جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: پنجشنبه 28 تیر 1403 15:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
روندا از حالت تهدید آمیز زنبور خنده اش گرفت، به آن پشت کرد و به گابریل گفت:
_ خب اینکه میگه رویازاد نیـــ ... اوووی.... اوووووخ... آی آی آی .... چیــــــزم ســـــوخت


روندا جیغ و داد کنان شروع کرد به بالا و پایین پریدن و گابریل وحشت زده هاج و واج او را مینگریست. در همین لحظه الستور و جوزفین، سراسیمه خود را به آن جا رساندند و در یک حرکت قهرمانانه خود را به روی روندای ماتحت گزیده انداختند.

موقعیت:
الستور روی روندا افتاده است و جوزفین هم روی الستور...

روندا از آن پایین:
_ اوخ اوخ اوخ... بابا چیکار میکنید؟ لِه شدم لامصبا!

الستور:
_ اصلا نگران نباش! میخواستن ترورت کنن! از کنار گوشت رد شده! الان توی شوک بعد از حادثه ای! همه چیز تحت کنترل ماست!

جوزفین:
_ ایهیم ایهیم راس میگه!

روندا:
_ اوخ اوخ اوخ... بابا بیناموس از رو من بلند شو! ترور چیه! گوش کجاست؟ زنبور به ماتحتم زده!


در همین لحظه گابریل مداخله کرد و با یک تکان چوبدستی، الستور و جوزفین را از روی روندا بلند کرد...

روندا نفسی به آرامی کشید و گفت:
_ اوخ اوخ اوخ... دمت گرم گابر... حالا زود بِکِشِش بیرون!

گابریل:
_ جان؟ چیو؟!

روندا:
_ نیش زنبورو دیگه! بکش بیرون از پشتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 15 تیر 1403 19:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بین انگشت پای دامبلدور و میز غذاخوری ارتباط احساسی برقرار شده و میز دنبال انگشت دامبلدور کرده! برای از بین بردن این ارتباط، محفلیا دنبال ساخت معجونین که توش "میوه‌ی آغگورچ (محل رویش: سیاره‌ی بلیگات آیژیکل سیشِلماف) پای زنبورِ رؤیازاد، مغز پاپریکتوس (زیستگاه: جنگل جادویی حفاظت‌شده‌ی پامبلیکا) و آپاندیس کسی که شما را چشم‌زده" داره.
_________________

محفلی‌ها شروع به خاراندن سرهایشان کردند.‌ خودشان هم نمی‌دانستند که چرا تصمیم گرفته‌اند از پای زنبور رویازاد شروع کنند.
- شایدم پای زنبور رویازاد از ما شروع کرده! حتما رویازاد جان مارو خیلی دوست داره.
- مشکل اینجاست رویازاد جانو فعلا نمی‌تونیم پیدا کنیم که ببینیم دوستمون داره یا نه!

روندا کتونی‌اش را پوشید و شروع به دویدن کرد.
- کاری نداره پیدا کردنش که... فقط کافیه بریم از همه‌ زنبورای جهان بپرسیم اسمشون چیه.

با سرعت به سمت اولین گلی که به چشمش آمد رفت و زنبور از همه‌جا بی‌خبر روی آن را برداشت.
- سلام شما رویازادین؟
- نه من کابوس‌زاده‌م! قراره بشم کابوس زندگیت!

زنبور خودش را از میان انگشتان روندا بیرون آورد. نیش کوچک شمشیر مانندش را به شکل تهدید آمیزی به سمت روندا گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1403 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلیا بعد از خارج شدن از خونه میان درو ببندن که می‌بینن در بسته نمی‌شه و به یه چیزی گیر می‌کنه. در حالی که سیریوس با قدرت هی درو محکم‌تر از پیش می‌کوبه بلکه بسته بشه، جوزفین جلوشو می‌گیره و کله‌شو از لای در به داخل خونه می‌بره.
- یا خود روونا!

