یکی یکی بلیت ها رو نشون میدن و سوار قطار میشن. لینی هکتورو توی بغلش میگیره ونفس نفس زنان و به سختی پرواز میکنه.
به مامور میرسن و لینی یه بلیت بهش میده. مامور به هکتور اشاره میکنه.
-پس این چی؟
لینی با عصبانی ترین حالتی که شاخک هاش بهش اجازه میدن داد میزنه:
-این که بچمه
...مگه ننوشتین برای زیر پنج سال بلیت لازم نیست؟ این چهار سال و هفتاد و پنج صدم سالشه. یه کم دیگه اینجا وایسیم پنج ساله میشه. بذار بریم تو آقا.
مامور کمی هکتورو وارسی میکنه.
-این چرا میلرزه؟
-خب ترسوندیش دیگه...از حرف زدن حشره تعجب نمیکنه، از لرزیدن این تعجب میکنه. میذاری بریم یا پنج ساله بشه ازت به دادگاه حقوق بشر شکایت کنم؟ چیه؟ من بشر نیستم...این بچه که هست.
مامور سرشو تکون میده و اجازه میده این دو تا هم رد شن.
در قطار بسته میشه.
-ارباب...من جا موندم!
صدا، صدای بانزه که چون دیده نمیشده درو به روش بستن و الان از روی سکو، با حالتی محزون داره برای لرد و مرگخوارا دستمال تکون میده.
مرگخوارا دستای نامرئی بانزو میگیرن و از پنجره میکشنش بالا که اربابی نکرده، بانز جا نمونه. بانز خیلی مهمه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


من فک میکردم چون دوست ندارین زود برسین جلوی صف، برگشتیم عقب! پس با این اوصاف چرا برگشتیم عقب؟ 







پس به خاطر این، این کارو می کردی؟ پدرته...نه؟ ناامید نباش. علم پزشکی پیشرفت زیادی داشته. شاید راهی پیدا بشه. اینم بگیر.



