روی سرش نشستند. اتاق کاملا صورتی بود و نوار‌های کاغذ رنگی و اکلیل همه جا به چشم می‌خورد. دختر با شوک زمزمه کرد:
- بابا؟

فردی که روی تخت خواب صورتی رنگ روی شکم دراز کشیده بود و لاک زرشکی به ناخن‌های انگشتان بلند عنکبوت‌مانندش می‌مالید، سرش را بلند کرد و دلفی با دیدنش جیغ کشید. لرد سیاه نیز که حالا چندان سیاه هم نبود با دلفی جیغ کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
- اوا، دلفی خاک به سرت منو ترسوندی!

لرد بجای ردای سبزش حالا یک حوله صورتی حمام به تن داشت. روی سرش را بیگودی گذاشته بود (از آنجایی که مویی نداشت آنها را صرفا با چسب نواری روی سرش چسبانده بود.) مژه‌هایش را کاشته بود و رژ لب قرمزی بر لب داشت.

- واقعا هم خاک به سرم! ماااااامااااااان، بیا اینجا فکر کنم بابا مامان شده! می‌دونستم بالاخره اون تشعشعات هسته‌ای کار دستش می‌ده.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1405 16:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پست پایان سوژه:


یک ساعت بعد دلیل آن سکوت مشخص شد.

- الهی خرگوشای قطبی هویج دماغتو بخورن، بم‌.
- تبخیر بشی که همه‌مونو به کشتن دادی، بم.

آدم برفی در حالی که از روی تکه‌های دل و روده مرگخواران حرکت می‌کرد، به شکل شیطانی‌ای می‌خندید.

- وقتی توی معمای دوم سالازار نوشته بود خائن خیانت می‌کند و بمب پدیدار می‌شود باید می‌فهمیدیم منظورش بم بوده ولی ما فکر کردیم اسنیپ رو می‌گه. آخه ارباب همیشه به اون می‌گفتن خائن. موندم این آدم برفی با این مغز کوچیکش چطوری زودتر معنی معما رو فهمیده. فهمیده خودش باید زودتر خیانت کنه تا بمب مال خودش بشه و داخل کتاب یه...

دو دهانی که از میان اجساد متلاشی، همدیگر را پیدا کرده بودند برای موهای چربی که در یک متری‌شان بدون صاحب افتاده بود، آهی کشیدند.
- هعی... بیچاره اسنیپ. آخرین لحظه هم قبل لمس اون کتاب گمشده داشت سیگار می‌کشید غافل از اینکه داخل کتاب یه کپسول گازه!

بم با شادی، با یک بمب اتم که زیر بغل شاخه‌ای‌اش زده بود راهی خانه ریدل‌ها شد تا بمب را به اربابش تحویل دهد و جایزه بگیرد.

پایان.
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 29 تیر 1404 05:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا می‌خوان واسه لرد یه بمب اتم بسازن، واسه همین از سالازار یه لیست گرفتن، ولی خب لیستش پر از معماست. اولین معما رو که حل می‌کنن، می‌فهمن باید استخون رکابی گوش یه تسترال رو دربیارن و صورتی کنن، ولی خب بدبختی اینه که مروپ همه تسترال‌ها رو پخته و خورده! حالا تصمیم گرفته شکم یکی از مرگخوارا رو سفره کنه تا شاید اون تو یه استخون پیدا کنه. بعد از کلی دعوا و پاس دادنِ همدیگه، گابریل داوطلب می‌شه، مروپ شکمشو باز می‌کنه، ولی گابریل نه‌تنها نمی‌میره، بلکه خیلی شاد و خوشحال می‌ره آبرنگ بیاره تا استخونو صورتی کنن. وسطش سیگنس به‌خاطر صحنه‌ی دلخراش می‌میره، ولی بقیه قضیه رو می‌پیچونن و خلاصه، معمای اول با شکم سفره‌شده‌ی گابریل حل میشه!
(تقریبا)
ــــــــــــــ