جوزفین روونا گویان درو کامل باز می‌کنه و از جلوش کنار می‌ره. همون موقع میزی که دامبلدور باهاش برخورد کرده بود دستشو به نشانه سلام بالا میاره و بدو بدو خودشو به محفلیا می‌رسونه. دامبلدور که هنوز رو شونه‌های محفلیون جا خوش کرده بود، لبخندی به میز می‌زنه.
- گفتم که فرزندانم. پیوندی بین انگشت کوچیکه‌ی پای من و میز شکل گرفته که بدون معجون سبمن شکسته نمی‌شه.

رزالین جلو می‌ره و سیخونکی به میز می‌زنه.
- حرفم بلده بزنه؟

گابریل با پرش بلندی به سمت میز میاد و یکی از پایه‌هاشو در آغوش می‌گیره.
- من زبونشو می‌فهمم. بذارین من مسئول میز باشم.

محفلیا مات و مبهوت نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و بعد شونه‌ای بالا می‌ندازن. هیچ‌کدوم علاقه‌ای به این که مسئول میز باشن نداشتن!
- خیله خب، میز برا خودت.

گابریل فریاد بلند شادی‌ای سر می‌ده و پایه میزو محکم‌تر بغل می‌کنه. بعدش می‌ره روش می‌شینه و در حالی که پاهاشو از میز آویزون کرده بود و تکون می‌داد، زیر لب آوازی می‌خونه.

لوپین بعد از انجام محاسباتی تو مغزش به این نتیجه می‌رسه که شکلات هم نمی‌تونه گابریلو نجات بده، بنابراین نگاهی به مواد اولیه معجون و دایره بزرگی که دور دومین ماده کشیده شده بود می‌کنه.
- یکی به من می‌گه چرا تصمیم گرفتیم از ماده دوم معجون شروع کنیم و اصلا کجا می‌شه پیداش کرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: بحث‌های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1403 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی‌ها دستاشون رو زدن زیر چونه‌های خودشون و چونه‌های هم‌دیگه و به فکر فرو رفتن.
کافی نبود. تفکرشون انقدری که باید، عمیق نشده‌بود.
بنابراین چونه‌هاشون رو به هم مالیدن و شروع کردن به مالش چونه و ریش دامبلدور که حتی عمیق‌تر و با کیفیت‌تر بتونن فکر کنن.
و بعد از چند دقیقه، شمع‌ها و چراغ‌هایی بالای سرشون روشن شد.
تفکرشون به نتیجه رسیده بود.

محفلی‌ها با این تفکر عمیق، به این نتیجه رسیدن که کار گروهی دوست دارن. کار گروهی باعث ارتقای دوستی و نیروی عشق و محبت میشه و هر دشمن و پلیدی هم با نیروی محبت و دوستی به زانو در میاد. و این دقیقا چیزی بود که محفلی‌ها دوست داشتن.

البته یک مسئله دیگه هم به ذهن محفلی‌ها رسیده بود. جدا شدن از هم، می‌تونست باعث بشه تنهایی با خطرات رو به رو بشن، و دیگه نتونن با حداکثر نیروی دوستی و محبت با دشمناشون رو به رو بشن و شکستشون بدن، که این چیزی بود که محفلی‌ها دوست نداشتن.

بنابراین محفلی‌ها دوباره شروع کردن به تفکر کردن و مالیدن چونه و ریش خودشون و همدیگه و دامبلدور. به عبارت ساده‌تر، کارهای کاملاً نرمال و عادی که هر شخصی با سلامت عقل و روان کامل موقع تفکر انجام میده.
و بعد به نتیجه رسیدن، همگی با هم‌دیگه. دقیقا همین به نتیجه رسیدن‌های سریع و متفکرانه بود که باعث می‌شد اشک شادی و افتخار توی چشمای دامبلدور حلقه بزنه.

