جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] زندگی به سبک سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-بلاتریکس...وقتی داریم باهات حرف می زنیم به ما نگاه کن!

دست رودولف داشت به آرامی به طرف سر بلاتریکس می رفت که صدای فریاد لرد او را متوقف کرد.
-دست به سرش نمی زنی ها رودولف! احساس می کنیم دخالت های نامحسوسی در اجرای دستورات ما داری.

دست رودولف به سر بلاتریکس نرسید و در نتیجه بلاتریکس نه به لرد و نه به هیچ شخص دیگری نگاه نکرد!

لرد متعجب شد!

بلاتریکس...فرصت نگاه کردن به او را از دست داده بود؟ مطمئن شد که مشکلی وجود دارد!
-بلاتریکس! مغزت هم مشکلی پیدا کرده؟ چرا جواب درست به ما نمی دی؟ چرا به ما نگاه نمی کنی؟ صبر ما کم کم داره از این میزان از بی احترامی به سر می رسه.

رودولف بغض کرد. موقعیت بدی بود. در هر موقعیت بد دیگری به سراغ لرد می رفت و غر می زد! ولی حالا این امکان هم وجود نداشت...برای همین، اولین چیزی که به ذهنش رسید را گفت.
-ارباب...فکر کنم...با شما قهر کرده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد مطمئن بود که عفونت دندان باعث این نمیشد که بلاتریکس فرصت صحبت با او را از دست بدهد!
_بلا رو کاری کردی رودولف؟
_زشته ارباب!
_
_یعنی چیزه...موضوعات درون خانوادگیه و خصوصیه اینا دیگه خب...نمیشه وسط شام جلو همه گفت که!
_منظورم اینه که چیکار کردی که بلا جواب ما رو نمیده؟
_ عفونته دیگه...چیز..دندونش عفونت کرده دیگه!
_گیرم که نمیتونه حرف بزنه، میتونه باس سر جواب بده خب!

رودولف با نگرانی اول نگاهی به لرد که تهدیدآمیز به او در حال نگاه کردن بود انداخت، سپس نگاهی به همسر مُرده اش که عینک آفتابی به چشم زده بود و در انتها نگاهی به مرگخواران کرد که به نظر میرسید هیچکدام قرار نیست به او کمک کنند، چرا که همه سرگرم خوردن غذا بودند...رودولف باید تنها با ابن مشکل روبرو میشد!
_چیزه ارباب...تم...خب...میتونه...سوال بپرسین، جواب میده!
_خب بلا...اوضاع شکنجه گاه کجاست؟

رودولف دوباره دستش را به آرامی به طوری که لرد متوجه نشود، در موهای انبوه بلاتریکس کرد و با گرفتن کله اش، سرش را دوبار به سمت پایین تکان داد!
اما این چیزی نبود که لرد را راضی کند...
_آره؟جواب سوال ما آره اس بلا؟
_خب ارباب دقیقا چجوری باید اوضاع شکنجه گاه رو با کله اش نشون بده؟
_از تو سوال پرسیدیم رودولف؟
_ببخشید!
_نمیبخ..اوه..چرا..یادم نبود..دیگه میبخشم رودولف...خب، بگو بلا!

رودولف در نهایت استیصال و درماندگی برای اخرین بار نگاهی به مرگخواران کرد، بلکه کمکی به او بکنند...اما مرگخواران طوری در حال غذا خوردن و رفتار کردن بودند که انگار رودولف آنجا نبود و یا ترجیح میدادند که آنجا نباشد!
رودولف نفس عمیقی کشید و سر بلاتریکس را پنج بار به سمت بالا تکان داد، چهار بار چرخاند، هشت بار جلو و شیش بار به سمت عقب تکان داد!
رودولف فقط امیدوار بود این حرکات سر تداعی کننده یک فحش ناموسی نباشد!

لرد چند ثانیه ای ساکت ماند..سپس گفت:
_خب...که اینور!

