تنظیمات نمایش
ورود
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خاطرات مرگخواران

شبی تاریک، وقتی قبیله در خوابی آرام و شیرین بود، نور شعله ای بر خانه هایشان افکند. خبررسان فریاد زد:
-انسان ها، انسان ها حمله کردند!
ان نژاد که خود را برتر مینامید، به مخفیگاه خون آشام ها دست پیدا کرده بود و انها را به اتش میکشید. ژنرال و همسرش، جامه رزم خود را به تن کردند و به جنگ رفتند.
چگونه انسانان به مخفیگاهشان دست پیدا کردند؟ این سوال رو یکی از هم رزمانش در میان جلسه ای اضطراری پرسید. چیزی توجه آگاتا را جلب کرد.
-ساشا کجاست؟
نیازی به جواب نبود، ساشا در راس این شورش بود، در راس این جنگ.
خیانت، تنها کلمه ای که در مغز ژنرال میچرخید. چطور توانست به او خیانت کند؟ چطور توانست به خواهر بزرگترش خیانت کند؟ پس آنهمه شعار، همه توخالی بود؟ تمام وعده هایش، بی عمل بود؟
آگاتا به جنگ با برادر خود رفت، اما او دیکر برادر نبود، او شیطانی بود در جلد انسان. پس خنجری از جنس آتش در قلب ژنرال فرو برد.
جنگ طولانی نبود. در پایان شب، بیشتر قبیله خون آشام کشته شد و نصف دیگر پا به فرار گذاشتند. ساشا پیروز شد و انسان ها خوشحال بودند و با خوشحالی و جشن و سرور مخفیگاه را ترک کردند؛ بی خبر از اینکه هنوز یکی مونده بود. خونآشامی خردسال، اما با اهنی باز. کودکی که خاکسترهایی که قبلا انها را خانه مینامید را تماشا کرد، مرک والدینش را، یتیم شدنش را به چشم دید. هیچوقت ان پوزخند ساشا را از یاد نمیبرد وقتی مادرش التماس میکرد دست از این کار بردارد و او در عوض کشتش.
بی حس بود. اما قلبش پر بود از یک کلمه، انتقام.
تنش زخمی بود اما درد انها در مقابل قلب زخمی و خون الودش هیچ بود. دست خواهر و برادر کوچک خود را گرفت، و از ان دنیای خاکستری رفت. پا به بیرون گذاشت. پا به دنیایی گذاشت که توش نقشه انتقام از تمام انسان ها را میکشید. دنیایی بی رحم، اما نه بی رحم تر از قلب زخم خورده اش.
افرادی که لایک کردند


اگر در دنیایی دیگر میزیستم، شاید در آیندهای دور، دستهایم را به سوی آیندهای میگشودم که در آن روشنی باشد. شاید هم نه، من تمام مدت به دنبال آینده بودهام، همیشه قرار بوده در این زمان که هیچ چیز خوب نیست، به آیندهای روشن دل ببندم. کاش میتوانستم در "حال" زندگی کنم، حالی که بتواند مرا از انبوه غصههایم بیرون بکشد و دستهایم را بگیرد. حالی که در آن اتفاقات خوب فردا منتظرم باشند، و در تکاپو برای گذراندن این ساعات خوب، گذر زمان را متوجه نشوم.
من بسیار خودخواهم، زندگیهایی وجود دارند که از زندگی من بسیار دردناکتر و ناامیدانهترند، همیشه این را به خودم میگویم، بارها و بارها تکرارش کردهام تا ملکه ذهنم شود، ولی الان خستهام. ادامه دادنش برای غیرممکن است، چرا نمیتوانم به آینده چشم بدوزم و از حال بگذرم؟ باید تحمل کنم، باید بگذارم که گذر کند، ولی اکنون خستهام. انگار که همه چیز از آنچه فکر میکردم برایم سختتر میگذرد.
این زمان، در حال نابود کردن آیندهای هستم که با فدا کردن سالهای شکوفاییام تا به حال ساختهام. ولی چرا دیگر نمیتوانم ادامه دهم؟ ادامه دادن برایم ترسناک شده. انسان ضعیفی هستم؟ تو بگو، من بسیار ضعیف و رویاپردازم؟ اما چه کنم، بدون رویاهای بیانتهایم گذراندن این دوران آسان نیست، من مدام چیزهایی را در خیالم میرویانم که یا غیرممکن هستند، یا...یا دیگری وجود ندارد. همهی آنها غیرممکن هستند. برای تجربه کردنشان باید باری دیگر متولد شوم.
من چه کسی هستم؟ قرار بود انسان تاثیرگذاری باشم که حداقل برای چندی از آیندگان قابل یادآوری باشم ولی آیا ممکن است؟ من حتی در زندگی خویش نیز انسان تاثیر گذاری نبودهام. در این برهوتِ تنها و عریان چه کنم؟
عبور کردن عزمی راسخ میخواهد، تشنگی و گرسنگی کشیدن میخواهد؛ اما من آدم خیالهای دور و دراز شیرینم، چگونه میتوانم از این بیابان گذر کنم؟ به کدامین قیمت؟
باید دردهایم را قهقرای وجودم ببرم یا رویاهایم را؟ باید آنچه در چشم خودم پیدا نکردم را در چشم آدمانی پیدا کنم که به زور قلم بر روی کاغذ زندشان کردهام؟
بگذارید برویم، فرار کنیم از این مهلکه، بگذارید رها شویم، حداقل برای چندی خوب زندگی کنیم. همان زندگی خوبی که سالهای زیادیست حسرت آن را میخوریم؛

