جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

93 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
93 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

بانک گرینگوتز - بانک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تا این که به قطار میرسن!

یکی یکی بلیت ها رو نشون میدن و سوار قطار میشن. لینی هکتورو توی بغلش میگیره ونفس نفس زنان و به سختی پرواز میکنه.
به مامور میرسن و لینی یه بلیت بهش میده. مامور به هکتور اشاره میکنه.
-پس این چی؟

لینی با عصبانی ترین حالتی که شاخک هاش بهش اجازه میدن داد میزنه:
-این که بچمه ...مگه ننوشتین برای زیر پنج سال بلیت لازم نیست؟ این چهار سال و هفتاد و پنج صدم سالشه. یه کم دیگه اینجا وایسیم پنج ساله میشه. بذار بریم تو آقا.

مامور کمی هکتورو وارسی میکنه.
-این چرا میلرزه؟

-خب ترسوندیش دیگه...از حرف زدن حشره تعجب نمیکنه، از لرزیدن این تعجب میکنه. میذاری بریم یا پنج ساله بشه ازت به دادگاه حقوق بشر شکایت کنم؟ چیه؟ من بشر نیستم...این بچه که هست.

مامور سرشو تکون میده و اجازه میده این دو تا هم رد شن.

در قطار بسته میشه.

-ارباب...من جا موندم!

صدا، صدای بانزه که چون دیده نمیشده درو به روش بستن و الان از روی سکو، با حالتی محزون داره برای لرد و مرگخوارا دستمال تکون میده.

مرگخوارا دستای نامرئی بانزو میگیرن و از پنجره میکشنش بالا که اربابی نکرده، بانز جا نمونه. بانز خیلی مهمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1397/12/8 22:08:31
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخوارا به انتهای صف طویل می‌رن. هنوز چند ثانیه از وایسادنشون نگذشته بود که لرد به سمت مرگخوارا برمی‌گرده.
- پیست پیست... چطوری خودمونو زودتر برسونیم جلوی صف؟
- عه ارباب! من فک می‌کردم چون دوست ندارین زود برسین جلوی صف، برگشتیم عقب! پس با این اوصاف چرا برگشتیم عقب؟
- برگشتیم چون ما رو مریض فرض کردن و از سر دلسوزی بهمون راه دادن! ولی ما می‌خوایم با زرنگی خودمون به جلوی صف برسیم! شیرفهم شدین؟

مرگخواران همگی شیرفهم شده بودن. اما برای لرد تنها شیرفهم شدن کافی نبود.
- گفتیم چطور زودتر بریم جلوی صف؟

لینی که همیشه ایده‌ای تو آستین داشت، بال‌بال‌زنان جلو میاد.
- ارباب نظرتون چیه که سوت بزنیم و وقتی حواس ملت پرته جاشونو پر کنیم؟

لرد پشتشو به مرگخوارا می‌کنه و فرمانی صادر می‌کنه.
- ما فکر کردیم و ایده‌ای به ذهنمان رسید. سوت‌زنان از وسط جمعیت رد شده و خودمونو جلو می‌ندازیم!

مرگخوارا کف دست هورایی به افتخار لرد به راه می‌ندازن و فریاد مرحباشون به هوا بلند می‌شه.

- ساکت باشین تا لو نرفتیم.

مرگخوارا به سرعت زیپ دهنشونو می‌کشن و به همراه اربابشون مشغول سوت‌زدن می‌شن و هر از گاهی یکی از ملتِ توی صف رو پشت سر می‌ذارن و جلو می‌رن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 20:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 20:22
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه کلاه رو از دست سو گرفت و برگشت به سمت باجه بلیت فروشی، بعد هم کلاه رو همراه با سکه هایی که جیرینگ جیرینگ میکردن گذاشت جلوی مسئول فروش بلیت.
مسئول فروش بلیت سکه هارو دید و دستش رو به سمت کلاه دراز کرد...

- کلاه رو نه. کلاه واسه خودمونه!
- باشه باشه... آرامشتون رو حفظ کنید. فقط میخوام پول هارو بشمارم.

فروشنده سکه هارو شمرد، بعدشم از توی کلاه خالیشون کرد و بلیت های لرد و مرگخوارا رو به جاشون گذاشت.
- براتون آرزوی سفر خوبی دارم.
- برو واسه عمه ت آرزوی سفر خوبی داشته باش که اینهمه وقتمون رو تلف کردی.

لرد به محض اینکه کلاه و بلیت ها رو برداشته بود و یکم هم از باجه دور شده بود، این رو گفت.

