جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  102 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 26 آذر 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس بچه کلاه به سر را از یقه گرفت و کشان کشان به دنبال خود میبرد. بر خلاف انتظار، بچه بسیار سبک بود.
بلاتریکس شکاک، ابرو هایش را بالابرد.
- هکتور؟

هکتور که پاتیلش زیر بغلش بود خود را به بلاتریکس رساند.
- بله؟

ابرو های بلاتریکس پایین آمد و اخمی بزرگ و ترسناک جایش را گرفت.
- این... خیلی سبکه هکتور... تازه... رنگش یکجوری کدره.

اما هکتور اصرار داشت که این یک بچه است.
-اشتباه نک... ببخشید نه، این یک بچه خوبه با یک کلاه بامزه!

هکتور چیزی را فهمیده بود. اینکه بلاتریکس هیچ وقت اشتباه نمیکند. پس از گفتنش منصرف شد.

- هکتور، اگر این بچه یک بچه درست حسابی نباشه، یک شکنجه مهمون منی.

هکتور آب دهانش را قورت داد.

داخل خانه ریدل ها


- اربابا! بچه را یافتیم.

لرد سیاه یادش نمی آمد... که اینقدر بچه لاغر مردنی و کدر باشد.
- این همان بچه است؟
- بله اربابا! هکتور آزمایشش کرد و فهمید همان...

قطعا لینی فهمید کار اشتباهی کرده. هکتور کی درست آزمایش کرده بود که الانم درست آزمایش کند؟

لرد که شک کرده بود... به سمت بچه قلابی به راه افتاد. و با چوب دستی، کلاه را کنار زد.
- این که یک بچه جنه!

این را لرد سیاه فریاد زده بود.
بلاتریکس که با نگاه خنجرینش به هکتور نگاه میکرد سعی داشت موقعیت را ماست مالی کند.
که هکتور پیش دستی کرد.
- نه اربابا! این همون بچه خودمونه اما پرورشگاه روش تاثیر...
- شما رفتین پرورشگاه؟

هکتور فهمید چه کرده.

- هکتور میشه ساکت شی؟

بلاتریکس که چشمانش داشت از خشم بیرون میزد لبخندی وحشتناک زد و رو به لرد سیاه کرد.
- ارباب! این همون بچس... منتها از بس که بچه خوبی بود پرورشگاهیا دزدیده بودنش. ما هم رفتیم پسش گرفتیم. اونها اینکارش کردن.

لرد سیاه که گیج شده بود باز هم فکر میکرد این جن است.
- اما این جن است! جن! پس اگر آنها بچه ی من را جن کردند من هم پودرشان میکنم.

و مرگخواران بی نوا هم دنبال لرد سیاه راه افتادند.
و نمیدانستند در راه به بچه واقعی برخواهند خورد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 15 آذر 1399 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس در خوابگاه را به آرامی باز کرد. صدای جیغ و داد و گریه، آب دهان‌های جاری و جغجغه‌هایی که بی وقفه صدای گوشخراش تولید می‌کردند، به استقبال مرگخواران آمد.

در میان آن همهمه، بلافاصله چشم سدریک به کودک رویاهایش افتاد. بچه‌ای کوچک که بی‌توجه به هیاهوی اطراف، شستش را در دهانش کرده و با لبخندی ملیح به خوابی عمیق فرو رفته بود. سدریک جلو رفت، بالای سر بچه ایستاد و نگاهی پر از محبت به او انداخت.
- همین خوبه بلا. بیا همینو ببریم...
- یه بچه‌ی دائم‌الخواب به ارباب بندازیم سدریک؟

اما سدریک نتوانست جواب بدهد؛ زیرا توانش در برابر آن حجم از زیباییِ مقابلش به پایان رسیده و در کنار بچه به خواب رفته بود.

اگلانتاین در حال چپاندن پیپش در دهان کودکی بخت‌ برگشته بود. عقیده داشت اگر بتواند درست و بی اشکال پیپ بکشد، بچه‌ی مناسبی برای برداشتن است.
ایوا نیز چپ و راست بچه‌ها را گاز می‌گرفت و هنوز بچه‌ی خوش طعمی که لایق اربابش باشد را پیدا نکرده بود.