همه چیز از همون لحظه‌ای شروع شد که آبرنگ صورتی رسید و مرگخوارا بالاخره یه استخون رکابی صورتی‌شده‌ی تسترال داشتن. خب، حداقل ظاهرش استخون تسترال بود و رنگش صورتی... ولی هیچ‌کس حوصله نداشت تست کنه واقعاً تسترالیه یا نه، چون هنوز خاطره‌ی شکم سفره‌شده‌ی گابریل تو هوا موج می‌زد. و بوی دماغ سوخته‌ی رابستن هم هنوز کامل نرفته بود.
در این آشوب و هیاهو، یک نسیم خنک از راهرو وزید... یه چیزی، یه حضور ملایم... یه صدای تق‌تق کوچیک و یخی، شبیه برخورد دکمه با سنگفرش. بعد... بم، با حالتی جومونگی‌وار بین مرگخوارای متوهم قدم گذاشت. با دستای چوبی‌ که مثل یه شمشیر بزرگ که سر از وسط جنگ مختار درآورده باشه؛ هی این‌ور و اون‌ور می‌پرید و تو هوا تاب می‌خورد، و دماغ هویجی که با غرور بالا نگه داشته بود.
مرگخوارا اول فقط نگاهش کردن.
یه آدم‌برفی؟ تو این وضعیت؟ با یه کرم یخی که از تو جیبش سرک کشیده بود و هی می‌گفت "کرپ"؟
دوریا اول از همه سکوت رو شکست.
– اه، این دیگه کیه؟

بم با صدای یخی اما مودبش گفت:
– من بم شیمِس اوفلَخریان نُلاگ مک‌اسنو اَنگوس اوسلیت کِرُلفین هستم. خدمت‌گزار لرد، سفیر یخ، و عضو افتخاری بخش فریزر.

همه مرگخوارا درجا یه سکته‌ی جزئی زدن. دوریا پلک زد و گفت:
– یعنی این آدم‌برفی به درد ما می‌خوره؟

بم با دستای چوبی که هنوز مثل شمشیری جنگی این‌ور و اون‌ور می‌پرید گفت:
– البته که می‌خورم! تازه من فقط اومدم بهتون بگم که این استخون صورتی، کار شما نبود. شما فقط رنگش کردید، اصل ماجرا رو یه موجود خیلی خفن‌تر ساخته.

مرگخوارا سرشونو کج کردن، تو دلشون یه علامت سوال بزرگ روشن شد.
اسکورپیوس با صدایی پر از شک پرسید:
– یعنی ما تو این مدت کلی زحمت کشیدیم برای هیچی؟

بم جواب داد:
– نه دقیقا، چون این تازه اول راهه. سالازار یه تله بزرگ گذاشته برای اونایی که دنبال مواد اولیه بمب اتم هستن.

دوریا با چشم‌های گرد شده پرسید:
– خب، پس مرحله بعد چیه؟

بم لبخند زد و گفت:
– باید بریم دنبال «کتاب گمشده‌ی سالازار» که تو یه اتاق مخفی پر از بادکنک‌های انفجاری جا گذاشته.

الستور که با یه نیم‌نگاهی به بم گفت:
– بادکنک انفجاری؟ واقعاً؟

بم جواب داد:
– آره، و هر بادکنک یه معماست. اگر بادکنک‌ها رو به موقع نترکونید، همه چیز می‌ترکه!

کرموفیز (کرموفیز او کانلهیرن مک‌دونالاگنان او‌شیلینان کِرُلفین، که حتی خودشم اسم خودشو بلد نبود) از تو جیبش بیرون پرید و گفت:
– منجمد و کاملاً آماده‌ام!

