جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 14 مرداد 1396 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا دیوونه وار شروع کرده بودن به پاشیدن رنگ و گچ به اطراف که اگه بانزی اون دور و برا باشه دیده بشه.
ولی بانز هنوز تو کله ی رودولف جا خوش کرده بود.

-پرسیدم از من چی میخوای وجدان؟

بانز کمی فکر میکنه. اول وسوسه میشه چیزایی بخواد که آبرو و حیثیت رودولف رو با خاک یکسان کنه، ولی بعد منصرف میشه. چون حالا کارای مهمتری داره.
-تو میری طرف اون دیوونه ها. بهشون میگی دست از جستجوی بانز، اون مرگخوار بی گناه و مظلوم بردارن.

رودولف مثل افراد مسخ شده اطاعت میکنه و به جنگ رنگی مرگخوارا میپیونده.
-اوهوی...دست نگه دارین. صبر کنین. گوش کنین ببینین چی میگم. هوی تسترال! چرا رنگ میپاشی روم؟

کسی به رودولف اهمیتی نمیده. بانز لگدی به جمجمه ی رودولف میزنه و میگه:
-سریع تر قانعشون کن.

رودولف مجبور به قمه کشی میشه و مرگخوارا از ترس جونشون متوقف میشن.

-چته تو؟
-دستور اربابه خب....ار...ارباب...
-ما باید بانز رو پیدا کنیم.

رودولف:چیکارش دارین؟ من میخوام بدونم با اون جادوگر معصوم و...و...چی بود؟

صدایی تو ذهنش تکرار میکنه: مظلوم...مظلوم!

-بله بله...با اون جادوگر معصوم و مظلوم چیکار دارین؟

-به دستور ارباب قراره تو پاتیل بجوشونیمش.

-پیداش کردیم...تو ذهن رودولفه!

صدای آخر متعلق به کسی بود که نمیتونستن نشنیده بگیرنش. لرد سیاه همون نزدیکیا وایساده بود و به کله ی رودولف اشاره میکرد.
-ما ذهنشو خوندیم که ببینیم چرا شما رو تشویق به نافرمانی از ما میکنه و بانز رو در اونجا یافتیم! فورا درش بیارین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1395 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب گچ ها و رنگ ها آماده هستن. نقاشی رو شروع کنیم؟

لرد سیاه نگاه خشمگینی به آرسینوس انداخت.
-سینوس؟ اگر مایل به کشیدن نقاشی هستی می تونیم در مهد کودک دیاگون ثبت نامت کنیم. این رنگ ها و گچ ها برای یافتن بانز نامرئی هست. اینا رو می پاشین به اطراف تا بانز رنگ بشه و بتونین پیداش کنین!


در فاصله ای نه چندان دورتر، بانز در بینی رودولف بالا می رفت...بالا و بالاتر!

باز هم رفت...

و حتی باز هم بیشتر...

اصولا در این مرحله باید اتفاقی می افتاد. ولی تعجب بانز هم از همین بود که نیفتاد! هر چه بالا و بالاتر رفت به مغز رودولف نرسید.
خیلی عجیب نبود!
حرکات نامتعادل رودولف...تصورات اشتباهش در مورد خودش...غمگین شدن های بی دلیل و ناگهانی و آن همه غر!
-پس این طور...دربون بی مغز! اگه ساحره ها اینو بفهمن!

-ساحره ها چی رو بفهمن؟

رودولف مغز نداشت. ولی گوش که داشت! و صدایی را که درون جمجمه اش می پیچید می شنید. عادت داشت با خودش حرف بزند. ولی مضمون حرف هایش این نبود. برای همین این بار به خودش اعتراض کرده بود.
بانز روی استخوانی نشست و شروع به تاب دادن پاهایش کرد.
-خیلی چیزا هست که ساحره ها باید درباره تو بفهمن. من تصمیم گرفتم اعتراف کنم!

