نارسیسای ماچه زحمتی...ما از خوندن پست ها شما لذت می بریم.
بررسی پست شماره
272 باشگاه دوئل، نارسیسا مالفوی:
همیشه می گم که موقع امتیاز دادن به پست های دوئل دنیال نکته خاصی می گردیم. یه عامل هیجان انگیز...یه چیز جالب!
موقع امتیاز دادن به شما داشتم فکر می کردم که با این سوژه چه کار جالب تر و بهتری می شه انجام داد...به نظر من هیچ کاری. این احتمالا بهترین برخوردی بود که می شه با این سوژه داشت.
موضوعتون خیلی ساده اس...ولی تاثیر گذار و زیبا. درست مثل رولی که درباره بلاتریکس و نارسیسا نوشته بودین. شما پیچ و خم روابط و احساسات رو خیلی قشنگ پیدا می کنین. رو نکته های جالبی دست می ذارین و خیلی خوب توصیفشون می کنین. این استعداد مهمیه. این یه تفاوته. نوشته های شما به همین دلیل با بقیه فرق می کنن. چیزی که باعث می شه خواننده از نوشته های شما لذت ببره احساسات زیبا و هیجان انگیزیه که بهش می دین. یه صحنه ساده گل چیدن رو طوری توصیف می کنین که خواننده احساسات کسی که گل رو می چینه و احساسات کسی که صرفا داره تماشا می کنه رو درک می کنه.
شما کمی نسبت به نقشتون تردید داشتین. الان خواسته یا ناخواسته نارسیسای شما فوق العاده شده. نه فقط در این پست. در نوشته های قبلیتونم همین حالت وجود داره.
نارسیسای شما احساساتی، کمی ترسو، حساس و شکننده اس.ترساش و نگرانیاش بی دلیل نیست. خواننده کاملا قبول و باورش می کنه و این یعنی شخصیتی که درست ساخته شده...توصیف شده...و درست جا افتاده.
نقل قول:
- مادر این روزا درست مثل ارواح به نظر می رسه. دلم می خواد جیغ بکشم، پاهامو به زمین بکوبم و سرش فریاد بزنم بلکه از این حالت بیرون بیاد اما می ترسم. نمی دونم بلا کجاست و تنهایی خوابم نمی بره. خیلی می ترسم...
این دیالوگ خیلی نارسیساست!
شما نارسیسا رو همونجوری که باید باشه ترسیم کردین. نارسیسا بلاتریکس نیست. نارسیسا به تکیه گاه احتیاج داره. به حمایت.
نقل قول:
دخترک با ناراحتی کاغذ را از دفترش جدا می کند، مچاله کرده و به سمت شومینه پرتاب می کند؛ درست مانند ده ها برگه ی قبلی اما این بار تنها یک صفحه در دفترش باقی می ماند. حتی برای نوشتن وقایع یک ساعت پیش هم کم است.
در نقاط خیلی درستی به جای اسم از کلمات دیگه ای استفاده می کنین( و یا کلا اسم رو حذف می کنین). این مورد نوشته تونو خیلی زیباتر کرده.
و دو جمله آخر...این که فقط یک صفحه باقی می مونه که برای نوشتن یک ساعت هم کمه.
این خیلی نگاه قشنگیه. توصیف متفاوتیه. اینم یکی از قسمت هاییه که یه اتفاق ساده رو خیلی زیبا و متفاوت توصیف کردین.
نقل قول:
کاش همان موقع می دانستند چه خیالی در سر دارد. اما چی کسی فکرش را می کرد درومیدا بلک از خانه فرار کند؟ آن هم برای ازدواج با بی اصل و نسبی به نام تانکس! از دست دادن افتخار، ثروت و شهرت فقط به خاطر "عشق" ؟
نقل قول:
دخترک لحظه ای در سکوت به شالگردن نگریست و آندرومیدا را در ذهنش مجسم می کرد که در خیابان می خندد و فریاد می زند بدون آن که شرم زده یا نگران باشد
نقل قول:
سردرگمی نارسیسا فوق العاده بود. هیچ اشاره مستقیمی به این موضوع نشده. ظاهرا نارسیسا داره خواهرش رو سرزنش می کنه...ولی هر خواننده ای به وضوح این سردرگمی رو احساس می کنه.تا اعماق قلب نارسیسا رو می بینه...کاملا واضحه که نارسیسا مطمئن نیست که کار خواهرش اشتباه بوده باشه. بدون این که بخواد داره شجاعتش رو تحسین می کنه و به آزادیش غبطه می خوره.
نارسیسا احساسات متفاوتی رو طی پست شما تجربه می کنه. می شد اینا رو کمی واضح تر از هم جدا کرد. به این شکل که یک خط در دفترش می نوشت و بعد درباره افکارش توضیح می دادین و در نتیجه نظرش عوض می شد و صفحه رو پاره می کرد. در رول شما هم همین اتفاقا افتاده. ولی اینجوری کمی واضح تر می شد.
نقل قول:
آرام و باوقار بودن تحت هر شرایطی و نارسیسا این را به مرور می آموخت.
به نظر من کل زندگی نارسیسا در همین سطر خلاصه شده.
نقش کمرنگ ولی تاثیرگذار بلاتریکس عالی بود نارسیسا بلا رو هم تحسین می کنه و ازش می ترسه. بلاتریکس شما مثل همیشه محکم و مقتدره...حتی وقتی که شومینه رو برای سوزوندن شال گردن روشن نمی کنه.
چیزی که می تونست اینجا کمی پررنگ تر باشه رابطه نارسیسا و آندرومیدا بود. می شد کمی بیشتر رو گذشته این دو تا توقف کرد. بلاتریکس و حتی تانکس که ظاهرا نقش کلیدی داشت به همین اندازه کافی بودن.چون چیزی که شما قصد داشتین به خواننده منتقل کنین جای خالی آندرومیدا و کشمکشی بود که نارسیسا با خودش و احساساتش داشت. این کار رو هم به خوبی انجام دادین.
عدم حضور مستقیم پدر و مادر نارسیسا کاملا قابل قبول بود. در چنین موقعیت هایی معمولا کسی به افراد کم سن و سال اهمیت نمی ده! دلیلی نمی بینن براشون توضیح بدن.فکر می کنن متوجه نمی شن یا کلا درجریان چیزی نیستن. کوچیکترا می ترسن. گیج و سر در گم می شن. اینجا هم نارسیسا مونده بود و خودش...تک و تنها!...و باید بار نبودن خواهرش و کنار اومدن با این موضوع رو به تنهایی به دوش می کشید. به همین دلیل فضای رول شما خیلی واقعی و ملموس بود.
قبلا هم گفته بودم.من رول جدی رو تا وقتی مجبور نباشم نمی خونم. جزو معدود اعضایی هستین که رولای جدیشون رو بدون هیچ اجباری می شه خوند( و حتی باید خوند) و لذت برد.
موفق باشید.