بلاتریکس بی‌توجه به هکتور که سه بچه را همزمان داخل پاتیلش انداخته و با ملاقه آنان را هم میزد تا هر کدام زودتر مغزپخت شد، همان را ببرند، جلو رفت تا خودش با هوش وافرش کودک مناسبی را برگزیند.
دقایقی بعد، با لبخندی پیروزمندانه‌ به طرف بچه‌ای با کلاهی گشاد بر سر رفت و آن را برداشت.
- پیداش کردم! حالا می‌تونیم بریم.

مرگخواران پشت سر بلاتریکس به راه افتادند و از اتاق خارج شدند. اما هیچ یک به برآمدگی‌ای که از زیر کلاه معلوم بود و نشان از دو گوش بزرگ و نوک تیز می‌داد و ماهیت اصلی بچه را فاش می‌کرد، توجهی نکردند.
و با خیالی خوش و آسوده، جن به دست به طرف خانه ریدل‌ها حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/9/15 11:33:49
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/9/15 11:34:27
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بله و مسئول ادامه داد:
-اِهم... داشتم چی میگفتم؟ آها! ببینین آقا شما اگه یه استخر پر از پریزاد جلوتون باشه همسرتون رو رها میکنید و به سوی پریزادها میروید؟

شرایط سختی برای رودولف بود. مانندگیر کردن تو شن روان. نه! گیر کردن تو یه عالمه سس مایونز و روغن! به بلا که لبخندی بزرگ (و البته تهدید آمیز ) صورتش را فرا گرفته بود نگاه کرد. سپس به پریزاد هایی فکر کرد که ممکن بود جلویش سبز شوند بعد هم به مسئول که از بالای عینکش او را زیر نظر گرفته بود نگاه کرد. رودولف مانند اسب آبی ای که کره بادام زمینی خوده باشد و دندان هایش به هم چسبیده باشند چیزهایی بلغور کرد:
-م...ن...من...هِممم...پری...زااا...دِدِدِ...بِ...ل...ل...آ...بلا...هووومم...

بلا میدانست. بله میدانست که رودولف چه موجودی است. بلا فرهنگ لغت بزرگ و سنگین روی میز را برداشت و در یک حرکت جانانه بر فرق سر مسئول نازنین کوبید.
-از اول هم باید از شرش راحت میشدیم.

سپس روبه رودولف کرد و غرید:
-زود باش باید بریم از خوابگاه بچه ها یتیم یکیشون رو انتخاب کنیم تا ارباب بپسندن.

وآنها درحالی که رودولف هنوز در فکر استخر پر از پریزاد بود، به طرف خوابگاه بچه های بی سرپرست به راه افتادند. در حالی که نمیدانستند در آن خوابگاه چه موجودات وحشتناکی انتظارشان را میکشند. موجوداتی که از در و دیوار بالا میروند، جایشان را خیس میکنند، فریاد میکشند و گاز های زهراگین بر بدن افراد بر جای میگذارند. موجوداتی که به هر یک از آنها "بچه" میگفتند!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1399 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-

چند دقیقه بعد!


-خانم؟... آقا؟... اهم... حالتون خوبه؟

بلاتریکس و رودولف به سختی نگاهشان را از هم گرفتند.
-بله بله؟ با ما بودین؟
-آخه واقعا برامون سخته که وقتی یکی از ما توی اتاقه، چشم ازش برداریم. ما واقعا زوج عاشقی هستیم. نه عزیزم؟

-ب...ب...بله...عزیزم...

گفتن دروغی به این بزرگی، حتی برای بلاتریکس هم سخت بود.

مسئول هنوز شک داشت. عینکش را به چشم زد و سوال بعدی را مطرح کرد.
-الان یه تست موقعیتی براتون طرح می کنم. شما باید بگین توی این موقعیت چیکار می کردین. فرض می کنیم یه استخر پر از پریزاد جلوی در همین پرورشگاهه...

مسئول ساکت شد!

برای این که دیگر رودولفی در مقابلش قرار نداشت. غیبش زده بود.

-ببخشید... این آقا کجا رفت؟

بلاتریکس که به سختی لبخندش را حفظ کرده بود سریعا از در خارج شد و یقه رودولف را گرفت و کشان کشان به صندلی اش بازگرداند.
-اصلا طاقت نداره جلوش در مورد ساحره یا پریزادی غیر از من حرف بزنین. ناراحت می شه. ادامه بدین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1399 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با دیدن چهره‌ی عصبی بلاتریکس، اوضاع را برای خودش و پلیس‌ها در خطر دید. رودولف لبخند تصنیعی و بزرگی زد و پاورچین پاورچین از پرورشگاه دور شد. آنقدر دور که مرگخواران دنبالش رفتند و تلاش در برگرداندن وی داشتند. کاملا معلوم بود که رودولف چیزی در دوردست‌ها دیده که با سرعت به آنجا می‌رفته و به زور برگشته!
-اینجوری که نمیشه. یهویی دیدی وسط کروشیو زدن به پلیسا، یکی نثار منم کرد! آواداکداورا.