-و تو کی باشی؟
-من صدای وجدانتم...سال ها گم شده بودم و حالا پیدا شدم. الان خیلی دارم عذاب می کشم. باید منو از درد و رنج رهایی ببخشی.

رودولف قانع شد! "رهایی ببخشی" فعل سنگینی برای رودولف بود. خودش به تنهایی نمی توانست جمله ای با این فعل بسازد.
-خب...الان چی می خوای وجدان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: دوشنبه 16 اسفند 1395 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور لبخند میزد. در واقع لبخند میزد، ویبره میزد و معجون جوراب را هم در دستش تکان میداد که خود منظره ای بسیار ترسناک برای بانز بود.
بانز شاید نامرئی بود. شاید هویت و چهره نداشت. اما بانز مغز داشت. مغزی نامرئی و زبر و زرنگ که در آن لحظه سرعت کارش به دلیل وحشت، سرعت نور را هم پشت سر گذاشته بود.
بانز نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد، قطرات عرق نامرئی روی پیشانیش را پاک کرد و گفت:
- ارباب، میشه یه راه دیگه ای باشه؟ من اینطوری اصلا نمیتونم... آخه میدونید، پوستم حساسه و البته این موضوع که اصلا نمیدونم پوست دارم یا نه هم در این مورد تاثیر داره.

بانز نمیدانست. اما لرد میدانست. پس در نتیجه گفت:
- وقت مارو نگیر بانز. تو یا میخوای جانورنما بشی، یا نمیخوای. پس نتیجتا چون ما ارباب دانایی هستیم و میدونیم که میخوای، بهت دستور میدیم وارد اون پاتیل بشی.
- آره بانز، وقت ارباب رو نگیر. برو تو پاتیل. درد نداره.

بانز نمیدانست چطور قرار است درد نداشته باشد، به خصوص که هکتور این موضوع را ذکر کرده است. پس در نتیجه، نفسی عمیق کشید، ردایش را بیرون کشید و ناگهان شروع کرد به دویدن و دور شدن.
لرد خم به ابرو نیاورد.
- تقصیر توئه هکتور، ترسوندیش با حرکات ناگهانیت.

البته هکتور داشت به جهتی که علف ها زیر پای بانز خم میشدند، نگاه میکرد.
- از اونطرف رفت ارباب. معجون بانز پیدا کن بدم؟
- نه هکتور. بقیه رو جمع کن، همراه کیسه های گچ و سطل های رنگ.
- ای به چشم ارباب... الان معجون "پیدا کردن بقیه به همراه کیسه های گچ و سطل های رنگ" رو میبرم میدم به یارانتون.

در سوی دیگر، بانز همچنان دوید و دوید. تا جایی که به یک عدد رودولف رسید که مشغول دربانی بود. اصولا رودولفی که مشغول دربانی باشد، تنها حواسش به دربانی است. نتیجتا بانز نفس راحتی کشید، گزینه هایش را چند ثانیه سبک سنگین کرد، سپس هنگامی که رودولف انگشتش را به سوی سوراخ بینی برد تا اندکی کاوشگری کند، بانز هم نامردی نکرد و همراه انگشت بالا رفت تا به مخفیگاه نفرت انگیز خود وارد شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 14 اسفند 1395 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز گزینه بی ادبانه تر را انتخاب کرد! اگر می مرد، ادب به چه دردش می خورد؟

بدون پوشیدن ردا به وسط مقر مرگخواران دوید و از هکتور دور شد...و صدایی را شنیدن که در آن لحظه اصلا نمی خواست بشنود!

-بانز؟!

گوینده هر شخص دیگری که بود، بانز جواب نمی داد...هر کسی بجز لرد سیاه. ولی بانز علاوه بر ردا، شانس هم نداشت!

-فرمودیم بانز؟
-بفرمایید ارباب؟
-الان کجایی؟ صدای نحست از نزدیکی ما به گوشمون می رسه.
-بله ارباب بسیار نزدیکم. در یک قدمی سمت راستتون قرار دارم.