درست زیر آخرین دانههای برف، پوشیده در لباسهایی سیاه و گیسوانی پریشان. دستها در جیب، چشمها گریان و باد... باد را به خاطر داری وقتی مرا از خودم ربود؟
بگو! بگو که مرا یادت هست! من... من میترسم! من از گم شدن زیر آخرین برف، از ناپدید شدن زیر آخرین نگاه، از محو شدن در بین کلمات میترسم... قلبم را بشکن، روحم را بخراش اما فراموشم نکن!
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده نیمی از چهرهام را. حتی شده در زیر نور ماهی که کامل نیست؛ اما به یادم بیاور.
من میترسم از اینکه روزی دخترکی از کنار سنگ قبرم گذر کند و بپرسد او که بود و مادرش تنها بگوید:«یکی دیگر».
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده گیسوانم را وقتی که کوتاه بود؛ حتی شده یک تارش را.
من میترسم از گرد و غبار گرفتن؛ من میترسم از گم شدن استخوانهایم؛ از خاکستر شدن.
مرا به یاد بیاور؛ حتی شده وقتی که در آتش میسوزم...
و تو، چه بیرحمانه آن کلمات را میگویی و برف روی زمین میریزد، گویی هیچکس آنجا نیست...
تو را
فراموش»
افرادی که لایک کردند

و ولدموردت درحالی که شالگردنِ جدیدِ نارنجیای را برای بیست و چهارمین بار دورِ نجینیاش میپیچاند، انتهای ریشهدارِ شال را با طلسمِ سادهای کنارِ فلسهای تنش ثابت کرد، دستِ نوازشی بر سرِ دخترش کشید، پیتزای بزرگی به او داد که با دُمش گرفت، و او را در سبدِ گرم و نرمی کنارِ پنجرهی اتاقش در خانهی ریدلها قرار داد.
همانطور که آرام نجینی را نوازش میکرد به بیرون چشم دوخت که در حیاطِ عمارت مرگخوارها بساطِ کباب بر پا کرده بودند. بلاتریکس پنج ماگل را پس از شکنجه تکهتکه کرده بود و حالا درحالی که با تفاخر در گوشهای کنارِ آتش نشسته بود، به ایوان نگاه میکرد که در حالِ فیله کردنِ ماگلها و به سیخ کشیدنشان بود و استخوانهای اضافی را به اسکلتِ خودش اضافه میکرد.
با گوشهی چشمانِ سرخش به دخترش نگاه کرد که با رضایت تکههای پیتزا را میبلعید و در حالِ حاضر کبابِ ماگل دوست نداشت. البته شاید یک ساعتِ دیگر که گرسنه میشد.. ولی فعلن فقط پیتزا!
در میانِ هیاهویِ دورِ مرگخوارانش، صدای درِ اتاق آمد.. دیگر به پنجره توجهی نداشت.. "بیا تو"
لینی درحالی که برگهی نقاشی شدهای که شصت و پنج برابرِ خودش بود را با چوبدستیِ کوچکش در هوا شناور کرده بود وارد شد. هر شب یک نقاشی برای نجینی میکشید..

بعد از چند دقیقه که لینی و نجینی دربارهی نقاشیِ جدید گفتگو کردند، تنهایشان گذاشت و به اتاقِ کارش رفت..
و دوباره شب بود..
و حالا کوچهها تاریک بودند،
و مغازههای دیاگون بسته،
نجینی جایی در انتهای دُمش به یادِ پاپا میطپید..
افرادی که لایک کردند


- بس کن... بس کن!
صدای ممتد زنگ درون گوشش، حالا کمی آرام گرفته بود. اما به راستی صدای زنگ بود؟ به چیز وحشتناکتری میمانست، مثل صدای شلیک چیزی، شلیکهایی که قصد نداشتند متوقف شوند.
ضربه آهستهای به در خورد و او را از میان عمق خاطرات تاریکش بیرون کشید.
- حالت خوبه؟ همه آمادن، میخوایم راه بیوفتیم.
حالا یادش آمد دلیل حملهی عصبیاش چه بوده. به لباس سیاه رنگ بدقوارهای که بر بدنش زار میزد، در آینه نگاهی انداخت. چیزی در خاطرش روشن شد.
- لباسای تیره بهت نمیاد عمو جونم! باید لباسای روشن و قشنگ بپوشی.
در کمدش را باز کرد تا پیراهن آبی و بلندی که تصویرش در ذهنش روشن شده بود را بیرون بیاورد.
- ببین! خیلی بهت میاد. برات میخرمش!
- ولی آخه...
- ولی آخه نداریم که! مگه من چند تا برادرزاده عین تو دارم؟
روی زمین نشست و پیراهن را در آغوشش گرفت. حالا او دیگر اینجا نبود، قرار بود زیر خروارها خاک آرام بگیرد. به اشکهایش اجازه ریختن داد. او یک بزدل بود، نباید تنهایش میگذاشت، نباید بدون او برمیگشت.
به لحظه آخری که دستش را محکم گرفته بود و قول میداد که برخواهد گشت فکر کرد. به او اصرار کرد که نرود، التماس کرد که به فکر خودش باشد.
- عموی قشنگم، مردم بهم نیاز دارن، باید برم کمکشون، وگرنه دیگه معلوم نیست بتونن نجات پیدا کنن.
- قول بده! قول بده برگردی!
- قول میدم! مگه میشه عموی خوشگلمو تنها بزارم؟ من باید مهندس شدنتو ببینم.
برگشت، اما در میان کیسههای مشکی که در سردخانه نگه میدارند.
- دروغ گفتی! تو هیچوقت برنگشتی!