مسئول پرورشگاه با تعجب و حیرت زیادی به اتفاقاتی که افتاده بود نگاه کرد. بلاتریکس اخم کرد و طلسم فراموشی را رویش اجرا کرد.
-داشتی مثل پلیسا دست و پا گیر می‌شدی! حالا بذار تو تا یه بچه برداریم.
-نه دیگه. شما باید یکم مهربون باشین. نمیشه که! بچه ترحم و مهربونی می‌خواد!
-ترحم؟! مهربونی؟! رودولف؟
-چیه؟ چی‌شده؟
-ترحم، مهربونی!
-آها! ترحم و مهربونی! منو بلا خیلی با ترحم مهربونی با همه رفتار می‌کنیم!
-واقعا؟ چطوری؟
-این‌جوری!

رودولف گربه‌ی بخت برگشته‌ای را یواشکی از ناکجا آباد ظاهر کرد و شروع کرد به ناز کردنش.
-می‌گن اگه گربه‌ها رو ناز کنی عین این می‌مونه که بچه رو ناز می‌کنی.
-اها. آره! خودتون چی؟ با هم مهربونین؟

سوال سختی بود. بسیار سخت و بدون جواب!

-به نظرت بهتر نبود طلسم فرمان رو روش اجرا می‌کردی؟
-رودولف؟
-اهم! باید با هم مهربون باشیم تا بچه رو بگیریم! اهوم؟
-آره!

رودولف و بلاتریکس به زور با لبخند و مهربانی به یکدیگر نگاه کردند تا نظر مسئول به آنها جلب شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مسئول یتیم خانه با لبخندی که کاملا معلوم بود ساختگی است کنار رفت و به داخل اتاق کوچکی پناه برد. بلاتریکس که حوصله ی صبر کردن نداشت فریاد زد:

-هوی! بدو دیگه حوصله ندارم دو ساعت اینجا وایسم

مسئول یتیم خانه داشت با تلفن حرف می زد و طبیعتا مجبور بود که اعتنایی نکند.

-ما تو راهیم وضعیت چقدر جدیه؟
-خیلی! طرف هر روز ۳۰ تا آدم می کشه

بلاتریکس چیزی از این حرف ها نمی فهمید و برایش اهمیتی هم نداشت. او فقط می خواست که زود تر از آنجا برود.
بلاتریکس دوباره فریاد زد.

-من وقت ندارم که اینجا تلف کنم

کمی از ترس مسئول کم شده بود اما نه در حدی که از اتاق بیرون بیاید.

چند دقیقه دیگر...


-دستتو بگیر بالا!

بلاتریکس پشتش را نگاه کرد و چند پلیس را دید که با تفنگ به او نزدیک می شدند اما دست هایش را بالا نگرفت.

- گفتم دستتو بگیر بالا وگرنه شلیک می کنیم.

بلاتریکس معنای شلیک را نمی دانست اما اگر هم می دانست دستش را بالا نمی گرفت. پلیس ها که دیدند تهدید فایده ای ندارد یک دفعه بر سر بلاتریکس ریختند. بلاتریکس که داشت خفه می شد نتواست جلوی خودش را بگیرد و فریاد زد:

- کروشیو!

پلیس ها در حالی که از درد به خود می پیچیدند با تعجب بلاتریکس را نگاه می کردند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1398 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ذاره. بچه توی گودال میفته اما میاد بیرون و گم میشه.حالا مرگخوارا دارند جاهایی که قبلا بوده رو میگردن و به دو گروه تقسیم شدن، یه گروه به یتیم خونه رفتن یه گروه به گودال. رودولفم توی یه رستوران گذاشتن که کشیک بکشه، هر گروه که برگشت بره به گروه دیگه خبر بده اما متوجه میشه که بچه به ایستگاه کینگزکراس رفته و در اثر برخورد به دیوار صورتش داغون شده و بردنش تیمارستان!