لرد سیاه به یک قدمی سمت راستش نگاه کرد.
-ما چیزی نمی بینیم...و این معنیش اینه که بدون ردا داری در مقر حکومتی ما داری آمد و شد می کنی...به چه جسارتی؟

بانز جسارت مسارت نداشت! به دلیل همین جسارت نداشتن، بدون ردا در حال دویدن بود. ولی به هر حال سریعا ردای رودولف را که معمولا مورد استفاده واقع نمی شد گرفت و پوشید.
-ارباب منو ببخشید. ذهنم درگیر موضوع جانورنما شدنمه. الان می رم و بوی مورد نظر رو پیدا می کنم و میارم!

-لازم نیست...ما خودمون یافتیمش. بویی یافتیم که هر چی بگردی بدترش رو پیدا نمی کنی. هک...اون معجون جوراب سه ماهه تو بیار ببینیم.

بانز باورش نمی شد. هکتور شاد و شنگول در حالی که معجونی را که بانز در حال فرار از آن بود، در دست داشت به سمت لرد و او می آمد!
لرد سیاه به معجون هکتور اشاره کرد.
-همینه...بدبو تر از این دیگه ممکن نیست. هک...بانز رو بذار تو پاتیل و این معجونو بریز روش. سیزده دقیقه بجوشونش که بوی معجون خوب به خوردش بره. قراره وقتی جانورنما شد ازش به عنوان سلاح استفاده کنه.

در حالی که لرد سیاه در حال توضیح دادن بود، هکتور مقداری هیزم وسط حیاط ریخت...پاتیلی روی آن گذاشت و لبخند زنان به بانز خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس معطل چی هستی؟ بگیر بنوش دیگه!

هیچ‌کدوم از اعضای بدن بانز، حتی به اندازه‌ی یک اپسیلون هم به سمت معجون دراز نمی‌شن. در عوض بانز به سختی آب دهنش رو قورت می‌ده و پاتیل چه کنم چه کنم به دست می‌گیره.

- حتی پاتیل مخصوصتم از قبل آماده کردی؟ مطمئنم تو هم مثل من یه معجون‌ساز بزرگ می‌شی.

بانز که از به دست گرفتن پاتیل چه کنم چه کنم چیزی جز پشیمونی عایدش نشده بود، اونو به جیبش برمی‌گردونه.
- اممم... مطمئنی با خوردن این معجون منم می‌تونم مثل تو بزرگ‌ترین معجون‌ساز بشم؟
- معلومه که نه.

در حالت عادی، چنین پاسخی به اون‌چنین سوالی منجر به پوکرفیس شدن شخص مورد خطاب گرفته می‌شد. اما برای بانز همه چیز فرق می‌کرد. این پاسخ می‌تونست راه فرار اون از این دردسر بزرگ باشه.
- خب... چرا؟
- چون من بزرگ‌ترین معجون‌سازم. تو می‌شی دومین بزرگ‌ترین معجون‌ساز.
- نمی‌شه. من از معجون‌ساز شدن پشیمون شدم! نمی‌خوام دومی باشم.

پیش از اینکه بانز بخواد برگرده و با سرعت هرچه بیشتر اونجارو ترک کنه، هکتور با فریاد "گووودااا"یی جهش بلندی می‌کنه و رو کمرش فرود میاد.
- مگه دست خودته؟ قورت بده ببینم.

اگه بانز نامرئی نبود، تا الان نه تنها صدبار معجون رو قورت داده بود، بلکه مراحل هضم و دفع اون هم انجام شده بود. اما تشخیص اینکه دهن بانز دقیقا در کجا قرار داشت، برای هکتور سخت بود.

بانز هم از فرصت استفاده می‌کنه و رداش رو از تن در میاره تا حتی تشخیص اینکه کجاست هم سخت بشه، چه برسه به تشخیص محدوده‌ی کله! در نتیجه هکتور با صدای گرومپی همراه با ردا روی زمین فرود میاد. هکتور کورکورانه دستاشو به امید یافتن بانز تو هوا تکون می‌ده، تا اینکه به یاد آوردن حقیقت تلخی اونو از تلاش بازمی‌داره.
- تو لخت شدی بانز.

