جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دادسرای عمومی جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین

دختر و اژدها ی داخل قفسش متوجه ی نگاه های چپ چپ مرگخوارا شدن و برای لحظه ای ایستادن!

-امم...مشکلی پیش امده؟
-نه نه مشکل؟
-ببخشید خانم محترم یه مشکلی هستش! شما وضعیت تاهلتون چطور موتوره؟
-امم...من مجردم!
-عههه چه خب اتفاقا من...

اما رودولف نتونست حرفش رو کامل کنه چون اژی وسط حرفش پرید...

-و وضعیت اژدهاتون؟
-وضعیت اژدهام؟ منظورتون کیته؟
-اسمش کیته؟چه اسم قشنگی،اسم منم اژی هستش مجرد!

بلاتریکس کم کم داشت عصبانی میشد! نه ببخشید کم کم داشت منفجر میشد! پس با یه جمله حرفهای عاشقانه ی اژی با کیت رو تموم کرد...

-اژی جان و دوستان عزیزم جلسه ای مهم داریم بهتر است همراه من بیایید!
-نه اژی نمیاد...اژی میخواد با کیت حرف بزنه!
-باشه اژی جان! پس مرگ نه دوستان من ما میرویم به جلسه و سدریک تو اینجا پیش اژی و رودولف بمون تا برگردیم!

مرگخوار ها با تعجب به بلاتریکس خیره شدن! وسط این کار اژی و رودولف رو تنها بذاریم! سدریک هم که خوابیده دیگه حواسش نیست بهشون!

-دوستان دنبال من بیایید لطفا!

مرگخواران با تعجب و تردید به دنبال بلاتریکس راه افتادن.اما بلاتریکس اونهارو به کوچه پشتی برد!

-یالا مرگخواران ارباب باید این زن به خانه ی ریدل بیاید و بعدش اونجا فکری میکنیم دربارش!
-نه بلاتریکس،چطوره به میلک شیک فروشی ببریمش و تو میلک شیکش خواب اور بریزیم؟و...
-افرین ایوا فکر بدی نبود!
-ادامه جملم مونده! و بعد بخورمش!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا دوباره به چاهی که رودولف براشون کنده بود فکر کردن، و البته یک نظر هم فکر کردن که ای کاش رودولف رو زودتر به عنوان شام به اژی میدادن.

- خودکشی آخه؟ خودکشی کار خیلی بدیه اژی جان. میدونی گونه زیبا و قشنگ شما چقدر کمیاب شده؟ بعد میخوای با خودکشی جلوی ادامه نسلتون رو بگیری؟ این کار اگه خودخواهی نیست چیه؟

- ادامه نسل چیه؟

مرگخوارا دوباره تشنج کردن.
- چیز خاصی نیست... فکرشو نکن اصن.
- نه دیگه، من ادامه نسل میخوام الان.
- ببین اژی مامان، واسه ادامه نسل اول باید ازدواج کنی... حالا بذار اون خانم اژدهاشو بیاره ببینیم اصلا کمالات لازمو داره یا نه.

اژی بعد از یکم تفکر، سرشو به نشانه موافقت تکون داد. و رودولف که بیشتر شیفته کمالات صاحب اژدها شده بود، رفت به سمتش، البته با پشتیبانی مرگخوارا که جلوی بلاتریکسو گرفتن تا رودولف رو تیکه تیکه نکنه.

- سلام خانم با کمالات، میشه این اژی ما رو به غلامی قبول کنید؟ و همچنین من رو به سروریتون؟

دو عدد اژدها همزمان گفتن:
- غلامی و سروری چیه؟
- برو آقای محترم، مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ مزاحم نشو!
- شما وقتی عصبانی میشی به کمالاتت خیلی اضافه میشه. اتفاقا زن هم دارم، ولی چون مرلین تا چهارتارو حلال کرده به نظرم مشکلی نیست.

مرلین خیلی آروم اون طرف از جلوی چشم بلاتریکس محو شد...
و مرگخوارا از فرصت استفاده کردن و دور اژی حلقه زدن.
- ببین اژی جون، ما رفتیم از نزدیک دیدیمش، اصلا خوشگل نیست. در حد تو نیست واقعا. بیا و بیخیالش شو.
- تازه طلایی هم نیست!
- ولی طلاییه ها!
- فکر میکنی، زرده بیشتر.
- ولی من زن میخوام...
- ولی این واقعا در حد تو نیست اژی جان. اگه ماما بود چه فکری میکرد اصلا؟ ازت ناامید میشد حسابی. چون این اژدهائه در حد تو نیست. ببین انقدر وحشی و حرف گوش نکن بوده که انداختنش تو قفس. کلا با معیارهای تو فرق داره.
- عه عه! اونجارو ببین! ماما اومده!
- ماما؟! کو؟!
- عه هیچی، سایه بود.

البته همین حواس پرتی کافی بود برای اینکه مرگخوارا با طلسم "سر به نیستیوس ماکسیما" که به سبک ترجمه کتاب چهار هری پاتر اختراع شده بود، بزنن اژدهای توی قفس و صاحبش رو از صحنه محو کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 08:53
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه که اژی داشت آخرین خواستشو بیان میکرد ،ناگهان با صحنه در پشت مرگخواران سیاهیِ چشمش گشاد تر شد و برق میزد . یک زن که تو قفسش یک اژدهای کوچیک داشت و قفسش دستش گرفته بود.اژدهای ماده می‌خندید و شاد بود انگار از بودن تو قفس راضیه.بادی اومد و تو موهای لَخت اژدهای ماده خورد و با چشمان درشت خود برای اژی چشمی نازک کرد و چشمکی زد بعدش مرگخوارا در حال تماشای نگاهای عاشقانه اژی به پشتشون بودند که اژی با حالت احساسی گفت.
-هم هم همینهههه! این دختر رویاهای منه.

همه به پشتشون نگاه کردند و با دختری با مانتو سبز ، صورتی مهربان و زیبا چشمانی آبی و چهره ایی که انگار یک فرشته است روبه رو شدند . در پشت اژی رودولف محو زن شده بود و اژی محوِ اژدهای ماده.صحنه عاشقانه با حرف مروپ که تو چشماش اشک جمع شده بود ادامه پیدا کرد.
-زیتون مامان ! کجایی ببینی اژیه مامان عاشق شده.
-من اونو می‌خوام.

همه سرشون به طرف اژی برگشت ولی اژی نبود که حرف رو زد بلکه رودولف بود.

-منم اونو می‌خوام .

ایندفعه صدای اژی بود. رودولف و اژی عاشق شده بودند و تقاضای زن میکردند.بلاتریکس اعصابش خورد بود ولی برای اینکه حرصش رو خالی کنه گفت.
-از کجا معلوم مخالفت نکنه؟

چشمان اژی پر اشک شده و با بغض گفت.
-اگه برام نگیرینش خود کشی میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/23 9:14:37
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/23 10:34:40
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/23 10:36:01
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/23 10:36:49
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 03:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اژی خوشحال از موافقت مرگخواران با خواسته‌اش، شروع به شمردن توقعاتش از همسر آینده کرد.
- خب...اول از همه طبق راهنمایی‌های دوست خوبم، اون یارو لخته، باید دارای کمالات باشه. یه ذره نه‌ها، کمالات زیاد می‌خوام. چون با این که حتی مطمئن نیستم چیه، اما بنظر مهم میاد...

نگاه مرگبار یک یک مرگخواران دوباره به سوی رودولف چرخید. پیدا کردن اژدهای ماده‌ای با کمالات بسیار، نمی‌توانست چندان کار آسانی باشد.

-...بعدش باید ماشین داشته باشه. از همون بدون سقفا که شماها برام نخریدین! فکر نکنین یادم رفته که به خواسته‌م بی‌اهمیتی کردین. شما به شدت باعث ناراحتی من شدین.

اژی سری به نشانه تاسف و جهت برانگیختن حس عذاب وجدان مرگخواران، تکان داد. دریغ از این که مرگخواران بویی از حس عذاب وجدان نبرده و برایشان کوچک‌ترین اهمیتی نداشت که او را ناراحت کرده‌اند. که البته این قضیه، با آن که از روی وظیفه مجبور بودند او را خوشحال و راضی نگه دارند، فرق می‌کرد.

- و بعنوان آخرین خواسته هم باید بگم که دوست دارم رنگش طلایی با رگه‌های صورتی باشه... همچنین پولدار باشه، عاشقم باشه و از من خیلی خوشش بیاد. حتما باهام ازدواج کنه، حق مخالفت با حرفای منو به هیچ وجه نداشته باشه و...

مرگخواران همچنان منتظر بودند اژی خواسته‌هایش را که تحت عنوان "آخرین خواسته" بیان کرده بود، به پایان برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 01:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بلاتریکس با این نتیجه گیری که رودولف لعنت شده ارزش مرگ سریع با خفه شدن را ندارد او را رها کرد و به جمع مرگخواران برگشت.

-یه اژدها بس نبود... یکی دیگه هم میخواد.
-دوتا اژدها سخت تر میشه ها.
-زمان سالازار، جوونا از سختی نمیترسیدن که... میرفتن تو دلش.
-ما الان تو کجاشیم؟
-اگه دست دست کنید معتاد میشما.

همه عمیقا در چاهی که رودولف برایشان کنده بود گرفتار شده بودند.
ایوا که از فکر جشن و سرور ذوق کرده بود با خوشحالی پیشنهاد داد.
-اول باید بفهمیم معیارای یه اژدهای ایده آل برای ازدواج و زندگی چیه.
-یه گوشه بشینه و هیچی نخواد.
-مهاجرت کنن به وزارتخونه.

بانو مروپ که تا اون لحظه ساکت بود و با لبخندی به افق خیره شده بود ناگهان به حرف اومد.
-کلم بروکلی مامان میخواد دوماد بشه... چقدر منتظر این لحظه بودم. هرچی مدنظرته بگو نوه ی گلم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
_کمالات!

دیر شد...مرگخواران باید سریع‌تر از این عمل میکردند...
_کمالات چیه؟
_چی؟ تو نمیدونی کمالات چیه؟ مگه میشه؟ البته اشکالی نداره...تازه داری بالغ میشی...ببین، کمالات چیزی هست که در وجود هر ساحره‌ای نهفته‌اس...نمودش که نمایانه...هر ساحره ای کمالات داره بالقوه...صرفا باید اون رو بالفعل کنه!
_یعنی زندگی در کمالات خلاصه میشه؟
_واقعیت اینه که کمالات خیلی فراتر زندگیه...فرا زندگیه!
_من ساحره نیستم خب که کمالات داشته باشم!
_آها...ولی میل به وصال کمالات داری که...درسته؟ الان تو یه اژدهای ماده خوش برورو ببینی، چه حسی درت ایجاد میشه؟

پیش از اینکه اژدها جواب رودولف را بدهد، بلاتریکس طبق ضرب‌المثل معروفِ "ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه است" روی رودولف پرید و او را به خفه شدن وا داشت....کاری که باید چند ثانیه پیش قبل از دیالوگ اول رودولف انجام میداد!

_ازدواج!
_چی؟
_حس ازدواج بهم دست میده وقتی یه اژدهای ماده می‌بینم! من زن میخوام!
_اژی جان، کمی زود نیست؟ همین چند ساعت پیش داشتی شیر میخوردی، هنوز دهنت بوش رو میده!
_شما احساسات منو درک نمیکند...من به عشق واقعی دچار شدم!
_به کی آخه؟
_نمیدونم...ولی یکی رو پیدا کنید من بهش عشق واقعیم رو بدم!

دردسر جدیدی به وجود آمده بود..مرگخواران هاج و واج به یکدیگر نگاه میکردند...
_مرلین لعنتت کنه رودولف!
_رودولف...لعنت بر تو!
_مرسی مرلین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 23 شهریور 1399 00:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مروپ که تا این‌جای سوژه موضع مشخصی نسبت به اژی نداشت، ناگهان یاد ضرب‌المثل «بچه بادومه، نوه مغز بادوم» افتاد و شروع به نصیحت دلسوزانه‌ی نوه‌اش کرد.

- ببین فلفل دلمه‌ای مامان! مامان می‌دونه که نگاه به هم سن و سالات توی جادوگرام می‌کنی و دلت می‌خواد هرچی اونا دارن داشته باشی. اما اون چیزایی که می‌بینی همش فیکه! ده نفر می‌رن کافه یه میلک شیک سفارش می‌دن بعد نوبتی باهاش استوری می‌ذارن. یا می‌رن با ماشین بدون سقف یکی دیگه عکس می‌گیرن برای پز.

- مامان مروپ راست می‌گه! عکساشونم همه ادیت و افکته! هر بار من از توی عکس علاقه‌ی خاص پیدا کردم از نزدیک که دیدم نمود کمالاتشون آب رفته بود!

- حتا حرفاشونم فیکه بی‌اصل و نسبای لعنتی! دم از اعتراض علیه رژیم مشنگ‌پرست می‌زنن اما جرات شورش رو ندارن! مبارزشون از زیر لحافه! تظاهراتشون هشتگ زدنه! ده بریزین بیرون کارو یه سره کنین دیگه ولدمشنگا!

- هرچیم که می‌خورن باید عکسشو بذارن! نمی‌گن آدم می‌بینه گشنش می‌شه!

ایوا این را که گفت گرسنه شد و یکی از پاتیل‌های هکتور را بلعید.

- خلاصه که زنجفیل تازه‌ی مامان ... تو با اونا فرق داری ... تو فرزند آجیل پرمغز مامانی و باید بفهمی که زندگی فقط توی مادیات خلاصه نمی‌شه.

اژی که تا این لحظه فقط خمیازه می‌کشید و از حرف‌های مرگخوارها احساس درک نشدن دریافت می‌کرد، بالاخره جذب بحث شد.

- توی چی خلاصه می‌شه؟

مرگخوارانی که پیش از این سخنرانی‌های مفصل رودولف در رابطه با معنای زندگی را شنیده بودند، آرزو می‌کردند او کسی نباشد که اژی را راهنمایی می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاوی ها کمی زودتر از بقیه از فکر بیرون آمدند.

-نمی شه!

رودولف که تازه داشت خوشحال می شد که کسی را برای کنترل اژدها پیدا کرده اند اعتراض کرد:
-دقیقا برای چی؟

لینی جواب داد.
-برای این که این اژدها رو وزارتخونه به ما داده که شایستگی و صلاحیتمونو بسنجه. نمی تونیم از کسی کمک بگیریم! اگه اینجوری بود که می بردیم می ذاشتیمش تو قفس، پنج روز بعد هم تحویل می دادیمش! فقط مرگخوارا باید مواظبش باشن. حالا یه نفر یه ماشین بدون سقف بخره یا حتی یه ماشین رو بدون سقف کنه... زود!

همه جا غرق در سکوت شد.

لینی انتظار نداشت سخنرانی اش اینقدر تاثیر گذار باشد!
-خب؟

همه: خب چی!؟

-خب جوابتون چیه؟ این همه حرف زدم!
-یعنی تموم شد؟
-آره دیگه!
-مطمئنی؟
-اوهوم!
-نمی خوای بگی چرا ارباب تو این موقعیت ما رو تنها گذاشت و رفت؟

لینی از این یادآوری بسیار خوشحال شد.
-نمی خواستم بگم. ولی حالا که اصرار می کنین، ارباب چرا ما رو تو این موقعیت تنها گذاشت و رفت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 23:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-این منو دیوونه کرده .

و بعد از گفتن این جمله دوباره به سمت اژی حمله ور شد که رودولف مانع اون شد.اژی دوباره اشک چشماشو فرا گرفت و سیاهی چشمش بزرگ شد .
-اگر نخرید اینو برام ، میگم ماما رو بیارید برام که دلم تنگ شده براش.

همه میدونستن که این کار غیر ممکنه پس مجبور شدند یک تصمیم بگیرن.
لینی در ذهنش تجدید خاطره شد.
-آخه چرااااااا؟

همه یکهو از جا پریدن . اگلا یکهو دودی از دهنش خارج شد.
-چی چرا؟
-چرا باید ارباب کارو تو این موقعیت تنها بذارن؟
-الان برای منم سوال شده لینی!

مروپ تو فکر بود اژی هنوز همون حالت رو داشت که مروپ فکرش رو بیان کرد.پس برا همین از آژی یکم فاصله گرفتن و یواش صحبت میکرد.
-شفتالوهای مامان. مامان یک فکری داره ولی قبولش سخته!

همه ازین وضع خسته شده بودند که لینی نطقش باز شد.
-چه فکری!
-من خودم ازین پسره بدم میاد ولی حتما می‌دونه چکار کنیم که ازین وضع راحت بشه.
-کیه!
-رییس بخش حمایت از موجودات جادویی.

رودولف حالت اعتراضانه میگیره.
-نه نه نه ! اون پسره نیوت ؟عمرا .
-میدونم منم خوشم نمیاد ولی یک راه حله.

همه به فکر فرو میرن و اژی داشت طاقتش تموم میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر تغییر اندازه داده شده
[img تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
ارسال شده در: شنبه 22 شهریور 1399 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

وزارتخونه نجینی رو دستگیر کرده و برای سنجش صلاحیت سیاه ها برای نگهداری از یک موجود جادویی، اژدهای کوچیکی به نام اژی بهشون داده که پنج روز ازش مراقبت کنن.
اژدها پر توقع و لوسه ولی مرگخوارا مجبورن باهاش کنار بیان. لرد برای استراحت و دور موندن از اژدها به بلغارستان می ره و الان مرگخوارا مجبورن رضایت اژی رو فراهم کنن.
حالا اژی درخواست میلک شیک و یه ماشین بدون سقف کرده!

.............................

مرگخواران متوجه نارضایتی موجود در چهره اژی شدند. بلاتریکس بیشتر از همه مایل بود این ماموریت به خوبی و خوشی به پایان برسد. با هر نفسی که اژی می کشید، موهایش در معرض خطربودند. برای همین رو به ایوا کرد:
-برو زود دو سه تا میلک شیک برای این بگیر و بیار. بعدش درباره ماشین فکر می کنیم.

ایوا سریع وارد مغازه شد... و به همان سرعت هم خارج شد.
بلاتریکس نگاهی به دست ای خالی ایوا انداخت!
-چی شد پس؟

ایوا با شرمندگی جواب داد:
-خوردمشون!

-میلک شیکا رو؟
-نه خب... اونو که می دونم نباید بخورم. صاحب و کارکنای مغازه رو. لباسای طرح بستنی پوشیده بودن. خوشمزه به نظر می رسیدن!

بلاتریکس با کف دست بر پیشانی اش کوبید.
-باشه... مغازه الان خالیه. خودمون درست می کنیم. نباید سخت باشه.

و مرگخواران ملیک شیک ساز، وارد مغازه شدند.

-بلا؟ چطوری درست می شه؟
-نمی دونم که... شیر رو بریز تو لیوان و شیکش کن!
-شیک یعنی چی؟
-یعنی تکون دادن. شیرو تکون بده. هم بزن. می شه میلک شیک. اینم که تا حالا میلک شیک نخورده. همین چند ساعت پیش جلوی چشم خودمون از تخم در اومد.

میلکِ شیک شده در لیوانی نی دار به دست اژی داده شد.

-چتر هم بذارین توش!

چتر هم گذاشتند!

-حالا یه ماشین بدون سقف می خوام...من می شینم بالای صندلیای عقب میلک شیکمو که زیاد هم خوشمزه نیست می نوشم، و شما ماشینو می رونین و این اطراف دور می زنیم که اژدهای باکلاسی به نظر برسم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!