جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

56 کاربر(ها) آنلاین هستند (34 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
55 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] یتیم‌خانه سنت دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1399 12:09
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف با دیدن چهره‌ی عصبی بلاتریکس، اوضاع را برای خودش و پلیس‌ها در خطر دید. رودولف لبخند تصنیعی و بزرگی زد و پاورچین پاورچین از پرورشگاه دور شد. آنقدر دور که مرگخواران دنبالش رفتند و تلاش در برگرداندن وی داشتند. کاملا معلوم بود که رودولف چیزی در دوردست‌ها دیده که با سرعت به آنجا می‌رفته و به زور برگشته!
-اینجوری که نمیشه. یهویی دیدی وسط کروشیو زدن به پلیسا، یکی نثار منم کرد! آواداکداورا.

مسئول پرورشگاه با تعجب و حیرت زیادی به اتفاقاتی که افتاده بود نگاه کرد. بلاتریکس اخم کرد و طلسم فراموشی را رویش اجرا کرد.
-داشتی مثل پلیسا دست و پا گیر می‌شدی! حالا بذار تو تا یه بچه برداریم.
-نه دیگه. شما باید یکم مهربون باشین. نمیشه که! بچه ترحم و مهربونی می‌خواد!
-ترحم؟! مهربونی؟! رودولف؟
-چیه؟ چی‌شده؟
-ترحم، مهربونی!
-آها! ترحم و مهربونی! منو بلا خیلی با ترحم مهربونی با همه رفتار می‌کنیم!
-واقعا؟ چطوری؟
-این‌جوری!

رودولف گربه‌ی بخت برگشته‌ای را یواشکی از ناکجا آباد ظاهر کرد و شروع کرد به ناز کردنش.
-می‌گن اگه گربه‌ها رو ناز کنی عین این می‌مونه که بچه رو ناز می‌کنی.
-اها. آره! خودتون چی؟ با هم مهربونین؟

سوال سختی بود. بسیار سخت و بدون جواب!

-به نظرت بهتر نبود طلسم فرمان رو روش اجرا می‌کردی؟
-رودولف؟
-اهم! باید با هم مهربون باشیم تا بچه رو بگیریم! اهوم؟
-آره!

رودولف و بلاتریکس به زور با لبخند و مهربانی به یکدیگر نگاه کردند تا نظر مسئول به آنها جلب شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مسئول یتیم خانه با لبخندی که کاملا معلوم بود ساختگی است کنار رفت و به داخل اتاق کوچکی پناه برد. بلاتریکس که حوصله ی صبر کردن نداشت فریاد زد:

-هوی! بدو دیگه حوصله ندارم دو ساعت اینجا وایسم

مسئول یتیم خانه داشت با تلفن حرف می زد و طبیعتا مجبور بود که اعتنایی نکند.

-ما تو راهیم وضعیت چقدر جدیه؟
-خیلی! طرف هر روز ۳۰ تا آدم می کشه

بلاتریکس چیزی از این حرف ها نمی فهمید و برایش اهمیتی هم نداشت. او فقط می خواست که زود تر از آنجا برود.
بلاتریکس دوباره فریاد زد.

-من وقت ندارم که اینجا تلف کنم

کمی از ترس مسئول کم شده بود اما نه در حدی که از اتاق بیرون بیاید.

چند دقیقه دیگر...


-دستتو بگیر بالا!

بلاتریکس پشتش را نگاه کرد و چند پلیس را دید که با تفنگ به او نزدیک می شدند اما دست هایش را بالا نگرفت.

- گفتم دستتو بگیر بالا وگرنه شلیک می کنیم.

بلاتریکس معنای شلیک را نمی دانست اما اگر هم می دانست دستش را بالا نمی گرفت. پلیس ها که دیدند تهدید فایده ای ندارد یک دفعه بر سر بلاتریکس ریختند. بلاتریکس که داشت خفه می شد نتواست جلوی خودش را بگیرد و فریاد زد:

- کروشیو!

