سوژه ی جدید
در شب سیاهی که مه اطراف هاگزمید را فرا گرفته بود، تمامی مرگخواران و محفلی ها، مهمان کافه ی هاگزهد بودند. کافه پر بود از صدای همهمه و سر صندوق دار بسیار بسیار شلوغ بود. هاگزهد همیشه جای آرامی بود. پر از دود و بوهای عجیب. اما امروز شلوغ تر از همیشه بود و همچنان بوهای عجیب تمام فضای کافه را پر کرده بودند. بلاتریکس لسترنج در کنار شوهر به شدت ماگلش، نشسته بود و از نوشیدنی ای که یک جن خانگی برایشان اورد، دود بلند میشد. در آنطرف کافه هم سیریوس بلک درحال متقاعد کردن لیلی بود. او میگفت که لیلی دیگر باید قهر را کنار بگذارد و به خانه پیش جیمز بازگردد. تنها کسانی که همه میگفتند جایشان امشب در این کافه خالیست، دامبلدور و لرد ولدمورت بودند. اما کسی نمیدانست، آنها دقیقا در همان کافه درحال خوردن چای بابونه بودند.
بیایید ماجرای آن شب کافه ی هاگزهد را از اینجا آغاز کنیم. همه چیز از همینجا شروع شد. زمانی که مردی شنل پوش، صندلی از را به عقب راند و از روی آن بلند شد. شنل تمام صورت اورا پوشانده بود اما هاله های سیاه دور تا دور او مشاهده میشد. مرد با صدایی بسیار رسا، چیزی را به زبان آورد که کافه را تقریبا به سکوت کشاند.
- بنده... لرد ولدمورت هستم و از اینکه امشب در کنار شما میباشم بسیار خرسندم.
هنوز جمله اش را کامل نکرده بود که مرد دیگری از انتهای کافه بلند شد و همه به خاطر صدای کشیده شدن صندلی روی زمین چوبی، دستهایشان را روی گوش هایشان گذاشتند.
- دروغ میگویی! ما لرد ولدمورت هستیم
صدای نفر سوم از آنطرف تر شنیده شد که گفت:
- چگونه جرعت کردی لحن حرف های مارا تقلید کنی؟ بدهیم آواداکداورایت کنند؟
صدای پچ پچ هایی که حالا شروع شده بود، فقط از سوی نیمی از جمعیت کافه بود و آن ها هم محفلی ها بودند که وقتی فهمیدند قضیه هیچ ربطی به آنها ندارد به بحث هایشان ادامه دادند. سه مردی که ادعای لرد ولدمورت بودن را میکردند، شروع به جرو بحث کرده بودند و مرگخوارها تنها به آنها نگاه میکردند و میخواستند هرچه سریع تر بفهمند کدامیک از آنها لرد واقعیست.
اما قضیه تنها جایی به محفلی ها ربط پیدا کرد که مردی که تماما شنل آبی رنگ به تن داشت از جایش بلند شده بود و ادعای دامبلدور بودن میکرد.
- درود به تمام فرزندانم، بین این هیاهو اعلام میدارم که بنده آلبوس پرسیوال ولف...
- من آلبوس پرسیوال ولفریک برا...
- دروغ نگو بابا جان! من آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور هستم!
غوغایی در هاگزهد برپا شد که صاحب کافه تا به الان مثلش را ندیده بود! حالا که دامبلدور ها و ولدمورت ها به جان هم افتاده بودند فرصتی برای محفلی ها و مرگخواران پیش می آمد که بفهمند کدام یک از آنها دامبلدور و لرد واقعیست!
اما از کجا باید این موضوع را میفهمیدند؟ از لحن حرف زدنشان یا از عادت های عجیبی که هر کدامشان داشتند؟ شاید دامبلدور و ولدمورت واقعی هیچ کدامشان نبودند و این فقط امتحان بود برای زیردستانشان تا بتوانند حقیقتی را کشف کنند. اینکه آنها تا چه حد توسط زیردستانشان شناخته شده اند.
بلاتریکس دستش را مشت کرد و محکم روی میز کوبید طوری که ورنون را به یاد تروماهای تمام مدتِ زندگی اش با بلاتریکس انداخت.
- بیاین شرط بندی کنیم!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









S.O.S