- پس همگی با هم تیم میشیم که بریم اول پای زنبور رویازاد رو بگیریم!
- ولی فرزندانم...

اشک دامبلدور این‌بار از روی شادی و حس افتخار به محفلی‌ها نبود.
از روی درد انگشت کوچیکه پاش بود. و البته از این موضوع که محفلی‌ها روی شونه بلندنش کردن و دیگه بهش مهلت حرف زدن ندادن و به سمت در خونه گریمولد حرکت کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 21 خرداد 1403 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-میوه آغگورچ دیگه چیه؟
-میوه بومی سیاره بلیگات آیژیکل سیشِلماف. هشتادمین سیاره ی منظومه مرلینی از سمت راست، به اختصار بهش میگن سیاره ی باس.
-تو از کجا میدونی؟
-کتابخونه؟

پاتریشیا عینکش رو جابجا کرد و با لبخند دندون نمایی بقیه اطلاعاتش رو روی دایره ریخت.
-مسیرش از...

-پای زنبور رویازاد چی؟

تعداد محفلی هایی که با فکر به مصدومیت دامبلدور، پیچیدگی معجون و علاوه بر اون نداشتن یک عدد اسنیپ برای معجون سازی پنیک اتک کرده بودن خیلی زیاد بود و پاتریشیا وقتی برای سخنرانی پیدا نکرد.

-جنگل جادویی پامبلیکا رو چی میگی؟
-شنیدم اونجا زادگاه خون آشام های اصیل و ایناس.
-پروفسور طاقت بیار. مارو تنها نذار.
-فقط یکم میخوابم باباجان.
-اگه بخوابی یخ میزنی.
-من گشنمه.

-من یه فکری دارم.

گابریل تجربه زیادی در کنترل شرایط حساس و حل مشکلات بغرنج داشت و الان وقت مناسبی بود که حسن نیتش رو به محفل ققنوس ثابت کنه و اعتمادشون رو به دست بیاره.
-بنظرم با کمک هم میتونیم حلش کنیم. من چندتا زنبور میشناسم که همش تو خواب و خیالن. جای میوه و مغز پاپریتیکوس هم که مشخصه. طحال اونی که پروفسورو چشم زده هم سه سوته پیدا میکنیم. چطوره که تیم بشیم و هرکس یه گوشه از کارو بگیره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 22:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جوزفین که از لوستر آویزون بود، می‌پره روی کول یکی از حضار و کاغذ رو از دست دامبلدور می‌قاپه و اول یه ذره با تک‌ابرویی بالاداده وارسی‌ش می‌کنه و بعد از صاف‌کردن گلوش به‌طور نمایشی، شروع می‌کنه به خوندن:
- مواد لازم برای تهیه‌ی معجون: میوه‌ی آغگورچ (محل رویش: سیاره‌ی بلیگات آیژیکل سیشِلماف) پای زنبورِ رؤیازاد، مغز پاپریکتوس (زیستگاه: جنگل جادویی حفاظت‌شده‌ی پامبلیکا) و آپاندیس کسی که شما را چشم‌زده.

محفلی‌ها لحظاتی با نفس‌های در سینه حبس‌شده و مغزهایی قفل‌کرده سکوت‌ کردن، تا اینکه...
- آخ پام!

و نگاه‌ها به سمت دامبلدور برگشت.

-انگشت کوچیکه‌م سوز گرفته. تب کرده. تب عشقه! باورتون می‌شه؟
- نه خ‍-

گوینده با نگاه گذرا، دلخور، قهرآلود و «پدرسوخته»گوی دامبلدور سر جاش نشونده شد.

- خب دیگه، منتظر چی هستید؟ دستور من؟ محفلی که دستور نمی‌خواد، خودش می‌دونه کار درست چیه. کلاس میز در شأن انگشان پا نیست. این پسر باید به فکر کِیس دیگه‌ای باشه ولی چون داغه حالیش نیست. باید با معجون از خواب غفلت بیدارش کنیم. مواد لازم رو دونه به دونه تهیه کنید... دوتا جوون و یه پیر دارن این وسط تلف می‌شن!
- اگه خودمون رو علاف پیداکردن اینا کنیم خودمون تلف می‌شیم این وسط که.
- ای بابا، نگرانی نداره که. تا همه باهم هستیم اتفاقی نمی‌افته.