پلیس ها در حالی که از درد به خود می پیچیدند با تعجب بلاتریکس را نگاه می کردند.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1398 01:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ذاره. بچه توی گودال میفته اما میاد بیرون و گم میشه.حالا مرگخوارا دارند جاهایی که قبلا بوده رو میگردن و به دو گروه تقسیم شدن، یه گروه به یتیم خونه رفتن یه گروه به گودال. رودولفم توی یه رستوران گذاشتن که کشیک بکشه، هر گروه که برگشت بره به گروه دیگه خبر بده اما متوجه میشه که بچه به ایستگاه کینگزکراس رفته و در اثر برخورد به دیوار صورتش داغون شده و بردنش تیمارستان!

* * *


رودولف جا خورده بود، دنیا بر سرش خراب شده بود! با خود فکر کرد چطور ممکن است؟ در حالی که قمه هایش در دستش می لرزید به سمت میزی که تبلتی در دست فردی در حال پخش خبر بچه مفلوک بود، رفت.
_چطور ممکنه یه بانو، اینهمه کمالات رو باهم داشته باشه؟ بلاتریکسم که نیست... چه شود!

مدیونید فکر کنید رودولف هیچ وقت به خبر داغون شدن بچه اهمیت می داد! او مسائل بسیار مهم تری داشت که باید به آنها رسیدگی می کرد. مسائلی که کاملا از حوزه به فنا رفتن بچه ها خارج بود! در حال حاضر زنی که صاحب تبلت بود از اخبار درون تبلت حائز اهمیت تر بود، پس بر روی صندلی رو به روی زن نشست.
_خوب نیست خانمی با اینهمه زیبایی جمال بشینه پای اینجور خبر ها!
_چطور؟
_آخه حیف نیست ناراحت بشه و پوستش خراب شه؟
_شما دکتری؟
_بله که دکترم ... دکترای قمه کشی ... اهم دکترای صحبت با خانم با کمالاتی مثل شما.
_عجب... پس دکترای صحبت با زن منو داری؟
_بله... دکترای صحبت با زن شمام دار... وایسا بینم...چی شده؟!

رودولف برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شوهر آن زن که هیکلش هفت برابر رودولف بود، در حالی که بسیار غیرتی و خشمگین شده بود به او نگاه می کرد.

یتیم خانه سنت دیاگون


_من موندم چرا این رودولف کج و کوله رو تنها گذاشتم تو رستوران ... وای به حالش اگر بفهمم چشم منو دور دیده دوباره زیر آبی رفته!
_درسته بلا.
_تو اینجا چیکار میکنی فنریر؟ مگه الان نباید تو گودال دنبال بچه باشی؟
_گشتم نبود... نگرد نیست!
_

بلاتریکس به اطرافش نگاه کرد، تمام مرگخواران بجز رودولف دوباره کنار هم جمع شده بودند.

_نه!
_چیو نه بانز؟! بچه رو پیدا کردی؟
_نه... یعنی چرا ... ولی نه.
_چی داری میگی تو؟

بلاتریکس دوباره در آستانه فوران بود.

_ببینید من توی زندگیم هیچ وقت از چارچوب قوانین خارج نشدم.
_خب؟
_نمیتونم دزدکی برم بچه رو بیارم.
_الهی به امید ارباب کاملا محو شی کلا صداتم نشنوم یه نفس راحت بکشم بانز... چی چیو نمیری بیااااری؟ حالا ما چیکار کنیم؟
_از راه قانونی اقدام کنیم!

مرگخواران به کریس چشم دوختند.
_خب اون دختره که مسئول یتیم خونه هست، گفت: اگر بچه بخواین باید زن و شوهر باشید ... بلا هم که شوهر داره. بره بگه بهش بچه رو بدن دیگه... به همین سادگی!