لرد و مرگخوارا از وسط جمعیت زیاد توی ایستگاه رد شدن و دوباره برگشتن به صف بلند تحویل بلیت ها.
مشنگ ها توی صف، با دلسوزی به لرد نگاه میکردن.
مشنگ هایی که جلوی لرد بودن، سعی داشتن یه جوری راه رو براش باز کنن تا لرد بره اول صف. و لرد اصلا معنی این کارهارو نمیفهمید، تا اینکه بالاخره مشنگی که جلوش بود، گفت:
- آقا؟ میگم که... شما یکم عجله دارید... بفرمایید جلو، زودتر برسید به قطار. و امیدوارم بیماریتون هم هرچه زودتر خوب بشه.

لرد نمیدونست مشنگ از کدوم بیماری حرف میزنه و حتی چرا صف داره جلوش انقدر خلوت میشه و سریع میره جلو...
و زمانی که بالاخره به جلوی صف رسید، مسئول ایستگاه رو دید که داره های های گریه میکنه.
- هنوز خوبی تو این دنیا وجود داره... هنوزم هستن آدمایی که وقتی یه بیمار و ناتوان میبینن، تا حد امکان بهش کمک میکنن... هععیی... آقا، لطفا بلیتتون رو تحویل بدید.

لرد برای چند لحظه به فکر فرو رفت...
- الان بیمار و ناتوان رو با ما بودید؟ به غرور و ابهت ما ضربه خورد. ما با یارانمون میریم ته صف وایمیسیم و دوباره میایم جلو، کسی اینبار بخواد راه باز کنه، تیکه بزرگه ش تو شکم نجینیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-مریضی؟ ذلیلی؟ و علیلی؟

سو نگاهی به مشنگی که چنین توهین آمیز با او حرف زده بود انداخت.
-اینطور به نظر می رسه؟

مشنگ به شکل تهدید آمیزی به سو نزدیک شد. ظاهرا قصد و غرض خوبی نداشت!
-نمی رسه خب. سالم به نظر می رسی. برای خودت می گم. این روش خوبی نیست. برو کار کن. هر کاری که شده. با زور بازوت نون در بیار. اگه بخوای منم می تونم بهت کمک کنم.

بازوی سو، هیچ زور خاصی نداشت...ولی چوب دستی اش چرا!

دستش به طرف چوب دستی رفت...که دست دیگری جلویش را گرفت.
-چه می کنی سول؟ مایلی در این جمع مشنگ تابلو شویم؟

مشنگ لرد سیاه را دید...
-وای...خدای من...منو ببخش. پس به خاطر این، این کارو می کردی؟ پدرته...نه؟ ناامید نباش. علم پزشکی پیشرفت زیادی داشته. شاید راهی پیدا بشه. اینم بگیر.

و سکه دیگری در کلاه سو انداخت.

لرد و سو اصلا نمی فهمیدند دل مشنگ برای چه سوخته است! ولی مهم، سکه هایی بود که جمع شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-پوند آقا... پوند! پول رایج مملکت! نداری بگو ندارم. چرا وقت منو می گیری؟

فروشنده بلیت هایی که آماده کرده بود را از روی پیشخوان برداشت و اجازه نداد به دست مرگخواران برسد.

لرد سیاه خشمگین شده بود و تا زمانی که خرخره ی فروشنده بلیت را در حلق فنریر قرار نمی داد، آرام نمی گرفت.
به او توهین شده بود و او را بی پول خوانده بودند.
لرد سیاه پول داشت؛ خیلی هم داشت. اما تمام آن را برای بسته ای که به دنبالش بود، خرج کرده بود.

با یادآوری بسته، خشم لرد اندکی فروکش کرد و باعث شد تصمیمی مناسب بگیرد.
البته لرد سیاه همیشه تصمیم های مناسب و به جایی می گرفت!
-یاران ما! نیم ساعت بهتون فرصت می دیم که پول بلیت ها رو تهیه کنید. هر کسی که موفق نشه، ازش به عنوان دیلم برای باز کردن در اون وسیله مشنگی استفاده می کنیم!

مرگخواران دست و پا و دم و بال و شاخک و سایر اعضا و جوارح خود را گم کرده و هر یک به سویی می دویدند.
آنها هنوز نمی دانستند که در آن مکان چطور می توان پول در آورد.

در این بین، سو کلاهش را از سر برداشته بود به طرف عابران می گرفت و هر چند ثانیه یکبار، صدای سکه هایی که در آن می افتادند به گوش می رسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 15:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور فروش بلیت به لرد و مرگخوارایی که از بالای شونه های اربابشون سرک میکشیدن، نگاه سنگینی انداخت.
- تک سفره یا دو سفره؟

لرد جلوی تعجبش رو گرفت و به سمت مرگخوارا برگشت و بهشون نگاه کرد.
فقط نگاه کرد.
و مرگخوارا هم به لرد نگاه کردن.
- ارباب من فکر میکنم منظورش از تک سفره، سفر بی بازگشت و مرگ هستش...