بانز نمی‌دونست لخت دویدن وسط مقر مرگخواران براش سخت‌تر بود، یا پوشیدن ردا و در عوض مجددا در خطر خوردن معجون هکتور قرار گرفتن! اما تصمیمش هرچه که بود، باید سریع‌تر انجامش می‌داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس معطل چی هستی؟ بگیر بنوش دیگه!

هیچ‌کدوم از اعضای بدن بانز، حتی به اندازه‌ی یک اپسیلون هم به سمت معجون دراز نمی‌شن. در عوض بانز به سختی آب دهنش رو قورت می‌ده و پاتیل چه کنم چه کنم به دست می‌گیره.

- حتی پاتیل مخصوصتم از قبل آماده کردی؟ مطمئنم تو هم مثل من یه معجون‌ساز بزرگ می‌شی.

بانز که از به دست گرفتن پاتیل چه کنم چه کنم چیزی جز پشیمونی عایدش نشده بود، اونو به جیبش برمی‌گردونه.
- اممم... مطمئنی با خوردن این معجون منم می‌تونم مثل تو بزرگ‌ترین معجون‌ساز بشم؟
- معلومه که نه.

در حالت عادی، چنین پاسخی به اون‌چنین سوالی منجر به پوکرفیس شدن شخص مورد خطاب گرفته می‌شد. اما برای بانز همه چیز فرق می‌کرد. این پاسخ می‌تونست راه فرار اون از این دردسر بزرگ باشه.
- خب... چرا؟
- چون من بزرگ‌ترین معجون‌سازم. تو می‌شی دومین بزرگ‌ترین معجون‌ساز.
- نمی‌شه. من پشیمون شدم! نمی‌خوام دومی باشم.

پیش از اینکه بانز بخواد برگرده و با سرعت هرچه بیشتر اونجارو ترک کنه، هکتور با فریاد "گووودااا"یی جهش بلندی می‌کنه و رو کمرش فرود میاد.
- مگه دست خودته؟ قورت بده ببینم.

اگه بانز نامرئی نبود، تا الان نه تنها صدبار معجون رو قورت داده بود، بلکه مراحل هضم و دفع اون هم انجام شده بود. اما تشخیص اینکه دهن بانز دقیقا در کجا قرار داشت، برای هکتور سخت بود.

بانز هم از فرصت استفاده می‌کنه و رداش رو از تن در میاره تا حتی تشخیص اینکه کجاست هم سخت بشه، چه برسه به تشخیص محدوده‌ی کله! در نتیجه هکتور با صدای گرومپی همراه با ردا روی زمین فرود میاد. هکتور کورکورانه دستاشو به امید یافتن بانز تو هوا تکون می‌ده، تا اینکه به یاد آوردن حقیقت تلخی اونو از تلاش بازمی‌داره.
- تو لخت شدی بانز.

بانز نمی‌دونست لخت دویدن وسط مقر مرگخواران براش سخت‌تر بود، یا پوشیدن ردا و در عوض مجددا در خطر خوردن معجون هکتور قرار گرفتن! اما تصمیمش هرچه که بود، باید سریع‌تر انجامش می‌داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 8 آبان 1395 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
جوراب به پای مورد نظر که توانسته بود توجه بانز رو اون هم بدون کوچکترین زحمتی جلب کنه، ذوق زده شده بود و ذوقش موجب شد که لرزشی از نوک انگشتان پایش شروع بشه و ذره ذره در بدنش بالا بره.
بانز مشغول تماشای روند این بالا رفتن بود و آرام آرام با گسترش لرزش با اون بالا رفت و وقتی به صورت فرد جوراب پوش رسید به نظر میومد قصد داره از تصمیمش منصرف بشه.