لحظاتی بعد جماعت مرگخوار پشت سر بلاتریکس که به سمت میز مسئول یتیم خانه می رفت به راه افتادند.
_منو و همسر بوقی عزیزم تصمیم گرفتیم بچه ای رو از یتیم خونه انتخاب کنیم و به فرزندی قبول کنیم.
_عالیه... چه کاری از این نیک تر؟ فقط به شرایط زیر احتیاج دارید:
1.گواهی عدم سوء پیشینه کیفری زوجین.
2.گواهی صلاحیت از نظر سلامت روانی زوجین.
3.گواهی تمکن مالی (اعم از فیش حقوقی، فتوکپی سند منزل مسکونی، ماشین و...).

_چه خوب!
_پس همشو در اختیار دارید؟
_بله کاملا... سوء پیشینه که اصلا ندارم... بجز اون بیست یا سی قتلی که هرروز مرتکب میشم! صلاحیت روانی هم که من و رودولف به شدت داریم... از بس صلاحیت روانی دارم هرروز به حد مرگ همسرمو شکنجه میکنم! تمکن مالی هم که اختیار دارید... هرروز تو خونه ارباب ولو شدیم و مگس می پرونیم!

بلاتریکس و رودولف، زوج بی نظیری بودند، آنقدر بی نظیر که شرایط لازم برای سرپرستیه یک بچه را هم نداشتند! بلاتریکس تصمیم گرفت شرایط دار شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 13 تیر 1398 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کنارگودال:
ببین فنریر تو میتونی الان راحت بری اون تو و بخزی و ...فنریر اجازه نداد مرگخوار بقیه چرندیاتشو بگه و با یه حرکت اونو پرت کرد تو گودال
و بعد نگاهی به بقیه کرد و گفت :
کسی اینجا حوس کراشیو داشت؟
و همه مرگخواران خود را از قسمت بالا تنه و با هدف گیری گودال توسط سرشان با مغز خود را به داخل گودال پرت کردند و فنر یر در آخر سرش را تکان داد و به داخل گودال قدم گذاشت
سیاهی مطلق گودال را با لوموس گفتنی به روشنایی تبدیل کردند
به جستجویی دقیق به دنبال کودک پرداختند
رستوران:رودولف با چهره ای عصبانی به جد و آباد بچه فحش میداد و تند تند چنگال حامل کیک را در دهانش میگذاشت
حسابی از خجالت شکمش در آمده بود
روی میز انقدر ظرف های خالی و کثیف غذا گذاشته شده بود که امکان نداشت بدون استفاده ازجادو مجبور نشود خسارت شکسته شدن انبوه ظروف رستوران را بدهد
ناگهان زمزمه ای به گوشش رسید
هی اینو ببین و وسیله ماگلیه مستطیلی که صفحه ای روشن داشت را سمت هم صحبتش گرفت و گفت :خبر جدیده
میگن تو ایستگاه قطار داشته هی میدویده سمت دیوار و با برخورد شدید پخش زمین میشده و چون فکر کردن روانیه بردنش تیمارستان
رودولف که هیجانزده شده بود و فهمیده بود کسی تلاش بر ورود به کینگزکراس از راه دیواری اشتباه را داشته به آن شی نو رانی خیره شد و با دیدن صورت از فرم در رفته و خونالود بچه جاخورد و انگار دنیا روی سرش خراب شد ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 12 تیر 1398 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
کریس رو به دختر گفت:
- الان برمی گردم!

و پیش مرگخوار ها برگشت و پرسشگرانه به آنها نگاه کرد. و بعد کمی مکث‌، از بلاتریکس پرسید:
- بلا... چیکار کنیم؟ من زن ندارم! ولی تو رودولفو داری. الان...

او هم با جیغ گفت:
- نمی دونم!

مرگخوار ها فکر کردند... هی فکر کردند... بازم فکر کردند اما به نتیجه ای نرسیدند. تا اینکه بانز سکوت را شکست:
- من...

بلاتریکس گفت:
- هیس! دارم فکر می کنم!
- ولی بلا من...
- هیسسس!
- نامرئیم!
-هی...

بلاتریکس ناگهان مکث کرد. چرا به فکر خودش نرسیده بود؟
- چرا زودتر نگفتی؟
- نمی ذاشتی!
- قبلش چی؟
- کریس سر خود رفت!
- موقعی که داشتیم فکر می کردیم چی؟!
- منم داشتم فکر می کردم!
-

بلاتریکس پوکر فیس به او نگاه کرد. اما وقت را تلف نکرد و گفت:
- زود برو بانز! معطل نکن.
- رفتم!

و بانز بدون اینکه وقت خود را تلف کند، از میز و دختر رد شد و به دنبال بچه و دزد گشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1398 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
یتیم خانه سنت دیاگون

درحالی که همه مرگخواران روبروی آینه ایستاده بودند تا موجه ترین فرد را از میان خود انتخاب کنند،کریس با حسرت به جمعیتی نگاه میکرد که هنوز متوجه معجزه خوشتیپی او نشده اند.
-اهم...اهم!

کسی به کریس توجه ای نکرد و همه همچنان به آینه خیره شده بودند.

-کلاهم که خوشگله،قدمم بلنده...
-اهم!
-کریس!مشکلی داری؟!

کریس بی توجه به حرف بلاتریکس،سرخود به سمت دختری که پشت میز یتیم خانه نشسته بود رفت،نفسش را با حالت خاصی بیرون داد و با صدای کلفت گفت:
-سلام!

دختر بی توجه درحالی که نامه ای مینوشت،با کریس حرف زد.
-امرتون؟
-بچه میخوام!
-بچه فقط به زن و شوهر میدیم،زن داری؟

کریس عقب عقبکی به سمت مرگخواران رفت و زیرلب گفت:
-کی زن داره؟
-دشمن!
-داداش ما زن داشته میباشه!
بعد از چند دقیقه سکوت،همه مرگخواران به بلاتریکس نگاه کردند،بله،رودولف و بلاتریکس تنها شانس آنها بودند، اما مشکل این بود که رودولف در رستوران بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 فروردین 1398 14:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-موهام که فرفریه...بینی هم که سربالا...چقد آدم میتونه زیبا باشه آخه!
-من چشمام بزرگ و زیبا میباشه به نظرم اگه اون چشم های منو ببینشه شاید اون بچه رو به من دادن کنه!
-من یه چیزی دارم که خیلی ها ندارن...من ویبره میزنم!

همه داشتن با خودشون زیبایی ها و ویژگی هاشونو مرور میکردن تا برن و اون بچه رو بگیرن.کراب هم در آرایشگاه داشت به چیزی فکر میکرد:
-خیلی برام عجیبه!چرا وقتی دماغمو خورد،دماغم سیاه شد مگه نباید قرمز میشد.آها فهمیدم،این نشون میده که سیاهی تمام وجود منو گرفته. من واقعا به خودم افتخار میکنم.

اونی که موقع خورده شدن دماغش میره آرایشگاه نباید به خودش افتخار کنه ولی کراب اینجوری نبود اون در هر شرایطی یه دلیلی پیدا میکرد تا به خودش افتخار کنه.

مرگخواران انقد داشتن به زیبایی هاشون فکر میکردن که یادشون رفت، یک نفر پیششون هست که کسی اونو نمیبینه!

کنار گودال
مرگخواران به گودال رسیده بودن و داشتن تصمیم میگرفتن که کی وارد گودال بشه!
-تو مگه گرگینه نیستی،خب برو تو دیگه!

فنریر واقعا ربط بین گرگینه بودن و این موضوع رو نفهمید.
-اینا چه ربطی به هم داشتن دقیقا؟چرا مسائل بی ربط رو به هم ربط میدی!تا اینجاشو با هم اومدیم بقیه ی راه رو هم با هم میریم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/6 14:31:46
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/6 22:41:22
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 فروردین 1398 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-به نظرم این ماده از همه بهتر بود!

مرگخواران همه با چهره ای حاکی از "بلاتریکس ؟!" به سمت رابستن برگشتند.

-کی بلاتریکس؟!

رابستن با پوکریتی به سبک سیاره بیگانه خود برگشت و گفت:

-این فرفری نه! رابستن آن فرد ماتیکی را می گوید.

کراب که تازه فهمیده بود روی صحبت رابستن با اوست، برگشت و با لحنی طعنه آمیز گفت:

-ماده عمته! فضاییه شده!
-رابستن بی ادبی دوست نداشت، به خاطر این کار رابستن دماغت رو خورد تا شبیه اون بی دماغ شی!

کراب که حالا بی شباهت به لرد سیاه نبود، فحشی نثار رابستن کرد و خود را با جادو به آرایشگاه فرستاد.
لینی که با تعجب به این صحنه نگاه می کرد تا جایی که صدای یک پیکسی می رسید فریاد زد:

-جمع کنید این مسخره بازیارو! رابستن تو هم بجای این کارا دنبال یکی بگرد بفرستیمش اون تو، خیال نداری که لرد رو نا امید کنی؟!

و مرگخواران به جست و جو میان خودشان ادامه دادند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در 1398/1/5 16:27:09
ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در 1398/1/6 14:52:39
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 5 فروردین 1398 14:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی حرفی نزد!

نه به این دلیل که تسلیم شده یا حرف خانم یتیم خانه ای را پذیرفته باشد...
نه!
لینی خشکش زده بود!
آلوده؟...میکروب؟...حشره؟
لینی روزی دو بار دوش میگرفت و هر روز صبح پس از مسواک زدن دهان بی دندانش، شاخک هایش را با الکل ضد عفونی میکرد.

خانم یتیم خانه ای این را نمیدانست. لینی تصمیم گرفت از حقوقش دفاع کند.
-شما یه دست به این نیش من بکش! اگه صدای پاکیزگی "جییییر" نداد، بچه به من نده. اصلا شما شرم نمیکنین اسم اینجا رو گذاشتین یتیم خونه؟ این چه اسم تحقیر آمیزیه؟ روح و روان بچه ها به هم میریزه. بعد میگن بچه هایی که از اینجا میرن بیرون چرا لردهای سیاه میشن! اصلا موهات چرا این شکلیه؟

لینی در امر دفاع از حقوقش، بسیار زیاده رونده بود.

مرگخواران به سختی لینی را عقب کشیده و آرامش کردند.کریس دهانش را باز کرد که حرفی بزند، ولی سو قبل از او شروع به حرف زدن کرد.
-قیافه کدومتون موجه تر و منطقی تره؟ بره جلو شاید حاضر بشن بچه رو بهش بدن!

کریس هم میخواست همین را بگوید ولی موفق نشده بود!

مرگخواران شروع به بررسی خودشان و همدیگر کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 27 اسفند 1397 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-صبر کنین. من شمردم. این گروه یه نفرش کمه!

مرگخوارا باز متوقف میشن. نمیفهمن چرا رودولف نمیذاره برن به زندگیشون برسن.

صدای بانز از گروه به ظاهر کم تعدادتر به گوش میرسه.
-کم نیست. منم هستم! من توی یتیم خونه به درد میخورم. میتونم برم توشو بگردم. اینا نمیتونن.

بانز یه نقطه تو زندگیش پیدا کرده که بیشتر از بقیه اهمیت داشته باشه، ولی بقیه اهمیت خاصی به این اهمیت داشتن نمیدن.

دو گروه حرکت میکنن.

گروه اول خیلی زود به یتیم خونه میرسن. چون آپارات میکنن. بلدن آپارات کنن.

لینی که خیلی احساس لیدر بودن بهش دست داده پرواز میکنه و رو میز پذیرش فرود میاد.
-ببخشید. ما یک بچه...

-نمیشه!

-چی نمیشه خانوم؟ میگم ما یه بچه...

-نمیشه. به حشرات بچه نمیدیم. بخشنامه اومده. شما آلوده هستین. میکروب دارین. بچه بی بچه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!