و آه‌ها بود که از سینه‌ها بلند شد، چون وقتی دامبلدور روی چیزی کلید می‌کرد، عوض‌کردن نظرش به این راحتی‌ها نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
~ سوژه جدید ~

محفلیون هم‌چون بچه‌های گل تو خونه، برای ناهار سر میز حاضر شده بودن و به خاطر احترامی که برای دامبلدور قائل بودن، منتظر بودن اونم به جمعشون ملحق بشه تا شروع به خوردن کنن. اما در حالی که صدای دارام دورومِ شکم بعضی از محفلیون به هوا بلند شده بود و چیزی نمونده بود کنسرتی شکل بگیره، ناگهان صدایی تمام محفلیون رو از جا می‌پرونه!

- آخ!

محفلیون برای دقایقی در شوک و بهت نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن و بعد با فریاد مالی از جا برخاسته و می‌رن تا ببینن چی شده که درست در وسط راهرو با دامبلدوری پهن شده روی زمین مواجه می‌شن!
- پروفسور؟ چی شده؟
- آخ باباجان... چیزی نشده. فقط میزمون انقدر من رو دوست داشت نمی‌ذاشت برم و یه ارتباطات نزدیکی با انگشت کوچیکه‌ی پام گرفت!

گابریل که معلوم نیست کی خودشو به دامبلدور رسونده بود، با ناراحتی اونو از پشت در آغوش می‌گیره.
- آخی... دردتون گرفت نه؟ ابراز محبت بین اعضای بدن و اجسام خونه همیشه وجود داشته. اونا چون راه دیگه‌ای برای بیان احساساتشون ندارن پس مجبورن اینطوری علاقه‌شون رو به ما نشون بـ... اممم چرا همه‌تون به من زل زدین؟ فقط داشتم هم‌دردی می‌کردم.

ریموس جمعیتو کنار می‌زنه و می‌ره کنار دامبلدور زانو می‌زنه.
- ممنونیم گابریل ولی اول باید به پروفسور کمک کنیم. بذارین کمکتون کنم بلند شین وسط راه نباشین.
- نه! نمی‌تونم بلند شم! ببینین انگشتم کج شده! پیوندی بین میز و انگشت کوچیکه پای من شکل گرفته که نمی‌تونم همینطوری بشکنمش. شکلات چاره نیست!

دامبلدور این حرفو با دیدن ریموس که بلافاصله بسته‌ای شکلات از جیبش در آورده بود اضافه می‌کنه.
- جادو هم دیگه اثر نداره.

این جمله هم با دیدن پاتریشیا که چوبدستی به دست جلو اومده بود زده می‌شه. سیریوس شروع می‌کنه به شکوندن قلنج انگشتای دستاش و در همین حین از وسط جمعیت رد می‌شه تا به دامبلدور برسه.
- خودم الان به صورت فیزیکی براتون جاش می‌ندازم پروفسور!
- نــــــــه!

سیریوس همونجا وسط راه متوقف می‌شه و با تعجب نگاهی به سایرین می‌ندازه. جوزفین که گیج شده بود می‌پرسه:
- پس باید چی کار کنیم پروفسور؟
- راهکارش فقط یک چیزه دخترم. باید این پیوند استثنایی و عمیق رو در صلح بشکنیم. با معجون سبمن!

قبل از این که محفلیون بخوان بپرسن این دیگه چه معجونیه، دامبلدور انگشت اشاره‌شو بالا می‌گیره.
- صبر کنین، باید همین‌جاها باشه!