مرگخوارا لبخند زدن، اما بیشتر ترسیده بودن تا خوشحال.
دوریا گفت:
– یعنی باید با بادکنک‌های انفجاری معما حل کنیم؟ واقعاً؟

بم گفت:
– آره! ولی من قول می‌دم که با کمک هم، این مرحله رو هم می‌تونیم با خنده و یه کم یخ بشکونیم! بهرحال، نویسنده حواسش بهمون هست، نه؟

~ولی سکوت نویسنده به هیچ وجه آرامش‌بخش نبود...~

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1404 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
× هشدار: پست دارای مقادیر کمی صحنه‌های چندش‌انگیزناکه! ×


در حالت عادی می‌تونست! ولی در حالتی که زمین و زمان دست به دست هم داده باشن تا رابستنِ راوی هرچی می‌گه برعکسش رخ بده و هی به صورت متوالی ضایع بشه و مدام بو دماغ سوخته بیاد، خیر! با این حال چون گابریلای راوی حسابی عشق و حالشو با اذیت کردن رابستنِ راوی سر آفتابه مسی کرده بود، تصمیم می‌گیره اینجا کوتاه بیاد. ولی خودِ کوتاه، کوتاه نمیاد!

بوی دماغ سوخته‌ای که همه جارو پر کرده بود، یه مقدار سیستم تفکر حاضرین رو دچار اختلال می‌کنه، واسه همین متوجه نمی‌شن اون صحنه‌ای که جلوی روشون در حال رخ دادنه واقعیه یا کیکه. صحنه چی بود حالا؟ گابریل با فریاد "من من من" داوطلب شده بود تا بره و آبرنگ صورتیشو برای صورتی کردن استخون بیاره. اما با هر قدمی که رو به خروجی برمی‌داشت، یکی از اعضای بدنش از توی شکم سفره شده‌ش می‌ریخت بیرون و پخش زمین می‌شد. حقیقتا که صحنه‌ی چندشناکی بود.

سیگنس که خیال می‌کرد به خاطر بوی دماغ سوخته‌ی رابستن مست و پاتیل شده، گیج و منگ خم می‌شه تا به کلیه‌ای که رو زمین افتاده بود دست بزنه.
- خبر بدی دارم دوستان، واگعی بود.

و بعد از گفتن این جمله تلپی میفته رو زمین و جان به جان آفرین تقدیم می‌کنه. مرگخوارا که تا اون لحظه خیال می‌کردن دچار توهمات شدن، حالا با پی بردن به حقیقی بودن صحنه و مرگ ناگهانی سیگنس، چنان به خودشون میان که بوی دماغ سوخته به همون سرعتی که فضا رو پر کرده بود، دمشو رو کولش می‌ذاره و صحنه رو ترک می‌کنه.

- این تا به مقصد رسیدن و برگردن بشه که هیچ عضوی تو بدنش موندن نمی‌شه!

ولی رابستن اینجا هم اشتباه می‌کرد، یا حداقل نویسنده اصرار داشت که اشتباه کنه. چون گابریل نه‌تنها برمی‌گرده، بلکه در مسیر رفت و برگشت چند سالی هم به عمرش اضافه می‌شه و اینطوری می‌شه که شاهد رفتن دختری کوچیک به اسم گابریل و بازگشت دختری نوجوون به اسم گابریلا هستیم.
- همه کف دست هورا که آبرنگ صورتی رو آوردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: دوشنبه 3 دی 1403 00:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گفتنش راحت بود. یکی انتخاب می‌شه ، سفره می‌شه و بقیه به خوبی و خوشی با همدیگه زندگی می‌کنن. ولی مشکل اینجا بود که همه دوست داشتن به خوبی و خوشی زندگی کنن.
پس کی قرار بود داوطلب بشه؟ خب معلومه! هیچکس!

- گفتنش راحته! ولی کی می خواد خودشو فدای بقیه کنه باهوش خان؟
- من!