به نظر میرسید لرد یا کامل قانع شده بود و یا کاملا شک کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1396 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس اشتباها توسط هکتور کشته شده. مرگخوارا مایل نیستن این خبرو به لرد بدن. برای همین نوبتی از جسد مراقبت می کنن.
و الان نوبت رودولفه.
اما مشكلي وجود داره. و اون اينكه جسد بلاتريكس، گاهى به اطرافيان سيلى ميزنه.
..............................

با سيلى بلاتريكس، رودولف از جايش پريد.
-حتى تو اين وضعم دست از سر من بر نمى دا... چيز... يعنى بزن... بيا عزيزم!... يكى هم اينور بزن.

بلاتريكس هم كه در هيچ وضعى شوخى سرش نميشد، دستش را بالا آورد و ضربه بعدى را محكم تر كوبيد.

-معلوم نيست بلامون رو چيكار كردى كه اينجورى ميزنتت... هوم... بلا... ميخواستي از اوضاع شكنجه گاه بگى.

دقيقه ها در حال گذشتن بودند و رودولف، منتظر رخ دادن معجزه!

-بلا؟... منتظريم ما.

و اميد به معجزه رودولف، با چشم غره سرخ رنگ لرد پرپر شد.
-ام... ارباب... بلاتريكس چيز شده... چيز...آها! عفونت شده!
-عفونت؟!... به همسرت... خواهر من...ميگى عفونت؟... خجالت نميكشى؟

نارسيسا بسيار عصبانى به نظر مى رسيد.

-نه!... منظورم چيزه...دندون!... دندونش عفونت كرده. آره دندونش! درد ميكنه. نميتونه صحبت كنه!

لرد سياه به نظر قانع نشده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف رنگ به رنگ شد . به سختی آب دهانش رو قورت داد و نگاهی به حاضرین انداخت . به لایتینا که چرک فرضی زیر ناخن هاشو تمیز می کرد ، به آرسینوس که زیر لبی با تاجش حرف می زد، به ریتا که با برگه هاش ور می رفت و...
مثل اینکه کسی قصد کمک نداشت . رودولف بی وقفه عرق می کرد و قلبش به شماره افتاده بود.
۳۰ ثانیه گذشت.
بوی گند عرق رودولف همه جارو برداشته بود حداقل به حدی بود که حواس لرد را از بلاتریکس به او معطوف کند.
- رودولف باز تو حمام نرفتی؟

رودولف خوشحال از اینکه فرصتی پیش آمده که لرد بلاتریکس را فراموش کرده ،با شیرین زبانی گفت:
- لرد سیاه به سلامت باشند ، طی یک هفته ی اخیر به دلیل انجام ماموریت های پیاپی برای خدمت به جبهه ی سیاه و حفاظت از آرمان های حضرت اجل فرصتی برای استحمام و رسیدگی به خود نداشته ام . البته نه اینکه شکایتی داشته باشم ، نه...
- لازم نیست ادبی حرف بزنی رودولف .

از چهره ی رودولف پیدا بود که مشتاق ادامه ی بحث است . ولی لرد رو به آرسینوس کرد .
- سینوس از مراسم کفن و دفن وینکی چه خبر؟

آرسینوس لحظه ای برای پیدا کردن مخاطبش چشم گرداند و نگاهش روی لرد ثابت ماند.
- کفنش کردیم و با خدافظ وزیر..
- خدافظ وزیر؟
- آره رودولف خدافظ وزیر ، محل راهنمایی وزیر پیشین با بوسه و صلوات به سمت در خروجی. بلی، سرورم در خدافظ وزیر طوافش دادیم و همونی که خودتون می دین و من !

لرد سری تکان داد که نشانه ی رضایتش از آرسینوس بود.
- ما از این مسئولیت پذیری و خدمات ویژه ی تو متشک...میشه برای دیالوگ قبلی درخواست ویدیو چک بدم ؟
- البته الان چک می کنم .