* * *


رودولف جا خورده بود، دنیا بر سرش خراب شده بود! با خود فکر کرد چطور ممکن است؟ در حالی که قمه هایش در دستش می لرزید به سمت میزی که تبلتی در دست فردی در حال پخش خبر بچه مفلوک بود، رفت.
_چطور ممکنه یه بانو، اینهمه کمالات رو باهم داشته باشه؟ بلاتریکسم که نیست... چه شود!

مدیونید فکر کنید رودولف هیچ وقت به خبر داغون شدن بچه اهمیت می داد! او مسائل بسیار مهم تری داشت که باید به آنها رسیدگی می کرد. مسائلی که کاملا از حوزه به فنا رفتن بچه ها خارج بود! در حال حاضر زنی که صاحب تبلت بود از اخبار درون تبلت حائز اهمیت تر بود، پس بر روی صندلی رو به روی زن نشست.
_خوب نیست خانمی با اینهمه زیبایی جمال بشینه پای اینجور خبر ها!
_چطور؟
_آخه حیف نیست ناراحت بشه و پوستش خراب شه؟
_شما دکتری؟
_بله که دکترم ... دکترای قمه کشی ... اهم دکترای صحبت با خانم با کمالاتی مثل شما.
_عجب... پس دکترای صحبت با زن منو داری؟
_بله... دکترای صحبت با زن شمام دار... وایسا بینم...چی شده؟!

رودولف برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شوهر آن زن که هیکلش هفت برابر رودولف بود، در حالی که بسیار غیرتی و خشمگین شده بود به او نگاه می کرد.

یتیم خانه سنت دیاگون


_من موندم چرا این رودولف کج و کوله رو تنها گذاشتم تو رستوران ... وای به حالش اگر بفهمم چشم منو دور دیده دوباره زیر آبی رفته!
_درسته بلا.
_تو اینجا چیکار میکنی فنریر؟ مگه الان نباید تو گودال دنبال بچه باشی؟
_گشتم نبود... نگرد نیست!
_

بلاتریکس به اطرافش نگاه کرد، تمام مرگخواران بجز رودولف دوباره کنار هم جمع شده بودند.

_نه!
_چیو نه بانز؟! بچه رو پیدا کردی؟
_نه... یعنی چرا ... ولی نه.
_چی داری میگی تو؟

بلاتریکس دوباره در آستانه فوران بود.

_ببینید من توی زندگیم هیچ وقت از چارچوب قوانین خارج نشدم.
_خب؟
_نمیتونم دزدکی برم بچه رو بیارم.
_الهی به امید ارباب کاملا محو شی کلا صداتم نشنوم یه نفس راحت بکشم بانز... چی چیو نمیری بیااااری؟ حالا ما چیکار کنیم؟
_از راه قانونی اقدام کنیم!

مرگخواران به کریس چشم دوختند.
_خب اون دختره که مسئول یتیم خونه هست، گفت: اگر بچه بخواین باید زن و شوهر باشید ... بلا هم که شوهر داره. بره بگه بهش بچه رو بدن دیگه... به همین سادگی!

لحظاتی بعد جماعت مرگخوار پشت سر بلاتریکس که به سمت میز مسئول یتیم خانه می رفت به راه افتادند.
_منو و همسر بوقی عزیزم تصمیم گرفتیم بچه ای رو از یتیم خونه انتخاب کنیم و به فرزندی قبول کنیم.
_عالیه... چه کاری از این نیک تر؟ فقط به شرایط زیر احتیاج دارید:
1.گواهی عدم سوء پیشینه کیفری زوجین.
2.گواهی صلاحیت از نظر سلامت روانی زوجین.
3.گواهی تمکن مالی (اعم از فیش حقوقی، فتوکپی سند منزل مسکونی، ماشین و...).

_چه خوب!
_پس همشو در اختیار دارید؟
_بله کاملا... سوء پیشینه که اصلا ندارم... بجز اون بیست یا سی قتلی که هرروز مرتکب میشم! صلاحیت روانی هم که من و رودولف به شدت داریم... از بس صلاحیت روانی دارم هرروز به حد مرگ همسرمو شکنجه میکنم! تمکن مالی هم که اختیار دارید... هرروز تو خونه ارباب ولو شدیم و مگس می پرونیم!

