جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
30 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1396 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- چتونه؟ البته باید از اسم لرد سیاه بترسید. ولی الان سر کلاسید و باید به سوال من هم جواب بدید!

دانش آموزان جواب ندادند. در واقع بیش از حد ترسیده بودند. تعدادی از آنها، از شدت ترس به همراه سوسک هایی که از سر و کولشان بالا میرفتند، تلاش کردند روی ریل قطار بپرند، اما سوسک ها دوباره به داخل پرتابشان کردند. تعدادی نیز به امید رهایی از کلاس و بستری شدن در درمانگاه، سوسک ها را قورت دادند؛ اما سوسک ها باز هم زرنگی و خلاقیت به خرج دادند و از دهان و بینی دانش آموزان خارج شدند.

ریتا که دید کم کم در حال از دست دادن کنترل کلاس و حتی دستیاران کوچکش است، به سرعت منوی مدیریت درخشانش را از جیب بیرون کشید و با فشردن دکمه ای روی آن، کلاس را ثابت و ساکت کرد.
- خیلی خب... اصلا از بحث مورد خطاب قرار دادن بگذریم. نامه مینویسید به لرد سیاه، و بعد تحویل من میدید نامه هارو. میشه آموزش در حین کار و منم میتونم در این مدت مقاله پیام امروز بنویسم و از خودم تقدیر کنم برای این آموزش پر بار و خفن.

دانش آموزان نگاهی به یکدیگر کردند، سپس آب دهانی قورت دادند و با دستانی لرزان شروع کردند به نوشتن...

نیم ساعت بعد:

- خیلی خب وقت تمومه. قلم پرا رو بذارید روی میز، میام دونه دونه بالا سرتون میخونم نامه هاتونو.

دانش آموزان با چشمانی پر از اشک و ترس، قلم پرهایشان را روی میز گذاشتند، و ریتا در حالی که یک قلم پر و کاغذ پوستی در دست گرفته بود، به میانشان آمد و به کاغذ پوستی مقابل اولین دانش آموز نگاه کرد.
- شعر نوشتی؟ اون نقاشی چیه؟ چرا گل دادی به لرد سیاه تو نقاشیت؟
- پروفسور گفتید نامه بنویسید. موضوع ندادید که. نامه من در مورد صلح جهانیه.

ریتا نگاه عاقل اندر سفیهی به دانش آموز انداخت و به سراغ دانش آموز بعدی رفت.
- کسی که این نامه رو نوشته کو؟ چرا اصلا نامه ننوشته؟
- بانز هستم پروفسور. نامه ـم هم مثل خودم نامرئیه.
- همتون برید بیرون اصلا! نمره همتون صفره!

دانش آموزان به سرعت از کلاس خارج شدند تا به سراغ کلاس بعدی خود بروند.
کلاس گیاه شناسی، با تدریس رز ویزلی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1396/9/13 14:15:41
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1396 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت جادوگر نشستند، در حالی که سوسک ها از سرو کول و اقصی نقاطشان بالا میرفت.

ریتا خوشحال از منظره زیبای روبرویش، روی صندلی نشست.
-عزیزانم. مواظب باشین به دستیارای من آسیبی وارد نشه. اگه یه شاخک ازشون کم بشه من میدونم و شماها.

حساب کار دست همه آمد!

ریتا سوت کوتاهی زد و قلم پر کوچکی دوان دوان روی میز پرید و با خجالت پَرَش را مرتب کرد.

-خب. با پَرَک آشنا بشین. همین دیروز درستش کردم. شروع میکنیم. شما همیشه قادر به صحبت با همدیگه نیستین. به دلیل مسافت یا مثلا قهربودن(که اینو پروفسور تورپین بعدا بهتون آموزش میدن). برای ارتباط با اطرافیانتون، گاهی مجبور به نوشتن هستین. نامه نگاری اصولی داره که باید بلد باشین. مثلا این که طرف رو چطوری مورد خطاب قرار بدین. هی...تو...چته؟

بچه ای که ریتا درس را نیمه کاره رها کرده و سرش داد زده بود، سرگرم قر دادن سر جای خودش بود.
-استاد...ببخشید...سوسک...رفت تو...

ریتا اخمی کرد.
-خب اینقدر تکون نخور. فکر نمیکنی شاید بمونه زیرت و له بشه؟ بچه کنجکاو بوده. یه کمی میگرده و خودش میاد بیرون. خب...داشتم چی میگفتم؟ بله! مخاطب قرار دادن! مثلا. فرض کنیم شما الان میخوایین برای لرد سیاه نامه بنویسین. چطوری مخاطب قرارشون میدین؟

بچه ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 02:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگر ها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. جادوگرا تصمیم می گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو همین طرف تاسیس کنن. شعبه دوم خیلی بی نظم و ترتیبه. دانش آموزا مجبورن تو فضای آزاد بخوابن. غذاها کم و بسیار بده. و آموزش ها هم تعریفی نداره. هر کی از راه می رسه تدریس یه درس رو به عهده می گیره.

.......................

-دانش آموزان عزیز! سریعا برگردین سر کلاس.

دانش آموزان عزیز متعجب شدند!
-کلاس قبلی که تازه تموم شد. یه زنگ تفریحی...ساعت تنفسی...وقت استراحتی...ما حقوق دانش آموزان را...

دو جادوگر ماسک زده وارد کلاس شدند و دانش آموز معترض را به سیخ کشیده و از کلاس خارج کردند و پس از آن لحظه دیگر هرگز کسی او را ندید.

بقیه، مثل بچه آدم به سر کلاس برگشته و منتظر استاد گرانقدرشان شدند.

چند دقیقه گذشت...و کسی وارد نشد.

-سووووووسک!

یکی از دانش آموزان، فریاد بلندی کشید و برای فرار از کلاس نیم خیز شد...که چشمش به سوسک دوم افتاد. و سوم...و چهارم...

چند دقیقه بعد، لشکری از سوسک ها فضای کلاس را پرکرده بود و همگی با خوشحالی از سرو کول دانش آموزان بالا می رفتند.

همه طوری سرگرم فریاد کشیدن و کیش کردن سوسک ها بودند که کسی متوجه قلم پر کوچکی که مودبانه در را برای شخصی باز می کرد نشد.
ریتا اسکیتر لبخند زنان وارد شد.
-می بینم که کلاس کاملا آماده اس...بشینین. می خوام اصول نامه نگاری رو بهتون یاد بدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 12 خرداد 1396 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از بچه ها با ترس و لرز دستش رو بالا برد و اجازه گرفت.
آستوریا:
-خب عزیزم کاری داشتی؟
-ببخشید پروفسور ولی لرد ولدمورت که مرده و ...

آستوریا حرف اون بچه رو قطع کرد و داد زد:
-کی گفته ارباب مرده. اینا همش یه مشت شایعس. هر کدوم از شما از حالا بهتون فرصت میدم تا فردا برام عکس ده تا جنازه که با جادوی سیاه کشته شدن رو بیارید. هر کسی این عکسا رو نیاورده باشه خودش میدونه چه بلایی سرش میارم.

دانش آموزا خیلی آروم و ریلکس جاشونو خیس کردن و کلاس رو به گند کشیدن. در همین لحظه آستوریا که دید وضع خرابه و از بوی بدی که بروبچ تو کلاس راه انداختن داره میره پیش ولدمورت گفت:
-کلاس تعطیله. برید بیرون و تکلیفی که بهتون گفتم رو انجام بدین. وای به حالتون اگه یکیتون تکلیفشو انجام نداده باشه.

کلاس دکمه رو زد و الفرار. تو مسیر فرارشون دانش آموزا با هم دیگه صحبت می کردن و بد و بیرا میگفتن به باعث و بانی خراب شدن سکوی نه و سه چارم.
اونا که ساعت استراحتشون رسیده بود شلنگ تخته زنان به سمت سالن اصلی میرفتن. آخه خوابگاه نداشتن بدبختای فلک زده.
در همین حین آرتور ویزلی رو دیدن که به سمتشون میاد. ملت که با دیدن آرتور دوباره میخواستن جاشونو خیس کنن، به هر سمتی فرار کردن و پشت یه مجسمه ای ستونی چیزی پنهان شدن.
آرتور به سالن رسید و گفت:
-پنهان نشید. فقط میخواستم ببینم این دندون آسیاب مال کیه؟ دو تا هم هست و خودش اندازه یه جلد کتابه.

آرتور که دید خبری نیست و بروبچ مدرسه جرئت بیرون اومدن ندارن گفت:
- خب دندونا رو میزارم اینجا. امیدوارم روزای خوبی داشته باشین. راستی فردا هم با من کلاس دارین. هرکی نیاد خره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان از شدت وحشت، بی سرو صدا به طرف نیمکت هایشان رفتند...و نشستند!

-یادم نمیاد به کسی اجازه نشستن داده باشم عزیزانم!

دانش آموزان به همان سرعتی که نشسته بودند از جا پریدند.
آستوریا که چوب دستی اش را به شکل تهدید آمیزی تاب می داد شروع به قدم زدن کرد.
-خب...جادوی سیاه...می دونین چیه که؟

دانش آموزان معصوم و بهت زده که هنوز سرپا بودند و چشمانشان از اشکی که درونش جمع شده بود برق می زد، سرشان را به نشانه نه به دو طرف تکان دادند.
آستوریا هم همین حدس را می زد! برای همین مجهز به کلاس آمده بود.

دسته ای کاغذ از روی میز برداشت و به طرف دیوار مقابل دانش آموزان پرتاب کرد. چوب دستی اش را تکان داد و کاغذ ها بطور مرتب روی دیوار نصب شدند.

طی پنج دقیقه بعدی، دانش آموزان با چشمانی گرد شده و پر از وحشت، به تصاویر قربانیان جادوی سیاه خیره شده بودند.
عکس های متحرک جنازه هایی که ناله کنان به دنبال سر قطع شده شان می گشتند...جادوگرانی که چوب دستی هایشان را تا انتها در حدقه چشم کرده، و سعی در در آوردن آن داشتند. و ساحره هایی که جاروهای پرنده شان را روی توده هایی گوشتی و خونین می کوبیدند. کسانی که با دقت بیشتری به توده ها خیره می شدند، می توانستند حرکت خفیف گوشت و استخوان، مابین آن همه خاک و خون را ببینند...چیزی که درحال له شدن بود، به هر دلیلی که بود، هنوز زنده محسوب می شد!

کسی جرات نمی کرد درباره عکس ها چیزی بپرسد...

-قشنگه...نه؟

بغض یکی از بچه ها ترکید و در حالی که با صدای بلند، مادرش را صدا می زد، شروع به گریه کرد.

آستوریا با چهره ای مهربان و دلسوز به طرف بچه رفت. او را با یک دست از روی زمین بلند، و از پنجره به بیرون پرتاب کرد.
-خب...کجا بودیم؟ جادوی سیاه! اینی که می بینین جادوی سیاهه...و درس ما اینه که چطور در برابر این جادو از خودمون دفاع کنیم! جواب خیلی ساده اس!... دفاع نمی کنیم!

آستوریا جمله آخر را با فریاد بسیار بلندی بر زبان آورد. طوری که نفس در سینه دانش آموزان حبس شد. وقتی مطمئن شد به اندازه کافی همه را وحشت زده کرده است، ادامه داد:
-البته بستگی به این داره که طرف مقابلمون کیه! مثلا اگه ارباب این جادوی سیاه رو اجرا کن، نباید دفاع کنیم! اصلا حق دفاع نداریم. متوجه شدین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزان، مجروح و داغون، به سمت كلاس بعدي راه افتادند و در دل و در بعضي موارد با زبان، لعن و نفرين به روح مسئولان مدرسه فرستادند كه حتي به زنگ تفريح هم، اعتقادي نداشتند.

كلاس بعدي، كلاس دفاع در برابر جادوي سياه بود.
دانش آموزان كه حتي بدون ديدن استاد اين درس، از او بابت تاخير سه روزه اش متنفر بودند، با اكراه به سمت صندلي هايشان رفتند.

-خب الان چرا نمياد؟! نكنه اينجا هم ميخواد سه روز معطلمون بكنه؟!
-خب...اگه دلم بخواد، ممكنه بكنم اين كار رو!

صدا، دقيقا از پشت سر دانش آموز معترض آمد. دانش آموز بيچاره، در كسري از ثانيه، سه، چهار سكته را رد كرد.

-پروفسور گرينگرس هستم، استاد دفاع در برابر جادوي سياهتون و شما هم ميتوني بري بيرون.
-پروفسور...من...
-بيرون...عزيزم!

دانش آموزان، با ترحم، به دانش آموز بيچاره نگاه ميكردند كه در حال خارج شدن از كلاس بود و در دل دعا كردند كه مرلين، به دادشان برسد با اين مدرسه جديد و اساتيد رواني اش!

-خب... الان ميتونيم شروع كنيم.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
شایعات زیادی در مورد مدت کلاس دفاع شخصی وجود داره از یک ربع بگیر تا چند ساعت ولی من همه رو تکذیب میکنم و باید بگم سه روز طول کشید، سه روز....
در طی این سه روز پروفسور آرتور تمام دانش آموز ها رو مجبور کرد حرکات ویزلی وار یاد بگیرند که خب سبک نوینی در دفاع شخصی جادوگری بود.ریشه ی این سبک برمیگشت به تعداد زیاد ویزلی ها و کمبود مکان در خانه ی فکستنی آنها،هر ویزلی تازه متولد شده برای اینکه بتونه خوراک و پوشاک خودشو از بین ده ها ویزلی دیگه به دست بیاره باید میجنگید.

پایان کلاس دفاع شخصی جادوگری
در پایان این کلاس جمعیت دانش آموزان به نصف کاهش پیدا کرده بود.آرتور در حال امضای لیست جان سپردگان بود تا تائید کنه که در همین کلاس به اجدادشون پیوستند. نیمه ی زنده ی کلاس تماما مجروح بودند و حتی نیمی از اون نیمه در وضعیت بحرانی به سر میبردند!
پروتی که دست راستش از سه جا شکسته بود و پای چپش هم لنگ میزد دستشو به سمت آماندا که نزدیکش روی زمین با سرباندپیچی شده نشسته بود دراز کرد و گفت:
پاشو بریم بالاخره این جهنم هم تموم شد.

آماندا دست پروتی رو گرفت و بلند شد.در حالی که لنگ لنکان و آروم از کلاس خارج میشدند صدای مادام پامفری رو شنیدند که میگفت تو کل سالهای کارش در هاگوارتز هیچ کلاسی این همه مصدوم نداشته و این رکورد جدیدی بود برای خاندان ویزلی...

در حال رفتن به کلاس بعد
پروتی که به کمک آماندا راه میرفت گفت:
به نظرت این استادی که به خاطر مسافرتش ما رو با این ویزلی تنها گذاشت کیه؟

-نمی دونم ولی امیدوارم مرلین ازش نگذره.مرلین نفرینش کنه به حق چهارتن موسس هاگوارتز

پروتی با چشم های از حدقه در اومده گفت:
آماندا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
البته بچه ها کاملا حق داشتن. برگه ی امتحان از این قرار بود:
1- وقتی یک مشنگ با نانچیکو پرید روی یکی از ویزلی ها، آرتور ویزلی باید چیکار کند؟
2- طلسم "اردنگی فرد و جرجیوس" چه کارایی دارد؟
3- مالی از چه راهی برای کتک زدن ویزلی ها استفاده میکند؟
و...
هیچکس جرات نداشت سوالات بعدی را بخواند زیرا همه نگران بودند نکند سوال بعدی این باشد که جد بزرگ ویزلی ها بچه هایش را چگونه تنبیه میکرد؟
آرتور ویزلی شروع کرد و قدم زدن در کلاس و وقتی میدید یک نفر در سوال سوم به مالی بی احترامی میکند و او را خشن نشان میدهد از آخرین فن استفاده میکرد!
یک ساعت بعد

- خب بچه ها وقتشه برگه هاتون بگیرم!

هیچکس نمیتوانست چیزی بگوید یا کاری بکند زیرا همه بخاطر آخرین فن آرتور ویزلی، شبیه جنازه شده بودند! آرتور بدون توجه به حال بچه ها برگه ها را از دستشان میگرفت.
یکی از شاگرد ها که هنوز توان حرف زدن داشت دستش را بلند کرد و پرسید:
- کی زنگ میخوره.
- هنوز پرفسور درس بعدی آماده نیستن برای همین من تا زمانی که ایشون آماده بشن در خدمتتون.

شاهدان میگویند آن شاگرد از آن لحظه رفته توی کمد و تا نور میبیند جیغ میکشد.
یکی دیگر از بچه ها که سالم مانده بود یک قاشق یکبار مصرف از جیبش بیرون آورد و مشغول کندن زمین شد و در همین حین آرتور ویزلی درس را شروع کرد.
بچه ها که بیشترشان هنوز مثل جنازه بودند در دلشان دعا میکردند آن کلاس هرچه زودتر تمام شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 خرداد 1396 11:31
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف از کنار میز خود با عصبانیت به سمت دانش آموز رفت و اونو با یه اردنگی از کلاس انداخت بیرون.
کل کلاس با ترس به جلو خیره شده بودن و حتی صدای نفس هاشونم نمیشد شنید.
رودولف به کنار میزش برگشت و با همون قیافه عنقش به بچه ها گفت:
- دیگه کی مشکل داره

هیچکس هیچی نگفت و فقط به جلو خیره شده بودن.
رودولف چوب دستیش رو درآورد و با یه حرکت چوب دستی تمام کاغذ های روی میزش رو بین بچه ها پخش کرد و گفت:
-فقط پنج دیقه وقت دارید چیزایی که گفتم رو یادداشت کنید و برای من بیارید وگرنه خودتون میدونید چه بلایی سرتون میارم.
دانش آموزا از حالت خیره به حالت ماااع در اومدن و فقط دعا میکردن که کلاسشون تموم شه و برن سراغ کلاس بعدی تا ببینن اونجا چه خبره.


اتمام کلاس مشنگ شناسی

کلاس مشنگ شناسی در یک لحظه خالی شد و به جز رودولف و تعداد زیادی کاغذ با دست خط های خرچنگ قورباغه و سکوتی که بر اونجا حاکم بود هیچ چیز دیگری در اون کلاس بی صصصصاحاب نبود.

بچه ها مرلین مرلین می کردن که کلاس بعدی یه معلم درست و حسابی داشته باشن و مثل دو کلاس قبلیشون با اعجوبه های دنیای جادوگری روبه رو نشن.


کلاس بعدی کلاس دفاع شخصی جادوگری

دانش آموزا وارد کلاس شدن و منتظر بودن تا معلم این کلاس هم بیاد و ببینن که بروسلی مدرسه شون کیه!
همه تو فکر بودن که یه دفعه در کلاس با ضرب یه لگد باز شد و یه نفر عین اژدها وارد میشود پرید تو.
همه چشاشون چارتا شده بود و خیره مونده بودن. دو سه نفر سکته ناقص رو زدن.
اونا اصا باورشون نمیشد که معلم یه همچین درسی یه ویزلی باشه. آرتور خودشو جمع و جور کرد و به سمت میزش رفت و گفت:
-از تمامی دانش آموزان میخوام آرامششون رو حفظ کنن. خیل خب حالا کل کلاس خودشونو معرفی کنن. نه اصلا نیازی نیست. بگید ببینم کی دفاع شخصی بلده.

همه همچنان بهت زده مونده بودن و به هم دیگه نگاه میکردن.

-خب هیچکس؟! البته انتظاری هم نداشتم. واسه امروزتون یه امتحان کوچیک داریم. لطفا به سوالات پاسخ کامل بدین و بدون هیچ ترسی از کم آوردن وقت به کارتون ادامه بدین.

ملت دادشون دراومد که اولین جلسست و می خوای امتحان بگیری مگه جنگه.
آرتور برگه های سوال رو پخش کرد و گفت:
-اصلا نگران سوالات نباشید. جواب دادن بهشون خیلی راحته.

بچه ها نگاهی به سوالات انداختن و همه دهنشون باز مونده بود.
-اینا دیگه چه سوالاتیه.
-من سکوی نه و سه چارمو میخوام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 25 فروردین 1396 17:42
نمایش جزئیات
آفلاین
درست بود که شعبه دوم هاگوارتز که به دلیل خراب شدن سکوی نه و سه چهارم در اینطرف ساخته شده بود نظم و ترتیب نداشت،ولی به هر حال هکتور به این فکر کرد که باید از مدیر و معاون مدرسه،یعنی آرسینوس و ریگولوس کمک بگیرد!
ولی این امر بسیار وقت گیر بود و هکتور همین حالا باید از شرِ کتی بل خلاص شود...پس تصمیمی بر خلاف علاقه خود گرفت...
_خب دانش آموزا...وقت کلاس همین الان به اتمام رسید!
_
_گریه نکن فرزند...میدونم خبر بدی بود ولی گریه نکن!
_اشک شوقه!
_اها..اره...اشکه شوقی هست که میدونی امروز تموم شد جلسه درس معجون سازی،ولی روزهای دیگه ما باز هم با هم این درس رو خواهیم داشت!
_
_بله...این اشک شوقت رو درک میکنم!
_این اشک از سر استیصال و درماندگیه!

در همین حین بود که بود که کتی بل با دیدن اتمام کلاس،دوباره شروع به دویدن و فرار از دست وزیر گاومیش سوار، بارفیو کرد و از اتاق خارج شد!
سایر دانش اموزان اما اینقدر خوش شانس نبودند...آنها باید سر کلاس دیگری که تا چند دقیقه بعد تشکیل میشد حضور پیدا میکردند!

چند دقیقه بعد،کلاس مشنگ شناسی!

دانش اموزان در حال پچ پچ و صحبت کردن بودند...آنها امیدوار بودند استاد این کلاس بهتر از استاد کلاس معجون سازی یعنی هکتور میبود...اما با ورود استاد به کلاس و مشخص شدن استاد این درس،باید دیده میشد که معیار و تعریف "استاد بهتر بودن" چیست،چون استاد این درس رودولف لسترنج بود!
_سلام دانش اموزان گرامی...پورفسور لسترنج هستم،در خدمت شما...خب ابتدا به ساکن برای اشنایی بیشتر دونه دونه خودتون رو معرفی کنید...اول جنسیت،بعد اسم،بعد سن،بعد سایز،بعد رنگ پوست،بعد سایز،بعد رنگ چشم،بعد سایز،بعد رنگ مو،بعد شغل مادر،بعد اسم مادر،بعد شغل مادر بزرگ،بعد اسم مادر بزرگ و در انتها لیستی رو میدم خدمتتون که توش باید اسم نود و نه تا از دوستان،اشنایان و سایر بستگان ساحره با شماره جغد رو بنویسید!

دانش آموزان،هاج و واج به یک دیگر نگاه کردند...خیلی پیش نمی آمد که که شخصی هکتور را ترجیح دهد...حالا به هرچی...لاکن دانش آموزان به مرحله ای رسیده بودند که کلاس هکتور را به کلاس رودولف ترجیح میدادند.
رودولف اما با دیدن حال دانش اموزان گفت:
_اوه...نگران نباشین...توی قسمت جنسیت،اگه ساحره بودین که به سوالات قسمت بعد پاسخ میدین،ولی اگه جادوگر بودین نیاز نیست پاسخ بدین،بلکه مستقیم از در کلاس خارج شن،چون صد در صد این درس میندازمتون و حضورتون سر کلاس بی فایده اس!

دانش آموزها حالا حتی برای معجونی ازمایشی هکتور هم دلتنگ شده بودند...با این حال رودولف ادامه داد:
_قبل از اینکه حالا بریم سراغ لیست و اینا،من سر فصل درس رو برای شما تبیین کنم...ابتدا ما اینجا انواع مشنگ ها رو مورد مطالعه قرار میدیم که به دو نوع مرد و زن تقسیم میشن...نوع مرد مهم نیست،تو امتحان نمیاد...بعدش میریم سراغ انواع راه های شناسایی مشنگ زن که شامل متد های مختلفی مثل چشمچرونی،مصاحبت،چشم چرونی از پشت دیوار،چشمچرونی نامحسوس و...هی؟حواستون هست؟
_این کلاس کی تموم میشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!