میان هزارچشم، تنها و تنها یک نفر این قصه را با قلبش خواهد خواند.
و قصه من از یک اشتباه آغاز شد.
و این اشتباه بهایی بس گران داشت و از جنس آن اشتباهات ساده آدمی نبود که هر کس برحسب ذات انسانی خویش و طبیعت ملون روزگار ناچار تن به آن رنگین میکند. نه... این اشتباه مرگبار بود و درست مثل خنجری که گاه جنگجویی از حلقه نزدیکان میخورد، درنده و ناگهانی بر جان و تن نشست و گوشت و روح را با هم درید.
این اشتباه دردناک آشنایی با یک هیولا بود.
این اشتباه دو پیامد دهشتناک داشت. اولین آنان زخمی بود که بر روحم نشست و وحشتی فراگیر که بر ذهنم مستولی شد که چگونه به هیولایی میان آدمیان اعتماد کرده و چگونه درون تاریک او را نشناخته بودم. البته این به آن ذهنیت درونی من برمیگردد که باور داشتم ذات بسیاری از آدمیان، و البته نه همه، از نغمهای پاک و بیآلایش منشأ میگیرد و بر طبق اصول منطق خویش، ناپاک از پاک نمیتوان به وجود آید که این باور اکنون در من نیست.
بر حسب همین فکر نیز حرفها و ذهنیت آدمیان، تا آن قبل از این اتفاق شوم، همگی در فکرم رنگی از همدلی و مهربانی داشت و باورم بود که این ذات پاک را اگر آفتاب مهربانی تابد شکوفا میگردد و هیچ تاریکی در این جهان نمیبایست در مقام روشناییاش قد علم کند. ولی این ذهن ساده که سالها از آلودگیاش در امان داشته بودم، تا آن لحظه بهخودیخود هیولا ندیده بود و در حقیقت امر چون چشم ندیده باشد نمیتوان به ذهن ایراد گرفت و این سادگی من بود که هرگز بر باور خود شک نکردم.
اکنون اما میدانم که نه هر لبخند از سر مهربانی و نه هر دست دوستی از سر نزدیکی است که باید در میان لب های خندان از چشمان پر نفرت و در میان دست دوستان از خنجرهای پنهان شده هراسید.
دومین درد که بر این جان نشست، قلبی بود که فرو ریخت.
باید این نکته را عنوان نمود که نه من انسانی متوهم و روی گردان از حقیقت هستم و نه هیچ بد سیرت و بی سرپایی را قدرت چنان هست که قدرت تپش از قلب کسی برگیرد. هیچ بیوجودی را قدرت نیست که حتی در خود روح وجود و زندگی بدمد، چهبسا بتواند از روح دیگری برده و قلبی را متزلزل کند و همیشه باید دانست که جهان محل گذر است و هیچ نالایق و ناپاکی هرگز قدرتی ابدی ندارد و او نیز روزی در ورطه نابودی خواهد افتاد.
قلب من نیز چنین بود، بیمار، دردمند و بسیار مقاوم. این اشتباه صرفاً آن تکه ریسمانی را که قلبم به آن چنگ میزد را گسست و این اتفاق هر موقع میتوانست رخ دهد.
اما هر دردمندی را این سوال هست که چرا حالا؟ اگر هرگز آن فرد را نمیشناختم این اتفاق میافتاد؟ آیا این قلب مرا تا پایان زندگیام نمیبرد؟ این تقاص کدامین گناه بود؟
نمیدانم و این جوابهایی است که هرگز نخواهم دانست که خود با دوستی با فردی لامروت و بیمایه، سرنوشت خویش چنین رقم زدم و هرگز نمیتوان از آیندههای دیگری که در از آن این دوستی رد پایی نبود، خبر داشت.
اما این اشتباه مانند بسیاری از چیزهای این جهان، رخساری خاکستری داشت و در میان تاریکیهای بی نهایت اش نوری عمیق درخشید. مرا به جهانی بی نهابت سبز برد که دستهای زخمی ام از دوستی با هیولا، دستهایی تازه برای جان گرفتن یافت و آن پیوندهای گسسته شده با ریسمانهایی به غایت محکمتر و استوارتر از نو بسته شد. لباس لردی نه از برای آن شخص منفور و بلکه برای ذات خود نگه داشته و پوشید شد و هر لحظه آن افتخار گردید.
اما روح زخمی بود.
روح من درد میکشید و من کودکی نوپا که درمان نمیدانست و قلبی که هنوز تیمار نشده بود. چه بسی به دوستیهای جدید بسیار بهبود یافتم و نوشته ها، شوخیها و حتی جنگها مرا بیش از بیش زنده کرد ولی هرگز کامل سلامت ننمود.
این قلب بیمار را هیچ جا آشیان نبود. در تلاطم بود و هرگز نتوانست در خانهای آرام بگیرد. شاید دست سرنوشت بود یا شاید شوخی روزگار که باری دیگر مرا آزمود و این بار قلبم سختتر شکست. و من درست زمانی که فکر میکردم که دیگرنجات یافتهام، غرق شدم و این بار نه هیولا و بلکه انسانی که بسیار دوستش میداشتم بر سر آب ایستاده بود و تنها غرق شدنم را تماشا میکرد. این قلب بیمار را توانای آن نبود که بار دیگر تحمل درد کند و...
27 ثانیه کاملاً ایستاد.
شاید این زمان بسیار کوتاه باشد. درست اندازه نگه داشتن یک نفس عمیق زیر آب...
اما برای آن 27 ثانیه من مرده بودم و برای 27 ثانیه شیرین نامی در این جهان فانی نمیزیست. برای 27 ثانیه وجود نداشتم و و معلوم نبود بعد از آن هم روحی در من باقی مانده باشد. هرگز حتی در تصورات خویش نمیتوانم به آن لحظه برگردم و هرگز در توانم نیست که مادری را تصور کنم که چنین دردی را میبیند و یا برادری که بر سر وجود سرد خواهرش زجه میزند و این تنها من بودم که برای 27 ثانیه مرده بودم و بسیاری تا ابد مرده بودند و آنها را هرگز توانای بازگشت نبود و نمیخواهم حتی دردی که از نبودشان بر تنه جهان جاری است تصور کنم.
آن 27 ثانیه مرگ، وجود مرا چنان ناتوان ساخت که اگر گریهها و شیونهای عزیزتر از جانم نبود، نمیخواستم و نمیتوانستم روی پاهای لرزان بایستم و سر از آبی بیرون بیاورم که داشت مرا در خود حل میکرد.
حالا در جای نامعلومی از زندگی ایستادهام.
دیگر نمیدانم مسیر کجاست یا شاید دوباره برای هزارمین بار اشتباه فکر کردهام و مسیر را برای آسودگی خاطر خویش تصور کرده و در آن قدم برداشتهام و هرگز به این نقطه مسیر نبوده است. دیگر نمیخواهم هیچ کس غرق شدنم را از روی آب نظاره کند و هیچ هیولایی در قالب انسان دستی به دوستی به سویم دراز کند. اگرچه دوست داشتن های حقیقی در جان میمانند ولی این قلب شکسته لایق چیزی جز درد نیز هست و گاه هر بانگ خوش، حتی اگر به درستی نواخته شود، جواب ندارد و شاید دیگر نباید منتظر نامه ها بی جواب ماند.
من تنها میخواهم دستهایی که به گرمی شان معتقدم به جان بفشارم و آنگونه زندگی کنم که لایق هزار بار مردن باشد. جوری که مرگم نه در رنج دوری، نه در درد فهم انسان و بلکه در قلبی مسرور از زنده بودن باشد.
البته باید گفت که دردهایی عمیق تر نیز هست. بسیار عمیق که مرا قدرت نیست که از آنها سخن بگویم و آنقدر بلند گریسته ام که فقط تنهایی من میتواند شاهد غمهای پنهانم باشد و در من هنوز انسانی زیست میکند که رنج میکشد و نمیتوانم منبع رنجش را درمان کنم و به همین خاطر سعی میکنم زنده بمانم که شاید نه درمان خود و بلکه زخمهای دیگران را مرهم بگذارم.
اکنون این ردا را از تن میگیرم. ردایی که برایم پر از خاطرات تلخ و شیرین، پیامهای جواب داده نشده و نامههای جواب داده شده و دوستیها و دشمنی هاست.
شاید با قدمهای دیگر بتوانم لایق همه آن 27 ثانیه و به خصوص نفس ثانیه 28 ام باشم.
افرادی که لایک کردند