- جوراب های منو واسه چی میخوای؟

بانز منصرف شده بود. اما به نظر نمیرسید راه گریزی وجود داشته باشه. بانز ناخواسته کسی رو انتخاب کرده بود که بعید بود به راحتی بشه اون رو دست به سر کرد. از بین همه گزینه های موجود هکتور حتی آخرین گزینه ی بانز هم نبود.

هکتور همچنان ویبره زنان و با اشتیاقی بی پایان به بانز خیره بود و انتظار جواب رو می کشید و بانز داشت فکر می کرد که چه جوابی میتونه بده.
- چیزه... من فقط... لازمشون دارم!
- میخوای اونا رو بریزی تو معجون و بپزی و بخوری تا مثل من بزرگترین معجون ساز دنیا بشی؟

بانز هرگز چنین چیزی نمیخواست. اون حتی از تصور چنین چیزی هم حالش بد میشد چه برسد به اینکه یک لیوان معجون، که شامل جوراب های نشسته و چند صد ساله هکتور میشد رو سر بکشه. ولی ظاهرا در حال حاضر این بهترین راه حل برای خلاصی از دست هکتور بود.
- اممم... اگه راستشو بخوای آره. میخوام توی معجون سازی پیشرفت کنم.

در کسری از ثانیه هکتور دستش را تا آرنج در جورابش فرو کرد و یک شیشه معجون بیرون کشید. معجونی به رنگ سبز لجنی که دودی سبز رنگ با بویی منزجر کننده از اون بلند می شد.
- کافیه این معجون رو همینجا سر بکشی تا همه چیز درست بشه. این معجون جوراب منه که به مدت سه سال شسته نشده و سه ماه توی این معجون جوشیده.

به نظر می رسید بانز فکر اینجاش رو نکرده بود. بانز حتی با شنیدن وصف معجون و روش ساخته شدنش هم حالش داشت به هم میخورد. بانز نمیدونست باید چی کار کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1395 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بانز می خواد جانور نما شدن رو یاد بگیره. برای این کار از لرد سیاه درخواست کمک می کنه. لرد بهش دستور می ده که برای شروع، جانوری رو که مایله بهش تبدیل بشه پیدا کنه و برای لرد بیاره. بانز یه راسوی بدبو پیدا می کنه و برای لرد می بره.

..................

بانز تردید داشت...ولی بویی که چند دقیقه پیش استشمام کرده بود می توانست سلاح بسیار خوبی به شمار برود...مخصوصا در مقابل مزاحمت های رودولف که چپ و راست نگاه های شیفته وارانه به راسو می انداخت.
بانز باید می فهمید راسو گیاه خوار است یا گوشتخوار!
-دهنتو باز کن ببینم!

راسو نفهمید! کمی سرش را خاراند. ولی باز هم نفهمید. به حرکت لب های بانز خیره شد. ولی خیره اش هدر رفت. چون لبی نمی دید که به حرکتش خیره شود. راسو عصبانی شد و سعی کرد بوی وحشتناکش را دوباره منتشر کند. بانز این را حس کرد!
-نه نه...ببین. صبر کن. کسی اذیتت نمی کنه. فقط دهنتو باز کن. این جوری...آآآآآ!

بانز می دانست دهان خودش دیده نمی شود. برای همین با دو دستش دو فک رودولف را گرفت و با تمام توان باز کرد.

رودولف:

راسو متوجه شد! دهانش را باز کرد. و بانز بعد از معاینه مختصری اعلام کرد:
-گوشتخواره ارباب! دم موشه رو می تونم از این جا ببینم. موش می خوره!

پیتر پتی گرو برای لحظه ای به خود لرزید و جیرجیر نامفهومی کرد.
لرد سیاه دستور بعدی را صادر کرد:
-خب...این طور که متوجه شدیم سلاح این جانور بوی بدشه. حس بویایی تو این وسط اهمیت زیادی پیدا می کنه. حالا باید بری و بدترین بویی که پیدا می کنی رو برای ما بیاری که سلاحت رو همون قدر انزجار آمیز کنیم!

لرد سیاه بعد از اعلام مرحله بعدی، به اتاقش برگشت.