و در همین لحظه دست بلاتریکس بالا آمد و چک محکمی به رودولف زد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آذر 1396 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
عینکو بدین لعنتیا...عینکو بدین!

کراب فورا پرید و عینک را برداشت و روی سرش در لابلای موهای فرفری اش نصب کرد!
-زیبا شدم؟

رودولف خوشحال از این که حداقل دستش را عینک میرسد، عینک را قاپید و به چشم بلاتریکس زد. این حرکت غیر عادی از چشم لرد سیاه پنهان نماند!
-رودولف...تو روز روشن چرا عینک زدی به چشمش؟

-ارباب من غیرتی میشم. خوشم نمیاد کسی با زنم چشم تو چشم شه.

قانع کننده نبود. ولی لرد سیاه گرسنه قانع شد.
-حالا چرا اینقدر چسبیدی بهش؟

-اممم...ارباب...از...عشق و علاقه زیاد؟!

رودولف و بلا ناچارا به طرف صندلی های نزدیک لرد رفتند. البته بلا ناچار تر بود! مرده بود به هر حال.
حداقل کاری که رودولف موفق به انجامش شد این بود که بلا را روی صندلی کمی دورتر بنشاند و خودش کنار لرد نشست.

-اوضاع شکنجه گاه چطوره؟

این سوالی بود که لرد سیاه، ناغافل از بلا پرسیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آذر 1396 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1396 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس بدون توجه به موقعیت سختی که توش قرار گرفته بود، سعی می‌کنه با زل زدن به دیوار رو به روش، خودشو از مواجهه با نگاه‌های مستقیم لرد از یک طرف، و سنگینی نگاه رودولف از پشت سرش نجات بده.

رودولف که به کل از آرسینوس قطع امید کرده بود، به سختی تلاش می‌کنه با تک دست آزادش قمه‌هاشو بیرون نکشه و آرسینوسِ مثلا بی‌خبر از همه جا رو از وسط به دو نصف مساوی تقسیم نکنه. در عوض به سمت هکتور که درست کنار آرسینوس نشسته بود می‌ره.

ولی به نظر میومد انتخاب مناسبی نبود!

بلافاصله تا هکتور حضور رودولف رو در کنار خودش حس می‌کنه، شروع می‌کنه به ویبره زدن؛ و این چیزی نبود که به نفع رودولف باشه.
- هی... باشه باشه فهمیدی من اینجام... اشتباه اومدم. غلط کردم... ویبره نرو... با تو کاری نداشتم. دِ لا مروت خاموش شو... الانه که بلاتریکس از دستم بیفته!

و میفته!
البته بلاتریکس نه، بلکه عینکی که به چشم داشت!

- چی کارم داشتی رودولف؟

رودولف اهمیتی به هکتور نمی‌ده، فقط به محض اینکه عینک از چشم بلاتریکس میفته، چرخشی می‌کنه تا لرد با بلاتریکسِ مرده چشم تو چشم نشه. رودولف با ایما و اشاره سعی می‌کنه به مرگخوارا بفهمونه که عینکو به دستش برسونن، اما مرگخوارا هرکدوم سوت‌زنان خودشونو مشغول کاری کرده بودن.
توجه لرد به وضوح به حرکات عجیب رودولف جلب شده بود.
- رودولف؟ تا نزدیم با گوش از سر در خانه‌ی ریدل آویزونت کنیم، بلای ما رو بیار و همین جا بشین.

انگشت اشاره‌ی لرد، به دو صندلی خالی‌ای که درست کنارش قرار داشت اشاره می‌کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 آذر 1396 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-پيس پيس! پيس... پييييس!... هوى پيس... آرسينوس! با توئم!

آرسينوس كه تا الان "پيس" خطاب نشده بود، با تعجب به رودولف نگاه كرد. سپس براى بازيابى اعتماد به نفسش، دستى به كرواتش...نكشيد! بلكه تاجش را روى سرش جا به جا كرد.
-پيس؟... به من ميگى پيس؟ بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى با شاه مملكتت...