بلاتریکس و رودولف، زوج بی نظیری بودند، آنقدر بی نظیر که شرایط لازم برای سرپرستیه یک بچه را هم نداشتند! بلاتریکس تصمیم گرفت شرایط دار شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1398 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کنارگودال:
ببین فنریر تو میتونی الان راحت بری اون تو و بخزی و ...فنریر اجازه نداد مرگخوار بقیه چرندیاتشو بگه و با یه حرکت اونو پرت کرد تو گودال
و بعد نگاهی به بقیه کرد و گفت :
کسی اینجا حوس کراشیو داشت؟
و همه مرگخواران خود را از قسمت بالا تنه و با هدف گیری گودال توسط سرشان با مغز خود را به داخل گودال پرت کردند و فنر یر در آخر سرش را تکان داد و به داخل گودال قدم گذاشت
سیاهی مطلق گودال را با لوموس گفتنی به روشنایی تبدیل کردند
به جستجویی دقیق به دنبال کودک پرداختند
رستوران:رودولف با چهره ای عصبانی به جد و آباد بچه فحش میداد و تند تند چنگال حامل کیک را در دهانش میگذاشت
حسابی از خجالت شکمش در آمده بود
روی میز انقدر ظرف های خالی و کثیف غذا گذاشته شده بود که امکان نداشت بدون استفاده ازجادو مجبور نشود خسارت شکسته شدن انبوه ظروف رستوران را بدهد
ناگهان زمزمه ای به گوشش رسید
هی اینو ببین و وسیله ماگلیه مستطیلی که صفحه ای روشن داشت را سمت هم صحبتش گرفت و گفت :خبر جدیده
میگن تو ایستگاه قطار داشته هی میدویده سمت دیوار و با برخورد شدید پخش زمین میشده و چون فکر کردن روانیه بردنش تیمارستان
رودولف که هیجانزده شده بود و فهمیده بود کسی تلاش بر ورود به کینگزکراس از راه دیواری اشتباه را داشته به آن شی نو رانی خیره شد و با دیدن صورت از فرم در رفته و خونالود بچه جاخورد و انگار دنیا روی سرش خراب شد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1398 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس رو به دختر گفت:
- الان برمی گردم!

و پیش مرگخوار ها برگشت و پرسشگرانه به آنها نگاه کرد. و بعد کمی مکث‌، از بلاتریکس پرسید:
- بلا... چیکار کنیم؟ من زن ندارم! ولی تو رودولفو داری. الان...

او هم با جیغ گفت:
- نمی دونم!

مرگخوار ها فکر کردند... هی فکر کردند... بازم فکر کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. تا اینکه بانز سکوت را شکست:
- من...

بلاتریکس گفت:
- هیس! دارم فکر می کنم!
- ولی بلا من...
- هیسسس!
- نامرئیم!
-هی...

بلاتریکس ناگهان مکث کرد. چرا به فکر خودش نرسیده بود؟
- چرا زودتر نگفتی؟
- نمی ذاشتی!
- قبلش چی؟
- کریس سر خود رفت!
- موقعی که داشتیم فکر می کردیم چی؟!
- منم داشتم فکر می کردم!
-

بلاتریکس پوکر فیس به او نگاه کرد. اما وقت را تلف نکرد و گفت:
- زود برو بانز! معطل نکن.
- رفتم!

و بانز بدون اینکه وقت خود را تلف کند، از میز و دختر رد شد و به دنبال بچه و دزد گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1398 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
یتیم خانه سنت دیاگون

درحالی که همه مرگخواران روبروی آینه ایستاده بودند تا موجه ترین فرد را از میان خود انتخاب کنند،کریس با حسرت به جمعیتی نگاه میکرد که هنوز متوجه معجزه خوشتیپی او نشده اند.
-اهم...اهم!

کسی به کریس توجه ای نکرد و همه همچنان به آینه خیره شده بودند.

-کلاهم که خوشگله،قدمم بلنده...
-اهم!
-کریس!مشکلی داری؟!

کریس بی توجه به حرف بلاتریکس،سرخود به سمت دختری که پشت میز یتیم خانه نشسته بود رفت،نفسش را با حالت خاصی بیرون داد و با صدای کلفت گفت:
-سلام!

دختر بی توجه درحالی که نامه ای مینوشت،با کریس حرف زد.
-امرتون؟
-بچه میخوام!
-بچه فقط به زن و شوهر میدیم،زن داری؟

کریس عقب عقبکی به سمت مرگخواران رفت و زیرلب گفت:
-کی زن داره؟
-دشمن!
-داداش ما زن داشته میباشه!
بعد از چند دقیقه سکوت،همه مرگخواران به بلاتریکس نگاه کردند،بله،رودولف و بلاتریکس تنها شانس آنها بودند، اما مشکل این بود که رودولف در رستوران بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!