لرد نگاه عمیق و متفکرانه ای به مرگخواری که این حرف رو زده بود، انداخت. نتونست پیداش کنه.
- تو این حرف رو زدی بانز؟
- بله ارباب... گفتم نظرات کارشناسانه م رو در اختیارتون بذارم.
- بسیار خب...

لرد روش رو برگردوند به سمت مسئول فروش بلیت.
- به اندازه ما و تمام یارانمان بلیت تک سفره بدید.

مرگخوارا با ترس به اربابشون نگاه کردن.
- ارباب، میمیریم ها.
- بانز رو نفر اول سوار قطار میکنیم. اگر زنده موند و برگشت بیرون، خودمون هم سوار میشیم.

و مرگخوارا از نقشه و تدبیر لرد سیاه، انگشت به دهان موندن. اصلا انتظارشو نداشتن. همه شون شروع کردن به تشویق کردن لرد.
تشویقی که با صدای مسئول فروش بلیت، قطع شد.
- میشه پنجاه پوند.
- پنجاه چی چی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-ما احتیاجی به بلیت نداریم!

مامور قطار با شنیدن این جمله با لحن تمسخر آمیزی پرسید:"دقیقا چرا؟" و کمی جلوتر رفت و چشمش به صورت لرد سیاه افتاد. چشمان سرخ...جای خالی بینی و موهایی که وجود نداشتند.

-اوه اوه...آقایون و خانوما...مریض بدحال داریم. اگه اجازه بدین ایشون بدون نوبت سوار بشن. نگران وضعیتشونم.

لرد سیاه از شدت عصبانیت کمی سرخ شد و لینی شروع کرد با بال بال زدن در مقابل صورتش که کمی لرد را خنک کند.
-وضعیت ما چشه؟ ما نه بیماریم نه بد حال! بسیار هم قدرتمندیم. بدون نوبت هم نمیخواهیم. به غرورمان بر میخورد اصلا. شخصیتمان لطمه میبیند.

مامور اشکی را که از گوشه چشمش میچکید پاک کرد.
-آخی...نمیخواد به خاطر بیماریش باهاش رفتاری متفاوت از بقیه داشته باشن. تنها چیزی که براش باقی مونده غرورشه. باشه. شما عادی! لطفا برین از اون باجه بلیت تهیه کنین.

لرد و همراهانش به سختی جلوی صف را که به زحمت به آن رسیده بودند رها کرده، و به آن باجه رفتند.
-به ما بلیت بدهید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1397/12/8 14:56:25
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی آقا! شما و همراهانتون دارین نظم اینجا رو به هم می‌زنین. تا ننداختیمون بیرون خودتون آرامش خودتونو حفظ کنین!

مامور ایستگاه که بدو بدو خودشو به جمعیت ملتهب مرگخوارا رسونده بود، بعد از گفتن این حرف اخمی می‌کنه و دست به سینه در انتظار پخش آرامش در مرگخوارا می‌شینه.

لرد اصلا خوش نداشت کسی از کاراش ایراد بگیره و حتی تهدیدش کنه، چه برسه به اینکه اون شخص ماگل باشه. اما قبل از اینکه لرد بخواد کاسه‌ی صبرشو بر فرق سر مامور بشکونه، این‌بار نوبت بلاتریکسه که لردو به آرامش دعوت کنه.
- سرورم حرف خودتون رو به یاد بیارین. ما به این قطار برای رسیدن به بسته‌تون نیاز داریم!

لرد با بدخلقی همون اخم و حالت دست به سینه‌ی مامورو به خودش می‌گیره و همچون سایر انسان‌های منتظر، به انتظار می‌شینه و هر از گاهی با صف جلو می‌ره.

بعد دقایق بسیار زیادی، لینی که ویزویزکنان بر فراز سر مرگخوارا پرواز می‌کرد و جلو رو می‌پایید، همراه با پیام خوشی نزد لرد میاد.
- رسیدیم به جلوی صف ارباب.

بلافاصله چهره‌ی خشمگین لرد، گشاده‌رو می‌شه و با لبخندی بر لب میاد از دستگاه مشنگی عبور کنه که...

- اینکه باز نمی‌شه! یاران ما، بلیت‌هایمان را رو کنید!

لرد نگاهی به مرگخوارا، و مرگخوارا نگاهی به هم می‌ندازن. هیچ‌کدوم بلیتی نداشتن! لرد با دیدن مامور که دوان‌دوان دوباره به سمتشون میومد، لبخندش به همون سرعتی که ایجاد شده بود، محو می‌شه.

- نظمو به هم نزنین! اگه بلیت ندارین برگردین بلیت بخرین و دوباره تو صف وایسین! ملت پشت سرتون منتظرن.

و به جمعیت عظیمی که پشت سرشون وایساده بود اشاره می‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1397 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.