ولی بانز هنوز تو کله ی رودولف جا خوش کرده بود.
-پرسیدم از من چی میخوای وجدان؟
بانز کمی فکر میکنه. اول وسوسه میشه چیزایی بخواد که آبرو و حیثیت رودولف رو با خاک یکسان کنه، ولی بعد منصرف میشه. چون حالا کارای مهمتری داره.
-تو میری طرف اون دیوونه ها. بهشون میگی دست از جستجوی بانز، اون مرگخوار بی گناه و مظلوم بردارن.
رودولف مثل افراد مسخ شده اطاعت میکنه و به جنگ رنگی مرگخوارا میپیونده.
-اوهوی...دست نگه دارین. صبر کنین. گوش کنین ببینین چی میگم. هوی تسترال! چرا رنگ میپاشی روم؟
کسی به رودولف اهمیتی نمیده. بانز لگدی به جمجمه ی رودولف میزنه و میگه:
-سریع تر قانعشون کن.
رودولف مجبور به قمه کشی میشه و مرگخوارا از ترس جونشون متوقف میشن.
-چته تو؟
-دستور اربابه خب....ار...ارباب...
-ما باید بانز رو پیدا کنیم.
رودولف:چیکارش دارین؟ من میخوام بدونم با اون جادوگر معصوم و...و...چی بود؟
صدایی تو ذهنش تکرار میکنه: مظلوم...مظلوم!
-بله بله...با اون جادوگر معصوم و مظلوم چیکار دارین؟
-به دستور ارباب قراره تو پاتیل بجوشونیمش.
-پیداش کردیم...تو ذهن رودولفه!
صدای آخر متعلق به کسی بود که نمیتونستن نشنیده بگیرنش. لرد سیاه همون نزدیکیا وایساده بود و به کله ی رودولف اشاره میکرد.
-ما ذهنشو خوندیم که ببینیم چرا شما رو تشویق به نافرمانی از ما میکنه و بانز رو در اونجا یافتیم! فورا درش بیارین.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