سکوت عجیبی بود.
هرچند اهالی این دهکده کوچک، مدتها بود که به سکوت و ترس و وحشتی که حاصل قدرت گرفتن سیاهترین جادوگر تاریخ بود، عادت کرده بودند، اما امشب چیزی فرق میکرد. انگار انرژی جادویی عظیمی به یکباره رها شده بود و تا کیلومترها دورتر هم حس میشد.
به نظر میآمد منشا همه این اتفاقات، خانه نیمه ویرانی بود که تا همین چند ساعت پیش یکی از معدود مکانهایی به شمار میآمد که هنوز از آن صدای خنده شنیده میشد. اما حالا و در چند ساعت اخیر فقط و فقط گریه گهگاه کودکی از آنجا به گوش میرسید.
بالاخره چیزی در بالای خیابان منتهی به خانه حرکت کرد. شبح سیاه رنگی که چنان با عجله میدوید که انگار هر لحظه ممکن است بزرگترین اتفاق زندگیاش را از دست بدهد. هر چه به خانه نزدیکتر میشد و ابعاد فاجعه را میدید، قدمهایش آرامتر و زانوهایش لرزانتر میشد.
خانه بعد از فروکش کردن جادو، حالتی ناپایدار داشت؛ انگار هنوز مطمئن نبود باید فرو بریزد یا سر پا بماند. وقتی سوروس اسنیپ وارد شد، برای لحظه ای در آستانه در ایستاد. احساسی درون او میگفت که اگر یک قدم جلوتر برود، دیگر چیزی از آنچه تا امروز خودش می دانسته باقی نمی ماند. اما ایستادن چیزی را عوض نمیکرد. بوی سوختگی جادو و گرد و خاک در هوا مانده بود و هر نفس، یادآور این بود که خیلی دیر رسیده است.
درست جلوی در ورودی نگاهش به پیکر بیجان کسی افتاد که بارها از صمیم قلب آرزوی مرگش را کرده بود. هرچند دیدن جسد جیمز مهر تأییدی بر به وقوع پیوستن ترسناکترین کابوسش بود، اما ناخودآگاه انتظار داشت که احساس رضایت کند.
اما نکرد...
حتی حالا هم، حتی در مرگ، حضور جیمز مثل اتهام بود. سوروس طلسم مرگ را شلیک نکرده بود، اما تأثیر کمی هم در انجام آن نداشت. خشم قدیمی، لجوج و غیرمنطقی بالا آمد و با اندوه گره خورد. جیمز کسی بود که همیشه لیلی را از او دور نگه داشته بود، کسی که حالا هم انگار با مرگش چیزی را از اسنیپ طلب می کرد. چشمان بیروحش با همان حالت از خود راضی همیشگی او را مواخذه میکردند. اسنیپ نگاهش را دزدید، اما نفرت هنوز همان جا بود، خاموش و سمج، بی آنکه بداند دقیقا متوجه چه کسی است.
پله ها را آرام و اما بدون تردید بالا رفت. وقتی جسد لیلی را دید، ایستاد. نه فریاد زد، نه جلو دوید. فقط ایستاد و نگاه کرد. تا امروز در زندگیاش دردهای زیادی کشیده بود. چه روحی و چه جسمی. اما حالا با دیدن این صحنه حس میکرد چندین برابر همه آن دردها را به صورت همزمان در قلبش احساس میکند. در تمام سال هایی که خودش را به بی احساسی و انضباط و نفرت عادت داده بود، هیچ وقت فکر نکرده بود ممکن است یک نگاه ساده این طور او را خالی کند. زانو زد. حرکتی که بیشتر غیر ارادی بود تا انتخاب. سرش را کمی پایین آورد. دست هایش مشت شده بودند. آن قدر محکم که ناخن هایش در پوستش فرو رفتند. اما درد را حس نمی کرد. لیلی آنجا بود، اما دیگر لیلی نبود؛ و این تناقضی بود که ذهنش از پذیرفتنش سر باز می زد.
بدون هیچ واکنش دیگری فقط و فقط، با صورتی خالی از هرگونه احساس به او نگاه میکرد. نه یاد خاطرات خوش افتاده بود و نه اشتباهاتش جلوی چشمانش آمده بود. حالا دیگر درد چند لحظه پیش هم از بین رفته بود. احساس میکرد یک دست نامرئی تمامی اجزای بدنش را بیرون کشیده و فقط یک کالبد خالی برایش به جای گذاشته. حالا میتوانست خیلی خوب کسانی که در معرض بوسه دمنتورها قرار میگیرند را درک کند.
گریه کودک در گوشش پیچید. صدایی ناتوان و بی وقفه. اسنیپ سرش را بلند نکرد، اما نمی توانست نشنود. وقتی بالاخره نگاهش به گهواره افتاد، چیزی در سینه اش منقبض شد. چشمان کودک باز بود و در آن ها، بدون هیچ تلاشی، چیزی از لیلی را دید. همان رنگ و همان عمق. این کشف همزمان با موجی از خشم آمد. اگر این بچه نبود، اگر پیشگویی، اگر انتخاب اشتباه خودش نبود، لیلی هنوز زنده بود. ذهنش کودک را هم قربانی می دید، هم علت، و این دو فکر در کنار هم غیرقابل تحمل بودند. نگاهش را سریع پس گرفت، انگار چشم ها به او خیانت کرده باشند. دیگر نمیخواست هیچوقت نگاهش به آن موجود بیفتد. او به همان اندازه که تنها یادگار لیلی بود، سند محکم و عینی بزرگترین اشتباه زندگیاش بود.
در همان لحظه صدایی از پایین خانه آمد. قدم هایی سنگین و هقهق بریده بریده خبر میدادند که باید کاری کند. بدنش واکنشی نشان داد که ذهنش هنوز تحلیلش نکرده بود. بلند شد، شنلش را جمع کرد و به سایه ای کنار دیوار نیمه فرو ریخته رفت. نباید دیده می شد. نه از ترس، بلکه از ناتوانی خودش برای توضیح چیزی که حتی برای خودش هم قابل توضیح نبود.
هاگرید در حالی که جسد جیمز را در آغوش گرفته بود وارد شد و با دیدن لیلی صدایی از گلویش بیرون آمد که بیشتر شبیه شکستن بود تا گریه. جلو رفت. جیمز را به آرامی در کنار لیلی گذاشت و بدن بیجانشان را مرتب کرد. لباسهایشان را تمیز کرد و چشمهایشان را بست. درحالی که به پهنای صورت اشک میریخت خم شد و هر دوی آنها را در آغوش کشید. جوری آنها را به خود فشار میداد که انگار اگر محکم تر بگیرد، میتواند آن ها را برگرداند. اشک هایش روی ریش بلندش می ریخت و زیر لب اسمشان را تکرار می کرد.
اسنیپ از پشت سایه ها نگاه می کرد، بی حرکت. هیچ چیز در چهره اش تغییر نکرد، اما درونش دوباره تغییراتی به وجود آمده بود. او نمی توانست مثل هاگرید گریه کند، نمی توانست لمس کند، نمی توانست اسم لیلی را با صدا بگوید. سوگواری اش همین بود؛ ایستادن در تاریکی و اجازه دادن به درد که بی شاهد از درونش عبور کند. تنها نمود بیرونی این سوگواری مشتهای گره کرده و لبهایی بودند که چنان به هم فشار میداد که انگار اگر لحظهای مقاومت را رها کند تمام وجودش بیرون میریزد.
وقتی هاگرید کودک را برداشت و رفت، خانه دوباره ساکت شد. اسنیپ چند لحظه دیگر همان جا ماند. بعد یک بار دیگر به لیلی نگاه کرد، کوتاه و دقیق، انگار می خواست تصویرش را جایی عمیق تر از حافظه ثبت کند. بدون هیچ کلمه ای برگشت و از خانه خارج شد، با این آگاهی سنگین که از آن شب به بعد، زندگی اش دیگر هرگز به چیزی جز تاوان دادن شبیه نخواهد بود.
افرادی که لایک کردند