اما صدايش، با چشم غره سرخ رنگ لرد، رو به خاموشى رفت. سپس، نفس عميقى كشيد و تاجش را برداشت و به پشت سرش پرتاب كرد.
-شاه؟... من گفتم شاه؟... شاه چيه؟!...لرد!... بدم بندازنت آزكابان تا ياد بگيرى جلو لرد مملكت اينجورى... غلط كردم ارباب!

رودولف كه زير بار وزن بلاتريكس، به يك طرف خم شده بود، منتظر پايان يافتن نگاه غضبناك لرد به آرسينوس نماند. در عوض، در حالى كه يك چشمش به لرد بود، با چشم ديگر، چشم غره اى به آرسينوس رفت.
-آرسينوس عزيز تر از جانم... الان وقتش نيست... پاشو... پاشو بيا اينجا بغل لرد بشين. آفرين شاه خوب... پاشو.

به نظر نمي آمد كه آرسينوس، با آن نگاه هاى غضبناك لرد، قصد جا به جايى داشته باشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 3 آذر 1396 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا بعد از گفتن این جمله محل رو ترک کرد و رودولف ماند و بلاتریکس. بر همگان واضح و آشکار بود که رودولف از سایه ی بلا هم می ترسد چه برسد به اینکه الان یک جنازه روی دستش مانده بود که باید از آن مراقبت هم میکرد و وانمود می کرد که زنده است.

- هوم، بذار ببینم اون عینک آفتابیم که افتاد تو پاتیل هکتور رنگش سفید شد رو بزنم به چشمت.

هنوز جوهر نقطه ی پایان جمله ی رودولف خشک نشده بود که کشیده ی آب نکشیده ای صورتش رو مورد عنایت قرار داد.

- کی زد؟ کسی اینجا نبود که! اصلا چرا زد؟ ساحره زد؟ ساحره دست بزن دار کی بودی تو؟

کشیده ی بعدی سمت دیگر صورت رودولف را مورد عنایت قرار داده بود. رودولف که کم کم داشت می ترسید تصمیم گرفت بیخیال سخنرانی برای ساحره های فرضی شده و زودتر با بلا سر میز برود. یک عینک ته استکانی را به زور روی چشم های بلا جا داد از اونجایی که از رودولفی که حتی یه دست لباس مناسب هم نمیپوشید نمی شد انتظار نظم و ترتیب داشت، مطابق انتظار عینک را به شکل یک وری روی صورت بلا گذاشته بود و او را کشان کشان دنبال خودش می برد. و تقریبا همزمان با لرد سر میز رسید.

لرد نگاهی به بلا کرد که به نظر می رسید توی بغل رودولف لم داده اون هم با یک عینک آفتابی! این صحنه اصلا مناسب شخصیت بلا نبود. اصلا هم صحنه ای نبود که همه هر روز با اون مواجه بشن. از جمله چنین صحنه های عجیب و هر روز نبینی می شد به ساکت ماندن هکتور، نپیچیدن نجینی همچون حلقه دار دور گردن لرد، قابل دیدن شدن بانز یا نَویزیدن لینی اشاره کرد.

- بلایی سر بلای ما آوردی؟

رودولف که غرق در تفکر بود که چگونه می تواند از این موقعیت استفاده کنه و ساحره کشی راه بندازه اصلا صدای لرد رو نشنیده بود.

- با تو بودیم! گفتیم بلامون چرا خراب شده؟

صدای فیس فیس شکم نجینی که بیست و سه ثانیه بود غذا نخورده بود رودولف را از جواب دادن نجات داد. اما این نجات مدت زیادی دووم نداشت. این را می شد با توجه به میز غذا و پر بودن تمامی صندلی ها فهمید. فقط دو صندلی که نزدیکترین صندلی به لرد بودن خالی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!