بانز خیال داشت برای اجرای دستور به دور دست ها برود. از کوه ها و جنگل ها عبور کند. گیاهان و جانوران زیادی را استشمام کند! ولی چشمش به یک جفت پا افتاد! شک نداشت که این جوراب ها چیزی بودند که به دنبالش بود.
رو به صاحب پاها کرد و گفت:
-ببین...می گم...جوراباتو بهم قرض می دی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مهر 1395 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز روی زمین افتاده بود. بانز هیچوقت دیده نمی شد. بانز تهمت بو دادن خورد. جرمِ راسو به گردن بانز افتاده بود. بانز تخریب روحی و روانی شد.
- ارباب!
- پس همچنان قراره ما رو معطل کنی؟!

بانز از شدت گریه نمی تونه حرف بزنه. در این حین رودولف به هوش میاد.
- اوه چه جانور ناشناخته ای! جنسیتش چیه؟

بانز ناگهان به خودش میاد. یعنی رودولف قصد داشت راسویی که اون با زحمت پیدا کرده بود رو بدزده؟ اگه رودولف زودتر جانورنما شدن رو یاد بگیره چی؟ اگه بانز هرگز جانورنما نشه چی؟
- نـــــــــــــــــــــه!

بانز نعره ای می زنه و جلوی راسو قرار می گیره که البته به خاطر نامرئی بودنش هیچ تاثیری در جهت نگاه رودولف نداره.

-ما کارهای مهم تری داریم بانز.

بانز دوباره به راسو خیره می شه. واقعا می خواد تبدیل به همچین چیز بد بویی بشه؟
- آخه ارباب... این...
- گیاهخوار که نیست؟

بانز هیچی از راسو نمی دونست! و جیغِ رز تردیدش برای انتخاب راسو رو بیشتر کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 19:14:21
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 19:16:17
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 23:30:12
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/7/28 23:31:24
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 28 مهر 1395 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
که موفق هم میشه.

راسو که کمی صاف و صوف شده خودشو از زیر هیکل نامرئی بانز بیرون میکشه و تو همون لحظه احساس میکنه وضعیت روحی و روانیش پاک به هم ریخته.
یه نفر یقه شو گرفته بود. یه نفر بلندش کرده بود و تا اونجا برده بود. یه نفر اونو زده بود. و هیکل یه نفر روش افتاده بود. ولی راسو نتونسته بود هیچکدوم از اونا رو ببینه.
راسو به چشماش شک کرده بود. به عقلش شک کرده بود.حتی به موشی که دیشب خورده بود شک کرده بود. شاید راسو مسموم شده بود! شاید موشه معتاد بود! شاید الان مواد توهم زا در رگ های راسو در جریان بود. به هر حال از اونجایی که کسی راسو ها رو دستگیر نمیکرد راسو نگران این یکی نشد.

در حالی که بانز داشت سعی میکرد خودشو جمع و جور کنه شخصی در محل حاضر میشه که نه وضعیت جسمی بانز براش مهم بود و نه وضعیت روحی راسو.

-اینجا چه خبره؟ در محوطه ی خانه ی ما...این چه بوییه راه انداختی بانز؟

بانز خیلی بدبخت بود. اونجا به هم ریخته بود و یک راسو حضور داشت که با تعجب به لرد زل زده بود و یه بانز که دیده نمیشد. و لردی که همون بانزی رو که دیده نمیشد مقصر دونسته بود.

-چی فرمودین ارباب؟
-بو بانز... تو...بو میدی!
-خب...من نمیدم. کار این بود.

بانز به حیوون زیبای پشمالویی که با چشمای معصوم و درشت به لرد زل زده بود اشاره میکنه.

وضعیت اصلا قانع کننده نیست. ولی لرد میخواد هرچه سریع تر از شر بانز خلاص بشه.
-خب بانز...گذشته از بویی که میدی. جانور رو انتخاب کردی یا ما باید همچنان علاف تو باشیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!