- آره، در بزن دیگه از کت و کول افتادم!
کجول، شوتی زیر برگو زد و او را میان چمدانهایش پرت کرد.
- تایید میکنی؟ بهت گفتم اینجا گنده فتوسنتزی نداریم! کدوم برگی وسیله داره که تو میخوای داشته باشی؟
سپس، کلهی ورم کردهاش را با دست گرفت و تلوتلو خوران جلو رفت تا به در خانه ریدلها برسد. بهرحال این افتخار یهویی، باعث باد شدن کلهی هر کسی میشود.
- خیلی ناگیاهی! معلومه که وسیله دارم. مجموعه ساقه طلاییهامو ندیدی؟
- همون بیسکوییتا که به خاطر اسمش اصرار کردی از مغازه بگیرم واست؟
- اونا که بیسکوییت نیستن! نشانه قتل عامن. هر کدوم از اونا، مجموعهای از ساقههای بریده شدهی گیاهای طلایین.
درختسان، با قیافهای که کج و کوله کرده بود، به سمت برگش برگشت و یک آرایه جناس افزایشی خلق کرد.
- بیچارهها!
با چشمهایی سرشار از تاسف به برگو نگاه کرد که حالا یکی از بیسکوییتها را بغل گرفته بود و اشک میریخت.
- میدونستی با این کارات اونجا آبرومون رو میبری و قراره همه مسخرمون کنن؟
- ولی به این طفلیا نگاه کن، چقدر مظلومانه...
برگ گریان را از دمبرگش بلند کرد و تکاند تا بیسکوییت از دستش بیوفتد. سپس در حالی که سعی میکرد نالههای او را نادیده بگیرد، زنگ در را زد.
- وا، زنگ خرابه که.
- سنتی در بزن.
قبل از اینکه فرصت کند با مشت روی در بکوبد، در باز شد و کجول که تعادلش را از دست داده بود، در بغل کسانی که پشت در ایستاده بودند افتاد.
صدای جیغ و داد افراد بلند شد و هر کس هر بد و بیراهی که به ذهنش میرسید را، نثار کجول کرد، ولی او در میان جنگل سرسبز ذهنش، داشت از ذوق ورود به خانه ریدلها آواز من یه درخت شادم را با صدای بلند میخواند.
افرادی که لایک کردند
#برگ_ها_هم_میتوانند_حیوان_باشند
#نه_به_قتلعام_درختان_و_سبزیجات



دابی گردنگیر خراب ... دابی بد! 
دابی نمیدانست کجاست. در سیاهی مطلق بود. جدا از مکان و زمان. در چشم به هم زدنی، رنگها از دل سیاهی طلوع کرده و فضایی در اطرافش شکل دادند. دابی همچنان نمیدانست در چه زمان و مکانی به سر میبرد.
در یک آن به او الهام شد در قامت کودک یازده سالهای است که تازه از مغازهی اولیوندر خارج شده. پسرک چوبدستیاش را در جیب شنلش قایم کرده سفت چسبیده بود! دابی متوجه شد با این که یک پسربچه بود، ریش بلند داشت، بدون سیبیل. با موهای فر مجعد و حجیم. یک عینک دودی نیز روی صورتش گذاشته بود. هنوز اضطراب پسرک از این که واقعا تبدیل به یک جادوگر شده فروکش نکرده بود. باورش نمیشد بلندای قامت چوبدستی خودش را در دستش لمس میکند. از کشف جادوی درونش سر از پا نمیشناخت. در همین لحظات بود که دختربچهای که او نیز سال اولی به نظر میرسید نزدیکش شد و گفت:
- هی! پیست! پیس پیس! این جا!
میای بریم تو کوچهی ناکترن شیطونی کنیم؟ 
- منظورت اینه جنس مغازهها رو قیمت کنیم بعد بگیم ما یه دور بزنیم برمیگردیم و دیگه هیچ وقت اونجا پیدامون نشه؟

- آره همون که تو میگی!
بیا بریم. 
دخترک دست پسرک را گرفت و دنبال خودش راه انداخت به سمت کوچهی ناکترن. به آن جا که رسیدند، دختر تبدیل به کس دیگری شد. جسمش همان جسم بود. اما صدایش به وضوح خش دار و دورگه شده بود. حرکتهای دست، اندام و تمام رفتارش نیز شکلی ماشینی به خود گرفت. انگار آن جسم، از روح تهی شده و دستی مانند عروسک تکانش داده و بر رویش صدا میگذارد.
- زود باش! چوبدستیتو نشونم بده!

پسرک وحشت زده گفت:
- بیخیال! نیازی نیست واقعا ... من خودم از جاوگر بودنم به اندازه کافی خوشحالم و لذت میبرم. نیازی نیست به بقیه نمایشش بدم.

- اگه نشون ندی همین جا ولت میکنم میرم و بعید میدونم راه کوچهی دیاگون رو پیدا کنی.

- بــ... بـــ... بـــــــا... باشه!

من و من کنان این را گفت و در حالی که با اضطراب اطراف را میپایید تا کسی از راه نرسد، چوبدستیاش را از جیب ردایش بیرون کشید. این کار را که کرد چشمهایش را بست. دست و پایش یخ زده بود. لحظهای بعد چشم باز کرد. خبری از دخترک نبود.
صحنه عوض شد. پسرک که خود ردای هافلپاف به تن داشت، در تالار ریونکلا بود. او چوبدستی به دست در سیاهی کمین کرده بود. دستش را چنان روی چوبدستی فشار میداد که حسابی از عرق خیس شده بود. کسی از حضور او خبر نداشت ... تا این که ناگهان جغدی مستقیم به سویش آمد و یک نامهی عربده کش انداخت روی سرش. لحن نامه با وجود فریاد زدن، با متانت و وقار خاصی همراه بود.
- پیکسی به ما گفت چه غلطی داری میکنی! دستور میدیم که همین الان برگردی تا مورد خشم همایونی ما قرار نگیری.

ناگهان دنیای موهوم مقابل دابی دوباره برگشت به کوچهی ناکترن. اما این بار زمان مانند تایم لپس در گذر بود. روزها، هفتهها و ماهها هر یک در عرض یک فریم، میگذشت. در تمام فریمها دابی با کالبد همان پسر در همان نقطه ایستاده بود و با چشمهای بسته و چهرهای مضطرب، چوبدستیاش را بیرون میکشید و در مقابلش، هر بار فردی تصادفی و ناشناس قرار داشت!
تصاویر دوباره تار و کمرنگ شد تا به سیاهی مطلق برسد. باز هجوم رنگها و باز تصویر جدید ...
دابی در مقابلش پیرمردی ناآشنا با ریشهای سفید بلند میدید. پیرمرد پشت پیشخوان یک بار نشسته بود و جامها را پی در پی پر و خالی میکرد. ناگهان سر درد و دل بی سر و ته پیرمرد با غریبهی سگکرهی کناری باز شد.
- میدونی چرا امشب دارم مینوشم؟ چون دیشب بعد مدتها بطری به دست بودن مدام، ننوشیدم ... و متوجه شدم توی این مدتی که داشتم مینوشیدم، و هیچی حالیم نبوده ... چه فضولاتی نوش جان کردم! هندل کردن منظرهی لجنی که به خاطر نوشیدن بالا آوردم، خودش نوشیدن نیاز داشت!

- شاید برات جالب باشه یه چیزی رو بدونی رفیقم. من انــــقدر کرهای خوردم، یک کلمه هم نمیفهمم چی میگی ... ولی خوب! جای نگرانی نداره. تو ادامه بده تا سبک شی رفیق. رفیق مال همین وقتهاست دیگه.

- میدونی ... واسم عجیب نبود که چرا به کسی که به صورت طبیعی میتونه نوه نتیجهم باشه ... نوه تیجهی کم سن و سالی که یه روز نصیحتش میکنم ... میگم برای چرخیدن کنار پسرها وقت هست! الان واقعا واسش زوده. واسم عجیب نبود که چرا بهش پیشنهاد دادم. ولی واسم عجیبه هنوزم ... که چرا قبول کرده؟
و رفیق ... باورت میشه تا قبل از این که این لامصب رو نخورم و سوبر ببینمش، فکر میکردم 30-40 سالی از چیزی که هست بزرگتره؟ 
- من که هنوزم گوش نمیدم رفیق. ولی چون صحبت سن و سال رو کردی، موضوع هر چی که هست در مورد تو فقط به یه چیز میشه فکر کرد: این که کلا یکی دو روز دیگه داری. واس خاطر همین هر چیزی که تو یه پاش باشی، موقتیه ... با یه عمر خیلی کوتاه. میشه به چشم یه تجربهی چند شبه نگاه کرد که چون طرف مقابلش تبدیل به خاکستر میشه، تا ابد مثل یک راز دفن میشه!

پیردمرد حسابی در فکر فرو رفته بود. پس از لحظاتی مانند مجسمه خیره شدن به مقابل، ناگهان فریاد اوره کا اوره کا سر داد. شیشهی مقابل که پیک به پیک از آن مینوشید را شکست و دوان دوان صحنه را ترک کرد.
دابی پس از آن یک صحنه ی ثابت را دید. اما بارها و بارها. در زمانها و مکانهای مختلف. پیرمرد کوچه به کوچه میگشت و در هر صحنه، آگهی فوت و ترحیم خود را به دیوار یک نقطهی جدید میزد. او ضمن نصب آگهی، توجه تمام رهگذران و کسبه را با سوت و اشاره به آن جلب میکرد و میگفت: «تو هم دیدی خبر جدیدو؟ خیلی یهویی رفتا!» انگار قرار بود این آخرین تصویر همگان از او شود و دیگر کسی او را نبیند.
دوباره سیاهی ... دوباره هجوم رنگها.
این بار دابی به خوبی صحنهی مقابلش را میشناخت: پریوت درایو، شماره 4، اتاق هری پاتر قربان! از حضور در آن مکان به وجد آمد ... اما خبری از خود هری نبود. لایهی ضخیم گرد و خاک روی میز نشان میداد قراری هم نیست خبری از او بشود. پس دابی شروع کرد به سرک کشیدن! اولین چیزی که پیدا کرد، دستنوشتهای بود که خطش را به خوبی میشناخت: خود هری پاتر قربان! به نظر چرک نویس نامهای میرسید. حتا کاغذ پوستی نیز خاک گرفته و قدیمی بود. علامتهای قلبی که دور و اطراف آن کشیده شده بود، بیشتر توجه دابی را جلب کرد.
نقل قول:
ای جغدی که میروی به سویش ... از جانب من راز و نیاز کن با رویش.
دابی به شدت کنجکاو شده بود مخاطب نامه را بداند. اما جز یک نقاشی کوچک گوشهی کاغذ پوستی، از خود هری با کلّهی زخمی، در حالی که دسته گلی به مردی که دستار بنفش به سرش بسته هدیه میداد، نشانهای نیافت.
سیاهی ... هجوم رنگها.
دابی پروفسور اسلاگهورن و هاگرید را دید. بعد متوجه شد رو به رویشان ریگولوس بلک و روونا ریونکلا نشسته اند. فضا تار و ابری و موهوم بود. همگی نوشیدنی کرهای میخورد و هار هار میخندید. بعد همگی سلاح مشنگی کشیدند و به این طرف و آن طرف شلیک کردند: بنگ بنگ! بعد هاگرید در گوش پروفسور اسلاگهورن گفت: «کاش این روونا یوکَّمی سنّ و سال دار تر بود همچین. همش 1100 سالشه! به نظر من دوخت توی این سن هنوز به بولوغ نرسیده! مردم پوشتم حرف در میارن میگن پودوف...» بعد هاگرید و روونا غیب شدند و پروفسور اسلاگهورن با ریگولوس همبرگر خورد. بعد او را پدرانه در آغوش گرفت. بعد ریگولوس ناپدید شد.
سیاهی ... هجوم رنگها.
رودولف لسترنج نشسته بود کنار هاگرید و سر روی شانهی ستبر او نهاده بود. گریه نمیکرد. اما سیگار میکشید. نخ به نخ.
- من که تهشم نفحمیدم تو چطه.

- 38 بار پرسیدی هاگرید.
منم 38 بار بهت گفتم بلا رفته! 
- خوب رفته که رفته. خوب پورسیدم که پورسیدم. مگه بلا چی داشت؟ مرگخوار بود. چیزی که زیاده مرگخوار.
چرا همین سیورس نه؟ من شنیدم داره تغییر نژاد میده. خودا رو چه دیدی ... شاید تغییر جنثیت هم داد.
از این پیر خردمند به تو نثیحت که همینو دریاب. 
رودولف سیگارش را در چشم هاگرید خاموش کرد!
صحنه با همان افکت همیشگی تغییر کرد.
دابی پیرمردی کچل با عرقگیر سبز تیره و پیژامهی راه راه را مقابل خود دید که در برابر آینهای ایستاده. درون آینه اما پیرمرد کت و شلوار به تن داشت و دسته گلی از نرگس در دست. پیرمرد پیژامه پوش بیرون آینه به پیرمرد کت و شلوار پوش داخل آینه گفت: «تو نه گواهینامه قبولی آزمون سمج داری نه خدمت کارآگاهی اجباری وزارتخونه رفتی! پس برو دیگه این ورا پیدات نشه!
»صحنه باز محو شد. این بار اما رنگها که کنار میرفت، به جای سیاهی مطلق، همه جا پر از نور و سپیدی بود. از میان سپیدی، رنگها باز شکل گرفت و صحنه را ایجاد کرد. دابی یک مراسم عقد را میدید. بلاتریکس که چند صحنه قبلتر رودولف را ترک کرده بود، اکنون در لباس دامادی ایستاده بود. در کنارش، دختر خودش دلفی با لباس عروس سفید ایستاده بود. عروس جلفی که خودش برای خودش کِل میکشید. دابی برای اولین بار خودش هم وارد صحنه شد: جلو رفت و شروع کرد به رقص چاقو. آنقدر قر داد تا از بلاتریکس شاباش بگیرد!
صحنه تار شد. دابی چشمانش را گشود. بالاخره در پیکر خودش بود. با بدن عرق کرده.
- انگاری دابی امشب توی فلافل زیاده روی کرد و سنگین شد. پناه بر ریش مرلین. خواب دابی خیلی آشفته بود!
جرعهای آب نوشید و این پهلو به آن پهلو شد تا دوباره بخوابد.
دابی به این وسیله و با تاخیر فراوان، تبریکات خود را اظهار داشت!
افرادی که لایک کردند

لرد در اتاق شخصی خودش نشسته بود و دقایقی رو با فسفس کردن با نجینی در حال صحبت بود. اما نجینی به نظر آروم نمیگرفت و هربار لرد میخواست اتاق رو ترک کنه، دور پاش حلقه میزد.
- آه نجینی ما بیقرار است و ماموریت مهمی در پیش داریم! ما باید چه کنیم؟

- راهکارتون اینجاست ارباب.

لرد با شنیدن صدایی که درست از بالای سرش بلند شده بود، دست از تکون دادن پاش برای دور کردن نجینی برمیداره و به سقف زل میزنه.
- یا پیژامهی مرلین. تو توی اتاق ما چه میکنی دختر!

- خنک بود ارباب.

نگاه لرد با پرش گابریلا از روی لوستر و قرار گرفتن در مقابلش حرکت میکنه. گابریلا بدون این که منتظر واکنشی از سمت لرد بمونه، جلو میاد و روی زمین میشینه تا نجینی رو که دور پای لرد حلقه زده بود بگیره.
- اربابا من ارتباطم با حیوونا درجه یکه. میتونین نجینی رو به من بسپرین و با خیال راحت به ماموریتتون برین.

لرد که چشم بسته و دست به سینه وایساده بود، غرولندکنان میگه:
- ما میخوایم برویم ولی نجینی نمیگذا... چه کردی؟
لرد سوال آخرو وقتی اضافه میکنه که دیگه پیچش مار مانندی به دور پاش رو حس نمیکنه. پس یکی از چشماشو باز میکنه و با گابریلا مواجه میشه که در حال بوجی موجی کردن نجینی بود.
- پناه بر خودمان. ما هرگز این صحنه را ندیدیم.
لرد سرشو برای بیرون دادن اونچه دیده بود حرکت تندی میده و به سمت در اتاق حرکت میکنه. اونقد عجله داشت که فرصتی برای انتقال هشدارهای ایمنی لازم به گابریلا نداشت. فقط قبل از خارج شدن، بدون این که پشت سرش رو نگاه کنه فریاد میزنه:
- گابریلا، ما نجینیمان را همانند روز اول میخواهیم. برنگردیم ببینیم کرمی فلوبر شده است!

لرد منتظر جواب نمیمونه و در با صدای آرومی پشت سرش بسته میشه. گابریلا با خروج لرد و جلب کردن حمایت نجینی، لبخندی شیطانی میزنه و رو به نجینی میگه:
- نجینی، نظرت با چند تا شکار چیه؟

نجینی فسفس سرشار از اشتیاقی میکنه و هر دو برای شکار از خانه ریدلها خارج میشن.
شب:
لرد بعد از انجام کار مهمی که داشت، برای در کردن خستگیش به خانه ریدلها برمیگرده. قبل از باز کردن در اتاقش، برای لحظهای مکث میکنه و در دل دعا میکنه نجینی رو با پاپیون صورتی نبینه. بعدش نفس عمیقی میکشه و درو باز میکنه.
صحنهای که پیش روش میبینه، روونا رو شکر نجینی با یک پاپیون صورتی نبود. به جاش توجهش به پرهایی جلب میشه که چند تاش از دهن نجینی آویزون بود، چند تاش رو هوا در حرکت بود و چند تاش رو زمین افتاده بود. گابریلا خودش زودتر پاسخ سوالی که در حال شکل گرفتن تو ذهن لرد بود رو میده:
- اربابا با نجینی رفتیم شکار. چند تا مرغ...
لرد لبخند رضایتمندی میزنه. صحنه به وضوح مرغ خوردن نجینی رو داد میزد.
- بعنوان دسر!

چشمای لرد با شنیدن این حرف گشاد میشه. اگه مرغها دسر بودن، پس غذای اصلی چی بود؟ لرد به تازگی با هلگا که وزیر سحر و جادوی آینده و سرپرست محافل جادویی بود صحبت کرده بود و قرار مدارهای جدیدی گذاشته بودن که شامل مناطق ممنوعهای برای انجام کارای بد بد میشد.
- یه ماگلم بعنوان شام اصلی، در منطقهای دور دور دورتر از دسترس.

لرد از این که گابریلا حواسش بود، لبخند رضایتبخشی میزنه و همزمان با جلو اومدنش، نجینی که آخرین مرغ رو قورت داده بود دورش حلقه میزنه و با فتح لرد، دور سرش آروم میگیره.
- آفرین گابریلا. نجینی ما را خوشنود کردی.
این رو میشد از فسفسهای آروم و رضایتبخش نجینی که حسابی شکمش پر شده بود و دلی از عزا در آورده بود فهمید. شاید بالاخره کاری بود که لرد میتونست بیش از 50 درصد رو درست انجام شدنش توسط گابریلا حساب کنه.
مراقبت از نجینی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