دامبلدور مشغول جستجو تو ریشش می‌شه و بالاخره بعد از مقادیری تلاش کاغذ پوستی‌ای رو بیرون می‌کشه و به ریموس تحویل می‌ده. ریموس کاغذ پوستی بلند بالا رو باز می‌کنه و مشغول خوندن می‌شه.
- مواد اولیه معجون سبمن. ابتدا میوه‌ی... همم... خیلی ریزه. نمی‌تونم درست بخونم. جوزفین تو می‌خونیش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/2/31 1:14:06
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: جمعه 26 دی 1399 21:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
پایان سوژه:


- بیا بیرون.

کتی کیسه را روی زمین گذاشته بود و انتظار داشت که یک محفلی سیاه از درون آن به بیرون بپرد.

- بت می گم بیا بیرون!

کیسه هیچ حرکتی نکرد.

- اصن به جهنم! همون تو بمون!

قطع امید کردن کتی از کیسه همانا و بیرون زدن یک توده بزرگ مو از کیسه همانا!

- عه! بالاخره از توی کیسو دراومدی!
- نه نیومدم.
- کله‌ت بیرونه.
- هیچم نیست.

لاوندر - چه سیاهش چه سفیدش - همواره از تایید کردن دیگران پرهیز می کرد.
کتی بل که از طرفی خیالش راحت شده بود که در طول این طرف و آن طرف رفتن هایشان سومین محفلی سیاه سَقَط نشده است، کیسه را برعکس کرد تا لاوندر بیافتد روی زمین.

- آآآآآخ!

لاوندر روی جرمی افتاد که خودش را کشان کشان تا آنجا کشیده بود و باعث کج تر شدن بال های کج بچه مردم شد و کسی توجه نکرد که او به جای زبان عقابی به زبان آدمیزادی جیغ کشیده بود، چرا که همزمان در خانه ریدل‌ها از جا کنده شده و خیل عظیم محفلی ها با سرعت به سمت خروجی می دویدند و خودِ دامبلدور هم دری را که چشمم را گرفته بود زیر بغل زده و جلوتر از همه می آمد و از این طرف و آن طرفشان هم طلسم‌های رنگاوارانگ مرگخواران رد می شد و به سمت فیلم های پلیسی هیچکدام به هدف نمی خوردند و تا به خودشان آمدند دیدند جلوی خانه خودشان در جهان خودشان هستند.
و حالا نه تنها یک محفلی را با سه تا طاق زده بودند، بلکه هاگرید هم زرنگی کرده و ترامپ را در جیبش گذاشته بود و برنامه آن شد که بعد از ظهرها بدهند سخنرانی کند تا دورهم کمی بخندند و علاوه بر این ها اکنون یک درِ خیلی محشر هم داشتند که حقیقتا ارزش همه آن ماجرا ها را داشت و می شد در یک شب سرد زمستانی هات چاکلت نوشید و با لذت هرچه بیشتر به آن خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 دی 1399 13:47
نمایش جزئیات
آفلاین
جرمی به حالت جانورنمایش در آمد و بال های شکسته اش را باز کرد و بالای سر محفلی های سفید که جلوی در مانده بودند به پرواز در آمد. در باز بود و کتی و کیسه ای که درش نیمه باز بود، پشت در پناه گرفته بودند. جرمی که به سختی پرواز می کرد و یک وری بود، با جیغ جیغ هایش سعی در جلب توجه محفلی ها داشت؛ محفلی ها هم به او زل زده بودند.
- جرمی باباجان چیزی شده؟

و جرمی هم فقط جیغ می کشید؛ البته داشت به زبان عقاب چیز هایی را می گفت:
- جـــــیـــــغ! جــیــغ جــیـــــــغ!
- فکر کنیم جرمی هم از در توانای ما خوشش آمده.
- آیلین! آیلین تِرَنسلِیت!