عه! به مرلین قسم اینا می‌خوان فقط منو ضایع کنن. آخه مگه می‌شه یکی داوطلب بشه که شکمش رو سفره کنن؟ حالا کی بوده؟ عه... تو بودی؟ خب منطقی شد!

گابریل داوطلب شد. دلیلش هم منطقی بود... البته برای خودش! چی قشنگ تر و رنگی رنگی تر از این می تونست باشه که بتونه، با سفره کردن شکمش، مشکل بقیه رو حل کنه؟ اگه نظر منو بخواید، میگم خیلی چیزا! ولی کی به نظر نویسنده اهمیت میده اصلا!

- من!

بابا گابریل نکن اینجوری دیگه! چرا انقدر مهربونی تو خب؟ الان من چجوری صحنه ی کشته شدنتو توضیف کنم؟ دوستان! واقعا نویسندگی کار سختیه.

گابریل فردین‌وارانه جلو رفت، شکم خودشو داد جلو و به مروپ گانت گفت:
- آه مادر! ساطور خود را بر من فرود آر! باشد که مشکل گشای دیگران ش...

نه! چرا کشتیش نا لوتی! حداقل می ذاشتی حرفشو کامل می زد.

مروپ گانت اهل هنر نبود. البته بود! ولی فقط هنر آشپزی! برای بقیه ی هنرا ارزشی قائل نمی شد. برای همین، قبل از اینکه مونولوگ حماسی گابریل تموم بشه، شکمش رو سفره کرد و استخون رکابی تسترال رو در آورد و به مرگخوارا داد. حالا مرگخوارا می تونستن با صورتی کردن اون و تحویل دادنش به سالازار، اولین معما رو پشت سر بذارن و برن سراغ دومی! ولی به چه قیمتی؟ اونا گابریلشون رو از دست دا...

- وای چه سفره ی خوشرنگی شدم! مرسی مامان مروپ!

نه آقا فشار چیه؟ هرچقدر دلتون می خواد منو ضایع کنین. من عادت کردم واقعا. آخه یکی به من بگه، چجوری می شه یکی با ساطور شکمش پاره بشه و نمیره؟ چجوری؟

مرگخوارا به داد و بیداد های نویسنده بی محلی کردن و رفتن تا استخونی که به دست آوردن رو صورتی کنن.

صورتی کردن یه استخون که نمی تونست کار سختی باشه؟ می تونست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 آبان 1403 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا چشماشون رو تنگ کردن و به الستور نگاه کردن، باورشون نمیشد الستور به همین راحتی بیخیال سایه‌ش شده باشه. حتما ریگی به کفشش بود.
الستور اما زیر نگاه‌های سنگین و پر از شک مرگخوارا، با بی‌خیالی به دیوار تکیه داد و با حفظ لبخند همیشگی و غیرعادیش، به سوت زدن پرداخت.

- الان یعنی ما بریم دنبال سایه‌ت؟
- آره دیگه. می‌خواین اصلا خودم هم چاقو بدم بهتون؟

و از توی جیبش خیلی عادی یه چاقوی خونی بیرون کشید.
مرگخوارا به خون خشک شده روی چاقو نگاه کردن و ترجیح دادن ازش استفاده نکنن، و بعد همه‌شون پخش شدن و شروع کردن به بهم ریختن وسایل و پرت کردن مبل‌ها و گلدون‌ها به دنبال سایه الستور.

الستور عینک تک‌چشمیش رو صاف کرد و به مرگخوارایی که روی کوچک‌ترین سایه‌ای می‌پریدن و سعی می‌کردن شکمش رو پاره کنن، نگاه کرد. بعدش گردنش رو یکم خم کرد و به سایه‌ش که دقیقا پشتش روی دیوار بود و کاملا از حرکاتش تقلید می‌کرد، گفت:
- من که گرسنمه‌، تو چی؟

خوب می‌دونست سایه‌شم گرسنه‌ست. بنابراین درحالی که با صدای رادیومانندش سوت می‌زد که بی‌شباهت به صدای خش خش برگ‌ها نبود، به سمت در راه افتاد و به مرگخوارا که توی سر و کله همدیگه میزدن و به دنبال سایه‌ش بودن نگاه کرد.

- میگم بچه‌ها فکر کنم سر کاریم همه‌مون؟
- نه بابا؟ تازه فهمیدی؟ چه غلطی کنیم حالا؟
- یکیو میندازیم جلو مامان مروپ شکمشو پاره کنه و مشکل حل بشه خب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آبان 1403 09:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران میخوان برای لرد یه بمب اتم بسازن و برای این کار از سالازار یک لیست مواد اولیه میگیرن. لیست سالازار یک لیست پر از معماست و برای هر کدوم از مواردش مرگخوارا باید معما رو حل کنن.
پس از حل اولین معما مرگخوارا متوجه شدند باید یک تسترال پیدا کنند و استخوان رکابی گوشش رو دربیارن و صورتی کنن و به سالازار تحویل بدن ولی مروپ همه تسترال ها رو برای نهار پخته.
حالا مروپ میخواد با ساتور شکم مرگخوارا رو بشکافه و استخوان رکابی رو بیرون بکشه.

..........................................................................................................................
مروپ مثل قصابی بی رحم به مرگخواران نگاه میکرد و در ذهنش راسته گوسفندی خورشتی را تصور میکرد. بهرحال فکر کردن به غذا و مواد غذایی به صورت بی وقفه در ذهن مروپ پلی میشد و آگهی بازرگانی نداشت.
مرگخواران در زیر نگاه بی رحم مروپ معذب شده وآب دهانشان را قورت دادند. دوریا که از کله پاچه کردن اسکورپیوس ناامید شده بود با لبخند شهلایی به مروپ نزدیک شد.
- میگم حتما باید شکممون رو سفره کنین؟ نمیشه یه جور دیگه تسترال پیدا کرد؟

اما مروپ حسابی در نقش ساتوری کننده فرو رفته بود و کوتاه نمی آمد.
- میتونم بعد از سفره کردن مرگخوار مامان از سبزی شمالی استفاده کنم و براتون مرگخوار شکم پر مامان پز درست کنم! برای قند عسل مامانم میبرم! حتما خیلی خوشش میاد!
مرگخواران با شنیدن این حرفها بیشتر معذب شدند و در مرحله معذب الکبر قرار گرفتند.

دوریا آهی کشید و بعد با اشاره و ابرو آمدن مرگخواران را در گوشه ایی جمع کرد.
- بیایید خودمون یکی رو انتخاب کنیم! حداقل بقیه سالم میمونند!
اسکورپیوس با دلخوری گفت:
- به جای اینکه با لگد منو پیشنهاد بدی، یکی از این مرگخوارهای آش خور رو بنداز جلو! آقا ما اینجا حق آب و گل داریم!
-مثلا کی؟
- عااا.......همین سیگنس!

سیگنس با تعجب گفت:
-اخه من آش خور نیستم! فقط گوشت دوست دارم!

مرگخواران بدون توجه به گفته های سینگس با لبخندهای کریپی به سیگنس خیره شدند.
سیگنس که هنوز دو گالیونی اش نیوفتاده بود، متفکرانه گفت:
- اولا که دندونهای همتون زرد شده، مسواک بزنید! بعدم میگم چرا ما از کسی استفاده نمیکنیم که نمیره؟ همین سایه الستور! اون روز همین سایه ایشون سر سفره تسترال تلیت میکرد و میخورد!

مرگخواران از حجم حق بودن پیشنهاد سیگنس، لبخند های کریپی شان را از روی او برداشته و به الستور و سایه اش انتقال دادند.
الستور با همان لبخند همیشگی گفت:
- سایهکه طوریش نمیشه ولی باید راضیش کنین که حاضر بشه شکمش شکافته بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT