
دانش آموزان جواب ندادند. در واقع بیش از حد ترسیده بودند. تعدادی از آنها، از شدت ترس به همراه سوسک هایی که از سر و کولشان بالا میرفتند، تلاش کردند روی ریل قطار بپرند، اما سوسک ها دوباره به داخل پرتابشان کردند. تعدادی نیز به امید رهایی از کلاس و بستری شدن در درمانگاه، سوسک ها را قورت دادند؛ اما سوسک ها باز هم زرنگی و خلاقیت به خرج دادند و از دهان و بینی دانش آموزان خارج شدند.
ریتا که دید کم کم در حال از دست دادن کنترل کلاس و حتی دستیاران کوچکش است، به سرعت منوی مدیریت درخشانش را از جیب بیرون کشید و با فشردن دکمه ای روی آن، کلاس را ثابت و ساکت کرد.
- خیلی خب... اصلا از بحث مورد خطاب قرار دادن بگذریم. نامه مینویسید به لرد سیاه، و بعد تحویل من میدید نامه هارو. میشه آموزش در حین کار و منم میتونم در این مدت مقاله پیام امروز بنویسم و از خودم تقدیر کنم برای این آموزش پر بار و خفن.

دانش آموزان نگاهی به یکدیگر کردند، سپس آب دهانی قورت دادند و با دستانی لرزان شروع کردند به نوشتن...
نیم ساعت بعد:
- خیلی خب وقت تمومه. قلم پرا رو بذارید روی میز، میام دونه دونه بالا سرتون میخونم نامه هاتونو.
دانش آموزان با چشمانی پر از اشک و ترس، قلم پرهایشان را روی میز گذاشتند، و ریتا در حالی که یک قلم پر و کاغذ پوستی در دست گرفته بود، به میانشان آمد و به کاغذ پوستی مقابل اولین دانش آموز نگاه کرد.
- شعر نوشتی؟
اون نقاشی چیه؟ چرا گل دادی به لرد سیاه تو نقاشیت؟ 
- پروفسور گفتید نامه بنویسید. موضوع ندادید که. نامه من در مورد صلح جهانیه.

ریتا نگاه عاقل اندر سفیهی به دانش آموز انداخت و به سراغ دانش آموز بعدی رفت.
- کسی که این نامه رو نوشته کو؟ چرا اصلا نامه ننوشته؟

- بانز هستم پروفسور. نامه ـم هم مثل خودم نامرئیه.

- همتون برید بیرون اصلا! نمره همتون صفره!

دانش آموزان به سرعت از کلاس خارج شدند تا به سراغ کلاس بعدی خود بروند.
کلاس گیاه شناسی، با تدریس رز ویزلی...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


در اومدن و فقط دعا میکردن که کلاسشون تموم شه و برن سراغ کلاس بعدی تا ببینن اونجا چه خبره.
و به جز رودولف و تعداد زیادی کاغذ با دست خط های خرچنگ قورباغه و سکوتی که بر اونجا حاکم بود هیچ چیز دیگری در اون کلاس بی صصصصاحاب نبود.