جیغ های جرمی به ویبره های رز آغشته شده و صدایی عجیب را به وجود آورده بود. آیلین نگاهی به جرمی انداخت.
- خب، یک دقیقه صبر کنین داره ترجمه میشه.
- آیلین باباجان!

آیلین بدون توجه به دامبلدور عقاب شد و به زبان عقاب با جرمی حرف زد:
- جرمی وات دِ فاز؟
- آیلین! آیلین! آیلیــــــــن!
-
- نمی تونم دوباره انسان بشم!

جرمی می کوشید تا نقشه اش عملی شود و امیدوار بود که در همین حین، کتی توانسته باشد محفلی سیاه دیگر را آزاد کرده باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1399 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: در یک دنیای موازی، محفلی ها سیاه و پلیدن و محفلی های اصلی رفتن به اون دنیا تا در ازای فروختنِ زاخاریاس، سه تا محفلی سیاه رو به عضویت خودشون در بیارن. سه تا محفلی سیاه رو گذاشتن توی کیسه و محفلیای اصلی نمیدونن کیا رو بهشون دادن. توی مسیر برگشت، دوتا از کیسه ها رو باز کردن و از توی یکیشون، کتی و از یکی دیگه، جرمی بیرون اومد. کتی محفلیا رو به سمت خونه ریدل هدایت کرده و تو حینی که محفلیا دارن با مرگخوارای این دنیا وقت میگذرونن، کتی کیسه آخر رو باز میکنه. محفلیا قصد رفتن دارن و علی بشیر رو برای بررسی محفلیای سیاه میفرستن.

* * *


جرمی که از پشت پنجره خونه ریدل ها، محفلیا رو دید میزد، با دیدن علی بشیر که از خونه بیرون میومد، سریع به سمت کتی برگشت.
- قار قار! قار قار!
- داری چیکار میکنی؟
- صدای عقاب در میارم دیگه. علامت میدم.
- صدای عقاب که اینجوری نیست.

تا جرمی بخواد به نتیجه برسه که صدای عقاب چه شکلیه، در خونه ریدل باز شد. جرمی و کتی کیسه به دست، با نگرانی به در خیره شدن. هر لحظه ممکن بود یه محفلی بیاد و مچشونو بگیره. در حالی که ناخوناشونو میجویدن، به در خیره موندن... و خیره موندن...

- پس اینا چرا نمیان مچمونو بگیرن؟

جرمی بلند شد و آروم آروم به سمت در نیمه باز رفت. به محض اینکه پشت در رسید، در محکم باز شد و جرمی رو به دیوار چسبوند.

- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

دامبلدور در رو یه بار دیگه بر انداز کرد و بیرون رفت.
- گفتی نمیاین بریم، باباجان؟
- خیر. ما اربابی هستیم بسیار مشغول. همین الان هم باید مشغول خواب میبودیم.

دامبلدور با تحسین به در نگاه کرد. دوست داشت دوباره امتحانش کنه. برای همین، یه بار دیگه در رو بست و با قدرت دوباره باز کرد.
- آخ.
- درتون صدا هم داره.

لرد که خودش هم تعجب کرده بود، سعی کرد تعجبشو پنهان کنه. به رز که دیالوگ آخر رو گفته بود، نگاه کرد.
- معلومه که درمون صدا هم داره. ما حتی در هامون هم توانا هستن.
- بابا جان، اگه این در رو لازم ندارین، ما ببریم...
- معلومه که درمونو لازم داریم. ما هر وقت حوصلمون سر میره، با درمون حرف میزنیم. حالا برین و مارو با درمون تنها بذارین.

دامبلدور با خودش فکر کرد که مرگخوارای این دنیا، فرق زیادی با دنیای خودشون ندارن. برای بار آخر، به در نگاهی انداخت، یه بار دیگه بستش و با قدرت باز کرد.
- آخ.

بیرون خونه، کتی با دستپاچگی کیسه باز شده رو نگه داشته بود. الان محفلیا بیرون میومدن و توی دردسر میفتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا