دختر و اژدها ی داخل قفسش متوجه ی نگاه های چپ چپ مرگخوارا شدن و برای لحظه ای ایستادن!
-امم...مشکلی پیش امده؟
-نه نه مشکل؟
-ببخشید خانم محترم یه مشکلی هستش! شما وضعیت تاهلتون چطور موتوره؟
-امم...من مجردم!
-عههه چه خب اتفاقا من...
اما رودولف نتونست حرفش رو کامل کنه چون اژی وسط حرفش پرید...
-و وضعیت اژدهاتون؟
-وضعیت اژدهام؟ منظورتون کیته؟
-اسمش کیته؟چه اسم قشنگی،اسم منم اژی هستش مجرد!
بلاتریکس کم کم داشت عصبانی میشد! نه ببخشید کم کم داشت منفجر میشد! پس با یه جمله حرفهای عاشقانه ی اژی با کیت رو تموم کرد...
-اژی جان و دوستان عزیزم جلسه ای مهم داریم بهتر است همراه من بیایید!
-نه اژی نمیاد...اژی میخواد با کیت حرف بزنه!
-باشه اژی جان! پس مرگ نه دوستان من ما میرویم به جلسه و سدریک تو اینجا پیش اژی و رودولف بمون تا برگردیم!
مرگخوار ها با تعجب به بلاتریکس خیره شدن! وسط این کار اژی و رودولف رو تنها بذاریم! سدریک هم که خوابیده دیگه حواسش نیست بهشون!
-دوستان دنبال من بیایید لطفا!
مرگخواران با تعجب و تردید به دنبال بلاتریکس راه افتادن.اما بلاتریکس اونهارو به کوچه پشتی برد!
-یالا مرگخواران ارباب باید این زن به خانه ی ریدل بیاید و بعدش اونجا فکری میکنیم دربارش!
-نه بلاتریکس،چطوره به میلک شیک فروشی ببریمش و تو میلک شیکش خواب اور بریزیم؟و...
-افرین ایوا فکر بدی نبود!
-ادامه جملم مونده! و بعد بخورمش!
-
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









همچنین پولدار باشه، عاشقم باشه و از من خیلی خوشش بیاد. حتما باهام ازدواج کنه، حق مخالفت با حرفای منو به هیچ وجه نداشته باشه و...



هرچی مدنظرته بگو نوه ی گلم.











